رفتن به مطلب

Elisa

مدیرکل
  • تعداد ارسال ها

    92
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Elisa

  1. درود جادوآموزان عزیزم خوب جلسه ی پیش تا جایی بهتون گفتم که سالازار لبخند خبیثی به یول زد... و اما بشنویم از ایده روونا روونا پیشنهاد داد کلاه مرلین که یه اثر باستانی و جادویی رو با یه موجود زنده که قدرت تفکر داره پیوند بزنن تا بتونه ذهن افرادو بخونه و با توجه به روحیاتشون اونارو به یه گروهی بفرسته... و سالازارم همون لحظه دست گذاشت رو یول و ول کن نبود... روونا با سالازار مخالف نبود تمام خواسته ی اون این بود که اختلاف بین دوستانش از بین بره ولی خوب می تونید حدس بزنید که هلگا و گودریک کاملا با این قضیه مخالف بودند. گودریک مثل هرمیون مخالف سو استفاده از موجودات جادویی بود...و هلگا بخاطر روحیه ای که داشت هرگز نمی تونست این کارو در حق یول بکنه. تا اینکه روونا از بحث بین این سه نفر خسته شد و از یول نظرشو پرسید و گفت: -یول آیا دوست داری در قالب یه کلاه به یه موجود جاودانه تبدیل بشی و وسیله ای بشی برای آموزش جادوآموزان هاگوارتز؟(لامصب انقدر قشنگ حرف زد من اگه بودم به شخصه خودم میرفتم کلاه میشدم والا) یول کمی فکر کرد و یادش امد همیشه دلش میخواسته موجود مهمی باشه... بعد جنگ جهانی بین موجودات جادویی و انسان ها جن ها به بردگی گرفته شده بودن...قدرتی که داشتن نادیده گرفته میشد... هیچ کس به اونها اهمیت نمیداد... دلش می خواست برادر و خواهرهای جنشو از بردگی ازاد کنه...پس ممکن بود وقتی به کلاه تبدیل بشه فردیو پیدا کنه که از ته دل طرفدار حقوق جن های مظللوم بشه. و یک بار برای همیشه جن هارو از بردگی نجات میداد... پس رو به روونا گفت: سالهاست از جن ها سو استفاده میشه...اونها رو به بردگی میگیرن...اما این بار بار اخره... از من استفاده کنید تا بتونید شجاع ترین...باهوش ترین...مهربان ترین و اصیل ترین جادوگرا رو انتخاب کنید... اما در عوضش یه شرط دارم... سالاز هم مثل همیشه امد اعتراض کنه که روونا با اخم ساکتش کرد و گفت: -هر خواسته ای داشته باشی قبوله... یول رو به روونا گفت:وقتی جنی برده میشه هیچ وقت قادر نیست به ازادی برسه مگر با مرگ...من میخوام شما راهی پیدا کنید که جن ها بتونند بدون مردن به ازادی و استقلال برسند. هلگا و روونا بهم نگاه کردن... هلگا:من و بقیه مدیران هاگوارتز سوگند میخوریم راهی برای ازادی جن ها پیدا کنیم... و اون چهار نفر کلاه مرلینو گذاشتن سر یول و همزمان با چوبدستی هاشون طلسم زیر رو گفتم... _ آلتِر تو هَت و یول و کلاه در یک حرکت زیبا یکی شدن... و از اون پس در هاگوارتز از کلاه گروهبندی که در اصل همون یول هست برای گروهبندی استفاده کردن... راستی این نکته رو بگم یول شاعرم بود :دی برای همین انقدر اول سال خوب شعر میگه... و اما برای تکلیف: بهم بگید زمانی که کلاهو گذاشتید سرتون چه حسی داشتید و چه اتفاقی افتاد؟ "حداکثر نمره 20 امتیاز" #جن_ها_حق_دارند_آزاد_باشند + می تونید برای این عنوانی که گفتم خودتون داستان بسازید و بهترین داستان امتیاز ویژه ای از من میگیره که از امتیاز تعیین شده بیشتره. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید. +تحقیق رو زیر همین پست فروم بهم بدید.
