رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. kensiwzx

    kensiwzx

    هافلپاف


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      26


  2. Fr the second Y

    Fr the second Y

    گریفندور


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      11


  3. Pgah_potter

    Pgah_potter

    گریفندور


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      13


  4. Maria_R

    Maria_R

    مدیر گروه


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      188



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در سه شنبه, 24 بهمن 1396 در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
  2. 1 امتیاز
    نفس نفس میزدم نمیدونستم خوابم یا بیدار فقط میخواستم خودم رو کنترل کنم چشمم به زی زی افتاد یه طرف ما بودیم و یه طرف اون ها زی زی به سختی مقاومت کرده بود اما میدونستم اون قوی تر از این حرف هاست چوبدستیم دستم بود محکم فشارش میدادم شاید وردی به ذهنم میرسید جیغ زی زی منو از این فکر بیرون اورد خشکش زده بود نگاش کردم و به فکر فرو رفتم ریونی ها بهش پتریفیکوس توتالوس زده بودن میدونستن که اون مغز گروه ماست:| و بدون اون میشه گفت ما فلج میشیم به مربی مون نگاه کردم میتونستم نگرانی رو از تو چشماش بخونم دست به کار شدم به اونن مخ معیوبم فشار اوردم... یافتم:) فینیته اینکانتاتم---»زی زی ارههع زی زی به حالت عادیش برگشت حالا منتظر اون بودم این دوئل حساس ما بود برای ابروی خودمون و اسلایترین باید میبردیم...
  3. 1 امتیاز
    اول از همه بهش سلام میکنم بعدشم که، همین دیگه از این جهان هستی هم خداحافظی خواهم کرد
  4. 1 امتیاز
    همه میدونن که من وقتی توی کمد دارم با عنکبوت عزیزم صحبت میکنم هیچکس حق نداره مزاحم اما اون روز روزی بود که هیچکس اینو یادش نمیومد...بگذریم، "اره دیگه..." با چشمای نیمه بسته به بیرون نگاه کردم که حاصل از مواجه شدن ناگهانی با نور بود. اومدم دهنمو باز کنم و فحش بدم که دیدم یکی دستمو کشید و بدون اینکه چیزی بگه باهمون سرو وضع بردم تو تالار دوئل. زی زی بود. لعنتی! اصلا یادم نبود امروز باید دوئل میکردیم به هرحال وقتیم برامون نمونده بود چون علیرضا خر همرو چسبیده بود و نمیذاشت از سالن خارج بشیم. داد زدم "اخه کی با بیژامه دوئل میکنه؟" زی زی بلند بلند خندید. چوب دستیمو از تو جیب گشاد بیژامم دراوردم و سعی کردم روی حریفم متمرکز بشم ؛ اون روز تمرکز کردن برام کار سختی بود چون زی زی پرید وسط درد دل منو مادام اکتا کلا اعصابم داغون شد. علیرضا از پشت زی زی داشت منو نگاه میکرد و عصبانی به نظر میرسید"نمیخوایی شروع کنی گلابی؟:|" "خیله خب" دوباره چوبدستیمو گرفتم بالا(تمام مدتی که داشتم فکر میکردم چوب دستیو اورده بودم پایین) *اجرا کردن ورد پِتریفیکوس توتالوس که مجب خشک شدن زی زی شد:|*
  5. 1 امتیاز
