رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'فارسی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • vBCms Comments
  • هاگوارتز
    • اخبار انجمن هاگوارتز
    • گفتگو با هاگوارتز
    • نقشه ی غارتگر
    • روزنامه پیام امروز
    • نشریه هزارتو
    • موج اچ پی
    • سالن ایده ها
  • بیرون از دروازه ها
    • گرینگوتز
    • جنگل ممنوع
    • بیمارستان بیماری‌ها و سوانح جادویی سنت پیچ
  • هایـلنـدز
    • هایلندز
    • دهکده هاگزمید
  • گروه ها
    • گروهبندی
    • امتیازات
    • تالار افتخارات
    • سالن امتحانات
    • اسلیترین
    • هافلپاف
    • گریفندور
    • ریونکلا
  • کلاس ها
    • دفاع در برابر جادوی سیاه
    • ادبیات جادویی
    • پیشگویی
    • معجون سازی
    • مصر باستان
    • گیاه شناسی
    • ورد های جادویی
    • تاریخ جادوگری
  • سرسرا
    • سرگرمی
    • کیبورد داغ
    • کـارگـاهِ هُـنـَر
    • اتاق ضروریات
  • کلاب هاگوارتز
    • کوییدیچ و ورزش های جادویی
    • ویزنگاموت
    • بازی ها و مسابقات
    • تالار دوئل
  • کتابخانه
    • بحث و گفتگو
    • قفسه کتاب‌

دسته ها

تقویم ها

  • Community Calendar

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد


3 نتیجه پیدا شد

  1. سلام بر شما! من معمولاً حرف‌هام درمورد هر جلسه رو در ابتدای همون جلسه می‌نوشتم. ولی مشکلی که داشت این بود که دفعهٔ بعد که می‌خواستم استفاده کنم از متن، باید حواسم می‌بود بهش. بنابراین به این نتیجه رسیدم که پست دیگه‌ای بذارم برای صحبت با شما! بنابراین اگر شما هم کاری یا سوالی دارین، همین‌جا بگین! خب اولین موضوع: می‌دونین، یه هفته که لز کلاسم گذشت، من تصمیم گرفتم که بگم کلاسمو حذف کنن. با چنین قیافه‌ای: 😒 چون که دیدم هیشکی جواب نداده و خورد تو ذوقم، حتی دیدم کسی نخونده! بعد...کاشف به عمل اومد که دسترسی‌های من رو اشتباه گذاشته‌بودن و محدود بودم و تکالیف کلاس خودم رو نمی‌دیدم =))))))))))))))))) خواستم بهتون اطلاع بدم این رو. که بدانید وقتی سطح انتظار آدم در این حد بیاد پایین که اگر یک نفر هم جواب داده‌باشه ذوق کنه، و اونوقت آخر کلاسش تکلیفای ۳۳نفر رو تصحیح کنه، حس خوبیه :))) پایدار باشید :)) مورد دوم: یه نظرسنجی داریم برای جلسهٔ چهارم. وقتی دنیا بهم بگه که چطور نظرسنجی بذارم، گزینه‌ای می‌ذارم! علی‌الحساب گزینه‌ها رو بهتون می‌گم و نظرتون رو بگین. هرکسی که این پست رو می‌بینه و درسمو می‌خونه می‌تونه نظر بده، نه صرفاً کسایی که تکلیف می‌دن. چون خب مخاطب مهمه و تبعیض قائل نمی‌شم، هرچند تکلیف‌دهنده‌ها رو چشم ما جا دارن! :))) سوال: جلسهٔ چهارم (آخر ترم) درمورد کدام یک از موضوعات زیر باشد؟ توجه کنید که گزینه‌های انتخاب‌نشده نیز به تدریج در درس ترم‌های بعد نوشته می‌شوند. ۱. شعر نو و تغییرات آن ۲. تخیل به عنوان عنصری در شعر ۳. عروض، تشخیص وزن شعر و درست‌خوانی ۴. نثر در تاریخِ ادبیات البته خودم هم بعضی از این‌ها برام لذت‌بخش‌ترن نسبت به بقیه. ینی اگر دو گزینه یکسان یا خیلی نزدیک شد اونی رو عملی می‌کنم که دوست دارم :)))) ولی ملاک رأی ملت است مورد سوم: امتیازها از پنجاهن، می‌دونید دیگه. و من شیوهٔ امتیاز دادنم کلّی نیست، تکلیفا رو قسمت قسمت می‌کنم و امتیاز می‌دم. اول از این استادایی بودم که می‌گن بیست برای خداست. بنابراین، دیدم که بالاترین امتیاز ۳۵ شده. خواستم همون امتیاز رو بذارم، ولی نظرم عوض شد و نوع استادبودنم رو عوض کردم، و