رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'کلاس تاریخ جادوگری'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • vBCms Comments
  • هاگوارتز
    • اخبار انجمن هاگوارتز
    • گفتگو با هاگوارتز
    • نقشه ی غارتگر
    • روزنامه پیام امروز
    • نشریه هزارتو
    • موج اچ پی
    • سالن ایده ها
  • بیرون از دروازه ها
    • گرینگوتز
    • جنگل ممنوع
    • بیمارستان بیماری‌ها و سوانح جادویی سنت پیچ
  • هایـلنـدز
    • هایلندز
    • دهکده هاگزمید
  • گروه ها
    • گروهبندی
    • امتیازات
    • تالار افتخارات
    • سالن امتحانات
    • اسلیترین
    • هافلپاف
    • گریفندور
    • ریونکلا
  • کلاس ها
    • دفاع در برابر جادوی سیاه
    • ادبیات جادویی
    • پیشگویی
    • معجون سازی
    • مصر باستان
    • گیاه شناسی
    • ورد های جادویی
    • تاریخ جادوگری
  • سرسرا
    • سرگرمی
    • کیبورد داغ
    • کـارگـاهِ هُـنـَر
    • اتاق ضروریات
  • کلاب هاگوارتز
    • کوییدیچ و ورزش های جادویی
    • ویزنگاموت
    • بازی ها و مسابقات
    • تالار دوئل
  • کتابخانه
    • بحث و گفتگو
    • قفسه کتاب‌

دسته ها

تقویم ها

  • Community Calendar

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد


4 نتیجه پیدا شد

  1. درود جادوآموزان عزیزم خوب جلسه ی پیش تا جایی بهتون گفتم که سالازار لبخند خبیثی به یول زد... و اما بشنویم از ایده روونا روونا پیشنهاد داد کلاه مرلین که یه اثر باستانی و جادویی رو با یه موجود زنده که قدرت تفکر داره پیوند بزنن تا بتونه ذهن افرادو بخونه و با توجه به روحیاتشون اونارو به یه گروهی بفرسته... و سالازارم همون لحظه دست گذاشت رو یول و ول کن نبود... روونا با سالازار مخالف نبود تمام خواسته ی اون این بود که اختلاف بین دوستانش از بین بره ولی خوب می تونید حدس بزنید که هلگا و گودریک کاملا با این قضیه مخالف بودند. گودریک مثل هرمیون مخالف سو استفاده از موجودات جادویی بود...و هلگا بخاطر روحیه ای که داشت هرگز نمی تونست این کارو در حق یول بکنه. تا اینکه روونا از بحث بین این سه نفر خسته شد و از یول نظرشو پرسید و گفت: -یول آیا دوست داری در قالب یه کلاه به یه موجود جاودانه تبدیل بشی و وسیله ای بشی برای آموزش جادوآموزان هاگوارتز؟(لامصب انقدر قشنگ حرف زد من اگه بودم به شخصه خودم میرفتم کلاه میشدم والا) یول کمی فکر کرد و یادش امد همیشه دلش میخواسته موجود مهمی باشه... بعد جنگ جهانی بین موجودات جادویی و انسان ها جن ها به بردگی گرفته شده بودن...قدرتی که داشتن نادیده گرفته میشد... هیچ کس به اونها اهمیت نمیداد... دلش می خواست برادر و خواهرهای جنشو از بردگی ازاد کنه...