    سلام و درود به تمامی دانش آموزان عزیز از دیدن تک تکتون توی کلاسم بسیار بسیار خرسندم و امیدوارم روز های خوبی رو با هم بگذرونیم . در ضمن برگشت دوبارتون به هاگوارتز رو هم خوش آمد میگم. خب! درس امروزمون رو شروع میکنیم. درس امروز یه مقدار جنبه ی تفریحی داره و یک ورد تزیینی محصوب میشه. خب ورد ما هست: spell : Melekeru تلفظ : مِلِکِرو سازنده ی این ورد یک ساحره ی ترک بوده به همین دلیل این واژه ریشه ی ترکی داره و از کلمه ی Melek به معنی فرشته میاد. این ورد باعث به وجود اومدن دوبال روی لباس فردی میشه که ورد روش به کار رفته و بال های طلایی رنگ بسیار زیبایی به وجود میاد. اینطور که فرد به فرد نقل شده, داستان اختراع این ورد به خیلی سال قبل, شب کریسمس برمیگرده.در شهری که این ساحره زندگی میکرده هر سال روز بعد از سال نو جشن بزرگی برگزار میشده که تمامی اهالی توی اون شرکت میکردن و خودشون رو بسیار آراسته میکردن. این ساحره ی ترک که یک خیاط بوده تصمیم میگیره به کودکان بی سرپرست شهرش که توی یتیم خونه زندگی میکردن و لباس های نو نداشتند یک هدیه ی کریسمس زیبا بده اما فرصت خیلی کمی داشته و چیزی تا شب سال نو نمونده بوده. برای همین ساحره از جادو برای دوخت لباس ها استفاده میکنه ولی وقتی که دوخت لباس ها تموم میشه اون احساس میکنه که لباس ها یه چیزی کم دارن. اونجا بود که ایده ی اضافه کردن بال های طلایی برای لباس های این فرشته کوچولو ها به ذهن ساحره میرسه. صبح روز بعد همه ی شهر از دیدن این هدیه های کریسمس شگفت زده شدند. هیچ کس هیچ وقت نفهمید این هدیه های زیبا از طرف کی بوده ولی همیشه از اون با عنوان melek (فرشته) یاد میکردند. این جلسه تکلیف خاصی ندارید فقط حاضری یادتون نره بزنید. برای اینکه روی تلفظ و قدرت ذهنیتون کار کنید یه تکلیف امتیازی بهتون میدم. تکلیف امتیازی:*پایتخت کدوم کشور رو اگه وارونه کنیم, در زبان انگلیسی به معنای نو و جدید است؟ نکته: چون گذاشتن کلاس تاخیر داشت احتیاجی به پاسخ دادن به سوال نیست. روش فکر کنید جلسه ی بعد جواب رو توضیح میدم. پ.ن.: *طبق دستور مدیریت تمامی اساتید در تلاشند که کلاس ها تکالیفشون از این به بعد با خلاقیت و نوآوری همراه باشه. پس ازتون خواهش میکنم اگه نظری در این مورد دارید باهام درمیون بزارید. پ.ن.2 : *بچه هایی که تازه کلاس ها رو شروع کردین لطفا حواستون باشه به نکته هایی که گفتم. در ضمن تکالیفتون به هیچ وجه نباید کپی شده باشه از جایی.. و لطفا وقتی میگم برام یه تکلیف 5 خطی بنویسید تهش ده خط بشه.. نه اینکه ده صفحه تکلیف تحویل من بدید... که من بتونم به تکالیف همه ی بچه ها رسیدگی کنم. پ.ن. 3 : *اگه به نکات دقت نکنید ازتون امتیاز کم میشه. با تشکر یک نکته ی دیگه : *دوستانی که نمیدونن چجوری مطالبشون رو پست کنند دقت کنن.. پایین و بالا ی همین صفحه عبارتی میبینید با عنوان " +ارسال پاسخ به این موضوع" . روی این عبارت کلیک میکنید و صفحه ای برای شما باز میشه که میتونید تکلیفتون رو با هر تنظیمات و شکلکی که خواستید ارسال کنید. در ضمن تکالیف شما تا زمانی که من تاییدشون نکنم برای دیگران قابل مشاهده نیست. من همه ی تکالیف رو توی آخرین روز از مهلت ارسال تکالیف هر جلسه تایید میکنم. تا اون موقع باید برای دیدن امتیازاتتون صبر کنید.
  6. 1 امتیاز
