رفتن به مطلب

ghasem

ریونکلا
  • تعداد ارسال ها

    50
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good

درباره ghasem

  • درجه
    ریونکلا
  • تاریخ تولد 28 مرداد 1378

این جادوگر کیه ؟

  • درباره ی من
    هيچي ديگه يه خورده زيادي
    يه خورده تكراري
    همشم تنهايي
  • محل زندگی
    همه جا (هرجا )
  • علایق
    فوتبال فوتبال فوتبال
  • شغل
    برق کار هستم :)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

258 بازدید کننده نمایه
  1. اریخ گیاه شناسی از اولین اقدامات مربوط به گیاه‌شناسی که در حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد نوشته شده دو رساله بزرگ توسط تئوفراستوس (فیلسوف یونانی) دیده می‌شود: دربارهٔ تاریخچه گیاهان (Historia Plantarum) و دربارهٔ اهداف گیاهان. این دو کتاب روی هم بیشترین تأثیر را در دوران باستان و قرون وسطی در علم گیاه‌شناسی داشته‌اند. Dioscorides نویسنده رومی شواهد مهمی مبنی بر دانش یونانیان و رومیان دربارهٔ گیاهان دارویی ارائه می‌دهد. رابرت هوک در سال ۱۶۶۵ با استفاده از یک میکروسکوپ ابتدایی، سلول را در چوب پنبه و اندک زمانی بعد در بافت گیاه زنده کشف کرد. او با نگاه به یک برش باریکی از چوب پنبه نوشت: من توانستم تعداد بسیار زیادی منفذ و سوراخ در آن مشاهده کنم که بیشتر شبیه کندوی عسل هستند. این روزنه‌ها یا سلولها عمق زیادی نداشتند اما تعداد بسیار زیادی جعبه کوچک محسوب می‌شوند. (Leonhart Fuchs) نویسنده آلمانی، (Conrad Gessner) نویسنده سوئیسی و (Nicholas Culpeper) و (John Gerard) نویسندگان انگلیسی یک کتاب گیاهی منتشر کردند که اطلاعاتی را دربارهٔ گیاهان داروئی ارائه می‌کرد.
  2. ستاره شش پر به هیچ عنوان هیچ ربطی به دین یهود ندارد این نماد برای اولین بار در قرن ۷ وارد دین یهودیت شده است. (حتی در همین قرن ۲۱ هم یهودیانی در سراسر دنیا وجود دارند که ستاره شش پر را نماد دینشان قبول ندارند). در واقع شمعدانه هفت شاخه یهود نماد این دین است. تاریخچه این ستاره به مصر باستان بر می گردد که معتقد هستند اولین بار توسط یبوسان ها مورد استفاده قرار می گرفت. یبوسان ها پادشاهی داشتند بنام سالم که می گفتند این ستاره متعلق به اور سالم(شهر در زبان سومری می شود اور) که بعد ها بدلیل تغییر تلفظ و لهجه به اورسلیم و بعد به اورشلیم تغییر کرد. این مثلث از ۶ ضلع ، ۶ راس و ۶ مثلث کوچک تشکیل شده است. یکی از دلایلی که ۶۶۶ برای فرقه های شیطان پرستی مقدس می باشد همین است. (عدد ۶۶۶ معروف است به عدد شیطان و گاه خودشان از شماره تلفن شیطان نیز از آن یاد می کنند.) آن ها معتقدند خدایی وجود ندارد و این خود طبیعت است که همه چیز را به وجود آورده. مثلث رو به بالا (آبی) نماد استحکام ،قدرت و مرد و مثلث رو به پایین(قرمز) نماد تواضن (نماد شکل رحم زن نیز هست) ، فروتنی و نماد زن است. از دیدگاه آن ها خداوند در به وجود آوردن طبیعت هیچ نقشی ندارد. آسمان(آبی) و زمین(قرمز)، سرما(آبی)و گرما(قرمز) ، مرد(آبی) و زن(قرمز) با هم درآمیخته اند و طبیعت شکل گرفت است. و اما نکته آخر در مورد ستاره نحس شش پر (بهتر هست بگیم ستاره نحس صهیونیسم) بعد از اینکه حضرت ابراهیم(ع) از آزمون زبح حضرت اسماعیل(ع) سربلند خارج شد خداوند به حضرت ابراهیم(ع) فرمود مبارک باشد بر تو که امام شدی ، حضرت ابراهیم(ع) با خوشحالی به خداوند عرض کرد از ذریه من به پسران و نسل من هم خواهد رسید؟ خداوند عرض کرد نه همه ی پسرانت فقط اسماعیل(ع) و فرزندانش که ۱۲ امام از آن متولد خواهد شد. و فرزندان اسماعیل (ع) از رود نیل تا فرات را خواهند گرفت. همانطور که می دانیم وعده خداوند حق است و از مصر تا عراق همه فرزندان اسماعیل(ع) و مسلمان هستند. حضرت محمد(ص) از نسل حضرت اسماعیل(ع) و حضرت موسی(ع) از نسل اسحاق(ع) می باشند. ولی صهیونیسم و فراماسونر ها معتقد هستند که اون ها از نسل اسماعیل(ع) هستند. و از رود نیل تا فرات هم متعلق به آن هاست. حال اگر خوب به پرچم رژیم صهیونیسمی دقت کنید می بینید که یک نوار آبی رنگ در بالا که رود نیل و یک نوار آبی رنگ در پایین که نشان دهنده رود فرات است ، می باشد. در وسط پرچم نیز ستاره نحس صهیونیسم قرار دارد یعنی از رود نیل تا رود فرات متعلق به ما است. و این که وقتی این که کدوم اعضا کجای ستاره پنج پر قرار میگیره خیلی روی جادومون تاثیر داره و کمکون میکنه تو درمان و جنگ ها و همینطور این قضیه به استفاده صحیح از جادو و اسیب نرسوندن به دیگران و اینکه از جادو برای نفع شخصی استفاده نکنیم و از جادو برای صلح استفاده کنیم کمک میکنه
  3. سلام یه ماگل اگه این کارو کنه و سعی در ساختن معجون داشته باشن نه تنها هیچ کاربردی نداره بلکه دچار اسیب دیده گی های گوناگونی میشن مجون سازی به درد خیلی کارا مثلا استفاره تو درمان و اینکه زخم هایی که با استفاده از جادو ایجاد شده رو نمیشه با دارو های ماگلی درمان کرد پس نیاز به معجون خودشو داره و اینکه در بعضی مواقع معجون برای استفاده در جنگ ها به درد میخوره برای جایی که نیاز به مخفی شدن یا نیاز به تغیر چیزی هست
  4. سلام این ورد من فک میکنم جادوی سفید نیست چون این اختیار رو از طرف مقابل برای حرف زدن میگیره و یه جور شکنجه هم میشه بهش گفت به خاطر همین این ورد یه جوریه که اونی که استفاده میکنه فقط به خاطر راحتیه خودش استفاده میکنه و اینجوری اگه باشه سیاه محسوب میشه اما اما اگه یه جایی در مقابل یه کسی که بخواد به کسانی آسیب برسونه اگه از این ورد در مقابلش برای سرکوب کردن اون فرد و در امان نگه داشتن بقیه باشه نمیشه ازش به عنوان جادوی سیاه نام برد این قانون خوبه چون نمیزاره هر کسی که تا یه ذره جو بگیرتش بخواد به قدرت برسه و خودشو بالتر بدونه و برای رسیدن بهش هر کاری بکنه ور از جادو برا خودش استفاده کنه و به بقیه فک نکنه وهر جا که خواست اسیب برسونه پس این قانون نمیزاره این اتفاق بیوفته و جلوی این گونه افرادو میگیره
  5. دييينگ ديييينگ اهههه عجب غلطي کردم ساعت گذاشتم اه دوباره رفتم زير پتو ولي نه ديگه خوابم نميرفت بلند شدم رفتم يه ابي زدم تو صورتم رفتم پايين ديدم کسي نيست مامان؟ بابا؟ عه پس کجان امروز که جمعس (ياد روز مضخرفي قرار بود داشته باشم افتادم و زير لب غر زدم که لعنت به جمعه ها) پس اينا کجان امروز که تعطيله بايد خونه باشن تلفن رو برداشتم زنگ زدم اما کسي جواب نداد از خونه رفتم بيرون تو خيابون کسي نبود تعجب کردم هييييچ صدايي نبود یه دفه صدای اشنایی شنیدم قاسم قاسم برگشتم سمت صدا اون انا و الن و چیف بودن کلی خوشحال شدم از دیدنشون ولی اونا اینجا چیکار میکردن الن:چه جای عجیبی انا: ما نمیدونیم چرا اینجاییم چیف :یه هو چی شده داشتم عصبي ميشدم صداي يه ماشين رو شنيدم حس پوچي کردم حس نيستي ماشينو ديدم که ته خيابون وايساده بود خيلي ماشينه آشنا بود رفتم سمتش نميدونم چرا رفتم ولي حس ميکردم کسي غير اون اينجا نيست نزديک تر که به ماشين ميشدم ترس بيشتر به دلم ميوفتاد بچه ها هم با من میومدن نزديک و نزديک تر تا اينکه به ماشين رسيدم و از دیدن کسي که تو ماشين بود تقريبا سکته کردم اره خودش بود اون علي بود اون با سرعت به سمت من اومد با ماشين زد به من بي حال رو زمين افتادم و ناله ميزدم بچه ها رفتن سمتش که درگیر بشن باهاش ولی اون ناباورانه اونا رو با شلیک گلوله کشت علي اومد بالاسرم :سلام اشغال اره درست حدس ميزني امروز نوبت توعه حتي نه امروز بلکه هر روز من که کلا داشتم از حال میرفتم و باورم نمیشد از کشته شدن بچه ها فقط ناله کردم -علي چي ميگي تو کجا بودي علي اشتبا ميکني من فقط به خاطر خودت اون کارو کردم +اره عوضي منم به خاطر خودت و البته خودم نابودت ميکنم قبل از ضربه علي با شليک گلوله همه گذشته تلخم با اون جلو چشمم اومد روزي که باعث خودکشي عشق علي شدم روزي که نفرت بين معرفت و دوستي رو بين ما رو گرفت روزي که من ناخواسته مورد قضاوت قرار گرفتم روزي که نبايد اون اتفاقا ميوفتاد اون روزي که من فهميدم داره به علي خيانت ميشه نه يه خيانت ساده بلکه ته اون ماجرا به مرگ علي تموم ميشد و من فقط ميخواستم از اون مخمصه نجاتش بدم اما علي رفت اون روز رفت و به من گفت مطمعن باش نميبخشمت اما ميرم چون ميدونم اگه بمونم نميتونم زنده ببينمت حالا برگشته بود براي تصفيه حساب دييييينگ دييينگ اهههه عجب(با ياداوري اتفاقات حراسون شدم و يه هو به هم ريختم ) پاشدم و سريع از خونه رفتم بيرون بازم بچه هارو دیدم بدون حرف فقط گفتم سوار ماشین بشن و شروع به رفتن کردم به سمت بيرون شهر با سرعت زيادي ميرفتم که يه ماشين ديگه با سرعت زد به من چپ کرده بودم و ميخواستم از ماشين بيام بيرون که علي اومد بالاسرم رو دو زانو نشست:اره اگه سعي کني فرار کنيو يکم کارمو سخت کني برا منم لذت بخش تره کشتنک عوضي اشغال اره کثافت تو تو افکار مني زنداني شدي ميدوني چيه؟ قراره يه کم اذيت شي قراره منو تو تو يه دنيا تنهاي تنها با هم تصفيه حساب کنيم -علي اشتبا ميکني تو اون موقع هم نذاشتي توضيح بدم علي علي و اون فقط فندکشو سمت ماشين پرت کرد تا بووووم ... و منی که باید هر روز به دست کسی که یه روزی بهترین رفیقم بود کشته میشدم و نفرت رو توی چشماش میدیدم جلوی چشمام مرگ دوستامو میدیدمو هر روز نابود میشدم تنهای تنها دیییینگ دییینگ
