رفتن به مطلب

alexandra

نایب مدیرکل
  • تعداد ارسال ها

    239
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط alexandra

  1. در هر گوشه از کلاس یک کتیبه سنگی قرار داشت که به زبانی ناشناخته نوشته شده بود. زبانی با حروف سیخ سیخی. پروفسور شنلش را روی سرش انداخته بود و زیر شنل سنگی را بررسی می کرد. بعد از این که چند باری مینا اهم و اوهوم کرد بالاخره متوجه شد که کلاس شروع شده. لبخندی زد و گفت: «ترم سومی های عزیز به جلسه دوم ترم سوم رموز باستانی خوش اومدید! این لحظه لحظه ی باشکوهیه که زبان از توصیف آن ناتوان است! بالاخره شما تونستید در این سه ترم به درجه ای از آمادگی برسید و امروز همون روزیه که شما به بالاترین سطح جادو در زندگی خود خواهید رسید!» احتمالا پروفسور انتظار داشت بچه ها از شدت شوق و شادی اشک بریزند اما بچه ها همان طوری به در و دیوار زل زده بودند. او گفت: «کسی می داند اولین بار ورد ها و جادو ها به صورت رسمی به چه زبانی نوشته و خوانده شدند؟» منتظر جواب نماند و گفت: «الفبای رونیک، الفبایی از باستانیان ما، با قدرت هایی فوق العاده و طلسم هایی فوق قدرتمند! این طلسم ها از عصر تاریکی در بریتانیا اجرا میشد. در حدود های 450 بعد از میلاد مسیح، موجی از مهاجران از سرزمین های اسکاندیناوی به سمت بریتانیا سرازیر شدند و با خود الفبایی 24 حرفی رو آوردند که به فاثارک نیز معروف است. مردم از این الفبا برای نوشتن جادو و ورد استفاده می کردند. هر کدوم از حروف الفبا رونیک، نام یکی از خدایان نورسی (که در جلسه پیش در موردش صحبت کردیم) یا یک گیاه یا یک جانور رو یدک می کشند. به طور مثال حرف berkanan: این حرف به معنای باروری و رشد است. تولد دوباره و زندگی جدید هم از معنای دیگر آن است. این حرف مرتبط با درختی به نام birch است (اسم فارسیشو نمی دونم K) که به سرعت رشد می کنه و رنگ سبز تیره ست. حرف بعدی و جذاب دیگه ای که هست حرف tiw هست. این حرف از خدای تیر، که خدای جنگ هست گرفته شده و خود حرف هم به معنای دلاوری، جنگ و مهارت جنگاوری هستش. نماد این حرف، تیری ست که به سمت بالا نشانه رفته. حالا به یکی از مهم ترین حروف می رسیم که قوی ترین طلسم ها با اون ساخته میشن. Algiz: الگیز نماد مراقب و محافظت است و سمبل والکیریان است. والکیری ها 12 تن از زیر دستان اودین بودند که در میدان های جنگ به نبرد می پرداختند و لازم به ذکره که بگم همشون یکسری دوشیزه بودند. اون ها برای پیدا کردن افرادی لایق که در میدان جنگ شجاعانه کشته شده بودند، همه جا را جست و جو می کردند. الگیز استقلال و خود مختاری رو افزایش میده. به حرف مورد علاقه من میرسیم... fehu به معنای پول، سلامتی، ثروت و موفقیت است و انرژی ای که این طلسم می ده باعث افزایش جذابیت و خوش شانسی میشه. این حرف به خدای فریر که خدای ثروت و باروری هم بود ربط پیدا می کنه. حرف بعدی: Isa ترجمه اون به انگلیسی معنای ice یا همون یخ رو میگیره. این حرف نماد تمرکز و پایستگیه. حالا چرا این حرف شکل I هست؟ وقتی تمرکز فردی یک نفر خیلی زیاد میشه و همه نیروهای درونی اش رو توی خودش متمرکز می کنه با کمک یکسری تمرینات، یک بلوغی توی ذهنش پدید میاد که باعث پرورش شما میشه (یا همون من (I)) انرژی این حرف همون طورکه باعث افزایش تمرکز میشه، باعث سردی و بی احساسی هم میشه مثل یخ. خب این جلسه به پایان رسید. برای تکلیف یچیز خیلی ساده هست. می خوام یک چیزی مثل اینایی که امروز بهتون آموزش دادم طراحی کنید. از خودتون. یک حرفی با مفهومی خاص و شکلی خاص. شکلش رو می تونید بکشید. یک اسم براش بزارید و می تونید به شی ای خاص ربطش بدید (مثل ربط دادن isa به یخ) پ.ن: خیلی از بچه ها اینطور تکلیفا رو دوست ندارن تخیل شون نمیاد یا هر چی :-" ولی اگر یکم فکر کنید چیزای باحالی می تونید بکشید
  2. وقتی بچه ها وارد کلاس شدند، متوجه تغییراتی در سطح کلاس شدند. کف کلاس به صورت کاشی های شطرنجی سیاه و سفید در اومده بود و در ورودی کلاس هم دو ستون بزرگ کار گذاشته شده بود. پروفسور با لبخندی در وسط کلاس ایستاده بود. گفت: «به دومین جلسه کلاس رموز باستانی خوش اومدید!» بچه ها بی سر و صدا وارد کلاس شدند و روی صندلی ها نشستند. پروفسور گفت :«امروز قرار بود که درباره آداب و رسوم و نماد های فراماسون ها صحبت کنیم. اول اینکه بدونید فراماسون ها بسیار معتقد به سنت های قدیمی خودشون هستند و نماد های خیلی زیادی دارند و خیلی از رسم هایی که به جا میارن، حالت نمادین داره. در حال حاضر من کلاس رو شبیه به یک لژ در آوردم! کف شطرنجی و ستون هایی در ورودی کلاس. خب، بزارید از اولین قسمت نمادین یک لژ شروع کنیم. موقعی که شما هنوز وارد کلاس نشدید! بله... ایشون یک تایلر (کاشی کار) هستند. تایلر ها در دم ورودی تالار های ماسونی می ایستند تا فقط به کسایی که صلاحیت ورود دارند اجازه ورود بدند. یعنی اساتید. تایلرها همگی مسلح به شمشیر هستند (حتی توی لژهای امروزی هم همچنان این رسم هست) که البته امروزه این شمشیر نمادینه حتی در مواقعی شمشیر پلاستیکیه. حالا می ریم سراغ ستون هایی که شما در ابتدای ورود به کلاس با اون ها مواجه شدید. اسم این دو ستون بوعز و یاکینه. فراماسون ها همواره از معبد سلیمان ایده می گرفتند و یک جور هایی انگار معبد سلیمان اولین لژ آن ها بوده. در ورودی معبد، دو ستون وجود داشتند و فراماسون ها به تقلید از اون، دو ستون رو در ورودی لژ ها کار گذاشتند. وقتی یک نفر می خواد به عضویت سازمان در بیاد، اون رو به حاشیه سنگ فرش شطرنجی میبرند به طوری که رویش به سمت شرق باشد. در وسط اتاق، استاد بزرگ لژ مستقر شده و میز بزرگی هم جلوی اوست. محرابی هم در انتهای قسمت شرقی سالن قرار دارد که روی اون ها تعدادی از کتب مقدس مثل انجیل و قرآن و تورات گذاشته شده. داوطلبی که مایل به عضویت در سازمان هست، پاچه ی راست شلوارش رو بالا میزنه و روی زمین قرار میده و در محراب سوگند میخوره. علت این پاچه شلوار بالا زدن اینه که داوطلبان انگار با این کار وجود خودشون رو با لژ پیوند دادند. تصویری از سوگند خوردن که البته در این تصویر به اشتباه نقاش زانوی پای چپ شخص رو روی زمین گذاشته دو مقام بلند بالای دیگه توی لژها به غیر از استاد بزرگ اون لژ، سرپرست ها هستند. سرپرست ارشد و سرپرست زیر دست. این دو سرپرست به همراه استاد بزرگ، هدایت لژ رو به عهده دارند. خیلی از لژها دارای سه پایه ستون هستند که هر کدوم از اونا، در یکی از طرفین صحن های استاد و دو سرپرست قرار گرفته. این سه پایه ستون نشون دهنده سه شیوه معماری هستند: یونیک و دوریک و قرنتی. یونیک در صحن استاده، دوریک در سمت سرپرست ارشد و قرتنی در سمت سرپرست زیر دست. سه پایه ستون به ترتیب نمایانگر خردمندی، قدرت و زیبایی هستند.» درجات: در این سازمان سه درجه نوآموز، عضو فراماسونر و استاد داریم که شخصیت مرکزی درجه استاد، حیرام ابیف معمار ارشد معبد سلیمان بود. حیرام ابیف به دست سه نفر از بناها کشته شد. نماد ها: پروفسور عکسی رو که با طنابی به سقف بسته شده بود، پایین کشید. ادامه داد: «احتمالا این متداول ترین نمادیه که از فراماسون ها میبینید. یک گونیا، یک پرگار و یک حرف G در وسط اون. خب مفهوم پرگار و گونیا که مشخصه. گفتیم فراماسون ها بنا و معمار بودند. ولی حرف G چه مفهومی می تونه داشته باشه؟ بعضی ها معقدند که G اول کلمه God (خدا) هست، بعضی ها معتقدند اول کلمه Goodness یعنی خوبی هست، ولی خیلی های دیگه هم معتقدند اول کلمه Geometry یعنی هندسه ست. که البته خودم بنظرم هندسه از بقیه معقول تره. در مورد این نماد، تفسیر های متفاوتی خوندم. بعضیا می گن این نماد خدایان مصریه. همون طور که تو جلسه قبل گفتم هر کسی فرضیه میده. اگر بخواید این تفسیر رو درباره خدایان مصری بخونید به کتاب شوالیه های معبد نوشته هارون یحیی مراجعه کنید. البته من درستیش رو تائید نمی کنم چون همون طور که گفتم هیچ چیز درست قطعی وجود نداره.» پروفسور عکس پرگار و گونیا رو جمع کرد و این بار عکس چشم رو نشون داد. گفت: «این چشم باید براتون آشنا باشه. خیلیا اون رو به شکل علامتی شیطانی میشناسند. اشتباه متداولی که خیلی از مردم می کنند، اینه که چشم تمام بینای فراماسونری رو با چشم هوروس مصری اشتباه می گیرند. چشم هوروس، نشانه قدرت سلطنتی و حمایت خدای رع بود. اما چشم تمام بینای ماسونی هیچ ربطی به هوروس ندارد. این تک چشم بیشتر نماد نظارت بر اعمال ماست. یعنی هر عملی که ما انجام می دهیم، توسط خداوند دیده می شود و او همیشه با ماست. (البته این تفسیر رو هم از یک کتابی برداشتم معلوم نیست چقدر درست باشه K) چشم تمام بینا در یک هرم: لابد پشت اسکناس های ماگلی یک دلاری، عکس چشم تمام بینا رو داخل یک هرم دیده باشید. ممکنه با دیدن این هرم و چشم بگید آهان! چشم که به هوروس مصری ربط داره! اما به عقیده خود فراماسون ها، این نشان مفهوم دیگه ای داره. هرم، نشانه قدرت و دوام است، چشم و شعار روی آن هم اشاره به مداخلات کائنات در حفظ آمریکا دارد! (قضاوت در مورد این حرف به عهده خودتونه:دی) رو نماد چندین عبارت نوشته شده. اولی Annuit coeptis به معنای: یک نفر اولین مراحل کار ما را تائید کرده. آخرین شعار هم که novus ordo seclorum است، به معنای نظم نوین روزگاره. پروفسور تمام تصاویر رو جمع کرد و گفت: «بیشتر مطالبی که امروز من گفتم، از کتاب "فراماسونری راز ها و رمزهای ناگشوده" نوشته روبرت ال دی کوپر بود. خود نویسنده کتاب مسئول لژ بزرگ اسکاتلنده بنابراین طبیعیه که یک مقدار حرف هاش یک طرفه باشه. اما مطالب جالب خیلی زیادی داره که به علت کمبود جا و وقت نتونستم همشو بگم! خوندنش ضرری نداره.» امیدوارم از این جلسه لذت برده باشید. مثل همیشه انتقادات و پیشنهاداتتون رو می شنوم. به عنوان تکلیف : برای تکلیف دو تا آپشن دارید که می تونید هر کدوم که دلتون می خواد رو انجام بدید و توجه داشته باشید اگر دوتاش رو انجام بدید به هیچ وجه امتیاز اضافه نمی گیرید 1- همون طور که می دونید نماد ها توی زندگی ما تاثیرات زیادی دارن! اطرافتون رو نگاه کنید.... یک چیزی که بنظرتون می تونه نماد شناخته بشه رو پیدا کنید و عکس بگیرید! و بگید نماد چی هست و چرا؟ خلاق باشید! 2- می تونید سازمان خودتون رو طراحی کنید! بگید آداب و رسوم اش چیه. به سمت کدوم هدف پیش میره و شیوه عضو گیریش چطوریه! موفق باشید! اگر میخواید تحقیق امتیازی بدید، در مورد مراحل مراسم عضویت در این سازمان تحقیق کنید. (خیلی جالبه این موضوع :دی)
  3. سلام خب اول این جلسه تشکر کنم از بچه های هافلپاف که واقعا منو به وجد آوردن انقدر جالب بود تکلیفاشون نگاهی به ساعتش انداخت و چشم هایش گرد شد. پنج دقیقه از شروع کلاس رموز باستانی گذشته بود. در حالی که به سرعت راه پله ها را پشت سر می گذاشت و به همه بر میخورد، بالاخره به دیوار کلاس رسید. سراسیمه ستاره پنج پر را روی دیوار رسم کرد و در حالی که نفس نفس میزد، خودش را داخل کلاس پرت کرد. پروفسور الکساندرا تارگت در حالی داشت کتاب هایش را روی میز مرتب می کرد زیر چشمی به ستاره نگاهی کرد و گفت:« خیلی خوشحالم که سر وقت رسیدی. هنوز درس رو شروع نکردم.» بعد از این که ستاره سر جایش نشست، پروفسور چوبدستی اش را در فضا تکان داد و تمامی دیوار ها و فضا به شکل ما قبل تاریخ در آمد. مردمانی که لباس هایی عجیب به تن داشتند، چادر بر پا کرده بودند و نیزه ها و تیر هایشان در گوشه و کنار پراکنده بود. پروفسور گفت: «ما دو انقلاب گسترده در تاریخ تمدن بشریت داشتیم. 1- انقلاب کشاورزی 2- انقلاب صنعتی دوران قبل از انقلاب کشاورزی، زمانی بود که انسان با شکار حیوانات زنده می ماند. در اون زمان که تمدن هنوز شکل جدی ای پیدا نکرده بود، بیشتر حالت نظام زن سالاری بود و در نتیجه، بیشتر خدایان هم حالت مادینه داشتند.» سپس دستانش را تکان داد و شکل جدیدی بر روی دیوار ها ظاهر شد. مردم در حال کشت و زراعت بودند. گفت: « با پیشرفت کشاورزی و صنعت، با تدریج نظام زن سالاری به نظام مرد سالاری تغییر پیدا کرد و خدایانی که پیش از اون بیشتر ماده بودند، حالت نر پیدا کردند.» ناگهان تمامی آن تصاویر ناپدید شدند و پروفسور از روی صندلی اش بلند شد. گفت: «اولین عامل به وجود اومدن خدایان، ترس بود مخصوصا ترس از مرگ چون در اون زمان معمولا هیچ کس به شکل مرگ طبیعی از دنیا نمی رفت، بسیاری از قبایل فکر میکردند که مرگ نتیجه جمع شدن و کوچک تر شدن پوسته و اگر کسی بتونه پوستش رو عوض کنه، تا ابد زنده می مونه. اتفاقاتی باعث شد که انسان ها فکر کنند هر چیزی توی بطن خودش روح داره و زنده ست. در قدیم می گفتند که خیلی از پدیده های طبیعی مثل حرکت خورشید در آسمان و زلزله، بخاطر روح و جانیه که در اون ها وجود داره. شاید اولین چیزی که انسان ها مورد پرستش قرار دادند، خداوند ماه در زمانی بود که هنوز شکار میکردند. این خدا برای اون ها معیار اندازه گیری زمان بود. وقتی که کشاورزی جانشین شکار شد و مردم فهمیدند که برای رشد گیاهان نیاز به زمین و خورشید دارند، خدایان خورشید و زمین جایگزین خدای ماه شدند. هر شی ای در گذشته می توانست دارای روح و جان و درواقع یک خدا به حساب بیاد. مثلا سرخ پوست ها فکر می کردند که هر درختی روحی داره که اون روح ها محافظ سرزمین اونها بودند. سرخپوستا اعتقاد داشتن که سفید پوست های با قطع درختان، باعث فراری دادن اون روح ها شدند و در نتیجه سرخپوست ها در جنگ ها شکست خوردند!» بعد از اون، پرستش حیوانات رو داریم! حیواناتی مانند گاو نر و گاو ماده به این دلیل پرستش میشدند که مظهر تولید مثل بودند. تقریبا میشه گفت هر حیوونی روزی در یک جایی از دنیا پرستش میشده که به پرستش حیوانات و اشیا توتم پرستی میگیم.» یکی از بچه ها گفت: «مگه قرار نبود این جلسه در مورد پگانیسم حرف بزنیم؟» پروفسور گفت: «دقیقا راستش این ها همه مقدمه بود! پگانیسم در واقع به معنای پرستش ادیانی غیر از ادیان ابراهیمیه. کلمه پگان در واقع از واژه یونانی paganus میاد که به معنای دین مردم روستاییه. هنگام ظهور ادیان ابراهیمی، اکثر شهر ها به دین های ابراهیمی روی آوردند در حالی که بعضی از روستاها هنوز عقاید قدیمی خودشون رو حفظ کرده بودن. » یکی از بچه های ریونکلا دستش رو بالا برد و گفت: «ببخشید ادیان ابراهیمی چی هستند؟» یکی از بچه های هافلپاف از جاش پرید و با ژست هرمیون گفت: «سه تا دین اسلام، مسیحیت و یهودیت ادیان ابراهیمین!» پروفسور گفت: «خیلی ممنون. خب. حالا با واژه جدیدی به نام نیو پگانیسم رو به رو هستیم. مهر پرستی در ایران و هندوگری در هند نمونه هایی از پگانیسم هستند. خیلی از گروه های پگانی مانند ویکاها معتقدند که پگانیسم با ادیان ابراهیمی در تضاد نیست. خب ویکا چیه. ویکاها فرقه ای جادوگریه و کلمه ویکا در زبان آنگلوساکسون به معنای خردمنده. کتاب اصلی این جمع اسمش آرادیاست.» پروفسور ادامه داد: «حالا میریم سراغ مهر پرستی. مهر پرستی یکی از آیین های برخاسته از سرزمین ایرانه که تا روم گسترش پیدا کرد. قبل از ظهور دین زردشت در ایران، ایرانیان به آیینی چند خدایی به نام مهر پرستی معتقد بودند که گرامی ترین خدای اون ها میترا بود. میترا خداوند عدالت، پیمان، جنگ و مادر بود. گاو مهم ترین قربانی در مهر پرستیه و بر طبق افسانه ها، آفرینش جهان از خون گاو و دیگر اندام های گاوی بود که میترا اون رو حمل میکرد. زمانی، به دلیل آن که قربانی کردن گاو صرفه اقتصادی نداشت، قربانی کردن گوسفند جایگزین اون شد و آیین قربانی کردن گوسفند در اسلام هم مانده است.» خیب! برای تکلیف دو تا آپشن دارید (یعنی هر کدومو دلتون خواست انجام بدید و نکته: اگر دو تاشو انجام بدید نمره اضافه نداره) 1- از یک پدیده جالب در اطرافتون که فکر می کنید در گذشته می تونسته به عنوان یک "معجزه" تلقی شه عکس بگیرید (لطفا از تلویزیون و گوشیتون عکس ندید بگید این در گذشته معجزه بوده یچیز جالب :|) 2- مذهب پگانی خودتون رو بسازید! برای خودتون اسطوره هایی تعریف کنید. مثلا خدای باران و غیره...
