رفتن به مطلب

الساندرو آنتونیلی

هافلپاف
  • تعداد ارسال ها

    684
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good

9 دنبال کننده

درباره الساندرو آنتونیلی

  • درجه
    وکیل مدافع هافلپاف
  • تاریخ تولد 14 دی 1376

این جادوگر کیه ؟

  • درباره ی من
    یک پیرمرد با یک زندگی پر از رنگ های مختلف.
    ملقب به گورکن پیر.
    چیزی بیشتر از این بگم، وارد داستان من خواهی شد.
  • محل زندگی
    زیر سقف آسمون
  • علایق
    خیلی چیزها
  • شغل
    درحال حاضر، ناظر بر اعمال شمایم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,112 بازدید کننده نمایه
  1. سلام بر برترین بانوی جهان، حضرت فاطمه زهرا (س)

  2. شب و روز تلاش و سختی، از یک سنگ بی شکل، زمرّد تراش خورده ای رو میسازه که به تاج شاهان مفهوم میده.

  3. مشاعره ایده خوبیه. من استارتش رو میزنم.
    به نام خداوند خورشید و ماه / که دل را به راهش خرد داد راه

  4. دلی را گر به فریاد آوری اهل دلی، ورنه / ز هر نالیدنی آوازه در کهسار می افتد

     

  5. به نام دوست که هرچه داریم از اوست. سلام به خواهر خوب و تلاشگرم، ونیمون. امیدوارم خوب و خوش باشی. یه سری سوال هم من بپرسم که هم شکیلا خوشحال بشه و هم فکر نکنی برام مهم نبوده. 1- بذار به زندگی خوب نگاه کنیم. اگر بخوای خودت منظره پشت پنجره اتاقت رو انتخاب کنی، دوست داری اون تصویر چی باشه؟ 2- هر روز زندگی پر از درس های جدیده. امروز چی یاد گرفتی؟ 3- من با تغییر رویه، عکس پروفایلم رو از گورکن به سنگ های قیمتی تغییر داده ام. دلیلش رو چی توصیف میکنی؟ 4- موافقی که شغل دفاع دربرابر جادوی سیاه و یا مدیریت هافلپاف، جزو مشاغل خاص و نفرین شده هستند؟ چرا؟ 5- بذار یکم گرد و خاک کنیم. برای خونه تکونی از کجای هاگوارتز شروع کنیم بهتره؟ عید نزدیکه (همیشه که گرد و خاک به معنی بریز و بپاش نیست) 6- حالا وقت خون و خونریزیه. چی باعث میشه به اوج خشم غیرقابل کنترل برسی؟ 7- یکم تحرک به این کیبور بدیم. تا حالا صبح برای ورزش از خواب بیدار شدی؟ کلا رابطه ات با ورزش چطوره؟ 8- گوی بلورین پیشگویی من رو بردار و بگو آینده هافلپاف رو چطور تغییر خواهی داد؟ 9- فراز و فرود برای همه پیش میاد. توی هاگوارتز به نظرت چه کسی بهتر از همه اوج گرفته و چه کسی بدترین سقوط رو داشته؟ 10- وفاداری یا افتخار؟ دوست داری در تاریخ، آمار خوبی داشته باشی یا اینکه گروهت عاشقت باشن چون توی بدترین زمان شون هم رهاشون نکردی؟ 11- شیپورهای نبرد به صدا درمیان. دوست داری کجای این درگیری باشی؟ در میانه میدان یا جای دیگه؟ یا اصلا خونه رو بیشتر می پسندی؟ 12- ای وای. از قطار هاگوارتز جا موندی. چه راه دیگه ای برای رسیدن به قلعه داری؟ 13- به قول دامبلدور، نبرد با دشمنان، شجاعت می طلبه اما نبرد با دوستان، شجاعت بیشتری نیاز داره. اگر بنا به دلیلی مجبور شدی با یکی از دوستانت مبارزه کنی، (مثل حرکت نویل لانگ باتم) بیشتر مایلی چه کسی در مقابلت باشه؟ چون میدونم یه جوری میخوای بپیچونی این سوال رو، اسم میدم. من - نیما - محمد بلک - ریگولاس یا کدوم یکی از ما؟ (حداقل یکی از این 4 نفر و یا یکی از هافلی ها رو بگو با دلیل) 14- اصل این تاپیک برای سرگرمیه. یک پیام به شکیلا بده و بهش نشون بده چقدر دوستش داری به خاطر اینکه کیبوردت رو به آتش کشیده. 15- من پدربزرگ شدیدا طرفدار نوه ای هستم. تازه هم سریال پاورچین رو دیدم. تا میتونی پاچه خواری آنا رو بکن. 16- اینو به همه میگم تقریبا: مستقیما اگه هر حرفی داری، اینجا به من بگو. فکر کن فقط من و تو اینجا هستیم. 17- در یک بیت شعر هاگوارتز و در یک بیت شعر دیگه، رئیس رو توصیف کن (نیاز نیست شعرها مال خودت باشن) 18- دیگه چی بگم آخه؟ فقط یه سوال مونده. عاشق شدی؟ 19- فکر میکنم آدم احساساتی هستی. بعد از معرفی مردی که دوستش داری، بگو دوست داری کجا زندگی کنی؟ (میتونه سرزمین جادویی باشه) 20- آم همینا دیگه. امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی. جمله آخرت رو به همه بگو. یا علی