پس ممکن بود وقتی به کلاه تبدیل بشه فردیو پیدا کنه که از ته دل طرفدار حقوق جن های مظللوم بشه. و یک بار برای همیشه جن هارو از بردگی نجات میداد... پس رو به روونا گفت: سالهاست از جن ها سو استفاده میشه...اونها رو به بردگی میگیرن...اما این بار بار اخره... از من استفاده کنید تا بتونید شجاع ترین...باهوش ترین...مهربان ترین و اصیل ترین جادوگرا رو انتخاب کنید... اما در عوضش یه شرط دارم... سالاز هم مثل همیشه امد اعتراض کنه که روونا با اخم ساکتش کرد و گفت: -هر خواسته ای داشته باشی قبوله... یول رو به روونا گفت:وقتی جنی برده میشه هیچ وقت قادر نیست به ازادی برسه مگر با مرگ...من میخوام شما راهی پیدا کنید که جن ها بتونند بدون مردن به ازادی و استقلال برسند. هلگا و روونا بهم نگاه کردن... هلگا:من و بقیه مدیران هاگوارتز سوگند میخوریم راهی برای ازادی جن ها پیدا کنیم... و اون چهار نفر کلاه مرلینو گذاشتن سر یول و همزمان با چوبدستی هاشون طلسم زیر رو گفتم... _ آلتِر تو هَت و یول و کلاه در یک حرکت زیبا یکی شدن... و از اون پس در هاگوارتز از کلاه گروهبندی که در اصل همون یول هست برای گروهبندی استفاده کردن... راستی این نکته رو بگم یول شاعرم بود :دی برای همین انقدر اول سال خوب شعر میگه... و اما برای تکلیف: بهم بگید زمانی که کلاهو گذاشتید سرتون چه حسی داشتید و چه اتفاقی افتاد؟ "حداکثر نمره 20 امتیاز" #جن_ها_حق_دارند_آزاد_باشند + می تونید برای این عنوانی که گفتم خودتون داستان بسازید و بهترین داستان امتیاز ویژه ای از من میگیره که از امتیاز تعیین شده بیشتره. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید. +تحقیق رو زیر همین پست فروم بهم بدید.
  2. درودی دیگر بر همه ی جادوآموزان عزیزم برای این جلسه یه تحولی توی درسمون دادیم از یه شاگرد قدیمی کمک گرفتم و میخوام باهاتون یه داستان قدیمی رو درمیون بذارم. چند وقت پیش با بهار اسنیپ (اسلایترین) تو کتاب خونه بودیم که بهار با هیجان رفت کتاب تاریخ جادو از آغاز تا امروزو اورد پیشم و عکس دو نفر رو تو کتاب بهم نشون داد و گفت اینا اجدادشن و اسمشون زین و جنیه. من خیلی به مغزم فشار اوردم و پرسیدم که ایا این زین و جنی همون زین و جنین که برای اولین بار از چوبدستی استفاده کردن و بهارم تایید کرد. و اما بشنویم داستان این زین و جین رو هزاران سال پیش بهتره بگم یکی دو صده بعد زمان مرلین دو تا جادوگر در یک خونه جنگلی به خوبی و خوشی با هم زندگی میکردند. یکی از روزها که ذخیره ی چوبشون تموم شد زین تصمیم میگیره بره و چوب جمع کنه. مشغول جمع کردن چوب بود که احساس کرد چیزی پشتشه و برگشت و با یک گرگ مواجه شد. با دیدن گرگ خیلی ترسید ولی سعی کرد خودشو کنترل کنه دستشو اورد بالا تا با جادو کردن گرگ رو دور کنه اما گرگ مجال جادو نداد و پرید و دستشو گاز گرفت و کند. زین که از درد داشت بیهوش میشد به زمین افتاد گرگ خواست بپره روش که دست دیگشو اورد جلوی خودش و گرگ دست دیگشم گاز زد و کند. زین بی دست مونده بود و گرگ وحشی ما قصد حمله ای دوباره به اونو داشت که جنی میرسه و با جادو گرگ رو بیهوش میکنه. اما بشنویم از زین که بدون دستاش دیگه نمی تونست جادو کنه. جنی سعی کرد با جادو جلوی خونریزی رو بگیره ولی نتونست دست زینو ترمیم کنه پس دوتا چوب نازک از تنه ی چوب هایی که زین جمع کرد کند و با جادو کاموایی نا مرئی ظاهر کرد و سعی کرد اونو به دست زین بچسبونه. زین با ناامیدی دستاشو که به چوب وصل شده بود تکون میداد و باناراحتی از وضعیت دستانش و عدم تواناییش برای جادو می نالید. همونطور که دستاشو تکون میداد از چوب جرقه ای بلند شد. جنی که جادوگر باهوش بود به سمت زین رفت و دستاشو گرفت و به چوب نگاه کرد و گفت:این خون قرمز چیه توش یه تار مو هست. زین عصبانی گفت:مال اژدهاست شکارچی های اژدها اون مکانی رو که مشغول جمع چوب بودم یه اژدها رو کشته بودن و اینم خونش بود که روی چوب ریخته بود تار مو هم جتما مال همون اژدهاست. جنی با شادی گفت:زین چند لحظه فکر کن این چوب درخت نارونه با مغز موی اژدها که یک چیز جادوییه تو می تونی جادوی بدنتو به چوب انتقال بدی و ازش استفاده کنی. زین کمی فکر کرد و تلاش کرد اما فقط چند جرقه تولید شد. روزهای بعد زین و جنی باز تلاش کردن تا اینکه زین موفق شد جادوهای کوچک انجام بده و کم کم تونست هر کاری که قبلا میکرد رو با چوب انجام بده. جنی سعی کرد خودشم این کارو بکنه اما با چوب نارون و مغز موی اژدها زیاد موفق نبود پس چوب و هسته شو عوض کرد چیزی های مختلفو امتحان کرد تا بالاخله با چوب صنوبر و مغز موی تک شاخ تونست به خوبی جادو کنه. جادوگرای دیگم این کارو کردن و کم کم استفاده از چوب جادو رواج یافت. خوب این بود تاریخچه ی اولین افرادی که از چوب جادو استفاده کردن. برای تکلیف:اول بهم بگید چوب دستی شما از چه چوبیه و مغزش چیه و اینکه به نظرتون چرا چوب و مغز هر کسی با مال یکی دیگه فرق داره؟ امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 20 امتیاز" #چیشد_که_جادو_با_دست_هایمان_را_را_فراموش_کردیم (بچه ها این یه عنوان خبریه و از پیام امروز براتون پیداش کردم راجبش تحقیق کنید راجب اینکه چرا بعد اون قضیه کم کم قدرت جادو کردن با دست در جادوگرا تحلیل رفت و در این کار ضعیف شدند؟) + می تونید برای این عنوانی که گفتم خودتون داستان بسازید و بهترین داستان امتیاز ویژه ای از من میگیره که از امتیاز تعیین شده بیشتره. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید. +تحقیق رو زیر همین پست فروم بدید.
