رفتن به مطلب

aida

ریونکلا
  • تعداد ارسال ها

    65
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good

درباره aida

  • درجه
    ریونکلا
  • تاریخ تولد 29 خرداد 1382

این جادوگر کیه ؟

  • درباره ی من
    در ساعت شنی خیالم گم شده ام !
  • محل زندگی
    ذهن
  • علایق
    همه چی !
  • شغل
    دستیار پیشگویی
  1. -آیدا.تو به بازی بر می گردی. وقتی رسا گفت که قراره بعد یه راند بازی برگردم انقدر خوشحال شدم.احساس کردم که دوباره جون تازه گرفتم.شاد و خندون داشتم وارد زمین بازی می شدم که وقتی بادو دیدم پوکر شدم .چرا بازی با این باد قطع نمی شه؟چرا مسئولین رسیدگی نمی کنن آخه؟ قبل از شروع بازی گریفیا داشتن اعتراض می کردن که ماریا به موقع اسنیچو گرفت ولی علیرضا زیر بار نمی رفت.یوهاها.فکر کردین چون چهار دقیقست علیرضا گیر نمی ده؟فکر کردین چون خودش گریفیه پارتی بازی می کنه؟ ولی یهو رسا رو دیدم که داشت با علیرضا بحث کرد.رسا جان تو هم؟.دیگه تو کاپیتانی.تو دیگه چرا؟ رسا ناامید و ناراحت از پیش علیرضا برگشت.آخیییی.دلم به حالش می سوزه.بیچاره تازه کاپیتان شده حواسش نیست. از یه طرف اشنا رو دیدم که داشت با گوی پیشگوییش ور می رفت.چرا همش سرش تو این گویه؟تو هر دو تا بازیمون فقط یه بار کار کرده.یهو اشنا از جاش بلند شد پ رفت پیش رسا.فکر کنم خبر مهمی برای کاپیتان داره وارد زمین بازی شدم و طبق معمول دنبال اسنیچ می گستم ولی از دست این باد زیاد موهام پخش صورتم شده بود و عینکم کج ! وضعیت خوبی نداشتم ولی احساس کردم که اسنیچ رو دیدم.سعی کردم جارومو به سمت اسنیچ هدایت کنم.فاصلم باها اسنیچ خیلی کم بود ولی یهو یه صدایی از پشتم شنیدم.با سرعت برگشتم و این به باد کمک کرد تا عینکمو از چشمم بندازه.چهره ی الیسا رو میتونستم تشخیص بدم که با یه ضربه ی زیبا بلاجر رو از من دور کرد.دمت گرم الیسا.اصلا متوجه بلاجر هم نشدم.آهی کشیدم و توی دلم از الیسا تشکر کردم.ولی در عوض اسنیچو گم کرده بودم.سرمو به چپ و راست تکون دادم.اسنیچو نمی دبدم.یهو یه نقطه ی طلایی رو توی آسمون دیدم.با سرعت به طرف نقطه حرکت کردم.مثل اینکه ماریا زودتر از من دیده بودش.ماریا دستشو دراز کرد تا اسنیچو بگیره ولی یه بلاجر داشت به سمتش می رفت.یکی از مدافعای گریف جلوی بلاجرو گرفت.ماریا که دلد تو دلش نبود با اسنیچ ۳ سانتی متر فاصله نداشت که رسا اومد کنارش.کاپیتانی که خطا می کنه؟چه باحال. حالا من باید جای ماریا اسنیچو می گرفتم.یه چرخ زدم و بعد با سرعت اسنیچو گرفتم. (گرفتن اسنیچ)
  2. بازی شروع شده بود.باد بدجور می وزید.توی این باد پیدا کردن اسنیچ خیلی سخت می شد.چون اسنیچ خودش به اندازه کافی سریع هست.دیگه اگه باد به سرعتش اضافه کنه که دیگه واویلاست. هر دو تیم داشتن با تمام قوا بازی می کردن.نسترن توپ رو پاس می ده به سجاد.ولی سجاد جاخالی داد.بیبی پاتر توپو گرفت و شوت زد.قبل از اینکه بخوام ببینم توپ گل می شه یا نه صدای برخورد رسا با میله های دروازه رو شنیدم.به نظر خیلی دردناک میومد. درست بقل رسا اسنیچ داشت بال می زد.توی بازی قبل هم همین اتفاق افتاد.یعنی یکی از بازیکنامون توجهمو جلب کرد و بعد بقلش اسنیچو دیدم.من معطل نکردم.اگه وایمیستادم اسنیچ می رفت گم می شد و دیگه به زور می تونستم پیداش کنم.پس با سرعت به سمت میله های دروازه رفتم. همینطور دنبال اسنیچ می رفتم.باد تو صورتم می خورد.از شانس بد منم اسنیچ داشتم در جهت باد حرمت می کرد و سرعتش خیلی بیشتر شده بود.دستمو دراز کردم.ولی سجاد سد راهم شد. با کلی دنگ و فنگ از سجاد رد شدم.وای نههه.ماریا داره به اسنیچ می رسه.یهو یه بلاجر محکم به ماریا خورد.آخیشششش. ماریا اسنیچو گم کرد ولی منم گمش کردم.یه لحظه چشام روی یه نقطه متمرکز شد.منطقه ی ۵.خودشه.اسنیچ اونجاست.رفتم به منطقه ی پنج.دنبال اسنیچ رفتم.دستمو باز کرد.و حالا بستمش.اسنیچ توی دستای منه (نقطه یابی اسنیچ در منطقه ی ۵)
