رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. Dayana Lupin

    Dayana Lupin

    مدیرکل


    • امتیاز

      20

    • تعداد ارسال ها

      364


  2. White Bane

    White Bane

    اسلیترین


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      557


  3. Maria_R

    Maria_R

    مدیر گروه


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      188


  4. Ara Harst

    Ara Harst

    استاد ها


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      139



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان شنبه, 14 بهمن 1396 در همه بخش ها

  1. 11 امتیاز
    سلام! حالتون چطوره؟ خب اولین چیزی که درموردش صحبت می‌کنم اینه که این چه کلاسیه و از کجا اومده و من کی‌ام، بعد می‌رسیم به این‌ که چی می‌خوام بگم! من آرا هستم، استاد ادبیات جادویی اینجا، حدوداَ یک سال و نیم پیش. و البته پیش از اون، در دورانی که هنوز سایت و انجمن وجود نداشت و وبلاگ بودیم، با اسم مستعار تالیا دو سه جلسه‌ای درس دادم. ادبیات جادویی پیش از اومدن من هم در لیست کلاس‌های هاگوارتز وجود داشت، برای این که هرچند در دنیای رولینگ اثری ازش نیست، اما نیاز به ادبیات در دنیای ما انکارنشدنیه. خب، این جمله جملۀ مهمی بود. واقعا نیاز به ادبیات انکار نشدنیه؟ اولین سوال این جلسه: احساستون درمورد این موضوع رو بنویسین. این برام مهمه که با چه دیدی وارد می شین، برای این که بتونیم کلاس خوبی داشته‌باشیم خیلی اهمیت داره. ادبیات مفهوم گسترده‌ایه، برای همین من در این کلاس می‌خوام به ادبیات فارسی بپردازم، و وسطش باهم حرف می‌زنیم و چیزهای دیگه‌ای اضافه می‌شه قطعاَ! قصد دارم به شکلی جادویی، بهتون نشون بدم که ادبیات فقط انبوه واژگان و اسامی و قرن‌ها نیست که آرایه های اون رو حفظ بکنیم و در جملاتش کنایه پیدا می کنیم و یاد بگیریم که اجزای جمله می تونن جابه‌جا بشن. البته همین جا باید بگم که این‌ها «هم» هست. اگر کسی بخواد این‌ها رو انکار کنه بخش قابل توجه و مهمی از این علم رو خواسته یا ناخواسته نادیده می‌گیره. اما اون کسی که ادبیات رو «فقط» این بدونه هم در اشتباهه، چون ظاهر رو دیده و اصل موضوع رو نفهمیده. اما اصل صحبت ما این‌جا رو این محو نمی‌چرخه، و بیشتر درمورد دیدی حرف می‌زنیم که نسبت به ادبیات داریم. پس بریم سر اصل مطلب! و ببینیم که قراره در این ترم با این کلاس چی کار کنیم. هر جلسۀ کلاس من دو قسمته، در قسمت اولش درمورد موضوع اصلی جلسه حرف می‌زنیم، که تکلیفِ امتیازدار داره. در قسمت دوم، شاهنامه رو تعریف می‌کنم براتون، درواقع اسطوره می‌گم و قصه تعریف می‌کنم! برای این بخش تکلیفی نمی‌دم، ترجیح می‌دم حرف بزنیم با هم درموردش. ولی خب، قاعدتاَ فعالیت تو کلاسم، مثل هر کلاس دیگه‌ای، نتایج خودش رو داره. خود دانید. (لبخند شیطانی/استادی را تصور کنید) بخش نخست: ادبیات و ادبیات فارسی چه هستند؟ «ادب یا ادبیات عبارت است از آن‌گونه سخنانی که از حدّ سخنان عادی، برتر و والاتر بوده‌است و مردم، آن سخنان را در میان خود، ضبط و نقل کرده‌اند و از خواندن و شنیدن آن‌ها دگرگون گشته و احساس غم، شادی یا لذّت کرده‌اند.» این رو عبدالحسین زرین‌کوب گفته، و جملۀ اول ویکی‌پدیاست وقتی «ادبیات» رو سرچ کنید. اما از روی این تعریف، ما نمی‌تونیم بفهمیم ادبیات چیه. چون اول باید «سخنان عادی» رو تعریف کنیم. به چه سخنی می‌گیم عادی؟ حرفی که حالت محاوره نباشه و کتابی باشه؟ در این صورت باید بگیم که «ما از آن‌جا به خانۀ او رفتیم» ادبیات محسوب می‌شه. حرفی که در اون از کلمات سخت استفاده بشه؟ « ایشان ثری را مشحون از رُسته یافتند.» حرفش اینه که زمین پر از چمن بود. ادبیات هست یا نیست؟ حرفی که نامفهوم باشه؟ «پوست او از رگش بیرون زد و در را ترکید و پیتزایش آهسته نجوا کرد.» معنی اینو نمی‌تونم بگم چون نمی‌دونم، هر کلمه‌ای رو که به ذهنم رسید پشت سر هم نوشتم. (و البته که شعرهای بسیاری این‌طوری سروده‌شده و سروده می‌شه.) حرفی که احساسی رو بیان کنه؟ این می‌تونه درست باشه، ولی چه احساسی و چه کسی می‌تونه مرز تعیین کنه؟ یعنی این که وقتی من می‌گم: «احساس تشنگی می‌کنم» هم در حال بیان احساسم هستم، حالا این ادبیاته، یا نه؟ این‌که مردم آن را ضبط و نقل کرده‌اند، بذارید دوتا مثال بزنم که چرا این رو به تنهایی نمی‌شه توضیح مناسبی در نظر گرفت شاها شب عمر است و عسس می‌گیرد می‌زن نفسی خوش که نفس می‌گیرد شه‌بازِ طرب گرد که شاهینِ فنا سیمرغ بقا را چو مگس می‌گیرد صدر قزوینی معنیش تقریباً مشخصه، عسس ینی پاسبان. این رو فکر می‌کنم با هم موافق باشیم که ادبیاته، شعری با معنایی زیباست، آرایه هم داره، قشنگ هم گفته شده! ولی آیا کسی صدر قزوینی می‌شناسه؟ درسته، این شعر ضبط شده، که اگر نشده بود ما نداشتیمش. ولی افراد کمی اسم شاعرش رو می‌دونن یا شعر رو می‌خونن! پس این معیار ادبیات نمی‌تونه باشه که مردم می‌خوننش یا باقی مونده از یه زمانی یا نمونده. شاید بشه اشعار و متن‌هایی رو طبق این ارزش‌گذاری کرد، ولی نمی‌شه به این علت بگیم: این ادبی نیست! مثال بعدی. اگر الان توی خیابون از کسی بپرسید بهترین شاعر فارسی کیه؟ احتمالاً می‌گه حافظ! بیراه هم نمی‌گه البته، حافظ شاعر بسیار بزرگیه قطعاً و بی‌شک! اما اگر همین سوال رو (براساس چیزایی که خونده‌م، چون متاسفانه ماشین زمان ندارم و نمی‌تونم مطمئن بشم) از کسی در دورۀ پهلوی می‌پرسیدید، احتمالاً می‌گفت فردوسی! ذائقۀ مردم به هزاران دلیل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و روانشناسی و فلسفی و ... عوض می‌شه. روزبه‌روز، سال‌به‌سال و قرن‌به‌قرن. ولی این نمی‌تونه ادبیات رو زیر سوال ببره، البته پایداری یک اثر رو چرا. پس ادبیات چیه؟ ادبیات مجموعه‌ای از تمام این‌هاست با مهم‌ترین ویژگیش، این که می‌شه «از خواندن و شنیدن آن دگرگون شد». ادبیات طرز تفکر یک ملت و طرز دید یک جامعه‌ست. یعنی هویتی که منتقل می‌شه و احساسی که پایدار می‌مونه؛ و می‌تونه باعث بشه یک فرد، یک جمع و در آخر یک جامعه تغییر کنند. هر شعر خوب، می‌تونه باعث حس ذلت بشه، احساس قدرت بده، یا احساسات دیگه‌ای رو برانگیزه. همچنین، ادبیات حافظهٔ بشره. و این تعریف، درطول تاریخه، نه یک‌سال و دوسال و پنجاه‌سال. خب، تا همین‌جا کافیه. بعد صحبت می‌کنیم باز، درواقع درمورد نظرها و تکلیف‌های شما صحبت می‌کنیم. تکلیف اول: نقد کنید. دیدگاه خودتون درمورد ادبیات و تعریفش رو بگین. مخالفت یا موافقتتون رو بگید و بحث کنید. اما فقط نگین «این نظر منه». روش فکر کنین، دلیل بیارین و نظرتون رو بگین تا قابل بررسی باشه و سلیقه‌ای محسوب نشه. الان بهتره بریم سراغ ادبیات فارسی، و روشی که من می‌خوام بگمش! خیلی جاها، مبنای بررسی یک شعر، یک شاعر، یک سبک یا یک دوره رو بر پنج عامل می‌ذارن. تخیل، زبان، موسیقی، شکل و عاطفه. تخیل یعنی تا چه حد و چطور شاعر خودش رو از دنیای واقعی جدا می‌کنه و با دید جدید به بررسی موضوع می‌پردازه. زبان یعنی شاعر یا نویسنده تا چه حد می‌تونه درست از واژه‌ها، ترکیب‌ها و دستور زبان استفاده کنه. درواقع، مثل هر فردی که ابزاری برای کار داره، زبان ابزار کارِ شاعره و بنابراین باید مهارت لازم برای کار با اون رو داشته‌باشه. موسیقی یعنی شاعر تا چقدر می‌تونه شعر خودش رو دلنشین و ماندگار در ذهن‌ها و زبان‌ها بکنه. موسیقی الزاماً وزن و قافیه نیست، بعداً بیشتر در این مورد می‌گم که موسیقی شعر چیه. شکل یعنی قالب و کلیتی که شاعر شعر خودش رو با اون عرضه می‌کنه. این در تاثیرگذاریِ شعر مهمه، مثلاً اگر سعدی برای ابراز عشق به یکی از یارانش، جای غزلی ۸بیتی، میومد و مثنوی‌ای ۳۰۰۰۰ بیتی می‌گفت، دیگه اون زیبایی و ذوق و لطافت رو نداشت. و عاطفه. ‌ عاطفه چیزیه که شعر رو شعر می‌کنه. ممکنه شعری هر چهارمورد بالا رو داشته‌باشه ولی خوب نباشه. چرا؟ چون «آن‌چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند». صداقت شاعر مهمه. این که شعر «تجربهٔ زیسته»‌ باشه. شاعر اگر اون چیزی رو بگه که حسش می‌کنه و می‌فهمه، وقتی حرفی رو بزنه که مال خودشه و حرف خودشه، اونموقع‌ست که آدمای دیگه هم حرفش رو می‌فهمن و دوستش می‌دارن. البته توجه کنید که در حال حاضر داریم درمورد شعر حرف می‌زنیم. و نثر (تاریخی، منظور داستان نیست، داستان بخشی از نثره) بحث متفاوتیه که اگر فرصتی شد می‌گم. تکلیف ۲: باز هم نظر و دلیل! هر چه دارید و ندارید، بیارید! بگید که شما به چه چیزهایی در شعر توجه می‌کنید که باعث می‌شه ازش لذت ببرید؟ کم‌کم و در جلسات آینده، درمورد هرکدوم از‌ این‌ها، تاثیرشون در بررسی شعر و اهمیتشون بیشتر صحبت می‌کنیم، که اصلا‍ چی هستن و چطور می‌شه بهشون توجه بیشتری کرد و بیشتر شعر رو فهمید. جلسهٔ اول به پایان رسید! بخش دوم، قسمت اول: شاهنامهٔ فردوسی از روی شاهنامهٔ دیگری که به نثر بوده نوشته‌شده. اون شاهنامهٔ دیگر (که اسمش شاهنامهٔ ابومنصوریه)، توسط تعداد موبد زرتشتی، از روی تعدادی خدای‌نامه نوشته‌شده‌بوده. خدای‌نامه هم سرگذشت پادشاهان و نام‌آوران دوران پیش از اسلام در ایرانه. به این ترتیب شاهنامه پس از مقدمه‌ای تاریخ رو از اولین انسان تعریف کرده، و (قاعدتاً) در انتها به مرگ یزدگرد سوم، پادشاه آخر ساسانی رسیده. اما این متن تاریخی نیست. مخلوطی از تاریخ و تخیل نیاکان ماست، که اسطوره رو می‌سازه. ممکنه از تاریخ سرچشمه گرفته‌باشه، و به احتمال زیاد همین‌طوره، اما در ادامه به داستان تبدیل شده، داستانی که تا کمتر از یک قرن پیش، تاریخ واقعی ایران شمرده می‌شد. آخرین توضیح این که ما چندین روایت داریم، مثلاً درمورد به وجود اومدن جهان یا اولین زوج و غیره. اما من از شروع شاهنامه شروع می‌کنم که خیلی قاطی نشه. و اولین پادشاه کیومرث بود. کیومرث دیوها را از کشور راند و بر مردم ایران حکومت کرد، و دیوها در اطراف کشور می‌زیستند و از ترس کیومرث و قدرتش، جرئت ورود یه کشور را نداشتند. کیومرث پسری داشت به نام سیامک. سیامک روزی به پدرش گفت: «من از آزار مردم بیزارم، چه کنم که هرگز به کسی آزار نرسانم و کسی به من آزار نرساند، و این‌ها را در زندگی‌ام نبینم؟» کیومرث پاسخی نداشت، چون هنگامی که انسان با دیگران زندگی می‌کند، بر دیگران خواه ناخواه موثر است. او همین را به پسرش گفت، و سیامک تصمیم گرفت برای آن که در زندگی‌اش کسی رنج نبیند، از مردم دور شود. چون هنگامی که کسی اطراف او نباشد، اتفاقی نیز برای کسی نمی‌افتد. پس سیامک رفت و خانه‌ای بالای کوه ساخت و در آن شروع به زندگی کرد، و پدرش هر ماه برای او غذا و لباس می‌برد. مدتی به این سان گذشت. دیوها، که از ترس کیومرث اطراف شهر زندگی می‌کردند، دنبال راهی برای انتقام گرفتن از او می‌گشتند، تا به کیومرث آسیبی غیرقابل‌جبران بزنند. یکی از آن‌ها، پیشنهاد کشتن سیامکِ تنها در بالای کوه را داد. همگی به وجد آمدند و پذیرفتند، و همان شب، چند دیو به بالای کوه رفتند. سیامک را از خانه‌اش بیرون کشیدند، او را کشتند پ و سرش را از تن جدا کردند. و رفتند. چند روز بعد، کیومرث که از چند روز قبل احساس بدی داشت، لباس و غذا را برداشت و کمی زودتر از زمان تعیین‌شده، با دلشورهٔ عجیبی به سمت کوه راه افتاد. وقتی به بالای کوه رسید، و سر پسرش را مقابل خود دید، چشمانش سیاهی رفت و روی دو زانو افتاد. احساس پیری می‌کرد. احساس می‌کرد بخشی از بدنش خالی شده و دیگر رفته، همراه پسرش رفته. همان‌جا، از خداوند خواست که تا زمانی که انتقام پسرش گرفته‌شود، زنده بماند. بالای بدن بی‌جان و بی‌سر پسرش گریست و آرزو کرد که قاتلان پسرش را پیدا کند. بعد از سوگواری و به خاک سپردن فرزندش، به میان قوم خود بازگشت و این خبر ناگوار را به آنان داد‌. سیامک پسری داشت قوی و شجاع، به نام هوشنگ. هوشنگ پس از شنیدن واقعه، قسم خورد که انتقام پدرش را از دیوها بگیرد. کیومرث دیگر توان جنگیدن نداشت، پس هوشنگ به جنگ دیوها رفت و پس از مدت‌ها جنگ و شکستِ دیوان، توانست قاتلان پدرش را پیدا کند، و پس از آن پیروزمندانه خبرش را به پدربزرگ رساند. کیومرث به آسمان نگاه کرد، و با خیالی راحت و بدون وابستگیِ دیگری به این دنیا مُرد و پادشاهی از آنِ هوشنگ شد. هوشنگ سال‌ها به خوبی پادشاهی کرد. در زمان او مردم کشاورزی و ساخت برخی وسایل را یاد گرفتند، و هوشنگ پادشاهی خوب و عادل بود. روزی، با همراهانش برای شکار به کوه رفته‌بودند. در میان راه، جایی را برای استراحت گزیدند و نشستند و به خوردن غذایی که همراهشان داشتند مشغول شدند‌. ناگهان از زیر سنگی که یکی از همراهان هوشنگ روی آن نشسته بود، ماری بیرون خزید. هوشنگ آن را دید و در آخرین لحظه، که مار در حال نیش‌زدن بود، سنگی به سمت مار پرتاب کرد. سنگ به مار نخورد ولی باعث فراری‌دادنش شد، اما اتفاق دیگری افتاده‌بود، اتفاقی مهم‌تر. سنگ سفید محکم به سنگ دیگری خورد و چیزی را به وجود آورد که پیش از آن بر سنگ ندیده‌بودند، جرقه. هوشنگ، با دیدن جرقه به وجد آمد و با زدنِ چندبارهٔ سنگ‌ها به یکدیگر، آتش را به میان مردم آورد و زندگی‌شان را نور و گرما بخشید. به خاطرِ این اتفاق بزرگ در تاریخ، جشنی به نام جشن سده از دوران هوشنگ پایه‌ریزی شد، جشنی که در آن به یادِ جرقه‌ای کوچک، آتشی بزرگ برمی‌افروزند و آن را پاس می‌دارند. هنوز هم این جشن، دهم بهمن‌ماه در برخی شهرها برگزار می‌شود. این داستان ادامه دارد...
  2. 8 امتیاز