  4. پروفسور الکساندرا برای اولین بار در طول زندگی اش برای رسیدن به کلاس تاخیر داشت. در حالی که نفس نفس میزد، وارد کلاس شد و ترم سومی ها رو دید که در حالتی دمغ روی صندلی هایشان افتاده بودند. موهایش رو مرتب کرد و داد زد: صبح بخیر! از میان وسیله های شکنجه قرون وسطایی و کتیبه هایی که به خط رونیک بودند راهش رو باز کرد و پشت میزش رفت. گفت: بسیار خب بچه ها! برای این ترم یک مبحث بسیار خفن و جذاب رو میخوایم تدریس کنیم که پیش نیاز درس های این ترم، یک درس کوچیکه. برای اینکه درس جلسه های آینده به خوبی برامون جا بیفته اول باید در مورد اساطیر نورس یا اساطیر اسکاندیناوی بیشتر بدونیم! http://s9.picofile.com/file/8307814468/IMG_20170930_134647.jp این نقشه دنیای اسکاندیناویه! سرزمین های سوئد، نروژ، دانمارک و ایسلند از سرزمین های اسکاندیناوی بودند. درواقع می شود گفت سرزمین هایی که در گذشته تحت سلطه وایکینگ ها بوده است! اساطیر نورس به دو خاندان یا به دو دسته مهم تقسیم می شدند: ایس ها و ونر ها ایس ها پر جمعیت تر بودند و از عزت و احترام بالاتری برخوردار بودند. فرمانروا و سردسته آن ها اودین خدای پادشاهان شاعران جنگ جویان و جادوگران بود. او صفات بی شماری دارد و از خردمندی بی حد و مرزی برخوردار است. در عین خردمندی بسیار فریبکار است و همین اون رو پیش وایکینگ ها بیشتر و بیشتر محبوب می کرد. اودین تک چشم است و یک چشم خود را در ازای نوشیدن از آب چاه میمیس برون که منبع خرد بود از دست داد. http://s8.picofile.com/file/8307814350/IMG_20170930_134420.jp همسر او فریگ است که فریگ بر سرنوشت همه مردم آگاهه. بیشتر خدایان فرزند اودین هستند. مثل تور. تور خدایی جنگ جو و نگهبان خدایان در برابر غول ها است. او چکشی به نام میولنر دارد و داستانای جالبی درباره تور و چکشش هست که بعد از معرفی کامل خدایان چند نمونه از اون ها رو میگم. http://s8.picofile.com/file/8307814184/IMG_20170930_134226.jp بقیه فرزندان اودین : براگی خدای شاعری و فصاحت که شوهر الهه ای به نام ایدون است. ایدون نقش بسیار مهمی در بین خدایان دارد. او نگهدارنده سیب های جوانی است و اگر ایدون نباشد، خدایان میرا می شوند و جان خودشون رو از دست می دند. ( یک بار همچین اتفاقی افتاد و لوکی ایدون رو بر اثر معامله ای به دست غولی سپرد) بالدر، خدایی خوش سیما، تیر خدای شجاع و خردمند جنگ که یکی از دست هایش رو موقع به زنجیر کشیدن گرگ ترسناک فنریر از دست می دهد( داستان اون رو هم کامل میگم) لوکی نیز یکی از شخصیت های مهم اساطیر است. او شخصیتی گیج کننده دارد و نیمی خدا و نیمی شیطان است. او از غولی مونث صاحب فرزندانی شیطانی می شود : گرگ فنریر ، مار جهانی یورمون گاند که موجودی ماوراطبیعی و فرمانروای دنیای دیگر یعنی هل است. http://s8.picofile.com/file/8307814534/IMG_20170930_134806.jp در کنار خدایان ایس، گروهی به نام ونر ها نیز وجود دارند. سه خدای عمده ونر ها نیورد، فریر و فرییا هستند. ونر ها عمدتا خداهای باروری و حاصلخیزی هستند. نیورد خدای دریانوردی و ماهیگیری است و با غولی به نام اسکادی ازدواج می کند. اما این دو نفر دائما بر اثر محل زندگی با هم بحث میکنند و ناسازگارند. فرزندان نیورد، دوقلوهایی به نام فرییر و فرییا هستند. فرییر و فرییا تولید و حاصلخیزی رو کنترل می کنند. http://s8.picofile.com/file/8307814734/animation.gi ایشونم فرییا هستن همچنین موجوداتی هستند مانند کوتوله ها، نورن ها و جادوگران و ایکتون ها(غول ها) که همواره در داستان های خدایان حضور دارند. غول ها دشمنان اصلی خدایان هستند. میرسیم به یکی از جالب ترین داستان های نورسی: داستان از اینجا شروع میشه که تور از خواب بلند میشه و سریعا چکش نیرومندش رو جست و جو می کنه. چکشی که به اون قدرت می بخشه. چکش دزدیده شده و تور باید چکش رو پیدا کنه. چون در غیر این صورت غول ها سرزمین خدایان رو اشغال و ویران میکنند. دوست نزدیک تور لوکی که صفاتش از گستاخی و شیطنت شرارت متغیر است، در کنار اوست. آن دو با همدیگر به خانه الهه دوست داشتنی فرییا می روند و از او می خواهند پوست پردارش را به آن ها قرض بدهد تا یکی از آن ها در جست و جوی چکش در زمین پرواز کند. فرییا با خوشرویی پوستش را به آن ها میدهد و لوکی پوست را می پوشد و از سرزمین خدایان به سرزمین غول ها می رود. او ثریم یکی از غول ها را میبیند که ادعا دارد چکش را قایم کرده. و تنها در صورتی آن را پس خواهد داد که خدایان الهه فرییا را به همسری او در بیاورند. لوکی به سرزمین خدایان برمیگردد و این موضوع را به تور میگوید و آن دو به خانه فرییا می روند و به او می گوید که لباس عروسی به تن کند و همسر ثریم شود. ولی فرییا غضبناک می شود و طوری فریاد می زند که تالار خدایان زیرپاش به لرزه در می آید و گردن بندش پاره می شود. خدایان جلسه اضطراری تشکیل می دهند و یکی از آن ها یعنی هیمدال دور اندیش نظری می دهد: بهتر است که تور لباس زنانه بر تن کند، به سرزمین غول ها برود و وانمود کند که فرییا است. تور اعتراض می کند اما خدایان اعتراض او را خاموش میکنند و بر او لباس زنانه می پوشانند و لوکی رو هم به هیبت خدمتکار او در آوردند و آن دو را به سرزمین غول ها می فرستند. تور نزدیک بود که با اشتهای بی پایان و زیادش، خودش را لو بدهد ولی به لطف هوشمندی لوکی، تور همچنان مخفی می ماند. لوکی می گوید که فرییا چنان در دام عشق ثریم گرفتار شده است که چند روزی ست که چیزی نخورده است! ثریم که خوشحال است، مشتاق می شود سریع تر عروسی سر بگیرد. پس دستور می دهد که چکش تور را بیاورند تا عروس را با آن متبرک کنند. تور به محض آنکه چکشش را می بیند آن را به دست می گیرد و نسل غول ها را ریشه کن می کند*. http://s8.picofile.com/file/8307814576/IMG_20170930_134925.jpg یکی دیگر از داستان های جالب، داستان گرگ فنریر است. گرگ فنریر از فرزندان لوکی است و پیش بینی می شد که روزی با توله هایش تمام جهان رو نابود می کنه. پس تیر که خدایی دلیر و شجاع بود تصمیم میگیره از اون نگهداری کنه. تا وقتی فنریر توله بود، مشکلی در نگهداریش وجود نداشت. ولی وقتی بزرگ شد، دیگر نمی شد از اون نگهداریش کرد و به زنجیر کشیدش. اون هر نوع زنجیری رو پاره میکرد پس خدایان از کوتوله های ابزار ساز کمک گرفتند. کوتوله ها از شش عنصر صدای گربه در حال شکار، ریش زن، ریشه کوه، رگ و پی خرس، نفس ماهی و آب دهان پرنده زنجیری ساختند که غیر قابل پاره شدن بود. خدایان سعی کردند با حیله و مکر کاری کنند که گرگ خودش بگذارد آن ها به زنجیر بکشندش. گرگ قبول کرد ولی شرطی گذاشت : به شرط آن که یکی از خدایان به نشانه حسن نیت دستش را در دهان او بگذارد. هیچ کدام از خدایان جز تیر حاضر به انجام این کار نشدند. تیر دستش را در دهان گرگ گذاشت. گرگ سعی کرد خودش رو از زنجیر رها کنه ولی نتونست و در عوض دست تیر را کند. خدایان گرگ فنریر را به صخره ای بستند و شمشیری در دهانش گذاشتند تا نتواند گاز بگیرد. و او تا پایان جهان آن جا خواهد ماند! http://s8.picofile.com/file/8307814284/IMG_20170930_134327.jp پروفسور عکس های خدایان رو به سرعت جمع کرد و گفت: تکلیف برای جلسه بعدی خیلی ساده ست! میخوام مقایسه کنید و ببینید اسطوره های نورسی و خصوصیتاشون چه ارتباطی با فرهنگ و سبک زندگی وایکینگ ها داره؟ من برای اینکه کلاس کسل کننده نشه زیاد کش ندادم اما شما خودتون می تونید بیشتر در مورد این خدایان و خصوصیتاشون بخونید و حتی می تونید اون ها رو با خدایان دیگر کشور ها مقایسه کنید و ببینید اسطوره های هر کشور چه ارتباطی با رفتار و زندگی اون کشور داره؟