  3. صبح با صدای جیغ ها و غر های آنا از خواب پریدم . زیادم دیر نشده بود .اما خب خودتون که بهتر میدونین ! آنا تا وقتی جیغاشو سر یکی خالی نکنه دست بردار نیست . لباس هامو پوشیدمو به سمت سرسرا حرکت کردم . شور و حال بچه ها فوق العاده بود و بهم انرژی میداد ! اشنا رو دیدم و به سمتش دویدم . بهم کلی امید داد . به سمت رختکن حرکت کردم . از دور آرمینو بهارو دیدم که دارن بحث میکنن ! مثل همیشه ! وارد رختکن شدم و بلند سلام کردم و . بازی شروع شد . اول خیلی بی هدف حرکت میکردم .دیدم داره زمان میگذره و باید دست به کار بشم . باد به طور شلاق وار به صورتم برخورد میکرد! عینکمو رو چشمم جا به جا کروم تا بهتر ببینم .هر چی بیشتر میگشتم ، کمتر پیدا میکردم ! نگاهی به بچه ها انداختم ! آنا و نسترن درگیر بودن. وای خدای من. یه بلاجر پشتم بود و داشت تعقیبم میکرد . با یا حرکت خفن جا خالی دادم . میتونستم قیافه ی ناراحت بهار رو ازینکه نتونسته بلاجر هارو دور کنه تشخیص بدم ! ازون بالا میتونستم نیلو و چند تا از بچه های ریون رو ببینم که دارن تشویقمون میکنن.و این واقعا بهم انرژی میداد. ارتفاعم رو بیشتر کردم تا بهتر ببینم . برق اسنیچ رو میتونستم تو منطقه ی چهار ببینم . با سرعت به طرفش حرکت کردم . (نقطه یابی اسنیچ در منطقه ی چهار)
  4. هورا.بالاخره گل مساوی رو زدیم.رسا و اسنا با همکاری دیگه این گل رو زدن.عالیه.ببینم این لرد بود که می گفت ما بگل نمی زنیم؟ حسین جستوجوگر راند قبل بود.مثلا قرار بود بره تو زمین دنبال اسنیچ بگرده.ولی به جاش خورد به بلاجرو مصدوم شد.حالا نوبت من بود که خودی نشون بدم.سوار جاروم شدم (از شانس بدم جاروی حسینو بهم دادن.آخه این چیه روش فحش نوشتی).ولی دیگه مجبور بودم. بازی شروع شد.الکساندرا در تلاش بود تا توپو بده به آرمان ولی یهو نوب اومد و توپو بهش پاس دادن.این آخه از کجا پیداش شد.نوبم اومد تا توپو بده به آرمان ولی یهو داد به آیدا.این دیگه چه گمراه بازی ایه؟ولی آنا و رسا معطل نکردن و رفتن تا توپو بگیرن.اونا حرکت نمایشیشونو ول کردن و به بازی چسبیدن.آنا تو توپ تداخل کرد و رسا هم آیدا رو بلاک کرد.چه حرکات محشری. خیلی عجیب بود که اسلیترین شوت نمی زد.هماهنگی تو تیمشون موج می زنه.یهو یه داد بلند اومد.بهار بود.به سمتش چشم غره رفتم که یهو دیدم اسنیچ بقل بهاره.ایول.رفتم سمت اسنیچ تا بگیرمش.ولی مثل اینکه داد بهار توجه زی زی هم به خودش جمع کرده بود. توی این هوای گرم پیدا کردن اسنیچ خیلی سخت بود.اگه گمش می کردم حتما می باختیم.حواسمو از بازی اصلی دور کردم و روی اسنیچ متمرکز کردم. یه ذره بعد دیدم که زی زی پیشم نیست.شاید آفتاب گولش زده و رفته یه منطقه دیگه دنبال اسنیچ بگرده.عه.پس اسنیچ کوش؟حتما وقتی حواسم پرت زی زی شد گمش کردم. حسین می خواستش که منطقه ی ۷ رو بگرده.شاید باید بهش اعتماد می کردم.به هر حال حسین کاپیتان تیم بود.باید بهش اعتماد می کردم.پس جارومو خم کردمو رفتم سمت منطقه ی هفت {نقطه یابی اسنیچ در منطقه ی ۷}[/COLOR]
  5. خب سلام ... سلام عروس خواهرزادم** ایا حیون خانگی داشتی؟اسمش چیه اگر ماهی حیوون خونگی حساب میشه بله ، پسرم اسمش بلوا بود ** کدوم سری فیلمای هری پاتر رو بیشتر دوست داری؟ یادگاران مرگ بلاخره مداد رنگی خریدی؟بعععله من را توصیف کن؟(زیاد)دختری مهربون ، بسیار باهوش، با افکار خبیثانه، مخالف با رفتن به دریاچه ، موافق شدید با مراسم نفله کنون خیلی بد ادمو ضایع میکنه ، سر تحقیقا خیلی غر میزنه، ازونجایی که خانواده ی ماو برای وصلت انتخاب کرده معلومه سلیقه ی خوبی هم داره نظرت راجب منو مرلین؟ زوجی بسی ژیگر بنظرت انا کی دست از چتر شدن برمیداره؟ زمانی که خودش شوعر کنه! بنظرت حقه من هنوز اون بوت نگرفتم تو مداد رنگی بگیری ؟ کاملا ! تازه میخواستم بگم ماژیکم میخوام وقتی فهمیدی ریون افتادی چه حسی داشتی ... عاه خوشحال بودم که رگه های باهوشی رو در من یافتند /" قبل فروم گروه مورد علاقت اسلیترین بخاطر دراکو ** گروهت تو پاترمور گریفیندور افکار سرنگونی تو از کجا میاری از ذهن خلاق و خبیثم خب کافیه فعلابدرودات ^^