    سلام و درود به تمامی دانش آموزان عزیز از دیدن تک تکتون توی کلاسم بسیار بسیار خرسندم و امیدوارم روز های خوبی رو با هم بگذرونیم . در ضمن برگشت دوبارتون به هاگوارتز رو هم خوش آمد میگم. خب! درس امروزمون رو شروع میکنیم. درس امروز یه مقدار جنبه ی تفریحی داره و یک ورد تزیینی محصوب میشه. خب ورد ما هست: spell : Melekeru تلفظ : مِلِکِرو سازنده ی این ورد یک ساحره ی ترک بوده به همین دلیل این واژه ریشه ی ترکی داره و از کلمه ی Melek به معنی فرشته میاد. این ورد باعث به وجود اومدن دوبال روی لباس فردی میشه که ورد روش به کار رفته و بال های طلایی رنگ بسیار زیبایی به وجود میاد. اینطور که فرد به فرد نقل شده, داستان اختراع این ورد به خیلی سال قبل, شب کریسمس برمیگرده.در شهری که این ساحره زندگی میکرده هر سال روز بعد از سال نو جشن بزرگی برگزار میشده که تمامی اهالی توی اون شرکت میکردن و خودشون رو بسیار آراسته میکردن. این ساحره ی ترک که یک خیاط بوده تصمیم میگیره به کودکان بی سرپرست شهرش که توی یتیم خونه زندگی میکردن و لباس های نو نداشتند یک هدیه ی کریسمس زیبا بده اما فرصت خیلی کمی داشته و چیزی تا شب سال نو نمونده بوده. برای همین ساحره از جادو برای دوخت لباس ها استفاده میکنه ولی وقتی که دوخت لباس ها تموم میشه اون احساس میکنه که لباس ها یه چیزی کم دارن. اونجا بود که ایده ی اضافه کردن بال های طلایی برای لباس های این فرشته کوچولو ها به ذهن ساحره میرسه. صبح روز بعد همه ی شهر از دیدن این هدیه های کریسمس شگفت زده شدند. هیچ کس هیچ وقت نفهمید این هدیه های زیبا از طرف کی بوده ولی همیشه از اون با عنوان melek (فرشته) یاد میکردند. این جلسه تکلیف خاصی ندارید فقط حاضری یادتون نره بزنید. برای اینکه روی تلفظ و قدرت ذهنیتون کار کنید یه تکلیف امتیازی بهتون میدم. تکلیف امتیازی:*پایتخت کدوم کشور رو اگه وارونه کنیم, در زبان انگلیسی به معنای نو و جدید است؟ نکته: چون گذاشتن کلاس تاخیر داشت احتیاجی به پاسخ دادن به سوال نیست. روش فکر کنید جلسه ی بعد جواب رو توضیح میدم. پ.ن.: *طبق دستور مدیریت تمامی اساتید در تلاشند که کلاس ها تکالیفشون از این به بعد با خلاقیت و نوآوری همراه باشه. پس ازتون خواهش میکنم اگه نظری در این مورد دارید باهام درمیون بزارید. پ.ن.2 : *بچه هایی که تازه کلاس ها رو شروع کردین لطفا حواستون باشه به نکته هایی که گفتم. در ضمن تکالیفتون به هیچ وجه نباید کپی شده باشه از جایی.. و لطفا وقتی میگم برام یه تکلیف 5 خطی بنویسید تهش ده خط بشه.. نه اینکه ده صفحه تکلیف تحویل من بدید... که من بتونم به تکالیف همه ی بچه ها رسیدگی کنم. پ.ن. 3 : *اگه به نکات دقت نکنید ازتون امتیاز کم میشه. با تشکر یک نکته ی دیگه : *دوستانی که نمیدونن چجوری مطالبشون رو پست کنند دقت کنن.. پایین و بالا ی همین صفحه عبارتی میبینید با عنوان " +ارسال پاسخ به این موضوع" . روی این عبارت کلیک میکنید و صفحه ای برای شما باز میشه که میتونید تکلیفتون رو با هر تنظیمات و شکلکی که خواستید ارسال کنید. در ضمن تکالیف شما تا زمانی که من تاییدشون نکنم برای دیگران قابل مشاهده نیست. من همه ی تکالیف رو توی آخرین روز از مهلت ارسال تکالیف هر جلسه تایید میکنم. تا اون موقع باید برای دیدن امتیازاتتون صبر کنید.
  3. 6 امتیاز
    یکی از ارشد ها سر بچه های ترم اول غرولندی کرد و گفت: «ترم اولی ها به دنبال من به کلاس رموز باستانی بیایند!» ترم اولی هایی که تازه وارد هاگوارتز شده بودند، در صفوفی منظم، دنبال ارشد به راه افتادند. هیچ کس نمی دانست کلاس رموز باستانی کجا برگزار می شود. حتی در نقشه غارتگر هم اثری از آن نبود. ارشد به سرعت پله ها را می پیمود تا به شرقی ترین بخش قلعه رسیدند. ارشد همان جا ایستاد. درست رو به روی دیواری سفید قرار گرفت. ذغالی از کنار دیوار برداشت و علامت ستاره پنج پر را روی دیوار رسم کرد: ناگهان ستاره پنج پر شروع به بزرگ شدن کرد و جایی که ستاره پنج پر کشیده شده بود، مثل یک در باز شد. به اتاقی که داخلش هیچ چیز معلوم نبود. ارشد که دید هیچ کس پا پیش نمی گذارد گفت: «بچه ها چرا همه تون خشک تون زده؟» بالاخره یکی از گریفندوری ها نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد و به دنبال او بقیه ترم اولی ها هم وارد شدند. وقتی آخرین نفر هم وارد کلاس شد، در ستاره پنج پر مانند غیب شد. کلاس روشن شد و بچه ها خود را در کلاسی یافتند که در هر گوشه آن علامتی کشیده بود. نقاشی هایی باستانی و قدیمی از در و دیوار آویزان بودند. وسایلی از قرون باستان و چیزهایی که هر ذهن کنجکاوی را به خود مشغول میکرد. پروفسور الکساندرا از میان وسایل شکنجه قرون وسطی بیرون آمد و گفت: «بچه ها به کلاس رموز باستانی خوش اومدید!» دستی زد و صندلی هایی آهنی داخل کلاس شلوغ و نامرتب پدیدار شدند. بچه ها روی آن ها نشستند. یکی از بچه ها دستش را بلند کرد تا سوالی بپرسد. اما پروفسور گفت: «می دونم سوال های زیادی توی ذهنتون نقش بسته! سوالاتی مثل اینکه چرا باید کلاس رموز باستانی اینطور داخل قلعه مخفی شده باشد و یا چرا باید از راه یک ستاره پنج پر وارد آن شد! اصلا بیاید امروز در مورد ستاره پنج پر حرف بزنیم!» او تخته گچی ای را جلوی خودش کشید و ستاره پنج پری را روی آن رسم کرد. گفت : «این ستاره پنج پر یا پنتاگرامه. پنتا کلمه ای یونانی به معنای پنج هست. ستاره پنج پر. این نشان یکی از قدیمی ترین نشانه های تاریخه که مردم از قدیم روی غار ها اون رو میکشیدند! بله درسته غار ها. این نشان از اهمیت مذهبی و جادویی بالایی برخورداره. در واقع ستاره پنج پر علامت مادینه یا مونث هر چیزه. خیلی از کسانی که پیرو آیین های پگانیسم و مهر پرستی هستند، از این نماد استفاده می کنند. در جلسه آینده براتون پگانیسم و مهرپرستی رو هم توضیح میدم! فعلا تمرکز این جلسه ما روی مادینه مقدس و ستاره پنج پره.» پروفسور پرده های بنفش و کلفت کلاس را کشید و به شی ای که در آسمان شب شبیه ستاره بود اشاره کرد و گفت:« شاید خیلی از شما فکر کنید اون شی یک ستاره ست. اما نه اون سیاره زهره ست. سیاره زهره یا ونوس، در دنیای باستان نماد مادینه مقدسه. مادینه مقدس مفاهیم زیادی می تونه داشته باشه. در گذشته، بیشتر الهه ها مونث و ماده بودند اما بعدا، با گسترش مرد سالاری، خدایان بیشتر به سمت و سوی مذکر بودن پیش رفتند (در جلسه آینده همراه با پگانیسم حتما این تاریخچه رو براتون توضیح میدم) . مادینه مقدس در ایران باستان به معنای الهه آناهیتا بوده، در بابل به معنای الهه ایشتر یا اینانا بوده و همچنین در مسیحیت هم مادینه مقدس هم نماد مریم مجدلیه بوده که اگر بخواید خودتون می تونید درباره این شخص تحقیق کنید چون ماجرای جالبی داره! و جالبه بدونید که سیاره زهره، هر چهار سال یک بار، یک ستاره پنج پر را طی میکند. پرده کلفت بنفش را کشید و ادامه داد: «هر پر این ستاره، مفاهیم مختلفی می تونه داشته باشه. برخی هر پر اون رو نشانه یکی از عناصر تشکیل دهنده انسان یعنی آب، آتش، باد، خاک و روح می دونند. پنتاگرام یا پنتاکل در نزد سومری های باستان به معنای پنج سیاره قابل رویت یعنی عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل بود. در عین حال، این ستاره در نزد چینی های باستان مظهر چهار عنصر چوب، فلز، آب، خاک و آتش بوده. خب، این همه درباره ستاره پنج پر حرف زدیم. حالا میخوایم درباره کاربرد اون توی جادوگری بدونیم.» تخته گچی را به گوشه ای برد و در کاغذ لوله شده ای را که از سقف آویزان بود باز کرد. کاغذ این تصویر را نشان میداد: ادامه داد: «برخی معتقد هستند که بدن ما به پنج قسمت تقسیم میشه و می توان بدن یک انسان سالم را داخل یک ستاره پنج پر رسم کرد. دونستن این که هر کدوم از این بخش ها داخل کدوم قسمت از ستاره قرار میگیره، توی جادوگری به ما کمک میکنه.» سپس نقاشی مرد داخل ستاره پنج پر رو رو جمع کرد و روی تخته گچی، تصویری از یک ستاره پنج پر معمولی و ستاره پنج پر وارون کشید. گفت: « میرسیم به تفاوت ستاره پنج پر رو به بالا و رو به پایین: خیلی از شما ها شاید با دیدن ستاره پنج پری که نوکش رو به پایین است، به یاد شیطان پرستی بیفتید. یا شاید اصلا با دیدن خود ستاره پنج پر فکر کنید که این ستاره نماد شیطان پرستی است. اما اصلا اینطور نیست. همون طور که اول درس گفتم، این نماد همواره در طول تاریخ مفهومی مذهبی داشته. در گذشته کلیسای مسیح برای ریشه کن کردن نماد های ادیان های چند خدایی و طبیعت پرستی، به این نماد ها حالتی شیطانی می داد و طوری آن ها را نشان می داد که انگار نمادی از ادیان شیطانی هستند. در حالی که اینطور نبود. حالا به ستاره پنج پر وارون نگاه کنید. شاید چون ستاره پنج پر وارون نماد کلیسای شیطان است، ما را به یاد شیطان پرستی بندازد اما واقعیت این است که چون سر این ستاره رو به پایین است، نماد امور خلاف جهت و وارون است. یکی پرسید: «چرا باید برای ورود به این کلاس ستاره پنج پر رسم کرد؟» پروفسور لبخندی از سر رضایت زد و گفت: «بالاخره یکی اینو پرسید! ستاره پنج پر قدرتی داره که جادوهای سیاه رو دور میکنه! داستانی من شنیده بودم که می گفت حضرت سلیمان هنگام احضار شیاطین و گیر انداختن اون ها، یک علامت ستاره پنج پر جهت محافظت، گردن می انداخته.» * جلسه اول تموم شد هر انتقاد و پیشنهادی در مورد کلاس داشتید توی همین پست بگید و بحث شیرین تکالیف!!: 1- بنظرتون اینکه بدونیم هر نقطه بدن داخل کدوم قسمت ستاره پنج پر قرار میگیره چه کمکی به ما توی جادوگری می کنه؟ می تونید از تخیلتون استفاده کنید یا تحقیق کنید. (20 امتیاز) 2- این جلسه من به شما مبحث ستاره پنج رو آموزش دادم. در مورد ستاره شش پر چند خط بنویسید! (30 امتیاز) اگر تحقیق امتیازی می خواید بیاید تلگرام یا پیام خصوصی بدید. با تشکر از آیدا ادیب که توی ویرایش و گردآوری این متن به من کمک کرد.
  4. 5 امتیاز
    از دید نسترن : امروز کلاس مصر باستان داریم ولی خیلی وقته از آنا خبری نیست تقریبا یه بار بعد برگشت مون دیدمش اونم اومده بود دنبال ایدا و سجاد و دایانا به هر کدوم شون یه چیزی گفت و رفت! یعنی یه جورایی فقط موقع حرف زدن دیدمش که برای انا این کاملا عجیبه داشتم وسایل مو جمع میکردم تو سرسرا تا دیر نکنم و یه بهونه برای تنبیهم دست آنا بدم که یهو دفعه یه جغد سر و کله اش پیدا شد با یه مقدار دقت دیدم جغد امریکایی آناعه یه بسته ی بزرگ رو هم داشت حمل میکرد منتظر بودم بره سر میز اساتید که یهو اومد و افتاد رو میز من پوکر فیس نگاه کردم و منتظر بودم آنا از میز اساتید پاشه بیاد ببینه چرا اومده دست من که با برگشتن سمت میز اساتید دیدم نیستش با علامت تعجب کارت روی بسته رو خوندم انگلیس،مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، سرسرا،میز گریفندور، قسمت ترم سومی ها نسترن با خوندن پاکت چشمام گرد شد تولدم بود امروز؟ هوممم نه اون که بهش چند ماه مونده دیگه واینستادم و پاکت رو باز کردم و نامه این طور نوشته شده بود نسترن عزیزم منو ببخش که نتونستم از نزدیک ببینمت و الان برات یه زحمت دارم ازت میخوام که نواری که توی بسته است رو با یه پخش کننده نوار ببری سر کلاس مصر و برای بچه ها بذاری و عکس هم به تعداد بچه ها کپی کنی و بهشون بدی هفته ی دیگه احتمالا پیش تونم به شکیلا هم بگو یه بیمار با کلی جراحت وحشتناک تا جن روز اینده خواهی داشت خب حرفی نموند به بجه ها بگو نگران نباشن حالمم تقریبا خوبه به لطف این ابولهل! *کاست را پلی میکند* http://s9.picofile.com/file/8318546992/مصر_ترم_دو_جلسه_اول.3gpp.html پ.ن توی ویس یه تیکه رو اشتباه کردم این که از پایین به بالا نمیشه خوند نه از بالا به پایین تقسیم بندی برای خوندن یه نمونه خوندن تنفر از فضای خالی در کلمه ی زیبا حروف که برای. نوشتنش میتونین از برنامه ی هیروگلیف رایتر. استفاده کنین که حتی فارسی هم به هیروگلیف تایپ میکنه دی
  5. 5 امتیاز
    در کلاس رو باز میکنم و با صدای بلند میگم : سلام به همه ی ترم اولی های عزیز چند عدد چشم بهم خیره میشن و نگام میکنن، همیشه عاشق ترم اولی ها بودم، ازم حساب میبرن خب دروغ گفتم هیچ کس از من حساب نمیبره، یه کم درجه ابهت رو باید بالا بکشم. بعد از خیره شدن بدون اینکه توجهی به من بکنند مشغول کار خودشون شدند. میدونستم با داد و فریاد و زدن رو میز ساکت نمیشن، بنابراین چوبدستیمو در آوردم و رو بهشون گرفتم و گفتم : Silencio (قطع کردن صدا) دانش آموزای عزیزم پس از مقداری تقلا وقتی دیدن صداشون در نمیاد، بهت زده نگاهم کردند. لبخند میزنم و شروع میکنم : همونطور که میدونید این کلاس در مورد دفاع در برابر جادوی سیاهه و من دایانا لوپین مدیر مدرسه و همچنین استاد درس های معجون سازی و دفاع در برابر جادوی سیاه هستم. . امیدوارم که ترم خوبی رو داشته باشیم. قابل ذکر است که من خیلی مهربونم ولی اگه حضور درست و فعال تو کلاس رو نداشته باشید چاره ای جز این ندارم که به عنوان شی تزئینی روی دیوارهای سرسرا به میخ بکشمتون . بچه های خوبی باشید. نگاهی بهشون میکنم تا تاثیر حرفامو ببینیم و سپس ادامه میدم : برنامه ی این ترم اینه که این جلسه در مورد جادوی سفید حرف میزنیم، جلسه ی دوم جادوی سیاه، جلسه ی سوم نحوه ی تشخیص این دو از همدیگه و جلسه ی چهارم یک بحث کلی خواهیم داشت. خب درس این جلسه رو شروع میکنیم. از زمان های دور تا به حال جادوگران به دو دسته ی سفید و سیاه تقسیم بندی شده اند. جادوگران سفید از جادوی سفید بهره میبردند و جادوگران سیاه قاعدتا از جادوی سیاه استفاده میکردند. سوالی که اینجا پیش میاد اینه که جادوی سفید و سیاه چیه ؟ اصن به چه دلیل نوعی از جادو، سفید و نوع دیگری از جادو، سیاه خوانده میشود ؟ این دسته بندی از کجا میاد و چطور میتونیم تشخیص بدیم که جادوی سیاه چیه و جادوی سفید چیه ؟ برای اینکه بتونیم در برابر چیزی خودمون رو محافظت کنیم و بتونیم دفاع درست و اساسی رو به عمل بیاریم اولین اصل اینه که هدف رو خوب بشناسیم و بدونیم که با چی سر و کار داریم. جادوی سفید مثل هر کلمه ی دیگری در دنیا تعریف به خصوص خودش رو داره، این جادو پاک، زیبا و به دور از هر بدی و پلیدی ـه و به جادویی گفته میشه که هدفی خوب و نیک داشته باشه و باعث آسیب زدن به هیچ موجود زنده و غیر زنده نشه. تجلی نور و روشنایی محسوب میشه و از حقیقت روح نشات میگیره. جادوی سفید نیروی عشق رو به نمایش میذاره. بعضی از جادوگران قدیمی سفید اعتقاد داشتن نباید از جادو برای نفع بردن خودمون استفاده کنیم بلکه باید در راه دیگران و به خاطر خوبی برتر استفاده بشه، به این صورت که خب شما حق نداری از جادویی که داری در راه رسیدن به سود شخصی استفاده کنی، به طور مثال معجون عشق برای سود شخصی استفاده میشه پس از حیطه ی جادوی سفید خارج میشه يا حتى خيلى سخت گيرانه تر مثلا اگه من دستم زخم شده حق ندارم از جادوم براى درمانش استفاده كنم. درسته كه الان اين قوانين به اين سختى ديگه وجود ندارن و خيلى ساده تر شده ولى از يه ديدگاه كه نگاه كنيم ميشه گفت كه جادوگراى كهن ما حق داشتند. همون معجون عشق رو در نظر بگيريم، نه تنها سود شخصى توش وجود داره به شخص مقابل آسيب ميزنه، چون ذهن و احساس اونو تحت كنترل ميگيره. از طرفى شخصى كه از جادو به نفع خودش استفاده ميكنه ميتونه كاراى وحشتناكى انجام بده، اگه به تاريخ نگاه كنيم تمام جادوگران سياه از جمله تام ريدل تمام توان جادوييش رو براى اين گذاشته كه خودش و فقط خودش قدرتمندتر و نيرومندتر بشه ... و خب آره، تقریبا هر چیزی که در تضاد جادوی سیاه باشه سفید محسوب میشه ولی نه کاملا، چون تو میتونی جادویی که در اینجا سیاه محسوب میشه رو در موقعیت متفاوت به صورت مثبت و سفید به کار ببری. (در داخل هر شری خیر و داخل هر خیری شر وجود داره :دی) نگاهی به دانش آموزا کردم و با لبخند ادامه دادم : خب الان میخوام طلسم رو ازتون بردارم که بتونید جواب تکلیف رو بدید. :دی چوبدستیمو اول رو به بچه ها گرفتم و طلسم رو از روشون برداشتم، بچه ها که هنوز در حالت شوک بودن بعد از اینکه مطمئن شدن صداشون برگشته به من چشم دوختند ، خندیدم و گفتم : واقعا متاسفم . :دی تقریبا هر ترم مجبورم این کارو بکنم حالا ... میرسیم ... به بخش دوست داشتنی .... تکلیف ^________^ 1. به نظرتون ورد Silencio جادوی سفید محسوب میشه ؟ توضیحاتتون رو بنویسید. 2. نظرتون در مورد قانون منع استفاده از جادو برای نفع شخصی بنویسید.
