رفتن به مطلب

babypotter

گریفندور
  • تعداد ارسال ها

    158
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

11 Good

1 دنبال کننده

درباره babypotter

  • درجه
    گریفندور
  • تاریخ تولد 8 فروردین 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,073 بازدید کننده نمایه
  1. خوب اول با بزرگشون شروع کنیم به نظرم اودین خدایی قد بلند، پیر و باهوش است و ریش بلندی دارد. او برای این که بتواند از شهد جادویی Well of Mimir بنوشد، مجبور شد یکی از چشم‌های خود را در سن جوانی فدا کند اودین خدای جنگ و خدای مرگ است، اما همچنین او خدای اشعار و حکمت نیز به شمار می‌رود خوب طبیعیه قومی به شدت جگنگو و سلحشور خدای خدایانشون خدای جنگ باشه البته باید این رو هم از یاد نبریم که وایکینگ ها لااق توی روش های جنگی باهوش و زکاوت بودند که هوش و زکاوت از صفات اودین هستش از طرفی از اودین به عنوان خدای ترس آورنده هم یاد میشه و بیا قبول کنیم هر کی این قومو ببینه و نترسه خیلی باید مرد باشه خوب بریم سراغ زن اودین فریگ همسر اودین است و همچنین یکی از بالامقام‌ترین الهه‌های افسانه‌های نورس است. او حافظ پیمان و مادری است و به الهه عشق و باروری نیز معروف است. او در این زمینه شباهت‌های زیادی به فریا «Freyja» که او نیز الهه باروری و حاصلخیزی بود داشت و خوب حالا در جریان عشق و عاشقی وایکینگ ها نبودم و خیلی نیستم ولی قطع به یقین ترانه های قشنگی داشتن اینا همش رو اب بودن برای سر گرمی ام که شده باید شعر های قشنگی می سرودند و با تحقیقی که کردم شاید عشق و عاشقی شون برای ما نا متعارف باشه ولی برای خودشون روش های عالی ای داشتن بالدر به خدای نور، پاکی، زیبایی و اصلاح معروف است. او دومین پسر اودین و فریگ و از جمله ایزدانی است که چه دیگر خدایان و چه انسان‌ها عاشق او بودند. بالدر شخصیت بسیار خوبی دارد، دوستانه رفتار می‌کند و باهوش و سخنور است. به همین دلیل او از نظر انسان‌ها، بهترین خدا و راهنمای آن‌ها بود. ولی حالا من که نمیدونم ولی به نظرم با این بنده خدا رابطه شون خوب نبوده ولی مثل اینکه دوستش داشتن ولی نمیدونم چرا تو رواببط اجتماعی شون خیلی ازش الگو برداری نکردن خدایان دیگه ای هم هستن Thor - خدای رعد( عشق من ) Tyr - خدای نبردهای تن به تن، خدای شجاعت Freyja - الهه عشق Loki - خدای بذله‌گویی، خدای شرارت و خدای تغییر شکل Heimdall - خدای روشنایی، نگهبان پل رنگین‌کمان، محافظ آسگارد Njord - خدای دریا خلاصه کنم ویژگی همه این خدایان هوش و زکات در عین حال حیله گری هستش که در روش های جنگی وایکینگ ها به وفور به چشم شجاع و دلیر و بی باک هستند که ویژگی زبان زد وایکینگ هاست در مواردی وفاداری و عشق که در منابع مختلف متفاوت بوده ولی بیشترشون به این موضوع اشاره کردن خدایان وایکینگ ها از دل عقاید اونها بیرون اومدن در واقع اونها نماد جامعه وایکینگ ها بودن ، نماد باور هاشون هستن البته با تحقیق بیشتر در مورد اسکاندیناوی میشه به شباهات بیشتری هم رسید که اگه شد چشم
  2. خوب اولش که باید تعریف کود رو بگیم تا ببینیم دنیا دست کیه تعریف کود: به هر نوع ماده معدنی یا آلی یا بیولوژیک که دارای عناصر غذایی باشد و باعث بالا بردن حاصل خیزی خاک و همچنین با تیمار گیاهی باعث افزایش عملکرد کیفی و کم محصول شود کود اطلاق میشود. قدم بعدی اینه که بدونیم اقا اصلا چند دسته کود داریم ؟ کود ها به چند دسته تقسیم میشوند که عبارتند از : شیمیایی – آلی یا ارگانیک – بیولوژیک یا زیستی و اینکه کود های شیمیایی ام زیادن ببخشید حال ندارم دسته بندی کنم ولی در حالت کلی یا ماکرو هستن یا میکرو یا کود کامل خوب من خودم 16 سال و خورده ای سنمه و به همین دلیل فعلا به عنصر شماره 16 یعنی گوگرد علاقه دارم پس میرم سراغ برسی کود های گوگرد دار کمبود گوگرد در خاک هایی که به شدت در معرض شستشو قرار دارند مشاهده می شود. در این صورت می بایستی گوگرد را بصورت کود به خاک اضافه کرد. مقدار گوگرد کودها را بصورت درصد عنصر گوگرد (s) ذکز می کنند انتخاب نوع کود گوگرد دار به pH خاک بستگی دارد. در خاک های اسیدی می توان از سولفات کلسیم یا جیپس بعنوان منبع گوگرد استفاده نمود. این ترکیب دارای ۱۸ درصد گوگرد و ۲۲ درصد کلسیم است جیپس علاوه بر تامین گوگرد و کلسیم باعث افزایش pH خاک نیز می گردد. از پودر گوگرد نیز می توان بعنوان کود گوگرد استفاده کرد. عنصر گوگرد در اثر فعالیت باکتریهای اکسید کننده بصورت اسید سولفوریک سرانجام سولفاتها در می آید. هر چه ذرات عنصر گوگرد ریزتر و توزیع آن در خاک یکنواخت تر باشد، سرعت اکسیده شدن گوگرد بیشتر خواهد بود. اکسیداسیون عنصر گوگرد موجب اسیدی شدن خاک گشته و به همین دلیل از آن دراصلاح خاکهای قلیائی استفاده می شود. اکسیده شدن گوگرد در حرارت و رطوبت مناسب حدود ۳ تا ۴ هفته طول می کشد. بعضی از کودهای گوگرد را (مانند So2 و پلی سولفیدها) در آب آبیاری حل و به خاک اضافه می کنند و در آخر مرسی فعلا درس خوبی دارید ولی خواهشا روند شیدا رو توی امتیاز دادن در پیش نگیرید مرسی تونم بازم
