رفتن به مطلب

Mohamad Reza

اسلیترین
  • تعداد ارسال ها

    194
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Mohamad Reza

  1. بدنم از شنای طولانی داشت درد می گرفت. اب سرد بود و حس خوبی بهم می داد،با این حال حس خوبی نسبت به شنا نداشتم. من از اب می ترسیدم...بهتره بگم از غرق شدن می ترسیدم. به خاطر اتفاقی که تو کودکیم افتاده بود... بچه ها داشتن تو رود خونه شنا می کردن و من از بالای پل نگاهشون میکردم. ازم خواستن منم بهشون ملحق بشم ولی سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:نه. یه پسر دیگه هم از بالای پل شیرجه زد. پسری که نسبت به بقیه قد بلند تری داشت از داخل اب گفت:تا وقتی که از بالای پل نپری تو اب بزرگ نمیشی و تا ابد یه بچه میمونی. چند روز بعد وقتی داشتم از مدرسه بر می گشتم جلوی پل متوقف شدم. هوا بارونی بود...تصمیمو گرفته بودم. چشامو بستم و پریدم. از داخل اب سطح اب که با قطرات بارون شکافته می شد نگاه کردم...چشام داشت سیاهی می رفت. وقتی چشامو باز کردم دیدم توی یه کلبه هستم و مرد ماهیگیری که اونجا بوده منو نجات داده. در حالی که روی تخت چوبی بودم لبخند زدم و احساس کردم بزرگ شدم... از خاطراتم اومدم بیرون و به شنا ادامه دادم. متوجه یه نیرو شدم که داشت منو به زیر می کشید. بقیه هم متوجه شدن ولی دیر بود و ما به قعر اب رفتیم... چشامو باز کردم...انتظار داشتم باز هم داخل یه کلبه باشم ولی اینجوری نبود. خودمو داخل یه مار پیچ دیدم. علی گفت:اینجا کجاست؟ هیچکس نمی دونست. شروع به پایین رفتن کردیم...راه دیگه ای نداشتیم حداقل بعد اون غول ما به یه جایی رسیده بودیم که فقط میتونستیم راه بریم! مبارزه ای نبود و در عوض هم خستگی نبود مارپیچ دیوار های نم داری داشت که به آدم این حسو میداد که داره توی غار های قدیمی قدم برمیداره مارپیچ تموم شد و به دو راهی رسیدیم. من وزی زی گفتیم:راست. علی و تانیا مخالف بودن. شروع به بحث با هم کردیم.
  2. به نظرم دیوونگی بود از اون قصر اومدیم بیرون. دیگه حاضر نبودم زیر افتاب راه برم. یه قالیچه هم پیدا کرده بودیم. یه قالیچه به چه دردی میخوره؟ فقط بارمون زیاد میشه*. البته اگه بقیه حملش کنن مشکلی ندارم. دهنم رو باز کردم تا نفس عمیق بکشم ولی شن رفت تو دهنم. خواستم تفشون کنم بیرون ولی دهنم به شدت خشک شده بود. اب بدن هممون داشت تحلیل می رفت. نمی دونستم چقدر دیگه باید ادامه میدادیم. تپه پشت تپه و از همشون بالا می رفتیم برای رسیدن به مقصدمون. یه تپه بلند دیگه....با نا امیدی ازش بالا رفتیم. وقتی منظره پشت تپه معلوم شد و رنگ ابی زیبایی رو دیدم داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. علی گفت:احتمالا:سرابه. گفتم:نه!می تونم حسش کنم. با خوشحالی خودمو رها کردم و قل خوردم پایین. بقیه راهو دویدم. بقیه از بالای تپه بهم نگاه میکردن. فکر میکردن عقلمو از دست دادم ولی وقت صدای شلپ شلپ اب رو شنیدن اونا هم دویدن. تا جایی که میتونستیم اب خوردیم و بعدش قمقمه هامونو پر کردیم. من وعلی رفتیم چادر بزنیم. با صدای اواز مانند به تانیا گفتم:غذا رو حاضر کن اشپز. تانیا گفت:من فقط سیب ها رو قاچ میزنم...نمیشه بهش گفت اشپزی. چند دقیقه بعد همه تو چادر بودیم و هر کدوممون یه تیکه سیب داشتیم و مشغول خوردن شدیم. به علی گفتم:برنامه چیه؟ظاهرا باید از وسط دریاچه رد بشیم.اگه بخوایم دورش بزنیم راهمون طولانی میشه. علی گفت:شنا میکنیم. عالیه...بعد از کلی راه رفتن تو شنای گرم و سوزان بلاخره میخواستیم تو اب شنا کنیم*. سرمو از چادر بیرون برم و به دریاچه ای که زیر نور افتاب می درخشید نگاه کردم. در عین خوشحالی حس خوبی بهش نداشتم. احساس خطر می کردم. دفعه های قبل به غول سنگی و مرد خفاشی و مرد عقربی بر خورده بودیم. احتمالا این بار هیولای دریاچس. همه خوابیدیم تا برای یه شنای طولانی انرژی داشته باشیم.