  5. ترم دومی ها داخل سرسرا پرسه میزدند. کسی خبر نداشت کلاس رموز باستانی در کجا برگزار میشود که پروفسور الکساندرا تارگت با شمشیری عجیب و غریب و سپری با طرح صلیب وارد سرسرا شد. موهایش پریشان بود و خستگی از چشمانش معلوم بود. گفت:« ترم دومی ها به دنبال من بیاید!» هیچ کس نپرسید پروفسور اون سپر و شمشیر مضحک رو از کجا آوردید. پروفسور پله های قلعه را طی کرد تا به دیواری بی رنگ و رو رسید. با ذغالی طرح ستاره پنج پری را روی دیوار رسم کرد. آن قسمت از دیوار عقب رفت و ناگهان به صورت دری باز شد. پروفسور گفت:« عقب وایسید!» همه یک قدمی عقب رفتند اما چیز تهدید کننده ای داخل اون تونل بنظر نمی آمد. پروفسور اول از همه وارد کلاس شد و به دنبال او ترم دومی ها. ناگهان صدایی فریاد زد:« سپر و شمشیر من را پس بده!» اون صدا خیلی کتابی حرف میزد! چراغ ها روشن شد و بچه ها شوالیه ای رو با زره آهنین دیدن که اخم هایش توی هم رفته بود و نق میزد. پروفسور رو به بچه ها گفت: «به اولین جلسه کلاس رموز باستانی خوش اومدید! ایشون سر ماریو یکی از شوالیه های معبد هستن! اگر بدونین من برای این که این جلسه و جلسه آینده شما رو بتونم توضیح بدم چه سفرهایی که نرفتم و چه چیزایی که ندیدم» دست هایش را به هم زد و صندلی هایی ظاهر شد و بچه ها روی صندلی ها نشستند. سپس رو کرد به سر ماریو و گفت: «میشه لطفا در مورد شوالیه های معبد به بچه ها توضیح بدین؟» سر ماریو زیر لب غر غر کرد و گفت: «فقط برای اینکه شمشیرم رو پس بگیرم » ادامه داد: «زمانی که جنگ های صلیبی به بهانه پس گرفتن سرزمین های مقدس شروع شد، صلیبیان طی دو روز ۴۰۰۰۰ نفر از مسلمانان رو کشتند و بسیاری از مناطق رو تصرف کردند. اونها اورشلیم رو پایتخت خودشون کردن. بعد از مدتی این نیاز بین ما حس شد که باید یکسری از نظامیان برای حفظ ثبات در این سرزمین ها، به اورشلیم برند. یکی از این گروه ها شوالیه های معبد بودن. مقر نظامی ما معبد سلیمان بود. در ابتدا ما فقط نه نفر بودیم. ما به هم رزمان مسکین عیسی مسیح و معبد سلیمان معروف بودیم! ما به پایداری دین مسیح و عدالت گستری کمک میکردیم ولی بعد از مدتی ما بخاطر زائرایی که برای زیارت معبد میومدند، پولدار شدیم و...» شوالیه های معبد! طرحی فرضی از معبد سلیمان پروفسور گفت:« کافیه سر ماریو. تا یک جایی حرف سر ماریو درست بود اونها وارد معبد حضرت سلیمان شدند و بعد از مدتی بسیار پولدار شدند. اما چیزی که واضحه اینه که اونها از راه گردشگری و زائرین پولدار نشدند. خب از این جای درس به بعد حرف هایی که می زنیم همه فرضیات هستند. یعنی هیچ کس دقیقا نمی دونه چه اتفاقی افتاد. پس صرفا همه این ها فرضیاته. طبق عقیده عده کثیری از مردم، شوالیه های معبد بعد از ورود به هیکل سلیمان متوجه رازی بزرگ شدند و به گنجی عظیم دست پیدا کردند. مدارکی وجود دارن که نشون میده در اون زمان شوالیه های معبد حفاری های عظیمی در دل معبد سلیمان داشتند. بعضی از افراد معتقد هستند شوالیه های معبد چیزی رو در اون جا پیدا کردند که دیدشون رو نسبت به جهان تغییر داد. فرضیات زیادی درباره اون "چیز" وجود داره و یکی از اون فرضیات اینه که شوالیه ها به دانش کابالا دست پیدا کردند که می تونید خودتون درباره اش بخونید. خب بگذریم. بعد از اینکه نیروهای مسلمان قوت گرفتند و در صدد بازپس گیری اورشلیم بر اومدن، شوالیه های معبد به اروپا فرار کردند و اونجا قدرت زیادی گرفتند. اما بعد از مدتی کلیسای کاتولیک از این قدرت احساس خطر کرد و دستور دستگیری شوالیه های معبد رو صادر کردن. بعضیا معتقدن اونها به کلی نابود شدند ولی به عقیده من و خیلیای دیگه اون ها به کشوری پناه بردند که تنها جایی بود که زیر سلطه پاپ و کلیسا نبود. یعنی اسکاتلند. در اونجا شاه رابرت بروس، به اون ها پناه داد و دستور داد که شوالیه ها به لژ های ماسونی بپیوندند. خب فکر کنم باید در مورد فراماسونری توضیحات بیشتری بدیم! فراماسونری در واقع free mason هست که به معنای سنگ تراش و بنای آزاده. بله شاید الان با توجه به دانسته های قدیمیتون فکر میکنید فراماسون ها سیاستمداران پلیدی هستن که جهان رو زیر سلطه خودشون دارن. اما اون اول برنامه این نبود! هیچ کس نمیدونه فراماسونری از کی دقیقا به وجود اومد. هر چند فراماسونری از قرن هفدهم بود که رسمیت پیدا کرد. باز هم تاکید می کنم تمام این ها فرضیاته و کسی از واقعیت خبر نداره و کسی دقیق نمی دونه ریشه فراماسون ها از کجاست. بعضی ها معتقدند سنگ تراشان یا ماسون هایی که معبد سلیمان رو میساختند، متوجه رازی در اونجا شدند و برای اینکه اون راز بین خودشون محفوظ بمونه، فرقه فراماسونریو تشکیل دادند. بعضی های دیگه ریشه این گروه رو مربوط به مصر باستان می دونند. در مصر باستان گروهی از بنایان وجود داشتند که اسم خودشون رو ازیریس گذاشتند (ازیریس خدای جهان زیرین در مصر باستان) فراماسون های امروزی سنت ها و روش های اون ها رو ادامه میدن. ولی فرضیه ای که مدارک زیادی برای اثباتش هست، اینه که در همون قرون ۱۶ و ۱۷، تمام کسب و کار ها در انگلستان و و اسکاتلند به صورت صنف صنف در اومدن. مثلا صنف بشکه ساز ها، صنف بنا ها و غیره. صنف بناها تصمیم گرفتند سازمانی برادری تاسیس کنند و مقر هایی هم برای خودشون ساختن که به این مقر ها "لُژ" میگفتند. هدف اون ها از ساخت لژ و سازمانی مخصوص و پنهان معلوم نیست! احتمالا رازی رو داشتند که میخواستند محفوظ نگه دارند. بعد از مدتی تشکیلات ماسون ها از حالتی که تنها سنگ تراشا عضوش بودن در اومد و کم کم افراد مختلف از قشر های مختلف به عضویت این گروه در اومدند. گفته میشه شوالیه های معبد هم به عضویت همین سازمان در اومدند و آداب و رسوم خودشون رو به این سازمان انتقال دادند. شعار این سازمان در ابتدا این بود که ما آدم های بد رو خوب نمیکنیم ولی آدم های خوب رو بهتر میکنیم!» نماد معروف فراماسون ها یکی از بچه ها پرسید:« با این حساب سازمان فراماسونری چیزی مثل یک تعاونی صنف بناها بود که هر چند وقت یبار دور هم جمع میشدند تا درباره روش های معماری نوین صحبت کنن! پس چرا الان انقدر از سمت مردم انتقاد بهش وارده؟» پروفسور گفت: «سوال خیلی خوبیه. همونطور که دوستتون گفت، سازمان ابتدا یه جای خیلی معمولی بود! که بناها بشینن و درباره روش های نوین معماری توش صحبت کنن! هر چند معلوم نیست که آیا از ابتدا اینطور بوده یا نه. گفتیم که بعد مدتی غیر بناها هم به عضویت این سازمان در اومدن. پس این سازمان کم کم شروع به سیاسی شدن کرد. نقش فراماسون ها در تاریخ: میخوایم اول نقش این سازمان رو در انقلاب انگلستان بررسی کنیم. در انقلاب انگلستان -که در واقع انقلاب کارگران و کشاورزان بر علیه اربابان بود- ارباب ها که سقوط خودشون رو حتمی میدیدند، نیاز به جایی داشتند که دور هم جمع شوند. سازمانی مخفی که بتوانند با خیال راحت در آن بدور از هرج و مرج کشور، تصمیماتشون رو بگیرند. در نهایت تمامی این اربابان و اشراف زاده ها فراماسونری نوین را پایه ریزی کردند. سازمان فراماسونری همچنین توی انقلاب فرانسه و آمریکا هم نقش داشته. آمریکا ابتدا یکی از مستعمرات انگلستان بود ولی بعد از مدتی مردم آمریکا از این موضوع به ستوه میان و جنبش هایی رو علیه انگلستان شروع می کنند که کانون این جنبش های ضد انگلیسی، لژ بزرگ سنت آندره بود. بعد از اینکه پروفسور بالاخره نفس کشید، گفت: «معذرت می خوام ازتون که انقدر این جلسه طولانی شد. جلسه ی آینده درباره آداب و رسوم و مراسم های این گروه با همدیگه صحبت می کنیم و فکر می کنم از این جلسه راحت تر و جالب تر باشه.» پروفسور به سمت سر ماریو رفت که از توضیحات بی پایان درباره فراماسونری خوابش برده بود و شمشیرش را کنارش گذاشت. گفت :«به اندازه تمام موهای سر من فرضیات در مورد فراماسونری وجود داره و من فقط یه مقدار کمی از اون ها رو بهتون گفتم. حرف های من ممکنه غلط باشه و شما هم مختار هستید هر فرضیه ای که می خواید رو قبول کنید. خب اگر بخواید بیشتر بدونید خودم به شخصه پیشنهاد می کنم کتاب فراماسونری در ایران نوشته اسماعیل رائین رو بخونین چون خودم یمدت خیلی پرس و جو کردم این کتاب از نظر خیلی از افراد معتبر ترین منبع اومد همچنین توضیحات کوتاه من رو خیلی خیلی بهتر بیان کرده. کتاب راز داوینچی هم تقریبا متمرکز شده بر همون راز شوالیه های معبد که اون هم یکی از فرضیاته اگر دوست داشتید می تونید بخونید. بازم اگر خواستید بهتون معرفی می کنم :ِدی خب خب حالا تکالیف!! در مورد نقش فراماسون ها در انقلاب فرانسه یک متن کوتاه بنویسید! اگر تحقیق خواستید توی تلگرام از من بپرسید یا اینجا به من پیام خصوصی بدید! با تشکر از آیدا ادیب که توی ویرایش و گردآوری مطالب این جلسه به من کمک کرد