  3. درودی دوباره بر شما جادوآموزان عزیزم امیدوارم مبحث جلسه ی گذشته رو فراموش نکرده باشید. تا اونجایی بحث کردیم که اژدهای عزیز در عوض دو شرط پذیرفت که به مرلین جادو رو یاد بده... یه شرطشو گفتیم اما شرط دوم... امیدوارم که شماها با پیشگویی شمشیر اکسکالیبر از سرزمین کملات آشنا باشید. بر طبق اون پیشگویی آرتور تنها فرد شایسته ای بود که می تونست شمشیر اکسکالیبر رو از درون سنگ در بیاره و به پادشاهی کملات برسه. (البته به اینکه اون فرد آرتوره در پیشگویی به طور مستقیم اشاره نشده بود اما مشخصاتی از اون فرد در پیشگویی بود که مربوط به مشخصات آرتور میشد) افسانه های زیادی راجب اکسکالیبر و نحوه ی ساخت و قرار گرفتنش درون سنگ وجود داره اما من داستان کوتاهی که بین مردم برجسته تره رو براتون بازگو میکنم. یکی از معروف ترین موجوداتی که قبل از انسان ها در راس چرخه جادو بودند الف ها بودند. الف ها در اون زمان قصد داشتن حکومت تمام سرزمین های جادویی رو به دست بگیرند...اما مقابل خودشون موجودات جادویی قدرتمندیو می دیدند که اجازه ی اینکارو بهشون نمیداند. اکثریت موجودات در صلح به سر می بردند اما درگیری بین الف ها و جن ها هر روز بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اژدها ها (مشکل اساسی برا خودش جمع بستن اژدها) پا پیش گذاشتند تا این دشمنی دیرینه رو پایان ببخشند. در بین جن ها شمشیر شکسته ای بود که ارزش زیاد و تاریخچه ی بلند و باشکوهی داشت از طرفی دیگه در بین الف ها خنجری بود که همین ارزش و بها رو داشت. اما هر دو خنجر و شمشیر شکسته به تنهایی کارایی به خصوصی نداشتند پس اژدها ها پیشنهادی جسورانه دادند. یکی کردن خنجر و شمشیر. اما پیشنهاد اونها ختم به این نمیشد...اونا میخواستند شمشیرو در دل سنگی در مرز سرزمین الف ها و جن ها قرار بدند(یعنی کملات) تا گروهی که موفق به دراوردن شمشیر بشه رهبر مطلق دنیای جادو بشه. (من فکر میکنم اژدها ها باور نداشتند اونا بتونن اینکارو بکنن چون این تفکر قدرت برتر بودن بین جن ها یا الف ها فقط بین خودشون بود و بقیه اهمیتی نمیدادند بیشتر اژدها ها قصد داشتند اونارو برای همیشه ساکت کنند.) در ابتدا هیچ یک از دو طرف حاضر به پذیرفتن نمیشدن اما نمیشد رو حرف اژدها ها حرف زد (در حقیقت این موجودات نقش ریش سفید موجودات جادویی رو داشتند و از باخرد تریناشون به حساب میومدند)از طرف دیگه هر دو طرف از جنگ و دشمنی خسته شده بودند و مطمئن بودند این طرحی که اژدها ها ریختن بدون پایه و اساس نیست پس به اونا اعتماد کردند و اجازه دادند شمشیر و خنجر یکی بشه. پس از یکی شدن شمشیر و خنجر اژدها ها اونو با جادو در دل سنگ قرار دادند. جادو به صورتی انجام شده بود که تنها شایسته ترین فرد برای حکمرانی دنیای جادوتوانایی بیرون آوردن شمشیر کاملو از درون سنگ داشت. اسم اون شمشیر کامل رو اکسکالیبر گذاشتند. در ابتدا نمایندگان دو طرف جن و الف تلاش کردند شمشیر رو در بیارند اما موفق نشدند حتی موجودات دیگر سرزمین هم تلاششونو کردند اما باز هم موفق نشدند. کم کم موجودات دیگه مثل دورف ها ، غول ها ، سانتور ها حتی خود اژدها ها و خیلی از موجودات دیگه تلاششونو کردند اما نتونستند و در اخر همگی تسلیم شدند و برگشتند به حالت سابق خودشون و الف ها و جن هاهم سرافکنده بیخیال همچی شدند. تا اینکه سانتور ها پیشگویی عظیمی کردند...