رفتن به مطلب

Sajjadsj

گریفندور
  • تعداد ارسال ها

    77
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good

1 دنبال کننده

درباره Sajjadsj

  • درجه
    گریفیندور
  • تاریخ تولد تعیین نشده
  1. ریلی؟ :// خب چمیدونم چه تکلیفیه آخه. کرفتو میاری و اول موهاشو میکنی و بعد میزاریش تو استخر که حسابی آب جذب کنی بعد اسانسشو با حوله میگیری برا خشک کردنشم میزاریش جلو آفتاب ولی بهش کرم ضد آفتاب میدی که پوستش خراب نشه :///// لوس و بی خلاقیت ام خودتی تازه
  2. سلام خدمت پروفسور آرا گرامی. خیییلی.خوشحالم که بعد اوننن همه تعریف بالاخره سر کلاس شما ام اومدیم. 1 خب راستش ادبیات برای هر کس مفهوم متفاوتی باید داشته باشه. و خب برای من خیلی چیزاس. میدونین هر چی که در درونم تاثیر میزاره، هر متن یا شعری که بعدش ناخوداگاه توی ذهنم بهش فکر میکنم و میخوام دوباره بخونمش، یا حتی دست نوشته ها و پیام های دوستام که باعث آرامشمه. شاید مسخره به نظر بیاد نمیدونم ولی واقعا به نظرم متن یا دست نوشته ساده ای که میتونه دگرگونم کنه رو ترجیه میدم به خیلی از شعر های ادبی بسیار سطح بالا. شایدم مال اینه که اطلاعاتم راجبشون کمه و خب صد البته تاثیر داره. اما، وقتی یه دوست یا یه برادر یا خواهر که میدونه الان چرا ناراحتی یا چرا خوشحالی یا چرا دلگیری برات یه دست نوشته میزاره یا بهت پیام میده و بعد خوندن اون پیام ناخوداگاه مجبوری به کلماتش لبخند بزنی ادبیات رو درک میکنی. این برای من خیلی خیلی ارزشمنده که بتونم با صاحب نوشته ارتباط برقرار کنم و بشناسمش. 2 هوممممم شعر. راستش دلایل مختلفی داره اینم ولی چیزی که خیلی جالبه برام اینه که بعضی از شعرا رو باید چند بار بخونی یا حتی از کسایی که خبره ان بپرسی ( اگه در دسترس باشی خودت دی ) تا معنی شعر رو بفهمی. البته نه شعر هایی که لغات سخت یا چیزای ظاهری غیر قابل فهم دارن بلکه از نظر معنایی پیچیده ان و باعث میشن آدم بهش فکر کنه. دقیقا عین یه معلم که میخواد به بچه هاش چیزیو یاد بده و کاری میکنه که تو ذهنشون سوال به وجود بیاد که بتونن جواب رو خوب خوب یاد بگیرن. و البته چیز دیگه ای که خییییلی برام جذابه وقتیه که شعری با ادبیات حماسی یا احساسی نوشته شده باشه و گاهی طوری احساسات درون آدمو فعال میکنن که هیچ بغل کردن یا حرف عاشقانه زدنی نمیتونه انقد تاثیر بزاره. و واقعا از شعر هایی که راجب یه کشور یا یه جنگ نوشته شدن بیزارم. میدونی انگار یه اجبار ذهنی براشون داره موقع سرودنش. نمیدونم فقط نظر منه و قطعا اشتباهات خیلی داره ولی وقتی شعر های راجب مثلا ایران رو میخونم انگار واقعا از درون شاعر نیومده بیرون. انگار فقط کلمات قشنگ و هم قافیه رو پشت هم سوار کرده و شعر رو تموم کرده. اما شعر های احساسی واقعا حس میشه شاعر از درونش حسش کرده که سرودتش و برای من خیلی خیلی لذت بخشه فقط چون گفته بودین《نظر》من دیگه نه از کسی پرسیدم و نه سرچ کردم. امیدوارم خیلی بد نشده باشه :-"
  3. همه کلاس پشت دایان صف بسته بودن. همینجوری که بودن رفتم و از عمد نفر آخر وایسادم تا آخرین نفر نوبتم بشه. راستش نمیدونم چرا ولی نگران بودم. تا حالا چند بار جلوی این موجودات وایساده بودم و هر بار شکل یه چیزی شده بودن. هر بار شبیه ترس های اون موقع ام. مرگ عزیزان. درد کشیدنشون جلوی چشمام. این که خودم کارایی رو بکنم که اصلا دوست ندارم. خیلی عجیب بودن هر بار. و هر بار دقیقا میدونستم قراره چی نشونم بدن. راتین که پشتم بود گفت سجاد نمیری جلو؟ منم گفتم چرا چرا تو برو منم دارم میام. بچه ها ترس های مختلفی داشتن. اسکلت. شخصیت های داستانا. دمنتور ها. حشرات. حتی یکی هی سرخگون میخورد تو سرش محکم اما خب واقعا من از این چیزا نمیترسیدم. در حقیقت از همش میترسیدم ولی میدونستم یه چیزایی از اینا بیشتر میترسونتم. تقریلا بچه ها داشتن تموم میشدن و منم چوب به دست پشت سه چهار نفر باقی مونده بودم. همینجوری که نفر آخر ام رفت و کارشو انجام داد و اون دختره فیلم جنگیر رو شبیه پشمک کرد منم باهاش رفتم و نشستم. اصلا نمیدونم این چه کاری بود ولی دایان با اون موهای آدامسیش قطعا انقد گیج نبود که نفهمه من نرفتم. برگشت و گفت خبببب همه کاراتو... سجاد؟ نمیای؟ منم گفتم آآآآ چرا اومدم. آره آفرین چی میتونه باشه مگه؟ یه اژدها؟ یا شایدم منم وقتی که بهت میگم گریفندور اول نشده. ها ها ها یکم چپ چپ نگاش کردم و رفتم وایسادم جلوی اون موجود مزخرف که انقد شکل عوض کرده بود که دیگه جون نداشت. هنوز شکل پشمک نفر قبلی بود و وقتی رفتم جلوش یکم ثابت موند. انگار نمیدونست دقیق چی انتخاب کنه و بعد یه ذره بالاخره شبیه اون شکلی شد که باید میشد خودم بودم. با همین لباسا و ظاهر. فقط فرق داشتم. چشمام شرور بود و یه لبخند خیلی خیلی مزخرف رو لبام بود که خودمو میترسوند. همه خنده شون گرفته بود و صداشون تو کلاس میپیچید. طبیعی ام بود. برا همه که منو یه آدم خیلی مهربون و خوش اخلاق و ساده میشناختن خیلی صحنه جالبی بود. ولی من اصلا خندم نمیومد. حتی فکر شاد شدن ام تو اون لحظه به ذهنم نمیرسید. بعد یه مدت یکم جلو تر اومد و بهم خیره شد. تو چشمای خودم زل زده بودم و انگار حسش میکردم. همون حسی که ترسناکه و هیچوقت نمیخوام حسش کنم. و شروع کرد به حرف زدن... لحنش اصلا لحن من نبود. فقط صداش مال خودم بود. طوری حرف میزد که یهو همه توجهون جلب شد. انگار اونا ام حس کردن یکم حرکاتم عجیبه و نباید از این بترسم ولی هیچکس نمیدونست اون لحظه خودم و اون موجود به چه چیز مشترکی فکر میکنیم. - من تو ام. ولی نه تویی که میشناسی. در درونتم و کنترلت میکنم. انقد کنترلت میکنم که دیگه اون کسی نباشی که میخوای. کنترلت میکنم تا جایی که دیگه تو درون من باشی نه من درون تو. انقد درونت میچرخم تا دیگه نتونی مقاومت کنی. انقد باهاتم که بالاخره به خواسته واقعی درونت ایمان بیاری. آره دیگه وقت تسلیم شدنه. تو اونی نیستی که همه باور دارن. تو اونی نیستی که به همه نشون میدی. تو خیلی پست تری تو... دنیا بلند گفت سجااااادددد منم گوشام باز شد و سریع چوب دستیو آوردم بالا و گفتم ریدیکولوس تموم شده بود. شبیه یه بچه شده بود که کله من بالاش بود و داشت پستونک میخورد. دنیا گفت بشین. رفتم و روی یکی از صندلیا خیلی خشک نشستم و چشمامو بستم و فکرای توی سر بچه ها فکر کردم...
