رفتن به مطلب

Prf.SheidaFelek

ریونکلا
  • تعداد ارسال ها

    413
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Prf.SheidaFelek

  1. سیاتسنباسینتبان یبابیراباتلاتسیباسیاتلبلانیتابیاتسیب
  2. سلام بچه ها، میدونم که اکثرتون کتاب های آر.ال.استاین رو خوندین. یادتونه پشت جلد یا توی مقدمه چی می* نوشت؟ مینوشت: برای بیشترین ترس یک قدم به عقب بردارید و درهای ذهن تون رو باز کنید! درسته! هیچ کس بهتر از مغز ما نمیتونه ما رو بترسونه! پس ترسناک ترین داستان رو هیچ کس جز ما نمیتونه بنویسه... پس بیاین شروع کنیم! من شروع میکنم و هر کس داستان رو ادامه میده و یه جای پرهیجان رهاش میکنه برای نفر بعدی...!:Emoji-Smiley-48: روز یکشنبه بود که موسیقی «یک شنبه ی غمگین» توی سالن ریونکلاو پیچید. من به عنوان استاد این گروه نصف اوقات اونجا می خوابم. از موزیک تعجب کردم. یه این موسیقی لهستانیه که تعداد زیادی باهاش خودکشی کردند. از جایم بلند شدم. روونا شبح ِ ریونکلاو بالای سرم ایستاده بود. یک لحظه فکر کردم چشمانش قرمز شده، چشم هایم را مالیدم و این توهم رفع شد. پرسیدم «کی این موزیک رو گذاشته؟» روونا گفت: «من! خاکسپاریِ امروز خیلی غمگینه.» و به سرعت دور شد. تعجب کردم. یک ابرویم را بالا انداختم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و صورتم را شستم. ردایم را پوشیدم تا بچه ها را جنگل ممنوعه ببرم و چند نوع گیاه نشونشون بدم. مه جنگل خیلی غلیظ و زیاد بود. بدترین چیز این بود که مه غیرهای بود و سفید نبود. تقریباً سبز روشن یا چیزی شبیه زرد رنگ بود. کم کم به حوادث مشکوک شدم و از بچه ها خواستم برگردیم. داشتیم برمیگشتیم که یکی از بچه ها پرسید: «پس حسین کجاست؟» حسین دانش آموز فارغ التحصیل بود که برای کمک به من آمده بود. صدای جیغ یکی از دخترهای ترم دومی، پاسخ سوالش را داد. دخترک شکه شده بود و به دست لرزان به درختی اشاره میکرد. جسد حسین با میخ به درخت کهن سال کوبیده شده بود! و روی بدنش از زیر لباس های پاره پاره اش زخم های وحشتناکی نمایان بود... خدای من! چه جونوری این زخم ها رو به وجود آورده بود! شبیه هیچ کدوم از زخم هایی که میشناختم نبودن... به بچه ها گفتم «بدوید و حواستون به همدیگه باشه!» دلیلی نداشت برای جسد جون پنجاه نفر دیگه رو به خطر بندازم. کسی که تونسته بود تو این زمان کم حسین با اون همه مهارت رو درست کنار ما و در حضور ما به دام بندازه، هر بلایی میتونست سر ترم اولیا بیاره! باید بعداً با یه تیم خبره برمیگشتم به این جنگل... ولی از هر طرف که میدویدیم مسیرمون فقط و فقط تکرار میشد... انگار تو یه هزار تو، تو یه جنگل عجیب، دست تنها و پنجاه تا بچه و یه قاتل کشنده گیر افتاده بودیم...
  3. در این قسمت مقالات معجون سازی قرار میگیرد:
  4. خوب بچه ها سلام! دو جلسه ی قبل از ترم در مورد تاریخچه ی عکاسی صحبت کردم براتون، اگه نخوندین بخونید جالبه تو اولین تاپیک هم ماهیت این کلاس رو معرفی کردم. و اینکه بدونید این کلاس با ترم شروع و تموم نمیشه، طولانی تره =) امروز میخوام در مورد انواع دوربین و ساختار خارجی دوربین باهاتون صحبت کنم. به ترتیب: 1- آنالوگ: 2- دوربین های تک عدسی بازتابی (سمت چپ حالت مشاهده از ویزور سمت راست لحظه ی عکاسی که آینه بالا میره) 3- دوربین های کامپکت: و در مورد خطای پارالکس! وقتی آینه از سنسور کوچیک تر باشه، بین چیزی که توی ویزور میبینیم و چیزی که ثبت میکنیم اختلاف میفته! یعنی کادری که عکس ثبت میکنه کادری نیست که ما انتخاب کردیم. هر چی سوژه مون دورتر باشه این خطا بیشتره! بچه ها من در مورد دوربین صحبت میکنم اما ازتون میخوام زیر این پست هر کدوم یکی از بهترین عکساتون رو به اشتراک بذارید تا در موردش صحبت کنیم برای شروع خودم یکی از عکسامو میذارم: حالا نوبت شماست
  5. سلام بچه ها! از اون جایی که ترم جدیدمون از اول مهر شروع میشه (چه روز میمون و مبارکی)، گفتم ما یکی دو هفته زودتر دوربین هامون رو در بیاریم و پا به دنیای عکاسی بذاریم! حتما همه تون میدونید که طبق معمول نام ایران می درخشد و اولین جرقه برای شروعِ عکاسی در جهان، جعبه سیاهِ ابن هیثم بوده: بعد از اون نقاش ها از این شیوه استفاده کردن. به این صورت که چیزی که میخواستن بکشن رو با استفاده از فرایند جعبه سیاه طرحش رو مینداختن روی بوم و از روش میکشیدن و اینطوری مقیاس های نقاشی شون درست میشد. بعداز اون دانشمندی به نام شولز دریافت که مخطولی از نقره نیترات و گچ در مقابل نور واکنش میده و تیره میشه! و این جوری بود که فیلم عکاسی رو درست کردند. همون طور که میدونید توی فیلم عکاسی قسمت هایی که نور خورده تیره ترن. بعد از اون فردی جوزف نیپک اولین عکس تاریخ رو از پنجره ی اتاقش ثبت کرد که گرفتن این عکس هشت ساعت طول کشید! یعنی هشت ساعت زمانِ نور دهی! به روشِ ثبت ِ این عکس میگن "هلیوگرافی"، یعنی ثبت عکس به کمکِ نور خورشید! بنابراین عکاسی قبل از اختراع برق ممکن بود. سپس فردی به اسم لوسی داگر گفت که برای ظهور عکس میشه از ورقه ی مسی ِ پوشیده از نقره و بخار ید استفاده کرد. در اون زمان عکس ها تک نسخه ای بود و به این شیوه ی ظهور عکس میگن واگرُتایپ! و زمانِ نوردهی عکس تو این شیوه حدوداً بیست دقیقه بود. نفر بعدی آقای تالبوت بود که صفحات نگاتیو با تصاویر پوزتیو رو اختراع کرد (خیلی از این نپرسید خودمم نفهمیدم ) که به این روش میگن تالبُ تایپ! تو این روش عکس ها یک دقیقه ای ظاهر میشدن و اینجا بود تونستن عکس رو برای اولین بار تکثیر کنن! و برای اولین بار این چالش به وجود اومد که آیا عکسی که تکثیر پذیره هنره!؟ و آیا هنر یه چیز یکتا نباید باشه!؟ که بحث های زیادی روی این صورت گرفت و میخوام که شما هم نظرتون رو بگید! در مورد این و تاثیر اجتماعی تکثیر پذیر شدن هنر...! و این هم اولین عکس رنگی که از روی هم انداختن سه رنگ درست شده: هر چیز دیگه ای هم که دلتون خواست و فکر میکنید جالبه بگید جلسه ی بعد در مورد روتوش ها و ادیت ها و ورود عکاسی به ایران حرف میزنیم، صحبت در این موراد رو به جلسه ی بعد واگذار کنیم.
