رفتن به مطلب

draxler.h

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    202
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good

درباره draxler.h

  • درجه
    مدیر بازنشسته
  • تاریخ تولد 19 بهمن 1378

این جادوگر کیه ؟

  • درباره ی من
    در خانواده ای متدین و مذهبی چشم به جهان گشودم :دی
  • محل زندگی
    فلن قلعه سیتی ایشالا بعدا تو قلعمون :دی
  • علایق
    موزیک و کتاب و ماشین و وب نویسی و زندگی کردن :)) و هزاران جوایز نقدی و غیرنقدی دیگر
  • شغل
    متخصص زنده ماندن و مصرف بهینه اکسیژن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,908 بازدید کننده نمایه
  1. تشویق های موزون تماشاگرای هافلی بین ریونی ها مثل تابش نور طلایی رنگ خورشید روی پهنه ی دریا بود ، دریایی که ساکت و آروم شده بود و میشد نا امیدی رو توی چهرش دید و خورشیدی که سعی میکرد گرما رو توی وجودمون جاری کنه آخرین نفری که دیدمش دنیا بود ، چند ساعت قبل ما گریفیندور بازی داشت و اون بعد دیدن بازی خودشون همونجا توی جایگاه مخصوص خوابش برده بود ولی حالا بعد از اینکه فریاد گزارشگر بازی اسم منو به گوشش رسونده بود چشماشو باز کرده بود و با فریاد : آرهه اون پسرمه مشغول تقسیم کردن شادیش با بقیه بود ، لبخند زدم و دوباره حواسمو به زمین بازی معطوف کردم میدونستم گل زدن توی راند اول بازی میتونه شدیدا روحیه حریف رو تضعیف کنه و به ما انگیزه بده پس باید از این فرصتی که برامون ایجاد شده بود نهایت استفاده رو میبردیم تا برنده بازی باشیم ، نگاهمو به این یاقوت کبود که توی دستای قاسم بود دوختم اونقدری زیبا بود و اهمیت داشت که منو مسحور خودش کنه ، باید به دستش میاوردم به هر قیمتی که شده باید اون رو مال خودم میکردم ، قوانین جدید اجازه ی بازی فیزیکی رو نمیدن و این برای منی که سالها بازی سرعتی و فیزیکی رو توی دستور کارم قرار داده بودم خیلی خوشایند نبود ، تیم هافلپاف اون زمان همیشه یکی از مستحکم ترین دفاع ها رو داشت و ضدحمله های سریعشون هم معروف بود اما الان وضع فرق کرده بود ، باید بهترین استراتژی رو طبق شرایط انتخاب کنی و توی هر موقعیتی فقط و فقط به فکر حمله کردن باشی چون با جدا شدن برتری فیزیکی از بازی واقعا بهترین راه دفاع از دروازه خودی حمله کردنه ، ارتفاعمو زیاد کردم تا کمتر توی چشم ریونی ها باشم و تو فرصت مناسب غافلگیرشون کنم ، از بالا کاملا مشخص بود که قاسم با این عقب رفتن میخواد پاس رو توی عمق به رسا برسونه ، توپ که از دستش رها شد منم با تمام سرعتم حرکت کردم چند ثانیه بعد این نگین قرمز رنگ به جای اصلیش یعنی انگشتر طلایی رنگ هافل برگشته بود (تداخل در پاس )
  2. از آخرین باری که توی تیم بازی کردم مدت زیادی نمیگذره ، اون بازی هوا پاییزی و مه آلود بود (حالا اینکه چطور چند روز قبل پاییز بود و الان هوا تابستونیه بماند بالاخره مدرسه جادوییه ) و منی که تازه برای اولین بار بعد از اون مصدومیت فجیعی که اومد سراغم داشتم بازی میکردم به هر دری زدم تا بلکه یه نفر در به رویم وا کند و فرصت دیدار رویش را به من اعطا کند اما یاسمن از پشت آیفون خبر داد که هربار این در رو محکم بستن و رفتن به خاطر همین دیگه در به روی کسی باز نمیکنن ، بگذریم ... الان یه توده ی هوای گرم اومده دقیقا وسط زمین کوییدیچ هاگوارتز لونه کرده و داره سعی میکنه جلوی ما رو بگیره تا از بازیمون لذت نبریم اما زهی خیال باطل من تازه به میادین ( نه از نوع میوه و تره بار البته ) برگشتم و حتی این حجم از گرما هم نمیتونه باعث بشه که کوییدیچ رو ول کنم ، اصلا روایت