  6. یکی از ارشد ها سر بچه های ترم اول غرولندی کرد و گفت: «ترم اولی ها به دنبال من به کلاس رموز باستانی بیایند!» ترم اولی هایی که تازه وارد هاگوارتز شده بودند، در صفوفی منظم، دنبال ارشد به راه افتادند. هیچ کس نمی دانست کلاس رموز باستانی کجا برگزار می شود. حتی در نقشه غارتگر هم اثری از آن نبود. ارشد به سرعت پله ها را می پیمود تا به شرقی ترین بخش قلعه رسیدند. ارشد همان جا ایستاد. درست رو به روی دیواری سفید قرار گرفت. ذغالی از کنار دیوار برداشت و علامت ستاره پنج پر را روی دیوار رسم کرد: ناگهان ستاره پنج پر شروع به بزرگ شدن کرد و جایی که ستاره پنج پر کشیده شده بود، مثل یک در باز شد. به اتاقی که داخلش هیچ چیز معلوم نبود. ارشد که دید هیچ کس پا پیش نمی گذارد گفت: «بچه ها چرا همه تون خشک تون زده؟» بالاخره یکی از گریفندوری ها نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد و به دنبال او بقیه ترم اولی ها هم وارد شدند. وقتی آخرین نفر هم وارد کلاس شد، در ستاره پنج پر مانند غیب شد. کلاس روشن شد و بچه ها خود را در کلاسی یافتند که در هر گوشه آن علامتی کشیده بود. نقاشی هایی باستانی و قدیمی از در و دیوار آویزان بودند. وسایلی از قرون باستان و چیزهایی که هر ذهن کنجکاوی را به خود مشغول میکرد. پروفسور الکساندرا از میان وسایل شکنجه قرون وسطی بیرون آمد و گفت: «بچه ها به کلاس رموز باستانی خوش اومدید!» دستی زد و صندلی هایی آهنی داخل کلاس شلوغ و نامرتب پدیدار شدند. بچه ها روی آن ها نشستند. یکی از بچه ها دستش را بلند کرد تا سوالی بپرسد. اما پروفسور گفت: «می دونم سوال های زیادی توی ذهنتون نقش بسته! سوالاتی مثل اینکه چرا باید کلاس رموز باستانی اینطور داخل قلعه مخفی شده باشد و یا چرا باید از راه یک ستاره پنج پر وارد آن شد! اصلا بیاید امروز در مورد ستاره پنج پر حرف بزنیم!» او تخته گچی ای را جلوی خودش کشید و ستاره پنج پری را روی آن رسم کرد. گفت : «این ستاره پنج پر یا پنتاگرامه. پنتا کلمه ای یونانی به معنای پنج هست. ستاره پنج پر. این نشان یکی از قدیمی ترین نشانه های تاریخه که مردم از قدیم روی غار ها اون رو میکشیدند! بله درسته غار ها. این نشان از اهمیت مذهبی و جادویی بالایی برخورداره. در واقع ستاره پنج پر علامت مادینه یا مونث هر چیزه. خیلی از کسانی که پیرو آیین های پگانیسم و مهر پرستی هستند، از این نماد استفاده می کنند. در جلسه آینده براتون پگانیسم و مهرپرستی رو هم توضیح میدم! فعلا تمرکز این جلسه ما روی مادینه مقدس و ستاره پنج پره.» پروفسور پرده های بنفش و کلفت کلاس را کشید و به شی ای که در آسمان شب شبیه ستاره بود اشاره کرد و گفت:« شاید خیلی از شما فکر کنید اون شی یک ستاره ست. اما نه اون سیاره زهره ست. سیاره زهره یا ونوس، در دنیای باستان نماد مادینه مقدسه. مادینه مقدس مفاهیم زیادی می تونه داشته باشه. در گذشته، بیشتر الهه ها مونث و ماده بودند اما بعدا، با گسترش مرد سالاری، خدایان بیشتر به سمت و سوی مذکر بودن پیش رفتند (در جلسه آینده همراه با پگانیسم حتما این تاریخچه رو براتون توضیح میدم) . مادینه مقدس در ایران باستان به معنای الهه آناهیتا بوده، در بابل به معنای الهه ایشتر یا اینانا بوده و همچنین در مسیحیت هم مادینه مقدس هم نماد مریم مجدلیه بوده که اگر بخواید خودتون می تونید درباره این شخص تحقیق کنید چون ماجرای جالبی داره! و جالبه بدونید که سیاره زهره، هر چهار سال یک بار، یک ستاره پنج پر را طی میکند. پرده کلفت بنفش را کشید و ادامه داد: «هر پر این ستاره، مفاهیم مختلفی می تونه داشته باشه. برخی هر پر اون رو نشانه یکی از عناصر تشکیل دهنده انسان یعنی آب، آتش، باد، خاک و روح می دونند. پنتاگرام یا پنتاکل در نزد سومری های باستان به معنای پنج سیاره قابل رویت یعنی عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل بود. در عین حال، این ستاره در نزد چینی های باستان مظهر چهار عنصر چوب، فلز، آب، خاک و آتش بوده. خب، این همه درباره ستاره پنج پر حرف زدیم. حالا میخوایم درباره کاربرد اون توی جادوگری بدونیم.» تخته گچی را به گوشه ای برد و در کاغذ لوله شده ای را که از سقف آویزان بود باز کرد. کاغذ این تصویر را نشان میداد: ادامه داد: «برخی معتقد هستند که بدن ما به پنج قسمت تقسیم میشه و می توان بدن یک انسان سالم را داخل یک ستاره پنج پر رسم کرد. دونستن این که هر کدوم از این بخش ها داخل کدوم قسمت از ستاره قرار میگیره، توی جادوگری به ما کمک میکنه.» سپس نقاشی مرد داخل ستاره پنج پر رو رو جمع کرد و روی تخته گچی، تصویری از یک ستاره پنج پر معمولی و ستاره پنج پر وارون کشید. گفت: « میرسیم به تفاوت ستاره پنج پر رو به بالا و رو به پایین: خیلی از شما ها شاید با دیدن ستاره پنج پری که نوکش رو به پایین است، به یاد شیطان پرستی بیفتید. یا شاید اصلا با دیدن خود ستاره پنج پر فکر کنید که این ستاره نماد شیطان پرستی است. اما اصلا اینطور نیست. همون طور که اول درس گفتم، این نماد همواره در طول تاریخ مفهومی مذهبی داشته. در گذشته کلیسای مسیح برای ریشه کن کردن نماد های ادیان های چند خدایی و طبیعت پرستی، به این نماد ها حالتی شیطانی می داد و طوری آن ها را نشان می داد که انگار نمادی از ادیان شیطانی هستند. در حالی که اینطور نبود. حالا به ستاره پنج پر وارون نگاه کنید. شاید چون ستاره پنج پر وارون نماد کلیسای شیطان است، ما را به یاد شیطان پرستی بندازد اما واقعیت این است که چون سر این ستاره رو به پایین است، نماد امور خلاف جهت و وارون است. یکی پرسید: «چرا باید برای ورود به این کلاس ستاره پنج پر رسم کرد؟» پروفسور لبخندی از سر رضایت زد و گفت: «بالاخره یکی اینو پرسید! ستاره پنج پر قدرتی داره که جادوهای سیاه رو دور میکنه! داستانی من شنیده بودم که می گفت حضرت سلیمان هنگام احضار شیاطین و گیر انداختن اون ها، یک علامت ستاره پنج پر جهت محافظت، گردن می انداخته.» * جلسه اول تموم شد هر انتقاد و پیشنهادی در مورد کلاس داشتید توی همین پست بگید و بحث شیرین تکالیف!!: 1- بنظرتون اینکه بدونیم هر نقطه بدن داخل کدوم قسمت ستاره پنج پر قرار میگیره چه کمکی به ما توی جادوگری می کنه؟ می تونید از تخیلتون استفاده کنید یا تحقیق کنید. (20 امتیاز) 2- این جلسه من به شما مبحث ستاره پنج رو آموزش دادم. در مورد ستاره شش پر چند خط بنویسید! (30 امتیاز) اگر تحقیق امتیازی می خواید بیاید تلگرام یا پیام خصوصی بدید. با تشکر از آیدا ادیب که توی ویرایش و گردآوری این متن به من کمک کرد.