  6. به نام خدا قسمت دوم : اولین روز فیلمبرداری، گورکن دوباره بیدار می شود. ..................................................................................................... پای پیاده از رستوران به سمت محل استودیو حرکت کردیم. آندریا هم با ما اومد. حدودا نیم ساعتی طول میکشید تا به مقصد برسیم. اما لذت بخش بود چون با مردم در ارتباط بودیم. مردم پاول رو میشناختند. متوجه شدم که او برای ماگل ها هم برنامه های جذابی میسازه. پاول من رو به اونها معرفی میکرد. با عنوان فوتبالیست جوان ایتالیایی. (سابقا برای تیم جوانان تورینو بازی میکردم اما خب حرف های پاول اغراق آمیز بود) باورم نمیشد یک نفر واقعا من رو شناخت. یک ژورنالیست ورزشی که اخبار ایتالیا رو رصد میکرد. آندریا رو هم به عنوان نامزد من و دختر ادواردو آنتونیلی، محقق ایتالیایی معرفی کرد که ژورنالیست های علمی حدود ده دقیقه فقط از آندریا سوال و جواب میکردن تا بالاخره با اشاره ی پاول از ادامه سوالات منصرف شدند. خلاصه در مسیر صحبت کردیم، شهر و مردم رو دیدیم، عکس انداختیم. خلاصه خیلی خوش گذشت. به استودیو رسیدیم. ساختمانی بزرگ و دو طبقه بود که بیشتر به کاخ های قدیمی شباهت داشت تا یک استودیوی مدرن. پاول زنگ در ورودی رو فشار داد و چند لحظه بعد، بانویی باوقار و زیبا در آستانه ی در ظاهر شد. پاول به انرژی گفت: و این هم الماس من. همسر و همکار من، سوفیا. معرفی میکنم: آلساندرو و آندریا آنتونیلی. سوفیا آندریا رو در آغوش کشید و من هم به نشانه احترام سر خم کردم. سوفیا هم هم سن و سال پاول بود. یک زن سرزنده و پرانرژی. و دو دست، صورت آندریا رو جلوی خودش گرفت و همینطور که برانداز میکرد و گفت: وای عزیزم، چهره ات برای بازیگری مناسبه. تا حالا کجا بودی؟ آندریا لبخند زد و گفت: ممنونم خانم اما من بازیگر نیستم. وکیلم. -وکیل؟ -بله. وکیل آلساندرو هستم. -این معرکه است. بیایید داخل بیایید. پاول خیلی چیزا از شما برام گفته. توی اون جو اصلا نمیشد جلوی لبخند زدن رو بگیرم. همه پرنشاط بودند. مردم کم کم از کنار گروه پراکنده شدند تا ما وارد استودیو بشیم. چند لحظه بعد، ما در یک راهروی بسیار کوتاه بودیم که به یک دوراهی ختم میشد. بر سر دوراهی، تابلوی راهنمایی وجود داشت. سمت چپ: استودیو استار پراگ سمت راست: استودیو پاتیل من این اسم رو شنیده بودم. استودیو پاتیل، سازنده ی فیلم های جادویی. آره یادمه. پاول دست در جیبش کرد و چیزی شبیه یک نوع پودر رو روی در سمت راست پاشید. در چوبی، که از انگار از شاخه ها و ریشه های درختان ساخته شده بود، به حرکت دراومد. شاخه ها در هم پیچیندن و گره های ریشه های از هم باز شدند. عملا یک درخت جلوی ما ایستاده بود، نه یک در. درخت بید مجنون بود. دو حفره روی درخت از هم باز شدند که جای چشم های درخت بودند. پاول گفت: بچه ها معرفی میکنم: آرتور، درخت کهن سال و محافظ دنیای جادویی ما. با تعجب گفتم: آرتور؟ چرا اسم شاه افسانه ای انگلیس ها رو روی این درخت گذاشتید؟ صدای خش خشی بین شاخه ها اومد و بعد، درخت در کمال تعجب به حرف در اومد. -هی جوان، این اسم رو اینجا روی من نگذاشته اند. این اسم من بوده. قبل از اینکه به اینجا بیام. با تعجب پرسیدم: مگه درخت ها هم به اراده خودشون جا به جا میشن؟ -پسره ی خرفت. چند تا درخت سخنگو میشناسی؟ -آم.... حق با شماست. شما کی هستید؟ -این پسره ی عجول کیه؟ زود از جلوی چشمام دورش کنید. من تا به کسی اعتماد نداشته باشم، حرف نخواهم زد. و بعد روی خودش رو از ما برگردوند و دوتا از شاخه هاش رو گره کرد. انگار دست به سینه ایستاده باشه. پاول دستش رو روی شونه ام فشار داد تا از کنار درخت عبور کنم. پشت درخت، مسیری طولانی و پرنور بود. یک راهروی طویل با درهای متعددی در دو سمت. روی درها چیزهای عجیبی نوشته بودند. مثل: سینمای اختصاصی المپ - اتاق گریم اژدها - تختگاه ملکه هیپوگریف - زندان های شاه رندالف هیچ کدوم از اسم ها برام آشنا نبود. سرانجام به یک سالن بسیار بزرگ رسیدیم. که دورتا دورش با تابلوها تزئین شده بود. از پاول پرسیدم: اینجا خیلی بزرگتر از چیزیه که باید باشه. چطوری؟ پاول خندید و گفت: نگو که چیزی از گسترش پذیری نشنیدی؟ با حیرت گفتم: وای خدایا. چطور ممکنه؟ من خودم برای خونه ام این کار رو میکنم. اما ایجاد گسترش پذیری چیزی که از قبل در وجودش نبوده خیلی سخت و انرژی گیره. چطوری یه همچین فضایی رو برای این مدت زمان طولانی در همین حالت نگه داشتید؟ نمیتونستید مخفیش کنید؟ پاول گفت: این ساختمان یک ساختمان معمولی نیست. تک تک آجر های اون رو با دقت انتخاب کرده اند. این ساختمان متعلق به جد بزرگ منه. همه ی اجزاء این ساختمان قابلیت گسترش پذیری و درک طلسم های کهن رو دارند. زبونم از حیرت بند اومده بود. آندریا ادامه داد: خونه ی ما هم بوسیله ی روح یک آیینه ی جادویی کنترل میشه. و درک میکنه اما باز هم فرقی نمیکنه. انرژی زیادی میخواد برای ایجاد طلسم ها. سوفیا دوباره آندریا رو در آغوش کشید و گفت: عزیزم، این ساختمان در یک پروژه ی دویست و ده ساله ساخته شده. و برای ساختنش، حدود 33000 نفر دخیل بوده اند. که جالبه بدونی، سی هزارنفر شون فقط برای پیدا کردن مصالح مناسب به کار گرفته شده بودند. و سه هزار نفر برای ساخت. جادوگرانی از 65 کشور دنیا. این پروژه، یک پروزه ی سلطنتی بوده. مشخصا با یک خونه ی ساده که بعدها روح یک آیینه بهش اضافه شده فرق میکنه. اینبار هردونفرمون از تعجب انگشت به دهان مونده بودیم. چطور ممکن بود؟ پاول ادامه داد: این ساختمان در زمان جد بزرگ من پیشرفت چشمگیری داشت و در عرض ده سال، 60 درصد باقی مانده اش ساخته شد. در دویست سال قبل از او، فقط 40 درصد کار پیش رفته بود. یک بار دیگه با تعجب پرسیدم: جد بزرگ تون متعلق به چه زمانی هستند؟ -قرون وسطی -اما چطور با امکانات قرون وسطی در ده سال این همه پیشرفت کرده؟ -این ها جزئی از اسرار این ساختمانه آله. بعدها خواهی فهمید. بگذریم بریم سر کار. خانم رئیس شما بفرمایید. و سوفیا ما رو به سمت یک اتاق راهنمایی کرد. حین حرکت مون به سمت اتاق گفت: یکی از اصلی ترین دلایل اینکه جادوگران کمی به شغل ما رو میارن، سختی کاره. اولا همچین محیطی رو خب آدم های زیادی روی زمین ندارن. ثانیا خیلی ها میان تست میدن اما از ترس جون شون در مواجهه با اژدها و میناتورها و سایر موجودات خطرناک، منصرف میشن. خیلی ها رو هم پاول میترسونه. در اتاق رو باز کرد و ادامه داد: -اما به هر جهت، کار اینجا اگه شرایطش رو داشته باشی، از کار برای شبکه های ماگلی خیلی راحت تره. اتاق شبیه یک اتاق خبری بود که انواع روزنامه های جادویی روی دیوار ها بالا و پایین میرفتند و حرکت میکردند. سوفیا ادامه داد: ما اینجا برای روزنامه های جادویی جمهوری چک، تصاویری میگیریم که بتونن ازشون روی روزنامه هاشون استفاده کنند و همینطور تصویرهای روزنامه ها ونشریات سایر کشورها رو هم بررسی میکنیم. مثلا اینهاش، نشریه ی هزارتو. یکی از نشریات فاخر و معتبر دنیای جادویی. ولی الان وقت گرفتن مصاحبه است نه بررسی مطبوعات. دستش رو حول اتاق تکان داد و چیزهایی زیرلب گفت. به چشم بر هم زدنی، اتاق از یک شبکه خبری تبدیل شد به یک اتاق آرام و ساکت، با نمای ستارگان و یک شب زیبا. همراه با سه صندلی در مرکز. سوفیا گفت: نگفتم راحت تره. نمای شب قدیمی شده یه چیزی پیشنهاد کنید. آندریا گفت: قعله ی هاگوارتز سوفیا ذوق زده، دست هاش رو به هم زد و گفت: این دختر منه. عالیه. عالی. دوباره دست هاش رو به حرکت در آورد و پس از سه ثانیه، ما در جایی درست شبیه دفتر استاد دفاع در برابر جادویی سیاه بودیم اما با این تفاوت که جای شلوغ و پر از وسیله ای نبود. و فقط همون سه تا صندلی با یک میز کوچک میان شون رو داشتیم. سوفیا دست هاش رو دوبار به هم زد. یک دوربین عجیب حرکت کرد و پیشش اومد. سوفیا به دوربین گفت: میخوام تمام جلوه های کناره های صورت رو تو بگیری. به استیون بگو نما های بسته رو اون بگیره و لارا هم مسئول گرفتن تصاویر از نماهای مختلف استودیو و چهره هاست. دوربین اطاعت کرد و رفت. سوفیا گفت: این اتاق رو از قبل آماده داشتیم. ازش برای فیلم " دامبلدور، پیرمرد جوان" استفاده کردیم که خب جایزه های ارزشمندی هم گرفت. وگرنه طراحی اتاق زمان زیادی میگیره اگه بخواییم دقیق باشه. دوباره دستانش رو به هم زد و این بار، صدایی از دیوار ها اومد که میگفت: نور آماده ی فرمان شماست