  3. به نام خدا خوب اول کار بیایم در مورد نقش انکار نشدنی ادبیات صحبت کنیم چرا ادبیات انکار نشدنیه ؟ این معلول مثل بقیه معلول ها دارای علتیه که البته باید بگم که این علت نظر شخصی من هستش بنده اولین انسان های باهوش رو طبق داستان های دینی و گاها غیر دینی آدم و حوا در نظر میگیرم تا خود من و شما که امروز داریم زندگی میکنیم ممکنه بر اساس زمانه نیاز غریزی انسان مثل نوع مسکن و پوشش و خورد و خوراک تغییر کنه اما امیال فطی انسان به هیچ وجه تغییر نمیکنه در وجود هر انسانی عدالت ، صداقت یا راستگویی پاک و منزه هستش و انسان تمایل به کسب این ویژگی ها داره خوب پس با این صحبت میتونم بگم مهم ترین غریزه فطری انسان از زمان ادم تا به حالا تغییر نکرده " میل به جاودانه بودن" و همه انسان ها از ابتدای تاریخ به دنبال این هرف بودن و هستند و خواهند بود اما با توجه به رشد جوامع و سطح فکر انسان ها به این نتیجه رسیدن که جاودانگی فیزیکی برای کسی وجود نداره پس باید این میل خودشون رو به طریق دیگه ارضا میکردن و اما چه وسیله ای بهتر از ادبیات ؟ جمله ای رو از بزرگی خوندم که میگفت اگر میخواهی جاودانه شوی : کاری را بکن که در مورد ان بنویسند و چیزی را بنویس که آن را بخوانند وجه مشترک هر دوی این کار ها نوشتن است یکی از بخش های مهم ادبیات به واقع بشر برای جاودانه کردن فرهنگ و طرز فکر خودش باید این راه رو انتخاب میکرد و نمونه اش از انسان های نخستین با ساده ترین نوع ادبیات تا زمانه حافظ و سعدی و کمی جلوتر ویکتور هوگو و بزرگان دیگیر موجود است پس تا زمانی که انسان باشد میل به جاودانگی نیز هست و تا زمانی که این میل باشد وسیله ای برای تامین ان باید باشد و چه چیزی بهتر از ادبیات اما ادبیات و تعریفش و نقدش همون طور که خودتون گفتید در طول تاریخ تعاریف متفاوتی برای ادبیات بوده ولی با یکم دقت میشه فهمید ماهیت ماجرا که تغییری نکرده یعنی ادبیات ادبیات مونده اما هر دوره زمانی برای ادبیات ، ادیب و..... تعاریف خودش رو داره چند تا راه وجود داره یکی اینکه ما هم مثل بقیه بیایم یه تعریفی که از نظر شرایط زمانی و عقلی و منطقی درست هستش رو ارائه بدیم که قطعا به مشکل بر خواهیم خورد به چند دلیل : یک اینکه عقل ادمیزاد با ادمیزاد دیگه قطعا فرق میکنه پس شرایط عقلی و منطقی گاها از نظر شما و یا بقیه یا نا درست خواهد بود و دو اینکه شرایط زمانه تغییر میکنه که خودتون مثال بسیار خوبی رو مطرح کردید زمانی که فردوسی شاعر و ادیب برتر یک دوره باشه بیشتر تعاریف بر اساس سروده ها و متون و نظرات ایشون شکل میگره و وقتی جای ایشون با لسان الغیب حافظ شیرازی عوض بشه ماجرا همینه حالا که کمی بیایم جلوتر مشکل بزرگتر میشه در سده های گذشته نمیشه گفت فقط سعدی و حافظ و مولانا شاعر بودن صد البته که شاعران دیگه ای هم بودن ولی برتری با این سه بزرگوار بوده اما هر چقدر به عصر معاصر نزدیک میشیم اون مشکل بزرگ میاد سراغمون و اون مشکل اینه که نه بین ادیبان و نه بین شاعران ما نمی تونیم کسی رو پیدا کنیم که از تمامی جهات به هم عصران خودش برتری داشته باشه نمونش هم تعریف دکتر زرین کوب که ممکن همین تعریف از نظر دکتر فولادوند چیز دیگه ای باشه یا ممکنه یه عده غزلیات استاد شهریار و فریدون مشیری رو بهترین غزلیات معاصر بدونن یه عده مثل خود من هم علاقه ای به رهی معیری داشته باشتد پس بهترین راه اینه که ما بیایم از زمان حضرت رودکی که شعر و ادبیات فارسی وارد عرصه جدیدی شده رو تا همین امروز برسی کنیم و وجوه اشتراک تعاریفی که برای ادبیات به کار برده شده رو به عنوان یه تعریف نسبتا کامل از ادبیات در نظر بگیریم که به نظر شخصی من شما تعریف خوبی رو ارائه کردید و ارائه تعریف کامل تر مستلزم داشتن دایره اطلاعات بیشتری در این زمینه است که متاسفانه از توان ما خارجه اما شعر و دلایل لذت بردن از ان بسته به سلیقه هر فرد این موضوع متفاوته در حالت کلی به شخصه از اشعاری لذت می برم که در عین سادگی مفهومی زیبا داشته باشند و هم چنین رسا باشند اگر بخواهیم نمونه واضحش رو بیان کنیم بهترین نمونه ماجرای سهل ممتنع حضرت سعدی است اینجا من و به نظرم شاید در عصر ما هیچ کس توانایی ستایش این بزرگوار رو نداره ولی به نظر شخصی من استاد محمد علی اسلامی ندوشن تعریف بسیار زیبایی دارند که دوست دارم نقل قول کنم : " سعدی که انعطاف جادگرانه ای دارد ، آن قدر خود را خم می کرد تا به حد فهم ناچیز کودکانه من برسد . این شیخ همیشه شاب ،پیرترین و جوان ترین شاعر زبان فارسی ، معلم اول که هم هیبت یک اموزگار را دارد و هم مهر یک پرستار........ این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد . در زبان فارسی احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار می شنویم " اما باز از متن درسنامه نقل قول کنم "آن‌چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند" بعضی اوقات ایهام کلمات اشعار لسان الغیب یا ساده زیستی و یک رویی بزرگوار یا همان شعر هایی از فریدون مشیری که توانایی جاری ساختن اشک ها و فرو ریختن قلب را دارد یا شاه بیت های استاد شهریار یا غم فراق رهی معیری که در شعر هایش ظاهر می شود لاجرم بر دل می نشیند
