رفتن به مطلب

mohammad.potter

ریونکلا
  • تعداد ارسال ها

    19
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good

درباره mohammad.potter

  • درجه
    ریونکلا
  • تاریخ تولد 23 دی 1380

این جادوگر کیه ؟

  • درباره ی من
    Just a little boy with big dreams ;")
  • محل زندگی
    تهران نو
  • علایق
    گیتار،بسکتبال،جادوگری:)
  • شغل
    دانش آموز،گیتاریست
  1. سلام بر تو ای ونیمون،چیف هستم با سوالاتی بس کم،پس جواب بده کامل:| ۱. بهترین دوستاتو از ۱ تا ۳ به نسبت صمیمیت بوگو ۲. زندگی ایده عالی که در نظر داریو توی پنج خط و سه کلمه توضیح بده ۳. چه احساسی داری به هاگ/سرسرا/بچه های سرسرا ۴.بهترین بازی ای که بازی کردی تو ps4 چی بوده،مرحله اولشو یخورده توضیح بده ۵. عشق رو تعریف کن(سوالای قبلیو درست نخوندم نمیدونم جواب دادی یا نه اگر جواب دادی از سوال بگذر) ۶. خودتو نوب میدونی یا معمولی یا پرو گیمر؟برا هر کدوم دلیل بیار ۷. اگر بهت میگفتن میتونی با کل بچه های سرسرا خانواده واقعی باشی(توی یه خونه زندگی کنیو اینا) اما نمیتونی دیگه پدر و مادر خودتو ببینی،قبول میکنی؟ ۸. چه آهنگیو بیشتر از همه دوست داری؟تکستشو حفظی؟دو خطشو بنویس ۹. ریسک پذیری تو زندگیت؟تا حالا ریسک کردی؟توضیح بده کجا بوده و چرا ریسک کردی ۱۰. فرض کن اولای هری پاتره(سال ۲۰۰۰) بعد یه نقشیو میتونی به دلخواه بازی کنی...سن هم مهم نیست هر نقشی بگی فرض میکنیم سنت هم اونموقع همون بوده ۱۱. با کدوم قسمت های هری پاتر خاطره داری؟کجاهاش خندیدی؟کجاهاش گریه کردی؟ ۱۲. من رو توی هر چند خط که دوست داری توصیف کن.(اگر نمیشناسی عب نداره...) ۱۳. در دوران طفولیت که کارتون میدیدی...کدوم کارتونو بیشتر از همه دوست داشتی و چرا؟ ۱۴. چوبدستیت چجوریه؟یه توصیف کلی از چوبدستیت بده ۱۵. توی حیوونای جادویی. کدومو بیشتر از همه دوست داری؟توصیفش کن و بگو چرا دوسش داری
  2. بله و حالا من هم وارد میشم😎 اهم اهم...فکر نکنم سوالام زیاد بشه ۱. نظرت درباره پیتزا؟^^(خوشحال نشو سوالام مونده) ۲. اگر که بهت بگن توی هاگ باااید با یکی از پسرا ازدباج کنی و بری سر خونه زندگیت با کی میری؟(بگی امیر خودم میکشمت) ۳. توی یه دریای مواج گیر افتادی و یه قایق نجات داری در حد دو نفر جا داره،خودتو یکی دیگه،اون یکی دیگرو از بین عشقت،پدرت،مادرت،بهترین دوستت و آبجی بزرگت مشخص کن ۴. بدترین فحشی که بلدیو بدون هیچگونه سانسوری بگو* ۵. نظرت درباره شخصیته تتلو؟ ۶. نظرت درباره آهنگای تتلو؟ ۷. از بین آهنگاش کدومو بیشتر از همه دوست داری؟ ۸. از بین اینا انتخاب کن عشقت یا پدرت عشقت یا مادرت عشقت یا آبجی بزرگت عشقت یا اونیکی آبجیت دوست صمیمیت یا عشقت دوست صمیمی یا پدر دوست صمیمی یا مادر ۹. بهت میگن که یه سازیو میتونی مجانی یاد بگیری زیر دست بهترین استاد،اما یاد که گرفتی باید تا زمانی که(خدایی نکرده) بمیری اون سازو بزنی..چه سازی؟ ۱۰. به اینایی که میگم یه حرف که تو دلت مونده و بهشون نگفتی رو بگو(اینجا عا) خودم کیمیا شکیلا دنیا ماریا الناز امیر علی اس ان پوریا حامد سپتای نسترن زی زی ۱۱. تیپ ایده عال خودتو توصیف کن ۱۲. بهترین تیپی که تا حالا زدیو توصیف کن و بگو چرا اون تیپو زدی و با کی قرار داشتی که اون تیپو زدی و کجا رفتی که اون تیپو زدی؟| ۱۳. اون لیسته که بالا دادمو(حال ندارم دوباره بنویسم)برای هر کدوم یک حیوون بگو که به نظرت بهشون میخوره ۱۴. خودتو با عینک بیشتر دوست داری یا بدون عینک؟چرا؟(بگی فرقی نداره مجازات سختی در انتظارته چون جفتمون میدونیم درست نیست حرفت^^) ۱۵. یه تیپ ایده عال برای امیر توصیف کن ۱۶. اخرین باریه که امیرو میبینی و هرگونه ارتباطی باهاش داری،بهش چیا میگی؟(دقیق و کامل لطفا^^) ۱۷. یه شخصیت معروف بگو که دوست داری باهاش ازدباج کنی و بگو چرا؟ ۱۸. بیشعورترین فرد از نظرت تو هاگ؟(باااید جواب بدی) ۱۹. انحرافی ترین خوابی که دیدیو با رعایت شئونات(^-^) به صورت کامل توضیح بده ۲۰. اگر منو بخوای بکشی چجوری میکشی؟ ۲۱. بهت میگن باید منو شکنجه بدی جوری که آسیب بدنی نبینم...چجوری شکنجم میدی؟
  3. خب خب خب... ۱. برای لباس پوشیدن چه تیپی رو دوست داری؟ ۲. شغل مورد علاقت؟ ۳. فلسفه ی موهای بلندت چیه؟اصلا چرا بلند؟! ۴. ریش یا سیبیل؟یا هر دو؟یا هیچکدوم؟ ۵. یکی از رازهایی که خیلی وقته مخفی کردی از کسی رو بگو و بگو از کی مخفیش کردی ۶. اگر ازدواج کنی از هاگ میری؟ ۷. خودتو در حد چند خط توصیف کن ۸. نظرت درباره من؟ ۹. نظرت درباره زندگیت؟راضی ای؟ ۱۰. یک شخصیتی که بر عکس خودت باشه رو توصیف کن(هم از نظر اخلاق و هم رفتار) ۱۱. توی هاگ کیو بیشتر از همه دوست داری؟ ۱۲. فرض کنیم توی خطر افتادی،توقع داری کدوم یکی از بچه های هاگ کمکت کنن؟ ۱۳. شعر میخونی؟چه نوع شعری رو دوست داری؟ ۱۴. خونه ی رویاییت رو توصیف کن ۱۵. بدترین روزی که تا حالا داشتیو تعریف کن به دلیل محدودیت های سوالی نمیشه یسری سوالارو بپرسم =)
  4. رسیده بودیم به روحی که داشت عربده کشان همرو به فحش میکشید... من:چه نفرت انگیز قاسم: دقیقا لعنتی،زخمم بدتر شده بود،ضعیفتر شده بودم...خیلی ضعیفتر! به زور سر و پا وایساده بودم،روحه خیلی توپش پر بود،همش بد و بیراه میگف. با خودمون گفته بودیم خب روحه دیگه...کاری نمیتونه به ما داشته باشه،با خیال راحت میخواستیم از کنارش رد شیم که یهو وحشی شد بهمون حمله کرد،وقتی که قاسمو پرت کرد اونور فهمیدیم که نه خیر!این داداشمون میتونه مارو لمس کنه،پس حتما ما هم میتونیم دیگه=| آنا اولین تیر رو به سمتش شلیک کرد...عجیب بود،تیر از روحه رد شد! گفتیم شاید با اشیاء نمیشه و باید خودمون کاری کنیم،قاسم که بدجور کفری بود از دستش حمله ور شد به سمت روحه و اولین مشتو انداخت...مشتش از روح رد شد! تلو تلو خورد و به زمین افتاد،توی این حال و هوا آلن رفته بود تو فکر و اصلا حواسش به دور و برش نبود...