نمره‌ها رو بردم رو نمودار =))))))))) بنابراین به تمام امتیازا ۱۵ امتیاز اضافه شده! گفتم توضیح بدم، که از سیستم باخبر باشین :)) مورد چهارم: درمورد تکالیف سه‌تا تکلیفی که پیشنهادشده رو بخونین، خیلی خوب بودن. به امید بیشترشدنشون :)) الان نظرهام درمورد تکالیف رو یادم رفته و فعلاً این رو پست می‌کنم. فقط یکی رو یادم مونده، که درمورد سیامک نوشته‌بود که سیامک می‌ترسید که آدما بهش آسیب بزنن. خیر، برعکس، سیامک می‌ترسید خودش به آدما آسیب بزنه و آدم ظالمی بشه! جهت توضیح فقط :)) بعداً و در جلسات آینده اگر چیزی به ذهنم رسید این‌جا رو آپدیت می‌کنم، و هر بار با رنگ‌های مختلف آپدیت می‌کنم که ببینید :)) حرفی، نظری، سخنی دارید بفرمایید. خدانگهدار :))
  2. سلام! از جلسۀ قبل به یاد دارید که پنج عامل بررسی شعر رو بهتون معرفی کردم. الان می‌خوایم به یکی از اون عوامل بپردازیم، یعنی موسیقی شعر. و اول بگم دکتر شفیعی کدکنی کتابی دارن به نام موسیقی شعر، و بخشی از چیزهایی که قصد دارم بگم، از این کتابه. هر شعری، موسیقی داره. ذات شعر با موسیقی پیوند خورده، چون شعر قصدش برانگیختن احساساته، موسیقی هم. کلاً هنر رسالتش همینه، نیست؟ پیش از شروع، باید بدونیم که موسیقی شعر فقط وزنش نیست، ما (در یکی از نظرها) چهار نوع موسیقی داریم: موسیقی بیرونی، یعنی وزن شعر موسیقی کناری، یعنی قافیه موسیقی درونی، یعنی هماهنگی و طنینِ ترکیب کلمات و حروف و موسیقی معنوی، که عجیبه، اما تداعی‌های کلمات در کنار یکدیگر که در ذهن ما موسیقی‌ای رو شکل می‌دن. اما همۀ موسیقی‌ها رو همه نمی‌فهمن. مثلاً دیده‌این خیلیا می‌گن «متال چیه دیگه، اینا که همه‌ش دارن جیغ‌و‌داد می‌کنن!»؟ (امیدوارم شما از این افراد نباشین) علت این تفاوت عقیده‌ها اینه که ما از هر چیزی تعریفی در ذهنمون داریم. این تعریف با توجه به محیطی که توش رشد کرده‌ایم با هم متفاوته، برای همین همونطور که قوۀ چشایی ما به غذاهای متفاوت عادت کنه، گوشمون و قوۀ شنواییمون هم به موسیقی‌های متفاوت عادت می‌کنه. الان درمورد موسیقی بیرونی صحبت می‌کنیم یعنی وزن، که در تمام شعرها وجود داره! وزن همون ریتم‌دار بودن شعره که در شعر فارسی عنصر مهمیه. اما این که ما شعر انگلیسی یا ژاپنی رو بی‌وزن و آهنگ حس می‌کنیم، به علت ناآشنایی ما به اون زبان‌هاست، نه این‌که فقط شعر ما وزن داره. (الان انتقادی رو می‌بینم که در ذهن بعضی نقش بسته. این که شعر سپید وزن نداره اما شعره. درسته، شعر سپید وزن عروضی رو حذف کرده، اما نوعی دیگه از موسیقی رو جایگزین کرده که بعدا بیشتر درموردش صحبت می‌کنیم. صبر لطفاً) قبل از این که به وزن شعر فارسی برسیم، باید ببینیم که چند نوع وزن در شعر می‌تونه وجود داشته، یعنی ببینیم که ویژگی اصوات چیاست، ویژگی نت‌های موسیقی، چون هر نوع وزنی، باید از روی این ویژگی‌های شنیداری ساخته بشه. شدت، امتداد، زیروبَمی و طنین (زنگ). شدت، نیروی صوته. ما بهش می‌گیم بلندی یا کوتاهی صدا، که از چه فاصله‌ای قابل شنیدن باشه. امتداد، مدت زمانیه که ارتعاشات باقی می‌مونن. درواقع کشش صوت زیروبمی مشخصه که چیه، و از لحاظ فیزیکی عدد ارتعاشات در واحد زمانه. زنگ یا طنین رو می‌شه این‌طور تعریف کرد که ما یک نت رو با شدت، امتداد و زیروبمی یکسان، با دو ساز متفاوت بزنیم. تفاوت میان اون‌دو صدا، تفاوت بین طنین یا زنگ اون‌هاست. با توجه به این‌ها، در جهان چند نوع وزن وجود داره، یعنی بر اساس هر یک از این ویژگی‌ها، هر زبانی براساس نوعی وزن، شعر سروده‌. البته چون دو نوع آخر خیلی