  6. 4 امتیاز
    وارد کلاس شدم و برای اولین بار در طور عمر دایناسوریم با کلاسی آروم مواجه شدم. سلام کردم و به سمت میز کارم رفتم. با لبخند بهشون گفتم : انگار این دفعه قرار نیست روتون وردی رو امتحان کنم. نمیشه همیشه همینقدر بچه های خوبی باشید ؟ خب اول اینکه یه موضوعی رو بگم. وقتی من با استفاد از یه ورد شما رو ساکت میکنم فارغ از زیر سوال بودن سیاه یا سفید بودن این ورد، نفع شخصی ای برای من نداره. من میتونم در حالی که همتون حرف میزنید و توجهی ندارید به درس دادنم ادامه بدم و برام مهم نباشه که آیا درسو یاد میگیرید یا نه. در واقع این کار بیشتر به نفع شما بود تا من هر چند مقداری خباثت هم درونش بود در مورد بحث و تکلیفای هفته ی پیشتون جلسه ی بعد باهاتون حرف میزنم. امروز سراغ درس امروزمون یعنی "جادوی سیاه" و شناخت اون میریم. جادوى سياه دقيقا معناى مخالف جادوى سفيده، هر چقدر جادوى سفيد پاك و زيباست جادوى سياه به اندازه ى اون ناپاك و زشته. جادوی سیاه روح رو در برمیگیره و ذره ذره نور و روشنایی رو ازش میگیره. مث ابر سیاهی که جلوی نور خورشید رو میگیره ولی این سیاهی همیشگیه. این نوع از جادو هدفش نابودی ـه و در راه رسیدن به هدفش از هیچ آسیبی دریغ نمیکنه. خب بیاید از خودمون شروع کنیم، تا اینجا فکر کنم متوجه شده باشید که جادو چه سفید چه سیاه دقیقا از روح سرچشمه میگیره ... خشم، ناراحتی، ناامیدی، جاه طلبی، حرص، کینه، ترس و ... میتونن روح رو آلوده کنن و به سمت جادوی سیاه هدایت کنن، همونطور که نقطه ی مقابل اینا مثل مهربونی، عشق، امید، شادی، شجاعت، صبوری و ... روح رو پاک نگه میدارند و به سمت جادوی سفید جلو میبرند. اینجاست که متوجه نکته ی مهمی میشیم. گفتیم جادوی سیاه از هیچ آسیبی دریغ نمیکنه ولی این آسیب فقط برای دیگران نیست، در اصل کسی که از جادوی سیاه بهره میبره بیشترین آسیب رو به خودش میزنه. به طور مثال فردی که اکثر اوقات ناراحت و ناامیده ، شدیدا اونو آسیب پذیر میکنه در حدی که وقتی کسی حرفی بهش میزنه به جای اینکه بتونه از خودش دفاع کنه بیشتر و بیشتر تو خودش فرو میره یا اینکه کسی که زود عصبی میشه، موضوع های ساده رو بزرگ میکنه و نمیتونه خشمشو کنترل کنه و در نتیجه با عصبی بودنش به دیگران و به خودش آسیب میزنه. مثال واضحی در طول تاریخ برای جادوی سیاه که میتونیم ازش اسم ببریم، تام ریدل یا همون ولدمورت ـه. ولدمورت برای اینکه بتونه جاودانه باشه (جاه طلبی) از هورکراکسس ها که جادوی سیاه قوی ای به حساب میاد استفاده کرد، در این راه مجبور شد روحش رو تیکه تیکه کنه و این باعث شد که بیشتر از هر زمانی آسیب پذیر و ضعیف بشه. در حدی که بدون اطلاع خودش تیکه ای از روحش در بدن هری قرار بگیره. تا اینجا برای امروز کافیه، اگه سوالی دارید میتونید همین جا بپرسید. حالا بخش جذاب و دوست داستنی تکلیف ^_________^ چه چیزی روح شما رو به سمت جادوی سیاه میبرد و به شما و اطرافیانتون آسیب میزنه؟ اون رو پیدا کنید و خاطره ی بدی که از اون رفتار یا احساس دارید تعریف کنید. (هر چیزی که شما رو اذیت میکنه، ناراحتتون میکنه، هر چیزی که الان به خاطرش غمگین هستید یا عصبانی هستید یا هر احساس بد دیگه ای میتونید بگید، شاید بتونم کمک هر چند کوچیکی بهتون بکنم و اگه خواستید ذکر کنید که جوابتون تایید نشه.)
  7. 4 امتیاز
    درود بر جادوآموزان عزیزم یه ترم دیگه شروع شد و باز در کنار همیم درس امروزمون مورد علاقه ی خیلی هاست برتی بات خیر منظورم اون شکلات های هزار طمع برتی بات نیست که میخورید اصلا به عمق این شکلات ها فکر کردید ببینید چرا اسمش برتی باته. احتمالا همتون ضرب المثل توهم شدی دستیار برتی بات رو شنیدید نه؟ وقتی حواس پرت میشید اینو بهتون میگن. اما بریم سر تاریخچه ی این برتی بات و دستیارش و اینکه چیشد اصلا این ضرب المثل افتاد تو دهن همه . همینطور که در عکس مشاهده میکنید ایشون برتی بات هستن خالق شکلات های برتی بات. ایشون در هاگزمید زندگی میکردن به همراه دستار حواس پرتشون تئودور(عکسی از تئودور در دسترس نیست ) برتی بخاطر ساخت شکلاتی که با فکر کردن به هر مزه ای به اون مزه تغییر میکرد مشهور شد. این شکلات هارو با طلسمی که خودش ساخته بود درست کرد. اما طلسم به صورتی بود که اگه اشتباه تلفظ میشد تنها همون مزه ای که در همون لحظه به ذهن اجرا کننده طلسم میومد بر روی شکلات ها باقی میموند. بشنویم از داستان برتی بات های دردسرساز شب کریسمس. شب کریسمس بود و به مناسبش توی هاگزمید جشن برگزار شده بود از همه جای انگلستان مردم مختلف امده بودن چون شنیده بودن قراره کلی شیرینی و خوراکی مجانی جادویی و صد البته برتی بات میان مردم تقسیم بشه. برتی که میخواست کیک صد طعم درست کنه کار تهیه برتی بات هارو به دستیارش که مدتی بود طلسم درست کردن برتی بات هارو خوب آموخته بود سپرد. تئودور هم با خوشحالی تمام مواد اولیه شکلات هارو تهیه کرد و اونا رو به دقت اماده کرد در اخر اونا رو توی چند بشکه ی بزرگ ریخت و با چوبدستیش به سراغشون امد. اما همون لحظه یادش امد که معجون های عسلیو یادش رفته به خدمتکار بده تا ببره محل جشن پس سریع دست به کار شد و بشکه های معجون عسلی رو داد به خدمتکار. خدمتکار که بدجوری سرما خورده بود اب دماغش راه افتاده بود (ایش ) و با دستش اونو تمیز میکرد. تئودورم که یه ادم بسی تمیز با دیدن این وضعیت کلی حالش بد شد و با خودش عهد بست از اون معجون های عسلی که با دست این ادم به جشن برده شده نخوره. همونطور که به سمت برتی بات ها می رفت با یاداوری حالت مرد چهرش در هم رفت. چوبدستشو بالا برد و طلسم رو خوند و بیخیال از اون محل رفت. اما بشنویم از جشن. برتی که به افتخار جشن برتی بات هارو اماده کرده بود رفت بالای سکو و همه رو دعوت به سکوت کرد. بعد کلی سخنرانی راجب غذاهایی که اماده کرده بود از همه خواست یه مشت برتی بات بردارن و به طعم مورد علاقشون فکرکنند. مردم همه با خوشحالی اینکارو کردن ولی زمانی که برتی بات هارو جویدن همشون شروع به استفراغ کردن و بالا اوردن. وزیر سحر و جادو که بسی خشمگین شده بود رفت پیش بارتی و گفت:این برتی بات ها برای من باید مزه بستنی شکلاتی بده اما چرا مزه اب بینی و استفراغ میده. بقیم همینو تایید کردن برتی یکی از برتی بات هارو ورداشت و مزه کرد و بعد سریع تفش کرد بیرون و با عصبانیت تئودور رو صدا زد. تئودور با وحشت امد و برتی ازش توضیح خواست اونم گفت که بعد درست کردن شکلات طلسمو همنجور که خودش گفته بود اجرا کرده. برتی ازش خواست نحوه ی بیان طلسمو بگه و تئودور براش تلفظ کرد. برتی با خشم چندباری به تئودور پس گردنی زد و گفت:چندبار بهت گفتم موقع بیان طلسم دقت کن ببین چیکار کردی. خلاصه اونشب بیشتر مهمونا راهی بیمارستان شدن و وزیرم در اخر در یک حرکت زیبا فروش برتی بات رو ممنوع کرد و برتیم حسابی از خجالت تئودور در امد. اما بعد ها وزیر استیو ( وزیر مورد علاقه ی من در دنیای جادو یعنی هر چی تو دنیای جادو اتفاق مهم افتاده تو دوران همین وزیر بوده ) بخاطر علاقش به برتی بات فروش اونهارو دوباره ازاد کرد. اینم از داستان برتی بات دردسر ساز. و اما برای تکلیف:احتمالا تا حالا شده ضرب المثل تو هم شدی دستیار برتی بات رو کسی بهتون گفته باشه خاطره ی یکی از حواس پرتی هاتون که باعث شد همچین ضرب المثلی برای شما بکار بره رو تعریف کنید. امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 25 امتیاز" #آنا_تئودوری_دیگر + می تونید برای این عنوانی که گفتم خودتون داستان بسازید و بهترین داستان امتیاز ویژه ای از من میگیره که از امتیاز تعیین شده بیشتره. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید.
  8. 4 امتیاز
    باز هم درود به همه ی عزیزانم هم ترم اولی های جدید هم دانش آموزای با سایقه مون این اولین کلاس ار درس ورد های جادویی شماست. ما قصد داریم هنر بسیار ظریف طلسم کردن رو یاد بگیریم. در درس ورد ها شما تا عمیق ترین ورطه های سحر و جادو پیش میرین پس ازتون خواهش میکنم حواستون رو به درس جمع کنید. درس امروز به یک طلسم آسون اختصاص داره spell : soliden تلفظ : سولیدن این ورد برای سنگی کردن اشیاء به کار میره. منظور از سنگی کردن سفت و جامد شدن شئ است. یادتون باشه که ماهیت سلولی جسم به هیچ وجه عوض نمیشه و سلول ها تبدیل به سنگ نمیشن... فقط مثل سنگ سفت میشن. این ورد به شما این قابلیت رو میده که برای مثال جسمی مثل پنبه یا اسفنج رو سفت و سخت کنید... به صورتی که انگار از سنگ ساخته شده.. این ورد روی گاز ها و مایعات تاثیر نداره فقط جامدات نرم رو به جامدات سفت تبدیل میکنه. نکته:*مواظب باشید هنگام استفاده از این ورد نشونه گیری دقیقی داشته باشید. نکته 2 :*هیچ وقت این ورد رو روی موجودات زنده به کار نبرید چون باعث ترکیدگی بافت های سخت اون موجودات میشه. نه گیاهان و نه جانوران. تکلیف: *حالا برای تکلیف ازتون میخوام یه داستان پنج خطی برام بنویسید که توی اون از یک دردسر با استفاده از این ورد فرار میکنید. توجه داشته باشید که ورد نباید روی انسان ها و موجودات زنده استفاده بشه. نکته: چون گذاشتن کلاس تاخیر داشت احتیاجی به پاسخ دادن به سوال نیست. روش فکر کنید جلسه ی بعد جواب رو توضیح میدم. پ.ن.:*طبق دستور مدیریت تمامی اساتید در تلاشند که کلاس ها تکالیفشون از این به بعد با خلاقیت و نوآوری همراه باشه .ازتون خواهش میکنم اگه نظری در این مورد دارید باهام درمیون بزارید. پ.ن.2 :*بچه هایی که تازه کلاس ها رو شروع کردین لطفا حواستون باشه به نکته هایی که گفتم. در ضمن تکالیفتون به هیچ وجه نباید کپی شده باشه از جایی.. و لطفا وقتی میگم برام یه تکلیف 5 خطی بنویسید تهش ده خط بشه.. نه ایکه ده صفحه تکلیف تحویل من بدید... که من بتونم به تکالیف همه ی بچه ها رسیدگی کنم. پ.ن. 3 :*اگه به نکات دقت نکنید ازتون امتیاز کم میشه. با تشکر یک نکته ی دیگه : *دوستانی که نمیدونن چجوری مطالبشون رو پست کنند دقت کنن.. پایین و بالا ی همین صفحه عبارتی میبینید با عنوان " +ارسال پاسخ به این موضوع" . روی این عبارت کلیک میکنید و صفحه ای برای شما باز میشه که میتونید تکلیفتون رو با هر تنظیمات و شکلکی که خواستید ارسال کنید. در ضمن تکالیف شما تا زمانی که من تاییدشون نکنم برای دیگران قابل مشاهده نیست. من همه ی تکالیف رو توی آخرین روز از مهلت ارسال تکالیف هر جلسه تایید میکنم. تا اون موقع باید برای دیدن امتیازاتتون صبر کنید. روز همگی خوش!
  9. 4 امتیاز
    ترم دومی ها داخل سرسرا پرسه میزدند. کسی خبر نداشت کلاس رموز باستانی در کجا برگزار میشود که پروفسور الکساندرا تارگت با شمشیری عجیب و غریب و سپری با طرح صلیب وارد سرسرا شد. موهایش پریشان بود و خستگی از چشمانش معلوم بود. گفت:« ترم دومی ها به دنبال من بیاید!» هیچ کس نپرسید پروفسور اون سپر و شمشیر مضحک رو از کجا آوردید. پروفسور پله های قلعه را طی کرد تا به دیواری بی رنگ و رو رسید. با ذغالی طرح ستاره پنج پری را روی دیوار رسم کرد. آن قسمت از دیوار عقب رفت و ناگهان به صورت دری باز شد. پروفسور گفت:« عقب وایسید!» همه یک قدمی عقب رفتند اما چیز تهدید کننده ای داخل اون تونل بنظر نمی آمد. پروفسور اول از همه وارد کلاس شد و به دنبال او ترم دومی ها. ناگهان صدایی فریاد زد:« سپر و شمشیر من را پس بده!» اون صدا خیلی کتابی حرف میزد! چراغ ها روشن شد و بچه ها شوالیه ای رو با زره آهنین دیدن که اخم هایش توی هم رفته بود و نق میزد. پروفسور رو به بچه ها گفت: «به اولین جلسه کلاس رموز باستانی خوش اومدید! ایشون سر ماریو یکی از شوالیه های معبد هستن! اگر بدونین من برای این که این جلسه و جلسه آینده شما رو بتونم توضیح بدم چه سفرهایی که نرفتم و چه چیزایی که ندیدم» دست هایش را به هم زد و صندلی هایی ظاهر شد و بچه ها روی صندلی ها نشستند. سپس رو کرد به سر ماریو و گفت: «میشه لطفا در مورد شوالیه های معبد به بچه ها توضیح بدین؟» سر ماریو زیر لب غر غر کرد و گفت: «فقط برای اینکه شمشیرم رو پس بگیرم » ادامه داد: «زمانی که جنگ های صلیبی به بهانه پس گرفتن سرزمین های مقدس شروع شد، صلیبیان طی دو روز ۴۰۰۰۰ نفر از مسلمانان رو کشتند و بسیاری از مناطق رو تصرف کردند. اونها اورشلیم رو پایتخت خودشون کردن. بعد از مدتی این نیاز بین ما حس شد که باید یکسری از نظامیان برای حفظ ثبات در این سرزمین ها، به اورشلیم برند. یکی از این گروه ها شوالیه های معبد بودن. مقر نظامی ما معبد سلیمان بود. در ابتدا ما فقط نه نفر بودیم. ما به هم رزمان مسکین عیسی مسیح و معبد سلیمان معروف بودیم! ما به پایداری دین مسیح و عدالت گستری کمک میکردیم ولی بعد از مدتی ما بخاطر زائرایی که برای زیارت معبد میومدند، پولدار شدیم و...» شوالیه های معبد! طرحی فرضی از معبد سلیمان پروفسور گفت:« کافیه سر ماریو. تا یک جایی حرف سر ماریو درست بود اونها وارد معبد حضرت سلیمان شدند و بعد از مدتی بسیار پولدار شدند. اما چیزی که واضحه اینه که اونها از راه گردشگری و زائرین پولدار نشدند. خب از این جای درس به بعد حرف هایی که می زنیم همه فرضیات هستند. یعنی هیچ کس دقیقا نمی دونه چه اتفاقی افتاد. پس صرفا همه این ها فرضیاته. طبق عقیده عده کثیری از مردم، شوالیه های معبد بعد از ورود به هیکل سلیمان متوجه رازی بزرگ شدند و به گنجی عظیم دست پیدا کردند. مدارکی وجود دارن که نشون میده در اون زمان شوالیه های معبد حفاری های عظیمی در دل معبد سلیمان داشتند. بعضی از افراد معتقد هستند شوالیه های معبد چیزی رو در اون جا پیدا کردند که دیدشون رو نسبت به جهان تغییر داد. فرضیات زیادی درباره اون "چیز" وجود داره و یکی از اون فرضیات اینه که شوالیه ها به دانش کابالا دست پیدا کردند که می تونید خودتون درباره اش بخونید. خب بگذریم. بعد از اینکه نیروهای مسلمان قوت گرفتند و در صدد بازپس گیری اورشلیم بر اومدن، شوالیه های معبد به اروپا فرار کردند و اونجا قدرت زیادی گرفتند. اما بعد از مدتی کلیسای کاتولیک از این قدرت احساس خطر کرد و دستور دستگیری شوالیه های معبد رو صادر کردن. بعضیا معتقدن اونها به کلی نابود شدند ولی به عقیده من و خیلیای دیگه اون ها به کشوری پناه بردند که تنها جایی بود که زیر سلطه پاپ و کلیسا نبود. یعنی اسکاتلند. در اونجا شاه رابرت بروس، به اون ها پناه داد و دستور داد