  4. سلام بر پروفسور گرامییی. استاد شدنت مبارککککک. فک کنم اومدی گیاه شناسی که بچه ها رو بکنی تو گلدون دی خببب تکلیف اول: یکی از چیزایی که خیلی آزار دهنده است گاهی بوی بد بعضی گیاهان. یا حتی گاهی بوی بدی نمیدن اما انقد بوی تندی دارن که آدم اذیت میشه . و البته خیلی گیاها میتونن گاز های سمی یا التهاب اور داشته باشن پس یکیشون میتونه ماسک یا یه پارچه برای جلوی دهنمون باشه. یکی دیگه از موارد اینه که خیلی از گیاها خار دارن یا حتی سمی ان. با خیلی از بچه ها دست زدن بهشونو یکم دوست ندارن پس دستکش میتونه خیلی خیلی مفید باشه برامون. معمولا از دستکش های پوست اژدها با اگه کارمون راحت تر باشه از دستکش های دیگه میتونیم استفاده کنیم :)) بعدی یه لامپ برای گیاهایی که به نور دائمی نیاز دارن. اون گیاها میتونن از نورش برای رشد استفاده کنن و خب گاهی بعضی گیاها به نور شبانه روزی نیاز دارن پس میتونیم لامپ رو به لیستمون اضافه کنیم. البته لامپ نباید خیلی قوی یا ضعیف باشه پس میتونیم یه لامپ ۴۰ یا ۶۰ ولت انتخاب کنیم. بعضی گیاهانمونم داریم که حسابی جیغ و داد میکنن و خودتونم بهش اشاره کردین پس قطعا گوشی ام یکی از موارده. بیل و بیلچه ها در سایز های مختلف. البته چون اکثر گیاهانی که ما استفاده داریم معمولا کوچیکن پس بیلچه ها میتونن خیلی مفید تر باشن برامون. چوب دستی فراموش نشه ! بدون چوب دستیمون خیلی از ورد ها و کار های مختلف رو نمیتونیم انجام بدیم پس چوب دستی یه عضو خیلی مهم و اصلی کارمونه و نباید ازش قافل بشیم. قیچی ها و چاقو های باغبانی و البته ریز تر. گاهی برای بریدن و جدا کردن و گیاهان از همدیگه به این وسایل نیازه. خیلی وقتا میتونیم با همینا گیاها رو ترمیم کنیم ! لباس های مناسب برای کارمون. این لباسا برای گلی شدن و البته چنگ زدن بعضی گیاهان بهمون لازمن و خب آگه با اونا کار کنیم لازم نیست نگران تیپمون باشیم و طبیعتا کیفیت کارمون بالا تر میره. چکمه خاص مخصوص باغبانی ام میتونه برای وقتایی که توی فضای طبیعی کار میکنیم خیلی خیلی باعث راحتیمون بشه و همین خودش خیلی مهمه برای تکلیف دوم یکی از زیستگاه های خیلی گسترده یعنی تایگا یا همون مناطق جنگل های مخروطی رو انتخاب کردم و تحقیقش به شرح زیر میباشد که از چند جا جمع آوری شده. امیدوارم خوب باشه گیاهان در زیست بوم تایگا به خوبی با شرایط آب و هوائی خاص منطقه سازگار شده‌اند. این مقاله شما را با اطلاعاتی از زندگی گیاهی در تایگا آشنا خواهد کرد. شما شاید در باره‌ی جنگل‌های شمالی که به عبارتی دیگر، تایگا شناخته می‌شوند شنیده باشید. این زیست بوم به عنوان بزرگترین زیست بوم خشکی دنیا شناخته می‌شود که از آمریکای شمالی تا روسیه کشیده شده است. تایگا، یک کلمه‌ی روسی به معنای جنگل است. گفته می‌شود که تایگا یا به عبارت دیگر جنگل شمالی، 27 درصد از کل وسعت جنگل‌های دنیا را در بر می‌گیرد. بیشتر بخش‌های زیست بوم تایگا در کانادا و روسیه واقع شده است. شرایط آب و هوائی این زیست بوم، عرصه را برای بقای بسیاری از گیاهان و حیوانات آن جا سخت و دشوار نموده است. با این حال، برخی گیاهان و جانوران هم وجود دارند که با آب و هوای تایگا سازگاری یافته‌اند. سازگاری‌ها زیست‌گاه یک زیست بوم، توسط شرایط آب و هوائی آن محل تعیین می‌شود. همان طور که در بالا ذکر شد، شرایط آب و هوائی زیست بوم تایگا برای بقای بسیاری از گیاهان و جانوران مطلوب نیست. زمستان‌های تایگا بسیار طولانی هستند که مشخصه‌ی اصلی آنها بارش برف و سرمای بسیار شدید است. تابستان‌ها کوتاه، اما گرم، مرطوب و بارانی هستند. اگر چه شرایط تایگا برای زندگی گیاهی و جانوری مطلوب نیست اما این منطقه به صورت کامل خالی از سکنه نیست. تعدادی از گونه‌های گیاهی و جانوری وجود دارند که با شرایط تایگا وفق یافته‌اند. بسیاری از حیوانات در تایگا مانند خرگوش‌های کفش برفی و خرس‌های سیاه دارای پوستی ضخیم هستند که از آنها در برابر آب و هوای سرد محافظت می‌کند. برخی از آنها هم در فصل سرما، به خواب زمستانی می‌روند. زندگی گیاهی در تایگا در مقایسه با جنگل‌های انبوه بارانی و دیگر زیست بوم‌ها دارای تنوع بسیار کمتری است. با این حال، برخی گیاهان و درختان وجود دارند که عموماً در این منطقه می‌رویند و برای زنده ماندن در این شرایط آب و هوائی خودشان را سازگار کرده‌اند. اگر نگاهی به گیاهان تایگا بیندازید، در خواهید یافت که بسیاری از آنها، درختان مخروطی مانند کاج جک، صنوبر سفید و نراد داگلاس هستند. این درختان مخروطی، دارای برگ‌های سوزنی شکل با پوشش مومی‌اند. این پوشش از برگ‌ها در برابر خشک شدن در سرمای شدید محافظت می‌کند. این درختان، همیشه سبز هستند و برگ‌هایشان در زمستان نمی‌ریزد بنا بر این به محض اینکه نور خورشید را دریافت کنند، می‌توانند شروع به فتو سنتز کنند. گفته می‌شود که رنگ سبز تیره‌ی برگ‌ها، آنها را قادر می‌سازد تا فرایند فتو سنتز را سریع‌تر انجام دهند. درختان برگ ریزی (خزان کننده) هم مانند غان، صنوبر لرزان و آسپن در تایگا وجود دارند. این درختان دارای برگ‌های پهن بزرگی هستند که در طول زمستان می‌ریزند تا از کمبود انرژی در طول فصل جلو گیری کنند. برگ‌های جدید این درختان در بهار بر روی آنها ظاهر می‌شوند. یکی دیگر از سازگاری‌های گیاهان تایگا، مخروطی شکل بودن آنها است که به آنها اجازه می‌دهد تا برف روی خود را به سمت زمین بلغزانند. این، از تجمع برف بر روی درختان و در نتیجه شکستن شاخه‌ها جلو گیری می‌نماید. هم چنین مشاهده شده است که این درختان، در مناطق وسیع می‌رویند و بسیار نزدیک به یک دیگر رشد می‌نمایند. این امر، برای آنها حفاظت از باد و سرما را به ارمغان می‌آورد. آتش سوزی در تایگا، امری عادی است و درختان دارای پوستی بسیار ضخیم و سخت برای محافظت از خود هستند. آتش سوزی ممکن است قسمت‌های نازک فوقانی این گیاهان را از بین ببرد، اما این امر به نور خورشید اجازه می‌دهد تا به زمین برسد و باعث رشد گیاهان جدید در زیست بوم تایگا بشود. گیاهان متداول تایگا حال، شما می‌دانید که زیست بوم تایگا، عمدتاً دارای درختان مخروطی است، اما برخی درختان برگ ریز هم در آن وجود دارند. نمونه‌های متداول آنها عبارت‌اند از صنوبر بلسان، کاج جک، سپیدار، سرو قرمز شرقی، صنوبر سیاه، صنوبر سفید و صنوبر سیبری. حتی خزه‌ها و گل سنگ‌ها هم در تایگا یافت می‌شوند. گفته می‌شود که درختان صنوبر متداول‌ترین درختان در تایگا هستند. آنها می‌توانند برگ‌های خود را تا حدود 15 سال حفظ نمایند، به طوری که برگ‌های مسن‌تر می‌توانند برای فوتو سنتز در اواخر زمستان و اوایل بهار استفاده شوند. این برگ‌ها می‌توانند بلند شوند و سوزن‌های آنها توانایی جذب آب را دارا می‌باشند. درختان صنوبر بلسان، دارای سوزن‌های صاف و بلندی هستند که به حمل آب، تقریباً