مادام. بعد دستش رو جلوی صورتش گرفت و آرام پایین آورد. صدای دیگری گفت: صداهای اضافی تا حد امکان از صحنه کنار رفتند. دست راستش رو بالا گرفت در حالی که سه تا از انگشتانش بالا بودند بعد با انگشتانش شمارش کرد: 3 ، 2 ، 1 به سرعت سه جن خانگی حاضر شدند و میز رو با میوه ها و چیزهای دیگه تزئین کردند. بعد دست راستش رو به طرف من و دست چپش رو به طرف آندریا گرفت و بالا و پایین کرد. بعد نگاهی انداخت و گفت: خوبه گریم آماده است. به آیینه ای نگاه کردیم. خیلی تغییر اساسی نکرده بودیم فقط یکم گرد و خاک رو گرفته بود و البته موها و لباس ها رو مرتب کرده بود. رو به ما کرد و گفت: امروز فقط آزمایشه. البته پخش خواهد شد. اما فقط برای اینه که شما با محیط آشنا بشید. شوهرم میخواد مجموعه ای بسازه با عنوان "گورکن دوباره بیدار میشود" خیلی ازش توی جمهوری چک استقبال شده. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: خوشم میاد وقتی همه چیز خوبه. مجری رو خبر کنید. میریم برای ضبط. به پاول هم بگید بیاد. شما دونفرهم بشینید لطفا میخواییم شروع کنیم. چند لحظه بعد، اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو هم نمی کردیم. مجری از در اتاق وارد شد. او کسی نبود جز "ریتا اسکیتر" ................................................................ حسابی خسته نباشید. میدونم منتظرید به اصل داستان برسیم اما چیزهای خوب همیشه با صبر به دست میان. داستان بعدی قراره اولین قسمت فیلمبرداری باشه. با حضور ریتا، واقعا کار سخت شده مطمئن باشید. مخصوصا که بدونید هرچی میگید احتمالا چند روز بعد توی دیلی پرافت، با 180 درجه تغییر بازتاب پیدا خواهد کرد. این ساختمان، اون درخت و این تشکیلات ذهن منو خیلی درگیر کرده اند. میدونم شما ها هم با فیلم های پاول آشنا هستید. اون و همسرش سوفیا کارشون رو خوب بلدن. پس همراه ما باشید. ................................................................................. نظرات تون رو برای آلساندرو و آندریا بفرستید. درپناه حق آلساندرو آنتونیلی
  7. به نام خدا قسمت اول : پاول و گروه فیلمبرداری. ..................................................................... خیلی منتظر مونده بودم اما بالاخره این اتفاق محقق شد. یکی از ژورنالیست های خبره ی دنیای جادویی به اسم پاول همیلتون، با من تماس گرفت: -سلام، آقای آنتونیلی؟ -سلام بر شما. خودم هستم. بفرمایید. -پاول همیلتون هستم. کارگردان. -خیلی خوشبختم آقای همیلتون. سه سال پیش، زمانی که خیلی جوان تر بودم شانس دیدار شما رو داشته ام. امرتون؟ -برای یک برنامه ی تصویری که از طریق شبکه رسمی وزارت جادوی جمهوری چک پخش خواهد شد با شما تماس میگیرم. -برنامه ی رسمی تصویری؟ در چه خصوص؟ -روایت های گورکن پیر که از طریق نشریه ی هزارتو انتشار پیدا کرد، برام جالب بود. میخوام این مجموعه رو با همکاری ما ادامه بدید تا در قالب یک اثر تصویری و نمایشی داستان ها رو برای دنیای جادویی تعریف کنید. -این باعث افتخار منه آقا. -لطفا من رو پاول صدا کن. -بله حتما پاول. -وعده دیدار ما، روز چهارشنبه همین هفته. ..................................... تماس روز یکشنبه حاصل شده بود و من در تورین بودم. از مادر خداحافظی کردم و همراه با نامزدم، آندریا، سوار بر خودروی سواری به سمت جمهوری چک سفر کردیم. چیزی کمتر از 1000 کیلومتر مسیر داشتیم.تصمیم گرفتیم بخش اعظم سفر رو در روز اول طی کنیم. یعنی در وهله اول به سمت مونیخ حرکت کنیم و روز بعد به سمت پراگ ادامه مسیر بدیم. دوشنبه فرارسید و حرکت ما آغاز شد. چون روز اول شروع مشغله ی مردم بود، جاده های خارج شهرها چندان شلوغ نبودند. مسیر زیبا و همراه با شگفتی های بسیاری بود. درختان سبز و جذاب. متناسب با اینکه فصل بهار بود همه چیز دلپذیرتر هم بود. زمان حرکت 6 صبح بود.615 کیلومتر مسیر داشتیم که حدودا قرار بود 7 ساعت زمان بگیره. در بین راه چندین توقف کردیم تا استراحت کنیم و از مناظر لذت ببریم. وقتی به نزدیک میلان رسیدیم، باران آرامی شروع به باریدن کرد. اون زمان، آندریا پشت فرمان خودرو بود. خودروی ما در اون