  4. خوب کلاس شیرینی بود ( البته تمام کلاسای دایانا به استثنا بعضیاشون شیرینه ) ولی خوب بازم کلاس شیرینی بود و اخرین تکه پازل نقشه منو جور کرد و این نکته خیلی مهمه راستیتش هفته پیش من و سجاد به این توافق رسیده بودیم که من یه طلسم رو جوری پرتاب کنم که کمونه کنه و به دایانا بخوره و بعد به صورت کاملا طبیعی از حال برم و سجاد ام تایید کنه این اتفاق کاملا اتفاقی بوده و من در اون حالت تعادل فیزیکی و حتی روحی خوبی نداشتم ( خدایی با این وضعیت تعادل داشتن دیگه کار خود حضرت مرلینه ) ولی یه تیکه مجرا کم بود و اونم این که اگه خوب به صورت کاملا ناگهانی دایانا شکیلا رو مجبور کنه از معجون حقیقت روی سجاد استفاده کنه چیکار کنیم که این جلسه بهونش جور شد بالاخره سجاد باید معجونشو روی یکی امتحان کنه یا نه و با توجه به علاقه ای که همه بهش دارن کسی شک نمی کنه و به همین سادگی ماجرا حل میشد و به نطرم دایانا باید از این به بعد بیشتر مواظب خودش باشه خوب ولی متاسفانه طبق روال هر کلاس شیرینی یه تکلیفی هم در پی داره و این موضوع یکی از بزرگترین نقاط ضعف سیستم آموزشی ماست و خوب مجبور شدم برای اینکه زود تر نقشه پیش بره عصر همون روز به کتاب خونه برم تا کتاب" 8585 گیاه دارویی برای هدر دادن وقتتان " رو از کتاب خونه بگیرم تا ببینم دلیل اینکه یه ادم بیکار میتونه از این مواد توی معجونش استفاده کنه چیه توی صفحه 85 ام کتاب ویژگی های نعنع فلفی رو نوشته بود که به نظر شخص خودم که میدونم اصلا برای دایانا اهمیتی نداره ( باور کنید کاغذ تکالیفمونو وقتی با تریلی الناز میزنه به جاده برای اتیش درست کردن استفاده میکنه ) دلیل استفاده از نعناع فلفلی توی این معجون خاصیت ضد درد بودنشه طبقه نوشته کتاب : نعناع فلفلی دارای ماده ای به نام منتوله که باعث خنک کننده و مسکن بودنش میشه و امیدوارم که کتاب درست گفته باشه و الا دایانا درد زیادی رو باید تحمل کنه @___@ دو مین چیزی که توی معجون استفاده شده بود گل پریمو لاوریس بودش که یه نوع پامچاله یادم نمیاد توی چه صفحه ای بود و اصلا ام مهم نیست ولی توی متن به این موضوع دفعات اشاره شده بود که این گل ها تقویت کننده سیستم دفاعی بدن هستن و طبیعتا به همین دلیل باید توی معجون مورد استفاده قرار بگیرن اما می رسیم به پودر گزنه که اگه اشتباه نکنم حدود 85 گرم باید ازش توی معجون استفاده میشد و مهم ترین ویژگی پودر گزنه که میتونه برای ما کار برد داشته باشه اینه که اخلاط خونی رو به سرعت بر طرف میکنه یعنی از لخته شدن خون جلوگیری باید بکنه طبیعتا و هم چنین از پودر گزنه برای التیام زخم ها استفاده میشه در مورد گل هوفاریقون هم نکته ای که بهش اشاره شده بود که ضماد این برگ به قدر قوی هستش که میتونه حتی زخم های بسیار بزرگ رو هم سرعت التیام بده که امیدوارم همینجوری باشه و بادیان رومی هم چیزی که خیلی بهش اشاره شده بود خاصیت تسکن دهندگیش بود به پایان رسید این دفتر اما این حکایت هم چنان باقی است پ.ن: استاد شوخی بود کلش دیگه (:
  5. جلسه جالبی بود ولی یه چیزی ذهنمو همیشه در مورد کلاسای دایانا به خودش مشغول کرده و اونم این که وقتی میخواد تکلیف طرح کنه قبلش دقیقا چیکار میکنه ؟ آخر کلاس اومد میگه بگید چرا این سه تا طلسم نا بخشودنی هستند ؟ خوب آخه چرا نباید نا بخشودنی باشند ؟ فقط یه کسی که از یه بیماری روانی شدید رنج میبره میتونه همچین سوالی بکنه آخه چه دلیلی داره که ادم راه بره تو خیابون و این طلسما رو اجرا کنه ؟ تنها دلیلش اینه که بیماری روانی اون فرد از دایانا بیشتر باشه ولی خوب بهر حال چند تا عامل باعث میشه که تکلیفاشو انجام بدی مثلا همیشه با مهربونی برخورد میکنه حتی وقتی دعواتم میکنه یا یه دلیلی بهت میده که از خودت بدت بیاد بازم نمی تونی دوستش نداشته باشی و خوب از طرفی ام گریفندوری هستیم دیگه کاریش نمیشه کرد باید تکالیفش رو انجام داد و متاسافانه درس دفاع در برابر جادوی سیاهم درس قشنگیه نمیشه به این سادگی از کنارش گذشت اولین سوالی که باید جواب میدادم این بود که : چه موجودی بعد از اینکه بهش طلسم مرگ بخوره زنده میمونه ؟ از اونجایی که من هیچ علاقه ای به موجودات جادویی ندارم هیچ ایده ای در این زمینه نداشتم و خوب باید از دایانا کمک میگرفتم و راستی یکی دیگه از علایق دیانا اینه که میاد برای یه مفهوم کاملا ساده یه راهنمایی پیچیده میکنه تا تو برای اینکه بفهمی ماجرا چیه دهنت سرویس شه و اونم در همین حین عین چی بهت بخنده .....میگم بیماری روانی داره بعد بگید نه خوب این حرکت مصداق بارز سادیسمه دیگه ولی خوب از شما چه پنهون خودمم از این کار به شدت لذت میبرم خوب من که این چیزا حالیم نبود گفتم چیزی که نمی میره باید یه موجود خفنی چیزی باشه دیگه بعد از یه هفته سر کار بودن فهمیدم موجودی که طلسم مرگ روش تاثیری نداره یه کفتری به نام ققنوسه و حالا مهم ترین سوالی که تمام دنیا در پاسخ دادن بهش ناتوان و عاجز موندن : دلایل خود برای اینکه این سه طلسم جزو جادوهای سیاه به شمار میروند و غیر قانونی هستند را بنویسید خوب ینی الان مثلا من دلیل بیارم که اینا بخشودنی هستند دیگه استفاده ازشون آزاد میشه خوب بابا اونی که اینا رونا بخشودنی اعلام کرده حتما یه چیزی می فهمیده دیگه دقیقا بر خلاف دایانا که می خواد برای بدیهی ترین موضوعات هم ما یه دلیلی پیدا کنیم ( واقعا چرا اینجوریه ؟ :/) خوب بالاخره باید از نظر منم یه دلیلی داشته باشه دیگه برای مثال چه طور در نظر بگیریم که این طلسم ها ضد طلسم ندارن ینی تو بزنی یکی رو بکشی با طلسم مرگ که دیگه زنده نمیشه و شما به سادگی دهن خود طرف و خانواده شو در کسری از ثانیه سرویس کردی و تمام لذت هایی که بنده خدا میتونسته داشته باشه رو ازش گرفتی برای مثال دیگه نمی تونه ولنتاین با دوست دخترش بره بیرون ( به شخصه این یه چیز اصلا برام مهم نیست حالا بره بیرون که چی بشه ) ولی خوب لذت مهمیه دیگه یا می تونیم در نظر بگیریم که اگر طلسم فرمان نابخشودنی نبود چی میشد ؟ به شخصه اگه طلسم فرمان نا بخشودنی نبود یه لیست بلند بالا دارم که هر روز 3 الی 4 بار این طلسم رو هر کدوم از افراد این لیست اجرا می کردم بعد دیگه قانون معنایی نداشت و بعدش عدالت و بعدش امنیت ولی خوب اگه مثلا میشد بزارن من یه بار روی ورجیل این طلسمو اجرا کنم بگه دایانا بد اخلاق ترین دختر دنیاست خیلی خوب میشد و در کل دو تا دلیل خوب برای نا بخشودنی بودن این این طلسم ها داریم اول اینکه که هر کدوم از این طلسم ها تاثیرات جبران ناپذیری روی فرد و حتی گاها جامعه میذارند دوم اینکه در صورت نابخشودنی بودن این طلسم ها ادم های روانی زیادن که ازشون در راستای کارای به درد نخور استفاده کنن پ.ن:امیدوارم وقتی میخواد امتیاز بده بیماری روانیش در پایین ترین سطح خودش باشه
  6. سفیدی محض....... نمیدونم مخالف خلاء اسمش چیه ولی این دقیقا مخالف خلاء بود سفیدی محض در تقابل با سیاهی محض خود این ماجرا عجیب بود ولی .... دیدن شاخه درخت ، ماهی قرمزی که در حال جون دادنه ...باید بگم که این کار مصداق بارز خشونت علیه حیواناته و آخرشم نوشته معلق در هوا و کلمه پر معنای "نابیس" مجموعه ای از چیز های عجیب ک فقط میشه یک نتیجه رو ازش گرفت : و اونم اینکه باید این اطراف دنبال دایان یا لا اقل اثری ازش گشت و بله حضرت دایانا با ی ردا کپی خودمون با یه لبخند کمی جلو تر وایساده بود از حق نگذریم خیلی تو این ردا جذاب شده بود البته جذاب بود و حالا بیشتر جذاب شده بود جلو تر رفتم و گفتم اینجا چه خبره و بازم همون همیشگی دایانا دوباره سوال رو با سوال جواب داد و گفت : چه چیزی تو رو به اینجا رسونده ؟! و این بهترین سوالی بود که به عنوان جواب شنیدم چشم هام برای لحظاتی بسته شد توصیف ناپذیر ترین لحظات زندگی ام در جریان بود لحطاتی داشت پیش چشمام جون میگفرت که بعید میدونم سرنوشت به خواست خود این لحظات رو رقم زده باشه سرنوشت فرصت تجربه کردن بهترین احساس ها و قرار گرفتن در کنار بهترین دوست ها رو به من داده بود قرار گرفتن کنار : دوستی که فرقی نمی کنه ردای سفید بپوشه یا رنگی اون همیشه همیشه *مهربونه مهم نیست چقدر اذیتش کنی بازم مثل یه خواهر مهربون جوابت رو میده "بهترین دنیایی که " دنیا " میتونه داشته باشه " یا دوستی که فرقی نمی کنه باهات دعوا کنه یا نکنه در هر صورت نمی تونی از دستش ناراحت بشی و به شدتم تو عکساش خوشگل میافته چون سوژش خوشگله "بهترین مدیری که گریفندور میتونه داشته باشه " دوستی که دوست داری تا مریضش باشی تا حرفاش و مهربونیش زود تر از دارو هاش تو رو خوب کنه " بهترین دکتری که دنیا میتونه داشته باشه " دوستی ک از بحث کردن باهاش لذت میبری یه پسر همیشه شاکی "بهترین سینایی که میتونه دوستت باشه " دوستی که فرق نمیکنه تو بهش بگی جوجه یا نگی چون اون به اندازه یه جوجه هم نازه هم خوشگل "بهترین جوجه ای که دنیا میتونه داشته باشه " دوست کوشولویی که مهم نیست چقدر بره رو مخت اون همیشه یه کوشولوی دوست داشتنیه " بهترین کشولوی دنیا" دوستی که درسته تو حرص دادن طلای جهانی داره ولی اون همیشه یه خوش صدای دوست داشتنیه "بهترین ویکی ای که میتونه دوستت باشه" و اما دوستی که همیشه ارزو میکردی برادر بزرگترت باشه دوستی که حتی وقتی گند میزنی ام باهات دعوا نمیکنه بلکه گندکاریت رو درست میکنه و به کسی ام نمیگه کسی که همیشه منطیقیه کسی که نمی تونی بهش احترام نزاری کسی که حتی توصیفشم سخته "بهترین تعریف برای بهترین برادر بزرگی که میتونی داشته باشی : ورجیل " فرصت تجربه کردن حس سبک بالی برگ توی نسیم درست مثل زمانی که کوییدیچ بازی میکنی فرصت دعوا کردن با ردای سفیدی که همیشه اذیت کردنش تازگی داره فرصت یاد گرفتن این که باید همه دوستاتو همونجوری که هستن قبول کنی یاد گرفتن احترام به عقاید دیگران فرصت بودن در مدرسه ای که بهترین های دنیا توشن قدم زدن کنار دریاچش ،دراز کشیدن رو چمناش ،شرکت تو جشناش ، شرکت تو کلاساش ....... ای کاش این چند لحظه تموم نمیشدن ولی چشم هام باز شده بودن باز هم سفیدی مطلق و ی ردا سفید جلوت دایان یه کلمه دو حرفی میخواد بهترین کلمه دو حرفی که تو عمرم سراغ دارم گفتم : ما
  7. چشمامو باز کردم. چشمامو مالیدم و به کابوس هایی که موقع خواب دیده بودم فکر کردم. فک کنم خواب زیاد باعثش شده بود. این چند وقت خیلی میخوابیدیم ولی خب خیلی ام در کنارش کارای مختلف میکردیم. از جمله کشتن دو تا هیولا در کمتر از ۲۴ ساعت به هر حال از جام پاشدم و به بچه ها که همشون خواب بودن نگاه کردم. یکم خودمو کش دادم که خستگیم بر طرف بشه و بتونم اطارفمو درست ببینم. این کبکا هنوزم داشتن میدوییدن ولی دیگه سمت ما نمیومدن. انگار یکم از اینکه سه تاشونو خورده بودیم ناراحت شده بودن. رفتم کنار آتیش نیمه روشن که قبل خواب درست کرده بودیم نشستم و به چند ساعت قبل فک کردم. انقد هممون خسته و نیمه خواب و بیدار بودیم که هیچی یادم نمیومد. الان که فکرشو میکردم میدیدم ویکی گوشاش خوب شده بود ولی اصلا ما حواسمون نبود که نمیشنیده از بس که جیغ و داد کرد سر دو تا کبک نورانی. سرم