داریم که روز 11 شهریور معروفه به جهنم مذگان یعنی ملت تو هوای گرم بندر و توی بازار خرمشهر میریختن بیرون تا کوییدیچ بازی کنن ولی چون ماگل های عزیز خیلی با جادوگرا رابطه خوبی نداشتن اونا رو آتیش میزدن و از گوشتشون قلیه ماهی درست میکردن و به خورد توریست ها میدادن بعد از اینکه اینهمه براتون شفاف سازی کردم و مسائل تاریخی بازگو کردم و بهتون افزودم اجازه بدید تایم استراحتی رو هم برای فک و دهان خودم (حس آمیزی داره ، درستش میشه انگشتانم ) و گوش شما ( البته چشم ) تدارک ببینم تا پاس ونزدی عزیز رو دریافت کنم و بعد از یک یورش همه جانبه از جانب خودم ( با همه ی جوانب خودم حمله کردم :-" ) شوت محکم و برق آسایی رو روانه دروازه ریون کنم تا ببینم آیا فوقع ما وقع میشود یا خیر ... تا زنگ بعد خدانگهدار ( شوت سرخگون )
  3. نمیدونم در حال حاضر اجازه پست گذاشتن دارم یا نه ولی اگر پایان مسابقه کوییدیچ رو هم مثل فوتبال بدونیم الان باید به اسلی تبریک بگیم در نتیجه از همین پست استفاده میکنم و به بازیکنای اسلی بابت بردشون تبریک میگم واقعا بازی فوق العاده ای بود ، تیمشون جا داره که هماهنگ تر بشه و بهتر از اینا نتیجه بگیره و امیدوارم که به زودی همینطور بشه ، قدر بازیکنای خوبتون ( محمدرضا ، تانیا و ... ) رو هم بدونید :دی از هافلیا هم ممنونم بابت بازی خوبشون ، شرمنده من یکم پیر شدم و البته خیلی وقته کوییدیچ بازی نکردم ، نتونستم به خوبی از امتیازمون دفاع کنم ایشالا بعدا جبران میکنم ) یه تشکر ویژه هم باید از ورجیل بکنم بابت داوری خوبش و وقتی که برای کوییدیچ میذاره ، امیدوارم همیشه موفق باشی برادر
  4. خب یه تاپیک خوب دیگه از همکار عزیزم که به تازگی بخشی از وجودشو از دست داده ) در مورد خود جانپیچ ایده های متفاوتی وجود داره مثلا اینکه حتی دوست داشتن هم میتونه نوعی جانپیچ باشه ، شما حتی بعد از مرگتون هم توی ذهن اون شخص زنده میمونید و بعضا میتونید روی تصمیماتش هم تاثیر بذارید حتی وابستگی ما به بعضی چیزها هم میتونه جانپیچ باشه ، مثلا وابستگیمون به حیوون خونگیمون که مرگش یجورایی میتونه تداعی کننده ی این باشه که بخش کوچیکی از روح ما جدا شده و روح اون حیوون و خاطراتش بهمون پیوند خورده اینا صرفا مثالای کوچیکی از تفاوت بین جانپیچ هاست و به نظرم ممکنه ما حتی ناخواسته اقدام به ساخت جانپیچ کرده باشیم ، بحثش زیاد طولانی میشه پس تفکر درباره ی ادامه ی این روند رو به خودتون میسپارم بخش بعدی در رابطه با ساختن جانپیچه ، اگه فقط نوع جانپیچی که لرد ساخت رو در نظر بگیریم ، من مایلم که حتما امتحانش کنم ، جدای از اینکه زمان بیشتری برای زندگی کردن بهم میده دلم میخواد بدونم آیا تفاوتی بین روح کامل و تکه تکه شده هست ؟ و اینکه اگه به طور مثال روحم رو به یه حیوون یا انسان منتقل کنم تا چه حدی میتونم توی ذهنش نفوذ کنم و دنیارو از زاویه ی دید اون ببینم ، آیا اصلا میشه بدون انجام مراسمی که پتی گرو انجامش داد به جسم خودم برگردم ؟ وقتی یه قسمت از روحم رو از دست بدم بعدش چطور زندگی میکنم ، آیا باید منتظر باشم تا کسی منو پیدا کنه و به زندگی برگردونه ؟ آیا بعد از اینکه کاملا مردم ( با فرض وجود داشتن دنیای آخرت )هر تکه از روحم به طور جدا قضاوت میشه ؟ ممکنه بخشی از وجودم در جهنم باشه و بخشی در بهشت ؟ عذاب و یا پاداششون روی همدیگه تاثیری میذاره ؟ نظری در مورد خود افرادی که جانپیچ درست میکنن ندارم بیشتر طرز تفکرشون و اینکه چطور میخوان ازش استفاده کنن برام مهمه افراد زیادی توی ذهنم وجود دارن که حاضرم بکشمشون و خب جانپیچم رو هم با کشتن همونا درست کنم اما همونطور که اول پستم گفتم به نظرم راه های متفاوتی برای ساخت جانپیچ هست و حتی توی این مدل که لرد ساخت هم ممکنه تفاوت برای نحوه ی ساختش موجود باشه ولی بهش اشاره نشده باشه فعلا همین کافیه ) بازم ممنون بابت تاپیک
