رفتن به مطلب

Vicky

ارشد
  • تعداد ارسال ها

    127
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good

درباره Vicky

  • درجه
    گریفندور
  • تاریخ تولد 26 دی 758

این جادوگر کیه ؟

  • درباره ی من
    همون طور که قبلا خدمتتون عرض(ارض،ارز،ارظ،عرز،عرظ)نمودم
    من ویکی هسم :|
    یک عدد جادوگره مظلوم که تازگیا گرگینه شدم ^__^
    :)))هممم خب چیه؟!
    من ی سه چار سالی هس تو گروپه تله هسم ولی اینجا نیسم :|
    دوباره اومدم :|
    دعا کنید دیگه نرم :|
  • محل زندگی
    لوس آنجلس-آمریکا(اگه میخواید بیاید تشریف بیارید ^^
  • علایق
    نقاشی-موسیقی-هنر-اذیت کردنه امین :|
  • شغل
    حمال :|
  1. اعضای اصلی تیم گریفیندور : نسترن ملیکا راتین ذخیره: پگاه _ فاطمه ( second_y)
  2. درووود :))) معرفی میکنم :)) شیرهای غُرّّّّّّان گریفیندووور : Shadow_n Ratin mwlix
  3. منم حساب میخوام لدفااا
  4. با باز کردن چشمام همه جا سفید شد به ردایی که تنم بود نیگا کردم...اونم سفید بود!! خب من هیچوقت از رنگ سفید برای لباس خوشم نیومده ! چون پوستمو تیره تر نشون میده !! به خاطر همین اون لباسای جرواجر شدمو ترجیح میدادم به این ..........یه لحظه با فکر کردن به لباسای جرواجر شده گیج شدم ..اخم کمرنگی کردم و به دور و برم نیگا کردم و به جلو قدم برداشتم و اب دهنمو قورت دادم...پس محمدوسجادونسترن؟؟ با دیدن فضای خیلی سفید اطراف سرمو تکون دادم..من که بنظر میاد مرده باشم...اما شاخه ی درختی رو دیدم که افتاده بود زمین، پوکر شدم..احتمالا حواسشون نبوده این یکی از بهشت پرت شده اومده اینجا...البته اینو از رو تصور کلیشه ایم از بهشت گفتم! از کنار شاخه درخت رد شدم و رفتم جلوتر...یعنی بقیه چی شدن؟؟پس اون طوفانا چیشد؟؟امیدوارم اونا زنده مونده باشن و گریفیندور برنده شه جسم قرمزی رو دیدم که رو زمین داشت تکون تکون میخورد ، سرمو کج کردم...یه ماهی قرمز که داشت جون میداد..! لب و لوچمو کج و کوله کردم خب از اینجا به بعدش دیگه داشت ترسناک میشد..همینجوری که قلبم تند تند میزد قدمامو هم سریع تر میکردم..! با حس کردن چیزی لای موهام دستمو کشیدم تو موهام و سریع برش داشتم...کلمه ای که روش نوشته بود رو خوندم...نابیس؟ اخمامو کشیدم تو هم...نابیس دیه چیه؟؟!! کاغذو پرت کردم...بیخیال همه چی به جلو قدم برداشتم و با دیدن دایانا همه چی ترسناکتر از قبل شد چون یا همگی با هم مرده بودیم یا احتمالا توی سیر اختری قرار گرفته بودیم با دیدنه دایانا یکم رفتم جلو تر..خپ بگو اون چیزی ک حدس میزنم نیست! بگو چیشده؟! دایانا در حالی که لبخند ملیحی داشت (که دل ادم قیلی ویلی میرفت براش ) گفت : چی تو رو به اینجا رسوند؟؟ پوکر شدم و نیگاش کردم...رفیقای ناباب یهو دایانا نیگام کرد و گفت: مسخره بازی موقوووف سرمو تکون دادم و چشمامو بستم و یه دختر یازده ساله رو دیدم که کلاهه گروهبندی سرش بود و با استرس منتظر جواب گروهبندیش بود و با فریاد :گریییفییندووور توسط کلاه یهو قند تو دلش اب شد و بدون هیچ معطلی ای دواید تو ردیف گروهش و بالاخره بعد از ورودش به خوابگاه با افراد جدید اشنا شد و از دنیای تنهاییش فاصله گرفت...