رفتن به مطلب

Maria_R

مدیر گروه
  • تعداد ارسال ها

    188
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

22 Excellent

1 دنبال کننده

درباره Maria_R

  • درجه
    مدیر گروه
  • تاریخ تولد 3 دی 753

این جادوگر کیه ؟

  • درباره ی من
    The Head Of Gryffindor House
  • محل زندگی
    قلعه ی عزیزمان, اتاق روبه روی دریاچه!
  • علایق
    موزیک - کتاب - دوستام
  • شغل
    پروفسور مدرسه ی جادوگری هاگوارتز
  1. سلام به همگی بچه ها دقت داشته باشید که طبق قوانین تکالیفی که مقدارشون کم باشه محسوب نمیشن به همین دلیل حتما تکلیفاتون رو بالای چهار خط بنویسید! بهتره به جای تلف کردن وقت, درسمون رو شروع کنیم. ورد امروزمون - رو/تی/تو : rotato - است. این ورد باعث میشه که وسیله ی طلسم شده به سرعت دور خودش بچرخه.هر چه طلسم با قدرت بیشتری انجام شود, سرعت چرخش وسیله بیشتر میشه. این ورد از کلمه ی rotate گرفته شده که به معنی چرخیدن/حرکت وضعی است. تکلیف اول: حرکت وضعی چیست؟ توجه داشته باشید که حتما باید به زبون خودتون بنویسید و کپی کلمه به کلمه از سایت های دیگه امتیاز منفی داره! حرکت چوبدستی: برای انجام این ورد چوبدستی تون رو طوری روبه روتون قرار میدین که به صورت فرضی در محل ساعت دوازده قرار بگیره. بعد در حال گفتن ورد با چوب دستیتون یک دایره فرضی در جهت عقربه های ساعت رسم کنید. سرعتتون رو طوری تنظیم کنید که وقتی دوباره به ساعت دوازده رسیدید گفتن ورد تموم شده باشه. در انتها با یک حرکت سریع چوب دستیتون رو مستقیم به طرف پایین میارید, به صورتی از ساعت دوازده به ساعت شیش برسید! این ورد ممکنه به دردنخور و بی استفاده به نظر برسه, ولی این طور که در کتاب "حقه ی های جادویی نجات دهنده" گفته شده ورد rotato جان ناپلئون سوم رو نجات داده! طبق گفته های این کتاب, "ژان تنسو" یکی از دلقک های دربار فرانسه که از قضا یک جادوگر بوده, در روز یکی از جشن های ملی مشنگ های فرانسه قصد اجرای برنامه داشته. محل برگذاری جشن وسط میدون اصلی شهر بوده. اوسط جشن ترولی از ناکجا آباد ظاهر میشه و حمله میکنه به طرف مردم و ناپلئون سوم! در همین حین ژان چوبدستیشو درمیاره و ورد rotato رو اجرا میکن. ترول به هوا بلند میشه یه حالت افقی درمیدان شروع به چرخیدن با سرعت زیاد دور خودش میکنه. وقتی که ژان ورد رو متوقف میکنه ترول روی زمین پرت میشه و سرش به لبه ی حوض وسط میدون میخوره و میمیره. وقتی از ژان میپرسن که چطور این کار رو کرده جواب میده با استفاده از حقه های دلقکی! و البته مقداری دستکاری حافظه هاشون با استفاده از ورد فراموشی. بعد از این اتفاق ژان به مقام دوک نائل شد. البته مشنگ های فرانسه خیلی از حقه ی ژان خوششون نيومده بود, چون وقتی ترول رو هوا میچرخیده نصف میدون شهر به اضافه ی آبنما و پست خونه رو با چماقش نابود کرده بود... ولی به هر حال ژان جون رئیس جمهور رو نجات داده بود! تکلیف: ساخت یک ورد برای بازیابی ورد rotato . یعنی وردی که بتونه باعث توقف و خنثی شدن ورد rotato بشه. ساخت ورد و نوع حرکت چوبدستی رو هم به صورت مختصر توضیح بدید. تکلیف امتیازی - 5 امتیاز: ورد فراموشی چی بود؟ بهترین ورد رو جلسه ی بعد اعلام میکنم. بدرود تا جلسه ی بعدی
  2. سلام به همگی جواب تکلیف امتیازی جلسه ی گذشته وین پایتخت اتریش برعکس کلمه ی نیو به فارسی بود! بهتره به جای تلف کردن وقت, درسمون رو شروع کنیم. در ترم اول من وردی رو به دانش آموزان تدریس کردم که روی جامدات به کار میرفت این ورد, ورد - سولیدن : soliden - بود و کاربردش این بود که جامدات نرم رو به جامدات سفت تبدیل میکرد. برای مثال پنبه رو که يک جامد نرمه, کاملا سفت و غیر قابل انعطاف میکرد, مثل سنگ. این نکته قابل توجه که در ماهیت سلولی جسم تغییری به وجود نمياد بلکه صرفا حالت انعطاف پذیر و نرمش تغییر پیدا ميکنه. در ضمن این ورد روی مایعات و جامدات کاربرد نداره و به هیچ عنوان نباید روی موجودات زنده به کاربرده بشه.چون باعث ترکیدگی بافت های سختشون میشه. وردی که امروز میخوام بهتون یاد بدم شباهت و در عین حال تفاوت های خاصی با این ورد داره و چون بعضی ها احتمالا درس های ترم قبل رو یادشون نیست, بهتر دیدم ورد سولیدن رو یاد آوری کنم. شاید باورتون نشه ولی وقتی من داشتم این درسو مینوشتم از اعماق یک هزارتوی یخی وسط یه سری پنگوئن خائن براتون پست میزاشتم. دلیل اینکه من وسط هزار توی یخی هستم رو میتونید توی انجمن اردوی بقا با مطالعه داستان های گروه سوم که من هم توشم بفهمید. پس بی مناسبت نیست که بریم سراغ یه وردی که توی این شرایط به دردتون میخوره... هر چند من اون موقع چوبدستی نداشتم! ورد امروزمون - لیکوییدن : liquiden - به معنی مایع شدن است. این ورد فقط برای مایع کردن و تبدیل یخ به آب استفاده میشه. ریشه ی این ورد هم از قطب جنوب و آلاسکا میاد . اهالی برای دسترسی به آب مصرفی روزانه شون از طریق کوه ها و سخره های یخ از این ورد استفاده میکردند. حرکت چوبدستی: حرکت چوبدستی برای این ورد نسبتا ساده است. اول موازی با افق به صورت موجی چوبدستی رو حرکت میدید, و با یک چرخش مدور حرکت رو به پایان میرسونید. تکلیف: سه گروه کلمه بهتون میدم که شما باید یکی از این سه گروه رو انتخاب کنید و با استفاده از همه کلمات همون گروه یک بند درمورد ورد liquiden بنویسید.