  6. آن روح با لبخند خبیثانه ی خود به آن ریونکلایی بیچاره نگریست و شروع به سوزاندن وی کرد ) سلام و درود بر آیدای عزیز سلام و درود به روح محبوبم ** 1.یه بیوگرافی کوتاه از خودت بده. آیدا هستم ،چهارده ساله از تهران ?????? 2.چند وقته توی سایت عضوی؟ حدودا از شهریور پارسال فک کنم... 3.نظرت راجب هاگوارتز مجازی چیه؟ بسی خفنه ** 4.آیا اینجا رو به دوستاتم معرفی کردی؟ بعله زیاد ، ولی اصولا علاقه ای نشون ندادن /" 5.سه نفرو تو خوابگاه ریون انتخاب کن برای سه مورد زیر. ازدواج:بهار کشتن:خودت ، چون روحی نمیمیری ! دوستی:انا و نقار ^^ 6.اول کتاب های هری پاترو خوندی یا فیلماشو دیدی؟ قطعا کتاباشو ! 7.نظرت راجب پت و مت خوابگاه ریون در دو خط بنویس (پت و متمون می دونی کین دیگه آرمین و الن) /" ارمین یکم قاطیه الن هم یکم دانای کله /" بیشتر از یه خط نمیشه واقعا 8.اگه تو جای عضو جدیدمون بودی که برای اولین بار وارد خوابگاه شده و با صحنه ای همچون صحنه ای که پت و مت به وجود آوردن رو به رو میشدی چه میکردی؟ یوووهاهاهاها من اونموقع نبودم در نتیجه از پاسخ دادن به این سوال معافم 9.نگو که تو هم یه چمدون اندازه چمدون آنا بستی؟ بستم ، برای من بزرگتره البته ... 10.دیشب تولدت چرا دیر امدی؟ (نبودم دیشب اگه دلیلشو گفتی) رفتم بیرون قدم بزنم ، بعد از همونجا اومدن دنبالم رفتیم باغ و نت نداشتم ! 11.تمام اعضای ریونه خوابگاه تلگرامو با یه جمله توصیف کن. اصن خیییلی خوبیم ما *_* 12.اگه مثل انا چمدون بستی چند جفت کفش توش قرار دادی؟ حدودا چهل تا /" 13.به نظرت چجوری روز اول ترم چمدونارو رد کنیم تا آرمین از محتویاتش بویی نبره شما بگو من چجوری باغ وحشمو بیارم که انا بویی نبره ! برای ارمین هم میتونیم روز قبلش تو شربتش قرص خواب اور بریزیم ** 14.به نظرت خودت جز ریون باید توی کدوم گروه میافتادی؟ من واقعا انتظار نداشتم بیفتم ریون /" هر چند بین هافل و ریون حق انتخاب داشتم ! اما اسلی دوست داشتم =_= 15.چرا باید تو گروهی که نام بردی میافتادی؟ شاید چون رگه های خباثتی زیادی تو وجودمه d: 16.از اینکه تو ریونی چه حسی داری؟ مرسی که جایی افتادم که ابیه و همه باهوشن 17.حاضری الان گروهتو عوض کنی؟ خیر 18.هنوز راجب اون انجمنه پایه ای طرحشو بریزیم؟ وااای معععلوووومه !! فک کردم بیخیال شدییی 19.خیلی نسوختی نه؟ اصلن /" 20.شک نکن که من بازم میام برای سوزوندن اینا سوالات ابتدایی بود یکم گرم شی.منتظرم
  7. درود درود ^____^ بعد از یک ساعت فکر کردن و طرح کردن سوالاتی داغون شروع میکنم =\ 1.اول از همه یه زندگی نامه پنج خطی از خودت بگو 😁 (هم میتونه ماگلی باشه ، هم جادوگری) 2. دوست داری کجا زندگی کنی !؟ 3. اگه قرار بود شخصیت اصلی یک فیلم یا کناب ، جاش رو بده بهت ، کدوم فیلم یا کتاب و شخصیت رو انتخاب میکردی !؟ 4. چه شغلی رو دوست داری !؟ (ماگلی و جادوگری) 5. شیش نفر از اعضای هاگ رو به دلخواه ، در شیش کلمه توصیف کن ! (خودم نباشم قبول نیستا😁) 6. رنگ مورد علاقه ! 7. خنده دار ترین سوتی ای که تاحالا در زندگیت رخ داده 😁 8. درس مورد علاقه (ماگلی و جادوگری) 9. فکر کن یه روزی ، همه توی کل جهان مردن ، و هیچکس قططططعا زنده نیست ! بجز خودت ! تو همین لحظه ، یه نفر زنگ خونتونو میزنه ! واکنشت چیه و چیکار میکنه !؟ (یه داستان کوتاه بنویس ازش ) 10 . کلی سوال یادم رفت در زمان تایپ \\= یادم اومد دوباره میام میپرسم ^______^
  8. اعلام آمادگی ✋
  9. اعلام آمادگی.(=
  10. اعلام آمادگی مینمایم ✋
  11. اعلام آمادگی میکنم
  12. مغازه Magical Posts در کوچه دیاگو در تلگرام