هنوزم از خواب سنگین بود و چشمام پف داشت و هر چند ثانیه باید محکم روی هم فشارشون میدادم. بچه ها ام کم کم از خواب پاشدن. اول سجاد و بعد نسترن و ویکی. سجاد عین همیشه اولین کاری که کرد ساعتشو چک کرد و گفت که ۱۰ ساعت خوابیدیم. اوووه. قشنگ بیهوش شدیما. پس بگو انقد منگی بعد خواب مال چی بود. هر چند بعد دو تا جنگ، طبیعی ام بود که انقد طولانی به خواب بریم. دیگه کم کم داشتیم آماده راه افتادن میشدیم که نسترن آی و اویش درومد و وقتی بهش نگاه کردیم دیدیم گردنش خواب رفته و کلا کج شده . حالا بماند که همین ما بودیم تو دنیای عادی زیر ۱۲ ۱۳ ساعت خوابو چرت حساب میکردیم و الان اینجوری شده بودیم. تقریبا نیم ساعت چهل و پنج دقیقه از حرکتمون گذشته بود که دوباره صدای طوفان فریاد اومد. این بار فاصله اش با دفعه قبل خیلی کم شده بود و دلیلش خوابمون بود بعد چند ساعت دیگه و همچنان جنگلی بودن فضا به یه چیز عجیب برخوردیم. یه مرد که اونجا وایساده بود و بدون حرکت خاصی به ما خیره شده بود. این دومین آدمی بود که توی این دنیا میدیدیم و اولی غذا های خوشمزه ای بهمون داده بود ولی خب دروغ ام گفته بود. آروم آروم به سمتش رفتیم ولی عکس العملی نداشت. سجاد با صدای نسبتا بلند گفت: سلام. سلااام. ولی جوابی نشنیدیم. بازم بهش نزدیک شدیم. ولی بازم عکس العملی نبود. کم کم داشتیم شک میکردیم که نکنه این چیزی غیر از یه آدم عادی باشه و با سر یه تیکه چوب بهش زدیم ولی اون خودشو سریع عقب کشید. بعد چند ثانیه با سرعت سمت من اومدو و دستمو گرفت و یه چیزی توش گذاشت و با سرعت شروع کرد به دویدن و محو شد. دستمو که باز کردم توش یه کلید نسبتا بزرگ بود و همین به بچه ها گفتم یه ضرب و المثل هست که میگه به جای اینکه ماهی بدی به کسی بهش ماهیگیری یاد بده؟ اینم همونه سجاد ام گفت فعلا که این فقط قلاب داده بهت. بگرد رودخونه پیدا کن فعلا. و با این حرف نشستیم که کمی استراحت کنیم بعد چند ساعت راه رفتن که بتونیم دوباره راه بیفتیم.
  8. از اونجا خارج شدیم و آماده راه افتادن شدیم. سجاد ام دیگه زخماش بسته شده بودن و صورتش که روی خاک و سنگ کشیده شده بود عین حالت اول شده بود. وقتی نگاش میکردی یه آدم چروکیده و خسته میدیدی با این زخماش. همینجور ویکی. دختری که شاید تا قبل این ماجرا های عجیب غریب بد ترین کاری که کرده بود گوش دادن به آهنگای ماگلی ناجور بود ولی الان داشت پشت هم هیولاهای عجیب غریب میکشت. نسترن ام که کوچیک ترینمون بود و هممون یه حس مواظبت خاصی بهش داشتیم. ولی با این وجود هممونو قانع کرده بود که میتونه عین بقیه عالی باشه. دست سجاد و گرفتم و از زمین بلندش کردم. وقت راه افتادن بود و بعد اون خواب و خورد و خوراک و استفاده از تمام چیزایی که یه اسکلت داشت برای خودمون که همون شاخ و نوک تیز استخونا برای تیر بود، باید دوباره میرفتیم دنبال اون سنگی که براش اینجا بودیم. تا همین الانشم خودم باورم نمیشد که همه سالمیم. همین بین ناگهان دوباره همون صدای طوفان معروف که به اونم عادت کرده بودیم اومد و دوباره کار رو برامون ناجور کرد. حدود سه ساعت پیاده روی توی فضای تاریک دنیا که دیگه برامون مثل تنفس هوا عادی شده بود، صدای آب جاری به گوش رسید. وقتی یکم راهمونو کج کردیم آب بی رنگی که به خاطر نور ماهی های نورانی توش خال خال شده بود به چشم خورد و رودخونه کاملا قابل شناسایی بود. طبق تجربیات قبلی عادت داشتیم که رودخونه ها جاهای امنی از هر گونه دراکولا و چیزایی که میخوان آدمو بسوزونن یا تیکه تیکه کنن بود و محلی برای خوردن دوباره ماهی. تقریبا اندازه کل زندگیم تا اینجای سفر ماهی خورده بودم. اونم نه ماهی عادی بلکه ماهی نورانی. به به. همه عین همیشه دور رودخونه اتراق کردن و رفتن پی کار های عادیشون. نسترن پاچه ها رو بالا داده بود و ماهی میگرفت. سجاد و ویکی داشتن خودشونو درست حسابی میشستن که اثرات کثیفیا بره. زیر بغلمو به طور نمادین دادم بالا و گفتم به نظر یکم بو میده ) لباسامو دراوردم و رفتم سمت آب. سجاد از اون دور دیدم و یه لبخند زد و سرشو تکون داد و به کارش ادامه داد. آب رودخونه گرم بود. تا حالا بهش دقت نکرده بودم. به خاطر گرمای زمین بود حتما. بعد شستن بدنم و پوشیدن ردا های تمیز یه گوشه دراز کشیدم و پاهامو انداختم روی هم و وسایل نرمو گذاشتم زیر سرم و اون شاخ که از اسکلت آتیش زا کنده بودیم و گرفتم دستم. همونجوری که دست نسترن سوخته بود فهمیده بودیم این یه چیزی بیشتر از شاخ عادیه و با یه تیکه از استخون جمجمه که کنده نشده بود از شاخ به دستمون میگرفتیمش. بعد یکم ور رفتن و چسبوندن چند تیکه برگ بهش و خاکستر شدن اونا به خاطر سوختن، انداختمش کنار و یکم قل خورد و به یکی از قارچای نور زا خورد. سرمو برگردندم سمت بچه ها ولی یه چیزی با صدای خیلی کم پشت منفجر شد و پشتم شروع کرد به سوختن. سریع از جام پریدم و اومدم سمت بقیه و اونا پشتمو از آتیش خاموش کردن. وقتی اون شاخ با اون گیاهای نور زا برخورد میکرد یه انفجار از آتیش صورت میگرفت. خیلی عجیب بود. فقط منفجر میشد و آتیش میزد و موج انفجار نداشت. سجاد رفت و شاخ رو ورداشت و یه چوب ام آورد و داد دست ویکی و بهش گفت که اینو عین نیزه ببند نوکش. ویکی ام اونا رو از دستش گرفت و دور و ورش رو نگاه کرد که یه مقدار پوست درخت پیدا کنه تا بتونه اونا رو ببنده.