  6. سلام بچه ها جلسه ی قبل در موردِ پدید اومدنِ عکاسی در دنیا (رو زمین) صحبت کردیم. این جلسه میخوام اول در مورد روتوش صحبت کنم. سالها قبل من استادی داشتم که میگفت عکس باید بدون ادیت کامل باشه، اما استاد بعدی م میگفت روتوش با هنر عکاسی متولد شده... (درواقع روتوش تو روش تالپوتایپ که جلسه ی قبل توضیح دادم به وجود اومد) مثلا این عکس با دوربین آنالوگ گرفته شده ولی اگه امروز گرفته شده بود میگفتیم فوتوشاپه! در اون زمان ادیت عکس ها به شیوه های متفاوتی بود، مثلا: 1- چند بار عکاسی کردن روی یک نگاتیو 2- چاپ ترکیبی از نگاتیوا یعنیی گرفتن یک جزء از هر نگاتیو و چیدن شون اونجور که میخوایم کنار هم و ظهور عکس و روش های دیگه... مثلا عکس زیر رو ببینید: میخوام براتون توضیح بدم این عکس چطور گرفته! عکاس اول دوربین رو تنظیم میکنه طوری که بدونه مثلا در نیمه ی چپ عکس، تصویر خودش کامل روی صفحه ی نگاتیو ثبت میشه، یه صفحه ی تیره جلوی نیمه ی راست دوربین میذاره تا نور به نگاتیو نرسه و چیزی ثبت نشه، بعد وقتی تصویر نیمه ی چپ ثبت شد، اون صفحه ی تیره رو جلوی نیمه ی چپ لنز میذاره تا نور به نیمه ی راست نرسه و تصویر رو تصویر نیفته، بعد تصویر سمت راستیِ خودشو رو همون نگاتیو ثبت میکنه و عکسو ظاهر میکنه! حالا نوبت شماست که اگه چیز جالبی از روتوش و ادیت عکس میدونید بگید و بریم سراغ ِ عکاسی در ایران... فرآیند ثبت عکس یه فرآیند فیزیکی شیماییه، برای همین تا اون موقع تمامِ عکاسان فیزیکدان یا شیمیدان و به طور کل دانشمند بودن، اما از اون جایی که هنر نزد ایرانیان است و بس، ناصرالدین شاه توی سفراش به فرهنگ با عکاسی آشنا شد و انقدر مشتاق بود که رفت همه ی علم لازم در این باره رو یاد گرفت! و شد اولین غیردانشمندی که عکاسی میکنه! ناصرالدین شاه یه سری از عکساش از حرمسراش و مردم ثبت خاطرات و اینا بود: ولی ناصرالدین شاه تقریباً جزو اولین کسایی بود که به عکاسی هنری و مفهومی روی آورد، مثلا یه عکس داره که متاسفانه پیدا نکردم و یه مرده رو یه صندلی که پشتش به دوربینه و مشخصه هدف ثبت عکس مفهومیه نه عکس از خود اون مرد و خاطرات و ... بعد از ناصرالدین شاه کسایی مثل آقا رضا عکاس باشی این هنر رو به دست گرفتن... اما موثرترین فرد تو عکاسی ِ ایران یک ارمنی به اسم آنتوان مریگین ـه! اون به سرتاسر ایران سفر کرد و از فرهنگ و تاریخ ایران عکاسی کرد. (عکساش هنری نیست اما ارزشش به خاطر زیاد بودن و آرشیو بودن و جامع بودن و تاریخی بودنشه) ازتون میخوام هر کدوم یه عکاس ایرانی رو انتخاب کنید و کمی در مورد سبکش و اثراش صحبت کنید. از ده خط بیشتر نشه و فقط دو تا از بهترین عکساش رو هم بذارید. تا شروعِ ترم و جلسه ی بعد که بریم سراغ ِ کار با دوربین و زیبایی شناسی ِ عکس...!
  7. من ترجیح میدم کلاغ بشم. چون: 1- چشمای تیزی داره 2- باهوشه 3- نسبتاً ریزه و به خاطر رنگش اینا میتونه خوب مخفی بشه! 4- قدرت پرواز داره! 5- نوک تیزی داره که میتونه از خودش دفاع کنه! و نماد ریونم هست
  8. سلام ساحران و ساحرگان عزیز! وقتشه این ابزار جادویی، یعنی دوربین هاتون رو دربیارین و جادوی تصویرتون رو به نمایش بذارید! وقتشه همکار به یاد موندنی مون کالین کریوی رو سربلند کنیم و نشون بدیم یاران هری پاتر تو عکاسی هم درجه یک اند! اینجا قراره کارگاه عکاسی ِ هاگوارتز ِ ما باشه! و کنار هم چیز های جدیدی یاد بگیریم. این یه کلاس اختیاریه و امتیاز خودش رو هم داره، اما من میدونم که جادوگران دوربین به دست ما به خاطر علاقه شون اینجا میان! این کلاس به دو قسمت تقسیم میشه : بخش اول در مورد تاریخچه ی عکاسی و ساختار دوربین و کار با قابلیت های دوربین بخش دوم در مورد کادربندی و جای سوژه و زیبایی شناسی و این چیزا حالا هر کسی که دوست داره شرکت کنه، 1- اسم و گروهش 2- نوع دوربینش 3- سابقه ی عکاسی ش 4- انگیزه ش از عکاسی رو بنویسه تا با ترم جدید ما هم شروع کنیم =)
  9. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  10. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  11. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  12. مکان : قطب (!) ماریا متوجه ی درد دست مارتین شد ولی فرصت زیادی نداشت که بهش فکر کنه، صدای عربده ی هری (امیر!) به گوشش رسید. به سرعت مارتین را بالا کشید و زیر لب گفت: «حواسم بهت هست.» سطح بالای غار های عمودی مثل هر جای دیگر آن سرزمین از برف پوشیده شده بود. چیزی که آن منظره را عجیب میکرد تونل عجیب و غریبی بود که میان آسمان و زمین باز شده بود و حرکت مارپیچی درون آن چشم ها را مجذوب میکرد. همه ی افراد به دریچه خیره شده بودند که ناگهان موجودی عجیب و غریب از آن به بیرون افتاد و دریچه بسته شد. ماریا یک قدم به موجود نزدیک شد و متوجه شد دائماً در حال تغییر شکل و به خود پیچیدن است. چندی بعد موجود انسانی بود ک روی زمین افتاده بود و لباسش پاره شده بود! رها: اون یه گرگ نماست!! ربرتا: هیچ وقت یه گرگ نما رو در حال تغییر شکل ندیده بودم! ماریا با دست پاچگی داد زد: محمد!! و شنل خود را دور او پیچید. مارتین گفت: «گرگنما؟؟ این داستان ها واقعی ند؟! من فکر میکردم...» امیر و جینی از تعجب حرفی نمیزدند. ماریا از جا بلند شد و عصبانی به او حمله ور شد: «اصلاً مهم نیست چی فکر میکردی! به محض اینکه چوب قشنگم دستم بیاد دیگه هیچی یادت نمیاد که بش فکر کنی!» مارتین با گیجی گفت: «چوب؟» هری به سرعت جمعش کرد و گفت: «اون یه چوب داشت که باهاش رو یخ ها راه میرفت، منظورش اینه میزنتش توی سرت!» مارتین گفت: «اما این موجود و اون دریچه به قدر کافی عجیب بود که...» حرفش تمام نشده بود که از پشت سر صدای آرا به گوش رسید: «نیازی نیست به چیزی که نیستی تظاهر کنی.» مارتین برگشت. چیزی که انتظارش را نداشت حضور آرا و تیمش در آن مکان بود. چیزی که هیچ کس دیگری هم انتظارش را نداشت. جینی دیگر از شدت تعجب دهان باز کرد و گفت: شما چند وقته اینجایید؟!؟ چطوری؟؟ آرا جلو رفت و به شانه ی مارتین زد و گفت: کارت قابل تقدیر بود... اعتراف میکنم باورم نمیشد بتونی کار درستی بکنی، تحت تاثیر قرار گرفتم! کمی خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: فکر میکردم مردی... چجوری اومدی اینجا؟ رازیل در جواب جینی گفت: پیدا کردن زمان اینجا خیلی سخته! شاید دو سه روزی هست که سرگردانیم... آرا رو به مارتین کرد و گفت: و تو؟! مارتین فقط گفت: «داستانش طولانیه!» و سر تکان داد. رها پرسید: اینجا خیلی سرده، چطور دووم آوردید؟! باسیل به سمتی اشاره کرد و گفت: «اونجا، یه چشمه ی آب گرم هست!باور نکردنیه که تو این سرما میتونه گرمت بشه!» لنا تنها کسی که هنوز حرف نزده بود و لبخند میزد: «فکر کنم وقتشه به ما بگید چی گذشته!» ماریا: نه تا وقتی نمی دونیم محمد از کجا و این طوری اومد! آرا : فک نمیکنم چیز خاصی باشه... خوب میدونستیم که اون یه گرگ نماست... باید زمان جایی که توش بوده به شب چهاردهم ماه رسیده باشه... جینی: پس بقیه شون کجان؟ ربرتا: نکنه... همان موقع دریچه ی جدیدی در دو متری زمین باز شد و دو نفر خونی به انضمام یک جسم گرد قرمز کرد به پایین پرت شدند. مهسا (جسم گرد قرمز!) که لباس هایش خونی بود و چشم هایش بسته : ما مردیم رونا؟ ما مردیم نه؟ رونا چشم هایش را باز کرد. ورژیل هم. لباس هر سه نفر خونی بود. رونا: اگه چشمات رو باز کنی متوجه میشی که یه چیزی تو مایه های یه مشت حوری دورمونه! مهسا که مقاومت میکرد پرسید: «پس چرا بهشت سرده؟!» از صدای خنده ی ورژیل فهمید که کسی در جهنم نمی خندد و چشم هایش را باز کرد! -واو... اینجا کجاست... شمام مردید؟! رونا: خوشم میاد فرض رو عوض نمیکنه! هر سه از جا بلند شدند. علی رقم هوای سرد هنوز عرق روی صورتشان بود. باسیل گفت: فکر میکردم بهتره همه بریم سمت چشمه. منتظر نظر کسی نماند، مخالفی هم نداشت و بدن بیهوش محمد را بلند کرد. با بلند کردن محمد شنل از روی صورتش کنار رفت. ورژیل : اون... اون محمده!؟ فکر میکردم باید توی زندان باشه!! چه بلایی سرش اومده. آرا : یه تغییر شکل کوچولو... هری: ولی بدنش یکم زخمیه، فکر نمیکنم همین باشه. مارتین ساکت بود و دخالتی نمیکرد. رونا: قرار نیست کسی به ما توضیحی بده؟ رازیل: قراره همه به هم توضیح بدیم... خوب... دریچه ی بعدی همانجا که بودند باز شد (آنجا بخار آب هوا را گرم میکرد.). دریچه ها به طرز هوشمندانه ای آن ها را به همان جایی میرساند که اعضای گروه های دیگر بودند. بهار، آذین، امیر و مارتا به نوبت از دریچه بیرون افتادند. هر چهار نفر گیج بودند. مارتا: فکر میکنم چند ثانیه پیش یه جای دیگه بودم! آذین: مرگخوارا... جوراب... اونا چی شدن؟ این یه خواب بود نه؟ رها: نه، حالا شما هم بیاین بشینیم تا کامل بشیم. آذین کماکان فکر میکرد خواب میبیند. رها : خوبی امیر؟ دریچه ای دیگر مهتاب، الساندرو و الکساندرا از دریچه ای دیگر بیرون آمدند. گروه عجیبی که بدون یک کلمه حرف، پیش بقیه نشستند. چیزهایی که دیده بودند به قدر کافی ساکت شان کرده بود. ورژیل گفت: خوب ... وقتش نیس؟ آرا گفت: نه، هنوز یه گروه دیگه مونده. *** بچه های گروه پنج هم به حرف آمده بودند اما خبری از گروه یک نبود. ورژیل گفت: شاید قرار نیست بیان... وقتشه... نهایتاً یه دور دیگه توضیح میدیم! رونا: این قصه خیلی طولانی تر از اینه که بشه دوبار گفتش! لنا: به هر حال باید از یه جا شروع کنیم تا بفهمیم کل این مدت چی گذشته! آرا: یکم دیگه صبر کنیم، میان... بعد از این حرف صدای فردی، همه را از جا تکان داد. حتی مارتین به طرز ناشیانه ای از جا پرید. آخرین کسی که انتظار دیدنش را داشتند، صدایی بود که گفت: «نه، اونا نمیان. دیر بجنبیم هیچ وقت نمیان.» شیدا فلک. *** سه وظیفه ی اعضاء ی بقا: + قدیمی ها: اگه از گروهی اسم کسی جا افتاده بگه! یا اگه تو داستان مرده و اضافه نوشته شده! ++ جدیدی ها : اعضای ثبت نامی جدید برای یه پست دیگه صبر کنن! +++ روی این لینک کلیک کنید! همه ی افراد! : این فایل کامل پی دی اف ـه سری اول بقاست... البته کلــــی ادیت لازم داره... ولی طرح این قسمت از داستان اینه که بچه ها داستان هاشون رو در حضور فلک تعریف میکنن و بعد فلک میگه علت هر اتفاق چی بوده و پرده هایی رو برای بچه ها کنار میزنه که تو هیچ کدوم از تعریفات کنار زده نمیشه! شما 1- باید این فایل رو بخونید تا از داستان سر در بیارید. 2- امیتاز گیری!: هر کس بتونه غلط های املایی ، غلط های ادبی و لغوی و دستوری، غلط های داستانی و نا هم زمانی ها و ... رو پیدا کنه و اعلام شون کنه (تا اصلاح بشن!)، امتیاز میگیره! (من اگه جای شما بودم کلا از صفحه ی یک شروع نمیکردم برای این کار چون همه از یک شروع میکنن)
  13. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  14. رونا گفت: «واقعاً نمیدونم باید تشکر کنم که زنده ایم یا از بنیان شکایت کنم که تو چنین دردسری هستیم!» فلک: «خوب میدونی همیشه قضیه کل زندگی هم همین بوده!» ماریا: «اصلاً نیازی نبود زندگی رو برامون تداعی کنی... از گروه ما بگو...» فلک: «اوه بله، گروه سوم. شما اول توی هزارتویی رفتید که من از بودنش بی خبر بودم. هزارتویی که با زمان بازی میکرد. راستش اولش فکر کردم گروهی که دیدید به نقاب آبی مربوطن ولی بعد فهمیدم ادامه ی یه داستان جالب مربوط به ولدمورتن! شما از هزار تو اومدید بیرون و با بستن دهانه ی هزارتو اجازه ندادین هزاران نسخه از شما توی این قطب پراکنده بشه! بعد از اون، اتفاق ناگواری که برای تونی افتاد... من نمیدونم چی شده ...» نگاه چپی به مارتین انداخت طوری که انگار او مقصر باشد. آرا بلافاصله گفت: «ولی مارتین پیش من بود!» فلک پاسخ داد: «وقتی رود روی زمین شکل میگیره خورشید و گرماش هنوز توی آسمونه، ولی مسبب این چرخه ست.» مارتین میخواست چیزی بگوید اما فلک اجازه داد: «به هر حال من نمیدونم چی شده... واقعا متاسفم.. بعد از اون شما توی راه با هرماینی و مستری هری برخوردید. وقتی افراد نقاب آبی دارن به اتاقم حمله میکنن، یه سری از بچه ها رو به اسم من به اتاق آوردن و به گروه های مختلف فرستادن. این دو نفر از اون افراد بودن. اونا یادشونه که توی اتاق اومدن اما یادشون نیست بعدش چی شد.» مستری هری و هرماینی به نشانه ی تایید سر تکان دادند. «فرستادن اون ها به گروه ها به خاطر اینه که میخواستن شما جان پیچ ها رو پیدا کنید بدون اینکه خودشون تلفاتی بدن یا زحمتی بکشن. پس یه جاهایی به گروه ها کمک هم کردند...بعد از اون هم شما به همین سمت رهسپار شدید تا با مارتین رو به رو شدید و بقیه ی گروه ها و من.» آرا گفت: «نوبت ماست!» فلک: «فکر میکنم اگه شما رو مارتین توضیح بده قشنگ تره!» مارتین: «من توضیحی ندارم بدم، آرا همه چیز رو میدونه.» فلک: «بسیار خوب، داستان طولانی شما رو هم خودم میگم... با رسیدن به جنگل نامه ای رو خوندید که قرار نبود. نامه ی الناز به رون ویزلی در مورد نقاب آبی که همین حرفایی توش بود که من به بهتون گفتم. بعد از اون با مردم جنگل رو به رو شدید. مردم جنگل اجازه ندادن شما از پل رد شید چون درست طرف مقابل پل مقر نقاب آبی بود و این کارتون خودکشی بود. با افتادن از پل با ملکه رو به رو شدید و به شهر متروکه ی اونا رفتید. ملکه به شما چند هدیه داد که شما تونستید به موقع ازش استفاده کنید. با سیرن ها رو به رو شدید و اینجا باسیل از شما جدا شد. در همین حین آرا متوجه شد که از بدنش داره مثل یه ربات استفاده میشه که مارتین کنترل میکنه. مارتین میخواست از آرا استفاده کنه تا بچه ها دیر به غار برسن، وقتی که ارتش نقاب آبی اومده و رفته باشن. از طرفی خسرو، یکی از زیردست های مارتین که اصلاً بدش نمیومد کار مارتین رو خراب کنه، باسیل رو از دست سیرن ها نجات داد و بهش گفت که آرا در حال طرح یک خیانته. بله درسته، آرا ظاهراً پیشنهاد خیانت مارتین رو قبول کرده. البته چاره ی دیگه ای نداشت و در هر صورت فرقی نداشت. جسم آرا به کنترل مارتین میموند فقط اون جوری رفتارهاش غیر طبیعی تر میشد. این طوری آرا میتونست یه چیزای کوچیکی که از دست مارتین در میره رو به خواست خودش انجام بده و کمکی بکنه و همین کار رو کرد. شبی که باید به بچه ها حمله میکرد مقاومت کرد و این شب، درست شبی بود که باسیل به جایی که بقیه اونجا بودن رسید و با دیدن این صحنه، چوب رو توی قلب آرا فرو کرد. این روش رو انتخاب کرد چون آرا یک خون آشامه و با معجون های خاص و کمکی شبیه ما میمونه. حال باسیل بد بود اما آرای واقعی نمرده بود. خلاصه ی ماجرا، آرا برگشت و شما به غار رسیدید و درست وقتی که به کمک نیاز داشتید، تاثیر مرگ حتی دروغین آرا روی مارتین خودش رو نشون داد و مارتین به کمک شما