به هم شبیهن، به جفتشون وزن کیفی می‌گن، که مثلاً در زبان چینی چنین وجود داره. وزنشعر انگلیسی و آلمانی براساس شدته (وزن ضربی)، و وزن شعر یونانی باستان، لاتینی، سنسکریت و در آخر وزن شعر فارسی براساس امتداده. ولی نوعی از وزن وجود داره که به هیچ‌یک از ویژگی‌های صوت مرتبط نیست، و شماره و تعداد هجاها باید باهم برابر باشند، که به اون وزن عددی (یا هجایی) می‌گن. مثل اشعار زبان‌های فرانسوی یا اسپانیایی. این بخش رو همین‌جا تموم می‌کنم که خیلی فهرست‌وار و پشت هم جلو نریم، و می‌رسیم به شعر فارسی، که همون‌طور که گفتم وزنش امتدادیه. خب، این به چه معناست؟ یعنی وزن شعر فارسی براساس هجاهای کوتاه و بلند و ترتیب اون‌ها ایجاد می‌شه. قواعد محدودی هم داره، که نمی‌خوام واردشون بشم، که اون‌ها هم براساس ویژگی‌های طبیعی زبان و موسیقی به وجود اومده‌ن. (در نظرسنجی کلاس شرکت کنین، و اگر دوست داشتین جلسهٔ چهار در این مورد می‌نویسم.) از وزن و موسیقی شعر قبل از اسلام در ایران، چیزی باقی نمونده. فقط توصیف‌هایی در کتاب‌های مختلف از اون وزن هست، و می‌تونیم حدس‌هایی بزنیم، کسی هم هنوز به طور جدی بررسی نکرده که اون موسیقی از چه قواعدی پیروی می‌کرده. یکی از چیزهایی که می‌دونیم اینه که شعر «گفته» می‌شده. اما معنای «گفتن» با معنای امروزی ما متفاوته. گفتن در معنای «خواندن» استفاده می‌شده. مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما! این‌جا هم یعنی آواز بخون، نه این که صرفاً بگو. اگر فقط سخن گفتن بود، به مطرب کاری نداشت که. و همچنین ما می‌دونیم که شعر احتمالاً با ساز و آواز همراه بوده. و از فردی به نام باربَد یاد می‌شه که صدای خوشی داشته و شعرهاش رو خودش می‌خونده، و احتمالاً ساز بربط رو ساخته یا حداقل نوازندهٔ بربط خوبی بوده. (اسم بربط از باربد اومده) بنابراین، می‌شه حدس زد که شعر اونموقع، مثل ترانه‌های امروزی ما بوده. و طبق توضیحی که در بعضی کتاب‌ها اومده، «هجاها کشیده می‌شدند تا با آهنگ هماهنگ بشن.»، یعنی مثل لیریکس آهنگ. در عروض (وزن شعر عربی که ما استفاده می‌کنیم، ولی با قوانین ایرانی) شدت تلفظ هجاها، یعنی تکیهٔ کلمات (همون «استرس» در کلمات انگلیسی. بله، تو فارسی هم داریم.) اهمیتی نداره. و هجاها تلفظی واحد دارن. اما «احتمالاً» در شعر پیش از اسلام، این هم مورد مهمی در ساخت موسیقی شعر بوده. یکی از راه‌هایی که می‌تونیم این حدس‌ها رو درمورد شعر بزنیم، ترانه‌های فولکلور فارسیه. چون این ترانه‌ها، مستقیماً از زبان فارسی، و بدون یادگیری زاده شده‌ن، و احتمالاً ریتم و ملودی اون‌ها قدمت زیادی داره. به عنوان مثال، اتل متل توتوله : )))))))) همون‌طور که قبل‌تر گفتم، عروض فارسی (وزن شعر کنونی) براساس بلندی و کوتاهیِ هجاها و ترتیب اون‌هاست. و ما یا هجای کوتاه داریم، یا بلند، یا کشیده. و این‌ها مگر طبق قاعده، نمی‌تونن به هم تبدیل بشن! مثلاً، هجای کوتاه فقط وقتی آخر کلمه باشه می‌تونه به هجای بلند تبدیل بشه. مثلاً در حالت عادی، کوچه رو می‌خونیم: کو چِ اما می‌تونیم اون کسرهٔ آخر رو بکشیم و امتداد بدیم. کو چِه ولی نمی‌تونیم کُچه بخونیمش مثلاً. اما تو شعر فولکور(ترانه)های ما چنین قاعدهٔ ساده‌ای نیست، اما موسیقی‌سازه و هر موسیقی‌ای تابع قاعده‌ست. اَ تَل مَ تَل تو تو لِ اما اگر بخونیدش، می‌شنوید که هرکدوم از «تو»ها متفاوت تلفظ می‌شن. یعنی اولی رو این‌قدر کوتاه تلفظ می‌کنیم که اگر «تُ» هم بود فرقی نداشت، و دومی بلندتر، «تووو» تلفظ می‌شه. هنوز کسی دقیق روی این‌ها