    فروش نیمبوس های مختلف

    با قیمت بسیار کم

    سریع بیا یکی بخر 👇

    https://telegram.me/joinchat/DRov4kBGggaa-aT-0Bls3Q

  13. درود ! خب این سوال تقریبا سختیه ! چون من دوست دارم تقریبا همه ی شغل ها رو امتحان کنم ! اما خب چیزایی که بیشتر دوست دارم ! : جهانگرد بشم و با یه کوله پشتی همه جا سفر کنم ، در مورد دیده ها و شنیده ها و تجرباتم کتاب بنویسم ! روانشناس هاگ بشم ! این بالایی خیلی مهمه ! کارآگاه نیز دوست دارم ! همینطور نویسنده ! گوینده یا دوبلور ! خواهر خوب ! مادر تمام کودکان یتیم در سن هیجده سالگی ! محقق ! پروفسور ! عکاس ! نقاش ! مخترع ! کاشف ! پرستار پاندا و کوالا ! تستر رستوران های خفن ! روانشناس ! روانشناس ! روانشناس ! و باز هم روانشناس ! چیز دیگه ای یادم اومد میام میگم
  14. 1، خب یکی از خطرناک ترین بازی های جادوییست که بازیکنان در آن پاتیلی را با تسمه روی سر خود میبندند بیش از صد قلوه سنگ در ارتفاع سی متری معلق بود که با صدای شیپور این سنگ ها با سرعت به سمت زمین میومدند که بازیکنان باید این سنگ هارو در پاتیل خود جای میدادند 2. کوافل های قدیمی جای انگشت داشتن و جادویی در کار نبود اما کوافل های امروزی جادو میشوند تا در صورت لیز خوردن سقوط آن مشابه سقوط توپ در آب باشد 3. در صورت گرفتن اسنیچ یا توافق کاپیتان دو تیم 4تیم بازیکن خاطی موظف است کوافل را به تیم مقابل تقدیم کند
  15. 1، خب یکی از خطرناک ترین بازی های جادوییست که بازیکنان در آن پاتیلی را با تسمه روی سر خود میبندند بیش از صد قلوه سنگ در ارتفاع سی متری معلق بود که با صدای شیپور این سنگ ها با سرعت به سمت زمین میومدند که بازیکنان باید این سنگ هارو در پاتیل خود جای میدادند 2. کوافل های قدیمی جای انگشت داشتن و جادویی در کار نبود اما کوافل های امروزی جادو میشوند تا در صورت لیز خوردن سقوط آن مشابه سقوط توپ در آب باشد 3. در صورت گرفتن اسنیچ یا توافق کاپیتان دو تیم 4تیم بازیکن خاطی موظف است کوافل را به تیم مقابل تقدیم کند
×