اومد. سخنرانی نقاب آبی رو بهم زدید و اون تخم مرغ که جان پیچ بود رو از بین بردید... مردم جنگل آزاد شدن و بعد از رفتن شما از اونجا، درگیری های زیادی رخ داد... حالا اونا قلمروشون رو دارند. اما شما اونجا شاهد ارتش بزرگی از ماگل های فریب خورده با سلاح های ماگلی بودید که دست گل قشنگ ِ مارتین هستند... از نظر من ابلهانه ست اگه حتی یک لحظه بخواین به این آدم اعتماد کنید. من اگه جای شما بودم، دست اون رو هم با افراد گروه شیش میبستم.» مارتین گفت: «هی من به اون بدی که شما فکر میکنید نیستم!» فلک: «آره، من بودم که یه ارتش ماگل رو وسوسه کردم به ورود به دنیای جادو. من بودم که جسم آدم ها رو با تکنولوژی ماگلی تسخیر کردم. تو خیلی هم گلی.» نگاه تمام بچه ها روی مارتین بود. همه اتفاق نظر داشتند که دست های گروه شیش هم باز باشد، دست های او باید بسته شود. محمد: «من فکر میکنم همین الان وقتشه.» مارتین: «اگه فکر میکنید من انقدر آدم بدی م، بلای جلب اعتمادتون، باشه!» فلک: «البته میدونید، مهم تر از بستن دست های مارتین، بستن فکر خودتون جلوی حرفاشه.» مارتین لبخند زد و ورژیل با طنابی که در این مدت از رداهای پاره درست کرده بود، دست او را محکم بست. فلک: «و اما گروه یک.» لنا میان حرف فلک پرید: «اونا نیستن! نیومدن!» فلک: «میدونم.» رازیل: «پس کجان؟» فلک چند ثانیه طولانی به رازیل نگاه کرد. انگار نمیخواست از نگاه کردن به او دست بکشد. ادامه داد: «گروه یک اول به یه مرداب رفت. اونجا نوشیا وارد شهر آبی شد. جایی که رونا رفت و الناز اسیره. توی کیف اونا دو تا سنگ بود که یکی ش اونجا افتاد و به دست محمد رسید. بعد از اون به دیوار گل ها رسیدن و با مرد لجنی رو به رو شدن. مرد لجنی ماسک رو گرفت و در ازاش رمز داد. چشمان حبری. بعد بچه ها وارد یه هزارتو شدن. از توی مرداب یه غورباقه همراه نوشیا بود به اسم جیپسی پیتر. بچه ها به سوال های ابولهول جواب دادن، سوال هایی مربوط که جوابش فیونا (!)، روش کشتن خون آشام و تاج ریونکلاو بود که یک جان پیچ بود. یه جایی از داستان امین از بچه ها جدا شد. توی این فاصله امین یه ابولهول رو دید که سرش از تنش جدا شده بود و بجای خون ازش شن میچکید. اون ابولهول به این دلیل کشته شد که داشت کم کم راز شهر رو برای بچه ها رو میکرد. سه تا جواب معما به هم مربوط بودند. سمت دیگه ی هزارتو، دایان تبدیل به گرگ نما شد. نوشیا سعی کرد فرار کنه اما چند دقیقه بعد فهمید که دایانا دنبالش نیست و دست و پاش بسته ست. همون موقع به سیتا برخورد که از مدرسه فرستاده شده بود. توی گروه قبلی توضیح دادم داستان چی بوده. و نوشیا نفهمید که کی دست دایان رو بسته. جیبسی پیتره هم به دنبال امین رفت و اون رو به بقیه بچه ها رسوند. چیزی که واضحه اینه که جیپسی پیتره حیوون نبود حیوون نما بود. اون بود که دایانا رو بست.» بهار: «یعنی یکی از افراد نقاب آبی بود یا از جانب شما؟!» فلک: «نقاب آبی.» رونا: «پس چرا از اول با نوشیا بود؟ مگه افراد اونا بعد تر از داستان خبر دار نشدن؟!» فلک: «من فکر میکنم نقاب آبی یه چیزای کمی از محل این جان پیچ یادش بوده و جیبسی رو دنبالش میفرسته. جیبسی هم وقتی میبینه یه عده دیگه هم هستن که زحمت ها رو بکشن با اونا همراه میشه و هر جا گیر افتاد کمک شون میکنه فقط.» بهار: «هومم..ادامه بده.» فلک: «بله، بچه ها که از هزارتو بیرون اومدن با خونه ای سر سبز رو به رو شدن. کلبه ی قشنگی که دختر و پسر قشنگی توش بودن. با غروب اون ها از اون خونه رفتن و بچه ها هم باهاشون رفتن. وقتی راهشون جدا شد بچه ها که شد کرده بودن تعقیب شون کردن. به خونه ای رسیدند که در اصل همون خونه بود ولی ظاهرش عوض شده بود. منظور ابولهول از فیونا همین بود. توی خونه مراسم جادویی در حال برگزاری بود. اونا سیتا که جلوتر بود رو گروگان گرفتن و در ازاش از بچه ها سنگ ها رو خواستن...» مهسا: «قضیه ی این سنگ ها چیه؟!» فلک: «الان میگم. سنگ ها به شکل اشکن. که باید تو یه مجمسه ی یه دختر جا گذاری بشن. وقتی سنگ ها سر جاشون باشن، چشم های مجسمه سرخ میشه و آدرس جایی رو نشون میده که به روایت اونا «زندگی جاودان» و به روایت ما جان پیچ هست. داستان این جان پیچ به عشق یه پادشاه و دختر خون آشام برمیگرده که میگن خون آشام پادشاه رو کشته و به زندگی جاودان رسیده... من فکر نمیکنم این طور باشه. درواقع خون آشام کاری نکرده، کسی که پادشاه رو کشته نقاب آبی بوده تا جان پیچ رو درست کنه.» آرا: «خوب بعدش که سنگ ها رو خواستن چی شد؟! اونا که فقط یه سنگ داشتن.» فلک: «بله اونا فقط یه سنگ داشتن. اما آروین همون موقع سنگ رو از محمد گرفته بود و این مربوط به وقتی میشه که افراد نقاب آبی تو اتاق من بودند و این اتفاقات رو میدیدن. برای همین به آروین گفتن که پیش گروه یک بره!» رونا: «لعنتی!! اون خیانت کاره!!» صورت محمد در هم رفت. هیچ کس به اندازه ی محمد خیانتکار بودن آروین را حس نکرده بود. فلک: «بله. سنگ ها رو داد و بچه ها رو به جایی که من نمیدونم کجاست برده. اگه فهمیدم یه جوری به گوشتون میرسونم. افراد اون خونه هم رفتند به دنبال جایی که مجمسه نشون میداد و البته جیبسی پیتره همراهشونه!» آذین: «پس برای همین اونا اینجا نیستن...» فلک: «بله.» مارتا: «ببخشید پروفسور، من نفهمیدم. الان شما چطوری اینجایید؟! مگه دست گیر تون نکردن» فلک: «خیلی ساده. ما اونجا نیستیم!» مارتا: «چی؟!» فلک: «گروه سه متوجه شدن که ما توی یک دنیای موازی قرار داریم. من توی دنیای شما زندانی م. به کمک اتصال به جادوگر ها و نیروهای بزرگ تونستم خودم رو توی دنیای موازی لمس کنم و به اختیار بگیرم. اما این خیلی نیرو میبره از من. باید خیلی زود برگردم. شما هم بعد از این میرید به دنیای موازی خودمون. نمیتونستم توی قطب توی دنیا خودمون بزارمتون... نقاب آبی اونجا مستقره. توی قلعه ش. درواقع اون شهر آبی فقط یه نقشه ست. نقاب آبی اصلا اونجا نیست! اونجا فقط یه دریچه به اینجا داره. این رو فقط من موندم و ویژه ترین افراد خودش و حالا شما...راستی مارتین؟ تو میدونستی؟» مارتین چیزی نگفت. این بار نوبت خنده ی فلک بود: «دست بالای دست بسیار است!» رها گفت: «اینجوری اگه کسی شورش یا حمله کنه اول به شهر خالی حمله میکنه و نقاب آبی میفهمه و پدرش رو در میاره!» فلک: «درسته... و دنیای موازی هم دلیل همینه که نمیتونم مارتین رو با خودم ببرم. اون متعلق به اینجا نیست و نگه داشتنش خیلی انرژی گیر تر از اینه که بتونم با وضع جسمی و روحی م توی زندان نقاب آبی تحمل کنم.» چهره ی رازیل مترحم و غمگین شد. ماریا: «الان دقیقاً شد شیش جان پیچ... 1-جان پیچی که ساخته نشد، 2-جان پیچی که هنوز پیدا نشده (مربوط به دختر خون آشام)، 3-تخم دایناسور، 4-زن توی خونه 5-جوراب توی دریاچه و قسمت ششم خود نقاب آبی.» فلک: «درسته ولی نقاب آبی هفت جان پیچ داره، نباید قبل پیدا شدن جان پیچ آخر بهشون حمله کنیم. بهتون خبر این رو هم میدم.» آرا: «الان دقیقاً ما باید چی کار کنیم؟ گروه هامون چی میشه!؟» تصویر فلک به تدریج محو میشد. «نجات دادن الناز از دست نقاب آبی، بچه های گروه یک از دست آروین، رسیدن به جان پیچ گروه یک و فهمیدن امنیت و شرایط این قلعه و ارتش ماگل ها مهم ترین کارتونه...» چیزی ای تصویر فلک باقی نماند. رازیل با چهره ای غمگین: «نجات خودش رو نگفت.»