  7. سلام! حس کردمم جای این تاپیک بسیار خالیه! خب توی این تاپیک می خوایم روش های شکنجه نوین اختراع کنیم! بنظرتون کشیدن ناخن تکراری شده؟ پس روش های خودتون رو ارائه بدین! بگید که اگر قرار بود از کسی حرف بکشید چه روش هایی رو روش اعمال می کردید؟ این روش ها لازم نیست لزوما جسمی باشن! روحی هم میتونن باشن! موفق باشید!
  8. خب فکر کنم از اسم تاپیک معلومه که در چه مورده! دیدم تشکیل همه چیز توی هاگوارتز هست! از مکتب گرفته تا مدرسه خود را تشکیل دهید! گفتم بد نیست که کمی خلاقیت هامونو به کار بندازیم و یک ورزش جادویی رو جایگزین کوییدیچ کنیم و هر از گاهی توی مدرسه بازیش کنیم! ورزشی که تشکیل میدید می تونه تیمی باشه یا تک نفره. باید تعداد بازیکن ها توی پاسختنون مشخص شده باشه. همچنین می تونین افرادی که می خواید توی تیمتون در بازی مشخص خودتون داشته باشید رو ذکر کنید! (که البته این قسمت یکم شبیه تاپیک تیم رویایی خود را تشکیل بدهید میشه! اما عیب نداره!) خب اول خودم ورزش جادوییمو میگم که البته توی مدرسه ای که خودم تشکیلش دادم هم گفتم شش نفر از هر گروه انتخاب می شوند. دو اژدها سوار، دو سانتور سوار و دو افعی سوار. دو گروه مقابل هم قرار می گیرند. سه مروارید در سمت هر گروه قرار داره. آن ها هم باید از مروارید خودشون حفاظت کنند و هم مروارید گروه مقابل رو به دست بیارند.
  9. سلام!😄✋🏻 ☀️سلامي به گرمي اين هوايي كه داره همه ما رو يكي يكي ناك اوت ميكنه!🥊 ☄️با يه شماره ديگه از نشريه ي "هزارتو" برگشتيم تا همه چيزو عوض كنيم!💥 🔆اين شماره شديدا ويژه س!🔅 ✨جدول و چالش داريم!💫 👏🏻جدولي كه عاشقش ميشيد!👌🏻 🌞يه چالش تابستوني با جايزه هاي ويژه!💥 ❓از گروشام گرينج ، رقيب هري پاتر چي ميدونيد؟! ⁉️از جادوي سياه توي دنيا ماگل ها چي؟ ❗️مرد نقره اي رو ميشناسيد؟ و و و و...⚡️ هر گونه انتقاد یا پیشنهادی داشتید، به آیدی @saba_eri یا ربات نشریه @hezartubot 🤖 یا پیام خصوصی من! پیام بدید! اگر هم می خواهید بقیه شماره های نشریه رو دانلود کنید، به ربات نشریه مراجعه کنید یا از همین فروم دانلود کنید! لینک دانلود: yon.ir/hezartuv 🔥همه ي اين ها رو در پنجمين شماره هزار تو بخونيد!😻 تا درودي ديگر بدرووود!😙👋🏻
  10. مهاجم های گریف دنبال یه نفر بودن که بهش پاس بدن. یه صدای بلند از میون ابر ها گفت:اینجا مهاجمای گریف سرخگون رو به اسمون پرت کردن... یه مرد که با دیدنش ادم زهرش اب میشد سرخگون رو گرفت... لباساش مثل انسان های یونان باستان بود. سرخگون تو دستاش تبدیل به یه صاعقه شد... خدای من...زئوس!!! از میون ابر ها بهم گفت:تسلیم شو موجود حقیر. فریاد زدم: هرگز باخشم بهم نگاه کرد و سرخگون رو که حالا شکل یه صاعقه بود رو به سمتم پرت کرد صاعقه مستقیم به سمت حلقه های ما میومد...به سمتش رفتم و یه نور کور کننده همه جارو پرکرد... با جیغ از خواب بیدار شدم...دیدم تانیا هم نشسته و نفس نفس میزنه... گفتم:تو هم خواب بد دیدی؟ _اره زمین کوییدیچ دستکش هایی رو که نوب بهم داده بود رو دستم کرد. بازی با دستور ورجیل شروع شد...رو سکو ها پر از سر و صدا بود... مهاجمای گریف به دروازه هجوم اوردن...خواستم سمت چپ رو پوشش بدم که به سمت راست خم شد... سریع رفتم تا حلقه سمت راست رو پوشش بدم که اونم به طرف حلقه سمت چپ رفت... مثل یه کابوسه...نوب داد زد:سعی کن غیر قابل پیش بینی باشی. با ارامش رو به روی حلقه وسطی قرار گرفتم...در اخرین لحظه که سرخگون از دستش رها شد به سمت چپ رفتم و سرخگون رو گرفتم. (گرفتن سرخگون و پاس به وایت بین)
  11. یک پیام فوری ازمرکز باستان شناسان جادویی:کشف یک کنیبه باستانی در جنوب آفریقای جنوبی باخطی ناشناخته. باخواندن این پیام فقط وقت کردم زی زی رو از خواب بیدار کنم و بگم: مسئولیت دخمه رو به تو میسپارم فرزندم.وبا تمام سرعت راهی آفریقای جنوبی شدم. روز مسابقه:شب قبل با بدنی شنی و ردایی سفید وارد خوابگاه اسلیترین شدم. در ابتدا منو با مومیایی اشتباه گرفتند و چندین کروشیو به سمتم روانه شد. دیشب از کروشیوهاجون سالم به دربردم وفهمیدم از هافلپاف بردیم وامروزباگریفندور بازی داریم.درست سه ساعت مونده به بازی به دستم جارو دادندومنوبه وسط زمین فرستادند. در آفریقا که بودم با نوع جدیدی از ورد ها آشنا شدم. وردهایی که می توانستند در اتفاقات گذشته دست ببرند. سوت بازی زده شد. هوا ابری بود و خنک. بارون با شن و خاک روی موهایم قاطی شده بود و موهایم حالت گلی پیدا کرده بود. می تونم از این ورد برای تغییر نتیجه بازیمون با ریونکلا استفاده کنم... و خیلی از قابلیت های دیگه... اولین گل رو زدیم! بچه ها روحیه گرفتند و روی جاروهاشون بالا پایین پریدند(می دونم که امکان نداره بشه روی جارو ها بالا پایین پرید)کمی دلم شور زد. هر وقت بازی داشتیم اولین تیمی که گل می زد می باخت. این الگویی بود که در همه بازی ها دیده می شد... سوت راند دوم زده شدو سرخگون به پرواز درامد.درعین حال بازدارنده به سمت وایت بین درحرکت بود. نسترن هم توی زمین بود. حس بدیه که دخترت رقیبت باشه. سجاد سرخگون به دست همه رو پشت سر گذاشت و دقیقا رو به روی من قرار گرفت. انتقامجو و ترسناک به نظر میومد. شبیه کسی بود که داره توی ذهنش با غولی مبارزه می کنه. شوت کرد. من در حلقه وسط بودم و توپ به کنج رفت.نمیزاشتم که گریفندوری ها سه برد پشت هم رو تجربه کنند. به سمت گوشه ی سمت راست شتاب گرفتم و برای اینکه بتونم قبل از توپ به اون گوشه برسم، کمی خودم رو از روی جارو بلند کردم. دستم رو دراز کردم و جنس چرم سرخگون رو روی دست راستم حس کردم. اما تعادلم رو از دست دادم و جارو کج شد و افتادم.خودمو میدیدم که همه بدنم روی زمین پخش شده...اما قبل از اینکه این تصور به واقعیت بپیونده تانیا من رو روی جاروی خودش انداخت. وقتی تونستم به جاروی خودم برسم،نگاهی به زمین انداختم.نوب هوشیا به نظر میومد (گرفتن سرخگون و پاس به نوب)