  3. تانیا به زی زی و علی نگاه کرد و متوجه حواسشون نیست*.با ذوق دستش رو به طرف تار های ساز برد. از پشت سرش داد زدم:فکرشم نکن! با کلی غر غر کردن ساز رو به کیفش برگردوند. به بچه ها نگاه میکردم... یه عصای خفن و یه ساز فوق العاده داشتن...در حالی که من هیچی نداشتم به جز یه انگشتر که فقط میتونه نور بده... فکر کنم اگه جونم رو نجات نداده بود در موردش اینطوری فکر میکردم. زی زی گفت:چقدر مونده برسیم؟بهتره یکم استراحت کنیم. گرمای هوا به شدت زیاد شده بود. به علی گفتم بیلچه ها رو بده*. دونفری شروع به کندن زمین کردیم و یه گودال بزرگ ایجاد کردیم.بعدش روش چادر زدیم. زی زی سریع رفت داخلش گفت اینجا هواش خیلی خنک تره*. گفتم هنوز کامل نشده. تانیا هنوز ناراحت بود،.چون نزاشتم ساز بزنه. بهش گفتم:میتونی یه دستی به اون سازت بکشی؟ با خوشحالی درش اورد. با هم رفتیم زیر درخت عجیب و بلند که برگای زیادی داشت. به علی و زی زی گفتم:گوشاتونو بگیرین! بعد صدای مهیب ساز تو هوا پیچید و کلی برگ ریخت رو زمین. برداشتمشون و ریختم کف اون گودال که روش چادر زده بودیم*. تو چادر بودیم و سیب گاز می زدیم که یهو تانیا گفت:مایلید کمی براتون بنوازم؟ من و زی زی و علی یک صدا فریاد کشیدیم:نه! تانیا گفت:واقعا ناراحت کنندس که یه ساز هنری داشته باشی ولی نتونی بنوازی. علی گفت:اون یه اسلحس. تانیا:قهرم. تانیا و علی شروع بحثی شدید در مورد ساز کردن و منم در این فرصت خواستم تیکه های سیب شون رو بردارم که متوجه شدن و ریختن سرم.
  4. داشتیم میوه هایی رو که از موجودات پشمالو گرفته بودیم و میخوردیم و به راهمون ادامه می دادیم*. علیم داشت با عصای زمرد نشان ور می رفت**. انقدر خسته به نظر می رسیدم که بچه ها ماجرای عصا و انگشتر رو نپرسیدن. بلاخره علی پرسید و منم شروع بهدحرف زدن کردم: پشتشون تپه بودیم و داشتیم مو جودات پشمالو رو دید میزدیم. من پشت سر تون بودم...متوجه حرکت شن ها زیر پام شدم.شن ها داشتن پایین می رفتن. خواستم فریاد بکشم ولی خیلی سریع به پایین فرو رفتم و همه جا تاریک شد. خیلی تاریک بود...مثل این که چشاتو ببندی.****..حتی تاریک تر. یه دفه تاریکی شکسته شد اونم با یه نور سبز. انگشتر نورانیم با زیبایی خاصی می درخشید. جایی که توش بودم مثل یه غار بود و هوای خنکش شگفت زدم می کرد. نور رو روی دیوار ها انداختم...تصاویر اون موجودات پشمالو روی دیوار کنده کاری شده بود. تصاویر یه داستان رو روایت میکردن.*.. اون ها داشتن زندگیشونو میکردن و خوشحال بودن. یه درخت زیر داشتن که نماد زندگی و منبع غذاشون بود. رو یه شاخه درخت یه انگشتر بود. اون باعث میشد درخت سالم بمونه. یادم اومد اون انگشتر توئه... بعدش طرح چنتا خفاش رو دیوار بود و یه مرد(دشمن قبلیمون)و کلی جنازه موجودات پشمالو. داستان اینجا تموم میشد... متوجه یه جثه کوچیک شدم که تو تاریکی بهم نزدیک میشد.یه موجود پشمالو بود! البته ظاهرش کمی با بقیه متفاوت بود... یه ریش سفید و یه عینک داشت. یهو گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟ کم کم چنتا موجود پشمالو دیگه هم اومدن پشتش. سعی کردم طوری رفتار کنم که انگار حرف زدن اون عادیه. گفتم:من افتادم.از اون بالا. موجودات پشمالو شروع به درگوشی حرف زدن کردن. یکیشون داد کشید اون خودشه. و به پشت سرم اشاره کرد. برگشتم و یه نقاشی رو دیوار دیدم که متوجهش نشده بودم. اون....اون.....من بودم! یکی دیگشون با هیجان فریاد کشید:پیشگویی داره صورت میگیره! موجود پشمالویی که عینک داشت گفت:تو میتونی انگشتر درخت رو بهمون بدی؟ گفتم:نه ولی در علی می تونه واستون زنده کنه تا موقع برگشت بهتون انگشترو بدیم نگاهم به یه طرح دیگه روی دیوار افتاد*. یه موجود پشمالو یه عصا به دست داشت و باهاش موجودات رو ضعیف میکرد ادامه دادم:اون عصا رو میخوام. موجودات پشمالو کلی حرف زدن و بلاخره قبول کردن. یه راه بهم نشون دادن که به بالا می رفت*. —------------------------------------------------— بقیشم که خودت میدونی..*.
  5. در حالی که دستامو جلوی صورتم گرفته بودم سعی میکردم راهمو ادامه بدم. یه نفس عمیق کشیدم ولی چیزی جز شن نصیب ریه هام نشد.... خیلی راه رفته بودیم...دیگه داشتم از خستگی نابود میشدم....به بالای یه تپه شنی رسیدیم. نمی تونستم تحمل کنم.خودمو رها کردم و از تپه که شیب تندی داشت به پایین قل خوردم. متوجه شدم بچه ها دارن به سمتم میان تا کمکم کنن. ولی قبل از اون چشام بسته شد و به یه خواب طولانی فرو رفتم و خواب دویدن به دنبال سراب هارو دیدم... خواب با دیدن درختای نخل و اب زلال پاهام بی اختیار به سمت اونجا دویدن...امیدوارم این یکی سراب نباشه. وقتی چوب درختای نخل رو با دستم لمس کردم و دستم رو توی اب سرد فرو کردم فهمیدم این واقعیته. دستام رو پر اب کردم و به طرف دهنم بردم* اما وقتی مینوشیدم انگار ابی وجود نداشت و چیزی حس نمی کردم.یه کابوس واقعی.... با صدای زی زی بیدار شدم.چند بار اب خواستم و اونم یه قمقمه بهم داد. داخل چادر نوری وجود نداشت و وقتی روزنه کوچیک رو می بستی تاریکی کامل می شد. علی در حالی که داشت چاقو تیز می کرد گفت:چوب میخوری؟ با بی میلی خوردم.بچه ها قبلا چوب و سهم ابشونو خورده بودن. وقت خواب بود.بقیه فورا به خواب رفتن اما من خوابم نمیومد. در تاریکی مطلق کریستال نورانیمو دراوردم. در دل تاریکی چادر یه نور سبز جون گرفت. تعجب کردم...این کریستال میتونه مثل یه چراغ عمل کنه. حلقم رو از دستم در اوردم و گزاشتم بالای سرم*. کریستال رو هم گزاشتم روش. سنگ وقتی که تو بدن غول بود خیلی بزرگتر بود ولی زیر سنگ های دیگه خرد شده بود. شاید اندازه نگین انگشتر بود.... کم کم خوابم برد. صبح که بیدار شد دستم به طرف حلقم رفت* و برداشتمش. وقتی متوجه نگین سبز روی حلقه شدم ماتم برد*. انگار کریستال سبز و حلقه یکی شده بودن....