(نوشته تون میتونه به شکل داستانی, تحقیق, یا حتی شعر باشه. خلاقیت در انجام تکلیف امتیاز اضافه داره) گروه اول: کم آبی, زردمبو, سازمان جهانی حمایت از یخ های قطب جنوب, شتر, مستراح, زرد خورشیدی, بالشت. گروه دوم : بیل, تشنه, نمک ید دار, موی بدن سوسمار آبی اندونزیایی, فرشته ی مرگ, مستاصل, سرما. گروه سوم : آبیاری قطره ای, شیر مرغ, ژرورا(یک نوع گل), موز, انبساط سطحی, دمپایی, سیل. تکلیف امتیازی: یک فیلم یا داستان( سریال, انیمه, بازی...) رو مثال بزنید که با استفاده از این ورد میشد مشکلی رو توش حل کرد. و نحوه ی استفاده از ورد رو توی داستان به اختصار توضیح بدید. بدرود تا جلسه ی بعدی
  3. سلام ترم سومی های عزیز , به جلسه ی دوم خوش اومدید. در مورد تکلیف جلسه ی قبل من ازتون مثال خواسته بودم.بزارید چندتا مثال بزنم براتون برای - معنی جایگاه ونک , و برای لطافت دلک .- ون به معنی درخت و به اضافه ک به معنی درخت کوچک است مثال های دیگه:معنی جایگاه : انجیرک (دهی در کرمانشاه ). بادامک (در بسیاری جاها از جمله بادامک قزوین ). بیدک (نام چندین آبادی از جمله یکی در دماوند و دیگری در فارس )، توتک (آبادی در پیرامون تهران )، تشک (دیهی در فارس )، خواتونک (در فارس )، گیلک (در فارس است وگویا نشیمن گیلان بوده است ). مثال لطافت : زلفک , نازک , رویک , چشمک... و بزارید یه مثال جالب از پسوند ک براتون بزنم از لغت نامه ی دهخدا: کودک مرکب است از کود و رید که بمعنی فضله و نجاست است و چون اطفال بیهوش در ریدن اختیار ندارند چنین خوانده اند! جالبه نه؟ اون تصویر معصومانه از این کلمه رو بدجوری تو ذهن آدم به چالش میکشه.. خب بریم سراغ درس امروز امروز بحث جلسه ی قبل رو ادامه میدیم و به سراغ دومین عنصر میریم! همون طور که گفتم سه عنصر اصلی در ساخت یک ورد : 1. قدرت کلام 2. قدرت ذهن 3. زبان بدن هستن و ما امروز در مورد " قدرت ذهن " صحبت میکنیم! فکر میکنی قدت ذهن چه تاثیری داره؟ همون طور که یک عالمی :دی یه بار گفت : "جادو خیلی بیشتر از اینه که فقط چوب دستیتون رو تکون تکون بدید و چند کلمه ی بی معنی بگید" در واقع منشا جادو در ذهن ما شکل میگیره. ذهن ما شکل دهنده ی شدت , قدرت , مقدار و نوع جادویی هست که ما به کار میبریم! عملکرد قدرت ذهن مثل یک پایه است. اثبات این موضوع با استناد بر ورد های غیر لفظی خیلی سادست! ورد ها غیر لفظی عنصر کلام رو حذف میکنند اما با پایه عنصر قدرت ذهن, ورد باز هم اجرا میشه! البته باید در نظر گرفت که استفاده از ورد های غیر لفظی میتوانند باعث افت قدرت و ایجاد اشتباه در انجامش بشه. کلام در ورد باعث جهت دهی ورد و حکم راهنمای اون رو داره. وقتی که راهنماتو از دست بدی تنها چیز باقی مونده نوریه که قدرت ذهن در اطراف شما روشن میکنه و بهتون کمک میکنه راهتون رو پیدا کنید. فراموش نکنید که استفاده از ورد های غیر لفظی کار ساده ای نیست و نیازمند تمرین های طولانی ذهن به وسیله ی قدرت کلام هست, برای اینکه ذهن بتونه راه رو بدون استفاده از راهنما و جهت یاب پیدا کنه. البته به خاطر بسپرسید که بعضی از ورد ها حتما باید به صورت غیرلفظی و بعضی حتما به صورت لفظی به کار برده بشن. تکلیف اول : در متن جمله ای گفتم : "عملکرد قدرت ذهن مثل یک پایه است." منظور از پایه چیه؟ تکلیف دوم : توضیح کوتاهی در مورد ارتباط اصلی قدرت کلام و قدرت ذهن بدید! کلاس امروزمون تمومه روزتون خوش و بخیر
  4. باز هم درود به همه ی عزیزانم هم ترم اولی های جدید هم دانش آموزای با سایقه مون این اولین کلاس ار درس ورد های جادویی شماست. ما قصد داریم هنر بسیار ظریف طلسم کردن رو یاد بگیریم. در درس ورد ها شما تا عمیق ترین ورطه های سحر و جادو پیش میرین پس ازتون خواهش میکنم حواستون رو به درس جمع کنید. درس امروز به یک طلسم آسون اختصاص داره spell : soliden تلفظ : سولیدن این ورد برای سنگی کردن اشیاء به کار میره. منظور از سنگی کردن سفت و جامد شدن شئ است. یادتون باشه که ماهیت سلولی جسم به هیچ وجه عوض نمیشه و سلول ها تبدیل به سنگ نمیشن... فقط مثل سنگ سفت میشن. این ورد به شما این قابلیت رو میده که برای مثال جسمی مثل پنبه یا اسفنج رو سفت و سخت کنید... به صورتی که انگار از سنگ ساخته شده.. این ورد روی گاز ها و مایعات تاثیر نداره فقط جامدات نرم رو به جامدات سفت تبدیل میکنه. نکته:*مواظب باشید هنگام استفاده از این ورد نشونه گیری دقیقی داشته باشید. نکته 2 :*هیچ وقت این ورد رو روی موجودات زنده به کار نبرید چون باعث ترکیدگی بافت های سخت اون موجودات میشه. نه گیاهان و نه جانوران. تکلیف: *حالا برای تکلیف ازتون میخوام یه داستان پنج خطی برام بنویسید که توی اون از یک دردسر با استفاده از این ورد فرار میکنید. توجه داشته باشید که ورد نباید روی انسان ها و موجودات زنده استفاده بشه. نکته: چون گذاشتن کلاس تاخیر داشت احتیاجی به پاسخ دادن به سوال نیست. روش فکر کنید جلسه ی بعد جواب رو توضیح میدم. پ.