رفتن به مطلب
Prf.SheidaFelek

کشنده ی مرموز در جنگل ممنوعه، سرنوشت در دستان شما

پست های پیشنهاد شده

سلام بچه ها، میدونم که اکثرتون کتاب های آر.ال.استاین رو خوندین. یادتونه پشت جلد یا توی مقدمه چی می* نوشت؟ مینوشت:

برای بیشترین ترس یک قدم به عقب بردارید و درهای ذهن تون رو باز کنید!

درسته! هیچ کس بهتر از مغز ما نمیتونه ما رو بترسونه! پس ترسناک ترین داستان رو هیچ کس جز ما نمیتونه بنویسه...

پس بیاین شروع کنیم!

من شروع میکنم و هر کس داستان رو ادامه میده و یه جای پرهیجان رهاش میکنه برای نفر بعدی...!:Emoji-Smiley-48::Emoji-Smiley-48:

 

روز یکشنبه بود که موسیقی «یک شنبه ی غمگین» توی سالن ریونکلاو پیچید. من به عنوان استاد این گروه نصف اوقات اونجا می خوابم. از موزیک تعجب کردم. یه این موسیقی لهستانیه که تعداد زیادی باهاش خودکشی کردند. از جایم بلند شدم. روونا شبح ِ ریونکلاو بالای سرم ایستاده بود. یک لحظه فکر کردم چشمانش قرمز شده، چشم هایم را مالیدم و این توهم رفع شد. پرسیدم «کی این موزیک رو گذاشته؟» روونا گفت: «من! خاکسپاریِ امروز خیلی غمگینه.» و به سرعت دور شد.

تعجب کردم. یک ابرویم را بالا انداختم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و صورتم را شستم. ردایم را پوشیدم تا بچه ها را جنگل ممنوعه ببرم و چند نوع گیاه نشونشون بدم. مه جنگل خیلی غلیظ و زیاد بود. بدترین چیز این بود که مه غیرهای بود و سفید نبود. تقریباً سبز روشن یا چیزی شبیه زرد رنگ بود. کم کم به حوادث مشکوک شدم و از بچه ها خواستم برگردیم. داشتیم برمیگشتیم که یکی از بچه ها پرسید: «پس حسین کجاست؟» حسین دانش آموز فارغ التحصیل بود که برای کمک به من آمده بود. صدای جیغ یکی از دخترهای ترم دومی، پاسخ سوالش را داد. دخترک شکه شده بود و به دست لرزان به درختی اشاره میکرد. جسد حسین با میخ به درخت کهن سال کوبیده شده بود! و روی بدنش از زیر لباس های پاره پاره اش زخم های وحشتناکی نمایان بود...

خدای من! چه جونوری این زخم ها رو به وجود آورده بود! شبیه هیچ کدوم از زخم هایی که میشناختم نبودن...

به بچه ها گفتم «بدوید و حواستون به همدیگه باشه!» دلیلی نداشت برای جسد جون پنجاه نفر دیگه رو به خطر بندازم. کسی که تونسته بود تو این زمان کم حسین با اون همه مهارت رو درست کنار ما و در حضور ما به دام بندازه، هر بلایی میتونست سر ترم اولیا بیاره! باید بعداً با یه تیم خبره برمیگشتم به این جنگل...

ولی از هر طرف که میدویدیم مسیرمون فقط و فقط تکرار میشد... انگار تو یه هزار تو، تو یه جنگل عجیب، دست تنها و پنجاه تا بچه و یه قاتل کشنده گیر افتاده بودیم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای جیغ وحشتناکی از کنارم شنیدم.یکی از ترم یکی ها داد زد اونجاست می بینیدش؟همونه ک حسین و کشته!نگاه کنید...همه ب سمتی ک دختر اشاره میکرد،برگشتن.نفهمیدم چی شد،نفهمیدم چرا اینطور شد فقط دیدم ک همون دختر 11 ساله ی کوچولو روی یکی از بچه ها پریده و داره ب وحشیانه ترین شکل ممکن کورش میکنه...

دوباره صدای جیغ شنیده شد و یک جیغ دیگه از سمت مخالفش.صدای فریاد کمک خواستن یک پسری شنیده شد،سرم گیج میرفت.گیج میرفت و فلک رو دیدم ک چوب دستیش رو احمقانه ب سمت من نشونه رفته بود.

فلک داد زد:داری چکار میکنی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت سرمو نگاه کردم.

شکیلا یه کناری نشسته بودو با دوتا دستاش سرشو نگه داشته بود و چشماشو محکم بسته بود و زیر لبش زمزمه میکرد بسه بسه تموم شو!

نمیخواستم رومو برگردونم چون اگه بر میگشتم شاهد سلاخی شدن یکی دیگه از دوستام بودم و این صحنه ی خیلی وحشتناکی بود:))

یهو یکی به شونم زد و گفت اینجا درست همینجا. پشت سرمو نگاه کردم اما هیچکس نبود. سرما تمام بدنمو فرا گرفت و موهای تنم سیخ شد. صدای ملایمی دوباره در گوشم زمزمه کرد اما اینقدر اروم بود که هیچی نشنیدم. فقط گرمای خاصی رو روی گردنم احساس کردم

دوباره برگشتم اما باز هم هیچکسو ندیدم. یه حسه بدی داشتم، خیلی خیلی بد... یه جوری انگار...قربانی بعدی خودم بودم-.-

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آپ:/

بیاید رولش کنید هیجان انگیز بشه دیگه.عه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اروم به جنازه زل زده بودم...نمی تونستم حرکت کنم...خشکم زده بود...