به تمامی بخش‌های درخت کمک می‌کنند. این درخت دارای ریشه‌های کم عمقی است که به جذب بهتر آب کمک می‌نماید. اما این درخت مانند دیگر درختان تایگا در برابر آتش مقاوم نیست و حتی دانه‌هایش را نیز آتش می‌سوزاند. کاج جک، یکی دیگر از گیاهان تایگا است که به خوبی در منطقه دوام می‌آورد. این درخت، سوزن‌های موم دار و شاخه‌های بلند و باریکی دارد که از چسبیدن برف به درخت جلوگیری می‌نماید. خزه‌ی زغال سنگ نارس یکی از متداول‌ترین خزه‌هایی است که در زیست بوم تایگا رشد می‌کند. این خزه فاقد ریشه‌های واقعی است اما مقادیر زیادی آب در ساقه‌ها و برگ‌های خود جمع آوری می‌کند. شما هم چنین می‌توانید گل سنگ‌های مقاوم به خشک سالی را نیز در تایگا بیابید. اگر چه آنها می‌توانند برای مدت طولانی بدون آب زنده بمانند، اما مقدار آب مورد نیاز خودشان را در هنگام باران یا ذوب شدن برف‌ها به دست می‌آورند. به طور خلاصه، گیاهان و جانوران تایگا با شرایط آب و هوائی منطقه سازگار شده‌اند. با این که برخی از این درختان چوبشان برای استفاده به عنوان هیزم بسیار مناسب است، بعضی دیگر از آنها برای ساخت لوازم خانگی و خمیر کاغذ، بسیار محبوب‌اند. و برای تکلیف آخر ام همینطور که خودتون گفتین reu اصلا بوی خوبی نداره و همون باعث حالت تهوع میشه پس میتونیم از گیاهانی همراه باهاش که استفاده کنیم که اون بوی بد رو توی دهان محو کنه. مثل گیاهای ساده ای مثل نعنا یا آویشن یا حتی گیاه انجلیکا هم همین کار رو برامون انجام میدن :)) مرسی که وقت گذاشتی و خوندی یا اینکه به هر دلیلی وقت نزاشتی ام ایرادی نداره دی
  5. سلام :)) نسترن و ویکی گروه a خودم و محمد گروه b
  6. سلام. اول از همه توی این هفته قطططعا متن این کلاس همه کلاسا قشنگ تر بود. حتی تکلیف و تحقیقاشم جالب بودن. از اونجایی که واقعا هیچ اطلاعاتی از قبل راجب این موضوع نداشتم طبیعتا رفتم سرچ کردم و برا اینکه یه دید سیاه و سفید بیخود به موضوع نداشته باشم چند تا سایت و وبلاگ مختلف رو خوندم و خب یکی از وبلاگا متن نسبتا خلاصه تر و قابل فهم تری برا کسی که با این موضوعات آشنا نیست داشت. و خب سعی کردم یه خلاصه که بیشترش از همین وبلاگ بود بنویسم و خب چون گفتین کوتاه باشه خیلی خلاصه اس دی انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ میلادی رخ داد. قبل از اینکه انقلاب رخ بده و در دوره لویی شانزدهم فرانسه دارای یه مجلس طبقاتی بود که توش اشرافیت فئودال از مزایای خیلی خیلی زیادی بهره میبردند که حتی سرمایه داران و دارندگان صنایع بزرگ ازش محروم بودن. رهبری انقلاب فرانسه با سرمایه داران و بازرگانانی بود که با شعار برابری خواهان حقوق برابر با اشراف بودند و با شعار آزادی باعث محدود شدن قدرت اشراف و نفوذ بیشتر برای خود سرمایه داران بشن. و از اون طرف یه عده از مردم بسیار کم درآمد و پیشه وران ضعیف از لحاظ مالی به امید کم شدن مالیات ها و بهتر شدن وضع زندگی سیاه لشکر این انقلاب شدند. در متونی که مطالعه شد این تفکر سرمایه داری و قدرت گرفتن سرمایه داران رو در حقیقت تفکر و رهبری شده از جانب فراماسون ها و طرفداران ایده های بورژوازی میدونستن. طی این انقلاب قدرت از دست اشراف خارج و به خود این گروه ها و البته سرمایه دارن که تا حدی از خود فراماسون ها هستند افتاد. تا حد خیلی زیادی مردم از تفکرات دینی و مذهبی خودشون دور شدن و در حقیقت این انقلاب مفهوم آزادی رو تغییر داد و مفهوم لیبرالی آزادی رو جایگزین مفهوم اصلی اون کرد. آزادی زیاد برای سرمایه داران و همچنان سختی ها برای قشر ضعیف جامعه. امیدوارم اشتباه نبوده باشن و خب آگه هستن ببخشید دییی و تحقیق که بهم موضوعش و دادی: تاثیر فراماسونری بر تاریخ ایران. چون دیکه نگفتی تحقیقا باید کوتاه باشن منم سو استفاده به عمل آوردم و هر چقد تونستم نوشتم(خدایی موضوعش خیلی قشنگ بود واقعا دلم نیومد ازش حذف کنم به غیر یه جاهاییش. اگرم نمیزنیم بهش اضافه ام کردم :-" ) ایرانیان وقتی به هندوستان سفر كردند اولین بار با فراماسونری آشنا شدند و این كلمه وارد ادبیات ما شد. یكی دیگر از مبادی ورودی فراماسونری عثمانی است. غیر از این ها سفرایی كه از ایران به خارج فرستاده شدند هم فراماسون می شوند و برمی گردند. اتفاقا در فراماسونری ایران یك یهودی زاده نقش اصلی را ایفا می كند و اولین فراماسون ایرانی فردی به نام «میرزا ابوالحسن خان ایلچی» است كه متعلق به خانواده كلانتری است كه در زمان اینها یهودیان وارد دستگاه شدند و قصد داشتند ایران را به تصرف خود درآورند. سفیر وقت انگلیس «سرگوراوزلی» در ایران با دو دستور وارد ایران می شود. یك دستور از جانب «جرج سوم» پادشاه انگلیس كه مأمور می شود اطلاعات جامعی از ایران تهیه و ارسال كند و دستور دوم او تأسیس لژ فراماسونری در ایران به نام «لژ اصفهان» بود. سرگوراوزلی طی نامه ای كه به لندن می فرستد، می نویسد كه برای حفظ مستعمرات انگلیس، باید ایران در یك توحش و بربریت دائم نگه داشته شود. شاید منظور او حفظ جامعه ایرانی در وضعی آشفته، بی قانون و پراكنده است. به همین دلیل هرگاه ما خواستیم پیشرفتی به دست بیاوریم انگلیسی ها مانع شدند و حتی بعد از انقلاب هم آنها این سیاست را دنبال كردند. اولین لژ فراماسونری كه در ایران به وجود آمد و همه بر آن اذعان دارند «فراموشخانه میرزا ملكم خان» است. در تأسیس این فراموشخانه چند چهره علنی و یك چهره پنهان داریم. چهره های علنی یكی همین میرزا ملكم خان است «جلال الدین میرزا» و «حاج سیاح» و تعدادی دیگر هستند كه عملكرد این جمعیت در راستای همان پراكنده و آشفته نگه داشتن شرایط اجتماعی ایران است. قرارداد «رویتر» را میرزا ملكم خان و میرزا حسن خان سپهسالار با شخصی به نام «اسرائیل یوسفات» یك یهودی ظاهرا هندی تابع انگلستان منعقد می كنند كه در طی آن منابع زیرزمینی و روی زمینی ایران به مدت 70سال در اختیار بیگانگان قرارداده می شود. كاری كه حتی امپراطور انگلستان هم آن را باور نمی كرد كه واقعا چطور ممكن است یك حكومتی چنین كاری بكند؟! بساط لژ میرزا ملكم خان با هوشیاری و غیرت حاج ملاعلی كنی برچیده می شود. حاج ملاعلی كنی حداقل دونقش برجسته در تاریخ ایران دارد كه یكی بر هم زدن قرارداد رویتر و دیگری برچیده كردن بساط لژ میرزا ملكم خان است. در سال 1317 هجری، بعد از مرگ ناصرالدین شاه یك انجمن به نام انجمن اخوت در ایران تشكیل می شود كه صورت ظاهری آن فعالیت های درویشی است و در خفا محل تجمع و تشكیل جلسات فراماسونری است. فراماسونری با تأكید بر پلورالسیم و نسبی گرایی فرصتی ایجاد می كند تا دگراندیشان و ساختارشكنان بتوانند در آن حضور پیدا كنند. سال1322 هجری قمری زمینه های تأسیس اولین لژ رسمی به وجود می آید. عقیده بر این است كه لژ ملكم خان رسمی نبوده در تأسیس لژ بیداری عناصر دگراندیش