ن.:*طبق دستور مدیریت تمامی اساتید در تلاشند که کلاس ها تکالیفشون از این به بعد با خلاقیت و نوآوری همراه باشه .ازتون خواهش میکنم اگه نظری در این مورد دارید باهام درمیون بزارید. پ.ن.2 :*بچه هایی که تازه کلاس ها رو شروع کردین لطفا حواستون باشه به نکته هایی که گفتم. در ضمن تکالیفتون به هیچ وجه نباید کپی شده باشه از جایی.. و لطفا وقتی میگم برام یه تکلیف 5 خطی بنویسید تهش ده خط بشه.. نه ایکه ده صفحه تکلیف تحویل من بدید... که من بتونم به تکالیف همه ی بچه ها رسیدگی کنم. پ.ن. 3 :*اگه به نکات دقت نکنید ازتون امتیاز کم میشه. با تشکر یک نکته ی دیگه : *دوستانی که نمیدونن چجوری مطالبشون رو پست کنند دقت کنن.. پایین و بالا ی همین صفحه عبارتی میبینید با عنوان " +ارسال پاسخ به این موضوع" . روی این عبارت کلیک میکنید و صفحه ای برای شما باز میشه که میتونید تکلیفتون رو با هر تنظیمات و شکلکی که خواستید ارسال کنید. در ضمن تکالیف شما تا زمانی که من تاییدشون نکنم برای دیگران قابل مشاهده نیست. من همه ی تکالیف رو توی آخرین روز از مهلت ارسال تکالیف هر جلسه تایید میکنم. تا اون موقع باید برای دیدن امتیازاتتون صبر کنید. روز همگی خوش!
  5. سلام و درود به تمامی دانش آموزان عزیز از دیدن تک تکتون توی کلاسم بسیار بسیار خرسندم و امیدوارم روز های خوبی رو با هم بگذرونیم . در ضمن برگشت دوبارتون به هاگوارتز رو هم خوش آمد میگم. خب! درس امروزمون رو شروع میکنیم. درس امروز یه مقدار جنبه ی تفریحی داره و یک ورد تزیینی محصوب میشه. خب ورد ما هست: spell : Melekeru تلفظ : مِلِکِرو سازنده ی این ورد یک ساحره ی ترک بوده به همین دلیل این واژه ریشه ی ترکی داره و از کلمه ی Melek به معنی فرشته میاد. این ورد باعث به وجود اومدن دوبال روی لباس فردی میشه که ورد روش به کار رفته و بال های طلایی رنگ بسیار زیبایی به وجود میاد. اینطور که فرد به فرد نقل شده, داستان اختراع این ورد به خیلی سال قبل, شب کریسمس برمیگرده.در شهری که این ساحره زندگی میکرده هر سال روز بعد از سال نو جشن بزرگی برگزار میشده که تمامی اهالی توی اون شرکت میکردن و خودشون رو بسیار آراسته میکردن. این ساحره ی ترک که یک خیاط بوده تصمیم میگیره به کودکان بی سرپرست شهرش که توی یتیم خونه زندگی میکردن و لباس های نو نداشتند یک هدیه ی کریسمس زیبا بده اما فرصت خیلی کمی داشته و چیزی تا شب سال نو نمونده بوده. برای همین ساحره از جادو برای دوخت لباس ها استفاده میکنه ولی وقتی که دوخت لباس ها تموم میشه اون احساس میکنه که لباس ها یه چیزی کم دارن. اونجا بود که ایده ی اضافه کردن بال های طلایی برای لباس های این فرشته کوچولو ها به ذهن ساحره میرسه. صبح روز بعد همه ی شهر از دیدن این هدیه های کریسمس شگفت زده شدند. هیچ کس هیچ وقت نفهمید این هدیه های زیبا از طرف کی بوده ولی همیشه از اون با عنوان melek (فرشته) یاد میکردند. این جلسه تکلیف خاصی ندارید فقط حاضری یادتون نره بزنید. برای اینکه روی تلفظ و قدرت ذهنیتون کار کنید یه تکلیف امتیازی بهتون میدم. تکلیف امتیازی:*پایتخت کدوم کشور رو اگه وارونه کنیم, در زبان انگلیسی به معنای نو و جدید است؟ نکته: چون گذاشتن کلاس تاخیر داشت احتیاجی به پاسخ دادن به سوال نیست. روش فکر کنید جلسه ی بعد جواب رو توضیح میدم. پ.ن.: *طبق دستور مدیریت تمامی اساتید در تلاشند که کلاس ها تکالیفشون از این به بعد با خلاقیت و نوآوری همراه باشه. پس ازتون خواهش میکنم اگه نظری در این مورد دارید باهام درمیون بزارید. پ.ن.2 : *بچه هایی که تازه کلاس ها رو شروع کردین لطفا حواستون باشه به نکته هایی که گفتم. در ضمن تکالیفتون به هیچ وجه نباید کپی شده باشه از جایی.. و لطفا وقتی میگم برام یه تکلیف 5 خطی بنویسید تهش ده خط بشه.. نه اینکه ده صفحه تکلیف تحویل من بدید... که من بتونم به تکالیف همه ی بچه ها رسیدگی کنم. پ.ن. 3 : *اگه به نکات دقت نکنید ازتون امتیاز کم میشه. با تشکر یک نکته ی دیگه : *دوستانی که نمیدونن چجوری مطالبشون رو پست کنند دقت کنن.. پایین و بالا ی همین صفحه عبارتی میبینید با عنوان " +ارسال پاسخ به این موضوع" . روی این عبارت کلیک میکنید و صفحه ای برای شما باز میشه که میتونید تکلیفتون رو با هر تنظیمات و شکلکی که خواستید ارسال کنید. در ضمن تکالیف شما تا زمانی که من تاییدشون نکنم برای دیگران قابل مشاهده نیست. من همه ی تکالیف رو توی آخرین روز از مهلت ارسال تکالیف هر جلسه تایید میکنم. تا اون موقع باید برای دیدن امتیازاتتون صبر کنید.