  9. چشمامو باز کردم. هممون خوابمون برده بود. به اطراف نگاه کردم. سجاد پای نقاشیایی که با چوب رو خاک کشیده بود خوابش برده بود. به ساعت نگاه انداختم. از آخرین طوفان نزدیک ۱ ساعت گذشته بود ولی ما هیچی حس نکرده بودیم. کلی خوابیده بودیم. سجاد تو خواب داشت با خودش حرف میزد. پیداش کردم... فهمیدم.... خدا به دادش برسه اینم دیوونه نشه عین نسترن. بقیه رو بیدار کردم و شروع کردیم به خوردن و آشامیدن و ... سجاد یهو از خواب پرید و بدو بدو اومد سمت ما و گفت پیداش کردممممم. دو تا شونه هاشو نگه داشتم و گفتم خواب دیدی داداش. آرامش خودتو حفظ کن. موز بخور یکی از اون میوه عجیب غریبا که شبیه موز بود دادم دستش و منتظر شدم تا آروم بگیره. یه لحظه چشماش گرد شد و به ما خیره شد. اینا رو تست کردین عین گوریل شروع کردین به خوردن آخه؟ اسهال بگیرین الان من چیکار کنم؟؟ نسترن ام گفت بابا ما خوردیم دیگه میخواست چیزی بشه تا الان شده بود. بخور. بلند شد و گفت دیگه وقت حل کردنشه. بلند شد بدون اینکه به ما بگه مقایسه رو شروع کرد. چهار تا گوی یه سمت و چهار تا گوی یه سمت دیگه و دستشو از زیر ترازو برد کنار. سمت راست رفت پایین. دو طرف با هم برابر نبودن پس یا یه سنگین توی اونی بود که رفت پایین یا یه سبک توی اونی که اومد بالا. مطمئن شدیم که چهار تا که کنار بودن اصلی ان. حالا بازم باید مقایسه میکردیم. حالا چی؟؟ یه دکتر و مهندس ماگلی مونده بودیم تو یه مسئله ماگلی خیلی ماگلیم واقعا دوباره سجاد رفت سمت ترازو. دو تا از سبک های احتمالی و یدونه از اصلی ها یه سمت و دو تا از سبک های احتمالی و با یکی از سنگینای احتمالی سمت دیگه. طرفی که سنگین احتمالی توش بود رفت پایین. وای خدا. استرس داشت هممونو اذیت میکرد. حرف تا آخر دنیا موز جادویی خوردنه شوخی نیست که. حالا چیکار کنیم سجاد جان؟ دوباره رفت نشست. یکم سرشو تکون داد و اومد. و گفت: خب حالا یا یکی از اون دو تا سبک احتمالیا سبک تره یا اون یدونه سنگین احتمالی سنگین. ولی برا مقایسه باید په کنیم؟ یه سنگین و یه سبک رو بزاریم. اگه مساوی بودن معلومه اون یکیه... نه نه آگه مساوی نباشن و اون سنگین احتمالیه بره پایین و اون یکی بالا معلوم نمیشه پس چه کنیم؟ مگه راه دیگه ای ام داریم؟؟ دو تا سبک های احتمالی رو مقایسه میکنیم. اگه یکی رفت پایین حتما سبک تره و اگه مساوی بودن این که کناره سنگین تره دیگه. حله؟؟ ما ام که هیچی نفهمیده بودیم تقریبا تایید کردیم. بعد ام اومد و دو تا سبک های احتمالی رو با هم مقایسه کرد و نتیجه مساوی بود. فقط یه گوی مونده بود. به هم نگاه میکردیم. یا باید امتحان نمیکردیم و تا آخر دنیا همونجا میبودیم یا تنها شانسمو نو امتحان میکردیم. بلند شدیم و گوی در دستان سجاد و همه آماده. بقیه مون بقیه گوی ها رو دونه دونه گذاشتیم و آخرین دونه رو نسترن به ارومی توی اون گذاشت. در دروازه باز شد و بر عکس تمام داستان ها به جای نور تاریکی به داخل رو سیاه کرد. دوباره شروع راه به سوی تاریکی. قبل از رفتن کلی خوراکی جمع کردیم و قمقمه ها مونو پر کردیم و تا اونجا که جا داشتیم خوردیم و نوشیدیم و دوباره با همون سیستم مشعل درست کردن شروع به راه افتادن کردیم... دوازده ساعت توی راه بودیم تا به فضای نسبتا جنگلی رسیدیم...
  10. _ : آتیش آتییییییییش ! الان آتیش میگیریم ! الان هممونو میکشه ! آتیییییییش ! با تکون های محکم سجاد از خواب پریدم، لعنتی داشتم خواب میدیدم. انصاف نبود همین اول کاری با همچین دشمنی رو به رو شیم . از سجاد پرسیدم که چقد خوابیدیم و سجاد گفت که از آخرین طوفان 6 ساعت گذشته. فقط شش ساعت ؟ انصاف نیست ! دست از غر زدن برداشتم و وسایل رو جمع کردیم . ویکی پیشنهاد داد که از قارچ ها بخوریم ولی نسترن گفت شاید سمی باشند. گفتم : به هر حال از هر نوعش بردارید تا داشته باشیم، شاید به درد بخوره. به سمت یکی از ستون ها رفتم و پیچک دورش رو کندم، شییه برگ انگور بود. رو بهشون گفتم فکر کنم اینا برای خوردن بهتر باشن. بعد از خوردن برگ به عنوان صبحانه ی صبحی که وجود نداشت به راه افتادیم . سجاد همچنان داشت وسایل منو حمل میکرد، شونه ام هنوز از پرت شدنم توسط عصا درد میکرد. راه طولانی بود و کم کم سراشیبی میشد. انگار داشتیم توی یه شیب ملایم پیش میرفتیم. سجاد به ساعتش نگاهی کرد و هشدار داد که تا چند دقیقه ی دیگه دوباره طوفان خواهد شد. همون جا نشستیم تا مثل دفعه ی قبل همزمان با طوفان با یه غول بی شاخ و دم رو به رو نشیم. یه بار دیگه صدای مهیبی به پا خواست و زمین زیر پامون شروع به لرزیدن کرد. محکم گوش هامون رو گرفته بودیم و از خدا و تمام مقدسات دیگه میخواستم که این عذاب رو تموم کنه. اگه این صدا واقعا صدای یه موجود باشه فکر کنم بیخودی داریم تلاش میکنیم، چون آخرش قراره کشته بشیم. طوفان که تموم شد در حالی که هنوز گوشام از شدت صدا کیپ بود صدای سجاد رو میشنیدم که میگفت : صد رحمت به جیغای آنا جلو تر رفتیم و متوجه دروازه ی عجیبی شدیم که توسط ستون ها و گیاها ساخته شده بود. شبیه دروازه ای به دنیای دیگه بود که نمیشد دید که طرف دیگه اش چه خبره، نه به خاطر تاریکی، بلکه به خاطر اینکه نور شدیدی از پشتش بیرون میزد. تنها راه جلومون همین بود. دیگه برگشت معنی نداشت و بقیه راه ها جنگلی و خطرناک بودند. سجاد به ما نگاه کرد. معلوم بود که با نگاهش ازمون نظر میخواست. همه سری تکون دادیم و من بالاخره گفتم: بریم. چاره ای نیست. وارد شدیم. و نور به حدی زیاد شد که به دلیل اینکه مدت زیادی تو تاریکی بودیم چشمامون رو اذیت میکرد. بعد از مدتی که چشمامون به روشنایی عادت کرد متوجه راه پله شدیم. پله هایی مرتب و با نظم که به پایین میرفتند. از پله ها پایین رفتیم و با صحنه ای مواجه شدیم که بعد از اون همه تاریکی محض انگار یه تیکه از بهشت از تو آسمون کنده شده بود و افتاده بود وسط دنیای تاریکی. روشنایی که بعد این چند روز خیلی خیلی لذت بخش بود. روی دیوار هاش درختایی بودن که میوه هایی داده بودن که تا حالا ندیده بودیم. و جالب ترین چیزی که دیده میشد. یه چشمه آب کوچیک که انگار آب یخ زده جاری از کوه ها توی بهار ازش بیرون میاد با صدایی زیبا و جریانی آروم ... نسترن آروم به سمت درختا رفت. بهش گفتم : مواظب باش، شاید نباید اینا رو بکنیم. نسترن گفت : بالاخره که باید امتحان کنیم و یکی از میوه ها رو کند. اتفاقی نیفتاد و این بار با سرعت بیشتری شروع به کندن میوه ها و انداختن اون ها توی کوله اش شد. بقیه در نگاه کردن به اطراف توی تفکراتمون فرو رفته بودیم که ویکی روی شونه ی سجاد زد: نگاه کن...