و یهودیان نقش داشتند. یهودیان مدارسی در سراسر جهان ایجاد كردند به نام آژانس اسرائیلیان. این مدارس را یهودیان فرانسه در ایران تأسیس كردند، هفت استاد این مدارس در زمره مؤسسین لژ بیداری هستند. به اضافه اردشیر جی جاسوس و محمدعلی فروغی و تقی زاده و بقیه كه در لیست لژ بیداری اسامی شان ذكر شده است. از این تاریخ یعنی 1324 هجری فراماسونری در ایران به دو شاخه تقسیم می شود. دو شاخه اعتدالی و افراطی، شاخه اعتدالی را عباسقلی خان آدمیت اداره می كند و شاخه افراطی را اردشیر جی. درگیر و دار مشروطه دسته اول برای آرام كردن جامعه به سمت مذاكره با محمدعلی شاه می روند و تحولات را در درازمدت دنبال می كنند. اما شاخه افراطی در تمام اغتشاشات مشروطه نقش داشتند. این جانب اصل مشروطه را حركت مثبتی برای ملت می دانم. اما طیف های مختلفی در این جریان حضور داشتند كه حضور این طیف ها نسبت به اهداف این جریان بدبینی ایجاد می كند. یكی از جرقه های مشروطه چوب خوردن تجار قند در تهران بود. اسناد تاریخی نشان می دهد محرك علاءالدوله حاكم تهران، در چوب زدن میرزاهاشم قندی كه یكی از تجار قند بوده فردی به نام میرزا حسن خان رشدی، یك فراماسونر است و بنا به نقلی پدر مدارس جدید نیز است. پس از چوب زدن تجار تهران، مردم شورش و به این عمل اعتراض می كنند. میرزا ملك منصور (شاه السلطنه) پسر مظفر الدین شاه كه یك فرماسونر است به صدراعظم مراجعه می كند و به جای اینكه آشوب را آرام كند عین الدوله را تحریك می كند به ایستادن جلوی مردم كه این واقعه منجر به كتك خوردن بعضی علما و عصبانیت بیش از حد مردم و حتی كشته شدن «عبدالحمید» روحانی جوان می شود و آتش مشروطه اینگونه برافروخته می شود و اداره امور ماسونری در قالب های لیبرالیسم، پلورالیسم، نسبی گرایی و... ترویج شد و هنوز هم به قوت هر چه تمامتر ترویج می شود. را از دست نخبگان اصیل و متفكران و روحانیت شیعه خارج كرد و بدست مجامع ماسونی داد. از آن روز تا كودتای 1299 و بعد از آن، ایران روی آرامش را ندید. هر وقت ایرانی ها خواستند به توافق برسند فراماسونرها با توطئه گری مانع شدند و كار را به، به توپ بستن مجلس كشاندند و باعث دخالت گسترده انگلیس و روسیه در ایران شدند و با تحصن در سفارت روسیه و انگلیس ماهیت غیربومی و غیرملی به انقلاب مشروطه ایران دادند و با فتح تهران عملا كنترل ایران را به دست آوردند. ملكم خان در خدمت صهیونیسم بود و هیچ اعتقادی به ادیان ثلاثه (نه اسلام، نه مسیحیت نه یهودیت) نداشت. در خاطرات ناصرالدین شاه آمده كه در پاریس یا لندن ملكم خان، روچیلد را به دیدن ما آورد و روچیلد در خصوص وضعیت یهودیان از حكومت وقت امتیازاتی می خواستند. ناصرالدین شاه به آنها می گوید چرا نمی روید فلسطین را بخرید و یهودیان را در آنجا جمع كنید و بعدها تاریخ نشان داد كه آنها چنین تصمیمی داشتند. چون «تئودور هرتزل» كه نزد سلطان عبدالحمید پادشاه عثمانی رفته بود از او می خواهد كه اجازه مهاجرت یهودیان به فلسطین را بدهد و بهای سنگینی نیز تقبل می كند. حاضر می شود تمام بدهی خارجی امپراطوری عثمانی را بپردازد و 8 كشتی طلا به امپراطوری بدهند و در ازای چنین مبالغ هنگفتی فقط اجازه مهاجرت و اسكان در فلسطین را می خواستند. اما عبدالحمید نمی پذیرد و همین موجب واژگونی دولت او می شود. در توطئه سرنگونی حكومت سلطان عبدالحمید و فروپاشی امپراطوری عثمانی سه بخش به خوبی با همدیگر همكاری می كنند: دسته اول روشنفكران هستند. دسته دوم یهودیان و دسته سوم بهائیان ایران هستند. بهائیان كه در دوره ناصرالدین شاه از ایران رانده می شوند به بغداد می روند و به بهانه نزاع میان بابیه و بهائیه، بهائیان به عكا (فلسطین اشغالی) می روند و بابیه به قبرس. سال 1327ه. اوج حاكمیت بهائیان است و آن ها كمك های بی شائبه به دستگاه اطلاعاتی و ارتش انگلستان می كنند. به همین دلیل است كه عباس افندی بعد از اینكه امپراطوری عثمانی از هم می پاشد به لقب «سر» ملقب می شود. اسناد موجود در لژ بیداری گواه این مطلب است كه حتی تعیین یك حاكم محلی با تأیید لژ بیداری انجام می شده است. مثلا ادیب الممالك فراهانی در یك نامه از لژ اجازه می گیرد كه من را حاكم فسا كرده اند آیا من بروم یا نه؟ بعد هر اتفاقی كه آنجا می افتد به لژ گزارش می دهد. حتی تدوین قانون اساسی را نیز آنها انجام می دهند؛ برپایه ترجمه قانون اساسی كشورهای فرانسه، بلژیك، انگلستان، توسط تقی زاده، فروغی و سیدنصرالله تقوی انجام شد. و این سه نفر از اعضای اصلی لژ بیداری ایران هستند. نظام حقوقی ایران كه به سمت سكولاریستی شدن پیش می رود زیر نظر اینان بوده است. اوضاع حقوقی و قضایی و عمده تحولات زیر نظر این سه تن شكل می گیرد مشیرالدوله پیرنیا (میرزا حسن خان) به لژ «گرانداوریا» نامه می نویسد و می گوید ما می خواهیم تغییرات گسترده قضایی و حقوقی در ایران ایجاد كنیم. شما یك حقوقدان به ما معرفی كنید و آنها نیز «مسیو پرنی» را به ایران می فرستند. و تحولات حقوقی در ایران اتفاق می افتد كه میرزا علی اكبر خان داور آن را به اوج می رساند. به هر حال امری نیست كه دخالت اینها در آن نباشد. از به دار زدن شیخ فضل الله نوری توسط همین كمیته فراماسونری- كه یك طرف آن یپرمن خان ارمنی و طرف دیگر آن شیخ ابراهیم زنجانی یهودی زاده است در كسوت روحانی، و از 12 نفر كمیته انقلابی، 9 نفر عضو لژ بیداری هستند- تا كودتای 1299 توسط اینان صورت می گیرد. فاتحین تهران قصد تحولات فرهنگی سیاسی را دارند و دولت را نیز در دست دارند. با زور می خواهند دولت مدرن را در ایران سر كار بیاورند و پروژه مدرنیزاسیون را در ایران اجرا كنند همان روشنفكرانی كه در عهد قاجار دم از قانون و آزادی می زدند الان در خدمت لژ بیداری و در فكر تحولات گسترده هستند. كشتار علما و برخورد با جریانات فایده نمی كند. بنابراین از سال 1292 تا 1299 ایجاد دولت مدرن و دیكتاتوری نو را ترویج می كنند. كودتای 1299 یك كودتای ماسونی است كه همه طیف ها در آن حضور دارند: بهایی ها، یهودی ها، مسیحی ها، علی اللهی ها، صوفی ها و اردشیرجی كه در خاطرات خود به صراحت گفته همه كاره كودتای 1200 من بودم. و ارتباط او با كانون های یهودی كاملا مشخص شده است. و در دوره پهلوی دوم انتقال قدرت از پهلوی اول به دوم توسط یك فراماسونر به نام محمدعلی فروغی انجام می گیرد. در سال 1947 لژ بزرگ تشكیل می شود و در سال 1948 لژ عالی اسكاتی و قریب به 50، 60 لژ فراماسونری در آن زمان در ایران فعال هستند كه حدود 5 هزار نفر عضو دارد كه در همه اركان حكومتی حضور دارند. نمایندگان سنا، مجلس، رؤسای دانشگاه ها، وزرای كابینه و حتی در میان بازرگانان و سفرا و غیره. وقوع انقلاب اسلامی باعث تعطیل شدن لژهای فراماسونری در ایران شد اما تفكر فرا