  6. وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم تنها کسیم که بیدارم...رفتم سمت و اب و دست و صورتمو شستم وبعدش مشغول خوردن چوبای سفت شدم صدای خرچ خرچ همه جا پیچیده بود.اول علی بیدار شد و نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره خوابید بعد هم تانیا نزدیک بود یکم زخمیم کنه که به خیر گذشت وقتی همه بیدار شدن با صبحونه قابل انتظارمون که چوب بود رو به رو شدن و با بی میلی و از روی اجبار شروع به خوردن کردن . البته با اب رود خونه چوبا رو دادیم پایین...تا جایی که میتونستیم اب خوردیم چون ممکن بود دیگه گیرمون نیاد... نقشه حرکتمونو مرور کردیم و به راه افتادیم...تقریبا از رود خونه دور شده بودیم که متوجه شدم تانیا داره با یه ذوق خاصی به جلوش نگاه می کنه. بهش گفتم:چی شده؟ چیزی نگفت فقط با انگشتش به جلو اشاره کرد.منم به جلو نگاه کردم و با دیدن کریستال های سبز رنگ شگفت زده شدم. احساس کردم یه چیزی درست نیست...تانیا تقریبا روی تپه بود و داشت به کریستال ها سیخونک میزد. بهش گفتم :جلوتر نرو!برگرد! ولی اون انگار توی یه دنیای دیگه بود.وقتی متوجه لرزش های زیر پاش شد سریع به طرفمون دوید. چند ثانیه بعد یه موجود عجیب الخلقه غول پیکر جلومون ایستاده بود و با چشمای خشمگینش ما رو بررسی میکرد. نیاز به اسلحه داشتم.تانیا انگار فکرمو خونده باشه چاقو رو به طرفم گرفت. یه حمله سریع کردم و صدای برخورد چاقو با سنگ همه جا پیچید.برگشتم تا ببینم غول اسیب دیده یا نه... حتی یه خراش هم بر نداشته بود!!!غول سنگی کند بود میشد با حمله های سریع بهش ضربه زد ولی ضربه هام بهش کارگر نبودن. این بار کریستال های سبزشو هدف قرار دادم و باز هم کوچک ترین صدمه ای ندید. تو این جور مبارزه ها تنها راه شکست حریف پیدا کردن نقطه ضعفشه... همین جور که داشتم به نقطه ضعف فکر می کردم متوجه یه کریستال کوچیک روی پای چپ غول سنگی شدم... انگار با بقیه فرق داشت...یه نور ماورایی از خودش ساطح می کرد. مستقیم به سمت غول حرکت کردم...اون دیگه کم کم داشت الگو حمله هامو می فهمید پای راستشو بالا اورد تا منو له کنه ولی در اخرین لحظه پریدم به جلو...حالا به پای چپش دسترسی داشتم. مسعله اینجاس که باید چه کاری انجام بدم در حالی که نمی تونم با این چاقو یه خراش ایجاد کنم... متوجه یه شکاف خیلی باریک بین کریستال و بدن سنگی غول شدم...خودشه!!! چاقو رو فرو کردم و ازش مثل یه اهرم استفاده کردم.چند ثانیه بعد کریستال نورانی از جاش در اومد وجلوی پام افتاد. متوجه لرزش های غول شدم و بعدش چند تیکه سنگ از بدنش جدا شد. فوری ازش دور شدم و بعد همه بدنش فرو ریخت و به یه تپه که از تیکه سنگ های بزرگ و کوچیک تشکیل شده بود تبدیل شد. سریع به سمت تپه سنگ رفتم و سنگ ها رو کنار زدم تا کریستال نورانی رو پیدا کردم. در حالی که لبخند میزدم با خودم فکر کردم که چه غنیمت جنگی خوبی گیرم اومده. _________________________________________________________ در ضمن ما به جای رامتین زی زی رو اوردیم...ممنون
  7. یه جاروی فونیکس لطفا
  8. داشتم بازیمو میکردم که توجهم به بخش v.i.p تماشاگرا جلب شد... فقط سه نفر اونجا بودن...دایانا و الناز ...و یه مرد خپل که یه کت و شلوار سیاه به تن داشت هم بینشون نشسته بود... عینک افتابیشو برداشتو منم شناختمش...جیسون استاتم!!! مدیر عامل سابق تیم بلک هن...اون اینجا چیکار میکنه؟؟؟ با پوز خند بهم نگاه کرد... فریاد زد:عالیه اسکرایور....مثل پدرت بازی میکنی... یه لحظه بیخیال بازی شدم و با عصبانیت به سمتش رفتم... کسی که باعث شده بود این همه سال خانوادمو نبینم...حالا اینجا بود.. بلند گفتم این اشغال اینجا چیکار میکنه؟؟؟ خودش گفت:من تامین کننده نیاز های مالی مدرستون هستم اقای اسکرایور. خوشحالم که گالیون هامو جای درستی خرج کردم...پرورش استعداد جادوگر های جوان... الناز و دایانا جوری بهم نگاه کردن که انگار به یک مرد مقدس توهین کردم...حق دارن...خب اونا هنوز این ادمو نشناختن... اون جاش تو ازکابانه......