که شوالیه ها به لژ های ماسونی بپیوندند. خب فکر کنم باید در مورد فراماسونری توضیحات بیشتری بدیم! فراماسونری در واقع free mason هست که به معنای سنگ تراش و بنای آزاده. بله شاید الان با توجه به دانسته های قدیمیتون فکر میکنید فراماسون ها سیاستمداران پلیدی هستن که جهان رو زیر سلطه خودشون دارن. اما اون اول برنامه این نبود! هیچ کس نمیدونه فراماسونری از کی دقیقا به وجود اومد. هر چند فراماسونری از قرن هفدهم بود که رسمیت پیدا کرد. باز هم تاکید می کنم تمام این ها فرضیاته و کسی از واقعیت خبر نداره و کسی دقیق نمی دونه ریشه فراماسون ها از کجاست. بعضی ها معتقدند سنگ تراشان یا ماسون هایی که معبد سلیمان رو میساختند، متوجه رازی در اونجا شدند و برای اینکه اون راز بین خودشون محفوظ بمونه، فرقه فراماسونریو تشکیل دادند. بعضی های دیگه ریشه این گروه رو مربوط به مصر باستان می دونند. در مصر باستان گروهی از بنایان وجود داشتند که اسم خودشون رو ازیریس گذاشتند (ازیریس خدای جهان زیرین در مصر باستان) فراماسون های امروزی سنت ها و روش های اون ها رو ادامه میدن. ولی فرضیه ای که مدارک زیادی برای اثباتش هست، اینه که در همون قرون ۱۶ و ۱۷، تمام کسب و کار ها در انگلستان و و اسکاتلند به صورت صنف صنف در اومدن. مثلا صنف بشکه ساز ها، صنف بنا ها و غیره. صنف بناها تصمیم گرفتند سازمانی برادری تاسیس کنند و مقر هایی هم برای خودشون ساختن که به این مقر ها "لُژ" میگفتند. هدف اون ها از ساخت لژ و سازمانی مخصوص و پنهان معلوم نیست! احتمالا رازی رو داشتند که میخواستند محفوظ نگه دارند. بعد از مدتی تشکیلات ماسون ها از حالتی که تنها سنگ تراشا عضوش بودن در اومد و کم کم افراد مختلف از قشر های مختلف به عضویت این گروه در اومدند. گفته میشه شوالیه های معبد هم به عضویت همین سازمان در اومدند و آداب و رسوم خودشون رو به این سازمان انتقال دادند. شعار این سازمان در ابتدا این بود که ما آدم های بد رو خوب نمیکنیم ولی آدم های خوب رو بهتر میکنیم!» نماد معروف فراماسون ها یکی از بچه ها پرسید:« با این حساب سازمان فراماسونری چیزی مثل یک تعاونی صنف بناها بود که هر چند وقت یبار دور هم جمع میشدند تا درباره روش های معماری نوین صحبت کنن! پس چرا الان انقدر از سمت مردم انتقاد بهش وارده؟» پروفسور گفت: «سوال خیلی خوبیه. همونطور که دوستتون گفت، سازمان ابتدا یه جای خیلی معمولی بود! که بناها بشینن و درباره روش های نوین معماری توش صحبت کنن! هر چند معلوم نیست که آیا از ابتدا اینطور بوده یا نه. گفتیم که بعد مدتی غیر بناها هم به عضویت این سازمان در اومدن. پس این سازمان کم کم شروع به سیاسی شدن کرد. نقش فراماسون ها در تاریخ: میخوایم اول نقش این سازمان رو در انقلاب انگلستان بررسی کنیم. در انقلاب انگلستان -که در واقع انقلاب کارگران و کشاورزان بر علیه اربابان بود- ارباب ها که سقوط خودشون رو حتمی میدیدند، نیاز به جایی داشتند که دور هم جمع شوند. سازمانی مخفی که بتوانند با خیال راحت در آن بدور از هرج و مرج کشور، تصمیماتشون رو بگیرند. در نهایت تمامی این اربابان و اشراف زاده ها فراماسونری نوین را پایه ریزی کردند. سازمان فراماسونری همچنین توی انقلاب فرانسه و آمریکا هم نقش داشته. آمریکا ابتدا یکی از مستعمرات انگلستان بود ولی بعد از مدتی مردم آمریکا از این موضوع به ستوه میان و جنبش هایی رو علیه انگلستان شروع می کنند که کانون این جنبش های ضد انگلیسی، لژ بزرگ سنت آندره بود. بعد از اینکه پروفسور بالاخره نفس کشید، گفت: «معذرت می خوام ازتون که انقدر این جلسه طولانی شد. جلسه ی آینده درباره آداب و رسوم و مراسم های این گروه با همدیگه صحبت می کنیم و فکر می کنم از این جلسه راحت تر و جالب تر باشه.» پروفسور به سمت سر ماریو رفت که از توضیحات بی پایان درباره فراماسونری خوابش برده بود و شمشیرش را کنارش گذاشت. گفت :«به اندازه تمام موهای سر من فرضیات در مورد فراماسونری وجود داره و من فقط یه مقدار کمی از اون ها رو بهتون گفتم. حرف های من ممکنه غلط باشه و شما هم مختار هستید هر فرضیه ای که می خواید رو قبول کنید. خب اگر بخواید بیشتر بدونید خودم به شخصه پیشنهاد می کنم کتاب فراماسونری در ایران نوشته اسماعیل رائین رو بخونین چون خودم یمدت خیلی پرس و جو کردم این کتاب از نظر خیلی از افراد معتبر ترین منبع اومد همچنین توضیحات کوتاه من رو خیلی خیلی بهتر بیان کرده. کتاب راز داوینچی هم تقریبا متمرکز شده بر همون راز شوالیه های معبد که اون هم یکی از فرضیاته اگر دوست داشتید می تونید بخونید. بازم اگر خواستید بهتون معرفی می کنم :ِدی خب خب حالا تکالیف!! در مورد نقش فراماسون ها در انقلاب فرانسه یک متن کوتاه بنویسید! اگر تحقیق خواستید توی تلگرام از من بپرسید یا اینجا به من پیام خصوصی بدید! با تشکر از آیدا ادیب که توی ویرایش و گردآوری مطالب این جلسه به من کمک کرد
  10. 4 امتیاز
    سلام سلام ^____^ خوشحالم که تو ترم دوم میبینمتون ^__^ امیدوارم که همتون این ترم رو هم بتونید به خوبی از سر بگذرونید و به ترم بعدی بروید و موجب افتخار هاگوارتز بشوید و در کنار هاگوارتز در جامعه ی ماگلی هم موفق باشید *برنامه ی درسی* برنامه ی این ترم اینه که این جلسه بهتون یاد میدم چطوری میشه ماده ی موثره ی یک گیاه رو استخراج کنیم و جلسه های بعد در مورد روش ترکیب مواد و نتیجه ترکیب هر ماده و در آخر روش ساخت معجون حرف میزنیم. خواهشا سر همه ی کلاسا حاضر باشید و سعی کنید فعال باشید وگرنه مجبورم سوئیچ تریلی الناز رو قرض بگیرم و شما رو هم جوار روح الیسا بکنم. خب درس این جلسه در رابطه با فراوری ماده ی موثره گیاهی است ! قبل از اسانس گیری مرحله ای داریم به اسم خشک کردن که لازم و ضروریه چون ماندگاریش بیشتر و بیشتر میشه . بیشتر فعالیت های شیمیای در محیط آبی رخ میده پس هر چند آب کمتر باشه فعالیت هم کمتر و در نتیجه ماندگاری بالاتر میره . چند نکته ی مهم در مورد خشک کردن گیاهان وجود داره : ☜ عدم تغییر در میزان ماده ی موثره گیاه ☜ عدم تغییر رنگ ، بو و طعم گیاه نکته : تمامی اندام های حاوی مواد موثره باید در سایه خشک شوند . خب خشک کردن به شکل سنتی وقت گیره برای همین جادوگران وردی اختراع کردن که بتونن راحت و بدون دردسر این کارو انجام بدن ، البته ما همیشه میتونیم از روش های سنتی استفاده کنیم . وردی که برای خشک کردن استفاده میشه احتیاج به ظرافت خاصی داره دستمون رو به حالت 180 درجه رو به گیاه میگیریم و یک دور خلاف جهت عقربه های ساعت میچرخونیم و میگیم : Drycum exsiccatum حالا میرسیم به مبحث اصلی یعنی اسانس گیری یا عصاره گیری یا عرق گیری یا همون استخراج مواد موثره ... روش های اسانس گیری : ☜روش تقطیر با آب ☜ روش تقطیر با بخار ☜ روش تقطیر با بخار و آب روش های دیگه ای که استفاده میشه : ☜ روش فشار و تیغ زدن : قسمتی از گیاه که داری مواد موثره است با چاقو یا وسیله ای پهن فشار میدیم تا اسانس یا عصاره ی اون خارج بشه . ☜ دم کردن : گیاه رو داخل پاتیلی که آب جوش داره میریزیم و صبر میکنیم تا مواد موثره خارج شده و سپس از صافی ردش میکنیم . ☜ هضم کردن : از بعضی از حلالا استفاده میکنیم تا گیاه رو هضم کنه و مواد موثره خارج بشه . ☜ جوشاندن : گیاه رو آب داخل پاتیل میجوشانیم و عصاره خارج میشود . ☜ اولتراسونیک : ورد مخصوصی داره که به امواجش با گیاه برخورد میکنه و باعث متلاشی شدن سلول ها شده و مواد موثره استخراج میشود که این ورد رو در جلسه های بعد و ترم های بعد آموزش میبینید . ☜ و .... روش های زیاد دیگه ای وجود داره ولی همین مقدار فعلا برای شما کافیه و میتونید با همین روش ها میتونید بهترین معجون ها رو درست کنید. و اما بخش دوست داشتنی تکلیف ^___^ یک گیاه جادویی انتخاب کنید و با توجه به خلاقیت و قوه ی تخیلتون یک روش خشک کردن و یک روش اسانس گیری به طنز بگید. مثال : براى خشك كردن مهر گياه بايد بهش آبنبات چوبى بديم و بعدشم بذاريمش سونا
  11. 3 امتیاز
    سلام به ترم اولی های عزیز من دایانا لوپین مدیر مدرسه و همچنین استاد درس های معجون سازی و دفاع در برابر جادوی سیاه هستم. به کلاس معجون سازی خوش اومدید. معجون سازی دنیایی از شگفتی ها و راز محسوب میشه و هنر بسیار ظریفیه که هر کسی از پسش برنمیاد ولی اگه کسی بتونه معجون ساز ماهری بشه مسلما جادوگر ماهری هم خواهد بود. به قول پروفسور اسنیپ با معجون سازی میشه "شهرت را در شیشه کنید، افتخار را دم کنید، غرور را بپزید و حتی مرگ را در بطری محبوس گردانید". اگه در طول ترم سوالی داشتید یا راهنمایی ای میخواستید میتونید با پیام خصوصی با من در ارتباط باشید. *برنامه ی این ترم* خب برای این ترم ما یه بحث مقدمانی رو خواهیم داشت. جلسه ی اول در مورد تاریخچه ی معجون سازی و معجون و جلسه های بعدی در مورد ابزار معجون سازی و اجزای گیاهی و جانوری یک معجون حرف میزنیم. ازتون میخوام کلاس رو جدی بگیرید و تو کلاس فعال باشید، معجون سازی درس مهمیه و من شدیدا روش حساسم و خب اگه لازم باشه ... میتونید از ترم بالاییهاتون بپرسید که چه بلایی سرتون میاد. درس امروزمون رو شروع میکنیم . در اساطیر و ادبیات معجون به عنوان دارو ، ماده ی مخدر و سمی شناخته شده که به صورت مایع ـه، خواص جادویی داره و معمولا توسط جادوگران ، پری ها و اژدهاها ساخته می شود . بله ، درست شنیدید ، اژدها ! در زمان های خیلی قدیم وقتی هنوز مرلین هم به دنیا نیومده بود ، پدر مرلین داشت تو کوچه دنبال مادر مرلین میرفت تا شاید مادر مرلین گوشه ی چشمی بهش داشته باشه ولی دریغا ... ! پدر مرلین روز به روز افسرده تر و غمگین تر میشد و اینقد با دم اژدهای کوچولوش ور رفت تا اژدها خشمگین شد و غرشی سر داد و گفت : بااااالینووووووور عاشق شدی که شدی ، قرار نیست دم نازنین من رو بکنی بالینور اشک چشمانش را پاک کرد و گفت : ماریدا تو راهی پیش پای من بگذار ، من چگونه به عشق مغرور خود برسم ؟؟ اژدها چپ چپی نگاهش کرد و گفت : خیر سرت جادوگری ، پاشو یه غلطی کن . بالینور نگاهی به ماریدا انداخت و گفت : تا حالا جادویی سراغ نداشتم که بتونه عشق رو بوجود بیاره . چیکار میتونم بکنم ؟؟ ماریدا هم چنان با حالت چپ چپ نگاش کرد و گفت : شما جادوگرا هنوز نمیخواید روش های کهنه و قدیمی رو ول کنید و کمی مدرن بشید ؟ تو میتونی از جدید ترین روشی که من به وجودش آوردم استفاده کنی . معجون عشق ، معجونی که میتونی باهاش عشق خودتو بدست بیاری . بالینور گفت : لطفا به من بگو باید برای به دست آوردن این معجون چه کاری انجام بدهم ؟ و ماریدا اولین معجون تاریخ رو برای بالینور درست کرد تا با اون بتونه به عشقش برسه . البته از اون معجون استفاده ای نشد چون فرداش عشق بالینور خودش با دسته گل اومد و از بالینور خواستگاری کرد . معجون ها برای کاربردهای زیادی از جمله شفادهی ، فریفتن یا مسموم کردن و حتی قتل یک نفر و ... به کار برده میشوند . مثلا معجون عشق برای فریفتن طرف مقابل و شیفته کردن او به کار میرود یا معجون خواب مرگ که برای بیهوش کردن فردی به مدت بسیار طولانی به کار میرود و در بعضی موارد اگر دوز معجون بالا باشد فرد مصرف کننده میمیرد یا معجون درمان جوش که برای از بین بردن جوش های ناشی از حساسیت ، مسمومیت و ... به کار میرود . معجون از عمل مشترک کیمیاگری و سحر و جادو بوجود می آید . بدین صورت که مواد لازم رو جمع آوری میکنیم و ماده ی موثره ی آنها را با روش های مناسب خارج میکنیم ، در پاتیل میریزیم و با استفاده از دستورالعمل معجون خود را آماده میکنیم . در مورد ماده ی موثره جلسه های بعد بیشتر بحث میکنیم ولی برای این جلسه فعلا درسمون تموم شده. تکلیف : در مورد سوال زیر خوب فکر کنید و نتیجه ای که میگیرید رو بنویسید. اگه یه ماگل بیاد و همه ی مراحل ساخت معجون رو انجام بده آیا معجون او کاربرد دارد ؟ چه اتفاقی میفته ؟ یک مقاله ی خوب (حداقل پنج خط کامل) در مورد سوال زیر بنویسید. چرا معجون سازی برای جادوگران دارای اهمیت است ؟
  12. 3 امتیاز
    *لوکیشن : اتاق زیرشیروانی در شمالی ترین برج هاگوارتز* خب خب قبل از اینکه بگم چرا اینجا اومدیم و درس رو شروع کنیم، باید بگم که به ترم دوم دفاع در برابر جادوی سیاه خوش اومدید. چپ چپ نگاهم نکنید این همه راه بیخود تا اینجا نکشوندمتون، کارتون دارم. اون ته رو نگاه کنید، گیتار رو نه کمد رو ^__^ بله، امروز ما با اون کمد کار داریم :دی حالا بگید میدونید داخل اون کمد چی هست ؟ *رها سریع دستشو بالا آورد. با سر اشاره کردم که جواب بده و اونم گفت : احتمالا یه بوگارت یا همون لولوخورخوره باشه.* بلهههههه، درست میگویی. بوگارت یا لولوخوخوره یکی از موجودات تاریکیه که از ترس شما تغذیه میکنه. معمولا هم تو جاهای بسته و تاریک جا میگیرن و زندگی میکنن. این موجود یه دگرگون شونده است. (دقت داشته باشید که دگرگون شونده ها انواع مختلفی دارند و همشون لزوما جادوی سیاه محسوب نمیشن.) کسی نمیدونه یه بوگارت وقتی تو کمده و تنها چه شکلی داره ولی همونطور که اشاره کردم از ترس شما تغذیه میکنه و وقتی مقابلتون قرار میگیره به شکلی درمیاد که بیشتر از هر چیزی ما رو میترسونه. بهترین روش مقابله با یه بوگارت اینه که چند نفری باهاش مبارزه کنید و اونم به این دلیله که بوگارت گیج میشه و نمیدونه به چه شکلی در بیاد. روشی که یه بوگارت رو دفع میکنه ساده و آسونه ولی به نیروی ذهنی نیاز داره. چیزی که بوگارت رو از بین میبره خنده است، تقابل جادوی سفید در مقابل جادوی سیاه ... خنده در مقابل ترس ... تنها کاری که باید بکنیم اینه که توسط نیروی ذهنی اونو وادار کنیم تا به شکل خنده داری در بیاد. برای اینکار به یه ورد نیاز داریم، چوبدستیاتونو در بیارید و بعد از من تکرار کنید : Riddikulus/ریدیکیوس پشت سر من صف ببندید. اولین نفر خودم وایمیسم، بعد از من شما کار رو ادامه میدید. *بچه ها به تکاپو افتادند و همه به صف پشت سر من وایسادند. چوبدستیم رو رو به روی کمد گرفتم و گفتم : آلاهومورا در کمد باز شد و ... مات شده بودم، انتظار نداشتم تبدیل به تنها شخصیت فیلمی که ازش میترسیدم بشه. چوبدستیم پایین اومد و پاهام سست شد ولی یه دفعه به خودم اومدم. من دایانا لوپین استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاهم و اینم موجود حقیری بیش نیست. چوبدستیمو به سمتش نشونه گرفتم و محکم گفتم : ریدیکیوس ! خب میشه گفت چیز خوبی شد =))))))))))) (به جان تریلی الناز اگه به خلاقیتم بخندید از همتون امتیاز کم میکنم:|) بچه ها بلند میخندیدن، رو بهشون برگشتم و گفتم : حالا نوبت شماست، به ترتیب جلو بیاید و با ترستون رو به رو بشید و اونو از بین ببرید.* تکلیف : گفتم دیگه، بگید بوگارت شما چه شکلیه و به چه شکلی تبدیلش میکنید. ^__^ (داستانی یا رول پلی بنویسیدش، عکس داشته باشه، فیلم بگیرید، یا هر روش خلاقانه ی دیگر امتیاز بالاتر و بهتری داره) هَو فان
