رفتن به مطلب
Prf.SheidaFelek

کشنده ی مرموز در جنگل ممنوعه، سرنوشت در دستان شما

پست های پیشنهاد شده

و من هم کع تا آن لحظه همانند برگ چغندر نشسته بودم با دیدن صحنه های خشن جیغ وحشتناکی سر دادم :|||

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی زمین افتادم و بعد سیاهی دورمو فرا گرفت و منتظر روشنایی شدم

....

اژدها بالای سرم ایستاده بود...

بین ساونگارد و سوختن گیر کرده بودم

اژدها روبروم شروع به سوختن کرد

برام عجیب بود معمولا این اتفاق وقتی میفتاد که هر سه اسلحه برداشته شده باشن

پشت قلعه اژدها رو نگاه کردم و یه مرد رو دیدم

چشمای سرخ و دماغی کشیده

مو های سفید که رگه های خاکستری بین اون ها پیدا بود

یکی از چشمام توسط یه چاقو کور شده بود...

قد بلندی هم داشت و با دیدن من سه اسلحه ای که روی کولش بود رو انداخت زمین

چوبدستیم رو دراوردم و چرخوندم و گفتم؛ سکتوم سمپـ...

چوبدستیم از دستم افتاد. به روبروم نگاه کردم و متوجه شدم اون زودتر منو خلع سلاح کرده بود

- پیرمرد... در اصل... جوانی در روح پیرمرد... میدونی چقد منتظرت بودم؟

- تو... (چوبدستیم رو برداشتم و سریع سمت اون نشونه گرفتم(

*- چی؟

- فیندفایره...

درد رو در تموم بدنم حس کردم... انگار جونم داشت توی اون ورد سوخته میشد

آتش بزرگی از چوبدستی بیرون اومد و شکل اژدها گرفت و سمت اون پیرمرد رفت

- شیلد چارم...

سپر سعی کرد جلوی آتش رو بگیره اما سپر شکسته شد و پیرمرد روی زمین پرت شد

چوبدستیم رو سمت اسلحه ها گرفتم و گفتم اکسیو

و بعد پشت اژدهای سوخته دویدم و اسلحه ها رو هم تو هوا گرفتم

سمت دریچه سیاه رنگ دویدم و از دروازه اومد بیرون

آتش شروع به فروختن کرد و درحال سوختن بودم...

تمام قدرت خونم رو گذاشتم و سمت دروازه سوم رفتم

تمام بدنش آتش رفت اما خودمو به دروازه رسوندم

از دروازه بیرون اومدم

....

دقیقا روی برج اصلی قصر قدیمی افتادم

خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم

یکمی تو قصرو گشتم و کمی خرت و پرت برداشتم و راهم رو سمت دروازه چهارم که سمت بخارست بود گرفتم

و بعد رفتم سمت امارتم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×