برای دوستاش اصلا تعجب اور نبود که شبای ماه کامل ناپدید میشه ! سال اول گذشت و سال دوم اون یه گله پیدا کرد و اینم خودش پیشرفت بزرگی بود با ملحق شدنش به تیم کوییدیچ دوباره اون استعدادهای خسته و خشک سر باز کردن و خودشونو نشون دادن با هر ضربه ای که بعنوان مدافع با چماقش به بازدارنده میزد روحش تازه میشد و احساسات قشنگی به درونش سرازیر میشد....اون فقط یک چیز میخواست....محبوب بودن! و همه ی اینا فرصتی بودن برای اینکه خودش رو نشون بده! همه ی اینا براش عین حس قشنگ اهنگ خوندن بودن...! اوج گرفتن ها یا اروم پیش رفتن ها و گاهی هم سکوت کردن ها همه و همه این چیزا رو که تو زندگیش پیاده کرده بود از اهنگ خوندن یاد گرفته بود !اون دختر من بودم. همه ی اینا داشت تو ذهنم ورق میخورد و من فقط داشتم بهشون فکر میکردم توی این سالها هیچ کمبودیو حس نکردم اما امسال که اومدیم اینجا...چرا....توی اردوی بقا بیشتر از اینکه جسما مورد ضربه قرار بگیرم روحم به بعضی افراد نیاز داشت!! و اگه الان تو این وضعیت اینجا نبودم ، مطمئنا دایانا رو محکم بغل میکردم و کلی تو بغلش گریه میکردم!! اروم چشمامو باز کردم و مستقیم به چشمای دایانا نیگا کردم....ما!! ما هممون بودیم ک باعث شدیم به اینجا برسیم!!
  5. وقتی سمت بچه ها رفتم تعجب کردم چرا اونا هیچی نمیگفتن..ینی سجاد داشت ی چیزایی میگفت اما فقد لباش تکون میخورد و به من نیگا میکرد و منتظر بود جوابشو بدم.پوکر شدم و دستمو به نشونه وااات د فا**؟ چرخوندم!بعد همشون شروع کردن به تکون دادن لب و لوچشون...محمد داشت اون وسط موج مکزیکی میرفت که یهو یه داد زدم.....چتووووونهههههه؟ ساکت شدن.اما یچی مشکوک بود که من چرا صدای خودمو نمیشنیدم؟ محمد اومد سمتم و داشت دستاشو تکون میداد و میپرید تو هوا و یه لحظه حس کردم یه میمون روبرومه از بچه ها فاصله گرفتمن یهو داااااادددد زدم و صدای فالش ناهنجار از گلوم خارج شد اما نمیشنیدم شروع کردم به خوندن نکد لاو اما بازم نمیشنیدم ؟ t-t به گوشم اشاره کردم ، به بچه ها فهموندم که نمیتونم بشنوم...! یهو همشون اومدن سمتم و داشتن با استرس نیگام میکردن. منم متقابلا پوکر نیگاشون میکردم.ولی خب از درون داشتم از ترس این میمردم که این ناشنوایی واسه همیشه باشه.ینی اگه اینجوری بود همه چی خراب میشد !به بچه ها نگاه کردم...دیگه باید بریییم!! بچه ها خستگی از سر و صورتشون میبارید،سجاد چند کلمه با نسترن و محمد صحبت کرد که من نفهمیدم چی گفت.. حرکت کردیم...با رفتن تو یه مسیری یهویی فهمیدم تنهام ،با تعجب به دور و برم نگاه کردم...اب دهنمو قورت دادم و همشونوی صداشون زدم:سجااااد ممدددد نسترررننن؟؟؟ هیچی جز تاریکی نبود....یهوویی با کشیده شدنه دستم جیغ زدم بعد یهو فهمیدم سجاده ، سجاد هم که عصبی بنظر میومد با صورتی که از شدت قرمز بودن شبیه گوجه فرنگی در حال انفجار بود داشت تند تند حرف میزد...با دستاش به اینور و اونور اشاره میکرد تا یچیزیو بهم بفهمونه،شرط میبندم حتی اگه میتونستم بشنوم هم چیزی از حرفاش نمیفهمیدم یهو محمد که فهمید من چیزی از حرفای سجاد نمیفهمم دستشو طرف راهی که من رفته بودم دراز کرد و بعدش هم دستاش رو به علامت منفی تکون داد که ینی نباید از اونور بری بعد یهویی به یه بریدگی اشاره کرد. و حالت دویدنی به خودش گرفت. ک فهمیدم قراره از اون راه بریم به راهمون ادامه دادیم...