  6. دييينگ ديييينگ اهههه عجب غلطي کردم ساعت گذاشتم اه دوباره رفتم زير پتو ولي نه ديگه خوابم نميرفت بلند شدم رفتم يه ابي زدم تو صورتم رفتم پايين ديدم کسي نيست مامان؟ بابا؟ عه پس کجان امروز که جمعس (ياد روز مضخرفي قرار بود داشته باشم افتادم و زير لب غر زدم که لعنت به جمعه ها) پس اينا کجان امروز که تعطيله بايد خونه باشن تلفن رو برداشتم زنگ زدم اما کسي جواب نداد از خونه رفتم بيرون تو خيابون کسي نبود تعجب کردم هييييچ صدايي نبود یه دفه صدای اشنایی شنیدم قاسم قاسم برگشتم سمت صدا اون انا و الن و چیف بودن کلی خوشحال شدم از دیدنشون ولی اونا اینجا چیکار میکردن الن:چه جای عجیبی انا: ما نمیدونیم چرا اینجاییم چیف :یه هو چی شده داشتم عصبي ميشدم صداي يه ماشين رو شنيدم حس پوچي کردم حس نيستي ماشينو ديدم که ته خيابون وايساده بود خيلي ماشينه آشنا بود رفتم سمتش نميدونم چرا رفتم ولي حس ميکردم کسي غير اون اينجا نيست نزديک تر که به ماشين ميشدم ترس بيشتر به دلم ميوفتاد بچه ها هم با من میومدن نزديک و نزديک تر تا اينکه به ماشين رسيدم و از دیدن کسي که تو ماشين بود تقريبا سکته کردم اره خودش بود اون علي بود اون با سرعت به سمت من اومد با ماشين زد به من بي حال رو زمين افتادم و ناله ميزدم بچه ها رفتن سمتش که درگیر بشن باهاش ولی اون ناباورانه اونا رو با شلیک گلوله کشت علي اومد بالاسرم :سلام اشغال اره درست حدس ميزني امروز نوبت توعه حتي نه امروز بلکه هر روز من که کلا داشتم از حال میرفتم و باورم نمیشد از کشته شدن بچه ها فقط ناله کردم -علي چي ميگي تو کجا بودي علي اشتبا ميکني من فقط به خاطر خودت اون کارو کردم +اره عوضي منم به خاطر خودت و البته خودم نابودت ميکنم قبل از ضربه علي با شليک گلوله همه گذشته تلخم با اون جلو چشمم اومد روزي که باعث خودکشي عشق علي شدم روزي که نفرت بين معرفت و دوستي رو بين ما رو گرفت روزي که من ناخواسته مورد قضاوت قرار گرفتم روزي که نبايد اون اتفاقا ميوفتاد اون روزي که من فهميدم داره به علي خيانت ميشه نه يه خيانت ساده بلکه ته اون ماجرا به مرگ علي تموم ميشد و من فقط ميخواستم از اون مخمصه نجاتش بدم اما علي رفت اون روز رفت و به من گفت مطمعن باش نميبخشمت اما ميرم چون ميدونم اگه بمونم نميتونم زنده ببينمت حالا برگشته بود براي تصفيه حساب دييييينگ دييينگ اهههه عجب(با ياداوري اتفاقات حراسون شدم و يه هو به هم ريختم ) پاشدم و سريع از خونه رفتم بيرون بازم بچه هارو دیدم بدون حرف فقط گفتم سوار ماشین بشن و شروع به رفتن کردم به سمت بيرون شهر با سرعت زيادي ميرفتم که يه ماشين ديگه با سرعت زد به من چپ کرده بودم و ميخواستم از ماشين بيام بيرون که علي اومد بالاسرم رو دو زانو نشست:اره اگه سعي کني فرار کنيو يکم کارمو سخت کني برا منم لذت بخش تره کشتنک عوضي اشغال اره کثافت تو تو افکار مني زنداني شدي ميدوني چيه؟ قراره يه کم اذيت شي قراره منو تو تو يه دنيا تنهاي تنها با هم تصفيه حساب کنيم -علي اشتبا ميکني تو اون موقع هم نذاشتي توضيح بدم علي علي و اون فقط فندکشو سمت ماشين پرت کرد تا بووووم ... و منی که باید هر روز به دست کسی که یه روزی بهترین رفیقم بود کشته میشدم و نفرت رو توی چشماش میدیدم جلوی چشمام مرگ دوستامو میدیدمو هر روز نابود میشدم تنهای تنها دیییینگ دییینگ