  2. درودی دیگر بر همه ی جادوآموزان عزیزم برای این جلسه یه تحولی توی درسمون دادیم از یه شاگرد قدیمی کمک گرفتم و میخوام باهاتون یه داستان قدیمی رو درمیون بذارم. چند وقت پیش با بهار اسنیپ (اسلایترین) تو کتاب خونه بودیم که بهار با هیجان رفت کتاب تاریخ جادو از آغاز تا امروزو اورد پیشم و عکس دو نفر رو تو کتاب بهم نشون داد و گفت اینا اجدادشن و اسمشون زین و جنیه. من خیلی به مغزم فشار اوردم و پرسیدم که ایا این زین و جنی همون زین و جنین که برای اولین بار از چوبدستی استفاده کردن و بهارم تایید کرد. و اما بشنویم داستان این زین و جین رو هزاران سال پیش بهتره بگم یکی دو صده بعد زمان مرلین دو تا جادوگر در یک خونه جنگلی به خوبی و خوشی با هم زندگی میکردند. یکی از روزها که ذخیره ی چوبشون تموم شد زین تصمیم میگیره بره و چوب جمع کنه. مشغول جمع کردن چوب بود که احساس کرد چیزی پشتشه و برگشت و با یک گرگ مواجه شد. با دیدن گرگ خیلی ترسید ولی سعی کرد خودشو کنترل کنه دستشو اورد بالا تا با جادو کردن گرگ رو دور کنه اما گرگ مجال جادو نداد و پرید و دستشو گاز گرفت و کند. زین که از درد داشت بیهوش میشد به زمین افتاد گرگ خواست بپره روش که دست دیگشو اورد جلوی خودش و گرگ دست دیگشم گاز زد و کند. زین بی دست مونده بود و گرگ وحشی ما قصد حمله ای دوباره به اونو داشت که جنی میرسه و با جادو گرگ رو بیهوش میکنه. اما بشنویم از زین که بدون دستاش دیگه نمی تونست جادو کنه. جنی سعی کرد با جادو جلوی خونریزی رو بگیره ولی نتونست دست زینو ترمیم کنه پس دوتا چوب نازک از تنه ی چوب هایی که زین جمع کرد کند و با جادو کاموایی نا مرئی ظاهر کرد و سعی کرد اونو به دست زین بچسبونه. زین با ناامیدی دستاشو که به چوب وصل شده بود تکون میداد و باناراحتی از وضعیت دستانش و عدم تواناییش برای جادو می نالید. همونطور که دستاشو تکون میداد از چوب جرقه ای بلند شد. جنی که جادوگر باهوش بود به سمت زین رفت و دستاشو گرفت و به چوب نگاه کرد و گفت:این خون قرمز چیه توش یه تار مو هست. زین عصبانی گفت:مال اژدهاست شکارچی های اژدها اون مکانی رو که مشغول جمع چوب بودم یه اژدها رو کشته بودن و اینم خونش بود که روی چوب ریخته بود تار مو هم جتما مال همون اژدهاست. جنی با شادی گفت:زین چند لحظه فکر کن این چوب درخت نارونه با مغز موی اژدها که یک چیز جادوییه تو می تونی جادوی بدنتو به چوب انتقال بدی و ازش استفاده کنی. زین کمی فکر کرد و تلاش کرد اما فقط چند جرقه تولید شد. روزهای بعد زین و جنی باز تلاش کردن تا اینکه زین موفق شد جادوهای کوچک انجام بده و کم کم تونست هر کاری که قبلا میکرد رو با چوب انجام بده. جنی سعی کرد خودشم این کارو بکنه اما با چوب نارون و مغز موی اژدها زیاد موفق نبود پس چوب و هسته شو عوض کرد چیزی های مختلفو امتحان کرد تا بالاخله با چوب صنوبر و مغز موی تک شاخ تونست به خوبی جادو کنه. جادوگرای دیگم این کارو کردن و کم کم استفاده از چوب جادو رواج یافت. خوب این بود تاریخچه ی اولین افرادی که از چوب جادو استفاده کردن. برای تکلیف:اول بهم بگید چوب دستی شما از چه چوبیه و مغزش چیه و اینکه به نظرتون چرا چوب و مغز هر کسی با مال یکی دیگه فرق داره؟ امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 20 امتیاز" #چیشد_که_جادو_با_دست_هایمان_را_را_فراموش_کردیم (بچه ها این یه عنوان خبریه و از پیام امروز براتون پیداش کردم راجبش تحقیق کنید راجب اینکه چرا بعد اون قضیه کم کم قدرت جادو کردن با دست در جادوگرا تحلیل رفت و در این کار ضعیف شدند؟) + می تونید برای این عنوانی که گفتم خودتون داستان بسازید و بهترین داستان امتیاز ویژه ای از من میگیره که از امتیاز تعیین شده بیشتره. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید. +تحقیق رو زیر همین پست فروم بدید.
  3. درودی دوباره بر شما جادوآموزان عزیزم امیدوارم مبحث جلسه ی گذشته رو فراموش نکرده باشید. تا اونجایی بحث کردیم که اژدهای عزیز در عوض دو شرط پذیرفت که به مرلین جادو رو یاد بده... یه شرطشو گفتیم اما شرط دوم... امیدوارم که شماها با پیشگویی شمشیر اکسکالیبر از سرزمین کملات آشنا باشید. بر طبق اون پیشگویی آرتور تنها فرد شایسته ای بود که می تونست شمشیر اکسکالیبر رو از درون سنگ در بیاره و به پادشاهی کملات برسه. (البته به اینکه اون فرد آرتوره در پیشگویی به طور مستقیم اشاره نشده بود اما مشخصاتی از اون فرد در پیشگویی بود که مربوط به مشخصات آرتور میشد) افسانه های زیادی راجب اکسکالیبر و نحوه ی ساخت و قرار گرفتنش درون سنگ وجود داره اما من داستان کوتاهی که بین مردم برجسته تره رو براتون بازگو میکنم. یکی از معروف ترین موجوداتی که قبل از انسان ها در راس چرخه جادو بودند الف ها بودند. الف ها در اون زمان قصد داشتن حکومت تمام سرزمین های جادویی رو به دست بگیرند...