  7. سلام جوج... چیز دمنت... نه عه سلام ورجییییل ) همونطور که میدونی من خیلی وقت نیست که اومدم هاگ و خب خیلی نمیشناسمت ( اخلاقا و سوتیا و ... ) حتی ندیدمت از نزدیک.( نه که بقیه رو دیدم). و خب خیلی ام علاقه مند به مسائل شیپ گونه نیستم. نتیجاتا سوال خاصی نداشتم که بپرسم و فقط به اصرار دختر گرامیتان اومدم. ولی حالا که اومدم جدا نپیچون. با وجود اینکه اصلا حال ندارم ببینم پیچوندی میام باز میپرسم ) 1. پنج تا خصلت از خودت بگو که خیلیا ندونن(منم ندونم دیگه) 2. پنج تا خصلت باید گفته باشی. اون پنج تا رو به پنج نفر توی هاگ نسبت بده دی 3.بهترین دوستت کیه؟ (پسر باشه) 4. به نظرت اگه قرار باشه یا خودت به دختر مورد علاقه ات ( ما ام نمیدونیم کیه اصلا ) خیانت کنی و بری با دوست دختر بهترین دوستت راحت تری یا بهترین دوستت به دوست دخترش خیانت کنه بیاد با دوست دختر تو؟ ( ادمای واقعی رو در نظر بگیر ) 5. فک کن همین الان دیگه هاگوارتزی وجود نداره واکنشت؟ 5. یه روز از خواب بیدار میشی. هاگ از بین رفته. هیچ کدوم از بچه هاش تو رو یادشون نمیاد ولی وجود دارن. همدیگه رو هم نمیشناسن و چیزی یادشون نیست. دو تا انتخاب داری ۱. همین حالت بمونه ۲. همه چیز یادشون بیاد به غیر از خودت... کدوم؟ 6. یه چیزی که خیلی تو دلت مونده که به یکی که کسی تو هاگ نمیشناسش بگی چیه؟ و اینکه اون شخص کیه اصن 7. همین الان میتونی ۵ نفر رو از هاگ بندازی بیرون. بدون اینکه اونا بفهمن اصن تو همچین کاری کردی. هیچ کس نمیفهمه. ولی اونا دیکه برنمیگردن. با این کارت میتونی خیلی ادمای رو اعصابی رو حذف کنی. نمیخوام نام ببری چون نام نمیبری ولی یه نشونه ازشون بگو که یه عده خیلی کمی بفهمن کیا ان 8. یه بار یکی خیییلی ناراحتت کرده تو هاگ. حتما منظوری نداشته و اتفاقی بوده. یا اصلا ناراحت بوده و نمیخواسته اینجوری بشه. ولی الان برامون بگو کی بوده و چیکار کرده 9. اینو دیگه واقعی جواب بده... تا حالا به این فکر کردی آخرش که چی؟ یه عمر توی هاگ گذروندی، عمرت رفته داری پیر میشی. همین روزاس که موهات سفید بشن. تهش چی؟ میخوای چیکار کنی؟ هدفی؟ برنامه ای؟؟ 10. به دنیای پس از مرگ اعتقاد داری؟اگه آره چجوریه تو تصوراتت؟ 11. همونطور که همه مون میدونیم عادت داری از همه تعریف کنی. از چند نفر که تا حالا فرصت نشده تو جمع تعریف کنی تعریف کن برامون. 12. از همونایی که تعریف کردی یکم انتقاد کن. انتقاد واقعی هاااا 13. محتمل ترین دلیلی میتونه باعث بشه منو از هاگ بندازی بیرون؟؟ 14. اولش که من اومدم هاگ یکم اوضاع ناجور بود ( همون بحثای وزارت و اینا ) به کیا شک کردی که ممکنه از اونا باشن؟ به من چی شک کردی؟ صادقانه لطفا 15. موهات فره طبیعتا اونجوری که دیدیم. اون اولا که گذاشته بودی بلند بشه، تا الان که بلند شده چجوری تحمل کردی؟ روش خاصی داری؟ 16. اگه الان بگم این کسایی که میگم رو با هم شیپ کن گریه ات میگیره؟ :دی 17. تو هاگ همه چی داریم به غیر اینکه بشنویم یکی بچه دار بشه که طبیعیه البته یا اینکه خواهر و برادر دار بشن بچه ها ) میدونم ذوق بچه نداری کلا ( هیچکدوم ندارین ) ولی خب بوده و من نشنیده باشم؟؟ اگه بوده کی بوده 18. دوست داری دوباره بچه بشی؟ یا دوست داری بزرگ تر از الان باشی؟ هر کدوم چرا؟ 19. احساس پوچی و به درد نخوری؟ ناشی از چیه به نظرت؟ 20. تا حالا به پول کسی غبطه خوردی؟ چه صحنه ای دیدی که اینجوری شدی؟ حاضری چه چیزی رو از دست بدی که جای اون شخص باشی؟ یه چیزی که اندازه همون قدر پول ارزشمند باشه 21. کی میخوای موهاتو کوتاه کنی؟ 22. غروب جمعه تو آخر پاییز یا غروب ۱۳ فروردین ؟ 23. از من چند تا خصلت بد بگو. بگیا 24. چه کاری کردم که یهو خیلی تعجب کردی؟(زیراکس شدم از آنا اسکی رفتم) بگی خیلی نرمالی و اینا میرم تو دیوار ها که متوجه بشی نرمال نیستم 25. یه حرفی که توی هاگ زدی و بسسسیار پشیمونی 26. نمیدونم پیش اومده برات یا نه ولی تا حالا کسی رو ناراحت کردی که تو هاگ باشه؟ و ازش عذر خواهی نکرده باشی. اگه بوده الان بهش دو تا تیکه بنداز خالی بشی کامل ) 27. از اسمایی که میگم یه خصلت بگو که نشنیده باشیم تا حالا یا حس نکرده باشیم. یه چیزی که خودت بدونی فقط و ما رو با شنیدنش به فکر فرو کن. بعدش از هر کدوم یه خصلت بد بگو) دنیا ماریا انا ایدا شکیلا نیلوفر(اونی که من میشناسم ) نفس زی زی نسترن نگار الناز حامد ویکی الساندرو ونیمون ایدس امیر سپهر سینا از اونجایی ام که میدونستم از اسمایی مثل آلن و کاترینا و امین و... عزیزانی از این قبیل هرررررکاری کنی یه صفت بد ام پیدا نمیکنی دیگه نگفتمشون 28. اینو خالی میزارم استراحت کنی 29. سخت ترین کار دنیا؟ 30. سخت ترین کاری که فک میکنی وجود نداره ولی آگه داشت سخت ترین بود 31. بد ترین دوستی که تا حالا داشتی. اسمم نگفتی ازش یکم برامون بگو درس عبرت بگیریم دی 32. آگه بتونی یه نفر از تو تاریخ زندگیت حذف کنی که رو زندگیت تاثیری که گذاشته رو نزاره کیه؟ 33. از اونجایی که عدد شیطان پرستیه =)))) ( استیکر رائفی پور ) میشه برا بچه ها نماد های فراماسونری فیلمای هری پاتر رو نام ببری؟ ))))) زیر ۱۰ مورد قبول ندارما 34. نظرت راجب موهای دخترا چیه؟ ) و دخترای کچل؟؟ 35. از اونجایی که سر بقا دهنمو سرویس کردی: یه ظرف سه لیتری داریم با یه ظرف ۱۰ لیتری ))))) یوهوهو انتقام. حالا با اینا که هیچ درجه بندی ندارن ۸ لیتر آب از رودخونه بیار( سوالشو راحت گفتم چون دوست دارمااااا ) 36. از آنا تعریف کن بدون اینکه بگی بیشتر از سنش میفهمه و مهربونه و به دوستاش اهمیت میده. 37. اس ۸ نفرو بگو که تو هاگن و راجب هر کدوم یه جمله که توش ازشون بد بگی بنویس ( اگه اینو جواب ندی یه دور دیگه همینقد سوال ازت میپرسم) 38. شاید باورت نشه ولی چون میخوام ثابت کنم استاد خوبی میشم اینو ام برات خالی میزارم نمره شو میدم بهت 39. شیش تا شباهت بین فیزیک و موسیقی بگو 40. دوست داری چجوری بمیری؟؟ 41. ان شاءالله به زندگی بعد مرگ اعتقاد داری اخوی؟؟ 42. چند تا گروه تو تلگرام داری که به هاگ مربوطه؟؟ 43. به موهات بعد حموم روغنی چیزی میزنی؟ اسمش چیه؟ 44. اسم هفت هشت تا آهنگ خوب بگو گوش کنم دیوونه شدم انقد اینی که داره پخش میشع پخش شد 45. نظرت راجب صبح مسواک زدن چیه؟ به جای شب؟؟ 46. وقتایی که ناراحت میشی نشون نمیدی چه حسی داری؟ 47. چه جور آب و هوایی؟؟ 49. خلاف ترین حرکت زندگیت؟ ( دستبرد به آشپزخونه نمره نداره ) 50. زشت نیست کسی که هاگ زیر دستشه انقد ارباب حلقه ها دوست داره؟؟؟ عه 51. قرار بود ۵۰ تا باشن سوالا ولی دیدم نمره نمیاری دو تا سوال اضافه کردم نمره امتحانت میشه از ۲۲ ولی عمرا بالا ۱۰ بگیری با این وضع جواب دادنت. جااالب ترین سوال که ازت کردن و جواب ندادی چی بود؟؟ 52. از اونجایی که میدونی شکیلا منو آورده اینجا راجبش یکم توضیح بده و مورد عنایت قرارش بده هرچقد میخوای.