  11. اطرافمون پر از بناهای سنگی بود. با ترس در فضا قدم برمیداشتیم. فضا اونقدر رعب آور بود که به سختی نفس میکشیدیم. بعد از مدتی صدای آروم سجاد سکوت رو شکست : بچه ها حوا... این بار سکوت با صدای وحشتناکی شکسته شد، صدای شبیه فریاد اما بلندتر از هر فریادی، انگار تمام جمعیت کره ی زمین همه با هم در یک بلندگو فریاد بزنند، طوفان فریاد در مغز استخوان همه نفوذ کرده بود. من جلوتر از بقیه بودم و داشتم آرزو میکردم که هر چه زودتر این عذاب تموم شه که همون لحظه فهمیدم از بین تاریکی عمیقی رو به روم دختری با لباس سیاه و موهای آتشین با زنجیر دو سگ سیاه بزرگ در دست، به سمت ما می آمد. از شدت ترس و حیرت به پشت به زمین افتادم. ویکی که متوجه من شده بود به رو به رو خیره شد و او هم متوجه اوضاع شد. به عقب رفت و به سجاد خورد. طوفان از بین رفت و حالا همه متوجه دختر و سگ های جهنمیش بودیم. از جا بلند شدم و عصا و تبر رو محکم بین دستام گرفتم. به سمت بچه ها رفتم. الهه نزدیک و نزدیک تر شد و چهره ی سردش با موهای آتشینش تضاد وحشتناکی را ایجاد کرده بود. الهه دست هایش را به حالت شکوهمندی بالا آورد و تکان محکمی به زنجیر ها داد. زنجیرها ناپدید شدند و سگها از جا جستند. فریاد زدم : فرار کنید و دست ویکی که بهم نزدیک تر بود رو کشیدم و دویدم. سجاد و نسترن هم از طرفی دیگر پا به فرار گذاشتند. صدای له له زدن سگ رو پشت سرم میشنیدم ولی فقط میدویدیم. بین ستون ها زیگزاگی میدویدم تا شاید گممون کنه. وقتی بالاخره دیگه صدای سگ رو نشنیدیم. پشت یکی از ستون ها پناه گرفتیم. به نفس نفس افتاده بودیم. ویکی گفت : چیکار کنیم ؟ در حالی که نفسم بالا نمیومد گفتم : هیچ نظری ندارم. دقایقی گذشت و آروم شدیم. میدونستم که همچنان دنبالمونه. آروم از پشت ستون بیرون اومدم و اطرافو نگاه کردم. ویکی پشت سر من می اومد، آروم جلو میرفتیم که با صدای فریاد ویکی برگشتم. سگ جهنمی روی ویکی پریده بود و ویکی در یک حرکت قبل از اینکه سگ کاری کنه چاقو رو توی فکش فرو کرد، تبر رو بالا آوردم و محکم رو گردنش فرود آوردم. سر سگ از بدنش نیمه جدا شد و خون روی تمام بدن ویکی پاشید. هر دو وحشت زده بودیم.اونا رو که پیدا کردیم، اونا هم غرق خون بودند. تو دست نسترن دندون نیش سگ رو دیدم. گفتم : این برای چی ؟ سجاد گفت: هنوز الهه رو شکست ندادیم، فکر نکنم زیاد خوشش بیاد که دو تا گوگولیاشو کشتیم تنها چیزی که فکر کردم میتونه بکشتش همین بود. آروم جلو میرفتیم و دعا میکردیم که الهه رفته باشه ولی یک دفعه تمام محیط از آتش الهه روشن شد. ویکی فریاد زد: محمد قفل عصا رو باز کن. الهه گلوله آتشینی به سمت سجاد انداخت که به موقع خودشو کنار زد. قفل عصا رو باز کردم، نور شدیدی ازش بیرون زد. عصا رو به سمت الهه گرفتم و یک دفعه موج شدیدی از نیرو ازش خارج شد و به الهه برخورد کرد و من هم به عقب پرتاب شدم. الهه گیج شده بود و از آتیشش چیزی باقی نمونده بود. ویکی نزدیک نسترن بود که سجاد فریاد زد : ویکی دندوون ویکی متوجه فریاد سجاد شد و دندون رو برداشت و به سمت الهه دوید و قبل از اینکه الهه به خودش بیاد دندون رو داخل قلبش فرو کرد. آتیش الهه خاموش شد و به زمین افتاد و فضا دوباره تاریک شد.