زمان، یک آلفارومئو جولیتای سفید بود. البته خودروی کرایه ای بود. چون علاقه دارم برای سفرها، خودروهای مختلفی رو امتحان کنم. درضمن عجله ای هم برای استفاده از روش های جادویی نبود. خلاصه با توقف های بسیار، ساعت 8 شب به محل مورد نظر در مونیخ رسیدیم. یک هتل کوچک و دوست داشتنی به نام باواریا. قبل از هر چیز در اتاق لباس ها رو عوض کردیم و برای شام به رستوران هتل رفتیم. موسیقی ملایم و نور شمع. یک سفر خوب و یک همسفر خوب. همه چیز ایده آل بود. بوی غذاهای مختلف عالی بود. باید اقرار کنم به عنوان کسی که در یک رستوران بزرگ شده، تا حالا پیراشکی هایی به اون خوشمزگی نخورده بودم. به آندریا گفتم: شب خوبی شده مگه نه؟ لبخندی زد و در تایید گفت: یک سفر برنامه ریزی نشده عالی. و هردو خندیدیم. بعد از شام چرخی در هتل زدیم و در حدود ساعت 11 به اتاق برگشتیم تا برای روز آینده استراحت کنیم. آفتاب روز سه شنبه عالی بود. ساعت 7 صبح صبحانه مفصلی در رستوران هتل سرو شد. که جذابیت های این شهر آلمانی رو برای ما بیشتر و بیشتر میکرد. ساعت 8 صبح همه چیز آماده ی ادامه سفر بود. ما مونیخ رو به سمت پراگ ترک کردیم. مسیر این روز چیزی در حدود 380 کیلومتر بود که می بایست کمتر از 5 ساعت زمان از ما میگرفت. اما دیدنی های این نقطه از زمین باعث میشد ما مکررا توقف کنیم. میزان خرید سوغاتی ها به حدی رسیده بود که با همه راحتی، ناراحت بودم که چرا به جای این خودرو، یک وانت اجاره نکرده ام. اما ارزشش را داشت. کم و بیش شاهد بارش باران بودیم. دما هم به نسبت پایین تر آمده بود. بالاخره در نزدیکی ساعت 7 عصر به مقصد خود در پراگ رسیدیم. هتلی که تیم فیلمبرداری برای ما مشخص کرده بود جایی در مرکز پایتخت بود به نام هتل ساویچ. جای زیبایی بود. در بدو ورود ما، پاول در لابی هتل منتظر ما بود و خوشامدگویی گرمی با ما داشت. کلاهش رو از سر برداشت و به نشانه ی احترام سر خم کرد. ما هم که کلاهی بر سر نداشتیم، در جواب سر خم کردیم. مردی با قامتی در حدود 180 سانتی متر بود و کت و شلواری سفید با کلاهی سفید بر سر داشت. این مرد حدودا 40 ساله بود. سپس شخصا ما رو به سمت اتاق راهنمایی کرد و گفت که امروز صحبتی از کار نمی کنیم. اون شب، شام محشری در یک هتل عالی به میزبانی یک چهره مشهور دنیای جادویی برای ما تدارک دیده شد. شیوه فوق العاده ای که برای طبخ ماهی استفاده شده بود، من رو حیرت زده میکرد. در پایان شام پاول رو به آندریا کرد و گفت: امیدوارم بانوی جوان سفر خوبی رو تجربه کرده باشند. آندریا لبخند زد و گفت: از این همه لطف شما بسیار سپاس گزارم. حضور در پراگ باعث افتخار منه. پاول مجددا کلاهش رو از سر برداشت و با دستی که کلاه رو برداشته بود، ما رو به سمت اتاق مون راهنمایی کرد. یک خواب آرام، در یک شهر زیبا تجربه ای دوست داشتنی بود. روز بعد به همراه پاول به سراسر پراگ رفتیم و از کاخ پراگ، خانه رقصان و سایر دیدنی ها بازدید کردیم و دست آخر پس از صرف ناهار در رستوران هتل، به سمت محل ضبط فیلم حرکت کردیم. ................................................................................... خسته نباشید. این در واقع مقدمه ای بر آغاز داستان ها بود. این که چطور شد پس از مدت ها دوری، داستان های گورکن پیر دوباره از سر گرفته شدند. .......................................................................... با نظرات و سوالات تون من و آندریا رو خوشحال کنید. درپناه حق آلساندو آنتونیلی
  8. با نام و یاد خدای بزرگ سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان. خیلی از دوستان مقاله های داستانی گورکن پیر رو در نشریه هزارتو مطالعه کرده بودند. خیلی ها به خاطرش بهم تبریک گفتن، تشکر کردن یا خواستن ادامه بدم. من از همه تون ممنونم. حس زیبایی داشت که اینطور جدی و خوب دنبالش کردید. و اما وظیفه خودم دیدم که امروز بالاخره ادامه این سری داستانی رو پیگیری کنم. با درس ها و پند های جدید. با اشخاص مهم دنیای جادویی و ماجراهای عجیب. اگر شما هم مثل من سر نترسی دارید و دوست دارید بیشتر بدونید، وارد بشید. این شروعی دوباره برای من خواهد بود.