  8. بدون هیچ عامل خارجی از خواب بیدار شدم. اما از یه خواب عادی خیلی پیچیده تر بود. حسم، حس از خواب بیدار شدن نبود. زیرم مثل زمین های سفت و خاکی دنیای تاریکی نبود. حتی مثل تخت ام نبود. انگار تمام لطافت دنیا رو توش جمع کرده بودن. توش فرو میرفتی ولی غوطه ور نمیشدی. نرم بود ولی حس کلافگی ایجاد نمیکرد. چشمامو باز کردم. مثل این میمونست که توی یه تخم مرغ باشی. همه جا سفید بود. فک کردم شاید کور شدم یا... نکنه مردم؟ ولی اصلا شبیه فکرام از مردن نبود. بلند شدم و نشستم. تمام کوفتگی ها، زخم ها و جاهایی از بدنم که سوزش داشت خوب شده بود؛ یا درست تر بگم اصلا حسش نمیکردم. نمیفهمیدم که جسم دارم. وزن و حجمش برام مفهومی نداشت. با یه اشاره ساده بلند شدم. انگار پرواز میکردم ولی بالا نمیرفتم. حس میکردم که دیگه هیچوقت چیزی ناراحتم نمیکنه. اصلا خاطرات معنی نداشت. ذهنم آزاد آزاد بود. اطراف سفیدی محض بود و ذهن و بدن من هم از تمام حس ها خالی شده بود. انگار انتهای آرامش رو حس میکردم. حتی آرامش ام معنی نداشت. کلمات از توصیفش عاجز بودن. حسی بود که هیچ انسانی تو زندگیش حس نکرده بود که توصیفش کنه. با همون سبکی راه افتادم. هیچ چیز جلو راهم رو نمیگرفت و به هیچ چیزی برای کمک به راه رفتنم نیاز نداشتم. فقط باید میخواستم تا انجام میشد. همونطور که میرفتم یه تیکه شاخه درخت رو دیدم که روی سطحی از سفیدی ها که قدم هامم روش بود افتاده بود. وقتی به پایین نگاه میکردم متوجه لباس تنم هم شدم. به سفیدی بقیه چیزا بود. چیزایی که فرا تر از حرف زدنم بودن. به راهم ادامه دادم. یه ماهی خیلی کوچولو روی زمین بود. کنارش نشستم و از روی زمین ورش داشتم. لب هاش باز و بسته میشد و به هم میخورد. زمان مرگش بود. مرگی که دیگه معنی نداشت. آروم روی زمین گذاشتمش و ادامه حرکتم رو در پیش گرفتم. یه تیکه کاغذ که توی هوا معلق بود. نه بالا میرفت و نه پایین میومد. نیرویی بر اون تاثیر نمیزاشت. گرفتمش و نگاهش کردم nobis بدون اینکه فکر کنم واژه ما توی ذهنم نقش بست. انگار کسی بهم گفت که معنیش همینه. حتی نمیدونستم به چه زبانیه ولی میتونستم بفهممش. همونجا بود که چهره دنیا جلوم ظاهر شد. داشت از اون دور لبخند میزد. رفتم سمتش. لباسش شبیه لباس تن خودم بود. ولی اهمیتی نداشت. بهم میگی چی شده؟ و اونم گفت: چه چیزی به اینجا رسوندت؟؟ یه لحظه ذهنم از حالتی که داشت خارج شد. آزادیش از بین رفت و شروع کرد به یاد آوری تمام خاطرات مدرسه.... از روز اول که قلعه ها رو دیدم. صحنه هایی که لحظه ورود به سرسرا برای اولین بار دیدم. چهره های بچه ها، پروفسور ها و تمام اتفاقات. راهرو ها، اتاق های مخفی که کسی ازشون خبر نداشت و تخت خوابم توی برج. گم شدنم توی جنگل. دفتر روزنامه و قیافه بچه ها توی اون. زمین کوییدیچ و توپ ها و جارو ها و تماشاچیا. ناراحتی ها و قهر ها و آشتی ها و آرزوی نبرد و جنگیدن و کلاس های مختلف و کارامونو معجون و... هر چی که دیده بودم توی لحظه ای در ذهنم روشن و خاموش شد. بگو اون کلمه دو حرفی رو نابیس ما تنها چیزی که به فکرم رسیده بود همین بود...
  9. بعد گلویی تازه کردن و سرحال اومدنمون آماده راه رفتن شدیم. دوباره مثل همیشه و همیشه شروع به پیاده روی های طولانیمون کردیم تا به یه چیز عجیب و غریب و جدید دیگه برسیم. راهمون چند ساعت ادامه پیدا کرد و چیزی که کاملا مشهود بود پوشش گیاهی جدیدی بود که تا به حال ندیده بودیم و چیزی که عجیب بود این بود که بازم همه جا داشت به شدت تاریک میشد. مثل قبل مشعل روشن کردیم و شروع به راه رفتن کردیم. اما هوا خیلی تاریک بود. انگار بازتاب نوری وجود نداشت و اجسام نور مشعل رو جذب میکردن. بالاجبار یه مشعل دیگه ساختیم و روشن کردیم و به راهمون ادامه دادیم. اما بازم صدای همون طوفان بود که مثل همیشه گوش خراش و آزار دهنده بود که ما رو برای چند ثانیه متوقف کرد. با وجود دو تا مشعل بازم چیز زیادی دیده نمیشد و فقط میشد چند متر اون طرف تر رو دید. ما ام ناخوداگاه خیلی نزدیک به هم راه میرفتیم که بیشتر بتونیم هوای همو داشته باشیم. کمی جلو تر به یه حفره رسیدیم. سوراخی که با شیب ملایم به سمت پایین پیش میرفت. سجاد نمیخوای بری توش که؟؟ دیوونگیه محضه. اینا صدای ویکی بود که داشت باهام حرف میزد. ولی باید داخلش میشدیم. اگه اون گوهر اون تو میبود چی؟ اگه همه سفرمون با رفتن داخل همین گودال به نتیجه میرسید چی؟ سجاد با تو ام ها باید بریم تو نمیتونیم از کنارش بگذریم. مگه مغز گاو خوردی آخه هر سوراخی میبینیم که نباید بپریم توش که ببین اگرم گوهری تو این دنیا باشه قطعا یه جایی مخفی شده. فیلم سینمایی نیست که تو یه جای نورانی باشه که دورش ام پر میوه و خوراکی و جواهره که. بدون در نظر گرفتن جواهرش همین چند روز پیش یه اینجور جایی بودیم آگه یادت باشه. ببین من میرم تو. باشه؟ اگه فک میکنین احمقانه اس مجبور نیستین باهام بیاین. میتونین بیرون منتظرم باشین. نخیر اگه قراره بریم با هم میریم. نمیشه تنها بری. بعد این حرفا لباسامونو طوری کردیم که بتونیم راحت توی گودال پیش بریم و همه آماده حرکت شدیم. مجبور بودیم مشعل ها رو خاموش کنیم چون میتونست باعث خفه شدنمون بشه و خب نوری نبود که به کمکش بتونیم اطراف رو ببینیم. وقتی که خواستیم وارد بشیم نسترن گفت این نوک کپکارو از اونجا آوردم که غذا خوردیم. یه مقدار نور دارن. نورشون خیلی زیاد نبود ولی برای فضای بسته ای مثل اون راه میتونست خیلی مفید باشه. وارد حفره شدیم. گل خیس و مرطوب و فضای به شدت تاریک اونجا رو ترسناک کرده بود. ما پشت هم حرکت میکردیم. اول من و بعد به ترتیب ویکی، نسترن و محمد. در حفره به سختی میشد نشسته پیش رفت. توی نور کمی که از نوک کپک های خورده شده ساطع میشد، میشد یه سری کرم ها رو دید که از بدنه حفره به بیرون میومدن و به نظر بی خطر بودن. اما بعد چند ثانیه سوزش خیلی بدی روی پوست دستم حس کردم و بعدش ام گردنم. این کرما بودن که داشتن پوستمو گاز میگرفتن. واقعا وحشتناک بود. به خودم میگفتم که عجب کاری کردم که بچه ها رو کشوندم اینجا که دستم به یه جعبه خورد روش دو تا ضامن بود و یه سری نوشته که نمیدونستم چیه. یه نگاه به بچه ها انداختم و یکم فک کردم. میتونست چیز مهمی باشه؟ یا یه چیز الکی بود؟ نکنه بهمون آسیب میزد. ولی خب اونجا گیر کرده بودیم و چاره دیگه ای نبود و اونا ام از پشت داشتن میگفتن که چیکار میکنم. پس باید یه کاری میکردم. دستمو بردم سمت ضامن سمت چپ و اونو به سمت بالا حرکت دادم...