  12. مه کم کم محو میشد و همزمان با اون، توهمات ذهن مریض من هم کم کم رخت میبستند. وقتی به خودم اومدم، تیم وضعیت جالبی نداشت و همه در هم پیچیده شده بودند.بی نظمی و هرج و مرج. اول فکر کردم تماشاگر بازی هستم ولی وقتی نوب برا دومین سرم داد زد که صبا کجایی، اونوقت یادم اومد که من هم عضوی از این بازی هستم. یک دور کامل داستان خاطره بدی رو که در ذهنم بود مرور کردم: پرستارم که بخاطر نجات جون خانواده کشته شد و با مرگ اون همه خانواده از خواب پریدن و متوجه سوقصد شدن. اما من چهره اش رو یادم نمیومد.من تنها کسی بودم که اونو دیدم.قاتل رو میگویم. ولی هیچ وقت چهرشو یادم نمیومد.بعد از گذشت اینهمه سال هیچ وقت متوجه راز عجیب اونروز نشدیم. سوت راند سوم. گروه بهتر از قبل بازی میکرد. سعی کردم چشمام رو باز نگه دارم. یاد دیشب افتادم که بچه ها در کمال ناامیدی گفته بودند ما که قرار نیست این ترم چیزی بشیم.چرا برای کوییدیچ تلاش کنیم؟ من دیشب حرفی برای گفتن نداشتم و یکجورهایی خودم رو سرزنش میکردم. من ادم بی مسئولیتی نبودم فقط... وقتی به خودم اومدم دیدم که قسمت زیادی از جاروم رو با ناخونم خراش دادم. جدا دارم عصبی میشوم بازدارنده ای با سرعت زیادی به طرفم اومد.انقدر به دیشب و پشیمونی هام و حرف های نگفته ام فکر میکردم که اصلا متوجه اش نشدم! وایت بین ضربه رو دفع کرد و اینبار اون بی صدا نبود! توپ به چماقش خورد و به جایی که نمیدونم کجاست پرتاب شد.چطور این توپ ها هوش اینو دارن که برگردن؟! چند لحظه ای به این سوال فکر کردم ولی زیاد طول نکشید. وقت اینو نداشتم که ببینم بازدارنده کجا رفت چون در همون لحظه سرخگون شوت شد.نفهمیدم از طرف کی.در مه چهرش معلوم نبود. توپ به سمت راست میرفت و من سمت چپ بودم. به سرعت به سمت توپ رفتم و با ته جارو بهش ضربه زدم. توپ به سمت محمد رضا رفت. همون لحظه با صدای ضربه انگار که مه محو شد.نه مه هوا بلکه مه ای که داخل ذهن من بود.خود پرستار سعی داشت ما رو بکشه. گلدون رو من به سرش زده بودم. (پاس به محمد رضا)
  13. فقط یک صدا میشنیدم...صدای قطرات ریز آب بین مه.تصویر جلوی چشم...هیچی. چیزهایی که میشنیدم...هیچی.فقط یک صدا بود.صدای لالایی های پرستار کورم.وقتی چهارسالم بود. میگفتند وقتی مه هست دمنتورها از آزکابان بیرون می آیند و داخل فضا پراکنده می شوند.صدای لالایی توی مغزم بود و نمیتونستم تمرکز کنم.با دستم محکم دسته ی جارو رو گرفتم طوری که ناخن هایم سفید شد.صدای سوت انگار که از دنیایی دیگر زده شد.بعد از لالایی نوبت صدای فریادهاش بود. صدای پاس سرخگون.یادم نمیاد اونموقع که اون اتفاق برای پرستار افتاد لباسش چقدر قرمز از خون شد. صدای محکم برخورد بازدارنده.شبیه همون صدای برخورد بود وقتی سرش متلاشی شد. چیزی قرمز در مه به سمتم اومد. چند بار پلک زدم.مواد توهم زا در فضا بود؟صدای دیگری هم اومد که هوا رو شکافت. تکون نخوردم.پاهام جون نداشت.صداش توی سرم بود اتفاقات جلوی چشمم بود. وقتی توی دیلی پرافت خوندم هوا پر از مه هست...میدونستم این اتفاق میفته ولی توهم انقدر شدید؟ محمدرضا همونموقع پرید جلوی من.خودم رو کشیدم عقب و سرم به دروازه خورد. دوباره همه جا تار شد و دوباره اتفاقات جلو چشمم.تا الان یادم نبود که چه اتفاقی براش افتاده... همیشه میگفتند برگشته به شهرش.انقدر گفتند تا من هم باورم شد. محمدرضا فریادی نزد.مثل اون وقتی مرده بود. هر مرده ای بی صدائه ولی هر بی صدایی مرده نیست. با این حرف یک مقدار آرامش پیدا کردم. ولی نوب داد زد."صبا تو کجایی؟؟؟" برگشتم به زمان حال. خواستم جوابش رو بدم ولی زبونم بند اومده بود.مثل اون موقعی که میخواستم داد بزنم و نجاتش بدم ولی فقط نگاه کردم.سرخگون با سرعت سرسام آوری به سمتم اومد. شبیه همون گلدون چینی ای بود که باهاش سرش رو شیکونده بودن.همونقدر سرخ.با همون ترک های ریز... گلدون رو عموی مادرم بهش داده بود.مثل خودش نچسب بود و گل های بیشتر از یک هفته داخلس دووم نمیاوردن. ازدست گلدون عصبانی بودم.اون رو کشته بود. من هم باید میشکستمش.شیرجه ای به سمت گلدون رفتم. باید میگرفتمش. دستانم رو دراز کردم. نزدیک بود گلدون از دستم در بره و داخل دروازه بشه.اما ناخون هایم بهش فشار دادم و در نهایت داخل دستم قرار گرفت.ولی گلدون نبود.یه توپ زشت با شیارهای عمیق بود. شبیه همونایی که یه زمانی باهاش کوییدیچ بازی میکردیم.ناامید شدم.به دردم نمیخورد.پرتش کردم به سمت آیدا.شایدبه درد ایدا خورد چون مثل اینکه بقیه داشتند کوییدیچ بازی میکردند. {گرفتن سرخگون و پاس به ایدا}
  14. سلام! سلام! بالاخره دهکده هاگزمید با یک عالم جنس های هیجان انگیز رسما شروع به کار کرد! توضیحات زیر رو تا آخر بخونید تا هنگام خرید، گیج نشید! دفتر مدیریت فروشگاه ها صرفا و صرفا جهت درخواست همکاریه! به هیچ عنوان از دفتر های مدیریت خریدی صورت نمی گیره! از ترم بعدی، نامه ای شامل لیست یکسری لوازم به دست شما می رسه که شما حتما باید برای ترم جدید اون ها رو خریداری کنید وگرنه نمی تونید که در کلاس ها شرکت کنید. تمامی جادوگران (اساتید، جادو آموزان، کارمندان، مدیران و غیره) باید مجهز به چوب جادوگری شوند (از مغازه اولیوندر تهیه شود) شیوه خرید: مغازه ها در تلگرام و در فروم بر قرار هستند. در فروم، مغازه ها در قسمت محل معامله مغازه ها هستند. شما زیر پست هر مغازه می روید و اقلام در خواستیتون رو می نویسید. در کانال تلگرام هم لینک گروه مغازه ها قرار گرفته! شما میتونید اونجا هم در خواستتون رو بفرستید! لینک کانال تلگرام : https://t.me/hogzmeade همچنین اخبار مغازه ها و انتخابات برترین مغازه هم در کانال قرار میگیره! توضیحات هر مغازه و همچنین در خواست برای فروش، در قسمت معاملات قرار میگیرد!
  15. اینجا دفتر مدیریت کل هاگزمیده. مدیریت فعلی: الکساندرا اگر انتقاد یا پیشنهادی برای مغازه ها داشتید در این پست می گذارید. همچنین اگر هم می خواید مغازه جدیدی بسازید، زیر همین پست اعلام آمادگی کنید و جزئیات مغازتونو شامل : لیست اقلام، نام مغازه و فروشنده ها شرح میدید. همچنین اگر می خواید در تیم مدیریت هاگزمید به الکساندرای بیچاره کمک کنید، همین جا اعلام حضور کنید!