  13. 3 امتیاز
    جادوآموزان عزیز به ترم 2 خوش آمدید بزارید خودم رو براتون معرفی کنم من پروفسور لوتوس مدرس جدید شما هستم این درس بعد از پروفسور فلک عزیز به عهده من گذاشته شده البته که همگی امیدواریم هر چه زودتر مشکلات ایشون رفع بشه و برگردند 🙂 و من تمام سعی مو میکنم با همکاری شما به بهترین نحو این ترم رو بگذرونیم خب در این جلسه در ابتدا چالش های علم گیاه شناسی جادویی یاداور میشیم این دانش در دنیای ماگل ها هم پیشینه عمیقی داره در قرن 16 ام گیاه شناسان در آمریکای شمالی از مقام بالایی برخوردار بودند و اما در دنیای جادو فراگیری از مبحث به عشق علاقه و صبر و حوصله نیازمنده در غیر این صورت با چالش های سختی همراه خواهید شد از طرفی آشنایی با ابزار و نحوه عملکرد اونها برای جلوگیری از آسیب به خودتون و دوستانتون ضروریه مطمئنم که آشنایی کافی دارید فقط یک بار دیگه در ذهنتون مرور کنید خب دنیای گیاهان جادویی چالش ها خیلی وسیعه ما در این جلسه با 2 گیاه آشنایی پیدا میکنیم خب گیاه اول hellebore نامیده میشه در زبان فارسی همان خربق نامیده میشه این گیاه گلدار بوده. و در دنیای جادو استفاده فرا تری خواهد داشت : این گیاه انواع مختلفی داشته و انواعی از این گیاه بسیار سمی بوده و ریشه اش از کلمه ای یونانی امده نام دیگر این گیاه رز کریسمس بوده دیده شده که این گیاه در علم معجون سازی و درمانی استفاده میشه این گیاه به نحوی آرامبخش بوده به شکل شربت و حتی کشف شده مثل دارو بر قلب اثر گذار است ریشه این گیاه در درمان بیماری سودا که همان ماتم زدگی موثره باید بدانید که اسم این گیاه سابقا ملامپودیوم بوده برخی اعتقاد دارند که مرگ الکساندر بزرگ به علت مصرف بیش از حد هلبور میتونه بوده باشه و گیاه بعدی این جلسه ما rue خب rue که در زبان ما سداب نامیده میشه این گیاه تاریخچه قدیمی داره به شکلی که در قرن 13 ام هم از rue به عنوان تنها گیاهی که میتونه در مقابل نگاه باسیلیک مقاومت کنه مسلما بیشتر اعتقاد ات بر خنثی کردن سم باسیلیک اشک ققنوسه در معجون عشق هم این گیاه استفاده میشه و همچنین به صورت یک انتی دوست درمانی وبعد از مسمومیت های جادویی است.باید بدونید که این گیاه همیشه سبز بوده و گل های زرد کوچیکی داره و اصلا بوی خوبی نداره به طوری که میتونه باعث تهوع و استفراغ شما بشه خب مبحث بعدی ما زیستگاه های گیاهی رو شامل میشه در گذشته تصور بر این بود که آب خاک و نور از الزامات رشد گیاهان محسوب میشه اما با گذر زمان امروز ماگل ها با تزریق مواد معدنی به آب مورد تغذیه گیاهان حتی بدون وجود خاک هم پرورش گیاهی صورت میگیره و خب زیستگاه ها یعنی محل زندگی و رشد گیاهان در محیط های جنگلی مرطوب و کوهستانی و حتی حاشیه رودخانه ها و مرداب ها هم شاهد رشد گیاهان هستیم در قطب ها هم رشد گلسنگ ها مشاهده شده دما ی محیط گاهی در تعیین رشد گیاه موثر نیست یعنی چه در محل های سرد و چه گرم مشاهده میشه زیستگاه های جانوری و گیاهی ارتباط مستقیم خواهند داشت که به بحث همزیستی مرتبطه که فعلا اشاره کوتاه و مختصری بهش میشه برای مثال محل زندگی زنبور ها با زیستگاه گیاهی و گل های منطقه مرتبطه مسلما گیاهانی که در دامنه کوه ها ممکنه پیدا بشه در جنگل ممنوعه دیده نمیشه و بالعکس خب تکالیفیتون 😊 ❌میخوام چند مورد از ابزار مورد استفاده در علم گیاه شناسی جادویی رو همراه با نحوه عملکردشون شرح بدید(برای مثال گوشی های محافظ)❌ ❌زیستگاه گیاهی مورد علاقه تونو انتخاب کنید و با ذکر مثال از گیاه های منطقه اش یک گزارش حداقل 100 کلمه ای در مورد منطقه بنویسید❌ ❌برای جلوگیری از ایجاد تهوع و استفراغ در مواجه با rue باید چه نکاتی را رعایت کنیم❌
  14. 3 امتیاز
    سلام سلام به ترم اولی های عزیز به کلاس گیاه شناسی خوش آمدید امیدوارم من بتونم براتون مفید واقع بشم و بتونیم باهم چیز های جدید یاد بگیریم من پروفسور جدید هستم و بجای پروفسور فلک عزیز اومدم خب ما تو جلسه اول اول از همه با وسایلی که تو این درس بهش احتیاج دارید اشاره میکنیم اول از همه شما به محافظ گوش احتیاج دارید چون با گیاهان پر سرو صدایی مواجه خواهید شد همیشه قلم و کاغذ برای یادداشت برداری داشته باشین همیشه با دستکش پوست اژدها تون کار کنید و البته ماسک و پیشبند الزامیه کفشتون باید جلو بسته باشه چوب دستی و بیل چه فراموش نشه خب بعدش باید بگم نکات ایمنی که قبل از تدریس میگم برای هر مبحث رو خوب به یاد بسپارین بیاین اول یه تعریف از گیاه شناسی جادویی بیان کنیم در واقع علمی است که به مطالعه و بررسی گیاهان میپردازده و موارد مصرف و مضرات اونا رو مورد بررسی قرار میده حالا بیاین یکم به تاریخچه این موضوع بپردازیم در روزگاران گذشته، مردم رابطه‌ای نزدیك و غریزی با جهان طبیعی داشته‌ ند و نه تنها از نظر مواد غذایی، بلكه برای درمان و تامین سلامت خود به رستنی‌ها وابسته بودند با ظهور «بقراط» (۳۷۷-۴۶۰ پیش از میلاد)، یك نظام پزشكی علمی بر اساس تشخیص درمان بیماری‌ها با استفاده از گیاهان دارای خواص دارویی، پی‌ریزی شد نخستین گیاهان در زندگی بشر گیاهان نه فقط برای ما غذا ، لباس و مسکن تهیه می‌کنند، بلکه هوایی را که تنفس می‌کنیم از اکسیژن ، که بدون آن زندگی ممکن نیست محیا می‌سازند. بعضی از گیاهان نظیر باکتریها موجب ایجاد امراض مهمی برای انسان و حیوانات می‌شوند. اما در عین حال آنتی بیوتیک‌ها ، نظیرپنی‌سیلین و دیگر داروهایی که از گیاهان بدست می‌آیند به جلوگیری از انتشار یافتن این امراض کمک می‌نمایند. گیاهان برای بکار افتادن کارخانه‌ها نیرو تهیه می‌کنند و در بیشتر موارد ، مواد خام نظیر پنبه، چربیها ، مومها ، لاستیک و چوب تولید می‌نمایند که در ساخت فرآورده‌های آنها بکار می‌روند. خب گیاهان هم به دسته های متفاوتی تقسیم میشند که شامل باکتری قارچ جلبک و خزه سرخس ها و ریشه داران میشن که هر کدوم رو بعدا توضیح میدیم خب حالا تکالیف جلسه اولتون میخوام یک مقاله درباره تاریخچه علم گیاه شناسی و حتی مقایسه گیاه شناسی جادویی و ماگل ها ارائه کنید که حداقل 100 کلمه باشه (در صورت نوشتن یه داستان جادویی که میتونه از خودتون باشه هم امتیاز تشویقی تعلق میگیره)
  15. 2 امتیاز
    خلاصه ی اولین قدم در دنیای تیره گون: ( برای اون تنبلایی که نمیخوان بخونن ( اعضای اصلی بقا نخونید از داستان عقب میافتید ) ) چهار گوهر پیدا شد و گروه ها به کمک گردنبندهاشون و قرار گرفتن تو مرکز دنیاهاشون، تونستن وارد دنیای تیره گون بشن. بعد از جمع شدن گروه ها و کمی گشت زنی توی دنیای تیره گون و پیدا کردن یه سری نشونه ها، بچه ها متوجه شدن که احتمال زیاد تیره گون اونجارو ترک کرده و اونا خیلی دیر رسیدن. بچه ها جایگاه قرار گیری گوهرها، جایی که قفل دنیا قرار داشت رو پیدا کردن و گوهرها رو سر جاشون قرار دادن ولی هیچ اتفاقی صورت نگرفت. بعد از کلی بحث و جدل، تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتن که باید به زمین و پیش خونواده هاشون برگردن ولی بقیه نظرشون این بود که با برگشتن کاری رو پیش نخواهند برد، چه تیره گون به زمین رسیده باشه چه نه. برای همین چهارتا از اعضا ( تانیا، الن، مستر ونزدی، عرشیا ) به کمک سنگ زمین راهی خونه شدن. ولی الن یکی از گوهرهارو برداشت تا بتونه راه ارتباطی رو برقرار نگه داره. کمی بعد رزا، فشین، آیدا، نگار و ام اچ از نقطه ای که دفعه ی اول بچه ها فرود اومده بودن وارد دنیای تیره گون شدن و بقیه ی اعضا رو اونجا منتظر خودشون پیدا کردن. بعد از کمی جست و جو تو اون دنیای جالب، بچه ها به دو دروازه رسیدن. حالا وقت تصمیم گیری بود، چجوری به دو گروه تقسیم بشن، و تصمیم بر این شد که دو گروه هشت نفره، که تو هر کدوم دو نفر از اعضای هر گروه ( اسلی، ریون، هافل، گریف ) قرار داشته باشن. گروه بندی: هر گروه باید خودشون رو به دوتا دسته ی دو نفره تقسیم کنن. بچه ها تا آخر همین امشب فرصت دارید که دسته بندیتون رو بگید ( در صورت اعلام نکردن رندوم انجام خواهد شد ). سر گروه ها دوتا دسته ی a و b مشخص کنید و بگید کدوم دوتا عضو تو دسته ی a و کدوم دوتا تو دسته ی b هستن. گروه ها: گروه اول: اعضای اسلیترینی: ( ) - ( ) اعضای هافلپافی: ( ) - ( ) اعضای گریفندوری: ( ) - ( ) اعضای ریونکلایی: ( ) - ( ) گروه دوم: اعضای اسلیترینی: ( ) - ( ) اعضای هافلپافی: ( ) - ( ) اعضای گریفندوری: ( ) - ( ) اعضای ریونکلایی: ( ) - ( )
  16. 2 امتیاز
    چیزی از گرمای عشق درک نمیکنم گرما باعث خستگی میشه،گرما کسل کنندس،عذاب آوره و باعث عصبانیت میشه! بنظر من عشق باید خنک باشه،خنکی باعث هُشیاری و سر زنده تر بودن میشه،طراوت بخشه و معنای زندگیه و هدیه دهنده آرامشه
  17. 2 امتیاز
    مادرم روزی گفت موسم دلگیریست گفتم زندگانی سیبیست گاز باید زد با پوست سهراب سپهری
  18. 2 امتیاز
    پرفسور کین.... پرفسور کین! خدای من این اصلا یعنی چی پرفسور..... کی فکر شو میکرد که یه روز کوچیک ترین عضو هاگ بشه پرفسور! داشتم با خودم تمرین میکردم که اگه یکی از بچه ها سر کلاس به این اسم منو صدا زد سوتی ندم و احیانا یادم نره بهش محل بدم خیلی عصبی بودم چون اولین جلسه ای بود که به عنوان پرفسور وارد یکی از کلاسا میشدم نه به عنوان یه جادو آموز شنل نخی مو که اصلا برای این فصل از سال مناسب نبود رو با بدبختی روی خودم کشیدم تا حداقل یه ذره بشه از سوز اول صبح رو کم کرد با ابهت اسنیپ طوری وارد کلاس شدم *باز کردن در اسنیپ طوری*رفتم سر میزم نشستم و به شاگردایی که اغلب ازم بزرگ تر بودن و کلاس رو از هر ۳ تا ترم تشکیل شده بود کلاس نگاه کردم پچ پچ توی کلاس شدت گرفت شنل مو دراوردم و با لباس کتونم که مخصوص آب و هوای مصر بود نه آب و هوای سرد بریتانیا به وسط کلاس رفتم خب همون طور که خودتون همین الان فهمیدید این ترم مصر رو با من میگذرونید لبخندی زدم و گفتم خب قراره برای اولین قسمت درس بریم به اردو نگار: کجا قراره بریم دقیقا؟ میبینین *با قلم پر یک هیروگلیف میکشه که تبدیل میشه به یه قایق *خب برای چی منو نگاه میکنین؟ خب سوار بشین! *صدای همهمه و راه افتادن خود به خود قایق بعد از پر شدن* نسترن: آنا؟ منظورم اینه پرفسور دقیقا کجا داریم میریم؟ *به تپه ها شنی اشاره میکنه * خب معلوم میریم به مصر! خانه ی زندگی! بیاین کلاس رو قبل از رسیدن به خانه شروع کنیم خب کی میدونه خونه ی زندگی کجاست؟*بالا رفتن دست زیزی* بفرمایید _: خب پرفسور درواقع میشه گفت خانه ی زندگی اولین مدرسه ی جادوگری دنیا بوده که حتی الان بعد از هزاران سال سالمه و به کار خودش ادامه میده درسته درسته .... ۱۰ امتیاز به اسلایترین خب میشه این طوری ادامه اش داد که بر اساس تقسیم بندی ایالت ها توی ناحیه ی اول در حال حاضر وجود داره و جادوگرایی که توش زندگی میکنن به نوعی بیمار روانی که توش به همه شک دارن مبتلان *اخم کردن آنا* بیش تر کسایی هم که توش زندگی میکنن از نوادگان فرعون ها هستن و از قرن ها پیش قدرت شون رو به ارث میبرم خب فکر کنم کافی باشه *خوردن قایق به یکی از صخره های شنی نزدیک هرم جیزه *خب رسیدیم اممم نمیخواین لباس هاتون رو عوض کنین؟ *زیر لب وردی رو زمزمه میکنه و رداهای بچه ها تبدیل به لباس های کتون میشه * خب میتونین پیاده شین *از بالای قایق بر روی تپه ی شنی می پرد بقیه هم به دنبالش از کشتی خارج میشوند* خب باید برم تا دم هرم و بعدش از ورودی دوم وارد بشیم سعاد: پرفسور چرا باید همچین لباس های ضایعی بپوشیم؟|: من چکمه‌ هامو میخوام نه این صندلای ضایع رو! _: خب درواقع پوشیدن این صندلای ضایع دلیل داره لباس هایی که از جنس پشم و چرم و کلا هرچیزی که مربوط به جونورا باشن باعث ضعیف شدن جادو میشه برای همینه که الان پاره های نخی تنتونه و این که توی این اب و هوای گرم در نهایت این لباساست که نجات تون میده *میتونین برای اولین تکلیف خودتون رو با لباس های مصری توصیف کنید یا نقاشی بکشین*سعاد که ظاهرا قانع شده بود بر گشت پیش بقیه دم یه دیوار وایستادم و روی هوا نماد خانه رو کشیدم و دروازه رو باز کردم *وارد شدن به راهرویی عظیم که سر تا سر اون روی دیوار نقاشی هایی به صورت کتاب پوشونده *خب به شال قرن ها خوش اومدین جادوگران جوان! این جا سالن اصلی خانه ی زندگیه! خب بیاین درس رو شروع کنیم *به دیوار سمت چپ اشاره میکنه * خب بر اساس افسانه ها سال ها قبل گب خدای زمین و نات خدای اسمان با هم ازدواج میکنن و صاحب فرزندانی میشن قبل از این که بچه ها به دنیا بیان رع پیشگویی میبینه که بچه های گب و نات از اون قدرتمند تر خواهند شد و احساس ترس میکنه و کاری میکنه که نات نتونه توی هیچ کدوم از ۳۶۰ روز سال بچه ای به دنیا بیاره و به طرز سرسختانه ای اونو با کمک شو پدر نات از شوهرش جدا میکنه توث که دلش برای نات می سوزه شروع میکنه با ماه شطرنج بازی کردن و هروقت که میبرده قسمتی از نور ماه رو از اون میگرفته این کار اون قدر ادامه پیدا میکنه تا توث میتونه با اون مقدار نور ۵ روز رو بسازه تا نات بتونه بچه هاشو به دنیا بیاره به این ۵ روز روزای شیطانی میگن : ست ، ایسیس (ایزیس)، هوروس ، ازیرس، نفتیس ۵ بچه ی نات و گب در این ۵ روز به دنیا میان (تکلیف دوم تاریخ تولد ها رو بر اساس روز های شیطانی پیدا کنید یعنی ایسیس در کدوم از روزای شیطانی ب دنیا اومد و به همین ترتیب) *به چهره ی خسته ی بچه ها نگاه میکنه* خب فکر کنم کافیه بهتره برید خوابگاه ها بقیه شو بعدا ادامه میدیم سجاد: مگه بر نمیگردیم هاگ ؟ _: فعلا یه مدتی رو توی خانه ی زندگی مهمونیم... خب دیگه با ها خوابگاه هاتون رو بهتون نشون میدن (بعد از خارج شدن همه) قربان کسایی که گفته بودید رو اوردم ... خوبه خوبه خونه بهشون نیاز داره باید بهشون اموزش بدیم میتونی بری بله قربان *همه ی اینا به فرانسوی زده شد* *خارج شدن آنا* به نظر تون جادوگرای مصری فرق شون با جادوگرای دیگه چیه؟ برای تکلیف اخر ادامه ی افسانه رو بنویسید( اگه از ویکی پدیا کپی پیست کنید خودم با خنجرم میکشمتون تنبل نباشین حداقل یه ذره تغییرش بدین) برای تحقیق هم میتونید در مورد: با ، شبتی، و خدایان دیگه تحقیق کنید
  19. 2 امتیاز
  20. 1 امتیاز
    سلام به همگی امتیازات جلسه ی اول رسید و همونطور که دیدید هافل مثل همیشه خیلی قدرتمند ظاهر شد. ولی این تازه شروع کار هستش و راه زیادی تا قهرمانی مونده. شروع پر تلاش، برای یه ترم پر انرژی. ( دوتا از امتیازای گریفیا جا مونده بود که اضافه شدن ) ..هافلپاف.. 507 ..گریفندور.. 425 ..اسلیترین.. 351 ..ریونکلا.. 263 همگی خسته نباشید ^^ شروع خیلی خیلی خوبی بود.
  21. 1 امتیاز