  6. خب با سلام خدمت همه ی ترم سومی های عزیز به کلاس ورد ها خیلی خوش اومدید. همون جوری که میدونید هدف ما از برگذاری این کلاس یادگیری هنر بسیار ظریف طلسم کردنه, و توی دو ترم گذشته هم تلاشمون بر این بوده که انواع مخلف ورد ها و طلسم های جدید رو بهتون یاد بدیم. اما این ترم دستور کارمون یه مقدار با ترم های قبل متفاوته. شما فقط یک ترم دیگه به جز این ترم در مدرسه ی ما به عنوان جادو آموز میگذرونید, و حالا وقتشه که آموزش هاتون رو به سطح جدی تری ببریم. ما در ترم سوم نه تنها انجام ورد های جدید, بلکه ریشه یابی و مهم تر از اون شیوه ی ساخت ورد ها رو هم یاد میگیریم. ساخت ورد سه عنصر اصلی داره: 1. قدرت کلام 2. قدرت ذهن 3. زبان بدن برای به دست آوردن بهترین نتیجه باید هرسه عنصر رو با هم به کار برد! ما این ترم این سه عنصر رو بررسی میکنیم! عنصر اول, قدرت کلام! در بحث زبان شناسی مبحثی وجود داره به نام کاربرد شناسی. کاربرد شناسی : یکی از حوضه های زبان شناسی است که به تاثیر بافت بر معنا میپردازد. معانی کلمات به سرعت در حال تغییر هستن و این تغییر میتونه منجر به تفکر نادقیق و سردرگمی ذهنی بشه. در نتیجه "اصالت جوهر" در بحث زبان شناسی به وجود اومد که به معنی اعتقاد به وجود یه معنی صحیح برای هر کلمه و قدرت توانای ما برای تعریف دقیق و عینی اطلاعات در مورد " ذات و جوهره ی یک شئ " هست. تکلیف اول : به نظرتون وجود نداشتن " اصالت جوهر" در زبان شناسی و تغییر متمادی معنی کلمات چه تاثیری روی ورد ها میگذاشت؟ (مختصر توضیح بدید) در تمامی زیان ها عناصری وجود داری که متونه روی معانی و کاربری لغت تاثیر بزاره. یکی از این عناصر در زبان فارسی حرف " ک " هست. تکلیف دوم : در مورد حرف ک به سوالات زیر پاسخ بدید. 1. در کلمات زیر حرف ک باعث چه تغیری شده؟ { در صورت وجود چند تغییر ذکر دوتا از آن ها کافیست} دخترک _ طفلک _ روشنک 2. برای هر کدام از انواع تغییراتی که نام میبرم یک مثال بزنید: معنی جایگاه - نشان لطافت و ظرافت و عشق و عطوفت خب درس امروز تموم شد یه مقداری جملات امروزم زیادی کتابی شد ولی چون بحث زبان شناسی بود کاریش نمیشد کرد. تکالیف فراموش نشه.. موفق باشید
  7. عصبانی به زمین نشستم.. روند بازی اصلا راضی کننده نبود.. بازی خودم هم.. بیشتر از بازی قبل احساس خستگی میکردم.. توی رختکن به سمت میز تدارکات رفتم ولی خبری از بطری های اب نبود.. صدای سینا که از توی زمین صدامون میکرد تا جمع شیم روشنیدم.. با علم به اینکه الانه که غرغراش شروع بشه شروع کردم به سرک کشیدن اینور اونور مزه ی مزخرفی داشت خیلی تشنم بود و اعصابم هم خورد بود و آب میخواستم.. نگاهم به بطری بی برچسب و اسمی روی نیمکت افتاد برداشتم یه نفس سرش کشیدم..داخل زمین دوییدم وسوار دسته جارو شدم حرکت کردم هیاهوی بازی بالا گرفت.. اسمون بهاری داشت بنفش میشد.. شایدم صورتی؟ یا سرخ آبی؟ چه عجیب کم کم خستگیم طوری که انگار از اول وجود نداشت از بین رفت.. بجاش حس سرخوشی باحالی اومد سراغم احساس در پی گوی بودم که ویکی گردنمو از خورد شدن توسط یه بازدارنده ی سمج نجات داد ..بازدارنده ی احمق!! چطور جریت میکنه به من حمله کنه.. به ماریای کبیر.. مدیر گروه گریفیندور!! پیچیدم و در حالی که بین موج های بنفش صورتی سرخابی توی آسمون بود ( چرا همه چیز موج ورداشته بود) داد میکشیدم : ای گستاخ! به سمت بازدارنده جهش بردم همین طور که به خودم و بازدارنده گره خورده بودم سر راهم زیزی رو دیدم یهویی دستی رو کشیدمرفتم کنارش.. غرغرکنان گفتم زی زی باید رو دویلت بیشتر کار کنی! از تو توقع بیشتری دارم!! با تعجب نگام کرد و خواست چیزی بگه که یه دفعه حواسش به سمت صدایی جم شد مسیر نگاهش رو دنبال کردم و دیدم یه اژدهای قرمز رنگ وسط آسمونه. وای چه اژدهای نازی .. حتما شیدا عاشقش میشه..بزار برم بگیرمش ... در حالی که شعر ای اژدهای نازمو میخوندم وبه ظرف آسمون میرفتم احساس کردم که سری حباب سبز تو آسمونه حباب سبز چه بانمک حبابا گردن گرد.. یه چیز گرد... من قرار بود یه چیز گرد پیدا کنم نه؟ یه چیز گرد طلایی.. ..باید پیداش کنم یه دفعه یه چیز گرد طلایی کوچولو اونور زمین برق زد.. احساس میکردم باید برم طرفش.. انگار به ظرفش کشیده میشدمم.. مثل یه اهنربا آژدهای قشنگم توی آسمون ولش کردم به سمت گرد طلایی رفتم موهام توی باد هوا رفت و حس میکردم سوار ترن هواییم از بین حبابای سبز گذشتم و رفتم اونور زمین توی منطقه ی یک شیرجه رفتم وگوی سردو و خوشگل توی دستام بود .. (گرفتن گوی زرین(