  15. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  16. فلک دستانش زخمی بود و دور دهانش جای دستی کبود بود. به طوری که مشهود بود در این مدت دهانش را با پارچه ای چیزی بسته بودند. بهار، آذین، امیر و مارتا یاد وقتی افتادند که از گوی صدای فریاد آمد و خاموش شد و تازه متوجه ی موضوع شدند. فلک لاغرتر از قبل شده بود. رازیل به سرعت از جایش بلند شد و فلک را بغل کرد. روی صورت خشک و جدی فلک، لبخندی شکل گرفت. اما رازیل تنها کسی بود که نگران فلک بود، بقیه بچه ها بیشتر نگران خودشان بودند و شاکی از فلک بابت مخمصه ای که آن ها را در آن انداخته. فلک با دیدن نگاه بچه ها گفت: «مجبور بودیم و هستیم. توضیح میدم.» و میان بچه ها نشست. محمد که از همه نزدیک تر به چشمه روی شنلی گرم خوابیده بود کم کم چشم هایش را باز کرد و گفت «چی شده؟!» فلک نگاهی به او انداخت، برای بار دوم لبخندی زد. گفت: «خوشحالم زنده ای.م» و ادامه داد: «من خیلی وقت ندارم. دیر یا زود دوباره پیدام میکنن. اول شما داستان هاتون رو خیلی خلاصه برای هم تعریف کنید، تا من بگم چه اتفاقی افتاده!» رازیل: «کیا پیدات میکنن؟! چرا پیدات میکنن؟!» فلک: «چون میدونن من تو بازی شون وجود دارم.» آرا: «پس برای همین ...» فلک: «درسته، اونا نمیدونن شما وجود دارید! حالا قصه هاتون رو بگید، زیاد وقت نداریم.» دوباره صورتش خشک و جدی بود. یکی از موهبت ها برای گروه های غیر از سه این بود که حالا با وجود گوشی هایی که دست رها بود میتوانستند زمان را بفهمند. توضیحات بچه ها با بیشترین سرعت کمتر از دو ساعت نشد. فلک گفت: «حالا نوبت منه.» کنار چشمه ی آب گرم بودند اما سرمایی ناشی از ترس حاکم در فضا به استخوان های شان نفود میکرد. «همون طور که گروه دو میدونن، « سال 1391 یکی از جادوگران سیاه با لقت شیطان دیوانه دوباره مرگخوارها رو دور هم جمع کرد. اون برای تضمین بقا ی خودش هفت نفر رو کشت و به تقلید از تام ریدل هفت جان پیچ درست کرد. اون میخواست بچه ها رو تحت نفوذ خودش بگیره و چندین بار به هاگوارتز حمله کرد. حتی تونست یه گروه کوچک از مرگ خوارها تشکیل بده. اما دست آخر من به نیروهاش نفوذ کردم و موفق به دستگیر کردنش شدم. اون یه نشون داشت. روزی که دستگیرش کردم دست هاش خونی بود. بهم اون خون رو نشون داد و گفت یه روز رد این دست خونی رو تو زندگی من و تمام این بچه ها به جا میزاره.» بهار نگاهی به دستکش خونی اش کرد. انگار که چندشش شده باشد گفت: «پس... اون دست خونی روی اعلامیه...کار شما..؟!» - نه! من هیچ وقت اون دست خونی رو نذاشتم. مارتا گفت: «یعنی اومده توی مدرسه؟!» - نه، شاید توی مدرسه نیرویی داره ولی قطعا خودش توی مدرسه نیومده. مهتاب گفت: «جان پیچ؟! جان پیچ ها چی شدن؟!» - صبر کنید از اول توضیح میدم، اون هفت جان پیچ درست کرد. درواقع نیتش این بود که درست کنه. ولی درست اواخر کارش الناز بهش میرسه. ورژیل: «چرا الناز؟ پس وزارت خونه چی کاره ست؟!» - وزارت خونه همیشه یا بی اطلاعه، یا طرف آدم بداست. - و چرا تو و الناز میدونستید؟! - چون شیطان قبلا توی مدرسه ی ما بوده. یه ریونی که از مام کینه داشت. ما بیشتر از همه حواسمون بهش بود. از نظر وزارت خونه اون هنوز توی زندانه!! - اوهوم، ادامه بده. - داشتم میگفتم، اواخر کار الناز بهش میرسه. الناز میدونست هفت جان پیچ قرار بود کجا و چی باشه و اونا رو جایی نوشته بود. نتونست جلوش رو بگیره اما در هوشمندانه ترین حالت ممکن، حافظه ی شیطان رو پاک کرد و بعد نوشته ها رو به دست من رسوند. شیطان الناز رو دستگیر میکنه و همون طور که رونا، محمد و نوشیا دیدنش، اون توی شهریه که ظاهرا مقر اون شیطانه. ربرتا که خیلی عصبانی شده بود گفت: «و شما تصمیم میگیرید ما رو بفرستید دنبال جان پیچا!!! به اسم یه اردو!!» فلک: این بهترین کاری بود که میتونستم بکنم. اگه الان برید توی مدرسه، هیچ کس از اون اردوها خبر نداره. کسی یادش نمیاد. شیطان اصلا انتظارش رو نداشته که چند گروه بچه دنبال چنین کار بزرگی برن...!! آذین: ولی اونا یکی از ما رو کشتن!! فلک به نشانه ی فهم این درد چشم هایش را بست. به آهستگی پلکی زد و گفت: «اون مال وقتیه که دیگه کاری از من ساخته نبود. اونا از شما نفهمیدن شما کجایید، از من فهمیدن. میدونم این کوتاهی من بود ولی من فقط یک نفرم! زمانی رسید که به اتاق من توی برج رسیدن و من دیگه نمی تونستم از گوی ها مراقب تون باشم. خیلی سعی کردم متوجه ی گوی ها نشن ولی به هر حال متوجه ی جاتون شدن.» رونا: برای همین و همون طور که - چهره اش را در هم کشید - توی عمارت فهمیدیم، نباید از جادو استفاده میکردیم. جادو قابل ردیابی بود و جای ما رو لو میداد. فلک سر تکون داد. «اجازه بدید از آخر به اول بیایم. گروه شیش رفتن به یک کوهستان. این کوهستان جایی در شرق ایرانه. سیستان. البته دقیقاً کوهستان برای ماگل ها و جادوگرها یک طور نیست. ماگل ها اون کوهستان سرد رو یک کوهستان مینیاتوری - و نه چندان سرد- میبینن. این کاریه که جن ها کردند. دست کش هایی که دست شماست، به احتمال زیاد برای کنترل کردن شماست. میدونم که تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده ولی کی میدونه که کی اون علامت رو روی اعلامیه گذاشته. شاید یکی از شما ...بهار...مارتا...امیر؟ خصوصاً که اون دستکش ها کنده نمیشن! و من اون ها رو برای شما نذاشته بودم.» وجود آن دستکش ها برای گروه شیش بیش از پیش مشمئز کننده شد. «من پیشنهاد میکنم تو ادامه ی راهی که داریم، این سه نفر تحت نظر باشن یا به حالتی بهتر، دستاشون بسته باشه!» امیر نزدیک بود گریه ش بگیرد و مارتا جیغ زد: «این خیلی نامردیه!! ما پا به پای شما اومدیم!! حالا باید زندانی شما باشیم!؟؟!» آذین خوشحال بود که از ابتدا با این گروه نبوده. احساس خیانت میکرد اما حتی برای اثبات این موضوع کمی از بچه های گروهش فاصله گرفت. فلک: «ما ناگزیریم.» مهسی: «همون طور که برای شروع این اردو ناگزیر بودیم.» صورتش غمگین بود. فلک ادامه داد: «بعد شما توی شکم گرگ با یک جن آشنا شدید. با پرنده های غول پیکر از حباب های گل رد شدید و به قبرستان جن ها رسیدید. جان پیچ اونجا - اون جوراب- با کشتن جن ها درست شده بود. شما دو جن باقی مونده رو ملاقات کردید. جن کوچک و جن پیر. اونا یه کتاب به شما دادن (و