  5. طبق معمول با لباس سراسر سفیدم روی سکوی تماشاگرا نشسته بودم و مشغول نفوذ توی ذهن بازیکنا بودم ، همشون معتقد بودن که گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست که صاف میشود آیا هوا ؟ مشخص نیست و من همزمان با لذت بردن از این هوای فوق العاده و تازه شدن روحم زیر لب زمزمه میکردم که زندگی تصویر پرنده ایست که در هوای مه آلود پرواز میکند ، چندثانیه بعد دیدم ارشیا نفس نفس زنان خودشو رسوند بهم و خبر داد که به عنوان جریمه باید بره تریلی الناز رو بشوره و ما عملا بازیکنی به عنوان مدافع نداریم با خودم فکر کردم آیا اونقدری پیر شدم که دیگه نتونم کوییدیچ بازی کنم ؟ مسلما نه تجهیزات کوییدیچم روی دیوار اتاقم در حال استراحت بودن که ناگهان به دستور اربابشون پرواز کردن و به سمت زمین بازی اومدن دستی روی موهای سفید و براق جاروم کشیدم و بهش گفتم امروز علاقه ای به باخت ندارم پسرکوچولو با آخرین سرعتت حرکت کن سوارش شدم و صدای فلز زیر پام رو میشنیدم که میگفت اطاعت ارباب از ورجیل برای ورود به زمین اجازه گرفتم و نگاهی به اطرافم کردم ، همه ی اسلیترینی ها چشم امیدشون به زی زی بود و من باید انگشت میکردم توی چشمشون سردرگمی توی حرکات بازیکنای اسلی موج میزد ، شاید اگه بازیکنای ما بی دقتی نمیکردن زودتر از اینا برنده بازی میشدیم ، حواسم رو جمع کردم و اون رو روی بازدارنده و زی زی پهن کردم ، با آخرین سرعتم به سمت بازدارنده ای که ونزدی رو هدف گرفته بود رفتم صدای شکافته شدن هوا رو میشنیدم ، بازدارنده برای من تصویر همون پرنده بود که توی هوای مه آلود پرواز میکرد ، تصویر زندگی بود توی ذهنم فاصله ی زی زی تا گوی زرین رو سنجیدم و تصمیم گرفتم به جای فرستادن بازدارنده به سمت خودش ، اون رو برای دریدن و خرد کردن جاروش هدایت کنم چماقم رو بالابردم و محکم به بدن این پرنده ی وحشی و درنده خو زدمش ، صدای ناله ی دردناکش رو شنیدم : چطور باید از این راه مه گرفته گذشت ؟ غریب است در مه سرگردان شدن گفتم : گاهی باید رفت بی هیچ اعتراض حتی اگر مسیر جاده به بن بست برود چشمم رو به مسیر حرکتش دوختم و منتظر موندم تا فریاد شادیش رو بعد از رسیدن به هدفش بشنوم ... ( ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت زی زی )
  6. دی دیدم که مدیران در چایخانه زدند / با پادیفوت نشستند و صبحانه زدند :-"
  7. جاندار یا بی جان ؟ اگه جانداره حیوونه ؟ انسانه ؟ روحه ؟ اگه بی جانه چوبیه ؟ فلزی ؟ شیشه ای ؟ پارچه ای ؟ مربوط به گروه خاصیه ؟ ماگل ها هم دارنش ؟ تو هاگوارتزه ؟
  8. فکر میکنی لازمه جواب این سوالتو بدم ؟
  9. یعنی یادت نیست سرت ضربه خورده ؟
  10. مطمئنی به خاطر ضربه ای که به سرت خورده توهم نزدی ؟
  11. بعله همونطور که تو مانیتور مشاهده میکنید بنده قراره در مورد همکار گرامیم نظر بدم ایشون یک موجود کوچولوی افتر ایت خور محسوب میشه که علاقه ی زیادی به موجودات گنده ی سخنگو داره یه خوره ی انیمس که حتی در دوران پیشا کنکور و حین کنکور هم دیدن انیمه رو ادامه داده ، زیاد سفر رفته و به نظرم آدمیه که ترجیح میده چیزای جدید رو تجربه کنه ( ورودت رو به تیم مسافرتی خودم تبریک میگم ) بحث کردن رو دوست داره و میتونی در مورد هرچیز نامعقول و بامعقول ! باهاش بحث کنی ، 80 درصد مواقع پوکر فیس میشه بدلیل اینکه فکر میکنه