اما مقابل خودشون موجودات جادویی قدرتمندیو می دیدند که اجازه ی اینکارو بهشون نمیداند. اکثریت موجودات در صلح به سر می بردند اما درگیری بین الف ها و جن ها هر روز بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اژدها ها (مشکل اساسی برا خودش جمع بستن اژدها) پا پیش گذاشتند تا این دشمنی دیرینه رو پایان ببخشند. در بین جن ها شمشیر شکسته ای بود که ارزش زیاد و تاریخچه ی بلند و باشکوهی داشت از طرفی دیگه در بین الف ها خنجری بود که همین ارزش و بها رو داشت. اما هر دو خنجر و شمشیر شکسته به تنهایی کارایی به خصوصی نداشتند پس اژدها ها پیشنهادی جسورانه دادند. یکی کردن خنجر و شمشیر. اما پیشنهاد اونها ختم به این نمیشد...اونا میخواستند شمشیرو در دل سنگی در مرز سرزمین الف ها و جن ها قرار بدند(یعنی کملات) تا گروهی که موفق به دراوردن شمشیر بشه رهبر مطلق دنیای جادو بشه. (من فکر میکنم اژدها ها باور نداشتند اونا بتونن اینکارو بکنن چون این تفکر قدرت برتر بودن بین جن ها یا الف ها فقط بین خودشون بود و بقیه اهمیتی نمیدادند بیشتر اژدها ها قصد داشتند اونارو برای همیشه ساکت کنند.) در ابتدا هیچ یک از دو طرف حاضر به پذیرفتن نمیشدن اما نمیشد رو حرف اژدها ها حرف زد (در حقیقت این موجودات نقش ریش سفید موجودات جادویی رو داشتند و از باخرد تریناشون به حساب میومدند)از طرف دیگه هر دو طرف از جنگ و دشمنی خسته شده بودند و مطمئن بودند این طرحی که اژدها ها ریختن بدون پایه و اساس نیست پس به اونا اعتماد کردند و اجازه دادند شمشیر و خنجر یکی بشه. پس از یکی شدن شمشیر و خنجر اژدها ها اونو با جادو در دل سنگ قرار دادند. جادو به صورتی انجام شده بود که تنها شایسته ترین فرد برای حکمرانی دنیای جادوتوانایی بیرون آوردن شمشیر کاملو از درون سنگ داشت. اسم اون شمشیر کامل رو اکسکالیبر گذاشتند. در ابتدا نمایندگان دو طرف جن و الف تلاش کردند شمشیر رو در بیارند اما موفق نشدند حتی موجودات دیگر سرزمین هم تلاششونو کردند اما باز هم موفق نشدند. کم کم موجودات دیگه مثل دورف ها ، غول ها ، سانتور ها حتی خود اژدها ها و خیلی از موجودات دیگه تلاششونو کردند اما نتونستند و در اخر همگی تسلیم شدند و برگشتند به حالت سابق خودشون و الف ها و جن هاهم سرافکنده بیخیال همچی شدند. تا اینکه سانتور ها پیشگویی عظیمی کردند...پیشگویی که سرنوشت کل دنیای جادو رو تغییر داد... "روزی انسانی در سرزمین کملات متولد میشود که خواهد توانست شمشیرو رو از دل سنگ بیرون بیاره." سرتونو درد نیارم کسی توجه به این پیشگویی نکرد چون اونا در حد مورچه انسان هارو به حساب نمیاورند اون زمان اونا به موجوداتی که توانایی جادو نداشتند کمترین بهایی نمیدادند. چه برسه به اینکه به پیشگویی بها بدند که با توجه به اون یه ماگل حکمران همشون میشد. ولی اشتباه میکردند چون آرتور سالیانی بعد متولد شد و اکسکالیبر رو از دل سنگ دراورد و حکمران تمام دنیای جادو شد. و اما برگردیم سر داستان خودمون. طبق قراری که موجودات با هم گذاشته بودند هر چند مخالف حکمرانی یه انسان بودند اما به آرتور احترام میگذاشتند و اونو رهبر خودشون می دونستند. پس شکست و مرگ آرتور شکست و بحران توی دنیای جادو بود. شرط دوم اژدها این بود که در عوض آموزش جادو تنها از این جادو در راه حفاظت از آرتور استفاده بشه نه خواسته های نفسانی مرلین. و مرلین سخت کار کرد هر زمان که ارتور بهش اجازه ی مرخصی میداد به غار میومد و سخت تلاش میکرد تا بتونه جادو کنه.. مرلین با بند بند وجودش سعی کرد جادو رو لمس کنه از مغز کمک میگرفت و به بدنش دستور میداد تا کاری که میخواد انجام بده... مرلین مدت زیادی روی چیزی که میخواست برای بار اول تمرکز میکرد مثلا به حرکت در اوردن یک سنگ... مدت زیادی به سنگ خیره میشد و توی ذهنش تمام جزئیات اونو بررسی و تحلیل میکرد بعد نیروی از ذهنش رو به دستاش هدایت میکرد... بار ها این حرکتو تکرار کرد تا سنگ تونست کمی بلغزه این کارو انقدر تکرار کرد تا تونست سنگو روی هوا معلق نگه داره... بعد سعی کرد اتش رو به وجود بیاه یه تیکه چوب رو توی دستش میگرفت و سعی میکرد از ذهنش نیرویی به سمت اون چوب بفرسته تا بتونه نوک اونو شعله ور کنه... کم کم تصمیم گرفت کاری که میخواست با نیروی جادو انجام بده زیر لب زمزمه کنه مثلا برای اتش زدن نوک چوب زیر لب کلمه ی برن ایت رو تکرار میکرد تا اینکه جواب داد و نوک چوب اتیش گرفت. مرلین سالها تلاش کرد تا تونست جادو های بزرگ تری انجام بده. این هم داستان مرلین... برای تکلیف:اولین کار جادویی که با دستتون و با تلاش های خیلی زیاد انجام دادید نام ببرید...دقت کنید با دست نه با چوب جادو... (در حقیقت منظورم اولین کاری که کردید و باعث شد بفهمید جادوگریده) امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 25 امتیاز" #الف_ها ، #جن_ها ، #لیست_کاملی_از_موجودات_جادویی_غیر_انسان + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید. +تحقیقو زیر همین پست فروم بدید.