  12. اینجا یکم رعایت کن دختر
  13. صبح روز رستاخیز رستاخیز به پا شده بود ورجیل با نگاه تیز بینش بر جاروی قصاوت تکیه داده بود حالا کاقعا رستاخیز بر پا شده بود سرنوشت تلاش های یک ترم مان به ساعات آطی بستگی داشت ۱۴ نفر ، یک زمین ، یک گوی . در نهایت : رستگاری هیجانی که در رگ های تماشاگران بود ، چیزی فرا تر از آدرنالین بود هیجانی آمیخته به اظطراب و غرور ، کسی یارای نشستن نداشت همه ایستاده ، با چشمانی دوخته به دستان جست و جو گر ها امروز در ورزشگاه همه دو رنگ به تن داشتند یا سرخ یا سبز شب گذشته دنیا از همه مان خواسته بود با تمام توان بازی کنیم سینا قبل از بازی تاکید کرده بود که حالا باید خودمان را اثبات کنیم کسی حق اشتباه کردن نداشت هر اشتباه برابر با از دست رفتن زحنات یکسال بچه ها بود همه منتظر جشن قهرمانی بودند و کسی حق نداشت با اشتباهش آن را یکسال به تعویق بیندازد سینا قبل از این راند خودش را به کنارم رساند و گفت : اگه شیر ده تا شکار کنه ولی دست خالی به بیشه برگرده مثل اینه که اصلا شکار نکرده ازتون انتظار دارم با شکار جام کوییدیچ به برج برگردیم پس بهترین پاست رو بده منم در عوضش میزارم با جام جلوی دخترا پز بدی شایدم گذاشتم ببریش سرسرا ٬ شاید تو عم سر و سامونی گرفتی حالا واقعا باید از جان و دل مایه می گذاشتیم برای یک موفقیت بزرگ* باید کار های کوچک به درستی انجام شود مانند یک ساعت عقربه ای که برای حرکت دقیقش باید هر کدام از چرخنده ها به درستی کارشون رو انجام میدادند در میان زمین روی جارو سرخگون به دست منتظر فرصتی بودم مدافعان اسلیترین از همیشه هوشیار تر بودند ولی برای گریز پایی مثل نسترن این موضاعات اهمیتی نداشت با نگاهش میگفت : فقط توپ را برسانید نگاهش مصمم بود ، فقط باید توپ را به او می رساندم نگاهی سرشار از انگیزه و آماده برای نشان دادن خودش از آنجا به بعد ، نسترن باید با تمام وجود سرخگون را شوت می کرد با تمام توان سرخگون را ب همراه تمام امید و آرزوی موفقیت به سمت نسترن فرستادم (پاس سرخگون به نسترن )
  14. صبح روز رستاخیز رستاخیز به پا شده بود ورجیل با نگاه تیز بینش بر جاروی قصاوت تکیه داده بود حالا کاقعا رستاخیز بر پا شده بود سرنوشت تلاش های یک ترم مان به ساعات آطی بستگی داشت ۱۴ نفر ، یک زمین ، یک گوی . در نهایت : رستگاری هیجانی که در رگ های تماشاگران بود ، چیزی فرا تر از آدرنالین بود هیجانی آمیخته به اظطراب و غرور ، کسی یارای نشستن نداشت همه ایستاده ، با چشمانی دوخته به دستان جست و جو گر ها امروز در ورزشگاه همه دو رنگ به تن داشتند یا سرخ یا سبز شب گذشته دنیا از همه مان خواسته بود با تمام توان بازی کنیم سینا قبل از بازی تاکید کرده بود که حالا باید خودمان را اثبات کنیم کسی حق اشتباه کردن نداشت هر اشتباه برابر با از دست رفتن زحنات یکسال بچه ها بود همه منتظر جشن قهرمانی بودند و کسی حق نداشت با اشتباهش آن را یکسال به تعویق بیندازد سینا قبل از این راند خودش را به کنارم رساند و گفت : اگه شیر ده تا شکار کنه ولی دست خالی به بیشه برگرده مثل اینه که اصلا شکار نکرده ازتون انتظار دارم با شکار جام کوییدیچ به برج برگردیم پس بهترین پاست رو بده منم در عوضش میزارم با جام جلوی دخترا پز بدی شایدم گذاشتم ببریش سرسرا ٬ شاید تو عم سر و سامونی گرفتی حالا واقعا باید از جان و دل مایه می گذاشتیم برای یک موفقیت بزرگ* باید کار های کوچک به درستی انجام شود مانند یک ساعت عقربه ای که برای حرکت دقیقش باید هر کدام از چرخنده ها به درستی کارشون رو انجام میدادند در میان زمین روی جارو سرخگون به دست منتظر فرصتی بودم مدافعان اسلیترین از همیشه هوشیار تر بودند ولی برای گریز پایی مثل نسترن این موضاعات اهمیتی نداشت با نگاهش میگفت : فقط توپ را برسانید نگاهش مصمم بود ، فقط باید توپ را به او می رساندم نگاهی سرشار از انگیزه و آماده برای نشان دادن خودش از آنجا به بعد ، نسترن باید با تمام وجود سرخگون را شوت می کرد با تمام توان سرخگون را ب همراه تمام امید و آرزوی موفقیت به سمت نسترن فرستادم (پاس سرخگون به نسترن )
  15. خوب باورش سخت بود ولی گل خورده بودیم اسلایترین با مهارت و مقدار زیادی شانس دروازه گریفندور را باز کرده بود خاصیت مار است ، آرام،سریع و بی سر و صدا کارش را میکند اما این بار بد طعمه ای را انتخاب کرده بود این بازی از اول هم حساس بود ، حالا با این گل بیش از پیش حساس شده بود حالا شیری بیدار شده بود که تا به اینجای کار دو قربانی گرفته بود و آماده سومی بود از این لحظه به بعد همه یک هدف داشتند ، رد شدن سرخگون از دروازه اسلایترین سرخگون را برداشتم ، برق انتقام در چشمان همه گریفندوری ها می درخشید و تمام طرفداران گریفندور تنها یک چیز میخواستند ، جبران نتیجه همه منتظر سوت ورجیل بودند ، منتظر شروع جنگی تمام عیار حالا این بازی یک جنگ تمام عیار بود . اسلایترین دفاع می کرد و گریفندور حمله ورجیل سوت را زد و بازی شروع شد با جارو به سمت بالا پرواز کردم تا دید بهتری نسبت به زمین داشته باشم ماریا که بالای زمین در حال پرواز بود گفت : فقط در صورتی که توپ گل بشه میتونی به خوابگاه برگردی این یعنی توفیق اجباری ، هم نسترن موقعیت خوبی داشت و هم چنین سجاد اما یک حق انتخاب بیشتر نداشتم ،باید بهترین را انتخاب می کردم نسترن موقعیت خوبی داشت ولی مدافعین به راحتی راه او را سد می کردند ولی سجاد به راحتی می توانست به سمت دروازه اسلایترین حرکت کند جارویم را به سمت پایین خم کردم و مانند همیشه " مثل پر سبک ، مثل سنگ محکم "شروع به حرکت کردم حالا واقعا جنگ شروع شده بود سجاد و نسترن همزمان با من حرکتشان را شروع کرده بودند و این موضوع تشخیص هدف را برای مدافعین سخت کرده بود در بهترین موقعیتی که می توانستم باشم بودم ، سجاد هم همین طور تمام خشم ناشی از گلی که خورده بودیم ، غرور گریفندوری و انگیزه برای گل شدن این توپ را در بازو هایم جمع کردم و سرخگون را به همراه آرزوی موفقیتم برای سجاد که در موقعیت بسیار خوبی بودفرستادم حالا به قول شاعر برای گل زدن : " تنها اشارتی کافی است " (پاس سرخگون به سجاد )
×