    سلام! حالتون چطوره؟ خب اولین چیزی که درموردش صحبت می‌کنم اینه که این چه کلاسیه و از کجا اومده و من کی‌ام، بعد می‌رسیم به این‌ که چی می‌خوام بگم! من آرا هستم، استاد ادبیات جادویی اینجا، حدوداَ یک سال و نیم پیش. و البته پیش از اون، در دورانی که هنوز سایت و انجمن وجود نداشت و وبلاگ بودیم، با اسم مستعار تالیا دو سه جلسه‌ای درس دادم. ادبیات جادویی پیش از اومدن من هم در لیست کلاس‌های هاگوارتز وجود داشت، برای این که هرچند در دنیای رولینگ اثری ازش نیست، اما نیاز به ادبیات در دنیای ما انکارنشدنیه. خب، این جمله جملۀ مهمی بود. واقعا نیاز به ادبیات انکار نشدنیه؟ اولین سوال این جلسه: احساستون درمورد این موضوع رو بنویسین. این برام مهمه که با چه دیدی وارد می شین، برای این که بتونیم کلاس خوبی داشته‌باشیم خیلی اهمیت داره. ادبیات مفهوم گسترده‌ایه، برای همین من در این کلاس می‌خوام به ادبیات فارسی بپردازم، و وسطش باهم حرف می‌زنیم و چیزهای دیگه‌ای اضافه می‌شه قطعاَ! قصد دارم به شکلی جادویی، بهتون نشون بدم که ادبیات فقط انبوه واژگان و اسامی و قرن‌ها نیست که آرایه های اون رو حفظ بکنیم و در جملاتش کنایه پیدا می کنیم و یاد بگیریم که اجزای جمله می تونن جابه‌جا بشن. البته همین جا باید بگم که این‌ها «هم» هست. اگر کسی بخواد این‌ها رو انکار کنه بخش قابل توجه و مهمی از این علم رو خواسته یا ناخواسته نادیده می‌گیره. اما اون کسی که ادبیات رو «فقط» این بدونه هم در اشتباهه، چون ظاهر رو دیده و اصل موضوع رو نفهمیده. اما اصل صحبت ما این‌جا رو این محو نمی‌چرخه، و بیشتر درمورد دیدی حرف می‌زنیم که نسبت به ادبیات داریم. پس بریم سر اصل مطلب! و ببینیم که قراره در این ترم با این کلاس چی کار کنیم. هر جلسۀ کلاس من دو قسمته، در قسمت اولش درمورد موضوع اصلی جلسه حرف می‌زنیم، که تکلیفِ امتیازدار داره. در قسمت دوم، شاهنامه رو تعریف می‌کنم براتون، درواقع اسطوره می‌گم و قصه تعریف می‌کنم! برای این بخش تکلیفی نمی‌دم، ترجیح می‌دم حرف بزنیم با هم درموردش. ولی خب، قاعدتاَ فعالیت تو کلاسم، مثل هر کلاس دیگه‌ای، نتایج خودش رو داره. خود دانید. (لبخند شیطانی/استادی را تصور کنید) بخش نخست: ادبیات و ادبیات فارسی چه هستند؟ «ادب یا ادبیات عبارت است از آن‌گونه سخنانی که از حدّ سخنان عادی، برتر و والاتر بوده‌است و مردم، آن سخنان را در میان خود، ضبط و نقل کرده‌اند و از خواندن و شنیدن آن‌ها دگرگون گشته و احساس غم، شادی یا لذّت کرده‌اند.» این رو عبدالحسین زرین‌کوب گفته، و جملۀ اول ویکی‌پدیاست وقتی «ادبیات» رو سرچ کنید. اما از روی این تعریف، ما نمی‌تونیم بفهمیم ادبیات چیه. چون اول باید «سخنان عادی» رو تعریف کنیم. به چه سخنی می‌گیم عادی؟ حرفی که حالت محاوره نباشه و کتابی باشه؟ در این صورت باید بگیم که «ما از آن‌جا به خانۀ او رفتیم» ادبیات محسوب می‌شه. حرفی که در اون از کلمات سخت استفاده بشه؟ « ایشان ثری را مشحون از رُسته یافتند.» حرفش اینه که زمین پر از چمن بود. ادبیات هست یا نیست؟ حرفی که نامفهوم باشه؟ «پوست او از رگش بیرون زد و در را ترکید و پیتزایش آهسته نجوا کرد.» معنی اینو نمی‌تونم بگم چون نمی‌دونم، هر کلمه‌ای رو که به ذهنم رسید پشت سر هم نوشتم. (و البته که شعرهای بسیاری این‌طوری سروده‌شده و سروده می‌شه.) حرفی که احساسی رو بیان کنه؟ این می‌تونه درست باشه، ولی چه احساسی و چه کسی می‌تونه مرز تعیین کنه؟ یعنی این که وقتی من می‌گم: «احساس تشنگی می‌کنم» هم در حال بیان احساسم هستم، حالا این ادبیاته، یا نه؟ این‌که مردم آن را ضبط و نقل کرده‌اند، بذارید دوتا مثال بزنم که چرا این رو به تنهایی نمی‌شه توضیح مناسبی در نظر گرفت شاها شب عمر است و عسس می‌گیرد می‌زن نفسی خوش که نفس می‌گیرد شه‌بازِ طرب گرد که شاهینِ فنا سیمرغ بقا را چو مگس می‌گیرد صدر قزوینی معنیش تقریباً مشخصه، عسس ینی پاسبان. این رو فکر می‌کنم با هم موافق باشیم که ادبیاته، شعری با معنایی زیباست، آرایه هم داره، قشنگ هم گفته شده! ولی آیا کسی صدر قزوینی می‌شناسه؟ درسته، این شعر ضبط شده، که اگر نشده بود ما نداشتیمش. ولی افراد کمی اسم شاعرش رو می‌دونن یا شعر رو می‌خونن! پس این معیار ادبیات نمی‌تونه باشه که مردم می‌خوننش یا باقی مونده از یه زمانی یا نمونده. شاید بشه اشعار و متن‌هایی رو طبق این ارزش‌گذاری کرد، ولی نمی‌شه به این علت بگیم: این ادبی نیست! مثال بعدی. اگر الان توی خیابون از کسی بپرسید بهترین شاعر فارسی کیه؟ احتمالاً می‌گه حافظ! بیراه هم نمی‌گه البته، حافظ شاعر بسیار بزرگیه قطعاً و بی‌شک! اما اگر همین سوال رو (براساس چیزایی که خونده‌م، چون متاسفانه ماشین زمان ندارم و نمی‌تونم مطمئن بشم) از کسی در دورۀ پهلوی می‌پرسیدید، احتمالاً می‌گفت فردوسی! ذائقۀ مردم به هزاران دلیل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و روانشناسی و فلسفی و ... عوض می‌شه. روزبه‌روز، سال‌به‌سال و قرن‌به‌قرن. ولی این نمی‌تونه ادبیات رو زیر سوال ببره، البته پایداری یک اثر رو چرا. پس ادبیات چیه؟ ادبیات مجموعه‌ای از تمام این‌هاست با مهم‌ترین ویژگیش، این که می‌شه «از خواندن و شنیدن آن دگرگون شد». ادبیات طرز تفکر یک ملت و طرز دید یک جامعه‌ست. یعنی هویتی که منتقل می‌شه و احساسی که پایدار می‌مونه؛ و می‌تونه باعث بشه یک فرد، یک جمع و در آخر یک جامعه تغییر کنند. هر شعر خوب، می‌تونه باعث حس ذلت بشه، احساس قدرت بده، یا احساسات دیگه‌ای رو برانگیزه. همچنین، ادبیات حافظهٔ بشره. و این تعریف، درطول تاریخه، نه یک‌سال و دوسال و پنجاه‌سال. خب، تا همین‌جا کافیه. بعد صحبت می‌کنیم باز، درواقع درمورد نظرها و تکلیف‌های شما صحبت می‌کنیم. تکلیف اول: نقد کنید. دیدگاه خودتون درمورد ادبیات و تعریفش رو بگین. مخالفت یا موافقتتون رو بگید و بحث کنید. اما فقط نگین «این نظر منه». روش فکر کنین، دلیل بیارین و نظرتون رو بگین تا قابل بررسی باشه و سلیقه‌ای محسوب نشه. الان بهتره بریم سراغ ادبیات فارسی، و روشی که من می‌خوام بگمش! خیلی جاها، مبنای بررسی یک شعر، یک شاعر، یک سبک یا یک دوره رو بر پنج عامل می‌ذارن. تخیل، زبان، موسیقی، شکل و عاطفه. تخیل یعنی تا چه حد و چطور شاعر خودش رو از دنیای واقعی جدا می‌کنه و با دید جدید به بررسی موضوع می‌پردازه. زبان یعنی شاعر یا نویسنده تا