رفتاراش جدیدا عجیب شده بود،با چیزایی هم که قاسم راجع بهش بهمون گفته بود یخورده اعتمادمون داشت کم میشد اما من به خاطر پیشینه ای که با آلن داشتم اصلا بهش شک نکردم فقط نمیتونستم از کاراش سر در بیارم...بگذریم... روحی که میتونست ما رو لمس کنه اما ما نمیتونستیم کاریش کنیم،این دیگه چه روح مزخرفیه!؟ آنا یهو یاد یه چیزی افتاد،سنگی که پیدا کرده بود. آنا:سنگ!سنگه راهشه!اون لعنتیو میتونم دخلشو بیارم! من:وات؟!همون سنگه که پیدا کردی؟! آنا:اره...فقط کافیه لمسم کنه تا منم خصوصیات اونو بگیرم. من:الان میخوای کاری کنی بهت حمله کنه؟ آنا:اره دیگه منبه سمت روحه)عوی یارووو،بیا آنا رو بخور آنا یه جور بدی نگاهم کرد...کارم ساخته بود:-" بعد خودشم سعی کرد توجه روحو جلب کنه و سنگو از گردنبند در آورده بود به طرز عجیبی به حرفم گوش داد حمله کرد سمت آنا شاید هم من چون آنا نزدیک من بود میتونیم در نظر بگیریم آنا چون بعدش هم رفت دنبال آنا،آنا سنگو گرفت تو دستشو منتظر شد،بعد از اولین مشت آنا هم به شکل روحه در اومده بود و ایندفعه آنا بود که داشت روح بدبختو کتک میزد،انگار روحه ماتا ماتا رو زده بودجوری آنا میزدش من ترسیدم البته این حرکت متقابل بود اما آنا حرصی تر میزد،چند تا جا خالی میداد دوباره مشت و لگد میزد...البته شاید دارم یخورده اغراق میکنم اما تقریبا همین بود اوضاع،بینشون خیلی مشت و لگد رد و بدل میشد،روح اومد یدستی بزنه و زنجیر هایی که به دستش بود رو به سمت انا پرت کرد،آنا جاخالی داد اما قسمتی از زنجیر بهش خورد و تعادلشو از دست داد،یه لحظه از اون حالت در اومد و برگشت به حالت عادیش،اما دوباره با حمله ی روح آنا هم خصوصیاتش برگشت و تونست با روحه مقابله کنه،بالاخره بعد کلی جنگ و جدلی که بینشون بود آنا تونسته بود خستش کنه چیزی نگذشت که روح با یه صدای عجیب و غریبی شروع کرد به حرف زدن: بچه های احمق ... شما هیچی نیستین و همین طور که فحش میداد در افق های دور محو شد،ما هم بیخیال کشتنش شدیم...در اصل اصلا نمیتونستیم بکشیمش چون خودش روح بود آنا هم بعد این درگیری از شدت خستگی بیهوش شد،ما موندیمو آنا که داشت استراحت میکرد...و من بدبخت که به شدت آسیب دیده بودم و جد بزرگوارمو داشتم ملاقات میکردم
  5. سلام سلام...باری دیگر چیف با سوالاش،البته اینجا نمیشه سوالای خودمو بپرسم)) ولی به هر حال سعی میکنم سوالای خوبی بپرسم ۱. بچه های هاگ رو کلا توی یه جمله(بلند یا کوتاه فرقی نداره)توصیف کن ۲. فرض کن توی دنیای هری پاتر بودی و همه شخصیتا واقعی بودن،دوست داشتی با کدومشون دوست صمیمی باشی؟ ۳. چوب دستیت از نظر ظاهری دوست داشتی چجوری باشه؟توصیفش کن ۴. خودتو به عنوان عوضوی از گروه هافلپاف توصیف کن و بگو چه شخصیت هافلی رو از هری پاتر دوست داری؟ ۵. کدوم ورد رو بیشتر از همه دوست داری و چرا؟ ۶. از اشیاء جادویی بخوای یکدوم رو داشته باشی...کدوم؟ ۷. معجون تغییر قیافه بهت میدن...برای یک روز باید به یکی از بچه های هاگ تبدیل بشی و کاراشو انجام بدی،چه کسی و چرا؟