این دفعه سجاد دستمو گرفته بود که گم نشم...همینجوری که داشتیم میرفتیم یهو سجاد دستمو کشید که متوقف شم....به عقب نیگا کردم...نسترن و محمد داشتن چیزایی رو جمع میکردن که از کیفم افتاده بود و حتی متوجهشون هم نشده بودم.. وسایلا رو برگردوندم به کوله پشتیم و به راهمون ادامه دادیم....حرف میزدن و نمیتونستم بشنوم ...اونموقع شایدکنجکاو ترین ادمی(عذر میخوام) کنجکاو ترین گرگینه ای بودم که اونجا وجود داشت... حیف که اینجا ماه نیست و وقتی ماه نباشه و هزاران هزاااارترامایل با ماه فاصله داشه باشم ،نمیتونم تبدیل شم. سجاد با حرکت دست بهم فهموند ، قراره اینجا وایسیم شیش ساعت از حرکتمون میگذشت بالافاصله کوله پشتیمو انداختم رو زمین و بدون توجه به هیچی سرمو رو کوله پشتیم گذاشتم و بلافاصله بیهوش شدم از خستگی ، بقیه هم عین من بودن...اما در پوزیشن های مختلف...! _______ چهار ساعت بعد با حس کردن چیزی که روی موهام راه میره یکی از چشمامو باز کردم و با گیجی به موجودی که نوکش نور داشت اما بدنش از پر پوشیده بود نیگا کردم میتونم قسم بخورم ک ی لحظه قلبم ایستاد بعد به طرز وحشتناکی شروع به کار کرد و به قفسه ی سینه م میکوبید دویدن ادرنالین توی خونمو داشتم حس میکردم سریع قمقمه نسترنو برداشتم و سریع موجود زشتو پرت کردم اونطرف....از جام بلند شدم و به حالت چندشی دستامو روی سرم میکشیدم.اگه به خودم بود دوست داشتم موهامو بکنم همین الان..نههههه......من از تنها چیزی که میترسم پرندستی میدوام و کله مو میکشم به تنه درخت تا ضدعفونی شه...اما موهام به چوباش گیر کرد.....یکییییتووون بییاااااددد کمممک لنتیییااااا!!!! -____-
  6. یه اعتراف دیگه من تو کتاب هری پاتر اولی بار فکر کردم شیون آوارگان یه اسم خاصه و انگلیسیه به خاطر همین میخوندمش :shiven avargan
  7. درود :دی اعتراف میکنم روز اولی که اومدم خعلی اسکول بودم و همچنین خعععلییییی کَنه کلی التماس کردم گروهبندیم کنن هعییی بعد از اونم کلی التماس کردم جنگل رو بهم بدن
  8. همینجوری که مسخ اون خوشگله لنتیه خطرناک بودم سریع تیر کمون رو برداشتم....راستش هممون وحشت کردیم...این دیگه چی بود..وسط این هیر و ویری فقط همینو کم داشتیم که یکی بیاد سه سوته فییش خاکسترمون کنه تموم شیم بریم! تیرایی که با ردا درست شده بودن رو سریع برداشتم و همینجوری که میدوایدم دنباله بچه ها یه لحظه به سجاد گفتم مکث کنه..تیر رو گرفتم روی مشعل و تهشو اتیش زدم و به سمتش پرتاب کردم اما تاثیری نداشت و اون میگرفتشون و تیرا رو میشکست فقط اعصابش داشت خورد تر میشد چون داشت سردرگم میشد....با چشمای سرد و یخیش بهمون نگاه میکرد یهو با رسیدن فکری به ذهنم به بچه ها نیگا کردم.. .-دنبالممم نیاااییین و خودم به جهت مخالفشون دویدم و پشت یه درخت گنده قایم شدم که خداروشکر هنوز آتیش نگرفته بود.... اون داشت به بقیه نگاه میکرد و به آتیشهایی که ساخته بودن...و سعی میکرد هر چه سریعتر خودشو بهشون برسونه که من یکم جلوتر رفتم...دستام میلرزیدن،سریع کمان رو برداشتم اما دستم میلرزید و نمیتونستم تیر رو بذارم و تمرکز کنم اخمامو کشیدم تو هم..