  7. رول سوم ٤ ساعت از روزگذشته بود و به يه دهكده زيبا رسيديم یه دنیای رنگی رنگی با كلي اتفاقات ترسناک یه تضاد درست و حسابی کم کم متوجه شدم مردم اینجا عادی نیستن اولش یکم حساس شدم که اگه حمله کردن بتونیم کاری بکنیم ولی همچین اتفاقی نیوفتاد آنا:فک کنم ازمون ترسیدن الن:نه به نظر اینجوری نیست من:ولی خیلی عجیبن چیف : اره اینطوره بیاین بی سر وصدا رد شیم تا اتفاق بدی نیوفتاده من دیگه جونی تو تنم نمونده آنا:اما حس میکنم بتونیم یه معامله باهاشون انجام بدیم الن : اره فکر خوبیه به نظر منطقی میان چیف : چی میگین شما ها چیکار میخواین بکنین مگه دیوانه این بیاین بریم بابا عه من: راس میگه ما که هیچی نداریم این کار خیلی خطرناکه آنا:اهههه چرا اینجورین شما ها عه الن:باید ریسک کنیم اونا وسایلی دارین که ما احتیاج داریم من:باشه پس بهتره خیلی عجولانه رفتار نکنیم آنا : اقاااا هی اقا اون یاره فقط یه نیگا کرد و بدونه توجه رفت تو خونش چیف:اوووم فک نکنم همکاری کنن من:ولی چرا اینجورین الن:بزار برم دم این خونه الن در خونه که چوبی بود رو زد یه پنجره کوچیک که اندازه یه نلبکی بود باز شد -:چی میخواین؟ الن:میشه باهاتون صحبت کنیم -:سریع تر از اینجا برین به نفعتون نیست ها الن:ولی اگه به حرف های ما گوش کنی مطمعن باش ضرر نمیکنی -:بیاین تو ببینم چی میخواین در باز شد و رفتیم تو کلبه کوچیکی بود یه گوشه شومینه روشن بود و چوبا داشتن میسوختن دو تبر هم به دیوار تکیه داده شده بودن که عجیب چشمم اونارو گرفت سر یه میز چوبی نشستیم هوا از بیرون گرم تر بود -: سریع تر بگین ببینم آنا :ما غذا و اب احتیاج داریم با کمی سلاح برا محافظت از خودمون یارو یه دفه زد زیر خنده بعد اینکه خنده هاش کامل تموم شد گفت:شما اصن از کجا دارین میاین کی هستین کجا میخواین برین ؟ چیف:ببین اقا ما اومدیم اینجا دنبال چیزی که اگه پیداش نکنیم مردممون نابود میشن الانم برای ادامه مسیرمون و زنده بودم به اب و غذا احتیاج داریم میتونی کمکون کنی؟ اون مرد رو به الن گفت:خب اگه من بهتون کمک کنم چه سودی میبرم به نظرت؟ من:تو از چی خوشت میاد؟ -:فک نکنم بدونی ولی مردم اینجا عاشق طلان آنا: خب اگه ما بتونیم به تو طلا بدیم میتونی کمکمون کنی؟ -:بعد از گرفتن طلا دربارش فک میکنم آنا دستشو برد سمت گردنبندش و اون سنگ و ازش خارج کرد و گزاشتش رو میز -:اوهوم حالا شد الان میتونین غذا ببرین با خودتون من: اون تبرا رو هم میخوایم -: سردیت نشه الن : ولی ما احتیاج داریم -:منم به اون انگشتر نیاز دارم و اشارشو به سمت دست من که رو میز بود کرد این انگشتر مال پدرم بود و خیلی دوستش داشتم ولی چاره ای نبود پس به اون مرد دادمش تبرا رو برداشتیم و یکی من و یکی هم چیف گرفتیم گزاشتیم تو کولمون الن:ما یه چند ساعت هم اگه بشه همینجا میخوابیم -: بله حتما استفاده کنین معلوم بود کلی ذوق کرده بود معامله خوبی بود به نظرم بعد از هفت ساعت خوابیدن دوباره راه افتادیم یه 6 ساعتی رفتیم تا به دروازه دهکده رسیدیم یه نفر بالای دروازه بود یه نفرم پایینیش ولی به نظر خطرناک نبودن بدون توجه به اونا از دروازه رد شدیم که یه دفه یه نفر جلومون ظاهر شد آنا : یا امام حسین چیف: یا خدا این چیه کلی ترسیده بودیم که طرف شروع کرد حرف زدن یکم از پلیدی و بدی گفت اخرشم یه گوی داد دستم گفت این میتونه به تنها یک سوالتون پاسخ درست بده و دوباره غیب شد آنا :بریم