تحقیق جامعی نکرده. می‌تونیم امیدوار باشیم قواعدش به یکی الهام بشه. چون می‌دونید، عروض‌دانان اعتقاد دارن که عروض از آسمان به یکی وحی شد. در قرون اول اسلام، یکی اومد یهو و گفت که از آسمان قوانینی برای شعر به من رسیده! همه هم گفتن وای چقدر جالب، استفاده کنیم. :)) دقیقاً همین، شوخی هم نمی‌کنم! حداقل افسانه‌ش که این رو می‌گه. به هر حال، وقتی قوانین آسمانی باشن، کسی وجودشو نداره که ازشون سرپیچی کنه! بنابراین، قرن‌ها و قرن‌ها شاعرها به این روش شعر می‌گفتن، یعنی هزار سال، از قرن ۴ که شعر فارسی شروع شد، تا قرن ۱۴ (۱۳۰۰) البته، باز هم تکرار می‌کنم، «منشأ» وزن شعر ما عربیه، ولی وزن عربی نیست! چون وزن هر شعری در هر زبان، مختص ویژگی‌های صوتی همون زبانه. بنابراین، خیلی از شعرهای عربی رو اگر ما بخونیم، ریتمی ازشون متوجه نمی‌شیم، همون‌طور که ریتم شعر انگلیسی یا فرانسوی رو ممکنه متوجه نشیم! (شعر رو می‌گما. نه آهنگ و ترانه. اون بحثش جداست.) سال ۱۳۰۰، نیما یوشیج، با نوشتن شعر افسانه تحولی در وزن شعر به وجود آورد. البته کسانی قبل از اون هم سعی کرده‌بودن که چنین کاری رو بکنن، ولی کسی که موفق شد شعر خوبی با وزنی خارج از وزن‌های معمول بگه، نیما بود. نیما به تدریج وزن رو عوض کرد، و پس از مدتی، وزن نیمایی ساخته شد. بعد از نیما، افراد دیگه‌ای هم دست به تغییر زدن. شعر سپید ساخته‌شد و بعد از اون موج نو. (تاکیدِ اکیدِ مؤکد! تنها ویژگی تغییریافته در شعر نو، موسیقیش نیست. خیلی خیلی چیزها متحول شده. موسیقی بخش ظاهریشه.) می‌خواستم درمورد رباعی هم بگم، ولی درس طولانی می‌شه. ایراد نداره. خسته نباشید! تکلیف اول: موسیقی تا چه حد و از چه جنبه‌هایی در شعر تاثیرگذار است؟ (از نظر شما) تکلیف دوم: به نظرتون اگر به زبان فارسی، در موسیقی‌ای خارج از زبان فارسی شعر بگیم، چطور می‌شه؟ و آیا اون موسیقی قابل درک و گوش‌نوازه؟ برعکسش چی؟ مثلاً به زبان انگلیسی یا زبان دیگه، اما در موسیقی شعر فارسی شعری سروده بشه. تکلیف سوم: یه شعر فولکلور بنویسین دوست دارم منظورم این نیست که از خودتون بنویسین، از چیزهایی که بچگی می‌شنیدین یا حفظین، یا شعری محلی. از این‌ها. (یه توپ دارم قلقلیه قبول نیست.) اسطوره تا جایی گفتم که هوشنگ، آتش را کشف کرد. بعد از آن هوشنگ به خوشی پادشاهی کرد و پس از مرگش، پسرش طهمورث شاه شد. در زمان او، که به طهمورث دیوبند مشهور است، دیوها شورش کردند. در یادم نیست که کجا خوانده‌بودم یا شنیده‌بودم که دیو، برای آریایی‌های مهاجر، همان قوم یکجانشینی بوده‌اند که پیش از ورود آریایی‌ها در سرزمین ایران زندگی می‌کردند، یعنی عیلامی‌ها. و آریایی‌ها آن‌ها را شکست دادند. اما این حدس است و واردش نمی‌شویم. طهمورث شورش دیوها را سرکوب کرد، و به طوری سرکوب کرد که آن‌ها دیگر توان مقابله نداشتند. او می‌خواست تمام دیوها را سربه‌نیست کند، اما آن‌ها با التماس، از او خواستند که این کار را نکند. بنابراین، دیوها به انسان‌ها نوشتن آموختند (که این آن حدس را قوی‌تر می‌کند، که دیوها مردم متمدن بوده‌اند)، و طهمورث هم از جانشان گذشت ولی برای آن که آن‌ها را کاملاً مغلوب کند، از رهبر آن‌ها یعنی اهریمن، جای اسب استفاده کرد و از او سواری گرفت. سال‌های سال، اسبِ طهمورث اهریمن بود که قدرت شکست‌دادن او را نداشت. و اهریمن مدام دنبال نقطه‌ضعفی در طهمورث می‌گشت تا او را شکست دهد. آخر، اهریمن که جادو می‌دانست، خود را به شکل انسانی در آورد و سراغ زن طهمورث رفت. و با صمیمی‌شدن با او، او را تحریک