اههه الان وقتش نیییسسستت نگاهی به اطراف انداختم..آتیش هر لحظه داشت بیشتر زبونه میکشید و سریعتر به این سمت میومد چون اینجا پر از درخت بود تقریباو منم بین درختا قایم شده بودم..هوا خیلی سرد بود و این لرزش دستامو بیشتر میکرد ....اما با اتیش گرفتن درختایی که نزدیکم بودن قشنگ حرارت رو حس میکردم باید سریع تر یه کاری میکردم اما وقتی اعصابم خیلی خورد میشد دستام خیلی میلرزید و قفلی میزدم چشمامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم...نباید فقط به خودم فکر میکردم گرچه من همیشه همه جا فقط به خودم فکر کردم اما خب الان هم پای خودم وسط بود هم پای چند نفر دیگه ، با دقت یکی از اون تیرای قلاب دار رو برداشتم و با آرامش زه کمان رو کشیدم و سعی کردم دقیق بزنم تو تاجش اما تیر بهش نرسید چون خیلی دور تر وایساده بود سریع یه تیر دیگه برداشتم و زهش رو کشیدم...سعی کردم مقدار انرژی پتانسلی که توش ذخیره شد رو تخمین بزنم تاجشو دقیقا نشونه گرفتم با گیر کردن قلاب تو تاج نیشم باز شد....یسسسسس طنابو محکم کشیدم که تاج از سرش افتاد و اون به اصطلاح "روح "داشت جیغای بلند تری میزد و انگار که مثلا دیوونه شده باشه یا یهویی طغیان کنه داشت میومد سمتم موهای بلندش اطرافش پریشون شده بودن و دیگه اون زیباییه اولی رو نداشت و دستاشو گرفته بود مقابل من...تقریبا گوشم داشت از جیغاش کر میشد سریع خنجر رو از جیبم بیرون اوردم و قبل از اینکه بهم برسه محکم کوبوندمش تو تاج و این لحظه جیغای اون زن داشت از هر لحظه ای گوش خراش تر میشد و به اوجش میرسید تا اینکه قطع شد و یهو بووووم یه انفجاره بزرگ که منو چند متر به عقب پرت کرد...به دور و برم نگاه کردم و دویدم سمتی که بچه ها رفته بودن...با دیدنشون رفتم سمتشون هیییییی من اینجام
  9. هممون با دیدنه یه قلعه سنگی وسط این ناکجاآباد حسای مختلفی بهمون هجوم اورده بود.ترس،خوشحالی،استرس. ولی سعی میکردیم به روی خودمون نیاریم که هر لحظه ممکنه بمیریم. همینجوری که کولم رو دوشم بود بالاخره رسیدیم به داخل،اینجا چرا همش مشعل هست و این راهرو،از همه چی ترسناکتر بود! اما با اینحال به راهمون ادامه میدادیم و پا پس نمیکشیدیم...سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم جلو ،سجاد محکم بازومو کشید و به عقب پرتم کرد با تعجب برگشتم سمتشون...-چتونه؟ همشون به پشت سرم و به موجوده عجیب و استخونی ای که باهامون خیلی فاصله داشت اشاره کردن.برگشتم و نیگاش کردم.پشت کرده بود بهمون و متوجهمون نشده بود و فاصله زیادی باهامون داشت.تا نسترن دهنشو باز کرد که جیغ بزنه محمد دستشو رو دهنه نسترن گذاشت.هممون سریع فرار کردیم.من و محمد خودمونو پشت یکی از بزرگترین سنگای قلعه قایم کرده بودیم و نسترن که تقریبا تو بغله سجاد افتاده بود ورنگش پریده بود هم پشت سنگه بزرگه مجاوره ما بود و فاصله کمی هم بین دوتا سنگا بود. خودمو به سنگ چسبوندم و سرمو با احتیاط بردم جلو و یهو یه موجوده کوچولویی دیدم که تندتند از وسط سنگا رد شد و فییییییییییششششششش ، آتیش گرفت نمیدونم چی بود اما هر چی بود که میدونستم تا اون تک چشمه بهش نگاه انداخت آتیش گرفت یکم که دقت کردم فهمیدم اون ایکبیریه تک چشم به هر جا که نیگا میکنه آتیش میگیره. به سجاد نیگا کردم منتظر شدم فقط اون تک چشمه سرشو به یه سمت دیگه برگردونه. قشنگ سه دقیقه منتظر موندم تا بالاخره سرشو به سمت مخالف چرخوند.