  10. من هم. ولی چون کافی نبود چون باید نوشته حداقل ۱۰ حرف باشه اینم نوشتم
  11. اون نیزه چوبی دست ساز هنرمند گروه، ویکی رو توی دستام داشتم . شاخی که تازه فهمیده بودیم چقد جالب تر از اونیه که فک میکردیم هم سرگرمی توی راهمون بود. وقتی از نزدیک بهش نگاه میکردی ریسه های در هم تنیده ای میدیدی که مثل رگ هایی به هم پیوسته خون رو بین خودشون جریان میدادن. همینطور که جلو میرفتیم میدیدیم که تعداد درختا داره کمتر میشه و سیاهی آسمون و نبود نور بیشتر از حالت عادی حس میشه. ولی برای اولین بار بود که حس میکردم گوشم و نوک انگشتام داره سرد میشه. چیزی که تا حالا اینجا حس نکرده بودم. هوا داشت همینجور سرد تر میشد. به بچه ها نگاه کردم و دیدم از دهناشون داره بخار بیرون میاد. دیگه سرما داشت غیر عادی میشد و ما ام نگران. روی زمین نشستم و یکم از خاک رو کندم. زیر خاک گرم بود، مثل همیشه، ولی یه چیزی از بیرون داشت همه چیزو سرد میکرد. همینطور که قدم میزدیم یه چیز نورانی توی هوا معلوم شد. هممون میخکوب بودیم که دوباره قراره چه بلایی سرمون بیاد. یه زن بود. زنی که لباسی بلند به تن داشت و دورش نوری از سمت تاج معلق در بالای سرش ساتع میشد. با موهای بلند و صورت بی روح و نورانی و سرد و بی جان. دستشو بالا آورد. دستی با انگشت های کشیده و نوک تیز. اما نکته این قیافه عجیب نبود، بعد چند ثانیه تمام چیز هایی که دورش بودن شروع به خاکستر شدن کردند. با دستش به هر چی اشاره میکرد پودر میشد و به زمین میریخت. ناگهان شروع با حرکت کرد، شروع با سرعت زیاد به سمت ما، دقیقا مثل یک مرگخوار که با سرعت بیشتری حرکت میکرد و راه های معلق رو طی میکرد. وقتی راه افتاد تازه فهمیدیم که چقده که میخکوبیم. داد زدم فقط بدوییین !!! همه با هم با سرعت خیلی زیاد و با تمام توانی که داشتیم شروع به دویدن کردیم. تا حالا انقد سریع ندوییده بودم واقعا و بقیه ام پا به پام. یه لحظه سرمو برگردوندم و دیدم خیلی بهمون نزدیکه. لنتی خیلی سریع میومد. فقط فک میکردم چیکار کنیم چیکار کنیم. چرخیدمو مشعل رو جلوش عقب جلو کردم. سریع توجهش جلب شد. نمیدونم شاید اونو نمیدید، ولی هر چی بود خیلی بهش توجه کرد و یکم سرعتش کم شد. صدای نفس نفس خودم که به خاطر سرما خشک شده بود و نفس های تند و جیغ های خفه دخترا که بین نفس ها محو میشد رو میشنیدم. توی قفسه سینه ام سوزش رو که حس کردم. سوزش سوزش آره همینه. دست نسترن. سوزش. آتیش. انفجار. شاخ تک چشم !!! آره همینه. ویکی ام داشت تیر میزد و همین کمکمون میکرد ولی یهو گفت دنبالم نیان و رفت سمت دیگه !! نسترن خواست دنبالش بره ولی جلوش و گرفتم و کشیدمش فقط بدووو !!! نیزه رو به قارچ نور داری کوبیدم که سر راه بود و سریع بیرون کشیدمش و پشتم انفجار آتیش رو حس کردم. جواب میداد آرههه همینه آتیش حرکتشو کند کرد هر چقد جلو تر میرفتیم تعداد قارچ ها و درختان بیشتر میشد چون داشتیم برمیگشتیم عملا و روی سرمون درختا زیاد میشدن و من با تمام سرعت سر نیزه رو با تمام گیاهانی که میتونستم تماس میدادم و تمام راه پشت سرمونو به آتیش میکشیدم. خیلی دویده بودیم و سرعتمون داشت کم میشد و میتونستم به جهنمی که پشت سرم از آتیش درست کرده بودم و مرز سوزناک بین خودمونو و اون حس کنم که به طور عجیبی صدای جیغ های اون روح شدت گرفت. طوری که هممون گوشامونو گرفته بودیم و اون روح رو دیدم که با ناله های فراوانش برگشت به سمت دیگه ای.
  12. ویکیی !!! از پشت بروو زود بااش !! فریاد هام بود که بین سر و صداهای وحشتناک و آتیش هایی که اطرافمون بود میشنیدم. خنجر شیشه ای رو بین پارچه دادم بهش. ما حواسشو پرت میکنیم. برو! ویکی رو دیدم که در جهت مخالف توی اون تاریکی محو شد. سرمو به سنگ پشت سرم چسبونده بودم و به محمد و نسترن که خودشو بهم چسبونده بود نگاه میکردم. زیرم سفت و تیز بود و که دقیقا کنار دماغم تیر هایی که از وسایل نسترن بیرون زده بود رو دیدم. تیر های قلاب دار شده. یه لحظه سرمو بلند کردم و به نگاه کردم. داشت دنبالمون میگشت. نسترن تیر ها رو بده من. تیر ها رو از دستش گرفتم. پووف. به طنابی که به انتهای تیر ها گره خورده بود نگاه کردم. - نسترن گوش کن بهم. نسترننن بهم نگاه کن! توجهشو از اون طرف جلب کردم - بهم گوش کن. من بهش تیر میزنم باید وقتی بهش گیر کرد بکِشیش میفهمی؟؟ سرشو تند تند بالا پایین کرد. حق داشت بترسه. واقعا وحشتناک بود. همه جا داشت میسوخت. کمانو دستم گرفتم و کشیدمش. فقط باید بلند میشدم و رهاش میکردم. فقط همین. سریع از جام بلند شدم و نوک کمانو روی بالا تر از سرش نگه داشتم و سراسیمه ولش کردم. تیر بین دنده های خشکش گیر کرد. نشستم و ته طنابی که به ته تیر وصل بود و دادم دست نسترن و با سرعت به سمت محمد دویدم و روی سنگ ها و خاک ها سر خوردم و رفتن پوست مچ پاهامو حس میکردم. وقتی برای تلف کردن نبود دوباره بلند شدم و یه تیر دیگه به سمتش ول کردم. اونم گیر کرد و با سرعت دادمش دست محمد و ولش کردم. تک چشم داشت به سمت نسترن میرفت و به سنگ پشت سر نسترن که پشتش پناه گرفته بود نگاه کردم که عین کوره قرمز شده بود و ممکن بترکه. بلند شدم و داد زدم. هیی اینجاا! اینجا رو ببین. توجهش از سمت نسترن به اینجا جلب شد اما قبل از اینکه بتونه تمرکز کنه محمد ام اون یکی طناب رو کشید و هیولا به مرز به هم خوردن تعادل رسید. سریع رفتم پشت یکی دیگه از سنگ ها پناه گرفتم. همه وسایلمو انداختم زمین و تو دلم گفتم ویکی بجنب لطفا دوباره کمان رو گرفتم دستمو یه تیر دیگه انداختم ولی این یکی گیر نکرد. دیکه داشت به من نگاه میکرد. مطمئن بودم سوزش پشتمو حس میکردم که با وجود اینکه به خاطر طناب ها نمیتونست حرکت کنه ولی نگاهش به سنگ پشت من بود و داشت عین آهن توی آتیش داغش میکرد. اون ردا های اضافیمو رو دور یه سنگ پیچیدمو پرتش کردم یه سمت. لعنتی توی هوا آتیش گرفت ولی تمرکز از روی پشت من ورداشته شد. از یه طرف دیگه سنگ بازم یه تیر دیگه زدم و این بار گیر کرد. بقیه طنابا پاره شده بودن و تمرکزش فقط سمت من بود. طناب وصل شده بهش رو انداختم پشت یکی از سنگا و رو به طرف مخالف شروع کردم به دویدن و کشیدنش. باعث شد هیولا به یه سمت دیگه کشیده بشه. همه جا آتیش گرفته بود. نسترن و محمد پشت ستون های سنگی قایم شده بودن. پشت مچ پاهام روی زمین سوزشو حس میکردم. توی یه جهنم سنگی گیر افتاده بودیم و تنها امیدمون ویکی بود که بتونه تمومش کنه. حداقل از جای بچه ها تا وقتی خودم میدویدم و قایم میشدم مطمئن بودم. همینطور که میرفتم طناب پاره شد و آزاد شدن انرژیش باعث شد محکم با صورت روی سنگ فرش های تیکه تیکه زمین قلعه بخورم. جلوی چشمام سیاهی میرفت. تنها چیزی که میفهمیدم این بود که اطرافم داره خنک میشه و خبری نیست
  13. به یه سکو اشاره میکرد. عجیب بود که ندیده بودمش. روش ۱۲ تا گوی شبیه به هم بود. و زیرش ۱۱ تا جای گوی. و یک ترازو. جلو رفتم و متوجه یه کاغذ پوستی شدم، خالی بود ولی همین که برش داشتم نوشته ها روش نقش بست. دستور کاغذ واضح بود. ۱۲ گوی داریم که یکیش متفاوته از نظر وزن. با سه بار مقایسه بین گوی ها با ترازو مشخص کنین گوش متفاوت کدومه. و گرنه در روبه روی شما باز نمیشه. داشتم به این فک میکردم که میتونیم برگردیم که یهو صدای عجیبی اومد و سنگ ها پشت سرمون ریزش کردن. فاجعه بود. راه برگشت با سنگهایی که ریخته بودن بسته شده بود. باید میفهمیدیم چجوری میشه با سه بار وزن کردن فهمید چجوری حل میشه. رفتم یه گوشه نشستم و شروع کردم به فکر کردن راجبش. یه تیکه چوب ورداشتم و شکل هاشونو روی خاک کشیدم. اول باید گوی ها رو به سه دسته چهار تایی تقسیم کنیم. ساده ترین تقسیم که کاربردی ام باشه همینه. حالا باید دو دسته رو با هم مقایسه کنیم. اینجوری میتونیم یه تعداد از گوی ها رو حذف کنیم. گوی ها رو جدا کردم و گذاشتمشون توی ترازو. دو دسته چهارتایی روی ترازو بود. دو تا دسته برابر نبودن. یه دسته سنگین تر و یکی سبکتر بود. رو به بچه ها برگشتم. به چهارتا گوی کناری اشاره کردم و گفتم: این چهار تا قطعا گوی های اصلی هستن. حالا باید با دو بار وزن کردن دیگه میفهمیدیم گوی مد نظر کدومه. دوباره نشستم. اگه مقایسه اول مساوی میبود خیلی راحت با دو بار مقایسه دیگه میشد فهمید که گوی کدومه. اما حالا به مشکل خورده بودیم. باید فک میکردم. دوباره نشستم. به شکل هایی که کشیده بودم خیره شدم و شروع کردم به مقایسه کردن گوی های باقیمونده. ۸ گوی که مشخص نبود که کدوم اصل نیس. مدت طولانی گذشته بود. نمیدونستم چقد ولی میدونستم همه خسته شدیم. بلند شدم. دیگه مغزم نمیکشید. هر چی این ۸ تا گوی رو بالا پایین میکردم درست نمیشد. نسترن گفت خوبه باز این ۴ تا رو مطمئنیم که تقلبی نیستن. خودش خیلیه. محمد خواست شروع کنه به مسخره کردنش که یهو مغزم به شکل مزخرفی شروع کرد به کار کردن. دقیقا همین بود. این ۴ تا قطعا درست بودن. باید از اینا کمک بگیریم. سریع رفتم سر نقاشیام. محاسبات و انجام دادم. همه چی درست بود. باید درست میبود. از جام بلند شدم و به بقیه گفتم که فهمیدم. همه با هیجان از جاشون بلند شدن و گفتن چجوری. باید از گوی های اون یکی استفاده کنیم. سریع بدون توضیح دو تا از گوی های دسته اول با اسم a و دو تا از گوی های دسته دوم با اسم b رو گذاشتم توی یه کفه ترازو و سه تا از گوی های دسته c که حتما اصلی بودن با یدونه از گوی های دسته b رو توی کفه دیگه گذاشتم. آروم دستمو از زیر ترازو کنار کشیدم تا مقایسه رو ببینیم. کفه اول سبک بود. با خوشحالی سمت بچه ها برگشتم. محمد گفت گند زدی؟؟ با خنده گفتم نههه. تموم شد. الان دو تا از گوی های b که توی کفه اوله رو مقایسه کنیم تمومه. همه با تعجب بهم خیره شدن و پرسیدن چجوری؟؟ ولی نمیخواستم با توضیح دادن قاطی کنم. گوی ها رو خاکی کردم و همون دو تا گوی از b که توی کفه اول بودن رو یکی توی کفه اول و یکی توی کفه دوم گذاشتم. وقت فهمیدن بود. کفه دوم سبک تر بود. این همون گوی بود. ورشداشتم و گذاشتمش کنار. به بقیه گفتم سریع بقیه گوی ها رو توی جای ۱۱ تا گوی قرار بدن...