بقیه درک نمیکنن چی میگه و باید هی توضیح بده ) منطقیه و اگه بتونید با استدلال صحبت کنید باهاش مطمئنا هم صحبت خوبی میشه براتون ، مقداری شوخ طبعی داره ولی اونقدرا هم زیاد نیست البته آنچنان خشک و جدی هم نیس ، بعضی اوقات نیازمند ارشاد میشه و مردم رو به راه کج هدایت میکنه ، مسئولیت پذیریش خوبه ولی به نظرم اگه گروهی کار کنه عملکردش بهتر میشه شاید بعضی جاها نیاز باشه بهش یادآوری کنید که چیکار باید بکنه البته به ندرت همچین چیزی اتفاق میفته موجود پرخاشگر و بی اعصابی نیست ) و خب همین باعث میشه معمولا مشکلی توی روابطتون باهاش پیش نیاد و بتونید راحت تر بهش نزدیک بشید ( بالاخره ما برای آزمایش سلاح بیولوژیکیمون بهتون نیاز داریم سعی کنید زودتر باهاش دوست بشید :-" ) سرعت صحبت کردنش متوسط رو به تنده تقریبا و خب خداروشکر جیغ جیغو هم نیست حرف گوش کن محسوب میشه البته اگه حرفتون درست و منطقی باشه به مقدار خیلی کم تنبلی نهفته داره تو وجودش که بعضی اوقات میاد سراغش تو بیرون رفتن هم پایه س کلا و حرفش رو رک میزنه و البته من به تازگی فهمیدم که توی مخفی شدن آنچنان خوب نیست در آخر هم اینکه خلاقیتش خوبه و به خوبی از هوشش استفاده میکنه اما در مورد کشتنش خب من اول با انگشتای شستم چشماش رو فشار میدم تا بترکه و بعدشم از ناحیه سر آویزونش میکنم به یکی از میله های تیزی که به دیوار چسبوندم تا بعدا ازش برای آزمایشاتم استفاده کنم مرگ طبیعیش هم فک کنم یه روز میره توی یه جمعی از پدر و مادر ها تا آموزش های فرزند داری رو بهشون ارائه بده و خب همه به چشم یک فرد خل وضع بهش نگاه میکنن و بهش توجه نمیکنن ، ایشونم افسرده میشه و آخرش با یک سپوکوی به یاد ماندنی به زندگیش خاتمه میده ) + لازم به ذکره که گروهی کار کردن به طور کلی نتیجه ی بهتری داره اگه دارای گروه خوبی باشید )
  12. نخواهی که باشد بدی در سرشت ، بپرهیز از حیله ی سرنوشت همی راه آزادگی پیشه کن ، در انجام هرکار اندیشه کن
  13. اصلا مگه کسی خبر داشته ؟
  14. شورای ورزش جادوگران اعلام کرد خطرناکترین مثلث لیگ قهرمانان اروپا (ucl) ، عشق جیمز و سوروس نسبت به لیلی بود :-" بوباتون - سر نیکولاس دومیمسی پورپینگتون - هاگزمید
  15. سلام نیما ، ممنون وقت گذاشتی ) 1. این سوال رو قبلا جواب دادم پس دوباره مینویسمش : شازده کوچولو و قلعه حیوانات - رمان کوری و جوانمرد نام دیگر تو ( یکی از جمله هایی که از این کتاب آخری دوس داشتم این بود : راهی که به بهشت می رود نزدیک است ، من به آن راهِ دور دست می روم ، راهی که تنها به خدا می رسد . ) 2. before we go اخرین فیلمی بود که دیدم و خوشم اومد ، اگه کسی به رزمی و اینجور چیزا علاقه داشته باشه اینم پیشنهاد میکنم never back down: no surrender 3. مطمئنا یک پایان تلخ رو ) چون بعد هر پایانی آدم میتونه بازم شروع کنه و این بار پایان تلخ نداشته باشه 4. این رو هم قبلا جواب دادم : از پاپ شادمهر - یگانه - چاوشی - جهانبخش - پاشایی / رپ و هیپ هاپ حصین - صادق - شایع - اپیکور - تیک تاک و سنتی هم دوس دارم + مهستی و معین ) 5. فاضل نظری ، محمد علی بهمنی ، علیرضا آذر ، امید صباغ نو ، اخوان ثالث و چند نفر دیگه ) قدیمیا هم که جای خود دارن 6. شرلوک 7. اصن شما شماره سوال رو ببین ) حتی خود اعداد هم دارن میگن رونالدو :دی 8. کاری که خوشحالش کنه رو انجام میدم :-" 9. سختکوش نبودن توی بعضی مواقع میتونه جزو بزرگترین اشتباهاتم باشه 10. شیمی 11. هر جفتشون خوبن ولی دومی رو ترجیح میدم چون فضاهای کشف نشده زیادی هست و میشه چیزای جدید بیشتری نسبت به موقعیت اول تجربه کرد
×