دویدم پیشه سجاد و تند تند براش توضیح دادم:-خیلی چیزه عجیبیه تا حالا این مدلیشو ندیدم.فقد اسکلته هیچی نداره دوتا شاخ بالا سرش داره که خیلی عجیبن رنگش...رنگششش...شبیه....انگار یجایی دیدمش*.*. یهو به کوله پشتی سجاد اشاره کردم که تیغ شیشه ای ازش بیرون زده بود...رنگش شبیه اونه... نسترن نگاهی بهمون انداخت :-پس باید با این بکشیمش....سرمو تند تند تکون دادم...اوهوووم...فکره خوبیه...ینی شاید فکره خوبی باشه! سجاد به من نیگا کرد و تیغو جلوم گذاشت تندتند حرف میزد و من از حرفاش فقط فهمیدم که گفت یه راهی پیدا کن که از اونطرف بری! به خاطره همین وقتو تلف نکردم و تیغ رو محکم توی دستم گرفتم و تا جایی که میتونستم دویدم از اون راهرو به این راهرو، بی هدف به دنبال یه راه که منو به اون تک چشم برسونه میدوایدم و بدتر از اون صدای فریاد بچه ها رو میشنیدم.بالاخره به راهی رسیدم که صداها نزدیک تر میشدن.اگه واسشون اتفاقی بیوفته چی؟ تند تند به مسیرم ادامه دادم و بووم به یه دیواره بزرگ برخوردم که بن بست بود و صداها از پشت اون میومد.مشتمو محکم به دیوار کوبیدم.صداهای بچه ها تو گوشم منعکس میشدن ومن نمیخواستم بمیرن...کاش همونجا میموندم و هیچوقت تنهایی نمیومدم اینجا. یه لحظه سره جام ایستادم و تجزیه تحلیل کردم که کجام و کجا میخوام برم.اولین قدم رو برداشتم و طبق برنامه ای که تو مغزم چیده بودم برگشتم و از یه مسیره دیگه رفتم و ایندفعه راه رو درست رفتم و با تعجب به اون موجود نگاه کرده که رو زمین افتاده بود و پشتش به من بود پس دویدم و تیغ رو محکم به شاخاش کوبوندم و خون زیادی از تو شاخاش میپاشید اینور و اونور محکمتر دستمو روی تیغ فشار دادم که خون بیشتری ازش بیاد...کل هیکلمو کثیف و خیس کرده بود....بالاخره با توقف خونریزی! چشمش از داخل نابود شد و انگار رگه های نور ازش بیرون میزد و چشم همینطور داشت از بین میرفت و تجزیه میشد. وقتی چشم کامل از بین رفت با سر و صورت خونی به بچه ها نگاه کردم..*کارتون عالی بود
  10. به اطرافم نیگا کردم و داد زدم...هوووووویییییی ممد گوشتا رو بیار...!! همینجوری که به اتیش نیگا میکردم شیر گریفیندور از میون شعله ها پیدا بود و بهمون میگفت ما پیروز میشیم...من تو اون اتیش برنده شدن رو میدیدم چون ما نه شل میگرفتیم نه سفت !! و وقتی که متعادل و معقول حرکت کنی همه چی درست میشه!! وقتی محمد گوشتا رو اورد با چاقو گذاشتمشون روی اتیش و بهشون نگاه کردم که در حال پختن بودن و جلز ولز میکردن...محمد اومد کنارم نشست...سجاد در حال کندنه گودال بود....خب راستش از تو گودال خوابیدن متنفر بودم چون ادم یاده قبر میوفتاد برای کمتر تلف شدن وقت دو تا گودال قرار شد حفر کنیم البته یکم بزرگتر از گودالای قبلی که تو یکیش من و نسترن میخوابیدیم و تو یکیش محمد و سجاد !! بالاخره گوشتا اماده ی خوردن شدن سجاد دیگه نا نداشت...اومد و کنارمون نشست...به تیغه ی شیشه ای که لای پوست بود نیگا کردم و به نسترن اشاره کردم...