  4. آن روح با اشتیاق به ارشد های خویش نگاه کرد و و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: باورم نمیشه به سرعت برق و باد ترم های گذشته را سپری کردیم و حالا همگی با هم اخرین ترم تاریخ جادوگری را میگذرونیم...باشد که همگی به یاری مرلین بزرگ رستگار شویم =) درسی که این جلسه برای شما آماده کردم راجب کلاه گروهبندی هاگوارتز همون که دو ترم پیش گذاشتید رو سرتون تا گروهتون مشخص بشه. اما براتون سوال پیش نیومده هیچ وقت این کلاه چرا می تونه حرف بزنه؟چرا مثل یک موجود زنده ؟ اصلا به تاریخچه ی کلاه نگاه کردید؟ حتی یک درصد احتمال نمیدم دنبالش رفته باشید خوب یادتونه تو جلسه ی اول ترم یکتون بهتون گفتم اژدهای سه شاخ با جادو برای مرلین یک کلاه ظاهر کرد. این کلاه یکی از چیزهایی بود که از مرلین برای نسل های بعد بجا موند. و دست به دست گشت تا به بنیان گذاران هاگوارتز رسید. یعنی روونا ریونکلا ، گودریک گریفندور ، سالازار اسلایترین و هلگا هافلپاف. اگه به شعر های کلاه گوش داده باشید همیشه از مشکل این چهار نفر برای انتخاب دانش آموز مینالید. گودیک به دنبال افراد شجاع و دلیر بود... روونا دنبال افراد باهوش و با ذکاوت بود... سالازار دنبال افراد اصیل و پرغرور بود... ولی هلگا معیار خاصی نداشت و هر کسی که باقی موند با آغوش باز می پذیرفت... تو یکی از روزها که این چهارتا مشغول بحث بودن جن خونگی مخصوصشون وارد اتاقشون شد. جن مخصوص بنیان گذران نژاد کره ای داشت و اسمش یول بود. (شایعات زیادی مبنی بر اینکه جنه به جومونگ خدمت میکرد هم وجود داشته ) یول امد و دید این چهار نفر مثل همیشه مشغول بحث سر انتخاب افرادن . به سمت میز رفت و از روی اون کاغذ پوستینی ورداشت و اورد پیش این چهارتا(اخرشم یه جن باید به این چهارتا پیشنهاد میداد ) به کاغذ اشاره کرد و گفت:معیار انتخابتونو رو این بنویسید. هر چهارنفر با دودلی کاری رو که جن خواست انجام دادن. هرچند سالاز به اجبار روونا مجبور شد چون میگفت عمرا من کاری که یه جن خدمتکار بگه انجام بدم. یول کاغذو گرفت یکم بهش نگاه کرد و گفت:چرا چهارتا گروه تشکیل نمی دید و هر فرد که به معیارتون نزدیک بود رو به گروهتون بیارید؟ چشمان روونا برقی زد و رو به بقیه گفت: پیشنهاد خوبیه ... این باعث میشه اختلافات بینمون از بین بره اما مشکلی که پیش میاد اینه که ما شناختی از جادوآموزان نداریم چجوری تشخیص بدیم مطابق معیارمون هستند یا نه؟ هر چهار نفر به فکر فرو رفتن. هلگا به سمت کلاه مرلین رفت و از قفسه دراوردشو و گفت:یا ریش مرلین تو یه ایده بهمون بده چیکار کنیم. روونا به هلگا و کلاه دستش نگاه کرد و لبخندی زد. مرلین خیلی زود به داد اونها رسیده بود. روونا ایده ای که با دیدن کلاه به ذهنش رسیده بود رو مطرح کرد. با شنیدن ایده گودریک کاغذو از دست یول گرفت و با لبخند بهش نگاه کرد. و سالازاربه جن خدمتکار نگاه کرد و لبخند خبیثی زد. و این داستان ادامه دارد... برای تکلیف:به نظرتون ایده ی روونا چی بود؟چرا سالازار لبخند خبیثی به یول زد؟ امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 25 امتیاز" #داستان_قرار_گرفتن_شمشیر_گریفندور_در_کلاه ، + می تونید برای این عنوانی که گفتم خودتون داستان بسازید و بهترین داستان امتیاز ویژه ای از من میگیره که از امتیاز تعیین شده بیشتره. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید.
  5. درود بر جادوآموزان عزیزم یه ترم دیگه شروع شد و باز در کنار همیم درس امروزمون مورد علاقه ی خیلی هاست برتی بات خیر منظورم اون شکلات های هزار طمع برتی بات نیست که میخورید اصلا به عمق این شکلات ها فکر کردید ببینید چرا اسمش برتی باته. احتمالا همتون ضرب المثل توهم شدی دستیار برتی بات رو شنیدید نه؟ وقتی حواس پرت میشید اینو بهتون میگن. اما بریم سر تاریخچه ی این برتی بات و دستیارش و اینکه چیشد اصلا این ضرب المثل افتاد تو دهن همه . همینطور که در عکس مشاهده میکنید ایشون برتی بات هستن خالق شکلات های برتی بات. ایشون در هاگزمید زندگی میکردن به همراه دستار حواس پرتشون تئودور(عکسی از تئودور در دسترس نیست ) برتی بخاطر ساخت شکلاتی که با فکر کردن به هر مزه ای به اون مزه تغییر میکرد مشهور شد. این شکلات هارو با طلسمی که خودش ساخته بود درست کرد. اما طلسم به صورتی بود که اگه اشتباه تلفظ میشد تنها همون مزه ای که در همون لحظه به ذهن اجرا کننده طلسم میومد بر روی شکلات ها باقی میموند. بشنویم از داستان برتی بات های دردسرساز شب کریسمس. شب کریسمس بود و به مناسبش توی هاگزمید جشن برگزار شده بود از همه جای انگلستان مردم مختلف امده بودن چون شنیده بودن قراره کلی شیرینی و خوراکی مجانی جادویی و صد البته برتی بات میان مردم تقسیم بشه. برتی که میخواست کیک صد طعم درست کنه کار تهیه برتی بات هارو به دستیارش که مدتی بود طلسم درست کردن برتی بات هارو خوب آموخته بود سپرد. تئودور هم با خوشحالی تمام مواد اولیه شکلات هارو تهیه کرد و اونا رو به دقت اماده کرد در اخر اونا رو توی چند بشکه ی بزرگ ریخت و با چوبدستیش به سراغشون امد. اما همون لحظه یادش امد که معجون های عسلیو یادش رفته به خدمتکار بده تا ببره محل جشن پس سریع دست به کار شد و بشکه های معجون عسلی رو داد به خدمتکار. خدمتکار که بدجوری سرما خورده بود اب دماغش راه افتاده بود (ایش ) و با دستش اونو تمیز میکرد. تئودورم که یه ادم بسی تمیز با دیدن این وضعیت کلی حالش بد شد و با خودش عهد بست از اون معجون های عسلی که با دست این ادم به جشن برده شده نخوره. همونطور که به سمت برتی بات ها می رفت با یاداوری حالت مرد چهرش در هم رفت. چوبدستشو بالا برد و طلسم رو خوند و بیخیال از اون محل رفت. اما بشنویم از جشن. برتی که به افتخار جشن برتی بات هارو اماده کرده بود رفت بالای سکو و همه رو دعوت به سکوت کرد. بعد کلی سخنرانی راجب غذاهایی که اماده کرده بود از همه خواست یه مشت برتی بات بردارن و به طعم مورد علاقشون فکرکنند. مردم همه با خوشحالی اینکارو کردن ولی زمانی که برتی بات هارو جویدن همشون شروع به استفراغ کردن و بالا اوردن. وزیر سحر و جادو که بسی خشمگین شده بود رفت پیش بارتی و گفت:این برتی بات ها برای من باید مزه بستنی شکلاتی بده اما چرا مزه اب بینی و استفراغ میده. بقیم همینو تایید کردن برتی یکی از برتی بات هارو ورداشت و مزه کرد و بعد سریع تفش کرد بیرون و با عصبانیت تئودور رو صدا زد. تئودور با وحشت امد و برتی ازش توضیح خواست اونم گفت که بعد درست کردن شکلات طلسمو همنجور که خودش گفته بود اجرا کرده. برتی ازش خواست نحوه ی بیان طلسمو بگه و تئودور براش تلفظ کرد. برتی با خشم چندباری به تئودور پس گردنی زد و گفت:چندبار بهت گفتم موقع بیان طلسم دقت کن ببین چیکار کردی. خلاصه اونشب بیشتر مهمونا راهی بیمارستان شدن و وزیرم در اخر در یک حرکت زیبا فروش برتی بات رو ممنوع کرد و برتیم حسابی از خجالت تئودور در امد. اما بعد ها وزیر استیو ( وزیر مورد علاقه ی من در دنیای جادو یعنی هر چی تو دنیای جادو اتفاق مهم افتاده تو دوران همین وزیر بوده ) بخاطر علاقش به برتی بات فروش اونهارو دوباره ازاد کرد. اینم از داستان برتی بات دردسر ساز. و اما برای تکلیف:احتمالا تا حالا شده ضرب المثل تو هم شدی دستیار برتی بات رو کسی بهتون گفته باشه خاطره ی یکی از حواس پرتی هاتون که باعث شد همچین ضرب المثلی برای شما بکار بره رو تعریف کنید. امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 25 امتیاز" #آنا_تئودوری_دیگر + می تونید برای این عنوانی که گفتم خودتون داستان بسازید و بهترین داستان امتیاز ویژه ای از من میگیره که از امتیاز تعیین شده بیشتره. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید.
  6. درود فراوان بر تمامی شما ترم اولیای عزیز که از امروز ترم جدیدتونو شروع میکنید... امیدوارم در طول ترم روز های خوبی رو در کنار همدیگه داشته باشیم برای شروع گردش در تاریخ دنیای جادو میخوام شما رو به سرآغازش ببرم... جایی که همچی از اونجا شروع شد... همه می دونیم معروف ترین جادوگر قرن مرلینه ( همونکه به ریشش خیلی قسم میخورید و جالبه بدونید مرلین اصلا ریش نداشت ) اما براتون سوال پیش نیومده اصلا مرلین از کجا جادو رو یاد گرفت؟ چرا قبل اون فرد معروفی نبود که جادو کنه و اسمی ازش برده شده باشه؟ من میخوام برای شما ترم اولی ها از دنیایی قبل از تولد مرلین بگم ، دنیایی که خیلیا هنوز با اون آشنا نیستند... راجب دنیایی براتون بگم که هنوز انسان وارد چرخه جادو نشده بود ، دنیای که هنوز به دست موجودات جادویی ناانسان رهبری میشد. البته انسان هایی بودن که قبل از مرلین جادو کرده باشند اما هیچ پایه و اساسی برای جادوشون وجود نداره پس ما اونا ور فعلا به حساب نمی اوریم... مرلین یه خدمتکار بود که به شاهزاده آرتور خدمت میکرد. تو یکی از جنگ های آرتور ، مرلین وقتی برای جاسوسی به همراه افرادش به سمت سپاه دشمن میره بین راه گم میشه و سر از یه غار در میاره. توی غار یه تیکه چوب پیدا میکنه و با هر بدبختی بود اونو آتیش میزنه و به عنوان مشعل ازش استفاده میکنه تا راهشو به بیرون غار پیدا کنه. انقدر جلو میره تا میرسه به یک محوطه باز توی دل غار اما عجیب این بود که اون محل بر عکس جاهای دیگه غار روشن و محوطه سبزی پر از گل و گیاه بود. مرلین بازم جلوتر میره تا میرسه به یک بن بست همون لحظه که پیش خودش میگفت بخشکی شانس گیر کردم صدایی شنید. -اینجا چه میکنی انسان. مرلین که به شجاعت تو سپاه آرتور معروف بود با شهامت برگشت که جواب بده که با موجودی نا اشنا رو به رو شد. از ترس عقب عقب میره و روی زمین می افته و ازش میپرسه:- تو چی هستی؟ اون موجود خودش اژدها ی سه شاخ معرفی میکنه و دوباره از مرلین دلیل حضورشو میپرسه. مرلین هم ماجرای گم شدنش رو توضیح میده و در اخر از اژدها میپرسه که چطوری میتونه مثل انسان ها صحبت کنم. اژدها هم برای مرلین توضیح میده که یک موجود ماوراءطبیعی و جادوییه و چون انسان ها با این نوع موجودات آشنا نیستن دلیل نمیشه فقط قدرت تکلمو برای خودشون بدونن. مرلین که حرفشو از وجود جادو باور نکرد از اژدها میخواد که بهش ثابت کنه جادو وجود داره. اژدها هم با حرکت بالهاش آب کف غارو به رنگ قرمز در میاره. مرلین که خیلی تعجب کرده بود به اب قرمز نگاه میکرد و از اژدها درخواست جادویی دیگه میکنه. اژدها با حرکت دوباره بالهاش کلاه روی سر مرلین ظاهر میکنه. (اخ اخ اخ این کلاه داستان داره بعدها) مرلین که حسابی شگفت زده شده با التماس فراروان از اژدها میخواد به اونم آموزش بده. اژدها اول قبول نمیکنه ولی مرلین با بیان اینکه دشمنانی قصد نابودی کشورشون و نابودی آرتور رو دارن و اگه در این جنگ شکست بخوردند ممکنه محلی که اژدها در اون زندگی میکنه هم توسط اونا اشغال بشه و راز اژدها برملا بشه شرطو قبول میکنه. اما اژدها در عوض قبول کردن آموزش جادو به مرلین دو شرط برای اون تعیین میکنه... اول اینکه این راز بین خودش و مرلین بمونه. و دوم اینکه... برای تکلیف :به نظرتون اژدها در عوض چه چیزی حاضر به آموزش جادو به مرلین شد؟ با هم بحث و گفتگو کنید خودتون رو جای اژدهایی که هزاران سال توی غار پنهان شده قرار بدید در عوض آموزش جادو و وارد کردن انسان به چرخه ی جادو چه چیزی از یک انسان میخواید. امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 25 امتیاز" #شاه_آرتور ، #کملات ، #اکسکالیبر +نیاز نیست تحقیق این جلستون به صورت داستان باشه. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید.
  7. امده ام که اکسیژن را آتش بکشم ) 1.الیسا اسم دختره یا پسر 2.چرا اسم پسره؟ 3.چقدر سوختی تا حالا؟ 4.برای سوختگی از چه پمادی استفاده کردی؟ 5.کی خیلی سوزوندت؟ 6.چه سوالی رو خیلی ازت پرسیدن؟ 7.چجوری یه زرافه رو میذاری توی یخچال؟ 8.تریلی الناز رو توصیف کن. 9.از ده نمره بگو چقدر از شکیلا برای شعله ور سازی کیبردت عصبانی؟ 10.کیو تو هاگ خیلی اذیت کردی تا الان؟ 11.پیشی یا هاپو؟ 12.من روح خوبیم ؟ 13.من شبیه معلم دینیام؟ 14.از کی تو هاگ می ترسی؟ ) 15.اگه تو کلاس تاریخم شرکت کردی کدوم درسو دوست داشتی؟ 16.از کدومش بدت میومد؟ 17.اگه خون آشام بودی و قرار بود خون یکی رو تو هاگ بخوری کی بوئ؟ 18.وحشتناک ترین سوالی که تا حالا ازت پرسیدن؟ 19.کدوم سوالی که ازت پرسیدنو دوست داشتی؟ 20.اگه دعوا بشه دوست داری فوش بدی یا حمله فیزیکی بکنی )؟
  8. نمی دونم این موضوع قبلا بهش پرداخته شده یا نه اما میخوام یه نظرسنجی کوچیک راه بندازم. به نظرتون اگه قرار بود جای هری پاتر فرد دیگه ای به عنوان پسر یا حتی دختر برگزیده انتخاب بشه اون فرد چه کسی می تونست باشه؟ ایا نویل می تونست مثل هری با لرد سیاه مقابله کنه؟ دلایل خودتونم برای انتخاب بگید. به شخصه فکر میکنم نویل هم با تمام دست و پاچلفتی بودن و فراموشکار بودنش اگه تو موقعیتی که هری قرار گرفت قرار میگرفت می تونست پسر برگزیده باشه.
