رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'بقا'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • vBCms Comments
  • هاگوارتز
    • اخبار انجمن هاگوارتز
    • گفتگو با هاگوارتز
    • نقشه ی غارتگر
    • روزنامه پیام امروز
    • نشریه هزارتو
    • موج اچ پی
    • سالن ایده ها
  • بیرون از دروازه ها
    • گرینگوتز
    • جنگل ممنوع
    • بیمارستان بیماری‌ها و سوانح جادویی سنت پیچ
  • هایـلنـدز
    • هایلندز
    • دهکده هاگزمید
  • گروه ها
    • گروهبندی
    • امتیازات
    • تالار افتخارات
    • سالن امتحانات
    • اسلیترین
    • هافلپاف
    • گریفندور
    • ریونکلا
  • کلاس ها
    • دفاع در برابر جادوی سیاه
    • ادبیات جادویی
    • پیشگویی
    • معجون سازی
    • مصر باستان
    • گیاه شناسی
    • ورد های جادویی
    • تاریخ جادوگری
  • سرسرا
    • سرگرمی
    • کیبورد داغ
    • کـارگـاهِ هُـنـَر
    • اتاق ضروریات
  • کلاب هاگوارتز
    • کوییدیچ و ورزش های جادویی
    • ویزنگاموت
    • بازی ها و مسابقات
    • تالار دوئل
  • کتابخانه
    • بحث و گفتگو
    • قفسه کتاب‌

دسته ها

تقویم ها

  • Community Calendar

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد


7 نتیجه پیدا شد

  1. گروه دوم. دروازه ی سمت راست. اعضا: سین، رزا / محمدرضا، ام اچ / سجاد، محمد / آنا، نگار. راوی: دروازه ی سمت راست شما را از بعد زمان و مکان خارج میکند. سفری عجیب و ناممکن. به گذشته ای دور، بر روی زمین. قرنها یکی پس از دیگری سپری میشوند تا به سال 1047 میلادی میرسید. دهکده ای در لنکستر، انگلستان. هرکسی که آن دروازه را در دنیای تیره گون قرار داده دلیلی برای وصل کردن این نقطه و زمان به آنجا را داشته. کافیست کمی به ماجرا ریز نگاه کرد. اکنون دوره ی زیستن خود بنیانگذاران نباید باشد؟ حال چرا این نقطه ی خاص؟ اینجا چه ربطی با تیره گون میتواند داشته باشد؟ نگاه: حدود ده سال پیش بود که پاپ کلمنت دوم که البته آن زمان هنوز به این درجه نایل نگشته بود، بعد از رسیدن به درجه ی اسقفی از کلیسای اعظم بامبرگ آلمان، برای کمک در راه الهی خود، به انگلستان سفر میکند و در کلیسای سنت ماری لنکستر مشغول به خدمت میگردد. چندی نگذشته بود که نسبت به دختر خدمتکار جوانی که هر از چندی برای رساندن اندک کمکی به کلیسا و بیان اعترافات خود به آنجا میامد، حسی پیدا کرد. حسی که سختگیرانه با آن مبارزه میکرد ولی بعضی اوقات هیچ قدرتی توانایی مقابله با آنچه دل میخواهد را ندارد. و حاصل این هوس کلمنت، پسری میگردد که... بعد از آن اتفاق، کلمنت تصمیم میگیرد که از آنجا دور شود و دیگر به انگلستان باز نگردد. به واتیکان میرود، سالها میگذرند و دست تقدیر وی را به درجه ی پاپ اعظم میرساند. بالاترین درجه ی ممکن؛ اما روزی نبود که ذهن کلمنت به سمت کلیسای سنت ماری، آن دختر جوان و فرزندی که حتی نامش را نمیدانست نرود. راوی: امروز سوم سپتامر سال 1047 میلادیست. تا چند ساعت دیگر پاپ کلمنت دوم از دروازه ی شهر عبور میکند و وارد لنکستر میشود. جایی که مردم برای استقبال از ایشان از چندین روز پیش آماده ی برپایی جشن بزرگی میشدند. اما خبرهای شومی از گوشه و کنار شهر به گوش میرسد. شخص یا گروهی قصد به قتل رساندن پاپ در این سفر را دارند... پاپ کارهای خیر بزرگی انجام داده و شاید این، کار دشمنان کلیسا باشد. از طرفی هم شایعات زیادی در مورد بانک واتیکان وجود دارد و علت این سوء قصد میتواند آن مساله باشد. نگاه: بالاخره پاپ کلمنت تصمیم خود را میگیرد. اکنون ده سال از آن موقع میگذرد. زمان آن رسیده که با اشتباه خود روبرو شود. درست است. تصمیم میگیرد تا یک سفر بازدیدی به انگلستان و کلیساهای مهم آن ترتیب دهد. و کلیسای لنکستر را هم در لیست قرار دهد. قطعا میتواند به چند نفر از اسقف های قسم خورده ی خود اعتماد کند تا شب هنگامی، به دنبال اِدلین، همان دختر جوانی که اکنون باید سی و خرده ای سن داشته باشد بگردند. خانه ی ارباب او با کلیسای سنت ماری یک ساعت بیشتر فاصله نداشت. آن خانه را خوب به یاد داشت. آیا میتوانست فرزند خود را ببیند؟ نتیجه: آیا این پسر خردسال همان تیره گون است؟ آیا تا قبل از امروز نشانه ای از حضور تیره گون در وجود این کودک دیده شده است و یا قرار است در همین چند روز یا چند ساعت، اتفاق بزرگی رخ دهد؟ اگر این همان تیره گون باشد، رسیدن پاپ به فرزندش میتواند جلوی اتفاقات ناگوار آینده را بگیرد؟ یا اصلا دلیل بوجود آمدن آنهاست؟ نقش مادر اون چگونه ست؟ آیا همان دختر زیبارویی که کلمنت درگیرش شده بود مانده یا سختی روزگار باعث شده تا نفرت و پلیدی های خود را بر سر کودک خردسالش خالی کند؟ .......... شروع: شما در دنیای تیره گون جلوی دو دروازه ایستاده اید و بعد از انتخاب افراد گروهتان، تصمیم میگیرید که وارد دروازه ی سمت راست شوید. پایان: اتفاقی که باعث نمایان شدن تیره گون، برای اولین بار در وجود شخص میزبان خود میشود را مشاهده میکنید ( در لنکستر انگلستان ). حادثه ای که باعث جلب توجه همگان میشود و حتی چندی بعد خبر آن به گوش بنیانگذاران هم میرسد. ... رقابت در این هفته بین دو گروه هافلپاف و گریفندور میباشد... ( سین - رزا / سجاد - محمد )
  2. گروه اول. دروازه ی سمت چپ. اعضا: ونی، فشین / زی زی، علیرضا / نسترن، ویکی / قاسم، آیدا. راوی: دروازه ی سمت چپ شما را از بعد زمان و مکان خارج میکند. گرما... حرارت... پستی ها و بلندی ها، فضای اطراف بسیار آشنا به نظر میرسد. در حدی که انگار همین چند لحظه ی پیش آنجا بوده اید. ولی همه چیز به سرخی میگراید. آتش و خاکستر. تا چشم کار میکند از زمین و آسمان شعله برمیخیزد. آیا این جهنم است؟؟ اما همه چیز، همه ی اشکال اطراف، شبیه به همان دنیای تیره گونیست که چند لحظه ی قبل از آن خارج شدید. یعنی اینجا همانجاست؟ ولی چه اتفاقی افتاده است؟ در هر چهار طرف زمینهای سوزان. همه چیز از بین رفته است ولی کلبه ی مخروبه ای که روز قبل، در دنیای تیره گون به همراه باقی اعضا پیدا کرده بودید همچنان به همان شکل پابرجاست. چیزی درون کلبه قرار دارد که آن موقع آنجا نبود. دفترچه ای که کاملا سالم روی یکی از میزهای چوبی قرار دارد. نوشته ی روی جلد آن میگوید" قلم ات را بچرخان و تنهاییت را از یاد ببر" . نگاه: یک درختچه ی گل یخ در پشت کلبه روییده است. نمیدانم چرا گلهای زرد و کمرنگش مرا یاد تو می اندازد. او هم از دیدنش بسیار خوشحال شده بود. تنهایی روحیه ی او را تضعیف نمیکند. نمیدانم کجایی و چه میکنی ولی شاید روزی بتوانی نوشته هایم را بخوانی. بدان که تو بهترین اتفاق زندگانی من بودی. قلم ام را چرخاندم تا تنهایی را فراموش کنم اما یاد تو تنهاترم کرد... راوی: صفحه ای از دفترچه را اگر باز کنید نوشته های بالا آرام آرام ظاهر میشوند. ولی بعد از چند دقیقه محو میگردند و هر چقدر که صفحات را ورق بزنید چیز دیگری پدیدار نمیشود. راز این دفترچه چه میتواند باشد؟ در دور دست ها، در میان غبار و خاکستر، چیز عجیبی دیده میشود. برجی با قامت بی نهایت. ولی چگونه ممکن است؟ اگر اینجا همان دنیای تیره گون است پس آن برج از کجا آمده؟ برجی سنگی و عظیم به فاصله ی بسیار زیاد. آتش و خاکستر، باتلاقهای مرگباری را بر روی زمین ایجاد کرده اند. عبور از هر تکه از این زمین روزها به طول خواهد انجامید. در نزدیکی برج، موجوداتی رها شده اند. موجوداتی که قدرت دید ندارند؛ شاید حرارت باعث از بین رفتن بینایی شان گشته! شاید هم فقط طبیعتشان این باشد. صدها و یا شاید هزاران... دور برج از هر طرف را گرفته اند. یعنی تیره گون وارد این دروازه شده است؟ و خود را به آن برج رسانده است؟ ولی هرچه که باشد آن برج، دیروز آنجا نبود. در میان سرخی آسمان لکه های تیره ای دیده میشوند. لکه هایی که وقتی نزدیک تر میشوند ماهیت پلید خود را نشان میدهند. پرنده هایی عظیم که بی وقفه به دور برج میچرخند. از بالاترین نقطه ی برج که از میان ابرهای خاکستر و دود سر بیرون آورده، هر چند دقیقه یک بار نوری سبز رنگ به طرف آسمان پرتاب میشود. آنجا اتفاقی در حال وقوع است. ولی چه؟ نتیجه: آیا اینجا واقعا همان دنیای تیره گون است؟ ولی به طبقه ی آخر جهنم بیشتر شباهت دارد. سفری در زمان باعث همه ی این تغییرات شده؟ هرچه که هست پلیدی این سرزمین را فرا گرفته. تیره گون در اینجا چه نقشی میتواند داشته باشد؟ دفترچه متعلق به چه کسی میتواند باشد؟ همه چیز با حدس و گمان مشخص میشود ولی آینده ی شوم اجتناب ناپذیر است. مسیری غیر ممکن تا دروازه های برج، که ورای چندین پله، از میان آن موجودات کور قرار دارند. .......... شروع: شما در دنیای تیره گون جلوی دو دروازه ایستاده اید و بعد از انتخاب افراد گروهتان، تصمیم میگیرید که وارد دروازه ی سمت چپ شوید. پایان: همه چیز با رسیدن به دروازه های برج آغاز میشود. ...رقابت در این هفته بین دو گروه ریونکلا و اسلیترین میباشد... ( قاسم - آیدا / علیرضا - زی زی )
  3. روش اجرا: اجرای بقا به صورت مسابقات دو به دو میباشد و هر هفته در هر کدام از گروه های هشت نفره، چهار نفر استراحت میکنند و چهار نفر رول نویسی انجام میدهند. به طور مثال در گروه هشت نفره ی اول، هفته ی اول دو نفر گریفندوری در مقابل دو نفر ریونکلایی بازی خواهند کرد. و همزمان در گروه هشت نفره ی دوم، دو نفر اسلیترینی در مقابل دو نفر هافلپافی بازی خواهند کرد. هفته ی دوم، در گروه هشت نفره ی اول دو نفر اسلیترینی با دو نفر هافلپافی؛ در گروه هشت نفره ی دوم، دو نفر گریفندوری با دو نفر ریونکلایی بازی خواهند کرد. و به همین ترتیب هر هفته بازی ها چرخش دارند تا همه ی گروه ها در مقابل هم قرار گرفته باشند ( البته نوع قرار گیری گروه ها این نیست و بعد از قرعه کشی مشخص خواهد شد ). هر گروه دو نفره، چهار روز زمان دارد تا دو رول پلی خود را تحویل دهد. این دو رول پلی باید در ادامه ی یکدیگر باشند و انتخاب ترتیب این دو رول، دست خود همان اعضاست. همزمان، گروهی که در مقابل آن گروه قرار دارد هم نیز باید دو رول پلی برای دقیقا همانجا بنویسد. یعنی به طور مثال هفته ی اول، گروه دو نفره ی اسلی، در مقابل گروه دو نفره ی ریون قرار گرفته است. متن اولیه ی راوی به هر دو گروه تحویل داده میشود و هر گروه چهار روز زمان دارند تا دو رول پلی تحویل دهند ( دو رول پلی که در ادامه ی یکدیگر باشند ). بعد از چهار روز، داوران سه روز فرصت دارند تا رولها را بازخوانی کنند و امتیاز دهند. حال از بین این چهار رول، گروهی که امتیاز بیشتر را گرفته باشد برنده ی آن مرحله انتخاب خواهد شد و رول پلی هایشان در داستان قرار میگیرند. این به چه معنیست؟ داستان توسط راوی شروع میشود، چهار رول توسط شرکت کنندگان نوشته میشود، داوران دو رول برنده را مشخص میکنند، سپس رول بعدی راوی در اداااامه ی دو رولی که برنده اعلام شدند نوشته میشود. ولی این بدان معنی نیست که آن دو رول دیگر امتیازی ندارند. آنها امتیاز خود را میگیرند و امتیازشان برای جمع بندی نهایی حساب خواهد شد، فقط رولهایشان درون داستان قرار نخواهند گرفت. پس توجه به نکات امتیازدهی داوران در بخش قوانین مهم میباشد. متنهای راوی تا ساعت 12 ظهر روزهای شنبه قرار میگیرند. شرکت کنندگان تا ساعت 11 شب سه شنبه فرصت دارند تا رول های خود را پست کنند. امتیازات داوری به همراه متنهای راوی بعدی اعلام خواهند شد.