    نام جانور:سالینکاری میزان خطرناک بودن:***(اگه توی کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها رو دیده باشین از اینا میذاره) این حیوون ظاهری شبیه یک حلزون بسیار بزرگ بدون لاک و به رنگ آبی فیروزه ای داره که خیلی هم چسبنده و لزجه!چشمای اون شبیه زمرد میمونه اما با این وجود اون نابیناست جانور خیلی ناخواسته به جادوگر ها آسیب وارد میکنه...به این صورت که اگه پاهات رو روی رد پاش بذاری پات میچسبه و دیگه با هیچ طلسمی نمیتونی خودت رو نجات بدی...و اگه هم به خود چانور دست بزنی بهش میچسبی و با مرور زمان به داخل بدنش میری... جانور از همین راه غذاش رو به دست میاره!!! این به این معنیه که حتی دهن هم نداره!اما قدرت بویایی خیلی قوی ای داره طوری که میتونه جسمی رو از فاصله ی ۲۰ متری فقط با بو کشیدن تشخیص بده! تنها طلسمی که میتونی از خودت در برابرش محافظت کنی طلسم《سولیدن》 عه که علاوه بر سفت شدنش باعث از بین رفتن چسبناک بودن بدن سالینکاری ها میشه خب حالا میخوام یه رول از زمانی که کشفش کردم بهتون بگم: در جنگل تاریک و پر درخت هاگوارتز قدم میزدم که احساس کردم چیزی در پشت سرم در حال تکون خوردنه! فوری سرم رو برگردوندم و با یک جانور عجیب چندش آور رو به رو شدم...از اوجایی که همه ی کتاب ها در مورد جانوران جادویی رو خونده بودم میدونستم که چنین چیزی تا حالا کشف نشده پس خیلی زود دفترچه و مدادم رو در آوردم و شروع کردم به کشیدن خصوصیت های ظاهریش! چند یاعت هینجور نگاش میکردم تا اینکه بلاخره جلو رفتم و بهش نزدیک شدم...خیلی بزرگ بود! در همون لحظه میخواستم حرکت کنم که دیدم پاهام توی رد پای چسبناکش گیر کرده!!! هرچی زور میزدم نمی تونستم حرکت کنم!تا اینکه فکری به ذهنم رسید و سعی کردم که غیب و ظاهر شم...و خیلی خوب هم جواب داد!من درست کمی دورتر ایستاده بودم! ولی مطمئنا باید پاهام رو تمیز می کردم!.‌.‌‌.
  22. 1 امتیاز
    سلام از علاقه مندان به گیاهان و جانوران جادویی دعوت می شود . قراره به کاوش در دل جنگل، اعماق دریاها، غارهای مخوف بپردازیم و گونه های جدید گیاهان ، جانوران و کلا هر موجود زنده ی شگفت انگیزی رو پیدا کنیم (حتی یک قارچ یا باکتری با ویژگی های جادویی). بهتره وسایل مورد نیازتون رو از همین الان جمع کنید. همون طور که آقای اسکمندر در کتابش گفته:" تردیدی ندارم که تاپایان همین سال جانور جدیدی کشف می شود." به جستوجو می پردازیم وبا کمک شما نسخه ی جدیدی از جانوران شگفت انگیز وزیستگاه ان ها به چاپ میرسانیم. تخیل به تنهایی ارزش بالایی داره وقابل احترامه اما سعی کنید ویژگی هایی که برای جانور یا گیاهی می نویسید حداقل یک موردش توجیه علمی هم داشته باشه.اما کامل تخیلی هم پذیرفته می شود:دی علاوه بر ویژگی های ظاهری ورفتاری جانور در مورد چگونگی رام کردنش و میزان خطرناک بودنش هم توضیح بدید و اگه دوست داشتید رول پلی ای در مورد چگونگی کشف کردنش اینکه چطور و کجا پیداش کردید واگه تونستید رامش کنید بنویسید.
  23. 1 امتیاز
    سلام! از جلسۀ قبل به یاد دارید که پنج عامل بررسی شعر رو بهتون معرفی کردم. الان می‌خوایم به یکی از اون عوامل بپردازیم، یعنی موسیقی شعر. و اول بگم دکتر شفیعی کدکنی کتابی دارن به نام موسیقی شعر، و بخشی از چیزهایی که قصد دارم بگم، از این کتابه. هر شعری، موسیقی داره. ذات شعر با موسیقی پیوند خورده، چون شعر قصدش برانگیختن احساساته، موسیقی هم. کلاً هنر رسالتش همینه، نیست؟ پیش از شروع، باید بدونیم که موسیقی شعر فقط وزنش نیست، ما (در یکی از نظرها) چهار نوع موسیقی داریم: موسیقی بیرونی، یعنی وزن شعر موسیقی کناری، یعنی قافیه موسیقی درونی، یعنی هماهنگی و طنینِ ترکیب کلمات و حروف و موسیقی معنوی، که عجیبه، اما تداعی‌های کلمات در کنار یکدیگر که در ذهن ما موسیقی‌ای رو شکل می‌دن. اما همۀ موسیقی‌ها رو همه نمی‌فهمن. مثلاً دیده‌این خیلیا می‌گن «متال چیه دیگه، اینا که همه‌ش دارن جیغ‌و‌داد می‌کنن!»؟ (امیدوارم شما از این افراد نباشین) علت این تفاوت عقیده‌ها اینه که ما از هر چیزی تعریفی در ذهنمون داریم. این تعریف با توجه به محیطی که توش رشد کرده‌ایم با هم متفاوته، برای همین همونطور که قوۀ چشایی ما به غذاهای متفاوت عادت کنه، گوشمون و قوۀ شنواییمون هم به موسیقی‌های متفاوت عادت می‌کنه. الان درمورد موسیقی بیرونی صحبت می‌کنیم یعنی وزن، که در تمام شعرها وجود داره! وزن همون ریتم‌دار بودن شعره که در شعر فارسی عنصر مهمیه. اما این که ما شعر انگلیسی یا ژاپنی رو بی‌وزن و آهنگ حس می‌کنیم، به علت ناآشنایی ما به اون زبان‌هاست، نه این‌که فقط شعر ما وزن داره. (الان انتقادی رو می‌بینم که در ذهن بعضی نقش بسته. این که شعر سپید وزن نداره اما شعره. درسته، شعر سپید وزن عروضی رو حذف کرده، اما نوعی دیگه از موسیقی رو جایگزین کرده که بعدا بیشتر درموردش صحبت می‌کنیم. صبر لطفاً) قبل از این که به وزن شعر فارسی برسیم، باید ببینیم که چند نوع وزن در شعر می‌تونه وجود داشته، یعنی ببینیم که ویژگی اصوات چیاست، ویژگی نت‌های موسیقی، چون هر نوع وزنی، باید از روی این ویژگی‌های شنیداری ساخته بشه. شدت، امتداد، زیروبَمی و طنین (زنگ). شدت، نیروی صوته. ما بهش می‌گیم بلندی یا کوتاهی صدا، که از چه فاصله‌ای قابل شنیدن باشه. امتداد، مدت زمانیه که ارتعاشات باقی می‌مونن. درواقع کشش صوت زیروبمی مشخصه که چیه، و از لحاظ فیزیکی عدد ارتعاشات در واحد زمانه. زنگ یا طنین رو می‌شه این‌طور تعریف کرد که ما یک نت رو با شدت، امتداد و زیروبمی یکسان، با دو ساز متفاوت بزنیم. تفاوت میان اون‌دو صدا، تفاوت بین طنین یا زنگ اون‌هاست. با توجه به این‌ها، در جهان چند نوع وزن وجود داره، یعنی بر اساس هر یک از این ویژگی‌ها، هر زبانی براساس نوعی وزن، شعر سروده‌. البته چون دو نوع آخر خیلی به هم شبیهن، به جفتشون وزن کیفی می‌گن، که مثلاً در زبان چینی چنین وجود داره. وزنشعر انگلیسی و آلمانی براساس شدته (وزن ضربی)، و وزن شعر یونانی باستان، لاتینی، سنسکریت و در آخر وزن شعر فارسی براساس امتداده. ولی نوعی از وزن وجود داره که به هیچ‌یک از ویژگی‌های صوت مرتبط نیست، و شماره و تعداد هجاها باید باهم برابر باشند، که به اون وزن عددی (یا هجایی) می‌گن. مثل اشعار زبان‌های فرانسوی یا اسپانیایی. این بخش رو همین‌جا تموم می‌کنم که خیلی فهرست‌وار و پشت هم جلو نریم، و می‌رسیم به شعر فارسی، که همون‌طور که گفتم وزنش امتدادیه. خب، این به چه معناست؟ یعنی وزن شعر فارسی براساس هجاهای کوتاه و بلند و ترتیب اون‌ها ایجاد می‌شه. قواعد محدودی هم داره، که نمی‌خوام واردشون بشم، که اون‌ها هم براساس ویژگی‌های طبیعی زبان و موسیقی به وجود اومده‌ن. (در نظرسنجی کلاس شرکت کنین، و اگر دوست داشتین جلسهٔ چهار در این مورد می‌نویسم.) از وزن و موسیقی شعر قبل از اسلام در ایران، چیزی باقی نمونده. فقط توصیف‌هایی در کتاب‌های مختلف از اون وزن هست، و می‌تونیم حدس‌هایی بزنیم، کسی هم هنوز به طور جدی بررسی نکرده که اون موسیقی از چه قواعدی پیروی می‌کرده. یکی از چیزهایی که می‌دونیم اینه که شعر «گفته» می‌شده. اما معنای «گفتن» با معنای امروزی ما متفاوته. گفتن در معنای «خواندن» استفاده می‌شده. مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما! این‌جا هم یعنی آواز بخون، نه این که صرفاً بگو. اگر فقط سخن گفتن بود، به مطرب کاری نداشت که. و همچنین ما می‌دونیم که شعر احتمالاً با ساز و آواز همراه بوده. و از فردی به نام باربَد یاد می‌شه که صدای خوشی داشته و شعرهاش رو خودش می‌خونده، و احتمالاً ساز بربط رو ساخته یا حداقل نوازندهٔ بربط خوبی بوده. (اسم بربط از باربد اومده) بنابراین، می‌شه حدس زد که شعر اونموقع، مثل ترانه‌های امروزی ما بوده. و طبق توضیحی که در بعضی کتاب‌ها اومده، «هجاها کشیده می‌شدند تا با آهنگ هماهنگ بشن.»، یعنی مثل لیریکس آهنگ. در عروض (وزن شعر عربی که ما استفاده می‌کنیم، ولی با قوانین ایرانی) شدت تلفظ هجاها، یعنی تکیهٔ کلمات (همون «استرس» در کلمات انگلیسی. بله، تو فارسی هم داریم.) اهمیتی نداره. و هجاها تلفظی واحد دارن. اما «احتمالاً» در شعر پیش از اسلام، این هم مورد مهمی در ساخت موسیقی شعر بوده. یکی از راه‌هایی که می‌تونیم این حدس‌ها رو درمورد شعر بزنیم، ترانه‌های فولکلور فارسیه. چون این ترانه‌ها، مستقیماً از زبان فارسی، و بدون یادگیری زاده شده‌ن، و احتمالاً ریتم و ملودی اون‌ها قدمت زیادی داره. به عنوان مثال، اتل متل توتوله : )))))))) همون‌طور که قبل‌تر گفتم، عروض فارسی (وزن شعر کنونی) براساس بلندی و کوتاهیِ هجاها و ترتیب اون‌هاست. و ما یا هجای کوتاه داریم، یا بلند، یا کشیده. و این‌ها مگر طبق قاعده، نمی‌تونن به هم تبدیل بشن! مثلاً، هجای کوتاه فقط وقتی آخر کلمه باشه می‌تونه به هجای بلند تبدیل بشه. مثلاً در حالت عادی، کوچه رو می‌خونیم: کو چِ اما می‌تونیم اون کسرهٔ آخر رو بکشیم و امتداد بدیم. کو چِه ولی نمی‌تونیم کُچه بخونیمش مثلاً. اما تو شعر فولکور(ترانه)های ما چنین قاعدهٔ ساده‌ای نیست، اما موسیقی‌سازه و هر موسیقی‌ای تابع قاعده‌ست. اَ تَل مَ تَل تو تو لِ اما اگر بخونیدش، می‌شنوید که هرکدوم از «تو»ها متفاوت تلفظ می‌شن. یعنی اولی رو این‌قدر کوتاه تلفظ می‌کنیم که اگر «تُ» هم بود فرقی نداشت، و دومی بلندتر، «تووو» تلفظ می‌شه. هنوز کسی دقیق روی این‌ها تحقیق جامعی نکرده. می‌تونیم امیدوار باشیم قواعدش به یکی الهام بشه. چون می‌دونید، عروض‌دانان اعتقاد دارن که عروض از آسمان به یکی وحی شد. در قرون اول اسلام، یکی اومد یهو و گفت که از آسمان قوانینی برای شعر به من رسیده! همه هم گفتن وای چقدر جالب، استفاده کنیم. :)) دقیقاً همین، شوخی هم نمی‌کنم! حداقل افسانه‌ش که این رو می‌گه. به هر حال، وقتی قوانین آسمانی باشن، کسی وجودشو نداره که ازشون سرپیچی کنه! بنابراین، قرن‌ها و قرن‌ها شاعرها به این روش شعر می‌گفتن، یعنی هزار سال، از قرن ۴ که شعر فارسی شروع شد، تا قرن ۱۴ (۱۳۰۰) البته، باز هم تکرار می‌کنم، «منشأ» وزن شعر ما عربیه، ولی وزن عربی نیست! چون وزن هر شعری در هر زبان، مختص ویژگی‌های صوتی همون زبانه. بنابراین، خیلی از شعرهای عربی رو اگر ما بخونیم، ریتمی ازشون متوجه نمی‌شیم، همون‌طور که ریتم شعر انگلیسی یا فرانسوی رو ممکنه متوجه نشیم! (شعر رو می‌گما. نه آهنگ و ترانه. اون بحثش جداست.) سال ۱۳۰۰، نیما یوشیج، با نوشتن شعر افسانه تحولی در وزن شعر به وجود آورد. البته کسانی قبل از اون هم سعی کرده‌بودن که چنین کاری رو بکنن، ولی کسی که موفق شد شعر خوبی با وزنی خارج از وزن‌های معمول بگه، نیما بود. نیما به تدریج وزن رو عوض کرد، و پس از مدتی، وزن نیمایی ساخته شد. بعد از نیما، افراد دیگه‌ای هم دست به تغییر زدن. شعر سپید ساخته‌شد و بعد از اون موج نو. (تاکیدِ اکیدِ مؤکد! تنها ویژگی تغییریافته در شعر نو، موسیقیش نیست. خیلی خیلی چیزها متحول شده. موسیقی بخش ظاهریشه.) می‌خواستم درمورد رباعی هم بگم، ولی درس طولانی می‌شه. ایراد نداره. خسته نباشید! تکلیف اول: موسیقی تا چه حد و از چه جنبه‌هایی در شعر تاثیرگذار است؟ (از نظر شما) تکلیف دوم: به نظرتون اگر به زبان فارسی، در موسیقی‌ای خارج از زبان فارسی شعر بگیم، چطور می‌شه؟ و آیا اون موسیقی قابل درک و گوش‌نوازه؟ برعکسش چی؟ مثلاً به زبان انگلیسی یا زبان دیگه، اما در موسیقی شعر فارسی شعری سروده بشه. تکلیف سوم: یه شعر فولکلور بنویسین دوست دارم منظورم این نیست که از خودتون بنویسین، از چیزهایی که بچگی می‌شنیدین یا حفظین، یا شعری محلی. از این‌ها. (یه توپ دارم قلقلیه قبول نیست.) اسطوره تا جایی گفتم که هوشنگ، آتش را کشف کرد. بعد از آن هوشنگ به خوشی پادشاهی کرد و پس از مرگش، پسرش طهمورث شاه شد. در زمان او، که به طهمورث دیوبند مشهور است، دیوها شورش کردند. در یادم نیست که کجا خوانده‌بودم یا شنیده‌بودم که دیو، برای آریایی‌های مهاجر، همان قوم یکجانشینی بوده‌اند که پیش از ورود آریایی‌ها در سرزمین ایران زندگی می‌کردند، یعنی عیلامی‌ها. و آریایی‌ها آن‌ها را شکست دادند. اما این حدس است و واردش نمی‌شویم. طهمورث شورش دیوها را سرکوب کرد، و به طوری سرکوب کرد که آن‌ها دیگر توان مقابله نداشتند. او می‌خواست تمام دیوها را سربه‌نیست کند، اما آن‌ها با التماس، از او خواستند که این کار را نکند. بنابراین، دیوها به انسان‌ها نوشتن آموختند (که این آن حدس را قوی‌تر می‌کند، که دیوها مردم متمدن بوده‌اند)، و طهمورث هم از جانشان گذشت ولی برای آن که آن‌ها را کاملاً مغلوب کند، از رهبر آن‌ها یعنی اهریمن، جای اسب استفاده کرد و از او سواری گرفت. سال‌های سال، اسبِ طهمورث اهریمن بود که قدرت شکست‌دادن او را نداشت. و اهریمن مدام دنبال نقطه‌ضعفی در طهمورث می‌گشت تا او را شکست دهد. آخر، اهریمن که جادو می‌دانست، خود را به شکل انسانی در آورد و سراغ زن طهمورث رفت. و با صمیمی‌شدن با او، او را تحریک کرد که از شوهرش بپرسد که نقطه‌ضعفش چیست. زن طهمورث فریب اهریمن را خورد، و با حیله‌ای، از طهمورث این را پرسید. او اول از گفتن خودداری کرد، اما در آخر آن را به همسرش گفت، و از او خواست که به هیچ فرد دیگری نگوید. طهمورث گفت: «تنها چیزی که من از آن می‌ترسن، نوک قله است. زمانی که سوار بر اسبم (اهریمن) به قلهٔ کوه می‌روم و از آن شیب تند به پایین نگاه می‌کنم، لحظه‌ای می‌ترسم. اما بعد که به دامنهٔ کوه می‌رسم از بین می‌رود.» زن، به محض رفتن شوهرش این‌ها را به دوست صمیمی‌اش گفت. اهریمن راه چاره را یافت. فردای آن روز وقتی که طهمورث سوار بر اهریمن به بالای کوه رفت، او در همان نقطه طهمورث را از کوه پایین انداخت و کشت. دیوها آزاد شدند و در جهان به خرابی پرداختند، اما جمشید، فرزند طهمورث، توانایی سرکوب شورش آن‌ها را داشت. و پس از مرگ پدر با جنگ‌های بسیاری، آن‌ها را می‌کشد یا به اطراف ایران می‌راند و فلات ایران از دیوها خالی می‌شود و جمشید پادشاه ایران می‌شود. (تو اساطیر غیرشاهنامه، داستان دیگری هم هست. این که اهریمن جنازهٔ طهمورث را به دنیای زیرین می‌برد، و جمشید ۳۰سال در دنیای تاریک دنبال او می‌گردد و سپس بازمی‌گردد.) جمشید پادشاه می‌شود. او پادشاهی بسیار بسیار عادل است و زمان حکومت او، دوران طلایی زندگی ایرانیان است. در قلمرو پادشاهی او هیچ‌کس پیر نمی‌شود، هیچ‌کس بیمار نمی‌شود و همه زیبا هستند. و سالیان سال افراد در ایده‌آل‌ترین وضعیت زندگی می‌کنند. این داستان ادامه دارد...
  24. 1 امتیاز