  9. درود 1.از کیبوردت که تا حالا خسته نشدی؟ 2.چقدر سوختی؟ 3.کتابی که داری راجب شکیلا می نویسی به کی اهدا می کنی؟ 4.میشه یه کتابم با همین موضوع برای آرمین بنویسی؟ 5.غیر من کی تو هاگ میخورد که روح هاگ باشه؟ 6.چرا در مسابقات سیب زمینی بمان نذاشتید کسی بمیره 7.چرا من هنوز هیچ روح بجا مانده ای از بقا نمی بینم مگه کسی نمرده هنوز؟ 8.چرا انقدر حوصله به خرج میدی و متن های پست هاتو رنگی میکنی؟ 9.الناز اگه تریلی نداشت بهش میخورد چی داشته باشه؟ 10.حالا که الناز تریلی داره به دنیا میخوره چی داشته باشه؟ 11.موقعی که دانش اموز بودی متن درساتو میخوندی؟ 12.تو امتحانات هاگ تقلبم کردی؟ 13.تقلبم دادی؟ 14.لقب معلم دینی که قبلا به من تعلق گرفته به آرمین چه لقبی میدی؟ 15.واقعا من مثل معلم دینیام ؟ 16.پتانسیل یه ناظم خوب که حسابی به بچه های هاگ نظم بده و ازش بترسن رو کی داره تو هاگوارتز؟ 17.چه زمانی توی تاریخو بیشتر از همه دوست داری؟ 18.از بین درسای تاریخ جادوگری از کدوم خوشت میومد؟ 19.دوست داری نفر بعدی که پشت کیبور داغ میشینه کی باشه؟ 20.ازش چه سوالی میپرسی؟ تمام شد
  10. -وااااای.چه بادییییه +خودتو جمع و جور کن بابا.تو که اصولا بازی نمی کنی این یه بخشی از مکالمه ی من و رسا بود. بابا این چه بازی مسخره ایه؟آخه کدوم بازی ای شیش راند طول می کشه؟امیدوارم این راند زودتر تموم بشه راحت بشیم از دست این باد و استرس. بابا از راند ۳ جستوجوگرا دارن دنبال اسنیچ می گردن.این رسا هم یادش رفته به علیرضا بگه که نگار جستوجوگره.البته باعث شد یه گل بزنیم.ولی خب در عوض این راند ممکنه یه گل بخوریم و همینطور ممکنه اونا هم اسنیچو بگیرن.پس این راند هم مثل راند قبل خیلی حساسه. وقتی راند قبل گریفیا یادشون رفت پیت بزارن اونقدر خوشحال بودیم که نگو.هممون داشتیم از خوشحالی منفجر می شدیم. خلاصه بازی شروع شده بود و من هم طبق معمول دنبال بلاجرا می گشتم.با اینکه همیشه بهار اونا رو دور می کرد . همینطوری داشتم می گشتم تو زمین که دیدم یه بلاجر داره می ره سمت آیدا.بعدا یه نگاه به بهار کردم.بهار چماقشو آماده کرده بود و می خواست بلاجر آیدا رو دور کنه.صبر کن ببینم.نه اون می خواد بلاجر خودشو دور کنه. لبخند زدم.نوبتش رسیده بود که خودمو نشون بدم.با سرعت به سمت آیدا رفتم که اصلا حواسش به بلاجر نبود. چماقمو تنظیم کردم.هر از گاهی از این حرکات می زنم.پس باید با تمام قدرتم می زدم.چماقمو تنظیم کردم.و با یه ضربه ی قدرتمند اونو دورش کردم. (ضربه انحرافی تدافعی)
  11. بازی قبلی رو به لطف آیدا که گوی زرینو گرفته بود بردیم.یه جشن مفصل توی برج برگزار شد که توش همه ی ریونیا بودن.رسا و آنا هم حرکت عقاب رو که وسط بازی نصفه گذاشتن اونجا ادامه دادن.خلاصه خیلی خوش گذشت.شب خیلی خوبی بود.فقط تنها مشکلش هوای سرد بود. دیروز باد خیلی شدیدی میومد.هر دیوونه ای توی این باد می رفت و توی قلعه پناه می گرفت ولی رسا داشت تمرین می کرد.خب به هر حال کاپیتان شده بود و حتما می خواسته که آماده وارد زمین بشه.ولی خب به هر حال اونم خسته می شد و می گرفت می خوابید.منم رفتم وسط سرسرا و گرفتم خوابیدم چون جاهای دیگه خیلی سرد بودن.(شمام اصلا فکر نکنید چون حقوق نگرفتم نتونستم اجاره دفترمو بدم الناز با تریلی بیرونم کرد آفرین این افکارو بریزید دور ) روز بازی شده بود و هر دو تیم که بازی قبلیشون رو برده بودن باید بر علیه هم بازی می کردن.حتی امتیاز ها هم توی این بازی برابر بود.یعنی هر دو تیم ۲۰۰ به ۵۰ تیم حریفشونو برده بودن.این باید یه بازی خیلی جالب می شد.باهوشای ریون دربرابر شجاعای گریف. بازی شروع شد.باد اونقدر وحشتناک بود که حتی ورجیلم یه گوشه پناه گرفته بود.گریفیا با شجاعت تمام بازی می کردن.مثلا سجاد یکی از مهاجمایی بود که تلاش کرد تا آنا رو بلاک کنه.ولی هوش ریون غلبه کرد و آنا تونست با کمک باد توپ رو با یه ضربه ی چرخشی پرت کنه. توپ به رسا رسید.وای نه.رسا به توپ نمی رسه.صبر کن ببینم.یه شیرجه ی خیلی قشنگ زد.یه بار دیگه هوش ریون بر شجاعت گریف غلبه کرد.حالا رسا آماده ی شوت زدن بود که دیدم ویکی یه بازدارنده رو پرت کرد سمت رسا.خب بازی قبلی که من اصلا بازی نکردم در حقیقت همچیو به بهار سپردم و خودم مشغول رهبری گروه ارکستر عقاب های دست آموز رقصنده بودم ایندفعه اگه وارد زمین نمیشدم احتمالا اگر آنا دوباره زندم نمیکرد و از دوباره نمیکشتتم رسا حتما اینکارو میکرد ولی در کل زیاد به خودم زحمت ندادم و برای خودم پرواز میکردم منتظر بودم تا عین بازی قبل بهار با چوبش سر برسه و بازدارنده رو دفع کنه ولی اینظوری نشد.بهار رفت تا آیدا رو نجات بده. یه لبخند بزرگ زدم...الان موقعش بود آن روحم یه خودی نشون بده...یعنی من می تونستم بازی کنم؟خیلی خوشحال شدم.رفتم بغل رسا.چوبمو تنظیم کردم.به خاطر باد ضربه زدن خیلی سخت شده بود ولی من تمام تلاشمو کردم.با یه ضربه ی محکم بازدارنده رو دور کردم.اینه. یهو دیدم که رسا هم یه ضربه ی چرخشی عین ضربه ی آنا به سمت دروازه زد و بهار هم بازدارنده ی آیدا رو پرت کرد سمت اسکای لاین.این یعنی که گریفیا باید خیلی شانس بیارن که گل نخورن و به احتمال خیلی زیاد اولین گل رو توی راند اول می زنیم. {ضربه ی انحرافی دفاعی}
  12. چرا فکر میکنید این تاپیکا قراره تعطیل شه؟
  13. فکر نمکنید بهتره بحثو به سمت شروع ترم جدید پیش ببریم؟
  14. چرا امروز انقدر هوا گرمه؟ اسپم: اینکه ریون فعاله یا نیست یا فعالیتش کمه یا زیاد چیزیه که باید تو خوابگاه خودش حل بشه نه اینکه اینجا وسط این تاپیک سرگرمی بهش پرداخته بشه پس لطفا دیگه پیامی در این مورد اینجا نبینم.