چه حد می‌تونه درست از واژه‌ها، ترکیب‌ها و دستور زبان استفاده کنه. درواقع، مثل هر فردی که ابزاری برای کار داره، زبان ابزار کارِ شاعره و بنابراین باید مهارت لازم برای کار با اون رو داشته‌باشه. موسیقی یعنی شاعر تا چقدر می‌تونه شعر خودش رو دلنشین و ماندگار در ذهن‌ها و زبان‌ها بکنه. موسیقی الزاماً وزن و قافیه نیست، بعداً بیشتر در این مورد می‌گم که موسیقی شعر چیه. شکل یعنی قالب و کلیتی که شاعر شعر خودش رو با اون عرضه می‌کنه. این در تاثیرگذاریِ شعر مهمه، مثلاً اگر سعدی برای ابراز عشق به یکی از یارانش، جای غزلی ۸بیتی، میومد و مثنوی‌ای ۳۰۰۰۰ بیتی می‌گفت، دیگه اون زیبایی و ذوق و لطافت رو نداشت. و عاطفه. ‌ عاطفه چیزیه که شعر رو شعر می‌کنه. ممکنه شعری هر چهارمورد بالا رو داشته‌باشه ولی خوب نباشه. چرا؟ چون «آن‌چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند». صداقت شاعر مهمه. این که شعر «تجربهٔ زیسته»‌ باشه. شاعر اگر اون چیزی رو بگه که حسش می‌کنه و می‌فهمه، وقتی حرفی رو بزنه که مال خودشه و حرف خودشه، اونموقع‌ست که آدمای دیگه هم حرفش رو می‌فهمن و دوستش می‌دارن. البته توجه کنید که در حال حاضر داریم درمورد شعر حرف می‌زنیم. و نثر (تاریخی، منظور داستان نیست، داستان بخشی از نثره) بحث متفاوتیه که اگر فرصتی شد می‌گم. تکلیف ۲: باز هم نظر و دلیل! هر چه دارید و ندارید، بیارید! بگید که شما به چه چیزهایی در شعر توجه می‌کنید که باعث می‌شه ازش لذت ببرید؟ کم‌کم و در جلسات آینده، درمورد هرکدوم از‌ این‌ها، تاثیرشون در بررسی شعر و اهمیتشون بیشتر صحبت می‌کنیم، که اصلا‍ چی هستن و چطور می‌شه بهشون توجه بیشتری کرد و بیشتر شعر رو فهمید. جلسهٔ اول به پایان رسید! بخش دوم، قسمت اول: شاهنامهٔ فردوسی از روی شاهنامهٔ دیگری که به نثر بوده نوشته‌شده. اون شاهنامهٔ دیگر (که اسمش شاهنامهٔ ابومنصوریه)، توسط تعداد موبد زرتشتی، از روی تعدادی خدای‌نامه نوشته‌شده‌بوده. خدای‌نامه هم سرگذشت پادشاهان و نام‌آوران دوران پیش از اسلام در ایرانه. به این ترتیب شاهنامه پس از مقدمه‌ای تاریخ رو از اولین انسان تعریف کرده، و (قاعدتاً) در انتها به مرگ یزدگرد سوم، پادشاه آخر ساسانی رسیده. اما این متن تاریخی نیست. مخلوطی از تاریخ و تخیل نیاکان ماست، که اسطوره رو می‌سازه. ممکنه از تاریخ سرچشمه گرفته‌باشه، و به احتمال زیاد همین‌طوره، اما در ادامه به داستان تبدیل شده، داستانی که تا کمتر از یک قرن پیش، تاریخ واقعی ایران شمرده می‌شد. آخرین توضیح این که ما چندین روایت داریم، مثلاً درمورد به وجود اومدن جهان یا اولین زوج و غیره. اما من از شروع شاهنامه شروع می‌کنم که خیلی قاطی نشه. و اولین پادشاه کیومرث بود. کیومرث دیوها را از کشور راند و بر مردم ایران حکومت کرد، و دیوها در اطراف کشور می‌زیستند و از ترس کیومرث و قدرتش، جرئت ورود یه کشور را نداشتند. کیومرث پسری داشت به نام سیامک. سیامک روزی به پدرش گفت: «من از آزار مردم بیزارم، چه کنم که هرگز به کسی آزار نرسانم و کسی به من آزار نرساند، و این‌ها را در زندگی‌ام نبینم؟» کیومرث پاسخی نداشت، چون هنگامی که انسان