  4. قوانین: محدودیت لغت، حداکثر 1200 لغت برای هر رول. از رنگهایی که باعث ناخوانایی میشوند استفاده نکنید. از فونتهای ناخوانا و سایزهای بسیاز بزرگ یا کوچک استفاده نکنید. عدم استفاده از اسپیس برای کم کردن تعداد لغات باعث کسر امتیاز میشود. اضافه کردن شخصیت آشنا خلاف میباشد. حذف شخصیتهای اصلی یا دیگر شرکت کنندگان خلاف میباشد. خارج شدن از مسیر کلی داستان امتیاز منفی خواهد داشت. دور زدن هدف اصلی مرحله امتیاز منفی خواهد داشت. هیچ گروهی اجازه ی پرشهای زمانی و مکانی، به جز پرشهای نقل شده توسط راوی را ندارد. جدا کردن مسیر اعضا خلاف میباشد. زمانبندی: شنبه ها ( تا ساعت 12 ظهر ) قرار گیری متن راوی. از شنبه تا سه شنبه ( ساعت 11 شب ) فرصت پست کردن دو رول پلی هر گروه. چهارشنبه پنجشنبه و جمعه زمان داوری. امتیازات داوری: روان و خوانا بودن. خلاقیت در مقابله با مراحل. خلق جزئیات. به کار گیری دیگر اعضای گروه ( 7 نفر دیگر ) در رول. ماندن در مسیر اصلی داستان. برقراری ارتباط با رولهای قبل و متن راوی. ایجاد گره های جدید بدون ضربه زدن به اصلیت داستان. فراز و فرودهای داستانی. تناسب میزان گفت و گوها و اتفاقات. نوع امتیازدهی: قوانین نوشتاری و رول پلی + خلاقیت مرحله ای + ارتباط با داستان، شخصیتها و دیگر اعضا + جزئیات ( 25 + 25 + 25 + 25 )
  5. خلاصه ی اولین قدم در دنیای تیره گون: ( برای اون تنبلایی که نمیخوان بخونن ( اعضای اصلی بقا نخونید از داستان عقب میافتید ) ) چهار گوهر پیدا شد و گروه ها به کمک گردنبندهاشون و قرار گرفتن تو مرکز دنیاهاشون، تونستن وارد دنیای تیره گون بشن. بعد از جمع شدن گروه ها و کمی گشت زنی توی دنیای تیره گون و پیدا کردن یه سری نشونه ها، بچه ها متوجه شدن که احتمال زیاد تیره گون اونجارو ترک کرده و اونا خیلی دیر رسیدن. بچه ها جایگاه قرار گیری گوهرها، جایی که قفل دنیا قرار داشت رو پیدا کردن و گوهرها رو سر جاشون قرار دادن ولی هیچ اتفاقی صورت نگرفت. بعد از کلی بحث و جدل، تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتن که باید به زمین و پیش خونواده هاشون برگردن ولی بقیه نظرشون این بود که با برگشتن کاری رو پیش نخواهند برد، چه تیره گون به زمین رسیده باشه چه نه. برای همین چهارتا از اعضا ( تانیا، الن، مستر ونزدی، عرشیا ) به کمک سنگ زمین راهی خونه شدن. ولی الن یکی از گوهرهارو برداشت تا بتونه راه ارتباطی رو برقرار نگه داره. کمی بعد رزا، فشین، آیدا، نگار و ام اچ از نقطه ای که دفعه ی اول بچه ها فرود اومده بودن وارد دنیای تیره گون شدن و بقیه ی اعضا رو اونجا منتظر خودشون پیدا کردن. بعد از کمی جست و جو تو اون دنیای جالب، بچه ها به دو دروازه رسیدن. حالا وقت تصمیم گیری بود، چجوری به دو گروه تقسیم بشن، و تصمیم بر این شد که دو گروه هشت نفره، که تو هر کدوم دو نفر از اعضای هر گروه ( اسلی، ریون، هافل، گریف ) قرار داشته باشن. گروه بندی: هر گروه باید خودشون رو به دوتا دسته ی دو نفره تقسیم کنن. بچه ها تا آخر همین امشب فرصت دارید که دسته بندیتون رو بگید ( در صورت اعلام نکردن رندوم انجام خواهد شد ). سر گروه ها دوتا دسته ی a و b مشخص کنید و بگید کدوم دوتا عضو تو دسته ی a و کدوم دوتا تو دسته ی b هستن. گروه ها: گروه اول: اعضای اسلیترینی: ( ) - ( ) اعضای هافلپافی: ( ) - ( ) اعضای گریفندوری: ( ) - ( ) اعضای ریونکلایی: ( ) - ( ) گروه دوم: اعضای اسلیترینی: ( ) - ( ) اعضای هافلپافی: ( ) - ( ) اعضای گریفندوری: ( ) - ( ) اعضای ریونکلایی: ( ) - ( )