  14. سنگ دنیا خودمونو آوردیم. گردنبند دور گردن هممون بود و با یه نگاه به سرسرا و بچه هایی که بعد این مدت طولانی تعداد زیادیشونو میشناختم و یاد آوری تک تک خاطرات توی مدرسه از کلاسا و بازیا و کوییدیچ و خوشحال ها و... گردنبند آماده پذیرش سنگ دنیای ما بود و بالاخره اتفاق افتاد و سنگ توی گردنبند قرار گرفت و برای چند ثانیه حس معلق بودن توی هوا بهم دست داد. اطرافم سیاه بود و بقیه رو نمیدیدم و انگار یهو دنیا به آخر رسیده بود. بعد چند ثانیه دیگه با زانو روی زمین افتادم. زانو ها و پایین شلوارم با نم زمین خیس شده بودم و سرماشو که با وزیدن باد بهش پیش میومد حس کردم. به اطرافم نگاه کردم. مثل اتاق تاریکی بود که چندین آباژور بزرگ توش باشه و نقطه نقطه تاریک و روشن باشه. سرمو بلند کردم و به اسمون خیره شدم. تاریکی مطلق... انگار بالای این زمین چیزی جز خلا نیست. دستم روی زمین کشیدم، زمینش طوری بود که انگار همین لحظه بارون اومده ولی تفاوتش این بود که خاکش گرم بود. وقتی بهش دست میزدی انگار لطیف ترین چیزی بود که توی این دنیا پیدا میشد. توش هیچ سنگی نبود و خاک نرم و گرم و خیس بود. از جام بلند شدم. با وجود خیس بودن خاک به خاطر گیاهای زیادی که روش بود باعث میشد گل به کف کفشا نچسبه. هوا رطوبت داشت و همین باعث میشد خاک به طور مداوم خیس باشه. انگار وسط یه جنگل استوایی بدون نور بودیم که با چراغ خواب روشن میشد. به اطرافم نگاه کردم نسترن و محمد یه طرف بودن.. با وسیله هایی که بهشون آویزون بود خنده دار شده بودن. تقسیم وسیله ها توی قلعه خیلی طول نکشیده بود و تونستیم راحت همه رو تقسیم کنیم. ویکی از بالاخره پیداش سد و اومد سمتمون. خب خب سالمین که؟ همه شون تایید کردن. وقت راه افتادن بود. اطرافمون 3 تا مسیر دیده میشد. سه راه اصلی که بین انبوه درختا و گیاها دیده میشد. خب از کدوم بریم؟؟ نسترن گفت تو سرگروهی دیگه تو بگو. به سه تا مسیر نگاه کردم. هیچ نشونه ای از اینکه نشون بدن در آخر به چی میرسن توشون نبود. نسیم خیلی ارومی میومد و منم مسیری که جهت مخالف اومدن اون نسیم بود رو انتخاب کردم و به راه افتادیم. یه لرزش عجیبی زیر پاهامون حس میشد. انگار یه چیزی زیر زمین حرکت میکرد. بقیه ام متوجهش شده بودن که یه ریشه از خاک بیرون زد و فهمیدیم لرزش برا چیه سلاحا دستتونه؟؟ خودم و ویکی چاقو داشتیم و محمد تبر دستش بود و نسترن ام تیرکمون. لابد قراره با این سه تا تیر معجزه کنم دیگهه؟؟ یا شایدم قراره تیر از اسمون نازل شه. یا مثلا از چوب درختا تیر بسازیم؟؟ یه لحظه ناخودآگاه وایسادم. نسترن گفتی از چوب درختا تیر بسازیم؟؟ مگه بلدی؟ ویکی ام با بیخیالی همیشگیش گفت عره من بلدم. همینجوری که میخکوب شده بودم به ویکی گفتم چجور چوبی لازم داری؟ اونم گفت چوبای باریک و محکم بهتریناشن. بعدش با چاقو اون قسمتاییش که صاف نیستو میتراشم و صاف میشه. آفرین آفرین. بعد نوکش چی؟؟ اونم با سنگای تیز و پوست چوب های نرم که میشه عین بند استفاده کرد ازشون. همینجوری که پوکر بودم ازش پرسیدم اینا رو از کجا یاد گرفتی تو بشر؟؟ دوباره با همون حالت بیخیالی گفت همیشه درست میکنم برا خودم محمد از اون جلو گفت نمیاااین؟؟؟ چرا چرا اومدیم. به محمد و ویکی گفتم هر جا چوب باریک و بلند روی درختا میبینین از تهش بشکنینش و بدین دست من و نسترن که از نورش ام استفاده کنیم برا پیدا کردن سنگ های تیز روی زمین.
  15. بعد از اینکه ازمون معما پرسیده شد و ما تقریبا دیر جواب دادیم، و نهایتا یه دنیای سخت رو بالاجبار انتخاب کردیم، وقت ورداشتن وسایل رسید. به سمت بچه های گروه برگشتم و لیست وسایل رو نوشتم و گذاشتم جلوی دستمون. هر کدوم با توجه به نیازایی که به ذهنش میرسید ایده میداد. به جای خیلی وسایل فکر کردیم و جایگزین پیدا کردیم و بالاخره یه لیست با کمترین تعداد از وسایلی که میتونیم نوشتیم و من کاغذ پوستیو توی دستم گرفتم و به سمت میز که وسایل اونجا بود رفتم. وسایل: معجون چشم گربه جعبه کمک های اولیه ساعت قمقمه تبر ردا کبریت چاقو طناب قلاب بیلچه تیرکمون همه رو دونه دونه از توی وسایل جدا کردم و روی میز گذاشتم و به چهره ماریا و دنیا و الناز خیره شدم که داشتن حساب میکردن. ماریا: سجاد، گفتیم که، فقط ۵۰ واحد.۱۰ واحد اضافه دارین. باید تیروکمون رو حذف کنین. میدونستم که به همه نیاز داریم و حتی کم شدن یه چوب کبریت ام برامون مشکل ساز میشه ولی چاره ای نبود. با سرم تایید کردم. موقع برگشتن یه لحظه یه فکری به ذهنم رسید. برگشتم سمت ماریا و بسته ای که توش تبر ها بود رو پاره کردم و از توش یکی رو دراوردم. اساتید به هم خیره شدن و ماریا خواست مخالفت که ورجیل از اون پشت گفت این ایده باید جواب بده. اگه هر وسیله ای یه مقدار واحد داره باید با کم شدنش واحد ام کم بشه. ماریا ام گفت: بر فرض که این درست باشه. هنوزم ۷ واحد اضافی دارین. اونو چیکار میکنین؟ منم سریع رفتم سمت بسته تیر ها و هفت تا تیر رو دراوردم. این تیر ها ام به کارمون میاد. بهتر از هیچیه. حتی سه تا. اساتید بهم خیره شدن و برامون آرزوی موفقیت کردند. معجون چشم گربه جعبه کمک های اولیه ساعت قمقمه تبر(نصف بسته) ردا کبریت چاقو طناب قلاب بیلچه تیرکمون (۳ تا تیر)
×