یک لحظه یک فکر از ذهنم خطور کرد...خودشه... از جاروم اومدم پایین و از زمین خارج شدم...رفتم تو خوابگاه دخترا...خدارو شکر کسی اون موقع توش نبود... چیزی که زیر تخت صبا جاسازی شده بود رو دراوردم...زمان برگردان...صبا اگه بفهمه برش داشتم منو میکشه... به نتایج احتمالی کارم فکر نکردم و به یازده سال پیش برگشتم... یازده سال قبل پدرم تازه زندانی شده بود و من گذشته هم الان تو یتیم خونه ام... پاییز بود و باد سردی می وزید...به ساختمون جلوم خیره شدم...دفتر کار جیسون استاتم اینجاست... ساختمون معماری عجیبی داشت و رنگ دلگیری بهش زده بودن...الان هم کسی داخلش نبود... دو دقیقه بعد داخل ساختمون بودم...سیستم امنیتیشون داغونه...وارد دفترش شدم... یه گاو صندوق گنده گوشه اتاق بود که درشو منفجر کردم...با خوشحالی متوجه شدم چیزی که میخوام داخلشه... چنتا پرونده بودن که ثابت میکردن برای پدرم پاپوش دوخته شده ... پرونده ها رو زدم زیر بغلم و به زمان حال برگشتم...فقط یکم قبل تر...چند ساعت قبل بازی... زمان حال(یکم عقب تر) با جغدم پرونده ها رو فرستادم برای بخش قضایی وزارت خونه... زمان مثل باد گذشت...دوباره تو زمین کوییدیچ بودم... به جایی که جیسون استاتم نشسته بود نگاه کردم... عینک افتابیشو برداشت اما قبل از این که بخواد پوزخند بزنه سایه دوتا مرد رو بالای سرش حس کرد...مامورای وزارت خونه بردنش... منم این صحنه رو با خوشحالی نگاه کردم...دوباره رو بازی تمرکز کردم... با سرعت به سمت گوی زرین رفتم...خیلی تند می رفت ولی منم سمج بودم...روی جاروم خم شدم... دستمو با سرعت به سمتش بردم و اونم تو دستام جا گرفت...با خستگی لبخندی زدم... (گرفتن گوی زرین منطقه1)
  9. روی سکو ها پر از تماشا گر بود و بازی فینال تا لحظاتی دیگر شروع میشد...تیم وایت ولف در برابر بلک هن.دو تا رقیب قدیمی همه داشتن انتونی اسکرایور رو تشویق میکردن. از الان سرنوشت بازی معلوم بود.اسکرایور جست و جوگر تیم وایت ولف اسنیچ رو می گرفت و بازی تموم میشد. البته مدیر تیم بلک هن فکر اینجاشو کرده بود.اون ادم کثیقی بود و توی وزارت خونه نفوذ داشت. اون برای انتونی اسکرایور پاپوش دوخت. وقبل از بازی چند نفر اومدن تو رختکن و گفتن:اقای اسکرایور شما به علت پولشویی و تبانی باید با بیاین. و بعد اونو بردن.اموالشم مصادره کردن. پسر تازه به دنیا اومدش و همسرش هم اواره شدن. در یک شب بارونی یک زن پسر انتونی اسکرایور بزرگ رو جلوی یک یتیم خونه ماگلی گذاشت. براس اخرین بار باهاش وداع کرد و یه جعبه موزیکال که شکل اسنیچ بود و یه عکس خانوادگی براش به جا گزاشت. یازده سال بعد پسر انتونی اسکرایور توی قطار نشسته بود و به سمت هاگوارتز می رفت... همه داشتن دربارش پچ پچ میکردن.**.. اون پسر یه ادم معروف بود که خیلی خوشنام نبود... اون به گروه اسلیترین رفت و در هاگوارتز رشد کرد. اون تونست وارد تیم کوییدیچ بشه..*. مثل پدرش یه جست و جوگر شد.*اون قرار بود جلوی گریفندور بازی کنه**...*سوار جارو شد و اوج گرفت... یه دفه داخل سکوها یه چهره اشنا دید*... اون پدرش بود که بالبخند نگاهش میکرد.**..مادرشم بود..*. اون پدرش رو در اغوش کشید...پدرش بعد از سالها تبرعه شده بود.ازشون جدا شد و رفت وسط زمین... باید به پدر و مدا ش خودشو نشون میداد..*. (نقطه یابی در منطقه4)
  10. صدای زی زی تو گوشم پیچید که میگفت:پاشو...پاشو... ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاده و اونم همه چیو برام تعریف کرد... وقتی رفتم پیش ارمین دیدم یقه دارک اسکورر گرفته و بهش میگه:قاتل دارک اسکورر هم میگفت:چی میگی؟دیوونه شدی؟؟؟ رفتم سمتشون و بلند گفتم اروم باشید... همه برگشتن و بهم نگاه کردن... ادامه دادم:اثر انگشت اون قاتل رو شنل من مونده...همه به صف بشین تا اثر انگشتتونو باهاش متابقت(شایدم مطابقت)بدم... همه داشتن با هم پج پج میکردن که یه دفه یکی از جمع جدا شد و شروع به فرار کرد... خودشه...چوب دستیمو به جهت مخالف حرکتش پرت کرد تا برای خودش زمان بخره... چوب دستیمو برداشتم و دنبالش دویدم...