اونو بذارش تو کوله پشتیه سجاد و اون هم همینکارو کرد....گوشتا رو تقسیم کردم و مشغول خوردنش بودیم که یهو صدای جیغ خیلی خفیفی اومد اما جیغا رفته رفته وحشتناک تر میشدن و باعث میشدن همه چی بلرزه...صداش وحشتناک و گوش خراش بود و باعث میشد ضربان قلبم بره بالا و استرس بگیرم...دستامونو روی گوشمون گذاشتیم تا اون صداها رو نشنویم اما بازم میشنیدیم...با قطع شدن صدا دستامونو از رو گوشامون برداشتیم و به دور و بر نگاه کردیم..دیگه هیچ صدایی نبود...برای همین به غذا خوردنمون ادامه دادیم...خوب بود که این گوشتا روی یه موش امتحان کرده بودیم و مسموم نبودن...اخه بدن موش خیلی شبیه بدن ماست!! وقتی غذامو کامل خوردم از جام بلند شدم..هممون خیلی خسته بودیم..به دور و برم نگاه کردم اخر با این طوفانا گوشم کر میشد دیگه نمیتونستم اهنگ بخونم عیییییششش!! رفتم و چند تا چوب برداشتم و اومدم...باید دوباره تیر میساختم...نمیدونستم چی در انتظارمونه...به خاطره همین سریع چاقومو برداشتم و مشغول با دقت تراش دادن چوبا شدم! خب در واقع هر مرحله که میرفتیم اوضاع ناجور تر میشد ولی حالا که توش افتاده بودیم باید تا اخرش کل تلاشمونو میکردیم وقتی کارم تموم شد تیرا رو گذاشتم سره جاشون و به بچه ها نیگا کردم..همشون رداهای اضافیشونو پوشیده بودن و داشتن برای خوابیدن اماده میشدن...ردای خودمو از نسترن گرفتم و پوشیدمش...-حالا چرا انقد برا خوابیدن عجله میکنید؟ هر سه تاشون با هم گفتن : چون خسته ایم!! سرمو تکون دادم و پوکر نیگاشون کردم...هووم دلیل خوبیه!! همراه با نسترن رفتیم تو گوداله خودمون و خاک رو روی خودمون ریختیم و خوابیدیم...وقتی بیدار شدیم قشنگ هفت ساعت رو کامل و فیکس خوابیده بودیم...به خاطره همین وسایلامونو جمع کردیم و به راهمون ادامه دادیم
  11. دقیقا هفت ساعت و نیم از زمانی که حرکت کرده بودیم میگذشت و من همچنان با چاقوم داشتم چوبهای درختو برش میدادم تا تیر بسازم به ماهیایی که نسترن شکار کرده بود نگاهی انداختم.همه جمجمه هاشون به خاطره ضربه های سنگ له شده بود همچنین قمقمه رو پر از اب کرده بودن.با آتیشی که سجاد درست کرده بود میتونستیم بپزیمشون .به محمد که دیگه خسته شده بود نگاه کردم که فهمید، سریع صورتمو برگردوندم.هنوزم باهاش قهر بودم! ماهی ها رو به کمک هم برداشتیم و مشغول پختنشون شدیم محمد که ظاهرا کارشو تموم کرده بود اومد و کنارمون نشست.ماهیای پخته شده رو با چاقو از روی اتیش برداشتم بین بچه ها پخش کردم که یهویی اولش با یه صدا شروع شد هی صدا بیشتر و بیشتر میشد صداش مثله ناخون کشیدن رو دیوار یا یا با یه چیزی سوراخ کردنه جمجمه بود و واقعا اون لحظه حس میکردم که جمجمه م داره با اون صدا سوراخ میشه... همه چیز داشت میلرزید گوشامو گرفتم یهو صدا قطع شد رداهای اضافی رو برداشتم به بچه ها نگاه کردم بهتره بخوابیم رداها رو به بقیه دادم تا بپوشنشون رداها رو که پوشیدیم رفتیم تو گودالهایی که محمد حفرشون کرده بود خوابیدیم و خاکا رو روی همه جای بدنمون ریختیم که گرم بمونیم بالاخره خوابیدیم... دقیقا شیش ساعت بعد از خواب بیدار شدیم و من تیرایی که درست کرده بودمو برداشتم و به نسترن دادم. یکم از ماهیای دیشب مونده بود