  6. اقا منم هستم،به عنوان چیفه ریونکلاو اعلام آمادگی میکنم
  7. درود....من نیز هستم
  8. رول دوم اون موجودی که با اون اغفالگر بود...بهم حمله کرد،زخمیم کرد،فکر نمیکردم چیزیم بشه اما زخمم داشت بد تر میشد،زهر داشت،با افتادنم...آنا جیغ بلندی زد:چیییف!! زهر وارد بدنم شده بود و هر لحظه حالم بدتر میشد،نزدیک ۱۹ یا ۲۰ ساعت از روز گذشته بود...آنا بعد از اینکه خودشو جمع و جور کرد تونست پادزهری برام درست کنه،حالم بهتر شده بود اما هنوزم درد داشتم،قاسم پیشنهاد داد استراحت کنیم...همه موافق بودیم،اما آلن میخواس نگه بانی بده،یه گپ کوچیکی با قاسم زد که یه گوشه نشسته بود،فقط فهمیدم که قرار شد حواسش به تایم خوابمون باشه که از ۷ ساعت بیشتر نشه. من درست نتونستم استراحت کنم چون هنوز درد تو بدنم میپیچید،بعد استراحتمون دوباره راه افتادیم،لعنتی،حرکتم کند شده بود...خیلی کند،جنگل تموم شد و کم کم داشت همه چی تاریک میشد. من:چرا اینجوری شد بچه ها؟ قاسم:من فکر کنم... لعنتی،همه چشمامون سنگین شده بود،تک تک افتادیم زمین و...خوابمون برد! چشمامو که باز کردم...خونه بودم!!خونه ی خودم،اما هیچکس نبود،همه جارو گشتم...مامان؟!بابا؟!کیانا؟!کسی نیس؟! لعنتی،بدترین حس زندگیم...تنهایی یه چیزی توجهمو جلب کرد،یه مجسمه عجیب،یه فرشته مرگ که مطمئن بودم سلیقه هیچکدوم از ماها نیس،یهو شروع کرد حرف زدن! -همه ولت کردن،همه تنهات گذاشتن،هیچکس نمیخوادت(خنده هاش بلند شد)بهش حمله کردم و مجسمه رو شکوندم...سه تا دیگه ظاهر شد،همه چی یادم اومد،جنگل تموم شده بود...همه خوابمون برد،من...داشتم...کابوس میدیدم!از خونه زدم بیرون...دوباره صدای مضخرفش اومد:تو هیچی نیستی،تو تنهاییه خودت میپوسی. کم نیاوردم،بهش گفتم:شاید تنها باشم،اما یاد و خاطره دوستام همیشه باهامن،همیشه پیشمن،تو ذهنم،تو قلبم -اما اونا دوستت ندارن،ازت دور شدن +پس منم بهشون نزدیک میشم...دوستیمونو قوی میکنم -نه تو نمیتونی اینکارو بکنی +(با حرص)فعلا که میتونم... چونکه توی رویا بودم میتونستم کنترلش کنم...همه ی دوستامو پیش خودم تصور کردم،تک تک ظاهر شدن،آنا،قاسم،آلن...لعنتی،آلن رنگ عوض کرد ،چشماش قرمز شد...کابوس دومم،فرشته ی آتیش،اینهمه چیز...آتیش آخه!کم کم همه آتیش گرفتن و آلن موند،همه جارو داشت به آتیش میکشید...اولش با حرف اومدم سر عقل بیارمش:آلن این تو نیستی...به خودت بیا رفیق!قلعه بهت نیاز داره!...من...بهت نیاز دارم! افاقه نکرد،به کارش داشت ادامه میداد،دوباره یادم افتاد این کابوسه...لعنتی همه چیش الکیه،فقط باید باهاشون روبرو بشم،رفتم جلوی آلن که فرشته آتش شده بود،گفتم: آتیشم بزن لعنتی!منتظرم! با همه ی توانش بهم آتیش پرت کرد...همه رو گرفتم،بدنم سوخت،اما خودم نه!کل آتیش دورمو جذب کردم...دستام آتیشی شده بود،با تمام توان هر چی آتیش که جذب کرده بودمو فرستادم سمتش...به قول معروف(راه مقابله با آتیش،آتیشه!)فرشته آتیش سوخت،باورم نمیشد!