  8. عه این چیه ؟ آنا : هیچی برو فردا حرف میزنیم ناخواسته حرفاشونو شنیدم کلی حساس شدم که بفهمم انا چی داره که ما ازش بی خبریم بیخیال شدم و به خواب رفتم بلکه این خستگی از تنم بره بیرون لامصب این تنه درختا هم که اینقد بالا پایینی داره نمیشه راحت خوابید دلم واسه تختم تنگ شده بود چشمام داشت بسته که یه لحظه الن رو دیدم که داشت میرفت بیرون از پناه گاهی که توش بودیم خیلی مشکوک شدم تصمیم گرفتم برم دنبالش چیف که خواااابه خواب بود انا هم که داشت نگهبانی میداد فقط حواسش به روبه رو بود الن داشت خیلی خونسرد همینجوری میرفت انگار اینجا رو مثل کف دستش بلده یکم سرعتش کمتر شد تا این که یه جا وایساد انگار که منتظر کسی یا اتفاقی بود میخواستم برم صداش کنم که یه دفه یه چیز محکم خورد تو سرم (اااااخ) بیدار که شدم احساس کردم دارم تکون میخورم یکم که هوشیار شدم دیدم تو یه گاریم (لعنتی )الن داشت منو با گاری میبرد جنگل هم که تاریک بود عجیب هیچ صداییم نمیود -چیشده کجا داریم میریم +بیدار شدی شازده -چشمامو که میبینی بازه حالا حرف بزن کجا داریم میریم +اگه از چشمای بازت استفاده کنی میبینی داریم میریم سمت اردوگاه -تو کجا داشتی میرفتی اصن؟ من چی خورد تو سرم الن هوی بگو ببینم چیشده خیلی مشکوکی +اروم تر اروم تر عه هی هر چی میخواد میگه من چمیدونم تو چت شده صدا دادت در اومد برگشتم دیدم بیهوش افتادی -کجا میخواستی بری ؟ +دنبال آب -داری دروغ میگی الن گاری رو ول کرد و شروع کرد به رفتن منم اومدم پایین و خودمو بهش رسوندم -اهان اونوقت آبت کو +پیدا نکردم لعنتی چقد خونسرد بود -چقد خواب بودم ؟ +هفت ساعت -هفتتتت ساعت لعنتی هفت ساعت من خواب بودم تو داشتی چیکار میکردی تا این موقع که هنوز برنگشتیم +دیگه داری شورشو در میاری اون هیکل به اون گندگیتو باید میکشیدما -ولی +ساکت شو دیگه رسیدیم آنا : کجاااااااا بودین تا این موقع الن:پی گشت زنی برای پیدا کردن غذا و اب چیف : بچه ها بهتره راه بیوفتیم من حس خوبی به اینجا نداریم -اره پاشید بریم (هنوز تو فکر بودم مطمعنم الن یه کلکی داره میزنه داره یه کارایی یواشکی میکنه ) از پیاده روی بدم میومد خیلی خستم میکرد تو راه چیف و انا هنوز درگیر مساعل گردنبند انا بودم منم که اینقد تو فکر کارای الن بودم اونو کلا فراموش کرده بودم الن ساکت قدم برمیداشت که منو بیشتر حرص میداد این خونسردیش کم کم پوشش جنگل تیره تر شد همه چی رنگ پریده بود انگار زندگی اونجا جریان نداشت همه چی مرده بود (بازم گردنبندم داغ شد مطمعنم شدم که به یه خطری داریم نزدیک میشیم ) به بچه ها هشدار دارم الن :چیزی نیست نترسین من:چیزی نیست؟ تو از کجا مطمعنی مگه تو پیشبینی میکنی؟ الن:اینقد با من بحث نکن انا :جفتتون خفه شین حال چیف خوب نیست من:چیف چته چیشدی ؟ چیف: هیچی نیست یکم زخمم سر باز کرده رفتم زیر بغلشو گرفتم و دوباره راه افتادیم تا از منطقه جهنمی بریم بیرون الن:بیاید سمت راست انا : مطمعنی من : نه نمیدونه بیاید اینوری الن دندوناشو فشار داد و از بینشون گفت : بیاید اینوری میگم این راه درستمونه دیگه چیزی نگفتمو رفتیم آنا یواش به من گفت : چیزی شده مشکلی هست - هیچی بریم ولی هی چیزی بود من احساس میکردم الن مارو تو دردسر میندازه که کم کم احساسمم داشت قوی تر میشد ...