کرد که از شوهرش بپرسد که نقطه‌ضعفش چیست. زن طهمورث فریب اهریمن را خورد، و با حیله‌ای، از طهمورث این را پرسید. او اول از گفتن خودداری کرد، اما در آخر آن را به همسرش گفت، و از او خواست که به هیچ فرد دیگری نگوید. طهمورث گفت: «تنها چیزی که من از آن می‌ترسن، نوک قله است. زمانی که سوار بر اسبم (اهریمن) به قلهٔ کوه می‌روم و از آن شیب تند به پایین نگاه می‌کنم، لحظه‌ای می‌ترسم. اما بعد که به دامنهٔ کوه می‌رسم از بین می‌رود.» زن، به محض رفتن شوهرش این‌ها را به دوست صمیمی‌اش گفت. اهریمن راه چاره را یافت. فردای آن روز وقتی که طهمورث سوار بر اهریمن به بالای کوه رفت، او در همان نقطه طهمورث را از کوه پایین انداخت و کشت. دیوها آزاد شدند و در جهان به خرابی پرداختند، اما جمشید، فرزند طهمورث، توانایی سرکوب شورش آن‌ها را داشت. و پس از مرگ پدر با جنگ‌های بسیاری، آن‌ها را می‌کشد یا به اطراف ایران می‌راند و فلات ایران از دیوها خالی می‌شود و جمشید پادشاه ایران می‌شود. (تو اساطیر غیرشاهنامه، داستان دیگری هم هست. این که اهریمن جنازهٔ طهمورث را به دنیای زیرین می‌برد، و جمشید ۳۰سال در دنیای تاریک دنبال او می‌گردد و سپس بازمی‌گردد.) جمشید پادشاه می‌شود. او پادشاهی بسیار بسیار عادل است و زمان حکومت او، دوران طلایی زندگی ایرانیان است. در قلمرو پادشاهی او هیچ‌کس پیر نمی‌شود، هیچ‌کس بیمار نمی‌شود و همه زیبا هستند. و سالیان سال افراد در ایده‌آل‌ترین وضعیت زندگی می‌کنند. این داستان ادامه دارد...
  3. سلام! حالتون چطوره؟ خب اولین چیزی که درموردش صحبت می‌کنم اینه که این چه کلاسیه و از کجا اومده و من کی‌ام، بعد می‌رسیم به این‌ که چی می‌خوام بگم! من آرا هستم، استاد ادبیات جادویی اینجا، حدوداَ یک سال و نیم پیش. و البته پیش از اون، در دورانی که هنوز سایت و انجمن وجود نداشت و وبلاگ بودیم، با اسم مستعار تالیا دو سه جلسه‌ای درس دادم. ادبیات جادویی پیش از اومدن من هم در لیست کلاس‌های هاگوارتز وجود داشت، برای این که هرچند در دنیای رولینگ اثری ازش نیست، اما نیاز به ادبیات در دنیای ما انکارنشدنیه. خب، این جمله جملۀ مهمی بود. واقعا نیاز به ادبیات انکار نشدنیه؟ اولین سوال این جلسه: احساستون درمورد این موضوع رو بنویسین. این برام مهمه که با چه دیدی وارد می شین، برای این که بتونیم کلاس خوبی داشته‌باشیم خیلی اهمیت داره. ادبیات مفهوم گسترده‌ایه، برای همین من در این کلاس می‌خوام به ادبیات فارسی بپردازم، و وسطش باهم حرف می‌زنیم و چیزهای دیگه‌ای اضافه می‌شه قطعاَ! قصد دارم به شکلی جادویی، بهتون نشون بدم که ادبیات فقط انبوه واژگان و اسامی و قرن‌ها نیست که آرایه های اون رو حفظ بکنیم و در جملاتش کنایه پیدا می کنیم و یاد بگیریم که اجزای جمله می تونن جابه‌جا بشن. البته همین جا باید بگم که این‌ها «هم» هست. اگر کسی بخواد این‌ها رو انکار کنه بخش قابل توجه و مهمی از این علم رو خواسته یا ناخواسته نادیده می‌گیره. اما اون کسی که ادبیات رو «فقط» این بدونه هم در اشتباهه، چون ظاهر رو دیده و اصل موضوع رو نفهمیده. اما اصل صحبت ما این‌جا رو این محو نمی‌چرخه، و بیشتر درمورد دیدی حرف می‌زنیم که نسبت به ادبیات داریم. پس بریم سر اصل مطلب! و ببینیم که قراره در این ترم با این کلاس چی کار کنیم. هر جلسۀ کلاس من دو قسمته، در قسمت اولش درمورد موضوع اصلی جلسه حرف می‌زنیم، که تکلیفِ امتیازدار داره. در قسمت دوم، شاهنامه رو تعریف می‌کنم براتون، درواقع اسطوره می‌گم و قصه تعریف می‌کنم! برای این بخش تکلیفی نمی‌دم، ترجیح می‌دم حرف بزنیم با هم درموردش. ولی خب، قاعدتاَ فعالیت تو کلاسم، مثل هر کلاس دیگه‌ای، نتایج خودش رو داره. خود دانید. (لبخند شیطانی/استادی را تصور کنید) بخش نخست: ادبیات و ادبیات فارسی چه هستند؟ «ادب یا ادبیات عبارت است از آن‌گونه سخنانی که از حدّ سخنان عادی، برتر و والاتر بوده‌است و مردم، آن سخنان را در میان خود، ضبط و نقل کرده‌اند و از خواندن و شنیدن آن‌ها دگرگون گشته و احساس غم، شادی یا لذّت کرده‌اند.» این رو عبدالحسین زرین‌کوب گفته، و جملۀ اول ویکی‌پدیاست وقتی «ادبیات» رو سرچ کنید. اما از روی این تعریف، ما نمی‌تونیم بفهمیم ادبیات چیه. چون اول باید «سخنان عادی» رو تعریف کنیم. به چه سخنی می‌گیم عادی؟ حرفی که حالت محاوره نباشه و کتابی باشه؟ در این صورت باید بگیم که «ما از آن‌جا به خانۀ او رفتیم» ادبیات محسوب می‌شه. حرفی که در اون از کلمات سخت استفاده بشه؟ « ایشان ثری را مشحون از رُسته یافتند.» حرفش اینه که زمین پر از چمن بود. ادبیات هست یا نیست؟ حرفی که نامفهوم باشه؟ «پوست او از رگش بیرون زد و در را ترکید و پیتزایش آهسته نجوا کرد.» معنی اینو نمی‌تونم بگم چون نمی‌دونم، هر کلمه‌ای رو که به ذهنم رسید پشت سر هم نوشتم. (و البته که شعرهای بسیاری این‌طوری سروده‌شده و سروده می‌شه.) حرفی که احساسی رو بیان کنه؟ این می‌تونه درست باشه، ولی چه احساسی و چه کسی می‌تونه مرز تعیین کنه؟ یعنی این که وقتی من می‌گم: «احساس تشنگی می‌کنم» هم در حال بیان احساسم هستم، حالا این ادبیاته، یا نه؟ این‌که مردم آن را ضبط و نقل کرده‌اند، بذارید دوتا مثال بزنم که چرا این رو به تنهایی نمی‌شه توضیح مناسبی در نظر گرفت شاها شب عمر است و عسس می‌گیرد می‌زن نفسی خوش که نفس می‌گیرد شه‌بازِ طرب گرد که شاهینِ فنا سیمرغ بقا را چو مگس می‌گیرد صدر قزوینی معنیش تقریباً مشخصه، عسس ینی پاسبان. این رو فکر می‌کنم با هم موافق باشیم که ادبیاته، شعری با معنایی زیباست، آرایه هم داره، قشنگ هم گفته شده! ولی آیا کسی صدر قزوینی می‌شناسه؟ درسته، این شعر ضبط شده، که اگر نشده بود ما نداشتیمش. ولی افراد کمی اسم شاعرش رو می‌دونن یا شعر رو می‌خونن! پس این معیار ادبیات نمی‌تونه باشه که مردم می‌خوننش یا باقی مونده از یه زمانی یا نمونده. شاید بشه اشعار و متن‌هایی رو طبق این ارزش‌گذاری کرد، ولی نمی‌شه به این علت بگیم: این ادبی نیست! مثال بعدی. اگر الان توی خیابون از کسی بپرسید بهترین شاعر فارسی کیه؟ احتمالاً می‌گه حافظ! بیراه هم نمی‌گه البته، حافظ شاعر بسیار بزرگیه قطعاً و بی‌شک! اما اگر همین سوال رو (براساس چیزایی که خونده‌م، چون متاسفانه ماشین زمان ندارم و نمی‌تونم مطمئن بشم) از کسی در دورۀ پهلوی می‌پرسیدید، احتمالاً می‌گفت فردوسی! ذائقۀ مردم به هزاران دلیل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و روانشناسی و فلسفی و ... عوض می‌شه. روزبه‌روز، سال‌به‌سال و قرن‌به‌قرن. ولی این نمی‌تونه ادبیات رو زیر سوال ببره، البته پایداری یک اثر رو چرا. پس ادبیات چیه؟ ادبیات مجموعه‌ای از تمام این‌هاست با مهم‌ترین ویژگیش، این که می‌شه «از خواندن و شنیدن آن دگرگون شد». ادبیات طرز تفکر یک ملت و طرز دید یک جامعه‌ست. یعنی هویتی که منتقل می‌شه و احساسی که پایدار می‌مونه؛ و می‌تونه باعث بشه یک فرد، یک جمع و در آخر یک جامعه تغییر کنند. هر شعر خوب، می‌تونه باعث حس ذلت بشه، احساس قدرت بده، یا احساسات دیگه‌ای رو برانگیزه. همچنین، ادبیات حافظهٔ بشره. و این تعریف، درطول تاریخه، نه یک‌سال و دوسال و پنجاه‌سال. خب، تا همین‌جا کافیه. بعد صحبت می‌کنیم باز، درواقع درمورد نظرها و تکلیف‌های شما صحبت می‌کنیم. تکلیف اول: نقد کنید. دیدگاه خودتون درمورد ادبیات و تعریفش رو بگین. مخالفت یا موافقتتون رو بگید و بحث کنید. اما فقط نگین «این نظر منه». روش فکر کنین، دلیل بیارین و نظرتون رو بگین تا قابل بررسی باشه و سلیقه‌ای محسوب نشه. الان بهتره بریم سراغ ادبیات فارسی، و روشی که من می‌خوام بگمش! خیلی جاها، مبنای بررسی یک شعر، یک شاعر، یک سبک یا یک دوره رو بر پنج عامل می‌ذارن. تخیل، زبان، موسیقی، شکل و عاطفه. تخیل یعنی تا چه حد و چطور شاعر خودش رو از دنیای واقعی جدا می‌کنه و با دید جدید به بررسی موضوع می‌پردازه. زبان یعنی شاعر یا نویسنده تا چه حد می‌تونه درست از واژه‌ها، ترکیب‌ها و دستور زبان استفاده کنه. درواقع، مثل هر فردی که ابزاری برای کار داره، زبان ابزار کارِ شاعره و بنابراین باید مهارت لازم برای کار با اون رو داشته‌باشه. موسیقی یعنی شاعر تا چقدر می‌تونه شعر خودش رو دلنشین و ماندگار در ذهن‌ها و زبان‌ها بکنه. موسیقی الزاماً وزن و قافیه نیست، بعداً بیشتر در این مورد می‌گم که موسیقی شعر چیه. شکل یعنی قالب و کلیتی که شاعر شعر خودش رو با اون عرضه می‌کنه. این در تاثیرگذاریِ شعر مهمه، مثلاً اگر سعدی برای ابراز عشق به یکی از یارانش، جای غزلی ۸بیتی، میومد و مثنوی‌ای ۳۰۰۰۰ بیتی می‌گفت، دیگه اون زیبایی و ذوق و لطافت رو نداشت. و عاطفه. ‌ عاطفه چیزیه که شعر رو شعر می‌کنه. ممکنه شعری هر چهارمورد بالا رو داشته‌باشه ولی خوب نباشه. چرا؟ چون «آن‌چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند». صداقت شاعر مهمه. این که شعر «تجربهٔ زیسته»‌ باشه. شاعر اگر اون چیزی رو بگه که حسش می‌کنه و می‌فهمه، وقتی حرفی رو بزنه که مال خودشه و حرف خودشه، اونموقع‌ست که آدمای دیگه هم حرفش رو می‌فهمن و دوستش می‌دارن. البته توجه کنید که در حال حاضر داریم درمورد شعر حرف می‌زنیم. و نثر (تاریخی، منظور داستان نیست، داستان بخشی از نثره) بحث متفاوتیه که اگر فرصتی شد می‌گم. تکلیف ۲: باز هم نظر و دلیل! هر چه دارید و ندارید، بیارید! بگید که شما به چه چیزهایی در شعر توجه می‌کنید که باعث می‌شه ازش لذت ببرید؟ کم‌کم و در جلسات آینده، درمورد هرکدوم از‌ این‌ها، تاثیرشون در بررسی شعر و اهمیتشون بیشتر صحبت می‌کنیم، که اصلا‍ چی هستن و چطور می‌شه بهشون توجه بیشتری کرد و بیشتر شعر رو فهمید. جلسهٔ اول به پایان رسید! بخش دوم، قسمت اول: شاهنامهٔ فردوسی از روی شاهنامهٔ دیگری که به نثر بوده نوشته‌شده. اون شاهنامهٔ دیگر (که اسمش شاهنامهٔ ابومنصوریه)، توسط تعداد موبد زرتشتی، از روی تعدادی خدای‌نامه نوشته‌شده‌بوده. خدای‌نامه هم سرگذشت پادشاهان و نام‌آوران دوران پیش از اسلام در ایرانه. به این ترتیب شاهنامه پس از مقدمه‌ای تاریخ رو از اولین انسان تعریف کرده، و (قاعدتاً) در انتها به مرگ یزدگرد سوم، پادشاه آخر ساسانی رسیده. اما این متن تاریخی نیست. مخلوطی از تاریخ و تخیل نیاکان ماست، که اسطوره رو می‌سازه. ممکنه از تاریخ سرچشمه گرفته‌باشه، و به احتمال زیاد همین‌طوره، اما در ادامه به داستان تبدیل شده، داستانی که تا کمتر از یک قرن پیش، تاریخ واقعی ایران شمرده می‌شد. آخرین توضیح این که ما چندین روایت داریم، مثلاً درمورد به وجود اومدن جهان یا اولین زوج و غیره. اما من از شروع شاهنامه شروع می‌کنم که خیلی قاطی نشه. و اولین پادشاه کیومرث بود. کیومرث دیوها را از کشور