  9. به نام خدا با سلام خدمت همه دوستان. راستش خیلی خوشحالم از بابت قهرمانی. مسیر رو ابتدای کار خیلی سخت و حتی شاید دست نیافتنی می دیدم. تیم روحیه نداشت. کارها اونطور که میخواستیم پیش نمی رفت. خلاصه که راستش نه چندان امیدی داشتم و نه توان کمک کردن. اما یه بار دیگه خانواده من نشون دادن ققنوس های هاگوارتزن. این خانواده خیلی تلاش کرد و سختی کشید تا امروز گورکن پیر بتونه سخنرانی همراه با اشک و لبخندی تحویل شما بده. من از همه بچه ها تشکر میکنم. اما باید بیشتر از همه از ونیمون تشکر کنم که هدایت این تیم رو به عهده گرفت. میدونم چه حسی داره که ارشد باشی و تیمت عالی باشه و قهرمان بشی. از دوقلوها که هم جینی که ارشد ما بود و با ونیمون همکاری کرد و هم هرمیون که مدیریت گروه رو بر عهده گرفت.(اینقدر این کار رو آهسته قبول کرد که نشد مراسم برگزار کنیم برای تبریک بهش) از بقیه اسم نمیارم به صورت انفرادی چون میدونم فراموش میکنم اسم بعضی ها رو. فقط جای دوستانی که نبودن باهامون خالی. نیما پاتر، برادر بسیار عزیزم و نزدیک ترین دوست من در هاگ. و ریگولاس بلک، کسی که شاید بتونم بگم دو نسل قهرمان هافل رو به هم وصل کرد. و مانع سقوط مون در شرایط بحرانی شد. اما رسیدیم به بخش سایر دوستان. اسلی های عزیز، آرا رو دریابید. اگر من جای شما بودم، آرا هارست رو مجبور میکردم برگرده و مدیر بشه. این آدم هم باهوشه و هم با تجربه و هم کار بلد. هرچی گفت بگید چشم. ریونی ها، میدونم شرایط تون بده. اما شما پیشکسوت های خیلی خوبی دارید. استاد اشنا، شیدا (دخترم) استاد مهتاب، روونا ریونکلا و خیلی های دیگه. نیروهای عالی دارید. یکی از غول های امتیاز آوردن رو دارید. شیدا فلک کم کار شده. سرش حتما میتونه برای ریونکلا خلوت تر شده باشه. برید سراغش. آنا رو هم بیشتر برای گروه به کار بگیرید. همیشه در شرایط سخت، فرصت هایی پیش میاد که آدم ها خودشون رو نشون بدن. یکی تون حتما میتونه سکان دار آینده درخشان عقاب ها باشه. و دست آخر برسیم به شیرها که ستاره شون رو حسابی این روزها در کیبورد داغ دارن می سوزونن. شیرها خسته نباشید. میدونم درگیر مشغله های زیادی هستید. اما شما الان نه تنها مثل بقیه گروه ها افراد پیشکسوتی دارید که میتونید ازشون بهره کافی ببرید مثل استاد عزیز، ماریا، بلکه زوج عالی ورجیل و دایانا هم الان در کنار شما هستند. مطمئنم با همکاری اونها همه چیز بهتر میشه. میدونم بیشتر وقت شون با هاگ میگذره اما میتونید یه روزهایی یه وقتی خالی کنید. در آخر باز هم تشکر میکنم از همه . ورجیل و اساتید. و خانواده ای که کاری کردند که این گورکن پیر بتونه با غرور سرش رو بالا بگیره. از کنار شومینه بلند بشه و بیاد به بالاترین نقطه ی سالن اصلی هاگوارتز و اینطوی سخنرانی کنه. دوستان شما معرکه هستید. درپناه حق آلساندرو آنتونیلی
  10. به نام خدا با سلام و خسته نباشید. خدمت همه مخصوصا برادر عزیزم ورجیل و اساتید عزیز. خیلی خیلی خوشحالم. دوباره هافل رو در صدر می بینم. همه بچه هامون خوب امتیاز آوردن. برای همین از همه خانواده تشکر میکنم. مخصوصا از ونیمون. امروز هم تولدشه و این میشه بهترین هدیه. نتیجه تلاش ها. می بینم دوباره اسلی ها با یه عالمه نیرو وارد شدن. آفرین بچه ها. تازه وارد های خوبی دارن. کاش الکساندرا بود تا از این تیم، افسانه بسازه. یه خسته نباشید هم به شیرها میگم. خوب کار میکنن اما مثل گذشته یکی مثل ورجیل یا آدرینا ندارن گویا. یا اینکه باید بهم نشون بدن اشتباه میکنم. و اما سوجین. چون نمیتونم بگم ریونکلا. عالی بود کارت. تلاش کن بقیه رو هم جمع کنی. همیشه یک تیم بهتر عملکرد داره. کارت محشر بوده. تبریک میگم بهت. میتونی ستاره عصر جدید هاگ باشی. به همه خسته نباشید میگم. امیدوارم سلامت باشید. درپناه حق آلساندرو آنتونیلی