  16. سعی کردم روی جارو صاف بشینم. سخت بود و بدجور خسته بودم. چرا جاروها رو مجهز به پشتی نمیکنن؟هومم نگار پاس داد به اشنا و اشنا هم از ژست های خوب همیشگیش گرفت و به رسا پاس داد... چرا هیچ کس نمی رفت تا جلوی این توپو بگیره؟ بالاخره... محمد رضا رفت!یاد دیشب افتادم که وقتی داشتیم ستون انبار دخمه رو جابجا میکردیم تصادفا کمی بهش برخورد کرد و اون داستان رو تا حد اینکه من شبا آویزونشون میکنم و میزنمشون بزرگ کرده بود. البته داستان خوبی بود باهاش تونستم زی زی رو تهدید کنم که جای نویسا (که بخاطر مریضی پدر مادرش به دره گودریک رفته بود) بیاد توی بازی. رسا رو بلاک کرد و در همون حال آیدا رو دیدم که لباسش خرچ صدا داد و مقدار زیادیش جر خورد. از اونطرف نوب جیغ میزد که توپو به منم بدید. زیاد وضعیت قشنگی نبود راستش! فقط لرد و زی زی بودند که واقعا حواسشون بود! بازدارنده ای به سمتم اومد و همزمان رسا با چهره ای از خود مطمئن به سمت دروازه! رداشو طی یک حرکت نمایشی پایین انداخته بود. فکر کردم زیاد کار جالبی بنظر نمیاد! و رسا شوت کرد. شوتش به سمت دروازه چپ بود ولی نوک جاروش به سمت راست. وقتی جهت این دو یکی نیست یعنی کلکی در کاره. به سمت دروازه راست رفتم ولی نه خیلی...توپ به تیرک خورد و برگشت! درست حدس زده بودم اون میخواست سمت راست شوت کنه! سریع بود ولی نه به اندازه من. پامو به تیرک سمت چپ زدم تا موقع حرکت به سمت راست شتاب بگیرم ولی بازم کافی نبود. خب مثل اینکه مجبورم یه حرکت رسا طور بزنم. کلاه ردام رو در اوردم و همزمان که به سمت راست حرکت میکردم، دستمو کشیدم و کلاهشو هم راستای بدنم کردم. سرخگون داخل کلاه رفت.در همون حین بازدارنده بهم رسید. قلبم وایساد. دو تا از دندونام قبلا تو کوییدیچ افتاده بود نمیخواستم سومی هم بیفته! و بله! بازدارنده ازم دور شد. نفس راحتی کشیدم و به سرخگون توی دستام نگاه کردم. رسا نگاه ترسناکی انداخت. زی زی رو دیدم که به سمت منطقه ای شیرجه رفت. امیدوار شدم! خب! به کی پاس بدم؟ وضع آیدا که مساعد نبود ارمان هم در اسمون هفتم به سر میبرد. نوب...اره خودشه! سرخگونو از کلاهم در اوردم و برای نوب انداختم! مطمئنم از ترس چوب تو استین هم به خوبی بگیرتش! (گرفتن سرخگون و پاس به نوب)
  17. به دفتر مدیریت مغازه اولیوندر خوش اومدید. کارکنان مغازه اولیوندر: راتین مینا شدو(نسترن) اقلام مغازه: چوبدستی (اقلام مورد نیاز برای شروع ترم تحصیلی جدید هم در همین مغازه فروخته خواهد شد) دیگر اقلام به زودی اعلام خواهند شد. در صورت تمایل به همکاری در مغازه اولیوندر در همین پست در خواستتون رو بفرستید.
  18. متاسفانه امکان پذیر نیست. چون که منابع ما محدوده و مثل دنیای واقعی نمی تونیم مقدار زیادی کتاب داشته باشیم که فقط متعلق به همین سایت باشن به همین دلیل اگر می خواید مغازه داشته باشید روی یک ایده نو فکر کنید
  19. به دفتر مدیریت مغازه فلوریش و بلاتز خوش اومدید. کارکنان مغازه فلوریش و بلاتز: آنا اقلام فعلی مغازه: دو جلد کتاب پیشگویی ۱ جلد کتاب گیاه شناسی ۱ جلد هم کتاب کاربرد پرندگان در معجون سازی دیگر اقلام به زودی اعلام خواهند شد. در صورت تمایل به همکاری در مغازه فلوریش و بلاتز در همین پست در خواستتون رو بفرستید.
  20. به دفتر مدیریت فروشگاه کوییدیچ بریوری و جاستیس خوش اومدید. کارکنان فعلی فروشگاه: علیرضا سجاد اقلام فعلی فروشگاه: جارو در چهار سطح برای تمامی پست های کوییدیچ با تاثیر گذاری روی رول پلی لوازم تمرین کوییدیچ و محافظت در برابر بازدارنده به زودی اعلام خواهند شد. در صورت تمایل به همکاری در این فروشگاه، در همین پست اعلام کنید.
  21. روز بازی ساعت 8 و چهل و پنج دقیقه! یکدفعه از خواب پاشدم و در حالی که با حالتی گیج و منگ داشتم اطرافمو نگاه می کردم همش به این فکر می کردم که هی... امروز قرار بود یه اتفاق مهم بیفته مگه نه؟ وقتی زی زی و محمد رضا با داد و بیداد در حالی که رداهای سبز کوییدیچ وارد اتاقم شدند، تازه یادم افتاد که بهله.... خیر سرم امروز بازی کوییدیچ بود! از جام پریدم. شرم آور بود که مدیر گروه تیم، همچین وضع اسفناک و ضایعی داشته باشه. نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم اما فقط یادمه اون وسط مسطا انگشت کوچیکه پام به پایه تخت گرفت و از درد جیغ زدم. در حالی که هنوز وقت نکرده بودم موهامو ببندم و کش ام رو هم مثل همیشه گم کرده بودم، بیرون رفتم. تیم به هم ریخته بود. دستمو زدم به پیشونیم. نوب سعی می کرد بچه ها رو جمع و جور کنه. در حالی که فقط پنج دقیقه به شروع بازی مونده بود، بدو بدو به سمت انبار کوییدیچ اسلیترین رفتیم. دقیق یادم نیست ولی فکر کنم اشتباها جاروی محمد رضا رو برداشتم. هوا افتابی و گرم بود و همون موقع متوجه شدم که بخاطر نبستن موهام قراره بدجوری وسط بازی کلافه بشم. سعی کردم ژست بگیرم و با نگاهم ترسناک تر بشم. اما خب وقتی شما هم زیر چشماتون تا این حد پف داشته باشه ااصلا ترسناک به نظر نمی آید. ورجیل سوار جاروش شد. سوت بازی زده شد. اولین ضربه آنا. محمد رضا ، الن و لرد. همه خوب بازی می کردند. ضربه ای به سمت محمد رضا زده شد. حواسم بیشتر به بازی بقیه بود و روی جارو داد و بیداد می کردم که یکدفعه الن نزدیک سه دروازه شد و سرخگون رو شوت کرد. الن مصمم به نظر می رسید. اما خب من هم کم مو توی کوییدیچ سفید نکرده بودم. از همون ترم اولی که وارد هاگوارتز شده بودم، توی پست دروازه بان بودم. موهام جلو چشمم اومد. جدا الان وقتشه که موهام بیان جلو چشممم و جلو دیدم رو بگیرن؟ یک چیز های مبهمی از زیر موهام دیدم. تصمیم گرفتم به کدوم سمت برم... تصمیمم باید سریع می بود. شیرجه ای زدم و سرخگون رو گرفتم. نگاهم روی مهاجمینمون چرخید.آرمان سرش خلوت به نظر می رسید. {گرفتن سرخگون و پاس به پرینس هلف بلاد}
  22. به دفتر مدیریت فروشگاه ایلوپز خوش آمدید. کارکنان فعلی فروشگاه: آیدا ادیب اشنا آیدا نگار (راگن) اقلام فعلی فروشگاه: جغد گربه وزغ مار دیگر اقلام به زودی اعلام خواهند شد. در صورت تمایل به همکاری در این فروشگاه، در همین پست اعلام آمادگی کنید.
  23. به دفتر مدیریت فروشگاه بیوتی اف دایانا خوش اومدین. کارکنان: اشنا نوشیا اقلام لباس کفش کیف لوازم آرایشی بهداشتی کلاه در این فروشگاه خدمات آرایشگری و عکاسی هم ارایه می شود. در صورت تمایل به همکاری در این فروشگاه، در همین پست اعلام کنید.
  24. سلام!! بالاخره هاگزمید هم داره راه اندازی میشه! اما اما! قبل از راه اندازی هاگزمید به یکسری فروشنده کار بلد و خفن نیازمندیم که مسئولیت مغازه ها رو به عهده داشته باشند! در حال حاضر 6 تا مغازه داریم که اگر بعدا بیشتر شد، به اطلاعتون می رسونم. مغازه ها در حال حاضر: 1- چوبدستی فروشی اولیوندر (فروشنده ندارد) 2- حیوان فروشی ایلوپز (آیدا ادیب) 3- ردا فروشی و لباس فروشی (اشنا) 4- کتاب فروشی (آنا) 5- فروشگاه لوازم کوییدیچ (فروشنده ندارد) 6- فروشگاه دوک های عسلی (آرمین (قابل تغییر)) اگر می خواهید صاحب یکی از فروشگاه هایی شوید که جلویشان نوشتم : "فروشنده ندارد"، به من پیام خصوصی بدید یا با آیدی تلگرام @saba_eri تماس بگیرید. توجه داشته باشید افرادی که در حال حاضر اسم شان جلوی هر مغازه نوشته شده، تنها مغازه دار اصلی هستند و هر مغازه دار می تواند هر چقدر که می خواهید برای خودش فروشنده استخدام کند. پ.ن: برای جذاب کردن مغازه خود، می توانید بازی طراحی کنید یا اجناس فروشگاه رو کاربردی کنید! در نهایت در آخر هر ماه، 10% فروش شما به عنوان مالیات و اجاره مغازه از شما گرفته میشه. عجله کنید و این فرصت عالی رو برای پارو کردن گالیون از دست ندید!
  25. سلاممم اعلام وجود
×