تونستم! دوباره همه ی دوستامو پیش خودم تصور کردم...اما بیشتر...حتی دوستای ماگلم رو هم ایندفعه آوردم،دیگه توی چشمام یه کوره شعله ور بود. رومو کردم به سمت اون موجود کریح:الان تنها کسی که تنهاس تویی نه من!میتونی گورتو از ذهن من گم کنی بیشرف پست فطرت!تو هیچی نیستی کثافت! -از این کارت پشیمون میشیییی! با سرعت اومد سمتمون...من هم دوییدم سمتش...موقع برخورد مشتم تو صورتش از خواب پریدم پاشدم دورمو دیدم...قاسم بیدار شده بود،بقیه هم تک تک بیدار شدن...به قاسم دست تکون دادم و چشمامو مالیدم...سرم یخورده گیج میرفت...
  9. فلش بک به قبل بقا: داشتم دور هاگ قدم میزدم که دیدم رسا نفس نفس زنان اومد سمتم.بهم گفتش که یسری کار اضطراری براش پیش اومده که نمیتونه بقا رو شرکت کنه،ازم خواست که به جاش برم چون بچه ها کمک میخواستن،یخورده معجون تغییر شکل هم بهم داد و تار موی خودشو توش انداخت،منم چونکه فکر میکردم آسون باشه قبول کردم،قبل از ورود به دنیای رویا معجونو خوردم و وارد شدم،یخورده دلم پیچید و از نظر ظاهری شدم رسا...توی راه خیلی ترسیده بودم چونکه بچه هارو پیدا نمیکردم،با چیزای عجیبی رو به رو شدم،راهو گم کرده بودم،با تکون خوردن چیزی که معلوم نبود چیه فریاد بلندی کشیدم(ازم بعید بود ولی چه میشه کرد)بعد دو دقیقه دیدم آلن داره میدوعه به سمتم،خداروشکر کردم که رسید.آنا هم بهمون پیوست و دیدم که تیر و کمان درست کرده،بعد از اینکه امون دادن بهم نفسم تازه شه و خداروشکر نبستنم...آنا پرسید که رسا کجاس و من چرا اینجام من:اولا سلام... دوما رسا به دلایلی هاگ رو ترک کرده و ازم خواسته که جاش بیام که کسی شک نکنه،منم قبول کردم و معجون تغییر شکل رو خوردم و وارد شدم،تو راه چیزای عجیبی دیدم و گم شده بودم که آلن پیدام کرد. بعدش آلن کشیدم یه گوشه و گفت که دلایل اصلی اومدنم یه چیز دیگس و حواسش بهم هس،ازم هم اون موردو خواس(اینجا هم ول کن من نیس)پس منم بهش گفتم:من راستشو گفتم و تو هم هیچی بر علیه من نداری،اون "مورد" رو هم هرگز انجام نمیدم. لبخند زد و گف خواهیم دید،حس من دروغ نمیگه. آلن کمانو از آنا گرفتو امتحانش کرد،بعدش رفتش یه گوشه و باهاش حرف زد ،نفهمیدم چی میگفتن اما فکر کنم درباره من بود،بعدش ازمون خواس که بریم کمپ استراحت و اونجا ازمون جدا شد که یه گشتی بزنه،رسیدیم به کمپ که من بحثو با آنا شروع کردم من:آلن به من مشکوکه،فکر میکنه اومدم برای کار دیگه ای اما من واقعیتو گفتم،رسا نتونست خودشو برسونه برا همین من اومدم آنا:چیف الان باور کن وقتش نیس،نمیگم داری دروغ میگی اما الان همه خسته ایم و به خواب نیاز داریم،۸ ساعت کامل باید بخوابیم چون بعدش اصلا وقتی نمیمونه. قاسم:راست میگه بزار بعد از استراحت که آلن هم اومد دربارش صحبت میکنیم. من:باشه بعد از خواب همگی منتظر آلن شدیم،بعد یک ساعت که قرار بود برسه نیومد و آنا نگرانش شده بود آنا(با اضطراب):بهش گفتم مراقب خودش باشه هاا،میدونستم آخر سر کار دست خودش میده من: انقدر نگران نباش شاید تو راهه قاسم:نه آلن کسی نیستش که دیر کنه، چطوره بریم دنبالش؟ من و آنا:بریم! راه افتادیم تو جنگل،یخورده سر در گم شدیم که منو آنا دیدیم قاسم جا مونده،برگشتیم عقب دیدیم قاسم داره توسط یه سیرن جذب میشه،من:قاسم نهههه... فقط اون لحظه تونستم یه کمان با پونزده تا تیر از آنا بگیرم،میخواستم به سیرن حمله کنم که دیدم آلن داره از پشت علامت میده که دوتایی بهش حمله کنیم...سیرن چون حواسش به قاسم بود متوجه ماها نبود،با آلن همکاری کردم و سیرنو دور زدم و بقل آلن تیر و کمانمو آماده کردم،آنا با زاویه از سیرن وایساده بود و منتظر علامت بود، دقیقا وقتی که قاسم به سیرن رسیده بود منو آلن شروع کردیم به تیر اندازی به سیرن، با دو تیر اول سیرن قاسمو ول کرد و برگشت سمت ما، صدای گوشخراشش داشت مارو کر میکرد که به آنا گفتم:آنا...الان!! آنا هم شروع کرد به تیر اندازی و قاسم که خودشو پیدا کرده بود ملحق شد،چهارتایی تونستیم اون سیرنو از پا دربیاریم. آنا از آلن پرسید:آلن کجا بودی؟!چرا به موقع نرسیدی؟! آلن:بالای درخت خوابیده بودم،وقتی پاشدم دیدم داره دیر میشه با سرعت دویدم،وقتی که به نزدیکای کمپ رسیدم قاسمو تو اون وضع دیدمو بعدشم که با هم بودیم!
  10. خب اول از پایین شروع میکنم میام بالا یه صندل نسبتا راحت،شلوار که نبود پس یه حالت دامن مانند نسبتا بلند به رنگ کرمی با یه لباس حلقه ای به رنگ قهوه روشن،موهامم کچل که پشتش دم اسبی بافته شده،با ریش پروفسوری زیریس(مذکر ، پسر اول ، متولد روز اول تقویم شیطانی) ایزیس(مونث ، دختر اول ، متولد روز دوم تقویم شیطانی) ست(مذکر ، پسر دوم ، متولد روز سوم تقویم شیطانی) نفتیس(مونث ، دختر دوم ، متولد روز چهارم تقویم شیطانی ) حوروس (مذکر ، پسر سوم ، متولد روز پنجم تقویم شیطانی) جشن تولد زیریس بود،و ست که یکی از برادرا بوده دعوت نبوده پس خودش وارد جشن میشه به همراه یه تابوت طلا،به همه میگه که هر کسی بتونه توی تابوت جا بشه قدرت زیادی میگیره،هیچکس جز زیریس جا نمیشه،بعد از جا شدنش در تابوت بسته میشه و با سرب پوشونده میشه،ست میخواست ایزیس که حامله بوده رو بکشه اما نفتیس جلوش وایمیسته و نمیزاره و فرار میکنن،بعد از چندین سال حوروس بزرگ میشه و قدرتمند میشه،پس میره که با ست بجنگه ست رو شکست میده و صاحب تاج و تخت میشه به نظرم جادوگرای مصری جادو در وجودشون بوده و نیازی به شیئی که باهاش جادو کنن ندارن،و جادو رو با دست خودشون انجام میدن،درصورتی که ما برای جادوکردن و انجام ورد ها به چوبدستی نیاز داریم. و جادوگران مصری نیروی خودشون رو از جایی تامین میکنن اهم اهم |: این بر اساس پاسخنامه است اعتراضی چیزی دارین بگین سوال ۱ ۱۰ سوال ۲ ۱۰ سوال ۳ ۱۷ سوال ۴ ۱۰ تحقیق ۰ مجموع ۴۷
  11. سلام

    یه پاتر ریونکلایی !!!!!

    به ریونکلا خوش اومدی دوست من !!!!

    ارشد به شما موارد لازم رو میگه دوست من !!!

  12. پاک شد ریونکلا
×