با دیگران زندگی می‌کند، بر دیگران خواه ناخواه موثر است. او همین را به پسرش گفت، و سیامک تصمیم گرفت برای آن که در زندگی‌اش کسی رنج نبیند، از مردم دور شود. چون هنگامی که کسی اطراف او نباشد، اتفاقی نیز برای کسی نمی‌افتد. پس سیامک رفت و خانه‌ای بالای کوه ساخت و در آن شروع به زندگی کرد، و پدرش هر ماه برای او غذا و لباس می‌برد. مدتی به این سان گذشت. دیوها، که از ترس کیومرث اطراف شهر زندگی می‌کردند، دنبال راهی برای انتقام گرفتن از او می‌گشتند، تا به کیومرث آسیبی غیرقابل‌جبران بزنند. یکی از آن‌ها، پیشنهاد کشتن سیامکِ تنها در بالای کوه را داد. همگی به وجد آمدند و پذیرفتند، و همان شب، چند دیو به بالای کوه رفتند. سیامک را از خانه‌اش بیرون کشیدند، او را کشتند پ و سرش را از تن جدا کردند. و رفتند. چند روز بعد، کیومرث که از چند روز قبل احساس بدی داشت، لباس و غذا را برداشت و کمی زودتر از زمان تعیین‌شده، با دلشورهٔ عجیبی به سمت کوه راه افتاد. وقتی به بالای کوه رسید، و سر پسرش را مقابل خود دید، چشمانش سیاهی رفت و روی دو زانو افتاد. احساس پیری می‌کرد. احساس می‌کرد بخشی از بدنش خالی شده و دیگر رفته، همراه پسرش رفته. همان‌جا، از خداوند خواست که تا زمانی که انتقام پسرش گرفته‌شود، زنده بماند. بالای بدن بی‌جان و بی‌سر پسرش گریست و آرزو کرد که قاتلان پسرش را پیدا کند. بعد از سوگواری و به خاک سپردن فرزندش، به میان قوم خود بازگشت و این خبر ناگوار را به آنان داد‌. سیامک پسری داشت قوی و شجاع، به نام هوشنگ. هوشنگ پس از شنیدن واقعه، قسم خورد که انتقام پدرش را از دیوها بگیرد. کیومرث دیگر توان جنگیدن نداشت، پس هوشنگ به جنگ دیوها رفت و پس از مدت‌ها جنگ و شکستِ دیوان، توانست قاتلان پدرش را پیدا کند، و پس از آن پیروزمندانه خبرش را به پدربزرگ رساند. کیومرث به آسمان نگاه کرد، و با خیالی راحت و بدون وابستگیِ دیگری به این دنیا مُرد و پادشاهی از آنِ هوشنگ شد. هوشنگ سال‌ها به خوبی پادشاهی کرد. در زمان او مردم کشاورزی و ساخت برخی وسایل را یاد گرفتند، و هوشنگ پادشاهی خوب و عادل بود. روزی، با همراهانش برای شکار به کوه رفته‌بودند. در میان راه، جایی را برای استراحت گزیدند و نشستند و به خوردن غذایی که همراهشان داشتند مشغول شدند‌. ناگهان از زیر سنگی که یکی از همراهان هوشنگ روی آن نشسته بود، ماری بیرون خزید. هوشنگ آن را دید و در آخرین لحظه، که مار در حال نیش‌زدن بود، سنگی به سمت مار پرتاب کرد. سنگ به مار نخورد ولی باعث فراری‌دادنش شد، اما اتفاق دیگری افتاده‌بود، اتفاقی مهم‌تر. سنگ سفید محکم به سنگ دیگری خورد و چیزی را به وجود آورد که پیش از آن بر سنگ ندیده‌بودند، جرقه. هوشنگ، با دیدن جرقه به وجد آمد و با زدنِ چندبارهٔ سنگ‌ها به یکدیگر، آتش را به میان مردم آورد و زندگی‌شان را نور و گرما بخشید. به خاطرِ این اتفاق بزرگ در تاریخ، جشنی به نام جشن سده از دوران هوشنگ پایه‌ریزی شد، جشنی که در آن به یادِ جرقه‌ای کوچک، آتشی بزرگ برمی‌افروزند و آن را پاس می‌دارند. هنوز هم این جشن، دهم بهمن‌ماه در برخی شهرها برگزار می‌شود. این داستان ادامه دارد...
×