  11. وقتی به هوش اومدم....احساس عجیبی داشتم...احساس خطر... زی زی یه گوشه نشسته بود و زانو هاشو بغل کرده بود... صدای قهقه حسین رو شنیدم...دلم نمیومد بهش صدمه بزنم ولی به خودم گفتم اون حسین نیست... زی زی با یه صدای خفیف مدام ناله می کرد و می گفت:سردمه....سردمه... شنلمو در اوردم و انداختم رو شونه هاش.دست کردم تو جیبم و کیسه گسترش پذیرمو در اوردم. شنل دیگمو از داخلش در اوردم...شنل یه رنگ سیاه داشت و جادوی سیاه هم در ساختش به کار رفته بود... اون رو از یه عجوزه که همه بهش میگفتن جادوگر بندر خریدم...من از جادوی سیاه خوشم نمیاد ولی الان یه موقعیت اضطراریه... شنل در برابر بیشتر ورد ها از صاحبش مواضبت میکنه و جادوی سیاه صاحبش رو به طور عجیبی افزایش میده. حسین رو دیدم که ارمین رو با طناب بسته بود.احساس کردم متوجهم نیست ولی یه دفه برگشت و خلع سلاحم کرد...دیگه چوب دستی نداشتم... فاصلم با حسین کم بود...قبل از اینکه بخواد کاری بکنه پریدم روش و عین حسن یزدانی خاکش کردم ارمین سه بار پشت سرهم و با صدای بلند گفت:دو امتیاز دو امتیاز دو امتیاز... کاش میشد یه ورد صدا خفه کن بهش بزنم ولی نمی شد چون چوب دستی نداشتم... حسین خیلی از من قوی تر بود...به صورتش چنگ انداختم و یه چیزی رو تو دستم احساس کردم... انگار صورت حسینه....نه....یه ماسکه...پس اون کسی که وانمود میکرد حسینه کیه؟ خواستم صورتشو ببینم ولی یه مشت محکم تو صورتم زد و فرار کرد... چشام داشت بسته میشد و سیاهی می دیدم...در اخرین لحظات دیدم زی زی ارمین رو باز کرد و بعد هم اومد تا به من کمک کنه...
  12. اروم به جنازه زل زده بودم...نمی تونستم حرکت کنم...خشکم زده بود... پشتم رو نگاه کردم...هیچکس نبود...من تنها بودم... فقط وحشت نبود...یه احساس دیگه هم داشتم مثل عصبانیت... دیگه نمی تونستم جنازه حسین رو تو اون حالت ببینم...باید جنازشو بر گردونم...این حداقل کاریه که از دستم بر می اد... یه دفعه یه صدایی از پشتم گفت:شما اون جسد رو هیچ جا نمی بری. سریع برگشتم ولی فقط یه مه غلیظ دیدم... نباید بزارم ترس بهم غلبه کنه... به سمت درخت برگشتم و صحنه ای رو دیدم که خشکم زد... جنازه حسین ناپدید شده بود... با تمام توانم دویدم...بی هدف...ترسیده بودم...فقط میخواستم یه نفر رو ببینم... با دیدن یه شنل ابی که میون مه خودنمایی می کرد نیرویی دوباره گرفتم...حتما از بچه های ریونه... به سمتش رفتم و گفتم :اهای. هیچ عکس العملی نشون نداد... دوباره گفتم:با تو ام. این بار هم جوابی نگرفتم... به سمتش حرکت کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم ولی اون مچمو گرفت و نزاشت بهش دست بزنم. صورتشو به سمتم برگردوند.حسین بود...یه لبخند وحشتناک هم رو لبش بود... با اخرین نیرویی که داشتم یه فریاد بلند کشیدم و کمک خواستم....
  13. خیلی خوشحال بودم . بچه ها از اون حالت نا امیدی خارج شده بودن و داشتن به بهترین نحو بازی میکردن.بازی هیجان خاصی داشت و این به من انگیزه میداد *.چون هر چقدر رقابت سخت تر باشه بازی جالب تری خواهیم داشت. ميتونستم حس كنم كه اين راند براي ما خواهد شد اين رو توي نگاه تك تك بچه ها حس ميكردم هممون پيروزي رو ميخواستيم و هرطور شده ميخواستيم با چنگ و دندون بدستش بياريم راند شروع شده بود و سرخگون در دست هاي من بود. حالا نوبت من بود برای پیروزی گروه تلاش کنم . باید سرخگونو پاس میدادم .توی اون هوا واقعا بازی سخت بود و به زور میشد هم تیمی هام رو ببینم چه برسه به این که بخوام بهشون پاس بدم اما دیگه مجبور بودیم با دقت نگاه کردم آرمان و اون طرف زمین دیدم آخی خیالم راحت شد .حالا باید بهش پاس بدم براش چشمک زدم و توجهشو به سمت خودم جلب کردم.اونم فورا برای گرفتن سرخگون آماده شد و در جواب چشمک من برام چشمک زد .لبخندی زدم و سرخگون به طرف آرمان فرستادم . (پاس به آرمان)
  14. مه یه جوری بود...منظورم اینه مثل بقیه مه ها نبود و یه احساس بدی بهش داشتم... یاد یه افسانه قدیمی افتادم... قدیما یه جزیره وجود داشته که همیشه اطرافش پر از مه بوده...وقتی کشتی ها به وسط مه میرفتن....مه با افکار کسانی که داخل کشتی بودن بازی میکرد... یه جورایی توهم ایجاد میکرد...کسایی که داخل کشتی بودن عزیزان از دست رفتشونو میدیدن که اونا رو صداد میکردن... و وقتی به سمتشون میرفتن کشتی به گل می نشست و گیر ساکنان جزیره که گوشت خوار بودن میافتادن.... اروم حرکت میکردم...هیچ صدایی نمیشنیدم...حتی هیچ چیز رو نمی دیدم به خاطر مه... یه دفعه سرخگون رو دیدم که از کنارم رد شد....باید می گرفتمش...صدای بچه های تیم توی گوشم پیچید...همگی داشتن با التماس ازم میخواستن سرخگون رو بگیرم. ولی من هیچ کدوم از بچه ها رو نمی دیدم...شاید توهم زدم....به سمت سرخگون رفتم... سرخگون یه دفعه تبدیل به یک بازدارنده شد...داره چه اتفاقی میافته؟ با زحمت ازش جاخالی دادم و خوشحال بودم که هدفش من نبودم... اینا همش توهمه...