    گروه دوم. دروازه ی سمت راست. اعضا: سین، رزا / محمدرضا، ام اچ / سجاد، محمد / آنا، نگار. راوی: دروازه ی سمت راست شما را از بعد زمان و مکان خارج میکند. سفری عجیب و ناممکن. به گذشته ای دور، بر روی زمین. قرنها یکی پس از دیگری سپری میشوند تا به سال 1047 میلادی میرسید. دهکده ای در لنکستر، انگلستان. هرکسی که آن دروازه را در دنیای تیره گون قرار داده دلیلی برای وصل کردن این نقطه و زمان به آنجا را داشته. کافیست کمی به ماجرا ریز نگاه کرد. اکنون دوره ی زیستن خود بنیانگذاران نباید باشد؟ حال چرا این نقطه ی خاص؟ اینجا چه ربطی با تیره گون میتواند داشته باشد؟ نگاه: حدود ده سال پیش بود که پاپ کلمنت دوم که البته آن زمان هنوز به این درجه نایل نگشته بود، بعد از رسیدن به درجه ی اسقفی از کلیسای اعظم بامبرگ آلمان، برای کمک در راه الهی خود، به انگلستان سفر میکند و در کلیسای سنت ماری لنکستر مشغول به خدمت میگردد. چندی نگذشته بود که نسبت به دختر خدمتکار جوانی که هر از چندی برای رساندن اندک کمکی به کلیسا و بیان اعترافات خود به آنجا میامد، حسی پیدا کرد. حسی که سختگیرانه با آن مبارزه میکرد ولی بعضی اوقات هیچ قدرتی توانایی مقابله با آنچه دل میخواهد را ندارد. و حاصل این هوس کلمنت، پسری میگردد که... بعد از آن اتفاق، کلمنت تصمیم میگیرد که از آنجا دور شود و دیگر به انگلستان باز نگردد. به واتیکان میرود، سالها میگذرند و دست تقدیر وی را به درجه ی پاپ اعظم میرساند. بالاترین درجه ی ممکن؛ اما روزی نبود که ذهن کلمنت به سمت کلیسای سنت ماری، آن دختر جوان و فرزندی که حتی نامش را نمیدانست نرود. راوی: امروز سوم سپتامر سال 1047 میلادیست. تا چند ساعت دیگر پاپ کلمنت دوم از دروازه ی شهر عبور میکند و وارد لنکستر میشود. جایی که مردم برای استقبال از ایشان از چندین روز پیش آماده ی برپایی جشن بزرگی میشدند. اما خبرهای شومی از گوشه و کنار شهر به گوش میرسد. شخص یا گروهی قصد به قتل رساندن پاپ در این سفر را دارند... پاپ کارهای خیر بزرگی انجام داده و شاید این، کار دشمنان کلیسا باشد. از طرفی هم شایعات زیادی در مورد بانک واتیکان وجود دارد و علت این سوء قصد میتواند آن مساله باشد. نگاه: بالاخره پاپ کلمنت تصمیم خود را میگیرد. اکنون ده سال از آن موقع میگذرد. زمان آن رسیده که با اشتباه خود روبرو شود. درست است. تصمیم میگیرد تا یک سفر بازدیدی به انگلستان و کلیساهای مهم آن ترتیب دهد. و کلیسای لنکستر را هم در لیست قرار دهد. قطعا میتواند به چند نفر از اسقف های قسم خورده ی خود اعتماد کند تا شب هنگامی، به دنبال اِدلین، همان دختر جوانی که اکنون باید سی و خرده ای سن داشته باشد بگردند. خانه ی ارباب او با کلیسای سنت ماری یک ساعت بیشتر فاصله نداشت. آن خانه را خوب به یاد داشت. آیا میتوانست فرزند خود را ببیند؟ نتیجه: آیا این پسر خردسال همان تیره گون است؟ آیا تا قبل از امروز نشانه ای از حضور تیره گون در وجود این کودک دیده شده است و یا قرار است در همین چند روز یا چند ساعت، اتفاق بزرگی رخ دهد؟ اگر این همان تیره گون باشد، رسیدن پاپ به فرزندش میتواند جلوی اتفاقات ناگوار آینده را بگیرد؟ یا اصلا دلیل بوجود آمدن آنهاست؟ نقش مادر اون چگونه ست؟ آیا همان دختر زیبارویی که کلمنت درگیرش شده بود مانده یا سختی روزگار باعث شده تا نفرت و پلیدی های خود را بر سر کودک خردسالش خالی کند؟ .......... شروع: شما در دنیای تیره گون جلوی دو دروازه ایستاده اید و بعد از انتخاب افراد گروهتان، تصمیم میگیرید که وارد دروازه ی سمت راست شوید. پایان: اتفاقی که باعث نمایان شدن تیره گون، برای اولین بار در وجود شخص میزبان خود میشود را مشاهده میکنید ( در لنکستر انگلستان ). حادثه ای که باعث جلب توجه همگان میشود و حتی چندی بعد خبر آن به گوش بنیانگذاران هم میرسد. ... رقابت در این هفته بین دو گروه هافلپاف و گریفندور میباشد... ( سین - رزا / سجاد - محمد )
  25. 1 امتیاز
    گروهبندی بقا گروه ها: گروه اول: اعضای اسلیترینی: ( زی زی ) - ( علیرضا ) اعضای هافلپافی: ( ونی ) - ( فشین ) اعضای گریفندوری: ( نسترن ) - ( ویکی ) اعضای ریونکلایی: ( قاسم ) - ( آیدا ) گروه دوم: اعضای اسلیترینی: ( محمدرضا ) - ( ام اچ ) اعضای هافلپافی: ( سین ) - ( رزا ) اعضای گریفندوری: ( سجاد ) - ( محمد ) اعضای ریونکلایی: ( آنا ) - ( نگار ) هر هفته، اعضایی که از هر گروه مقابل هم قرار میگیرن، توی همون پست راوی اعلام میشن.
  26. 1 امتیاز
    سلام دوستان :)) نمیدونستم اینو باید اینجا بفرستم یا توی بخش کتابخونه،اگه جای اشتباهی فرستادم مدیرا منتقلش کنن خب اینجا قراره چیکار کنیم؟ یه تمرین سادس برای نوشتن،برای نوشتن داستان و روون کردن دستامون،خلق ایده و افزایش خلاقیت :)) اینطوریه که من 5 تا کلمه میگم و نفر بعدی باید با این 5 کلمه یه داستان بنویسه،و بعدش باید 5 تا کلمه دیگه رو بگه تا نفر بعدی هم با اون کلمات داستان خلق کنه خیلی هم جذاب :)) دیگه اینکه سعی کنید داستاناتون بالای 200 کلمه باشه،و خودتونو گول نزنید،یه کلمه رو چندبار تکرار نکنید تا داستانتون طولانی تر بشه یکم خلاقیت به خرج بدید! و اینکه اینجا قراره فقط تمرین کنیم و دستمون رو گرم کنیم،قرار نیست کسی بخاطر اینکه تاحالا یه داستان خوب ننوشته خجالت بکشه و شرکت نکنه،اتفاقا این بهترین فرصته برای اینکه تقویت کنه خودش رو خب شروع میکنیم :)) آها راستی داشت یادم میرفت،توی متن داستانتون کلماتی که باید با اونا مینوشتین رو با یک رنگ جدا متمایز کنید و توی داستانتون هم هیچ محدودیتی نداره،میتونید از شخصیتای خود سایت استفاده کنید،یا کتاب،یا یچیز کاملا متفاوت رو بنویسد!فقط از چارچوب قوانین خارج نشید :)) و کلماتی که نفر بعدی باید باش داستان بنویسه... رُز - لیوان - آویز - دکمه - نفس
  27. 1 امتیاز
    خوب با سلام ^-^ این تاپیک رو زدم برای اونا که قاتلن خوب این بار روش های حرفه ای قتلتون رو بریزید وسط بگید چجوری و با چه برنامه ای میکشیدش!
  28. 1 امتیاز
    1=قطعا جادوی سفید نیس چون برای منافع شخصی به کار بردع میشع و به دیگران آسیب میزنع(به طور غیر مستقیم مثلا وقتی کسی نتونه چیزی بگع براش سختع دیگه:/کاش سین اینو بفهمع و اینقد منو میوت نکنع تو گپ:/سین یک جادوی سیاه کنع:/) 2=من مخالف اینم وقتی کسی میتونع از آسیبایی که بهش میرسع جلوگیری کنع چرا اینکارو نکنع:/البتع اینو فقد با این تیکش موافقم که اگه اسیبی بهمون رسید خودمونو درمان کنیم نع اینکه مثلا بخوایم معجون عشق درس کنیم:/
  29. 1 امتیاز
    سلام و صد سلام به همه ی دوستان گل ولنتاینتون مبارک تیم رادیو موج اچ پی برای روز ولنتاین یه رول پلی برای بچه های مدرسه تهیه کرده . هدف این بخش آوردن لبخند به روی لب های شما و همچنین تبریک صمیمانه ی تیم رادیو برای روز عشاقه به عنوان یه عضو کوچیک از خانواده ی رادیو امیدوارم عشق تو زندگیتون موج بزنه همه امروز دنبال کادو دادن و کادو گرفتن بودن ، اما از هر چی که بگذریم از ولنتاین توی هاگوارتز نمیتونیم بگذریم . سین دپ یدونه میکروفون و بلند گو دستی ورداشته رفته بالای بلند ترین برج نجوم و میخواد گزارش لحظه به لحظه امروزو برامون انجام بده . اگه شما هم دلتون میخواد بدونید امروز اساتید و دانش آموزای هاگوارتز به معشوقه هاشون چه کادویی دادند و اونارو بهتر بشناسید با ما همراه باشید معرفی اعضای تیم رادیو تنظیم کننده : پروفسور الناز ناظر و دستیار بخش ادیت: آنا نویسنده: مرضیه ناظر بخش کیفی: پروفسور اشنا راوی: سین صدا گذاران : پروفسور اشنا _پروفسور فلک_آیدا_ پروفسور الناز _ آلساندرو آنتونیلی _مرضیه_حسین_آنا_امیر_صبا توضیحات مرتبط با دانلود فایل: فايل mp3 كيفيت 320 حجم 37 مگ http://s8.picofile.com/file/8286393126/Hogwartz_ir_Valentine_s_day_320.mp3.html فايل mp3 با حجم كمتر حجم 9 مگ http://s8.picofile.com/file/8286394334/Hogwartz_ir_Valentine_s_day_lite.mp3.html
  30. 1 امتیاز
    بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
  31. 1 امتیاز
    نفس نفس میزدم نمیدونستم خوابم یا بیدار فقط میخواستم خودم رو کنترل کنم چشمم به زی زی افتاد یه طرف ما بودیم و یه طرف اون ها زی زی به سختی مقاومت کرده بود اما میدونستم اون قوی تر از این حرف هاست چوبدستیم دستم بود محکم فشارش میدادم شاید وردی به ذهنم میرسید جیغ زی زی منو از این فکر بیرون اورد خشکش زده بود نگاش کردم و به فکر فرو رفتم ریونی ها بهش پتریفیکوس توتالوس زده بودن میدونستن که اون مغز گروه ماست:| و بدون اون میشه گفت ما فلج میشیم به مربی مون نگاه کردم میتونستم نگرانی رو از تو چشماش بخونم دست به کار شدم به اونن مخ معیوبم فشار اوردم... یافتم:) فینیته اینکانتاتم---»زی زی ارههع زی زی به حالت عادیش برگشت حالا منتظر اون بودم این دوئل حساس ما بود برای ابروی خودمون و اسلایترین باید میبردیم...
  32. 1 امتیاز
    با سلام خدمت شما شرکت کنندگان عزیز! شروع بازی با گروه هافلپاف با کد (3) هست. گروه گریفندور (4) • قوانین دوئل، قوانین قبلی است با این تفاوت که؛ حمله> نفر اول تیم هافل دفاع> نفر اول تیم گریف حمله> نفر دوم تیم گریف دفاع> نفر دوم تیم هافل حمله> نفر سوم تیم هافل دفاع> نفر سوم تیم گریف
  33. 1 امتیاز
    همه میدونن که من وقتی توی کمد دارم با عنکبوت عزیزم صحبت میکنم هیچکس حق نداره مزاحم اما اون روز روزی بود که هیچکس اینو یادش نمیومد...بگذریم، "اره دیگه..." با چشمای نیمه بسته به بیرون نگاه کردم که حاصل از مواجه شدن ناگهانی با نور بود. اومدم دهنمو باز کنم و فحش بدم که دیدم یکی دستمو کشید و بدون اینکه چیزی بگه باهمون سرو وضع بردم تو تالار دوئل. زی زی بود. لعنتی! اصلا یادم نبود امروز باید دوئل میکردیم به هرحال وقتیم برامون نمونده بود چون علیرضا خر همرو چسبیده بود و نمیذاشت از سالن خارج بشیم. داد زدم "اخه کی با بیژامه دوئل میکنه؟" زی زی بلند بلند خندید. چوب دستیمو از تو جیب گشاد بیژامم دراوردم و سعی کردم روی حریفم متمرکز بشم ؛ اون روز تمرکز کردن برام کار سختی بود چون زی زی پرید وسط درد دل منو مادام اکتا کلا اعصابم داغون شد. علیرضا از پشت زی زی داشت منو نگاه میکرد و عصبانی به نظر میرسید"نمیخوایی شروع کنی گلابی؟:|" "خیله خب" دوباره چوبدستیمو گرفتم بالا(تمام مدتی که داشتم فکر میکردم چوب دستیو اورده بودم پایین) *اجرا کردن ورد پِتریفیکوس توتالوس که مجب خشک شدن زی زی شد:|*
  34. 1 امتیاز
    واقعا نیاز به ادبیات انکار نشدنیه؟ تکلیف اول: نقد کنید. دیدگاه خودتون درمورد ادبیات و تعریفش رو بگین. مخالفت یا موافقتتون رو بگید و بحث کنید. اما فقط نگین «این نظر منه». روش فکر کنین، دلیل بیارین و نظرتون رو بگین تا قابل بررسی باشه و سلیقه‌ای محسوب نشه. تکلیف ۲: باز هم نظر و دلیل! هر چه دارید و ندارید، بیارید! بگید که شما به چه چیزهایی در شعر توجه می‌کنید که باعث می‌شه ازش لذت ببرید؟ سلام استاد حالتون چطوره؟ نمیدونید چقدر خوشحالم از اینکه دوباره دارم توی کلاس مورد علاقم شرکت میکنم! خب پاچه خواری بسه:| بریم سر تکالیف،همینطور که شاهدیم شما در متن چند سوال و تکلیف دادین که من ترجیح میدم همه اونارو یه جا جواب بدم!چون برای اینکه بگم نیاز به ادبیات انکار نشدنیه یا خیر نیاز دارم که اول دیدگاهم رو درمورد ادبیات بگم و برای اینکار باید اول دلیل و هرچه دارم و ندارم و بپوشم و برقصم... چیز ببخشید هرچه دارم و ندارم رو بگم و رو کنم! خب،از دیدگاه من ادبیات یک کوه یخه! همونطور که در تصویر مشاهده میکنید،یک کوه یخ تنها یک ششمش از بالای سطح دریا قابل مشاهدس و بخش عظیمی از اون،در زیر دریا مخفی شده و قابل دیدن نیست،که همین مشکل بزرگی برای ملوانای بدبخته درواقع ادبیات هم همینه،اون چیزی که از ادبیات برای ما قابل لمسه درواقع تنها بخش کوچیکی از روح عظیمشه،اما چیزی که درکش میکنیم،و چیزی که رومون اثر میذاره تمام اونه،حتی اگه متوجهش نشیم،مثل یک ملوان که فقط بخش کوچکی از کوه یخ رو میبینه و کشتیش به تمام اون برخورد میکنه ادبیات رو میشه به عنوان یک پوسته زخیم در نظر گرفت،که در اون ماهیت اصلی وجود داره،حتی میشه ادبیات رو یک بسته بندی زیبا درنظر گرفت که هدفش جذب مشتری برای کالای درونشه،کالای درونش میتونه ابراز احساسات،اعتقادات،هجو،و اعتراض و انتقاد باشه.اما زمانی که ادبیات به عنوان هسته اصلی و روح ظاهر میشه چی؟درواقع یک نویسنده یا یک شاعر،زمانی که میخواد از ادبیات استفاده کنه،بعد از گذر زمان متوجه میشه که خودش توسط ادبیات استفاده شده! درواقع میشه اینطوری بیان کرد که روح ادبیات،روح یک حیوان باشه،اون حیوان چیزی جز یک اسب چموش رام نشدنی نیست!یک اسب چموش که نه به کسی سواری میده و نه اجازه میده کسی اون رو اهلی کنه! و سوارکار رو مجبور میکنه تا اون رو تعقیب کنه!میشه گفت ادیب یک سوارکار و ادبیات یک اسبه که مسئولیت اون ها جا به جا شده و سوارکاری بهتره که توسط اسب رام شده باشه! پس میشه به نوعی این رو برداشت کرد که ادبیات محدودیت پذیر نیست،بلکه شخصی که میخواد از ادبیات استفاده کنه باید محدودیت های خودش رو حذف کنه! اما میشه گفت که ادبیات نیاز به مفهوم نداره؟خب بیاین اینجوری در نظر بگیریم که ادبیات جزئی از این جهانه! و در جهان هیچ چیز بی مفهوم و بی دلیلی وجود نداره! میشه یک جمله یا یک بیت رو،با سادگی تمام ادبیات حساب کرد،مانند:خوشا دردی که درمانش تو باشی! اما فکر نمیکنم یک جمله یا یک بیت به این دلیل که از کلمات بسیار کهن یا پیچیده استفاده کرده جزو ادبیات حساب بشه،مانند بسیاری از اشعاری که به عنوان شعر پست مدرن تحویل مخاطب داده میشه! البته گاهی وقت ها یک شعر یا یک جمله به قدری سادس که هیچ زیبایی ای توش دیده نمیشه،و نمیشه بهشون گفت ادبیاته!مانند خیلی از کار های یغما گلرویی! میشه ادبیات رو مجموعه ای از احساسات و ضربه هایی دانست که با پوشش واژگان دیده میشود! حالا میرسیم به سوال اول:نیاز به ادبیات انکار نشدنیه؟ (ببخشید استاد دیگه خستم شد بقیشو رنگی نمیکنم :|) شاید اگه به اکثریت جامعه بگیم ادبیات به چه دردی میخوره؟جواب بشنویم که:هیچی یه مشت آدم بیکار نشستن از خودشون پرت و پلا در اوردن الان ما باید امتحانشونو بدیم اما ادبیات اینقدر سطحی و ابتدایی نیست! جدا از اینکه افرادی مانند اسکندر یا هیتلر،به دلیل ادبیات فوق العادشون موفقیت به دست اوردن،ادبیات رو میشه مانند جریان برق وصل شده به یک لامپ دونست که خودش رو به مغز وصل میکنه!آیا اینکه یک نوشته ادبی جذابیت بیشتری نسبت به همون جمله اما بصورت ساده داره قابل انکاره؟ ادبیات جنگ ها ساخت و صلح ها آفرید!ادبیات تعالی بخش یا انزوا دهنده روح است،پس میتوان گفت بله،ادبیات بخش مهمی از این جهان است که انسان را از زندگی رباتی نجات میدهد!حضورش واجب و غیرقابل انکار است بخش دوم:داستان کشف آتش بهترین انتخابی بود که میشد کرد،شعر این داستان،بخش مهمی از شاهنامس که متاسفانه به اندازه کافی به اون پرداخته نشده! خب ما در این شعر میتونیم ارزش آتش رو بین ایرانیان باستان به وضوح ببینیم،آتش مقدس ترین نعمت الهی بوده است و اشاره ایست به سوی ایزد! هوشنگ با هوش و دانایی قبلی آتش رو به دست نیورد،میشه اینطوری استنتاج کرد که فردوسی قصد این رو داشته که بگه،آتش واقعا هدیه خداوند بوده،و هیچ انسانی از عقل خودش برای به دست اوردنش تلاش نکرده! همچنین ایران آرمانی فردوسی کاملا در این داستان قابل مشاهدس،ایرانی که حاکمان او دائما با دیوان درحال نبرد و جنگند و خودشان دیو نیستند یا لااقل با آن ها رفیق و هم سوگند نشده اند! تکلیف من همینجا به پایان رسید استاد،امیدوارم مفید واقع شده باشه!