پیشگویی که سرنوشت کل دنیای جادو رو تغییر داد... "روزی انسانی در سرزمین کملات متولد میشود که خواهد توانست شمشیرو رو از دل سنگ بیرون بیاره." سرتونو درد نیارم کسی توجه به این پیشگویی نکرد چون اونا در حد مورچه انسان هارو به حساب نمیاورند اون زمان اونا به موجوداتی که توانایی جادو نداشتند کمترین بهایی نمیدادند. چه برسه به اینکه به پیشگویی بها بدند که با توجه به اون یه ماگل حکمران همشون میشد. ولی اشتباه میکردند چون آرتور سالیانی بعد متولد شد و اکسکالیبر رو از دل سنگ دراورد و حکمران تمام دنیای جادو شد. و اما برگردیم سر داستان خودمون. طبق قراری که موجودات با هم گذاشته بودند هر چند مخالف حکمرانی یه انسان بودند اما به آرتور احترام میگذاشتند و اونو رهبر خودشون می دونستند. پس شکست و مرگ آرتور شکست و بحران توی دنیای جادو بود. شرط دوم اژدها این بود که در عوض آموزش جادو تنها از این جادو در راه حفاظت از آرتور استفاده بشه نه خواسته های نفسانی مرلین. و مرلین سخت کار کرد هر زمان که ارتور بهش اجازه ی مرخصی میداد به غار میومد و سخت تلاش میکرد تا بتونه جادو کنه.. مرلین با بند بند وجودش سعی کرد جادو رو لمس کنه از مغز کمک میگرفت و به بدنش دستور میداد تا کاری که میخواد انجام بده... مرلین مدت زیادی روی چیزی که میخواست برای بار اول تمرکز میکرد مثلا به حرکت در اوردن یک سنگ... مدت زیادی به سنگ خیره میشد و توی ذهنش تمام جزئیات اونو بررسی و تحلیل میکرد بعد نیروی از ذهنش رو به دستاش هدایت میکرد... بار ها این حرکتو تکرار کرد تا سنگ تونست کمی بلغزه این کارو انقدر تکرار کرد تا تونست سنگو روی هوا معلق نگه داره... بعد سعی کرد اتش رو به وجود بیاه یه تیکه چوب رو توی دستش میگرفت و سعی میکرد از ذهنش نیرویی به سمت اون چوب بفرسته تا بتونه نوک اونو شعله ور کنه... کم کم تصمیم گرفت کاری که میخواست با نیروی جادو انجام بده زیر لب زمزمه کنه مثلا برای اتش زدن نوک چوب زیر لب کلمه ی برن ایت رو تکرار میکرد تا اینکه جواب داد و نوک چوب اتیش گرفت. مرلین سالها تلاش کرد تا تونست جادو های بزرگ تری انجام بده. این هم داستان مرلین... برای تکلیف:اولین کار جادویی که با دستتون و با تلاش های خیلی زیاد انجام دادید نام ببرید...دقت کنید با دست نه با چوب جادو... (در حقیقت منظورم اولین کاری که کردید و باعث شد بفهمید جادوگریده) امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 25 امتیاز" #الف_ها ، #جن_ها ، #لیست_کاملی_از_موجودات_جادویی_غیر_انسان + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید. +تحقیقو زیر همین پست فروم بدید.