  11. سلام مجدد. خیلی خوشحالم که دوباره بر میگردم. راستش هاگواتز تاثیر زیادی در شناخت خودم از خودم داشته. و باعث شده آدم های جدیدی رو بشناسم. خیلی وقت ها توی ذهنم گروه ها رو هدایت میکردم. همیشه عاشق بازی های استراتژیک بودم و توی زمین فوتبال همیشه سعی میکردم کاپیتان قدرتمندی باشم. اما اینجا باعث شد تا خیلی از اینها رو آزمایش کنم. گروه های مختلفی در زمینه ها و فعالیت های مختلف بهم دادن که خب کارهایی ازشون استخراج کردم که قابل دفاع هستن برای خودم. بعد هم پیدا کردن آدمهایی مثل تو مگه چند بار در زندگی روزانه تکرار میشه؟ پس هاگوارتز نقش مهمی داشته. . میخواستم اون جمله ای که به هافلی ها میگی رو ببرم به سمع و نظرشون برسونم اما خب تو آدم رندی هستی. فرصت ندادی. من چطوری برم اینو بگم؟ :Emoji-Smiley-23: اما به هرصورت از لطفت ممنونم. . راستش فکر میکنم به نکته مهمی از ایرادهای من اشاره کردی. تا حالا اینطوری بهش فکر نکرده بودم اما راست میگی من همیشه بیشتر تو آینده دورم انگار تا همین هفته بعد. خیلی ممنونم ازت. . و در آخر، گریز خیلی خوبی بود از سوالات استاد اشنا. واقعا راه دیگه نداشت. . برای داستان و فوتسال هم بیشتر باهات حرف میزنم خدابخواد. مرجع تقلیدمون هم یک نفره. شرمنده بابت طولانی بودن مقدمه. من عادتمه که کامل حرف بزنم. تا درودی دیگر بدرود
  12. به نام صاحب جاه جلیل. سلام عرض میکنم خدمت برادر عزیزم. در ابتدا آرزو میکردم با سوالات شکیلا کشته نشی، الان دیدم سوالات شکیلا در برابر سوالات استاد اشنا نوشیا والدز، فقط یه شوخیه. طلب صبر میکنم برات از درگاه الهی. بیا اینجا. آخرش هم ما مرد ها و برادرها برای هم می مونیم. سوالاتم به مراتب راحت تر و برای شخص من کاربردی تره. مدت خیلی زیادیه که از آشنایی بنده و شما میگذره. توی این مدت چیزهای زیادی رو شخصا از شما یاد گرفتم. برای نمونه، سختگیری در ایجاد شهر. من شخصا این ایده رو داشتم که اجازه بدیم خودش، خودش رو پیدا کنه اما بعدا که به حرف های شما بیشتر فکر کردم دیدم وقتی ساختار از اول محکمتر باشه با جزئیات دقیق، درسته شاید یکم فرصت شکل گیری چیزهای جدید رو از مجموعه بگیره، اما کار تمیزتر در میاد. شخصا خیلی از آشنایی با آدمی به این دقت نظر و این میزان تلاش خرسندم و البته خرسندترم از اینکه در این مدت، همدیه رو برادر هم میدونیستیم و میدونیم. شرط ادب و طریق مروت من رو به این سو سوق داد که خدمت تون برسم تا کمی گپ بزنیم. هرچند توی این سالها دیگه سوالی به اون صورت باقی نمی مونه اما خب سعی خودم رو میکنم. به هرحال من خیر سرم از جرگه خبرنگاران هاگم. به نام یزدان پاک شروع میکنم. 1- آیا روحیه شورش داری؟ تا چه میزان؟ 2- اگر آلبوس هنوز زنده بود، فکر میکنی ازت چی میخواست؟ 3- حاضری با من داستان زندگی جادوییت رو بنویسی؟ 4- همیشه سعی کردی آدم تو دار و ساکتی باشی اما مدتیه این عادت شکسته و راحت تر اطلاعات میدی. دلیلش چیه؟ عاشق شدی؟ 5- من از توانایی های تو در امور سحر و جادو باخبرم. برات کشتن یک مرگخوار سخت تره یا شکست دادن یک دیوانه ساز؟ چرا؟ 6- قدیما طی یک مصاحبه به شخص من گفته بودی، عاشق شدن و درگیر زندگی شدن (پابند شدن به زن و بچه و خونه و زندگی) قدرت یک جادوگر رو و تمرکزش رو کم میکنه و باعث ضعف او میشه. هنوز هم بهش معتقدی؟ 7- دوست داری با چه ویژگی هاییت شناخته بشی؟ یک قاضی، محقق، تئوریسین، سیاستمدار، جنگجو؟ چه چیزهایی؟ (هرچند تا خواستی بگو. البته مسلما من همه ویژگی هات رو نگفتم. خودت اضافه و کم کن) 8- اولا بگو. دوست داری پسر داشته باشی یا دختر؟ (به عنوان فرزند ارشد) اسمش رو چی میذاری؟(تجربه میگه اسم بچه معمولا با نظر مادر انتخاب میشه البته) دوست داری چطوری زندگی کنه؟ 9- اگر بنا بر وظیفه قرار باشه یکی از دوستانت (مثلا من) رو به آزکابان بفرستی، روابط رو انتخاب میکنی یا ضوابط رو؟ چرا؟ 10- از کدوم درس زمان تحصیلت در هاگ بیشتر خوشت میومد از کدومش بیشتر بدت میومد؟ چرا؟ 11- بین : جام سه جادوگر - وزارت جادو - سردسته آرورها - قهرمان کوییدیچ - مدیریت هاگ (که الان داریش) یکی رو انتخاب کن. 12- من بازم برم سر دفاع و امور نظامی: ورد تهاجمی مورد علاقه و ورد تدافعی مورد علاقه ات چیه؟ 