  8. عصبانی به زمین نشستم.. روند بازی اصلا راضی کننده نبود.. بازی خودم هم.. بیشتر از بازی قبل احساس خستگی میکردم.. توی رختکن به سمت میز تدارکات رفتم ولی خبری از بطری های اب نبود.. صدای سینا که از توی زمین صدامون میکرد تا جمع شیم روشنیدم.. با علم به اینکه الانه که غرغراش شروع بشه شروع کردم به سرک کشیدن اینور اونور مزه ی مزخرفی داشت خیلی تشنم بود و اعصابم هم خورد بود و آب میخواستم.. نگاهم به بطری بی برچسب و اسمی روی نیمکت افتاد برداشتم یه نفس سرش کشیدم..داخل زمین دوییدم وسوار دسته جارو شدم حرکت کردم هیاهوی بازی بالا گرفت.. اسمون بهاری داشت بنفش میشد.. شایدم صورتی؟ یا سرخ آبی؟ چه عجیب کم کم خستگیم طوری که انگار از اول وجود نداشت از بین رفت.. بجاش حس سرخوشی باحالی اومد سراغم احساس در پی گوی بودم که ویکی گردنمو از خورد شدن توسط یه بازدارنده ی سمج نجات داد ..بازدارنده ی احمق!! چطور جریت میکنه به من حمله کنه.. به ماریای کبیر.. مدیر گروه گریفیندور!! پیچیدم و در حالی که بین موج های بنفش صورتی سرخابی توی آسمون بود ( چرا همه چیز موج ورداشته بود) داد میکشیدم : ای گستاخ! به سمت بازدارنده جهش بردم همین طور که به خودم و بازدارنده گره خورده بودم سر راهم زیزی رو دیدم یهویی دستی رو کشیدمرفتم کنارش.. غرغرکنان گفتم زی زی باید رو دویلت بیشتر کار کنی! از تو توقع بیشتری دارم!! با تعجب نگام کرد و خواست چیزی بگه که یه دفعه حواسش به سمت صدایی جم شد مسیر نگاهش رو دنبال کردم و دیدم یه اژدهای قرمز رنگ وسط آسمونه. وای چه اژدهای نازی .. حتما شیدا عاشقش میشه..بزار برم بگیرمش ... در حالی که شعر ای اژدهای نازمو میخوندم وبه ظرف آسمون میرفتم احساس کردم که سری حباب سبز تو آسمونه حباب سبز چه بانمک حبابا گردن گرد.. یه چیز گرد... من قرار بود یه چیز گرد پیدا کنم نه؟ یه چیز گرد طلایی.. ..باید پیداش کنم یه دفعه یه چیز گرد طلایی کوچولو اونور زمین برق زد.. احساس میکردم باید برم طرفش.. انگار به ظرفش کشیده میشدمم.. مثل یه اهنربا آژدهای قشنگم توی آسمون ولش کردم به سمت گرد طلایی رفتم موهام توی باد هوا رفت و حس میکردم سوار ترن هواییم از بین حبابای سبز گذشتم و رفتم اونور زمین توی منطقه ی یک شیرجه رفتم وگوی سردو و خوشگل توی دستام بود .. (گرفتن گوی زرین(
  9. اب و هوای ابری ورزشگاه کسل کننده و خواب آور بود ولی جوش و خروش تماشاچیا یه مقدار از این خ اب آلودگی کم میکرد.. تا اینجا که شانس با ما خیلی یار نبود ولی امیدوار بودم قرعه یکم بچرخه و جواب زحمت های بچه ها که زیر پای من شیرجه میرفتند و با تمام قوا پاس میدادن یا برای نجات سر بچه ها از بازدارنده هایی که بدون رحم حمله میکردن تا بازیکن هارو از روی جاروهاشون بندازن ضربه های پرقدرتی با چماقاشون میزدن.. هوای ابری باعث شده بود نورکم بشه و قدرت دید جستوجوگرا رو کم میکرد. و نمیزاشت اثری ازگوی زرین ببینیم. از دور و زدن و گشتن خسته شده بودم.صحنه های بازی قبل ازجلوی چشمم ردشدوبا یادآوری دختربچه ای که کنارم پرواز میکرد و با من گوی زرینو گرفته بود از خودم خندم گرفت. لحظه ای حواسم به بازی جمع شد مدافع های ما حسابی مشغول بودن.. با سرعت پروازمیکردن و ویکی و مینا با چماغای بالاگرفته به سمت بازدارنده ها یورش میبردن. یکیشون به سرعت حرکت کرد تا بچه های خودمون از بازدارنده ی وحشی رو ازش دور کنه ولی... اون یکی..مینا داری چیکار میکنی؟!!! به سرعت حرکت کرد توی هوا چرخید تا جلوی یه بازدارنده ی دیگه رو بگیره.. بازدارنده ای که داشت به سمت بازیکن سبز پوش میرفت... مینا با شدت و حدت چماقو بالا برد و صدای صاعقه مانندی توی ورزشگاه پیچید که صدای فریاد منو که میگفتن : وات ده *محتوای غیر اخلاقی* ؟؟؟؟ اما درست چند لحظه یعد متوجه شدم بازدارنده با شدت به سمت جستوجوگر سبزپوش رفت. جلوی خندمو گرفتن و سرمو برگردوندم.. از بین ابرا لحظه پرتوی نوری تابید و برقی توجهمو جلب کرد.. برق طلایی بالا بال زدن یک توپ کوچک.. پلک زدم و نور گیجم کرد.. ولی بعد حواسمو جم کردمو و جارو رو چرخوندم برای لحظه ای دوباره ابر شد ومقصدم رو گم کردم.. با سردرگمی جلو رفتم و دوباره دیدمش سر جارو رو گرفتم و شیرجه رفتم و دست دیگم رو به قصد گرفتن گوی دراز کردم شیرجه ای جانانه صدای زوزه ی باد و سرمای گویی که احساس میکردم میخواد از بین مشتم فرار کنه همه ی اینا توی چند لحظه اتفاق افتاد.. نقطه یابی گوی زرین منطقه )۷)