باید از مه خارج شم...جارومو به سمت اسمون گرفتم و به صورت عمودی حرکت کردم ولی صداها داشتن بهم التماس میکردن که برگردم و سرخگونی رو که داخل مه قرار داره رو بگیرم...میدونستم هیچ سرخگونی داخل مه نیست و این صداها صدای بچه های تیم نیس...و این واقعا منو میترسوند... هرچی بالاتر میرفتم صداها بیشتر میشد و التماس ها تبدیل به تهدید و نفرین شد...دیگه صدای بچه های تیم نبود....فقط یه صدای کلفت و نخراشیده بود که وقتی از مه بیرون رفتم تبدیل به جیغ شد...یه نفس راحت کشیدم...تمرکزم رو بیشتر کردم....انگار سرخگون دوباره داره میاد سمتم...خدا کنه این بار توهم نباشه... وقتی سرخگون رو گرفتم خیالم راحت شد...باید پاس میدادم. به اولین کسی که بهم نزدیک شد و یه شنل سبز رنگ داشت پاس دادم یعنی ارمان... (پاس به ارمان)
  15. بازی با ریون پر از بدشانسی بود برای من... البته نمیشه بازی خوب ریون رو نادیده گرفت ولی شانس هم تاثیر زیادی داشت. شاید چون من خرافاتی هستم اینجوری فکر میکنم... از دخمه زدم بیرون تا یکم قدم بزنم که مثل همیشه یه بدشانسی ناجور اوردم. این گودال اینجا چیکار میکنه؟؟؟اخ پام... بدخوردم زمین،سریع دور و برم رو دید زدم تا مطمعن بشم کسی این صحنه رو ندیده. متوجه شدم داخل گودال یه چیزی برق میزنه... با تعجب گردنبند رو در اوردم. یه عدد هفت بود(7)که دوتا بال طلایی بهش چسبیده بود. سریع انداختمش گردنم*.داشتم باهاش حال میکردم کی متوجه شدم صبا با چوب دخمه داره میاد سمتم*. یا سالازار کبیر... صبا داشت نزدیک میشد که صدای بوق یه تریلی همه جا پیچید. الناز:صبا یه لحظه بیا کارت دارم. صبا یه نگاه بهم انداخت و گفت:بعدا به حسابت میرسم. گردنبندمو لمس کردم،انگار خوش شانسی میاره... زمین کوییدیچ من از مه متنفرم...ولی باید باهاش کنار بیام. از این که تو این بازی پستم عوض شده بود و مهاجم بودم خوشحالم. بازی شروع شد...هافلیا توپ رو بین هم پخش میکردن. وای نه...بازدارنده داره میره سمت صبا.... باید با چوبم بزنمش...چوبم کجاس؟؟؟ دوباره یادم اومد دیگه مدافع نیستم..* باید بازدارنده رو بلاک کنم ولی بهم صدمو میرسه... بیخیال خودم شدم و خودمو جلوی بازدارنده انداختم. یه لحظه خشکم زد و بعد از درد به خودم پیچیدم،با این حال یه لبخند کوچیک گوشه لبم نشست... (بلاک بازدارنده)
  16. بعد از خوردن گل مساوی خیلی ناراحت نشدم.هرچی باشه مساوی شدیم و هنوز فرصت هست. بلاخره بازی شروع شد.نوب اومد و بهم گفت حواست به بازدارنده ها باشه. من:یه مدافع خوب همیشه حواسش به بازدارنده هست.نیازی به یاد اوری نبود. نوب:یه کاپیتان خوب همیشه یاداوری میکنه. من:کی گفته؟ نوب:اینو همه میدونن...همه..... من:به امید پیروزی. اینو گفتم و حواسمو به بازی جمع کردم.بعضی وقتا سرعت بازیکنا انقدر زیاد میشد که من فقط یه خط سبز یا ابی میدیدم. به هرجا نگاه میکردم فقط رنگ سبز و ابی میدیدم که در تکاپو هستن که به هم برتری پیدا کنن. حسین از جلوم رد شد.چه جارو خفنی داره.رو دستشم یه چیزی نوشته بود که تا خواستم بخونم صبا جلو چشممو گرفت و گفت:بچه برو دنبال کارت. تونستم بازدارند رو ببینم که داره به سمت اشنا میره.مدافع ریون جلوی اشنا سبز شد و با یه ضربه بازدارنده رو به سمت ایدا فرستاد. فک کنم باید یه تکونی به خودم بدم.جلوی ایدا رو گرفتم تا مانع برخورد بازدارنده بهش بشم. چوبمو محکم تو دستام گرفتم و تمرکز کردم.داشتم احساس میکردم با چوبم یکی شدم.بازدارنده هم هر لحظه داشت نزدیک میشد. حالا وقتش بود... به دستام زاویه خاصی دادم و کمی رو جارو خم شدم و یه ضربه قوسی محکم به بازدارنده زدم. صدای گزارشگر بازی تو گوشم پیچید:یه ضربه عالییییییی... احساس کسیو داشتم که از یه چیزی نجات پیدا کرده...از یه چیزی مثل چوب دخمه... (ضربه انحرافی تدافعی)
  17. توپ تانک فشفشه اسلی برنده میشه...(4) طرفدارای اسلی با دادن شعار و به راه انداختن موج مکزیکی همه ی حضارو انگشت به دهان کرده بودن .واقعا حس خوبی بهم میداد تو حس و حال خودم بودم که یهو یاد دیشب افتادم... دیشب: تاریک بود و فقط آه ناله بقیه بچه ها که مثل من از سقف دخمه آویزون مونده بودن به گوشم اما همه با شنیدن صدای پایی که از پشت دره دخمه میومد ساکت شدن وحشت سرو پامو گرفته بود خونی که از دهنم ریخته بود پایین اومده بود و روی چشم رو کمی پوشونده بود سایه ای وارد دخمه شد توی اون تاریکی نمیشد صورتشو دید اما میدونستم کیه همون کسی که مارو به این روز انداخته بود همونی که چوب تو پاچمون کرده بود و از سقف آویزونمون کرده بود هنوزم موقعی که چوب داشت وارده آستینم میشد و یادم میاد سطح نا هموارو زبر چوب توی اون فضای تنگ پوست دستمو تیکه تیکه کرده بود صبا اینکارو به بیرحمانه ترین شکل ممکن انجام داد حالا هم روبه رومون بود با اخم بهمون نگاه میکرد و با صدایی که ازش معلوم بود هیچ شوخیی توش نیست گفت اگه فردا درست بازی نکنید بدترش سرتون میاد! زمان حال: ترجیح دادم بیشتر بهش فکر نکنم حالا داشتم با نگاه ترحم آمیز به تشویق های بچه ها نگاه میکردم اشک تو چشام جمع شده بود و با خودم گفتم اگه خوب بازی نکنن چه بلایی سرشون میاد. سرمو بردم بالا و دستمو سایبونه آفتاب سوزانی کردم که دیدمو اذیت میکرد. نوب رو از اونور دیدم که لبخند ملیحی زده بود. از اون طرف آیدا از خستگی رو جاروش خم شد و همزمان صدا خرچی آمد و پشت لباسش شکافته شد. بچه ها رو داشتم دید میزدم که...