  9. ... تاريكي تاريكي چشمام جز تاريكي چيزي نميديد ، هر چقدر دور خودم ميچرخيدم هيچي نبود انگار چشمام بسته بود انگار داشتم خواب ميديدم تازه بقيه بچه هارو ديدم كه تو يه دشت پهناور بوديم داشت يادم ميومد : بعد از كشتن افسون گر و صداي جيغ انا كه گفت چيف كه هنوز تو گوشمه با كلي سختي شروع به ادامه راه كرديم هوا گرم هم بود فك كنم نزديك ١٩ يا ٢٠ ساعت از روز گذشته بود گفتم : بهتره چند ساعت استراحت كنيم قبول كردن الن اومد كنارم نشست + تو فكري -الن من نميخوام كسي اسيب ببينه اگه برا كسي اتفاقي بيوفته نابود ميشم +اونا حالشون خوب ميشه الانم برو استراحت كن من نگهباني ميدم -باشه حواست باشه بيشتر از ٧ساعت نخوابيم بعد از استراحت دوباره راه افتاديم كم كم پوشش جنگل از بين رفت همه چي تيره شد چيف: چرا اينجوري شد بچه ها ؟ -من فك ميكنم كه .... اره همينجوري شده بود همون موقع هممون به خواب رفتيم به دور و ورم نيگا كردم بقيه هم تو خواب بودن ، پس چرا من بيدار بودم چرا من خوابم نبرده بود پا شدم رفتم بالاسر بچه ها هيچكدوم بيدار نشدن نميدونستم چيكار كنم خيلي ترسيده بودم اون لحظه نابود شدم دوستام از بين رفتن نه اينجوري نيست با تمام وجودم فرياد زدم -ديدي ؟ تو نتونستي از دوستات مراقبت كني +تو كي هستي كجايي ؟ -من كسيم كه قراره به عنوان اخرين نفر صداشو بشنوي (لامصب خيليم بد ميخنديد مو به تن ادم سيخ ميشد ) -با دوستام چيكار كردي؟ +اونا به سزاي عملشون رسيدن نبايد به اينجا ميومدين -ولي چرا هنوز من زنده ام +اين انتخاب توعه -يعني چي؟ +تو انتخاب ميكني كه خودت زنده بموني يا دوستات ( بازم اون خنده ) خدايا اين داره چي ميگه من بايد چيكار كنم ، اينارو داشتم با خودم ميگفتم ، احساس پوچي ميكردم احساس ميكردم هيچي نيستم اره اون راست ميگفت من نتونستم ازشون محافظت كنم رو دو زانو افتادم من خيلي ضعيف بودم كه اينجوري شد از خودم بدم اومده بود -خب انتخابتو كردي ؟ +لعنتيييي خفه شووو خفه شوووو بازم صداي خنده اما اينبار بلند تر اما اينبار انگار داشت صداش تو مخم ميرفت دستمو گذاشتم رو سرم اسمونو نگاه كردم عه من خورشيدو كنار ماه ديدم اين نميتونه واقعي باشه اره اره اين درست نيست من تو رويام دارم رويا ميبينم اره الان فهميدم ما همه به خواب رفتيم +من ديگه بيشتر نميتونم منتظر بمونم يا بگو يا همتونو به درك ميفرستم يه دفه يه نفر كه به شبح بيشتر ميخورد نزديكم شد -تو هيچكاري نميتوني بكني + اون تويي كه نميتونه كاري بكنه و دوستاشو رها كرد تا اين بلا سرشون بياد بالاخره ديدمش بايد باهاش روبه رو ميشدم اون منو اورده به رويايي كه خودم ازش ميترسيدم اره برا مقابله باهاش برعكسش باشم -شايد تو راست بگي من اونارو رها كردم واي تو هيچوقت معناي دوستيو نميفهمي چون نميتوني دوستي داشته باشه ، تو يه ادم رزل و بي خودي كه هيچي نيستي براي من دوستام از همه مهم ترن و هيچوقت ولشون نميكنم و هميشه به فكرشونم من حتي مطمعنم كه اونام هميشه به فكر منن +نههه اينجوووري نيست اونا نسبت به تو وفادار نيستن داشت نزديك من ميشد ترسيده بودم ولي بازم با تموم انرژيم فرياد زدم -تو چون هيچوقت دوستي نداشتي اينو نميفهمي تو دوستيو نميفهمي تو يه موجود تك و تنها يي تو تاريكي اسيري ، من مطمعنم كه ما دوستاي وفاداري برا هم هستيم به خاطر همين تو هيچ كاري نميتوني بكني يه دفه با سرعت اومد و از من رد شد همه چي مث قبلش شد بچه هارو ديدم كه يكي بيدار ميشدن ...