  10. خستگی همه رو از پا دراورده*بود من رو بیشتر از همه.. ضربه*ای که خورده بودم.. تلاشای متمادی و ناموفقم برای گرفتن گوی.. فرار بی*حاصلم ازبازدارنده اما هنوز منو این درد اینجا، وسط زمین معلق بودیم.منتظر صدایی که سرنوشت این بازی رو معلوم*میکرد.. دستام روی جارو سرخوردو به سمت پایین کشیده شد.. ابرو گردوخاک، هوا رو تاریک کرده بودو باد وحشتناک باعث شده بود انگشتام از سرما سِر بشه.. باز چشمم به قامت علیرضا افتادو این دفعه دیگه واقعا احساس کردم دمنتورها محاصرم کردند.. احمقانه خندیدم و گفتم: به یه چیز خوب فکرکن. و محکم تر دسته ی جارو رو گرفتم.. احمقانه بود ولی مغزم*به سرعت به کار افتاد.. انگار برای لحظه*ای از بین طوفانی از خاطرات گذشتم و روی چمن سبزی فرود اومدم.. تصویر کودکی که با مادرش توی حیاط پشتیشون بازی میکردند.. چند سالم بود؟ سه؟ چهار؟ اولین جارویی پرنده ای سوارش شده بودم و فقط یه متر از سطح زمین بلند میشد.. صدایی از پشت سرم اومدو برگشتم.. بازم روی چمن های نرم وایستاده بودم، اما چمنای زرد پاییزی. دایانا گفت : واسه اول مسابقت آماده ای؟ شیرطلایی روی بازوبند کاپیتانیش برق میزد.. جاروموبه دستم دادو باصدای تشویق جمعیت به طرفشون برگشتم.. اما دیگه خبری چمن های نرم زیر پام نبود. صدای صفیر کشیدن جاروها بود. شیرجه رفتمو برای اولین بار گوی*طلایی دستنیافتی توی مشتم بود ماریای ۱۳ ساله ۱۸۰درجه روی هوا چرخید سوت زده*شد. در همون لحظه.. انگار صدای سوت نزدیک به من زده.. جایی در میان لب*های علیرضا.. پلک زدم.. لحظه ای که به جاروم چسبیدم درست مثل سفر با یه رمزتاز توی خاطراتم غرق شده بودم.. اولین جارو اولین مسابقه اولین اسنیچ.. ترحش آدرنالین توی رگ هامو احساس میکردم.. دردم کمرنگ شد و من توان اینکه حتی یک ثانیه ی دیگه هم سرجام بمونم رو نداشتم نیم متر شیرجه رفتم تا به شتاب لازم برسم با سرعت بازیکنارو جا گذاشتم صدای صفیر سرخگون و بازدارنده ها توی گوشم اکو میشد.. ولی من بازهم فقط یک چیز رو میدیدم.. برق زرینی که درکناره*ی زمین بال*بال میزد به قدری روی جاروم خم شده بودم که حس میکردم دیگه داره به بدنم پیوند میخوره.. ماریای ۱۳ساله درست داره کنارم پرواز میکنه هردو شیرجه رفتیم دستمونو دراز کردیم بابستن انگشتامون جسم سختو گردیو بینشون احساس کردیم.. فاصله ای بادیوار ورزشگاه نداشتیمو چیزی نمونده بود با سرعت بهش برخورد کنیم.. درست لحظه ی آخر چرخیدیم و مشتمون رو توی هوا تکون دادیم به بال بال بی جون گوی لای انگشتام نگاه کردم و برگشتم.. ولی کسی دورم نبود.. )گرفتن گوی زرین)
  11. نتونستم بازدارنده رو جا بزارم.. ضربه ی محکمی بهم خورد که برای لحظه ای نفسم رو برد و تمام استادیو رو جلوی چشام تار کرد... سیاهی مطلق و فریاد هایی که توی سرم اکو میشد.. اما درصد هوشیاریم برای لحظه ای به قدری پایین اومد که نمیدونستم این صداها از داخل مغزمه یا بیرونش.. تنها عضوی از بدنم که لمس نشده بود دستام بود.. به دسته ی جارو چنگ زدم... توی تاریکی مطلق و اکوی فریاد های متداوم، دسته جاروم مثل تک ریسمان پوسیده ای بود که منو به روشنایی ضعیف واقعیت برمیگردوند.. احساس میکردم حرکت میکنم.. احساسی مثل وقتی که تو یه ظهر تابستونی روی دریاچه دراز کشیدی و نور چشم هاتو میزنه و موج ها تکونت میدن... اما در حقیقت انگار که زیر آبم و هر لحظه بیشتر در اعماق دریاچه فرو میرم و آفتاب تابستونی هم در حال محو شدن بود.. درست در اخرین لحظه.. لحظه ای که حس میکردم دیگه توانی برای متصل موندن به این ریسمان نداره صدای زنگ سوت آشنایی مثل آژیر خطر توی سرم به گوش رسید.. احساس کردم به سمت سطح آب کشیده شدم و.. با