13- یه لطفی بهم بکن و ویژگی های منفی و نقاط ضعف من رو بهم بگو (بهترین دوست من آن کسی است که عیب هایم را به من هدیه کند) 14- من قصد دارم یک خانه جدید خریداری کنم. شما کجا رو پیشنهاد میکنی؟ چرا؟ 15- اگر بتونی به زمانی در گذشته برگردی، به کجا میری و چه میکنی؟ 16- اگر بتونی به زمانی در آینده بری، به کجا میری و چه میکنی؟ 17- به نظرت میتونیم یک دوره مسابقه فوتسال بین گروه های هاگوارتز برگزار کنیم؟ 18- اگه سوالی از من داری همین الان بپرس. هرچی باشه. 19- بهترین دستاوردی که در گریفندور داشتی رو چی میدونی؟ چه فردی چه گروهی 20- به نظرت چه چیزی بیشتر از همه در گریفندور نیازه که اصلاح بشه؟ 21- به نظرت چه چیزی در هاگواترز بیشتر از همه نیازه که اصلاح بشه؟ 22- یک جمله به اهالی هافلپاف بگو. 23- راستی تو مگه مدیر هاگ نیستی؟ چرا از امکاناتت استفاده نمیکنی تا یک سری از سوالات رو حذف کنی؟ مثلا کل سوالات استاد اشنا و شکیلا تا اینجای کار قابلیت حذف شدن دارن به نظرم. با کمال تشکر از صبر و حوصله ای که به خرج دادی. اما خب من شخصا همیشه از سوالاتم هدف هدف دارم. همیشه موفق باشی. درپناه حق آلساندرو
  13. سلام علیکم منم بذارید تو نوبت
  14. به نام خالق سلام بچه ها منم بنویسید که باشم که نبودنم مایه عذاب است و چون به مجمعی در آیم، چراغ سرایم. و زان جا که از پس هر مرد این چنین، بانویی تواناست، یادی میکنیم از آندریا که با همه پنهانی، پیداست برایم. سخن کوتاه کنم تا مودت خلق از من نگردد و دوستی آنان زایل نشود که از سخن گزافه، دوستان پراکنده گردند و با دّر کلام، زرشناسان و سخن دانان، مایل گردند.
  15. به نام خدا سلام علیکم. یه چیزی خیلی جالبه ها. شما یه میلیون نفر دارید توی تیم مدیریت و برای پاسخگویی. اونوقت برای هر بخش چرا یک مسئول مشخص نداریم؟ سریعا یک قسمت جدید در هاگوارتز باز کنید که مسئولان رو معرفی کنه. وقتی یکی از در اومد تو بدونه مدیر کیه. معاون کیه. برای فلان درس باید به خدمت چه کسی حاضر بشه. .................................. مثلا امور معلمین رو بدید به استاد شدیدا مورد احترام من، استاد ماریا. بعد معرفی کنید تو اون بخش که ایشون مسئول این مسئله هستن. یه بخش برای توسعه هاگ بذارید با یک مسئول. اون بنده خدا تصمیم بگیره اول به کدوم اولویت برسید بعد به کدوم. رویه ی هاگ با این طریق دقیقا مصداق بارز سنگ بزرگ نشانه نزدنه. هزاربار گفته ام. هزارتا گروه هم خودم درست کردم و هزارتا هم خودتون ساختید برای ساختن بخش های مختلف هاگ. اماتا اولویت بندی و تقسیم کار نباشه نمیشه. توی هر پروژه دقیقا باید مسئول رو مشخص کنید با اختیارات کافی. بهش زمان بدید و ازش کار تحویل بگیرید. همه این آدم های مسئول رو هم توی اون قسمت معرفی کنید. باید بقیه بدونن اینجا صاحب داره. اینایی که میگم اصول مدیریتن ها. حالا هی شما پشت گوش بندازید. با ورجیل صحبت میکردم، خبرهای خوشی بهم داد. خواهشا از ورجیل بهره ببرید اما زیر بار کارهای کوچیک نکشیدش. اینم هزار و یک بار گفته ام. میدونید یه حکایتی هست میگن از یه شاهی (اسمش رو به خاطر ندارم نصف شبی) پرسیدن: چطور شد شکوه و بزرگی تو از بین رفت؟ جواب داد: کارهای کوچک رو به مردان بزرگ و کارهای بزرگ رو به مردان کوچک واگذاشتم. مرد بزرگ از انجام کار کوچک عار داشت و مرد کوچک از توان کار بزرگ ناتوان بود. همین شد که کار ملک و مملکت بهم ریخت. شما ها هم مراقب باشید چی میگم. این پادشاهه هم باز خوبیش این بوده که تقسیم کار داشته فقط نفرات رو بد انتخاب کرده. اگه تقسیم بندی نمی داشت تا همون موقع هم دووم نمیاورد. حیف فی الحال رسانه دستم نیست وگرنه اینقدر فشار میاوردم تا کارها پیش برن سریعتر. به هرصورت دست به ایجاد رسانه ام خوبه شکرخدا. .......... نکته آخر: قدر من رو هم بدونید ها. یه روز چشم باز میکنید می بینید آلساندرو به دیار باقی شتافته اونوقت حسرت چاره ساز نیست ها (البته دور از جون) موفق باشید درپناه حق آلساندرو آنتونیلی
×