  4. درود فراوان بر تمامی شما ترم اولیای عزیز که از امروز ترم جدیدتونو شروع میکنید... امیدوارم در طول ترم روز های خوبی رو در کنار همدیگه داشته باشیم برای شروع گردش در تاریخ دنیای جادو میخوام شما رو به سرآغازش ببرم... جایی که همچی از اونجا شروع شد... همه می دونیم معروف ترین جادوگر قرن مرلینه ( همونکه به ریشش خیلی قسم میخورید و جالبه بدونید مرلین اصلا ریش نداشت ) اما براتون سوال پیش نیومده اصلا مرلین از کجا جادو رو یاد گرفت؟ چرا قبل اون فرد معروفی نبود که جادو کنه و اسمی ازش برده شده باشه؟ من میخوام برای شما ترم اولی ها از دنیایی قبل از تولد مرلین بگم ، دنیایی که خیلیا هنوز با اون آشنا نیستند... راجب دنیایی براتون بگم که هنوز انسان وارد چرخه جادو نشده بود ، دنیای که هنوز به دست موجودات جادویی ناانسان رهبری میشد. البته انسان هایی بودن که قبل از مرلین جادو کرده باشند اما هیچ پایه و اساسی برای جادوشون وجود نداره پس ما اونا ور فعلا به حساب نمی اوریم... مرلین یه خدمتکار بود که به شاهزاده آرتور خدمت میکرد. تو یکی از جنگ های آرتور ، مرلین وقتی برای جاسوسی به همراه افرادش به سمت سپاه دشمن میره بین راه گم میشه و سر از یه غار در میاره. توی غار یه تیکه چوب پیدا میکنه و با هر بدبختی بود اونو آتیش میزنه و به عنوان مشعل ازش استفاده میکنه تا راهشو به بیرون غار پیدا کنه. انقدر جلو میره تا میرسه به یک محوطه باز توی دل غار اما عجیب این بود که اون محل بر عکس جاهای دیگه غار روشن و محوطه سبزی پر از گل و گیاه بود. مرلین بازم جلوتر میره تا میرسه به یک بن بست همون لحظه که پیش خودش میگفت بخشکی شانس گیر کردم صدایی شنید. -اینجا چه میکنی انسان. مرلین که به شجاعت تو سپاه آرتور معروف بود با شهامت برگشت که جواب بده که با موجودی نا اشنا رو به رو شد. از ترس عقب عقب میره و روی زمین می افته و ازش میپرسه:- تو چی هستی؟ اون موجود خودش اژدها ی سه شاخ معرفی میکنه و دوباره از مرلین دلیل حضورشو میپرسه. مرلین هم ماجرای گم شدنش رو توضیح میده و در اخر از اژدها میپرسه که چطوری میتونه مثل انسان ها صحبت کنم. اژدها هم برای مرلین توضیح میده که یک موجود ماوراءطبیعی و جادوییه و چون انسان ها با این نوع موجودات آشنا نیستن دلیل نمیشه فقط قدرت تکلمو برای خودشون بدونن. مرلین که حرفشو از وجود جادو باور نکرد از اژدها میخواد که بهش ثابت کنه جادو وجود داره. اژدها هم با حرکت بالهاش آب کف غارو به رنگ قرمز در میاره. مرلین که خیلی تعجب کرده بود به اب قرمز نگاه میکرد و از اژدها درخواست جادویی دیگه میکنه. اژدها با حرکت دوباره بالهاش کلاه روی سر مرلین ظاهر میکنه. (اخ اخ اخ این کلاه داستان داره بعدها) مرلین که حسابی شگفت زده شده با التماس فراروان از اژدها میخواد به اونم آموزش بده. اژدها اول قبول نمیکنه ولی مرلین با بیان اینکه دشمنانی قصد نابودی کشورشون و نابودی آرتور رو دارن و اگه در این جنگ شکست بخوردند ممکنه محلی که اژدها در اون زندگی میکنه هم توسط اونا اشغال بشه و راز اژدها برملا بشه شرطو قبول میکنه. اما اژدها در عوض قبول کردن آموزش جادو به مرلین دو شرط برای اون تعیین میکنه... اول اینکه این راز بین خودش و مرلین بمونه. و دوم اینکه... برای تکلیف :به نظرتون اژدها در عوض چه چیزی حاضر به آموزش جادو به مرلین شد؟ با هم بحث و گفتگو کنید خودتون رو جای اژدهایی که هزاران سال توی غار پنهان شده قرار بدید در عوض آموزش جادو و وارد کردن انسان به چرخه ی جادو چه چیزی از یک انسان میخواید. امتیاز ویژه برای تحقیق در رابطه با موضوعات مربوط به این مبحث: "حداکثر نمره 25 امتیاز" #شاه_آرتور ، #کملات ، #اکسکالیبر +نیاز نیست تحقیق این جلستون به صورت داستان باشه. + تحقیق اختیاریست و در صورت اینکه شرکت کردید تنها راجب یکی از موارد می تونید تحقیق کنید.
×