نفس عمیقی چشام باز شد وسط زمین و آسمون جاروم دور خودش میچرخید و منو به سمت حاشیه ی تهدیدآمیز ورزشگاه میکشوند.. به سرعت و با گرفت دسته ی جارو به حالت استیبلی برگشتم.. قسمتی از بدنم که بازدارنده بهش خورده بود رو حس نمیکردم.. انگار استخون و عضله هام سر جاشون نبودن.. فریاد های "گل گل " توی گوشم زنگ میزدن و دیوونم میکردن ولی یادم آوردن که برای چی اونجام.. گوی زرین!! سعی کردم دردی که توی بدنم پخش میشدو ندید بگیرم.. سعی کردم تمرکز کنم و به جایی که فقط چند لحظه پیش توی چرخش هام برای فرار از بازدارنده ی وحشی دیده بودمش نگاه کردم.. هنوز همونجاست!! این معجزست جاروم رو چرخوندم و درد رو گذاشتم برای چند لحظه.. فقط چند لحظه ی دیگه که اون گوی لعنتی سعی میکرد از بین انگشت هام فرار کنه.. همه چیز جز اون گوی کوچیک که سر جای خودش به سرعت بال بال میزد برام محو شد یه شیرجه ی دیگه صدای باد که توی گوشام میپیچید و زنگ وحشتناکش.. چند سانتیمتر جلوتر و.. گرفتمش!!! گوی زرین بین انگشتام بال بال زد ول بعد آروم گرفت دستمو بالا گرفتم تا با فریاد پیروزی به تمام ورزشگاه پایان این بازی شوم رو نشون بدم.. (گرفتن گوی زرین )
  12. برقی که دیده بودم نوری بود که توی ساعت یکی از بچه ها افتاده بود.. به شانس بدم لعنت فرستادم =_= راند قبلی وحشتناک بود.. البته نه برای بچه های ما ولی تا اینجا دو نفر از بچه های ریون راهی درمانگاه شده بودن جای شکر داشت که بچه های تیم ما همچنان سالم بودن رسیده بودیم به راند چهارم و سرخگون دست بچه های ما بود و به سرعت با پاسکاری های متمادی به سمت دروازه های ریون میرفتن گلی که باید برای ما به ثمر میرسید.. به خودم اومدم و دیدم به کل فراموشم شده برای چی اینجام... تشری به خودم زدم و گفتن سرخگونو ول کن تو باید اسنیچو پیدا کنی چرخیدم و به طرف خلاف جایی که دوازه ها ریون بودن شروع به پرواز کردم.. داشتم سعی میکردم میون باد شدید با چشم هام جسم کوچیک طلایی رنگ رو ببینم که احساس کردم صدای سوت مانند آشنایی رو شنیدم... صدای سوت مانند آشنایی برای یک مدافع.. زیر لب لعنت فرستادم و روی جاروم خم شدم و با بیشترین سرعتی که در توانم بود شروع به مارپیچ و حلقه حلقه پرواز کردن کردم و به سمت کناره ی ورزشگاه رفتم موهام توی هوا دور سرم پخش شده بود و باد شدید هم قوز بالا قوز بود ... مثل موشک به سمت دیواره ی ورزشگاه رفتم.. نزدیک.. نزدیک.. نزدیک تر.. و در اخرین لحظه تغییر جهت دادم کمتر از نیم متر با برخورد به دیوار فاصله داشتم که سر جارو رو نود درجه به بالا چرخوندم و ..گوووووم! صدای برخورد بازدارنده با دیوار به گوشم رسید.. دیگه به عنوان یه مدافع سابق اگه نمیتونستم یه بازدارنده رم جا بزارم که هیچی... نفسی کشیدم ولی وقت اسطراحت نبود.. در اخرین لحظات وقتی که داشتم بین زمین و آسمون میچرخیدم برقی طلایی چشم هامو مسحور کرده بود به سرعت دور زدم و خلاف جهت پرواز کردم از گوشه ی چشمم دیدم که بچه ها گریفیندور جلو جستجوگر ریونکلایی رو گرفتند برق طلایی دوباره در معرض دیدم گرفت و من شیرجه رفتم! درست روی گوی زرین رنگ! ( نقطه یابی گوی زرین منطقه شش)
  13. نگاهی به آسمون بالای سرم انداختم و بعد هم نگاهی به پیکر علیرضا کردم.. زیر لب گفتم : دمنتور دراز و پشتمو به جایگاه گرم و نرم اساتید کردم رنگ لباس تماشاچیا.. برگ و آت و آشغالایی که توی هوا با باد دور خوردشون میپرخیدن.. قرمز و آبی.. آسمون خاکستری.. صدای تماشاچیا.. صدای باد.. صدای طوفان...هیاهوی جمعیت بازدارنده ها و سرخگونی که تو هوا بود. چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم بازدارنده ها به من ربطی ندارن.. من امروز به عنوان یه جستوجوگر اینجام نه یه مدافع چماغ به دست چیزی که باید نگرانش باشم یه چشم کوچولوی طلاییه اعصاب خوردکنه که دریغ از یه اشعه ی ضعیف خورشید که روش بیوفته و جاشو نشون بده. نفس عمیقی کشیدم و یه لحظه چشامو بستم تا خودمو از این هیاهو ی زدر و قرمز و آبی و خاکستری راحت کنم.. اخرین باری که یه جستوجوگر بودم ترم سوم بودم.. الان یه مدیر گروهم ولی این باعث نمیشه که ذره ای تغییر در توانایی هم به وجود بیاد. با لبخند انکار ناپذیرم چشامو باز کردم و