به خاطره همین اونا رو هم نسترن برداشت و من یه لحظه فکر کردم که شاید تیغ ماهیایی که دیشب خوردیم لازممون شه به خاطره همین اونا رو هم برداشتم و توی جیبم گذاشتم. سجاد رفت و چند تا از چوبایی که بلا استفاده بودن و ازشون تیر درست نکرده بودم رو برداشت یه مقداره کم از رداهای اضافیه هممون پاره کرد و پیچید سره چوب. ته مونده های ماهیا رو پوستا و چربیا رو برداشت و بین ردا ها سرچوب پیچید. محمد ام اومد و روشنش کرد. بالاخره راه افتادیم و حرکت کردیم اما با مه غلیظی روبرو شدیم و یهو برای چند دقیقه همون صدا اومد و هممون گوشامونو گرفته بودیم هر چی مرفتیم جلو تر هوا تاریکتر میشد...احتمالا درختا کم میشدن، دید رو سخت میکرد اما ما مشعل داشتیم و هیچ مشکلی نبود به هر سنگی که میرسیدیم مشعل رو میگرفتیم جلوش و با دقت نیگاش میکردیم هممون خوب میدونستیم که بحث سره جونمونه پس خوب دنباله اون سنگ میگشتیم...اما هیچ اثری ازش نبود، نسترن یهو پاش پیچ خورد افتاد تو انبوهی از برگها ! البته ما فکر کردیم فقد یه چیزه جزئیه و داره خودشو لووس میکنه اما انگار واقعا کمرش درد گرفته بود..محمد دستشو گرفت و کمکش کرد..منم توجهم به چیزی جلب شد که از زیر برگا زده بود بیرون.برگا رو زدم کنار.من مشعلو گرفتم جلو یکی از سنگا و با دقت علامتهایی که روش نقش بسته بود رو دیدم.با کمک بچه ها سنگ رو برداشتیم و یه تیکه پوست رو دیدیم برش داشتیم و بازش کردیم محمد عصایی که وسطش بود رو برداشت پوستو هم من برداشتم و تو جیبم گذاشتم.لازممون میشد دیگه. بچه ها خیلی خسته بودن و دیگه کشش نداشتن دوباره عملیاته چاه کنی اغاز شد اما ایندفعه خب هممون کمک میکردیم تا کارا سریعتر پیش بره و خوشبختانه یک ساعته تونستیم چاها رو بکنیم و بخوابیم. اولین نفر من بیدار شدم که قشنگ دو ساعت خوابیده بودم بقیه رو بیدار کردم و اونا هم گشنه و تشنه بودن پس بعد از خوردن اب و غذامون قشنگ شیش ساعت گذشته بود. بالاخره حرکت کردیم و راه افتادیم. رفته رفته میشد حس کرد که دیگه درختی نیست و همه جا داره تاریک میشه...
  12. تیم اعزامی گریفیندور : ۱_نسترن ۲_محمد ۳_ویکی ۴_سجاد
  13. ساچ ا وااااووو جاااستتت کاامااان ای وانت یور *** لاو
  14. همینجوری که به چماقم نگاه میکردم و تو زمین بودم حواسم به هیچ بازدارنده ای نبود...عجیب بود یکم! چون من کسی نبودم که غیر از مسئولیتم به چیزه دیگه اهمیت بدم...اما امروز اینجا خیلی تفاوت داشتم....حتی متوجه محمد هم نشدم که سرخگون رو به نسترن پاس داد.... یاده خوانندگی میوفتادم...یاده گیتارم...خیلی وقته کنار گذاشتمشون...پشیمونم؟آره!خیلیم پشیمونم..! حتی قبل از اینکه کوییدیچ یاد بگیرم گیتار دست گرفتم...اهنگ خوندم رو هر نُت مکث کردم و از اول یاد گرفتم... کوییدیچ هم برای من همین بود منتها هر کدوم از ماها نقشه یکی از سیمای گیتار رو بازی میکردیم...و ماریا کسی بود که گیتار رو روی کوک نگه میداشت !! من به همه ی بچه های گروهمون ایمان داشتم همه ی اونا دست به دسته هم میدادن تا گیتاره تیممون خوب نواخته شه..! رو جاروم یکم جا به جا شدم و ریتمه تند گیتار توی مغزم پلی شد...منتها خودم رو تصور میکردم که دستام بصورت حرفه ای روی سیمای گیتار چا به جا میشد...