به شما گفتن که شما منجی هستید!). من کتاب رو از طریق گوی از شما گرفتم و به گروه چهار دادمش. گروهی که میتونست بره پیش الناز و الناز زبون علفی بلده. بعد در آخرین تلاشم سعی کردم مخفیانه از طریق گوی به شما خبر بدم ولی قبل اینکه من بدونم اونا وارد اتاقم شده بودند. من به شما چیزی که باید رو گفتم ولی اونا اومده بودند جایی که شما هستید و کارملو رو کشتند. علت اینکه همه تون رو نکشتند این بود که از شما استفاده کنند، شما جان پیچ رو در بیارید و اونا ببرن! ولی شما عالی عمل کردید و هم جان پیچ رو از بین بردید و هم اونهارو... بعد طبق دریچه هایی که از قبل تعبیه شده بود، شما اومدید اینجا... . و من رو مقصر ندودید که راه دوری رفتید. حتی الناز فقط میدونست که جان پیچ حدوداً کجاست! کسی جای دقیق رو بلد نبود. ورگرنه با پیدا کردن اتاق من و جاهای حدودی، همه مون کشته میشدیم.» یخی از روی زمین در دهانش گذاشت تا تشنگی اش رفع شود. ادامه داد: «گروه پنجم. شما به جایی در اندونزی رفتید. از تنها آتش فشان آبی رنگ گذشتید و بعد آتش فشان دیگر جون سالم به در بردید.» الساندرو سر تکان داد. «از دریا گذشتید و اونجا علاوه بر صبا - که نمی دونم چطور به اتاق من یا الناز اومده بود و از قضیه سر درآورده بود و خودش رو به اونجا رسونده بود - با افرادی رو به رو شدید که به نقشه ای که من داشتم دست پیدا کرده بودند و اونا هم دنبال جان پیچ میرفتند. البته به قدر کافی باهوش نبودند. جای پیدا کردن شما، خودشون به دهکده و معبد حمله کردند و فکر کردند میتونن با تهدید و کشتار از زیر زبون مردم چیزی رو بکشن که حتی نمیدونن چیه! بعد شما به احضار روح رفتید. اون ارواح در واقع نمادین همون چیزایی رو میگفتن که لازم بود. ثروت و طمع و اینا. ربطش به جان پیچ و قدرت کار سختی نبود.» الکساندرا (صبا): «ولی ما جان پیچی رو نابود نکردیم!» فلک: « درسته. اونجا فهمیدید که آیلین چارو رو کشته. شاید آیلین کسی بود که از اول از توی هاگوارتز به شیطان اطلاعات میداد. برای هر دو اتفاق متاسفم. و بعد شما وارد دنیای عجیبی شدید. دنیایی از خدایان و کسانی که میخواستند وارد نسل پنجم بشن. نسل پنجم درواقع ساخت آخرین جان پیچ با کشتن اون افراد بود. شما جلوی ساخت اون جان پیچ رو گرفتید!» مهتاب برای خودش دستی زد و الساندرو مغرورانه نگاه کرد. الکساندرا فقط خسته به نظر میرسید. و اما گروه چهارم. داستان شما خیلی طولانیه. فکر میکنم باید خیلی خلاصه ترش کنم.! شما توی یک کویر چشم باز کردید و یه مار همراه شما بود. شاید اولش فحشم داده باشید ولی دیدید که اون مار تو عمارت و زندان چقدر به دردتون خورد! اون یه مار کانادایی بود درست مثل زندانی! توی کویر به یه چادر خوردید که انتظار داشتم بفهمید من نیستم. اونا از حمله به اتاق من شما رو پیدا نکرده بودند بلکه حتی نمیدونستن شما رو پیدا کردن. چیزی که اون آدم که ظاهر منو داشت توی دود آتیش میریخت، باعث میشد شما هر چیزی که دوست داشته باشید ببینید. تشنه بودید آب دیدید. غریب بودید و منو دیدید. اون هیچ اطلاعاتی به شما نداد بلکه حتی اطلاعات غلط شما رم تایید کرد. کاش شک میکردید اما دیر شده بود و با رمزتاز رفتید به عمارت باتلر رفتید. توی مدتی که شما حواس تون نبود فرد توی چادر دنبال هویت شما گشته بود و خیانت کارمون - آروین - هویت شما رو تشخیص داده بود. شاید اگه آروین نبود و شما رو نمیشناخت، بقیه هم از وجود این اردو با خبر نمیشدن و به اتاق من حمله نمیکردن. توی عمارت باتلر رونا از شعله ها گذشت و به جایی رفت که الناز بود. نتونست کاری کنه ولی باعث شد برای بار بعد کار خیلی جلو بیفته. توی این مدت مار مهسا رو بیدار کرد اما ورژیل و محمد به دست آروین افتادند. بعد مار گوی قدرت باتلر رو ، به شما داد و با وجود اون شما نامرئی شدید. وسط داستان عمارت باتلر من کتابی که گروه شیش از جن ها گرفته بودند برای شما فرستادم و شما چوب دستی آروین رو گرفتید و خودش رو با طلسم های نابخشودنی به فرمان درآوردید. ازش ورد باز کردن زنجیر ها رو گرفتید و بعد، وقتی ورژیل و مهسا و مار با افراد قصر درگیر بودند، رونا و محمد دوباره پیش الناز رفتند. حالا میدونستند چطوری. اونجا محمد بیرون در موند و رونا ترجمه رو از الناز گرفت. محمد کاملا شانسی وقتی داشت با سنگ های جلوی در بازی میکرد سنگی رو برداشت که از جیب نوشیا افتاده بود - موقع ی گروه یک توضیح میدم- و خودش نمیدونست که این کارش چه اثری داره. محمد و رونا به قصر برگشتند و اونجا ترجمه ی کتاب رو با گوی برای من فرستادند. همون طور که متوجه شدید توی شهر آبی جادوی کسی جز خود شیطان دیوانه کار نمیکنه. اون این کار رو کرده تا امکان خیانت اعضای اون شهر وجود نداشته باشه. وقتی به قصر برگشتید تازه فهمیدید اون گوی برای باتلره و اون تمام این مدت متوجه ی کار شما بوده. اما اصلا بدش نمیومده که از شر آروین خلاص شه و نشون بده که اون یه بی عرضه ست. میخواست شما رو دم برد بازنده کنه ولی با ناگهانی برگشتن محمد و رونا، خودش دم برد بازنده شد. اشتباهش این بود که اجازه داد افرادش رو بیهوش کنید و شما رو دست کم گرفت. شما میتونستید برید اما مهسا دلش نیومد و آروین رو با خودش برد. برای آخرین بار از جادوی پودر فلو استفاده کردید. توی اون خونه کسی توجهی به جادو نداشت و پیگیری نمیشد ولی شما دیگه میدونستید با جادو کردن میتونن پیداتون کنن. توی زندان فرود اومدید. اون جادوگر به خاطر حضور مارتین اونجا زندنی شده بود...» فلک نگاهی به مارتین انداخت. نگاهی که حاکی از بی اعتمادی تام بود. مارتین کمی خودش را جمع و جور کرد. «مارتین با شیطان دیوانه همکاری داشت... شیطان دیوانه یا درواقع همون نقاب آبی. چون اون همیشه یه نقاب آبی رنگ به چهره ی خودش و تمام افرادشه. نقاب آبی میدونست که اون زندانی از جای مارپیچ خبر داره و زندانی هم از وجود منجی خبر داشت. زندانی مرد خوبی بود که در گذشته در جبهه ی ما بوده و نقاب آبی درست برای همین زندانی ش کرد که اگه قرار نیست به اون بگه جان پیچ کجاست، به ما هم نگه، با نگه داشتنش تو زندان ماگل ها، فرصت ارتباط با افرادی که ممکن بود که ما ربط داشته باشن رو ازش میگرفت و نقاب آبی هیچ وقت به زندانی مثل اون زندان توی دنیای جادوگرها دسترسی پیدا نمیکرد. اما شما