  15. چرا فکر نمیکنی ممکنه با اونی که این فکرو میکنه باشم؟
  16. و آن روح با لبخند خبیثانه ی خود به آن ریونکلایی بیچاره نگریست و شروع به سوزاندن وی کرد ) سلام و درود بر آیدای عزیز 1.یه بیوگرافی کوتاه از خودت بده. 2.چند وقته توی سایت عضوی؟ 3.نظرت راجب هاگوارتز مجازی چیه؟ 4.آیا اینجا رو به دوستاتم معرفی کردی؟ 5.سه نفرو تو خوابگاه ریون انتخاب کن برای سه مورد زیر. ازدواج: کشتن: دوستی: 6.اول کتاب های هری پاترو خوندی یا فیلماشو دیدی؟ 7.نظرت راجب پت و مت خوابگاه ریون در دو خط بنویس (پت و متمون می دونی کین دیگه آرمین و الن) 8.اگه تو جای عضو جدیدمون بودی که برای اولین بار وارد خوابگاه شده و با صحنه ای همچون صحنه ای که پت و مت به وجود آوردن رو به رو میشدی چه میکردی؟ 9.نگو که تو هم یه چمدون اندازه چمدون آنا بستی؟ 10.دیشب تولدت چرا دیر امدی؟ (نبودم دیشب اگه دلیلشو گفتی) 11.تمام اعضای ریونه خوابگاه تلگرامو با یه جمله توصیف کن. 12.اگه مثل انا چمدون بستی چند جفت کفش توش قرار دادی؟ 13.به نظرت چجوری روز اول ترم چمدونارو رد کنیم تا آرمین از محتویاتش بویی نبره 14.به نظرت خودت جز ریون باید توی کدوم گروه میافتادی؟ 15.چرا باید تو گروهی که نام بردی میافتادی؟ 16.از اینکه تو ریونی چه حسی داری؟ 17.حاضری الان گروهتو عوض کنی؟ 18.هنوز راجب اون انجمنه پایه ای طرحشو بریزیم؟ 19.خیلی نسوختی نه؟ 20.شک نکن که من بازم میام برای سوزوندن اینا سوالات ابتدایی بود یکم گرم شی.
  17. واقعا ما از اسپم رسیدیم به شجرنامه ؟
  18. تریلی الناز با دوست دخترش به کلوپ ماشین سنگینا رفتن و با آهنگ سالسا رقصیدن =)) بعدی : خرس قطبی - عنکبوت - کبوتر بچه بودم - سین =\
  19. آرتیمس خیلی باهوش و زیرکه پس من احتمال میدم متعلق به ریون باشه البته من رگ های اسلیترینم درش میبینم =) و شغل احتمالی : خب من ارتیمسو کامل نخوندم دو جلدو فقط ولی فکر کنم کلاهبردار دارای هوش سیاه بهش میخوره فقط =) بعدی : ادوارد کالن
  20. چرا تو هاک همه با هم فامیلن؟ =\
  21. آلترون : مردمی که به آسمان نگاه کردند اونا امیدو دیدند ❤ °اونجرز عصر آلترون°
  22. اینجا بدون من احسان(صابر ابر): کسایی که پشت سر هم یه فیلم رو دوبار تماشا میکنن به نظر آدم های عجیبی میان... اما این احساسیه که نمیشه به همه توضیحش داد... وقتی هنوز شخصیت های یه فیلم تو ذهنت زنده ان و دارن نفس میکشن، می تونی روی پرده به چشم هاشون خیره بشی... میتونی باهاشون حرف بزنی... میتونی سرنوشتشون رو تغییر بدی... این طوری میتونی واقعیت رو به شکل خواب و رویا بازسازی کنی... می تونی توی صندلی سینما فرو بری... لحظه ای که چراغ ها خاموش میشه، معجزه اتفاق می افته... درست تو لحظه ای که حس می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده. مهم فقط اینه که با همه توانت ادامه بدی... همه چی درست از همین جا شروع میشه
  23. من مادر هستم سعید(حبیب رضایی):یه کلید طلایی تو زندگی وجود داره که تاحالا منو از سکــته نجات داده! آوا(باران کوثری):چی؟! سعیـد(حبیب رضایی):هروقت یه چیزی اذیتت میکنه از ته دل بگو به درک!
  24. نمیخواید بیخیال بحث اسپم شید ؟ =\
  25. در سرسرا الیسا مشغول هدایت بچه ها به سمت کلاس ایده ها بود و همزمان انا مشغول هدایت لرد اسلیترینی که اخر نفهمیدم اسمش چجوری خونده میشه به سمت برج نجوم بود تا او را به پایین پرتاب کند =\\ انشا شد بعدی : تریلی - پیشگویی - پاستیل خرسی =\
×