لعنتی! یکهو دیدم اشنا به رسا پاس داد. پاس جانانه و عالی ای بود. از اون پاس ها که بازیکنای تیم شیون آوارگان میزنن. مهبوت پاس بودم که یدفعه یادم افتاد. صبا آویزون چوب نه نه امکان نداره بزارم تکرار شه. من دوتا راه برای دفاع داشتم: ۱.اینکه برم و تداخل توی پاس انجام بدم2.اینکه بیام و رسا رو بلاک کنم از اونجایی که من بین بچه های اسلی به بلاکر معروفم و تنها راه حلم تو زندگی بلاک کردنه، تصمیم گرفتم برم و رسا رو بلاک کنم پس با سرعت به سمت رسا رفتم و چسبیدم بهش تا جلوی حرکت بعدیشو بگیرم. رسا چشم غره ای رفت. {بلاک رسا}
  18. آفتاب تو چشمم بود. آخر های راند دوم بود. فلش بک به راند اول: وقتی راند اول تموم شد و همه از جاروها پایین اومدیم، صبا با نیش باز گفت: بچه ها عالی بازی کردید! راند دیگه با همین انرژی پیش میریم! یه آبی به سر و صورتم زدم. وقتشه این راند رو با تمام قدرت بازی کنیم. لرد یک استراتژی خفن چید. این چیزا چجوری میاد تو مغزشون خدایی؟ ورجیل که حالش بد شده بود، با چارتا لیوان آب قند ردیف شد و راند دوم با دو ساعت تاخیر شروع شد. ورجیل بزور روی جارویش رفت و باحالتی خسته، سوت رو زد. صبا سرخگون رو به آرمان پاس داد. آرمان چند لحظه مکث کرد و به اطرافش نگاه کرد و بعد، با سرعن با جاروهای جدیدمون به سمت ایدا رفت و بهش پاس داد. آنا سعی کرد تداخل کنه و رسا هم اومد که تکل بره. ولی بخاطر سرعت بالای جاروها، تا قبل اینکه آنا بتونه تداخل کنه، آیدا توپ رو گرفته بود و به سمت دروازه در حرکت بود. لبخند ریزی رو لبام بود که یدفعه یه صدای فش فشی کنار گوشم حس کردم. لرد داد زد: محمدرضا! بازدارنده با سرعتی که قسم میخورم حدود ۱۳۰ کیلومتر بود، به سمت حرکت میکرد. خشکم زد. این پایان عمر من بود؟ اما نه! لرد پرید جلوی من و با چماقش ضربه ای انحرافی تهاجمی به سمت دروازه بانشون زد. چند لحظه از شدت فشار زیاد رو جاروم ولو شدم و نمیتونستم حرکت کنم. فقط یادمه صدای شوت کردن ایدا رو شنیدم. در ملکوت اعلا بودم و به دوران کودکیم فکر میکردم که این بار صبا با صدایی تهدید آمیز داد زد: محمد رضا اگر خودتو جمع و جور نکنی با چوب دخمه پدرتو در میارم! چنان این تهدید تاثیر گذار بود که هوشیار شدم. بازدارنده به سمت آیدا در حرکت بود. به سمت آیدا حرکت کردم. اما افتاب توی چشمم بود. چند لحظه جلومو ندیدم و بله! گرومپ به آرمان خوردم و با یه دست از جارو آویزون شدم و با اونیکی چماق رو نگه داشتم. تقریبا کنار آیدا بودم. یک پامو روی جارو کشیدم و با چماق، بازدارنده رو از سمت آیدا منحرف کردم به خارج زمین {ضربه انحرافی تدافعی}
  19. داخل رختکن حلقه زده بودیم و نوب داشت سخنرانی می کرد:بچه ها ما اگه ببازیم دیگه نمی تونیم تو روی بچه های اسلیترین نگاه کنیم پس میریم که ببریم. حرفاش که تموم شد دستامون رو رو به اسمون گرفتیم و فریاد زدیم:زنده باد اسلیترین. جارو هامون رو برداشتیم و به سمت زمین رفتیم.وقته پرواز کردنه.... وقتی که وارد زمین شدم نور خورشید اذیتم میکرد ولی کم کم بهش عادت کردم. یه پرچم سبز بزرگ دیدم که روش طرح یه مار نقره ای رنگ بود.وقتی پرچم تکون میخورد انگار مار داشت به جلو میخزید. هوا به شدت گرم بود ولی گرما چیزی نیست که بتونه جلوی من رو بگیره. شنل سبزم پشت سرم به پرواز در اومده بود.قلبم بدجوری می تپید و صدای تشویق تماشاگرا انگار با شکوه ترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم. برای زی زی که رو نیمکت بود زبونمو در اوردم و پوزخند زدم.اونم با یه اخم وحشتناک جوابمو داد.کلی غرغر می کرد و حرص می خورد. نمی دونم چرا انقدر حرص میخوره....بزار بازی شروع بشه بعد حرص بخور. یه نفس عمیق کشیدم و حواسم رو رو بازی متمرکز کردم چون بازی شروع شده بود. سرخگون دست انا بود.کاملا معلوم بود که داره دنبال کسی میگرده که که بهش پاس بده. به الن که نگاه کرد چشماش برقی زد.فهمیدم میخواد چه کاری بکنه. قبل از این که بخواد سرخگون رو بهش پاس بده من جلوی الن رو گرفتم(بلاکش کردم)الن خواست از بغلم رد بشه اما من جلوشو گرفتم.انگار ذهنشو می خوندم. مظرب بود. چون راه فراری نداشت و گیر افتاده بود... (بلاک الن)
  20. sdasdasdasdsadsadsadsadsadsadsa

  21. سلام درس ورد های جادویی امتیاز من 0داده شده با اینکه تکلیف دادم. گیاه شناسی هم فقط5امتیاز حضور بهم داده شده با این که تکلیفشو دادم.