آزادش کردید و این میون، محمد و آروین توی زندان موندند و نتونستید براشون کاری کنید. مارتین اون ها رو به زیرزمین های مخفی برد و آروین با معرفی خودش آزاد شد. سنگی که توی جیب محمد بود پیدا شد و مارتین خوب میدونست که اون چیه. و محمد به دست جک سپرده شد... اما من از این قسمت به بعد رو بی خبرم. فکر میکنم خود محمد باید بگه.» آرا: «اون نمیتونه. وقتی اومد اینجا داشت از گرگنما به انسان تبدیل میشد. فکر نمیکنم چیزی یادش بیاد.» محمد سر تکون داد. فلک: «به هر حال، من فقط تونستم طبق قراردادی از طبق با نابود شدن جان پیچ اون رو هم اینجا بیارم. یعنی به این صورت که وقتی جان پیچ نابود شه کل اعضای گروه اینجا بیان. درسته از لحاظ زمانی نمیتونستید با هم جان پیچ ها رو پیدا کنید، ولی کی میدونه که هر گروه چقدر توی اون مسیر - شاید سیاه چاله ها- مونده تا به اینجا همزمان با بقیه برسه. ههمون موقع که محمد و آروین دستگیر میشدند، ورژیل، مهسا و رونا مار رو به زندانی دادند. اون مار دست الناز بود و زندانی هم اونا رو «منجی» صدا کرد و به عمارت وینچستر فرستاد. عمارتی پیچ در پیچ که جان پیچ اونجا بود. (با راه پله هایی که به سقف میرسید یا درها و پنجره هایی که به دیوار باز میشد. یه زن اون رو به خاطر تسخیر شدن به جن ها ساخته!) هوشمندانه ترین کار نقاب آبی این بود که جان پیچش طوری بود که هرکس برای نجاتش بجنگه نه برای نابود کردنش!! یه زن معصوم و محبوس که موجودات توی اون خونه میخواستن بکشنش. عموم آدم ها یا فکر میکنن مرده و ازش میگذرن. یا ازش دفاع میکنن تا خونه شون کشته بشن. اما بچه ها لحظه های آخر متوجه ی این فریب شدن و از خود گذشتگی بزرگی کردند. اونا تصمیم گرفتن با الکل و شعله ای که داشتند کل عمارت رو به آتیش بکشن. چون نمی تونستن برگردن بالا و جور دیگه ای نمیشد اون زن رو نابود کرد. آتیش رو روشن کردند و از دریچه ای پایین پریدند که اگه وسط راه به اینجا منتقل نمیشدند باعث مرگشون میشد... + سه گروه بعدی تو پست بعدی!:دی
  17. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  18. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  19. ممنون از حضور فعال و هیجان انگیز همه تون توی این اردو ، چند تا چیز هست که میخواستم بگم: 1- آهای ارشدان و مدیرگروه ها، مدیرها و مقامات محترم، توی گروه های هم سرک نکشید! دونستن چیزای گروه دیگه به هیچ درد شما نمی خوره و تنها کاری که میکنه اینه که از هیجان داستان برای شما کم میکنه! چون هفت داستان طبیعتاً به هم مرتبط هستن و قسمت هایی که مربوط به سنجش و مسابقه نیست و مربوط به داستان و هیجان شماست لو میره. 2- توی نوشتن داستان عجله نکنید، مسابقه زمان نداره و این جوری نیست که هر کس زودتر بده برنده بشه! زودتر دادن امتیاز بیشتری هم نداره، امتیاز به کیفیت بقای ِ و هوشمندی شما بستگی داره. اگه مدت خیلی زیاد و نامعقولی غیبت داشته باشید، خودم میاد سراغ تون! 3- هر پستی که مینویسید لطفاً و اکیداً بعدش پستی ننویسید تا من داستان رو ادامه بدم، مگه اینکه بخواین یه زمان واحد رو از دیدگاه چند نفر بیان کنید یا از گروه جدا شده باشید و داستان تون جدا بشه و یا اینکه پست تون فقط مشورت با بقیه اعضاء و پیدا کردن راهکار باشه و سیر داستانی ننوشته باشید. 4- به جان شما منم کار و زندگی دارم و برام مقدور نیست هر روز و هر لحظه بیام اینجا پست ها رو بررسی کنم و فکر کنم یه ادامه براش بنویسم که جذاب هم باشه! از این لحظه به بعد پست ها هر دوشنبه و جمعه بررسی میشه.! اگه سوالی هست بپرسید! با تشکر!
  20. سین اسپید، علیرضا، آریا، کسری، آیدا، رضا، قلب (!)، نیوشا و حسام میانه ی ماه مرداد بود که ترم جدید مدرسه داشت شروع میشد، ترم اولی ها در گرما به هاگوارتز آمده بودند و چند روزی به شروع کلاس ها مانده بود اما از نظر نیوشا یک چیزی بدجور میلنگید! - هی بچه ها، شما تا حالا الناز تا شیدا رو دیدید؟ نباید تو این چند روز یه سخنرانی میکردن؟! حتی رونا و دایانا هم پیداشون نیست... فقط امریس گاهی دیده میشه! با اینکه مخاطبش آیدا بود، پسری با ردای زرد رنگ که همان حوالی بود جوابش را داد: چرا نوب، چرا! آیدا و نیوشا متوجه ی واژه ی نوب نشدند اما هر کسی که دست کم یک بار امین را دیده بود، میدانست که این تیکه کلام اوست، دانش آموز ترم سوم اسلایترین! آیدا: نوب چیه!؟ سین: اگه امین اینجا بود بهت میگفت نوب چیه! نیوشا: یعنی اونم نیست؟ سین: خیلیا نیستن! خیلیا... امین دوست منه، همیشه برام از هاگ نامه مینوشت و توضیح میداد چه اتفاقاتی افتاده، من دنبال آدمای توی نامه گشتم تا ببینم امین کجاست، ولی تقریباً هیچ کدوم پیداشون نمیشه! نیوشا سری تکان داد. در گوشه ی دیگر سالن، رضا، علیرضا، آریا و کسری مشغول خوردند انگور های روی میز سرسرا بودند. کسری نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت: اون پسر هافلیه واسه چی با اون ریونیا انقدر گرم گرفته؟ آریا: هی تو میدونستی ما یه انجمن هاری داریم؟! با شنیدن اسم «هاری» هر چهار نفر زدند زیر خنده! رضا: حالا خیلی م خنده دار نیست! یعنی هافلپاف-ریونکلاو! از ابتکارات اشنائه... فک کنم مدیر یا ارشد ریونه! علیرضا: چه تعصب خاصی م روی گروهش داره! رضا و کسری حسابی در فکر فرو رفته بودند. آریا: هی چتون شد شما دو تا؟ رضا: دارم فکر میکنم چرا تو این مدت اشنا رو ندیدیم... حتی برای معرفی خوابگاه هم امریس اومد... آریا: حتما سرش زیادی شلوغه! کسری؟ اصن میشنوی صدای منو؟! کسری نگاهش را از روی دو دختر ریونی و پسر هافلی آن سر سالن برداشت و گفت: «من به این کارا کاری ندارم» و از میز بلند شد و رفت. آریا: این چش بود؟ رضا: چمیدونم. *** نیمه شب در خوابگاه پسرانه ی هافلپاف کسری به پهلو برگشت و تختی که سین رویش خوابیده بود در دیدگاهش قرار گرفت. با خودش گفت: «باید بهش بگم! هر چی باشه اون همگروهی منه!» کمی مکث کرد و صدا در ذهنش ادامه داد: «اگه اونم از خودشون باشه چی؟!» تصاویری جلوی چشمش بود. موقع ی ورودش به هاگوارتز، کنار این دو دختر ایستاده بود و شنیده بود: «امشب باید یه نقشه ی کامل از هاگوارتز درست کنیم، ما به نقشه ی کاملش نیاز داریم تا شبیه خون بزنیم! من اصلا نمی دونم اون اتاق کجاست...! ریونی ها اتاقاشون خیلی مخفیه!» و نفر دیگر تایید کرده بود: «برای انجام اهداف مون به یه نقشه ی کامل نیاز داریم.» وقتی برگشته بود تا صورت آن دو نفر را کامل ببینید، چشمش به طرحی روی دستشان خورده بود اما قبل از اینکه درست متوجه ی علامت بشود یا دختر ها بفهمند حواسش به آن ها هست، قطار با توقفی شدید کل صف بچه ها را مثل دومینو زمین انداخته بود و بعد هم ورود به مدرسه و شلوغی های دیگر که او را از موضوع دور میکرد. *** یک هفته ی دیگر میگذشت، کلاس ها شروع شده بود اما استاد های دیگری سر کلاس جانور و گیاه و معجون سازی می آمدند. استادهایی حوصله سر بر که از ماتا ماتا حرف نمیزند! کسری چیزی به سین نگفته بود. سین آنقدر با آن دخترها گرم گرفته بود که کسری تقریباً مطمئن بود دستشان توی یک کاسه ست. در ازای آن، کسری با دختری از گروه ریونکلاو آشنا شده بود، آنا کی. ترم دومی که مشروط شده بود و دوباره باید ترم یک میخواند. آنا از غیبت طولانی شیدا و الناز حرف میزد یا از بچه هایی که غیب شده بودند. در ازای آن نیوشا در گروه دیگر از این حرف میزد که بعضی ها میگویند قلب از غیب شدن کامل شیدا - که البته امریس میگفت برای کاری رفته و همه چیز مرتب است - بعضی وقت ها از جایی در برج که معلوم نبوده کجا صدای درگیری می آمده! آنا قرار بود همگروهی هایش را زیر نظر بگیرد و او هم با کسری هم عقیده بود که اتفاقاتی در شرف وقوع است. کسری کمی از سه دوست دیگرش فاصله گرفته بود اما همچنان رابطه ای گرم و صمیمانه داشت. البته آن ها از تئوری حمله ی مرگخواران او بی خبر بودند! در سکوت خواب آور میان تکلیف نوشتن کلاس خواب آور گیاه شناسی - جایی که درست غیبت فلک احساس میشد- نیوشا با صدای آهسته ای گفت: «اگه قرار باشه واقعا چیزی بدونیم، باید براش تلاش کنیم.» آیدا: شعار قشنگی بود. سین: این یه شعار درسیه؟! نیوشا: نه، یه شعار مهمه. ما باید بریم اتاق فلک یا الناز. سین: دیوونه شدی؟ کسی اصلا نمیدونه اتاق فلک کجای برجه! فقط میدونن تو برجه! آیدا: من از اول گفتم ریونی ها اتاقشون خیلی مخفیه! نیوشا به آیدا نگاهی کرد و گفت: «اون مال این بحث نبود.» سین گفت: «مال کدوم بحث بود؟» و آیدا نگاهش به دستش رفت و آستینش را کمی پایین کشید: «هیچی.» نیوشا: به هر حال، داشتم میگفتم باید بریم اتاق فلک. پسری از پشت سر آن ها گفت: نیازی نیست خیلی بگردید، من میدونم کجاست. هر سه نفر از جا پریدند: تو داشتی به حرف های ما گوش میکردی؟؟ حسام: خیلی سخت نیست شنیدن حرف کسی تو این سکوت. حالا برای چی میخواین برید اونجا؟ آیدا دروغی ماهرانه گفت: برای برداشتن یه سری تکلیف جونور و گیاه که میگن خیلی امتیاز داره! استاد جدید که نمی دونه تکراری ن... اگه پیداشون کنیم یک چهارم شون مال تو. حسام: قبوله. سین: خوب حالا اتاقش کجاست؟ حسام: من چمیدونم! ولی اگه منم همراه تون نیام، همه خبردار میشن. نیوشا در گوش آیدا یواش گفت: با این دروغ گفتنت! *** سه نفر در کافه ی هاگزمید نشسته بودند و سه میز آن طرف تر، کسری و آنا. سکوت در هر دو میز حاکم بود و ناگهان _ ؟؟؟؟ _ از جا پرید: کشف کردم... فهمیدم چطور میشه رفت اتاق فلک... نکتـــــــــه: این قسمت برای بار اول درواقع بین دو گروه رقابتی میشه ، بین دو گروه هفتم : سین، نیوشا، آیدا، حسام و گروه هشتم :علیرضا، آریا، کسری، رضا، آنا درسته که علیرضا و آریا و رضا الان تو صحنه نیستن، ولی امتیاز گروهیه و اگه اونا هم بگن، سهمش بهشون میرسه! + اونی که آی دی تلگش "قلب"ـه، صبر کنه یه جای دیگه وارد داستان میشه!
  21. سلام... پروسفسور (اصَنم غلط املایی نیست باید همین جوری بخونید ) شیدا فلک (با لقب ِ "کبیر"!) هستم. همون طور که میدونید سری اول بقا تموم شد و من یه پی دی اف دادم (تو گروه تلگرام بقا!) که تقریباً تمام داستان 6 گروه توش بود و شما باید میخوندینش. همین روزا هم یه پی دی اف دیگه میدم که داستان کامل کامل توشه! میتونید با پیدا کردن اشکالات و ناهماهنگی ها و ... از این پی*دی*اف هم به بهتر شدن کار کمک کنید و هم امتیاز تون رو بیشتر کنید! سری دوم بقا به زودی شروع می*شه، فقط از هر گروه افراد زیر اسم کسایی که از گروه شون حضور خواهند داشت رو بدن و هم چنین اسم کسایی که قراره حذف بشن افراد مسئول: نوشیا، آرا، ماریا، ورژیل، صبا و بهار! و هم چنین توی گروه های مدرسه تون اعلام کنید اگه کسی میخواد جدید عضو بشه به من پیام خصوصی بده! و به طور کل هر کسی که هنوز عضو گروهی نیست یا نمی تونه به فرد مسئول گروهش بگه همین جا بگه! و اون پی دی اف رو هم پیدا کنید بخونید وگرنه هیچی نمی فهمید چی شد بعدش به زودی... با سری دوم بقا...!
  22. آخرین کتابی که خوندم رمان «ملکوت» از «بهرام صادقی» بود... بهرام صادقی کلاً دو تا کتاب داره که یکی ش ملکوت ـه... نویسنده های زیادی ازش تقدیر کردن، مثل گلشیری و گلسرخی...و خیلی ها ملکوت رو با «بوف کور» صادق هدایت مقایسه میکنن! فضای ِ کتاب فضای سورئاله (و به نظرم نمادینه!) و بیشتر در انتقاد به زندگی شهری و شاید حتی «زندگی!» نوشته شده! و یه مقدار هم فضای تاریکیه... به خاطر همین ممکنه خیلی ها خوششون نیاد... ولی کسی که به بوف کور و مثل اون علاقه داشته باشه این کتاب رو هم می پسنده! و شروع کتاب: «در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد...» و احتمالاً چاپی ش گیرتون نمیاد، پی دی اف دانلود کنید!
  23. خیلیا پندراگون رو دوست ندارن و نقدی که بهش وارده اینه که داستان هاش توی جلد ها داره یه روند تکراری رو پیش میگیره... یعنی شاید 10 جلد براش زیاد بوده... خصوصاً اینکه از نظر خود من مثلاً جلد 7 و 8 میتونست یک جلد باشه، حتی 6 و 7 و 8... اما چیز مثبتی که این مجموعه داشت... به نظرم یه فلسفه ذهنی بزرگی پشتش بود... با کتاب 2 تا 8 ـش اصلاً کار ندارم... ولی 9 و 10 به چیزای بزرگی اشاره میکردن که پشت داستان کمرنگ تر شده بود و شاید اکثراً دقت نکنن ولی به نظر من نکته قوت کتاب همونا بود... که جدا از داستانی بودن اون فلسفه تو ذهن آدم میمونه... و این بود نظرات پروسفسور شیدا فلک کبیر=)
  24. =))مگه آمبریج گربه میخورد؟-_____-:705: ولی کلاً اگه گربه ی زنده تو بشقاب کسی بودم و میدونستم راه فراری نیست، جدا میخوابیدم! اگه مرده بودمم که دیگه کاری ازم بر نمیومد! نفر بعدی: دختر رونا ریونکلاو
  25. منم میام=)
×