راند و بر مردم ایران حکومت کرد، و دیوها در اطراف کشور می‌زیستند و از ترس کیومرث و قدرتش، جرئت ورود یه کشور را نداشتند. کیومرث پسری داشت به نام سیامک. سیامک روزی به پدرش گفت: «من از آزار مردم بیزارم، چه کنم که هرگز به کسی آزار نرسانم و کسی به من آزار نرساند، و این‌ها را در زندگی‌ام نبینم؟» کیومرث پاسخی نداشت، چون هنگامی که انسان با دیگران زندگی می‌کند، بر دیگران خواه ناخواه موثر است. او همین را به پسرش گفت، و سیامک تصمیم گرفت برای آن که در زندگی‌اش کسی رنج نبیند، از مردم دور شود. چون هنگامی که کسی اطراف او نباشد، اتفاقی نیز برای کسی نمی‌افتد. پس سیامک رفت و خانه‌ای بالای کوه ساخت و در آن شروع به زندگی کرد، و پدرش هر ماه برای او غذا و لباس می‌برد. مدتی به این سان گذشت. دیوها، که از ترس کیومرث اطراف شهر زندگی می‌کردند، دنبال راهی برای انتقام گرفتن از او می‌گشتند، تا به کیومرث آسیبی غیرقابل‌جبران بزنند. یکی از آن‌ها، پیشنهاد کشتن سیامکِ تنها در بالای کوه را داد. همگی به وجد آمدند و پذیرفتند، و همان شب، چند دیو به بالای کوه رفتند. سیامک را از خانه‌اش بیرون کشیدند، او را کشتند پ و سرش را از تن جدا کردند. و رفتند. چند روز بعد، کیومرث که از چند روز قبل احساس بدی داشت، لباس و غذا را برداشت و کمی زودتر از زمان تعیین‌شده، با دلشورهٔ عجیبی به سمت کوه راه افتاد. وقتی به بالای کوه رسید، و سر پسرش را مقابل خود دید، چشمانش سیاهی رفت و روی دو زانو افتاد. احساس پیری می‌کرد. احساس می‌کرد بخشی از بدنش خالی شده و دیگر رفته، همراه پسرش رفته. همان‌جا، از خداوند خواست که تا زمانی که انتقام پسرش گرفته‌شود، زنده بماند. بالای بدن بی‌جان و بی‌سر پسرش گریست و آرزو کرد که قاتلان پسرش را پیدا کند. بعد از سوگواری و به خاک سپردن فرزندش، به میان قوم خود بازگشت و این خبر ناگوار را به آنان داد‌. سیامک پسری داشت قوی و شجاع، به نام هوشنگ. هوشنگ پس از شنیدن واقعه، قسم خورد که انتقام پدرش را از دیوها بگیرد. کیومرث دیگر توان جنگیدن نداشت، پس هوشنگ به جنگ دیوها رفت و پس از مدت‌ها جنگ و شکستِ دیوان، توانست قاتلان پدرش را پیدا کند، و پس از آن پیروزمندانه خبرش را به پدربزرگ رساند. کیومرث به آسمان نگاه کرد، و با خیالی راحت و بدون وابستگیِ دیگری به این دنیا مُرد و پادشاهی از آنِ هوشنگ شد. هوشنگ سال‌ها به خوبی پادشاهی کرد. در زمان او مردم کشاورزی و ساخت برخی وسایل را یاد گرفتند، و هوشنگ پادشاهی خوب و عادل بود. روزی، با همراهانش برای شکار به کوه رفته‌بودند. در میان راه، جایی را برای استراحت گزیدند و نشستند و به خوردن غذایی که همراهشان داشتند مشغول شدند‌. ناگهان از زیر سنگی که یکی از همراهان هوشنگ روی آن نشسته بود، ماری بیرون خزید. هوشنگ آن را دید و در آخرین لحظه، که مار در حال نیش‌زدن بود، سنگی به سمت مار پرتاب کرد. سنگ به مار نخورد ولی باعث فراری‌دادنش شد، اما اتفاق دیگری افتاده‌بود، اتفاقی مهم‌تر. سنگ سفید محکم به سنگ دیگری خورد و چیزی را به وجود آورد که پیش از آن بر سنگ ندیده‌بودند، جرقه. هوشنگ، با دیدن جرقه به وجد آمد و با زدنِ چندبارهٔ سنگ‌ها به یکدیگر، آتش را به میان مردم آورد و زندگی‌شان را نور و گرما بخشید. به خاطرِ این اتفاق بزرگ در تاریخ، جشنی به نام جشن سده از دوران هوشنگ پایه‌ریزی شد، جشنی که در آن به یادِ جرقه‌ای کوچک، آتشی بزرگ برمی‌افروزند و آن را پاس می‌دارند. هنوز هم این جشن، دهم بهمن‌ماه در برخی شهرها برگزار می‌شود. این داستان ادامه دارد...
×