به جست و جوگر ریونکلایی نگاه کردم.. بی هدف تو هوا چرخ میخورد.. یادمه وقتی گروهبندی میشدم بهم انتخاب گریفیندور ریونکلا دادن! وقتش بود دوباره از بعد ریونکلایی وجودم استفاده کنم.. وقتش بود که عقاب درونمو بیدار کنم.. رو جاروم چمبره زدم و و دور زمین چرخیدم توجهی به بقیه بازیکنا نکردم.. بازی همچنان زیر پاهام با شدت هر چه تمام تر جریان داشت و هر لحظه از یک سمت ورزشگاه صدای تشویق و هیاهو میومد.. بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره برقی به چشمم خورد برقی مثل بال های ظریف یه توپ طلایی ذره ای اوج گرفتم و بعد شیرجه رفتم.. ار بین بازیکنا لایی کشیدم و با سرعت هرچه بیشتر به سمت برق طلایی رنگ رفتم و تمام وجودم دست شد تا به این گوی کوچیک برسم.. { نقطه یابی گوی ذرین منطقه 7 }
  14. کم کم کتفم به خاطر ضربه های مداومی که به بازدارنده ها میزدم درد گرفته بود. باد دیوانه وار میوزید. انگار از اینکه هنوز نتونسته بود کسی رو از رو جاروش بندازه پایین عصبانی بود. ارتفاعم رو کم کردم تا قبل از اینکه از رو جارو بیوفتم در پناه دیواره ها پرواز کنم. فاصله مو با بازیکنا حفظ کردم. بارون به اندازه کافی باعث کم کردنم دیدمون میشد انواع و اقسام چیز ها هم با باد توی هوا شناور بودن. میتونم قسم بخورم برای یه لحظه کلاه گیس سینو در حال رد شدن از کنار حلقه های دروازه دیدم... برگ چناری که صاف خورد توی صورتم رو از صورتم جدا کردم و در همون لحظه ورجیل جارو سوار از کنارم رد شد : در چه حالی؟ چش غره ای بهش رفتم و گفتم: دلم برای کلاس وردام تنگ شده.. ورجیل خلاف جهت من رد شد و رفت اما نمیدونم صدایی که بعدش شنیدم صدای زوزه ی باد از بین شنلش بود یا داشت به دماغ قرمز من میخندید... برای یک لحظه متوجه تغییر جو بازی شدم رزا به سمت دروازه شیرجه رفت و سرخگون روشوت کرد ولی توجهم به سمت جینی جلب شد این دختر نمیخواست امروز بزاره من یذره استراحت کنم.. روی جارو خم شدم تا با بیشترین سرعت شیرجه برم چند متر قبل از رسیدن به دروازه در جا چرخیدم چماغم رو بالا گرفتم.. بازدارنده فاصله ای با من نداشت با سریع ترین حالت ممکن واکنش دادم . چماغم توی هوا چرخید و.. باز هم صدای رعد.. ولی خبری از برق نبود.. بازدارنده با سرعت از من و دروازه و سینا دور شد.. هنوزم دستم و چماغ از شدت ضربه میلرزید و بعد از اون تنها کاری که از دستم براومد این بود که به سمت زمین شیرجه برم تا ازسرراه سرخگونی که سینا چند ثانیه بعد گرفتش کنار برم.. (ضربه انحرافی تدافعی)
  15. هوا افتضاح بود وسط تابستونی این دیگه چه صیغه ایه من نمیدونم... با وجود هوای افتضاح بازی عالی پیش رفته بود و بچه های گریفیندور فوق العاده ظاهر شده بودند. همین طوری که سعی میکردم خودمو با احساس افتخارم گرم کنم بالاتر از بازیکن های دیگه و بالای سر کسی که توپ دستش بود پرواز میکردم. آسمون تیره رنگ دوباره روشن شد و لحظه ای بعد صدای غرش رعد آسمون رو پر کرد.. صدایی که بی شباهت به صدای ضربه ی محکم یه مدافع نبود. مشغول تماشا کردن پاس کاری بچه های هافلپاف زیر پاف بودم که آسمون روشن شد و برای لحظه ای سرم رو بالا آوردم و قامت بلند ورجیل رو که وسط آسمون و زمین شناور بود رو دیدم.. توی این هوای بارونی و با شنل تیره ای که تنش بود از ان فاصله بی شباهت دمنتور ها هم نبود. رعد و برق که تموم شد قبل از پایین آوردن سرم چشم غره ای به سایه ی علیرضا رفتم.. من الان باید توی جایگاه اساتید زیر سقف نشسته باشم و ته تلاشم این باشه که با پروفسور دایانا به نحوه ی داوری غر بزنیم.. نه اینکه عین موش آب کشیده وسط زمین باشم.. نگاهم به طرف مدافع هافلپافی رفت. جینی ترسناک به نظر میرسید.. مهاجم های هافلپاف به سمت دروازه اومدن و سرخگون رو برای لحظه ای توی هوا سایه روشن دیدم . درست همون لحظه صدای بلند ضربه چماغ به گوشم رسید . سرم رو برگردوندم همون طور که حدس زدم چماق جینی توی هوا بود و حالا دو توپ با سرعت هرچه تمام تر به سمت سجاد میرفتند. از بالای سر سجاد شیرجه رفتم و درست بعد از اینکه سرخگون بین دستکش های قرمز سینا گم شد با تمام قدرت ضربه ی محکمی به بازدارنده زدم و به بیرون زمین فرستادمش.. {ضربه ی انحرافی تدافعی }
×