  22. آنا جیغ جیغوی ریون احتمالا خودشو اینجوری می بینه. یه شنل ابر قهرمانی پوشیده و اسم خودشو گذاشته زن اکویی. بعد با جیغاش ادمای بد رو نابود میکنه. اخرم مارول یه کمیک براش میسازه. نفر بعدی:دابی
  23. بزرگی حسادت رو متجلی میکنه.حسادت کینه می افرینه و کینه دروغ می زاید. لورد ولدمورت
  24. قدم میزنم و صدای پام توی راهرو میپیچه به این فکر میکنم که برای جشن هنوز کسی رو ندارم. صدای پارس کردن یه سگ رشته افکارمو پاره میکنه.یه دفعه یه سگ پشمالوی سفید با سرعت از کنارم رد میشه برمیگردم و بهش نگاه میکنم.از پشت سرم صدای یه دختر رو میشنوم:واستاااااا.انگار داره دنبال سگش میدوه. بر میگردم و میبینم آدرینا صاف داره میاد طرف من.میخوام خودمو از سر راهش کنار بکش اما خیلی سریع عمل نمیکنم و محکم میخوریم به هم. هر دو مون میافتیم رو زمین. سریع بلند میشم و خاک لباسامو میتکونم ولی ادرینا هنوز رو زمینه. دستمو به طرفش دراز میکنم.دستمو میگیره و بلند میشه و میگه :ببخشید. خواست دوباره دنبال سگش بره... ازش پرسیدم: کمک می خوایی؟ گفت: آره ممنون می شم. چند دقیقه بعد در حالی که سگ فراری رو به ادرینا تحویل دادم و کنارش راه میرم و میپرسم:کجا میری؟ آدرینا: راستش می خواستم برم کتابخونه تا برای امتحان اخر ترم بخونم. بهش میگم: اتفاقا منم می خواستم برم همون جا!. ولی در اصل می خواستم برگردم به دخمه... دوباره به جشن فکر میکنم و با خودم میگم چطوره به آدرینا پیشنهاد بدم؟ ترجیح میدم که تو کتابخونه بهش پیشنهاد بدم. به کتابخونه که میرسیم آدرینا میره یه سمت کتابخونه و منم یه طرف دیگه. کتابخونه خیلی خلوته و فقط من و آدرینا داخلش هستیم. روی زمین لم میدم و درحالی که چنتا کتاب ورد رو زیر سرم میزارم به پیشنهاد دادن به آدرینا فکر میکنم... هراسون از خواب میپرم و آدرینا رو میبینم که داره از کتاب خونه خارج میشه. از خودم عصبانیم که خوابم برده . ممکنه دیگه فرصتی برا پیشنهاد دادن پیدا نکنم. آدرینا منو میبینه و میگه:من میخوام برم کافه فعلا. با عصبانیت گل کاغذی که درست کرده بودم مچاله میکنم و پرت میکنم یه طرف و به یه کپه کتابو شوت میکنم و همشون پخش و پلا میشن. یه لحظه وامیستمو میگم:اون گفت میخواد بره کافه؟ این عالیههههههه...یه فرصت خوب برا پیشنهاد دادنه... با قدم های سریع و آشفته آدرینا رو تعقیب میکنم. افکار به ذهنم هجوم میارن...اگه قبول نکنه چی؟اگه بهم جواب رد بده؟.... سعی میکنم افکارمو متمرکز کنم...نمیتونم صبر کنم تا به کافه برسیم . میدوم سمت آدرینا و میرم جلوش.با تعجب بهم نگاه میکنه. نمیتونم به هیچی فکر کنم...بدون هیچ مقدمه چینی میگم:درخواست منو برای جشن قبول میکنی؟ اول انگار یکم جا می خوره ولی بعدش یه لبخند رو لبای آدرینا نقش میبنده و میگه: اممم.. خب.. اره! حتما!. یه نفس عمیق میکشم و عرق پیشنونیمو پاک میکنم. خوشحالم که تونستم حرفمو بزنم و آدرینا هم قبول کرد. و باهم به سمت کافه راه می یوفتیم.... * این داستان ادامه دارد....
  25. صفاسیتی اخر هفته با دامبلدور؟؟؟جوج و نوشابه؟؟بجای میتینگ از این کارا بکنین یکم... _____________________________________________________________________________________ اگه مک گونال بودم... هری رو همینجوری نمیبردم تو تیم کوییدیچ..اخه تبعیض به خاطر یک زخم صاعقه شکل تا کی؟نویل خیلی استعدادش بیشتر بود:728: نفر بعدی:هرمیون پس از زدن دراکو
×