  35. 1 امتیاز
    بذار آدما بدونن،میشه بیهوده نپوسید!
  36. 1 امتیاز
    ۱_پدر و مادر قطعا فرقی هم نداره من خونوادمو به شدت دوس دارم ۲_زیاد به این چیزا دقت نمیکنم اگرم دقت کنم زود یادم میره واسه همین هیچ دیالوگ مورد علاقه ای ندارم. ۳_تکراری ۴_تکراری ۵_تو پاترمور گراز وحشی بودم ۶_هیچ ایده ای نداشتم فقط مهم تو هاگ بودن بود اینم تکراریه البته ۷_همه بچه های هافل به یک اندازه با دخترا راحت ترم ۸_اینم تکراریست به نظرم بچه های پرتلاشی هستن ۹_ اینم تکراریه به نظرم خیلی پشت همن ۱۰_برادر ۱۱_خیر سلام فشین ۱_من با کسی مشکل نداشتم ولی اون عده که لوس بازی در میاوردن رو منطقی باشون صحبت می کردم که دیگه لوس بازی و خودشیرینی نکنن مدرسه جا خودشیرینی نیست ۲_ابتدایی اسمش فاطمه بود البته برا راهنمایی رفت شهرکرد الآنم برا دانشگاه رفت شیراز ولی هنوز ارتباط داریم راهنمایی ریحانه بود که تا دبیرستان هم باهم دوست بودیم با ریحانه اتفاقی هم گروه میشدیم ولی نمی دونم چی شد دیگه ارتباطش رو قطع کرد دبیرستانم بلو انجل ریونکلا که هنوزم دوستیم بغل هم مینشستیم ۳_خیر تمام استادا خانوم بودن اساتید کنکور هم که یکی از یکی داغون تر ۴_اونم نه والا تمام امیدامون نا امید شد ۵_بدترین؟؟؟ اسمش یادم نیست فک کنم اسمش دیوار بود ولی یه سری حیوون حمله کرده بودن از یه دیواری می خواستن بریزن تو شهر خیلی مسخره بود مبارزه باشون ۶_من تو جمع زیاد نمیرم ولی قدرت تمرکز دارم یعنی داره حرف میزنه من یه کار دیگه میکنم بدون اینکه بشنوم ۷_از کسی بدم نمیاد فقط اگه خوشم نیاد دیگه تا مجبور نشم خونش نمیرم رفتمم حرف نمیزنم زیاد ولی بدم نمیاد خدایی ۸_نه ۹_نه ۱۰_آره ۱۱_صورت هیچی ۱۲_خیلی خوب و مهربون بودن ۱۳_سین وقتی همه موافق یه کارین خیلی جدی میاد میگه مخالفه ۱۴_جازمین علادین یا آریل پری دریایی ۱۵_مردگان متحرک ، پویراز کارایل ، کوزی گونی(دو مورد اخر تخیلی نیستن) ۱۶_کلارا همراه دکتر ۱۷_پیتزا ۱۸_سنگ زندگی مجدد ۱۹_هر کدوم یه رنگ می گیرم ۲۰_پیتزا
  37. 1 امتیاز
    محفل ماسون Mason order تمپلارای قدیم D: ✝️⛨🛡️ #آرتورک #عکس #همینجوری
  38. 1 امتیاز
    موقعي كه ديگه تو جهنم هيچ جايي نميمونه، مرده ها به زمين فرستاده ميشن
  39. 1 امتیاز
    پروفسور الکساندرا برای اولین بار در طول زندگی اش برای رسیدن به کلاس تاخیر داشت. در حالی که نفس نفس میزد، وارد کلاس شد و ترم سومی ها رو دید که در حالتی دمغ روی صندلی هایشان افتاده بودند. موهایش رو مرتب کرد و داد زد: صبح بخیر! از میان وسیله های شکنجه قرون وسطایی و کتیبه هایی که به خط رونیک بودند راهش رو باز کرد و پشت میزش رفت. گفت: بسیار خب بچه ها! برای این ترم یک مبحث بسیار خفن و جذاب رو میخوایم تدریس کنیم که پیش نیاز درس های این ترم، یک درس کوچیکه. برای اینکه درس جلسه های آینده به خوبی برامون جا بیفته اول باید در مورد اساطیر نورس یا اساطیر اسکاندیناوی بیشتر بدونیم! http://s9.picofile.com/file/8307814468/IMG_20170930_134647.jp این نقشه دنیای اسکاندیناویه! سرزمین های سوئد، نروژ، دانمارک و ایسلند از سرزمین های اسکاندیناوی بودند. درواقع می شود گفت سرزمین هایی که در گذشته تحت سلطه وایکینگ ها بوده است! اساطیر نورس به دو خاندان یا به دو دسته مهم تقسیم می شدند: ایس ها و ونر ها ایس ها پر جمعیت تر بودند و از عزت و احترام بالاتری برخوردار بودند. فرمانروا و سردسته آن ها اودین خدای پادشاهان شاعران جنگ جویان و جادوگران بود. او صفات بی شماری دارد و از خردمندی بی حد و مرزی برخوردار است. در عین خردمندی بسیار فریبکار است و همین اون رو پیش وایکینگ ها بیشتر و بیشتر محبوب می کرد. اودین تک چشم است و یک چشم خود را در ازای نوشیدن از آب چاه میمیس برون که منبع خرد بود از دست داد. http://s8.picofile.com/file/8307814350/IMG_20170930_134420.jp همسر او فریگ است که فریگ بر سرنوشت همه مردم آگاهه. بیشتر خدایان فرزند اودین هستند. مثل تور. تور خدایی جنگ جو و نگهبان خدایان در برابر غول ها است. او چکشی به نام میولنر دارد و داستانای جالبی درباره تور و چکشش هست که بعد از معرفی کامل خدایان چند نمونه از اون ها رو میگم. http://s8.picofile.com/file/8307814184/IMG_20170930_134226.jp بقیه فرزندان اودین : براگی خدای شاعری و فصاحت که شوهر الهه ای به نام ایدون است. ایدون نقش بسیار مهمی در بین خدایان دارد. او نگهدارنده سیب های جوانی است و اگر ایدون نباشد، خدایان میرا می شوند و جان خودشون رو از دست می دند. ( یک بار همچین اتفاقی افتاد و لوکی ایدون رو بر اثر معامله ای به دست غولی سپرد) بالدر، خدایی خوش سیما، تیر خدای شجاع و خردمند جنگ که یکی از دست هایش رو موقع به زنجیر کشیدن گرگ ترسناک فنریر از دست می دهد( داستان اون رو هم کامل میگم) لوکی نیز یکی از شخصیت های مهم اساطیر است. او شخصیتی گیج کننده دارد و نیمی خدا و نیمی شیطان است. او از غولی مونث صاحب فرزندانی شیطانی می شود : گرگ فنریر ، مار جهانی یورمون گاند که موجودی ماوراطبیعی و فرمانروای دنیای دیگر یعنی هل است. http://s8.picofile.com/file/8307814534/IMG_20170930_134806.jp در کنار خدایان ایس، گروهی به نام ونر ها نیز وجود دارند. سه خدای عمده ونر ها نیورد، فریر و فرییا هستند. ونر ها عمدتا خداهای باروری و حاصلخیزی هستند. نیورد خدای دریانوردی و ماهیگیری است و با غولی به نام اسکادی ازدواج می کند. اما این دو نفر دائما بر اثر محل زندگی با هم بحث میکنند و ناسازگارند. فرزندان نیورد، دوقلوهایی به نام فرییر و فرییا هستند. فرییر و فرییا تولید و حاصلخیزی رو کنترل می کنند. http://s8.picofile.com/file/8307814734/animation.gi ایشونم فرییا هستن همچنین موجوداتی هستند مانند کوتوله ها، نورن ها و جادوگران و ایکتون ها(غول ها) که همواره در داستان های خدایان حضور دارند. غول ها دشمنان اصلی خدایان هستند. میرسیم به یکی از جالب ترین داستان های نورسی: داستان از اینجا شروع میشه که تور از خواب بلند میشه و سریعا چکش نیرومندش رو جست و جو می کنه. چکشی که به اون قدرت می بخشه. چکش دزدیده شده و تور باید چکش رو پیدا کنه. چون در غیر این صورت غول ها سرزمین خدایان رو اشغال و ویران میکنند. دوست نزدیک تور لوکی که صفاتش از گستاخی و شیطنت شرارت متغیر است، در کنار اوست. آن دو با همدیگر به خانه الهه دوست داشتنی فرییا می روند و از او می خواهند پوست پردارش را به آن ها قرض بدهد تا یکی از آن ها در جست و جوی چکش در زمین پرواز کند. فرییا با خوشرویی پوستش را به آن ها میدهد و لوکی پوست را می پوشد و از سرزمین خدایان به سرزمین غول ها می رود. او ثریم یکی از غول ها را میبیند که ادعا دارد چکش را قایم کرده. و تنها در صورتی آن را پس خواهد داد که خدایان الهه فرییا را به همسری او در بیاورند. لوکی به سرزمین خدایان برمیگردد و این موضوع را به تور میگوید و آن دو به خانه فرییا می روند و به او می گوید که لباس عروسی به تن کند و همسر ثریم شود. ولی فرییا غضبناک می شود و طوری فریاد می زند که تالار خدایان زیرپاش به لرزه در می آید و گردن بندش پاره می شود. خدایان جلسه اضطراری تشکیل می دهند و یکی از آن ها یعنی هیمدال دور اندیش نظری می دهد: بهتر است که تور لباس زنانه بر تن کند، به سرزمین غول ها برود و وانمود کند که فرییا است. تور اعتراض می کند اما خدایان اعتراض او را خاموش میکنند و بر او لباس زنانه می پوشانند و لوکی رو هم به هیبت خدمتکار او در آوردند و آن دو را به سرزمین غول ها می فرستند. تور نزدیک بود که با اشتهای بی پایان و زیادش، خودش را لو بدهد ولی به لطف هوشمندی لوکی، تور همچنان مخفی می ماند. لوکی می گوید که فرییا چنان در دام عشق ثریم گرفتار شده است که چند روزی ست که چیزی نخورده است! ثریم که خوشحال است، مشتاق می شود سریع تر عروسی سر بگیرد. پس دستور می دهد که چکش تور را بیاورند تا عروس را با آن متبرک کنند. تور به محض آنکه چکشش را می بیند آن را به دست می گیرد و نسل غول ها را ریشه کن می کند*. http://s8.picofile.com/file/8307814576/IMG_20170930_134925.jpg یکی دیگر از داستان های جالب، داستان گرگ فنریر است. گرگ فنریر از فرزندان لوکی است و پیش بینی می شد که روزی با توله هایش تمام جهان رو نابود می کنه. پس تیر که خدایی دلیر و شجاع بود تصمیم میگیره از اون نگهداری کنه. تا وقتی فنریر توله بود، مشکلی در نگهداریش وجود نداشت. ولی وقتی بزرگ شد، دیگر نمی شد از اون نگهداریش کرد و به زنجیر کشیدش. اون هر نوع زنجیری رو پاره میکرد پس خدایان از کوتوله های ابزار ساز کمک گرفتند. کوتوله ها از شش عنصر صدای گربه در حال شکار، ریش زن، ریشه کوه، رگ و پی خرس، نفس ماهی و آب دهان پرنده زنجیری ساختند که غیر قابل پاره شدن بود. خدایان سعی کردند با حیله و مکر کاری کنند که گرگ خودش بگذارد آن ها به زنجیر بکشندش. گرگ قبول کرد ولی شرطی گذاشت : به شرط آن که یکی از خدایان به نشانه حسن نیت دستش را در دهان او بگذارد. هیچ کدام از خدایان جز تیر حاضر به انجام این کار نشدند. تیر دستش را در دهان گرگ گذاشت. گرگ سعی کرد خودش رو از زنجیر رها کنه ولی نتونست و در عوض دست تیر را کند. خدایان گرگ فنریر را به صخره ای بستند و شمشیری در دهانش گذاشتند تا نتواند گاز بگیرد. و او تا پایان جهان آن جا خواهد ماند! http://s8.picofile.com/file/8307814284/IMG_20170930_134327.jp پروفسور عکس های خدایان رو به سرعت جمع کرد و گفت: تکلیف برای جلسه بعدی خیلی ساده ست! میخوام مقایسه کنید و ببینید اسطوره های نورسی و خصوصیتاشون چه ارتباطی با فرهنگ و سبک زندگی وایکینگ ها داره؟ من برای اینکه کلاس کسل کننده نشه زیاد کش ندادم اما شما خودتون می تونید بیشتر در مورد این خدایان و خصوصیتاشون بخونید و حتی می تونید اون ها رو با خدایان دیگر کشور ها مقایسه کنید و ببینید اسطوره های هر کشور چه ارتباطی با رفتار و زندگی اون کشور داره؟
  40. 1 امتیاز
    در جمع خوب بود ولی مطب رو قبلا گذاشته بودی و کیفیت هم چنگی به دل نمیزد و اینکه موضوع انواع موجودات جادویی عه ولی این فایل ترسناک ترین موجودات جادویی عه و با توجه به اینکه یه قسمت دیگه ایم مطلبو گذاشتی بهتر بود دوباره همونجا میزاشتی.
  41. 1 امتیاز
    یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...
  42. 1 امتیاز
    سلام به گروه هافلپاف خوش امدی چرا از ریون بدت میاد؟خیلی خوبن که ) به هرحال من سین دپ هستم،دوست تو و ارشد هافلپاف همون سین صدام کن هر کمکی که خواستی بنده در خدمتم ) راستی روی لینکی که بالای سایت هست کلیک کن،تا وارد گروه هافلپاف توی تلگرام بشی همونجا که نوشته گروه سالن عمومی هافلپاف در تلگرام اینجا کلیک کنید
  43. 1 امتیاز
    تولدت مبارك موفق باشي و پيروز :Emoji-Smiley-126:
  44. 1 امتیاز
    هوممم! به توچه نوبچه قناری اسپمر؟
  45. 1 امتیاز
    اسپماتون واسه چیه؟
  46. 1 امتیاز
  47. 1 امتیاز
    ‏‎درود به همه هالووین امسال رو بدون جشن گرفتن گذروندید ؟ ‏‎ما براى شما يك سورپرايز داريم ! ‏‎ويژه نامه ى هالووين هزارتو !!! :Emoji-Objects-210::Emoji-Objects-177::Emoji-Objects-12: مصاحبه با يكى از نويسندگان و مترجمان فانتزى خوب ايران آقاى نويد فرخى ‏‎جادوى سياه در ايران آنچه درباره ى هالووين بايد بدانيم ‏‎ پيشنهاد چند فيلم براى ساختن يك هالووين جذاب ‏‎و .... ‏‎با ورژن هالووينى نشريه هِزارْتو همراه باشيد. :Emoji-Smiley-94:‏‎اين شما و اين هشتمين شماره از نشريه هزارتو روی عکس زیر کلیک کنید.
  48. 1 امتیاز
    من عاشقه ارتفاعم ولی مادره گرامی که ب شدت هم ماگل میباشد از پل هوایی هم نمیشه ردش کرد بنظر من بذاریمشون تو تلکابین بفرستیمشون بین زمین و هوا-__-والا بخدا یعنی چی مگه ارتفاع هم ترس داره از همه جن های خونگی همایت میکنم به غیر از ویکی؛ هیچگونه همایتی نمیکنم ،جنه لوس|||
  49. 1 امتیاز
    :703:پارسال مادر بزرگم اومده بود تو اتاقم... رفت تو قفسه ی کتاب هام ؛ کتاب های هری پاتر رو دید پرسید این داستانش چیه؟! منم براش یه چیزایی توضیح دادم روز بعدش یه عینک بهم داد که مدلش مثل عینک هری پاتر بود و مثلا بهم هدیه داد که شبیه شخصیت مورد علاقم باشم منم به خاطر این کا ناراحت نشه عینکه رو زدم فکر می کردم از این عینک های فانتزی باشه ولی وقتی زدم چشم فهمیدم از ته استکانی هاست همین که زدم چشم همه چی تار شد و جلوی پام نمی دیدم بعد اونم شروع کرد به تعریف که مثل خود هری پاتر شدی و چه قدر بهت می یاد و از این حرفا... منم تو رو دربایسی موندم و تو یه هفته ایی که خونه ی ما بودن عینکه رو چشم بود ولی دیگه دست و پای سالم برام نمونده بود مدام تو در و دیوار می خوردم همه ی دست و پام زخم و زیلی شده بود:e9_25::703:
  50. 1 امتیاز
    وقتی 9 سالم بود و تازه فیلم هری پاتر و سنگ جادو رو دیده بودم :702: یه روز با خانوادم رفته بودم جنگل از درخت یه شاخه ی نازک و کوچیک چوب افتاد رو سرم و منم جوگیر شدم فکر کردم یه جغد برام پوب دستی جادوییم رو فرستاده تازه کلی خوشحال بودم چون فکر می کردم به خاطر این که استعداد زیادی تو جادوگری دارم تو 9 سالگی برام چوبدستی فرستادن و تا باهاش تمرین کنم و تو 11 سالگی به هاگوارتز برم هیچی دیگه یه چند هفته ایی باهاش درگیر بودم و سعی می کردم قدرتش رو کشف کنم آخراش داشتم به این نتیجه می رسیدم که نمی تونم یه هاگوارتز برم و اخراج می شم و چوبه رو یه لحظه از خودم دور نمی کردم و شبا می ذاشتم زیر بالشتم تا این که حدود یه ماه بعدش تو یه شبکه ی ماهواره ایی دنیل رادکلیف (بازیگر هری پاتر)) رو تو بچگیاش دیدم که رو فرش قرمز داشت راه می رفت و با خبر نگار مصاحبه می کرد ((درست یادم نمی یاد)) و خلاصه اون موقع کل فانتزیام بهم ریخت و چوبه رو شکوندم و دیگه سراغ هری پاتر نرفتم تا این که تو 13 سالگی تو کتابخونه کتاب هری پاتر رو تالار اسرار آمیز رو دیدم و خوندمش و بعدم همه ی کتاباش رو خریدم ولی دیگه سعی کردم جو گیر نشم :703::702::705:
×