  10. مهاجم هافل توپي كه ميخواستم بدم به رسا رو گرفته بود ... ورجيل سوت پايان راند دو رو زد ... مغذم داشت منفجر ميشد ... داشتم از عصبانيت ميتركيدم ... اينقد عصباني بودم فقط با جاروم به سمت رختكن رفتم ... رفتم تو و جاروم رو پرت كردم يه گوشه نشستم رو زمين پاهامو دراز كردم و سرمو تكيه دادم به ديوار چشمامو بستم و اينقد عصباني بودم كه تو ذهن خودم مهاجم هافل رو به فجيع ترين حالات ممكن براي چند بار ميكشتم... راند سه رو ترجيح دادم تو بازي نباشم كامل روحيمو باخته بودم دوس نداشتم ديگه بازي كنم از بيرون صر و صداي بچه ها ميومد معلوم بود راند سه شروع شده و بچه ها دارن دفاع ميكنن همين موقع ها بود يه بلاجر خورد به ديوار پشتيه رختكن با خودم گفتم اينم شانسه منه ديگه بعد چند ديقه كلي سر و صدا بلند شد معلوم بود يا هافل گل زده يا نگار توپ رو گرفته كه صدا بلند شده صداي سوت ورجيل رو شنيدم فهميدم راند سه تموم شد ولي بازم دل و رمق اينكه برم برا بازي رو نداشتم تو همين فكرا بودم كه نگار اومد تو رختكن يكم نيگام كرد بعدش گفت : جم كن خودتو انگار چيشده حالا ، پاشو پاشو كه نذاشتم گل بزنن الان ديگه نوبت توعه پاشو برو تو زمين و به همه ثابت كن كه ميتوني . من يكم ديگه با خودم كلنجار رفتم و تصميم گرفتم كه ادامه بدم رفتم تو زمين ( اخ اخ چقد گرمه ) جوري گرمه اگه يه ليوان آب بزاري اينجا در عرض ٢٥ ثانيه تبخير ميشه به سمت نگار نيگاه كردم كه با يه چشمك كلي روحيه بهم داد ورجيل سوت رو زد با خودم گفتم من ميتونم و بازيو شروع كردم توپ دست رسا بود منم سريع به سمت دروازه هافل حركت كردم كه بتونم توپ رو بگيرم و شوت بزنم رسا داشت به حركتش ادامه ميداد و يه دفه خيلي سريع به من پاس داد توپ اومد توي دستام اره توپ مال من بود حالا وقتشه حركت كردم سمت دروازه هافل الان موقع شوت زدن بود بلند شدم و با پاهام رو جاروم وايسادم با تمام قدرتم توپ رو فرستادم سمت حلقه سمت راستي و منتظر بودم يس يس توپ خورد به حلقه و رفت تو گل حالا من خوشحال ترين آدمه توي هاگ بودم ( شوت سرخگون)
  11. شما ميگين اصلا تو هاگ نيست بعدش ميگين همه دانش اموزا دارن نميشه كه يه جاي كار ميلنگه
  12. تولدت كيه كپتان؟ ()
  13. اخ اخ چه گله بدي خورديم انگار هممون وايساديم يه گوشه تا مهاجم هافل بره گل بزنه ، اينارو داشتم با خودم ميگفتمو به بازيكناي هافل كه خوشحالي ميكردن نگاه ميكردم بعدش يه نگا به تماشاچيامون انداختم ديدم اونا هم با چشم هاي نگران دارن ما رو نيگا ميكنن خودمو سرزنش ميكردم كه چرا كذاشتيم اينقد راحت گل بزنن بچه ها همه روحيه بدي داشتن بعد از اون باخت و حالا هم اين گل زود هنگام كامل مارو بهم ريخته بود اما اين رسا بود كه داشت تمام تلاششو ميكرد تا بچه ها به بازي برگردنو روحيشونو حفظ كنن رسا يه سخنراني كوتاه تو همون زمان كم برامون كرد تا روحيمون برگرده بازيكناي هافل اماده بازي بودن ولي رسا داشت باهامون حرف ميزد كه تازه اوله بازيه و وقت كافي براي جبران داريم پس اصلا ناراحت نباشينو تمام انژيتونو بزارين كه داور با چند تا سوت پشت سر هم به ما فهموند كه وقت شروع راند بعديه رسا كه توپ دستش بود به سمت من اومدو توپ رو انداخت تو بغل منو گفت تو بازيو شروع كنو به من پاس بده تمام تمركز و قدرتتو بزار رو اين توپ كه پاست به من برسه تا بتونيم گل بزنيم منم به نشانه باشه سرمو تكون دادم الان واقعا ديگه اين گرما داشت اذيتم ميكرد منم براي اخرين بار قبل از سوت داور يه نيگا به پشتم انداختم تا ببينم وضعيت بچه ها چجوره كه ديدم همه بعد از صحبت هاي كپتان ( رسا) روحيشون برگشته و اماده بازي هستن داور سوت شروع بازيو زد و بلافاصله مهاجم هاي هافل به سمت من اومدن منم يكم به سمت عقب رفتم تا بيشتر مهاجماشونو بكشم سمت خودم تا رسا فضاي بيشتر و آزاد تري برا شوت پيدا كنه با خودم گفتم الان وقتشه و چشمامو براي يه لحظه بستم تا همه صداهاي اضافي تو سرم رو حذف كنم و چشمامو باز كردم و توپ رو به بهترين شكل ممكن به رسا پاس دادم (پاس سرخگون به رسا )
  14. دوست عزیز وگرامی اینجا شعری که به دنیای هاگوارتز ربط داشته باشه قراره بزاریم شعر شما که هیچ ربطی نداره اخه که
  15. نه بابا گند چیه دارن خوش میگذرونن
×