بعد از این بازی مطمئنا دوباره سراغه گیتارم میرفتم... یهو متوجه بازدارنده ای شدم که به سمت ماریا حرکت میکرد....نباید میذاشتم گیتارمون از کوک خارج شه...مارهای روی زمین و شیردالهای بالای زمین کوییدیچ با هم یجوری مچ شده بودن که انگار یه سمفونیه!! چماقمو محکم توی دستم گرفتم و سره جارومو خم کردم و به سمت پایین هجوم بردم...هر چی ریتمه گیتار توی مغزم بیشتر میشد سرعتم هم تند تر میشد تا اینکه به اوجش رسید و بالاخره توقف و یه ضربه ی محکم و پر قدرت به بازدارنده و دوباره از سر گرفتن موسیقی...!! این ضربه مثل صدای خفه توی گیتار بود...همین خفه کردن صدا بود که ریتم رو قشنگ و زیبا میکرد...هنوز بازی در جریان بود پس اهنگ هنوز نواخته میشد....!! وقتی به بازدارنده ضربه میزدم به این نتیجه رسیدم که بازدارنده یه اسلحه س!! و چماق هم مثل ماشه ی اون اسلحه س!! (ضربه ی انحرافی تدافعی )
  15. هوا هنوز ابری بود و هیچ اتفاقه خاصی تو آسمون نیوفتاده بود و انتظار نداشتیم بارون بیاد !! اخه ابرا همه سفید و پنبه ای بودن و ب قیافه شون نمیخورد بخوان ببارن!! فقط جلوی آفتابو گرفته بودن!! رانده قبل خیلی روحیه گرفته بودم که گل زده بودیم و کم مونده بود همونجا رو جاروم وایسم و برقصم و بگم جاااسسسستتت کاااماااان ای وانت یور *** لاو اما خب اگه اینکارم میکردم دیه اخراج شدنم از تیمه کوییدیچ حتمی بود :دی یهو با سووته ورجیل برق از کله ی آبیم پرید به دور و برم نگاه کردم...پوکر شدم...چرا بازیکنای اسلی ری اکشنی نشون نمیدن؟ سووت زده شده بود و من یه لحظه فک کردم شاید فیلمشونه یا یکی از تکنیکای بازیه که هیچ کاری نکنن و همینجوری بر و بر ما رو نیگا کنن همه چیز عجیب بود و من فقط تونستم با خودم بگم "عجب " حواسم اصن به این نبود که یه بازدارنده داره میره سمت نسترن... و همچنین نسترن که داره هی جیغ جیغ میکنه و داد میزنه : - اگه بازدارررنده رو دوررر نکنیییی قههرممم.. داشتم موقعیت رو ارزیابی میکردم که باید محمد رضا رو هر جور که شده بزنم...توی کوییدیچ همیشه جستجوگر مغزه تیمه و اگه مغز رو از کار بندازیم تیم ضربه مغزی میشه و یجور عین مات شدن تو شطرنج میمونه!! بالاخره از تو خلسه بیرون اومدم و یکم به خودم اومدم و درست زمانی که بازدارنده تو پنج سانتی متریه نسترن بود سره جاروم رو گرفتم و با سرعت رفتم سمتش.....درست بود که شاید یکم دیر به سمتش رفتم اما واسه تلاش کردن هیچوقت دیر نیست!! -___- همیشه تو وقتای کم و شرایط سخته که کارای بزرگ انجام میشه وقت تنگ بود....رو جاروم خم شدم و تقریبا داشتم از رو جارو میوفتادم چون سره جارو نشسته بودم و کلی خم شده بودم.... هر چی قدرت تو دسته راستم داشتم رو دادم به چماقم و چماقمو کوبیدم به بازدارنده طی محاسباتی که توی مغزم انجام داده بودم و حرفای سینا بازدارنده رو با تمام توان به سمت محمد رضا ، جستجوگره اسلی ها منحرف کردم.... نفس نفس زدم....امیدوارم ضربه ی خوبی باشه!! امیدوارم بهش بخوره!! به جونه نداشته ی گودریک گریفیندور اگه این بازدارنده ی لنتی بهش نخوره خودم و همه رو با ی طلسمه آواداکداورا میفرسم رو هوا!! (ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت محمد رضا )
×