  6. گوهر درون گردنبند قرار گرفت. هر چهار نفر به دور حلقه ی کوچکی، بر روی نقطه ای که به اسم مرکز دنیای تاریکی میشناختن ایستاده بودند. سجاد پرسید" آماده اید؟ " و اعضای گروه با سر ( همراه با تردیدی سنگین نسبت به ادامه ی مسیرشان ) تایید کردند. گردنبند را به دور گردنشان انداختند و... برای چند لحظه همه جا تاریک شد؛ تاریک تر از اعماق دنیای تاریکی و بعد حرکت در بعدی جادویی... سرعت حرکت احساس نمیشد ولی هر چهار نفر میدانستند که چه اتفاقی در حال وقوع است. چندی نگذشته بود که میتوانستند حضور زمینی سفت را زیر پاهایشان احساس کنند. چشمهایشان را گشودند. هوا ابری و به نسبت سرد بود. علفهای زیر پایشان بلند و سبز رنگ. همه چیز به نظر عادی میرسید؛ ولی میدانستند که آنجا با زمین خودشان تفاوت دارد. اینجا دنیای تیره گون بود. قفسی که بنیان گذاران برای تیره گون ساخته بودند. بعد از کمی کش و قوس و بد شدن حال اعضا، ویکی پرسید" یعنی هنوز بقیه گروه ها نرسیدن؟ " نسترن همینطور که به اطراف نگاه می انداخت جواب داد" شایدم رسیدن ولی از اینجا دور شدن. " سجاد گفت" درست میگی. پس کار درست اینه که همینجا بمونیم. احتمال اینکه گروه آخر باشیم خیلی کمه پس به هر حال گروه بعدی رو میتونیم ببینیم. " هنوز چند ساعتی از کمپ زدن اعضای گریفندور نگذشته بود که صدایی شبیه به زوزه ی باد آمد و نوری برای یک لحظه درخشید. گروه بعدی به مقصد رسیده بود. نسترن سریع از جای خود بلند شد و به سمت آنها حرکت کرد. وقتی نزدیک شد، چهره خندان سین را به راحتی تشخیص داد و به عقب فریاد زد" بچه هااا. هافلیا رسیدننن. " ونی، سین، ونزدی و عرشیا، خسته و بی جان از جای خود بلند شدند؛ ولی با دیدن چهره ی شاداب نسترن انگار جان دوباره گرفته بودند. بغل کردنها و خوش بش ها گذشت و بعد ونی رو به سجاد کرد" شما گروه اول رسیدید؟ " سجاد جواب داد" نمیشه قطعی گفت، شاید قبل از ما هم گروهی رسیده باشه ولی اینجا نمونده باشه. " ونی" بیا امیدوار باشیم که گروه اول بودید. " سین همینطور که ویکی را دوباره بغل میکرد گفت" باورتون نمیشه چه بلاهایی سرمون اومده. فقط وقت باشه تا همه رو براتون تعریف کنم." محمد گفت" شما هم یدونه از بلاهایی که سر ما اومده رو نمیتونید باور کنید. " بچه ها گرم صحبت بودند که دوباره آن صدای زوزه و درخشش نور بوجود آمد و چند لحظه ی بعد اعضای گروه اسلیترین به روی زمین افتادند. هنوز نرسیده، محمدرضا و تانیا از یک سمت، و علیرضا و زی زی در حال بحث جدل بودند. " وقتی بهت میگم به گردنبند دست نزن یعنی دست نزننن. " " گردنبند برای تو که نیست، برای گروهه، هر وقت هم لازم باشه بهش دست میزنم. " ونی بلند داد زد" بچه هااااا... سلام خیلی خوش اومدید، صفا آوردید... " و تازه اسلیترینیها متوجه شدند اولین کسانی نیستند که به آنجا رسیده اند. حالا هوا تاریک شده بود و بچه ها کم کم داشتند نگران ریونی ها میشدند. خوش بختانه بنیانگذارها برای تیره گون کم کاری نکرده بودند و دنیای کاملی را خلق کرده بودند. محمدرضا، عرشیا و سین برای جمع کردن چوب رفتند و چند دقیقه بعد آتشی برپا شد. هر گروه از ته مانده ی جیره های دنیای خود برای ضیافت شام وسط گذاشتند و کم کم داشتند آماده ی خواب میشدند که دوباره صدای زوزه به گوش رسید. ریونی ها بالاخره رسیده بودند ولی همه شان در حال نفس نفس زدن بودند. الن و قاسم به روی زمین دراز کشیدند و آنا همانطور که اشک در چشمانش جمع شده بود به سمت بچه ها حرکت کرد. " چیف نتونست... " آنا این کلمات را گفت و روی زمین نشست. .......... آن شب با اندوه و خستگی سپری شد. مسیر طولانی طی شده بود و حالا به مرحله ی نهایی رسیده بودند. سپیده دم بچه ها یکی پس از دیگری بیدار شدند ولی آسمان همچنان ابری و کمی مه گرفته بود. زمان تصمیم گیری بود. " به نظرتون از هم جدا شیم و دنبالش بگردیم؟ اصن دنبالش بگردیم؟ " سین پرسید. علیرضا جواب داد" ما اصن به اون کاری نباید داشته باشیم، هرچی زودتر باید جایگاه گوی ها رو پیدا کنیم و تمام. " قاسم ادامه داد" فکر میکنم درست میگه. ولی خب حالا برای پیدا کردن همون اون از هم جدا شیم یا نه؟ " ویکی گفت" بهتره پیش هم بمونیم. ما هیچی از این دنیا نمیدونیم و بعدش معلوم نیست چجوری میخوایم همو پیدا کنیم. " تقریبا همه با این کار موافق بودند که از هم جدا نشوند. برای همین بعد از خوردن غذای مختصری، به راه افتادند. تا چشم کار میکرد دشت و تپه های زیبا و رنگارنگ وجود داشت ( دوباره فاتحه ای برای شادی روح بنیانگذاران خواندند ). تا اینکه به کلبه ای رسیدند. خودش بود... احتمالا محل زندگی تیره گون. به یک باره ترس در وجود بچه ها شعله ور شد ولی تلاش میکردند که شجاعت خود را حفظ کنند. آرام وارد کلبه شدند... کلبه ی کوچکی که مشخص بود خیلی ناشیانه ساخته شده. در داخل آن وسایل زیادی وجود نداشت ولی همان وسایلی هم که بود بسیار کهنه بودند. در گوشه ای تّلی از علف بود که به نظر محل خواب میامد. تعدادی وسیله ی چوبی، چند شی که به نظر کتاب میامدند ولی پوسیده و نامشخص؛ و تمام. بچه ها آنجا را ترک کردند ولی فکری مشترک بین همه شان شروع به رشد کردن کرد. " دیر نکرده باشیم؟؟ " چند ساعت پیاده روی، کمی استراحت و دوباره حرکت... تا اینکه از دور تپه ای را دیدند. تپه به صورت پله پله بود و در بالاترین نقطه اش به نظر تخته سنگی قرار داشت. ونی گفت" فک کنم پیداش کردیم. " از تپه بالا رفتند و به جایگاه گوهرها رسیدند. همگی با شادی به هم نگاه کردند؛ سجاد، ونی، علیرضا و آنا گوهر ها رو از کوله هایشان بیرون آوردند و همزمان روی تخته سنگ، جایی که چهار گودال کوچک قرار داشت گذاشتند و سریع دور شدند. ولی هیچ اتفاقی رخ نداد... نسترن گفت" چی شد؟ الان یعنی قفل بسته شد؟؟ " " فکر نکنما... همینجوری که نمیشه. این گوهرها قدرت جادویی دارن، وقتی تو نقطه ی مشخصشون قرار میگیرن باید یه تاثیر جادویی بذارن، ولی مشخصه هیچ اتفاقی نیافتد. " الن اینها را گفت و به سمت تخته سنگ رفت. گوهر را برداشت و دوباره گذاشت. چند بار با همه ی گوهر ها امتحان کرد ولی اتفاقی نیفتاد. محمدرضا گفت" قفل بسته نخواهد شد... همه ی شما هم دارید به همون چیزی فکر میکنید که من میکنم. گوهر ها برای قفل شدن به حضور تیره گون نیاز دارن و چیزی که همه مون میدونیم ولی از به زبون آوردنش میترسیم اینه که تیره گون رفته. ما دیر رسیدیم... " سکوتی بین بچه ها شکل گرفت. پایانی شوم؟ آنها در انجام ماموریت خود شکست خورده بودند؟ دقایق در حال سپری شدن بودند که سجاد سر خود را بالا آورد و گفت" نه... اگه تیره گون فرار هم کرده باشه کاری از دست ما برنمیاد. ما چی کار میتونیم بکنیم که یه دنیا جادوگر نمیتونن؟ الان برگشتن ما هیچ فایده ای نداره. اگه تیره گون هنوز همینجا مونده باشه یا کاری کرده باشه که تاثیر قفل به دلایلی از بین بره چی؟ دنیایی که بنیانگذارا اینجا ساختن خیلی بزرگتر از چیزیه که بهمون گفته شده. یعنی به نظرتون هیچ سرنخ دیگه ای اینجا وجود نداره؟ من همینطوری برنمیگردم. " بچه ها دوباره به فکر فرو رفتند ولی الن گفت" پس خونواده هامون چی؟ قفل کار نمیکنه چون به وجود تیره گون بسته س. و این فقط یه معنی داره، تیره گون دیگه اینجا نیست و موندن اینجا به هیچکس کمکی نمیکنه. شاید روی زمین هم کاری از دست من برنیاد ولی میخوام پیش خونواده م باشم. " تانیا سرش را بالا آورد و گفت" منم همینطور. نمیتونم اونارو تنها بذارم. " به یکباره همه شروع به جدال کردند و هرکس نظر خود را بیان میکرد. محمد دستی به پیشانی خود کشید و فریاد زد" بچه هاااا... با بحث هیچی حل نمیشه. اینطور که مشخصه دو راه بیشتر وجود نداره. اینجا بمونیم و دنبال چیزی برای مقابله با تیره گون بگردیم، یا اینکه به زمین برگردیم. و هرکس هر کاری که میخواد رو میتون انجام بده. کیا تصمیمشون برگشتن به زمینه؟ " اعضا به هم خیره شدند و چند لحظه ی بعد الن یک قدم جلو آمد. پشت سر او تانیا. عرشیا و مستر ونزدی... محمد ادامه داد" خب. اینطور که مشخصه چهار نفر میخوان برگردن و بقیه با نقشه ی اول جلو میرن درسته؟ " ونی گردنبند و سنگ زمین خود را از کوله اش درآورد و به عرشیا داد. " مراقب خودتون باشید. اگه تیره گون به زمین رسیده بود مراقب سوجین هم باشید. " .......... جایی که بنیانگذارها برای قفل انتخاب کرده بودند باید نقطه ی مهمی بوده باشه. پس حتما آنجا یکی از چاکراهای دنیای تیره گون بوده است و بچه ها میتوانستند از آن نقطه، از دنیا خارج شوند. وداع تلخی بود... پس از ماجراهای بسیار در کنار هم... الن، تانیا، عرشیا و ونزدی دور هم حلقه ی کوچکی زدند. گردنبند را به گردن انداختند و سنگ زمین را درونش قرار دادند و... خروج از دنیا خیلی جالبتر به نظر میرسید تا ورود به دنیای بعدی... غیب شدن به یکباره ی چند نفر کنار یکدیگر. اندوه در چهره ی همه بچه ها مشخص بود ولی چاره ی دیگری وجود نداشت. سجاد گفت" خب. بهتره که به مسیرمون ادامه بدیم. گوهرهارو بردارید که راه بیافتیم. " و اینجا بود که نسترن جیغی شبیه به جیغ های آنا سر داد. نسترن" وااااااااااات؟ بچه ها... یکی از گوهرها نیست؟؟ " همه به سمت تخته سنگ دویدند و مبهوت به هم خیره شدند. ویکی گفت" اصلا هم شوخی خوبی نیست؟ کار کدومتونه؟ " ونی گفت" فکر نمیکنم کار کسی از اینجا باشه... الن تنها کسی بود که بعد از قرار دادنشون به اونا دست زد. برای چی یکی از گوهرهارو باید برداشته باشه؟ " زی زی ادامه داد" شاید میخواد که به اینجا برگرده. یا اینکه کمک بیاره. ولی میدونست که ما نمیذاریم گوهر رو ببره. حالا بدون همه ی گوهرها ما چی کار کنیم. علیرضا گفت" با اونا هم کار خاصی نمیتونستیم فعلا انجام بدیم. شاید اول نیاز به یه موقعیت خاصی باشه تا گوهرها کنار هم قفل شن، ولی در هر صورت الان کاری به جز رفتن از اینجا نمیتونیم بکنیم. سجاد که در فکر فرو رفته بود گفت" به نقطه ای که فرود اومدیم برمیگردیم. اگه الن گوهر رو برداشته باشه، خودش یا افراد دیگه ای به اینجا برمیگردن. البته اگه تیره گون به زمین نرسیده باشه. " و بله... سجاد درست فکر کرده بود. وقتی که بچه ها به نقطه ی فرود خود رسیدند چند چهره ی آشنا آنجا منتظرشان نشسته بودند. رزا، فشین، آیدا، نگار و ام اچ به سمت بچه ها دویدند و آنها را در آغوش گرفتند. پس از کمی اشک ریزی و قربانت شوم و فدایت گردم، رزا توضیح داد که پس از برگشت اعضا به هاگ، مدیران تصمیم گرفتند تا اعضای تازه نفسی را برای کمک به گروه بقا بفرستند. و نه، تیره گون هنوز به زمین نرسیده پس احتمال پیدا کردن سرنخی در این دنیا بیشتر میشود. پس از چند دقیقه، گروه دوباره به راه افتاد، بدون مقصد و هدفی، تنها برای پیدا کردن سرنخی از تیره گون و اینکه چگونه میتوانند جلوی او را بگیرند. یکی دو ساعت بیشتر از حرکت دوباره شان نمیگذشت که با آن روبرو شدند. همه سر جای خود میخکوب شدند. در چند قدمیشان، بر روی علفها و گلهای رنگارنگ، دو دروازه ی جادویی وجود داشت. جرمی دایره ای شکل و مه آلود، آبی رنگ و معلق بین زمین و هوا، در فاصله ی کمی از یکدیگر. همگی خشکشان زده بود و نمیدانستند چه کار باید انجام دهند. تا اینکه آیدا سکوت را شکست و گفت" الان یعنی تیره گون وارد یکی از اینا شده؟؟ " نگار با حالتی شکاک و نگران گفت" ولی کدوممم؟ " سین گفت" خب خب... به نظر میاد حق با ما بود. هنوز کار این دنیا با ما تموم نشده. برسیم خونه به عرشیا و ونزدی نشون میدم چقد اشتباه میکردن... " ونی بلافاصله ادامه داد" الان وقت این فکرا نیست. به نظر یه تصمیم مهمی باید گرفته بشه. ( سر همه به طرف او برگشت ) چه کسایی وارد کدوم دروازه بشن... " سجاد گفت" میتونیم دوتا گروه از چهارتا گروه هاگ بشیم. گریفیا با ریونیا برن یه طرف، اسلیترینیا هم با هافلیا. " زی زی گفت" مطمئنی هیچ دلیل خاصی برای این انتخابت وجود نداشته؟!! من میگم نظرتون چیه که از هر گروه دو نفر دو نفر جدا شیم؟ " همه مشغول بحث کردن شدند تا اینکه رزا گفت" زی زی بدم نگفت. اینطوری همه ی نیروهامون تقسیم میشه و شانسمون بیشتر. فوتبال قرار نیست بازی کنیم که هماهنگی بخواد. تیکی تاکا مگه میخوایم بکنیم؟ دو نفر از اسلی، هافل، ریون و گریف وارد دروازه ی سمت راست میشن. دو نفر دیگه ی اسلی، هافل، ریون و گریف هم وارد دروازه ی سمت چپ. هر کدوم از این گروه های هشت نفره، دوتا از گردنبندا و دوتا از گوهر ها رو با خودشون میبرن. " محمدرضا گفت" کیا سنگای زمین رو ببرن؟ " رزا ادامه داد" خیلی مرسی... سوال بجایی بود. سنگای زمین رو میگم همینجا دفن کنیم. ما مسیری که از محل ورودمون تا اینجا اومدیم رو بلدیم ( اگه این دروازه ها راه برگشت نداشته باشن ) هر اتفاقی که افتاد به کمک گوهرها برمیگردیم همینجا و سنگهایی که دفن کردیم رو برمیداریم و میریم سمت زمین. همه موافقن؟ " تایید حرف رزا به کمک سکوتی که ایجاد شده بود انجام شد. تا اینکه فشین پرسید" ولی کدوم دو نفرا با هم برن؟؟ "
  7. ..قوانین رول پلی.. رول پلی باید گروهی باشد نه فردی. یعنی متنها در مورد همه ی اعضای گروه و اتفاقات باشد و نه فقط خود شخص نویسنده. اول شخص یا سوم شخص بودنِ رول پلی بستگی به علاقه ی نویسنده دارد ( تفاوتی در امتیازگیری ندارند ). محدودیت لغات برای هر رول حداکثر 600 کلمه ( و حداقل 300 کلمه ) است. فونت و رنگبندی متنها دست خود نویسندگان میباشد. هر گروه برای هر هفته باید 4 رول پلی بنویسد. هر عضو موظف است برای هر هفته یک رول بنویسد. اگر عضوی در یک هفته نتواند رول خود را بنویسد، یکی دیگر از اعضا میتواند به جای او رول نویسی کند ولی این کار باعث میشود تا امتیازِ آن رول از 15 حساب شود ( اگر اعضا قصد دور زدن این قانون را داشته باشند، داوران میتوانند به آن رول 0 دهند و اعتراضی هم به این تشخیص آنان وارد نیست ). :Emoji-Smiley-93::Emoji-Smiley-93: ..امتیاز رول پلی.. هر رول پلی 25 امتیاز دارد که توسط 4 داور داده میشوند. یعنی امتیاز هفتگی هر گروه از 100 خواهد بود. این 25 امتیاز به 5 بخش تقسیم میشود: 1. دقت در بیان جزئیات در هر مرحله ( زمانبندی ها، شرایط جوی ). 2. قدرت در نوع بیان رفع نیازهای اولیه ( آب، غذا، خواب ). 3. نوع مقابله با دشمنان. 4. خلاقیت در مراحل. 5. نحوه ی رویارویی با شرایط خاص. :Emoji-Smiley-93::Emoji-Smiley-93:
×