پشتم رو نگاه کردم...هیچکس نبود...من تنها بودم...

فقط وحشت نبود...یه احساس دیگه هم داشتم مثل عصبانیت...

دیگه نمی تونستم جنازه حسین رو تو اون حالت ببینم...باید جنازشو بر گردونم...این حداقل کاریه که از دستم بر می اد...

یه دفعه یه صدایی از پشتم گفت:شما اون جسد رو هیچ جا نمی بری.

سریع برگشتم ولی فقط یه مه غلیظ دیدم...

نباید بزارم ترس بهم غلبه کنه...

به سمت درخت برگشتم و صحنه ای رو دیدم که خشکم زد...

جنازه حسین ناپدید شده بود...

با تمام توانم دویدم...بی هدف...ترسیده بودم...فقط میخواستم یه نفر رو ببینم...

با دیدن یه شنل ابی که میون مه خودنمایی می کرد نیرویی دوباره گرفتم...حتما از بچه های ریونه...

به سمتش رفتم و گفتم :اهای.

هیچ عکس العملی نشون نداد...

دوباره گفتم:با تو ام.

این بار هم جوابی نگرفتم...

به سمتش حرکت کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم ولی اون مچمو گرفت و نزاشت بهش دست بزنم.

صورتشو به سمتم برگردوند.حسین بود...یه لبخند وحشتناک هم رو لبش بود...

با اخرین نیرویی که داشتم یه فریاد بلند کشیدم و کمک خواستم....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وای خدای من این دیگه چه وضعیه همش صدای فریاد بچه ها ،صدای گریه ،صدای زجه،صدای ناله و حالا اینا به کنار یه صدای وحشتناک که همش اکو میشد توی مغزم.داشتم دیوونه میشدم دستامو گذاشتم روی سرم و با تمام قدرت سرمو فشار دادم.استرس داشتم اصلا نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته و این جا چه خبره . درست مثل خواب بود.نه خواب نه بهتره بگم کابوس .کابوسی که آرزو داشتم هرچه سریع تر تموم بشه . هنوز داشتم سرم رو فشار میدادم که دوباره صدای جیغ شنیدم . این صدا خیلی برام آشنا بود بیشتر دقت کردم.وای خدای من صدای محمدرضاست . درسته مطمئن بودم صدای جیغ محمدرضا بود که کمک میخاست با سرعت به طرف صدا دویدم که یه دفه پام پیچ خورد و محکم زمین خوردم.آاااااااااااااااخ...

خیلی پام درد گرفته بود . دوباره صدای جیغ محمدرضا رو شنیدم .بیخیال درد پام شدم و بلند شدم و یه نفس عمیق کشیدم و دوباره با سرعت به طرف صدا دویدم . پام خیلی درد میکرد احساس میکردم هر لحظه امکان داره همه ی اسکلت بدنم خرد بشه اما تحمل کردم و تمام توجه و تمرکزم رو برای پیدا کردن محمدرضا و کمک بهش جمع کردم.بعد چند دقیقه که برای من چند سال گذشت رسیدم بهش و دیدم محمدرضا به یه نفر که پشتش بهم بود با وحشت زل زده . من فقط تونستم تشخیص بدم از بچه های ریونه چون شنلش آبی رنگ بود .آروم و با احتیاط جلو رفتم لعنتی دلم میخاست جیغ بزنم اخه چرا باید تو این وضعیت پای من پیچ بخوره . فکر کنم تمام این اتفاقات تقصیر همین ادمه یکی از بچه های ریون که از هوشش استفاده ی درستی نکرده و داره شیطنت میکنه. لبمو گاز گرفتم و چوب دستیمو بالابردم که اون شخص رو بیهوش کنم و همه رو از دستش نجات بدم که یه دفه محمدرضا منو دید و بهم نگاه کرد به خاطر همین توجه اون ریونی هم به سمت من جلب شد و به طرفم برگشت هیییین اون حسین بود ولی چرا انقدر ترسناک شده بود . داشت با چشمای قرمز و لبخند بدجنسی بهم نگاه میکرد آب دهنمو قورت دادم دستم داشت میلرزید .دوباره نفس عمیقی کشیدم و چوب دستی رو محکم تر گرفتم و.......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به جلو خیره شدم.

میخواستم از اون مه چیزی ببینم اما هیچی معلوم نبود!

من واقعا از مه متنفرم! قدرت دید آدمو میگیره!

به آرامی قدمی گزاشتم و که یهو یه باد خیلییی شدید زد و موهای تازه کوتاه شده ام رو به سرعت اینور اونور برد .

موهامو تو کلاه ردام پوشوندم

باید بگم من عاشق بادم و اصلا سرما اذیتم نمیکنه اما این وضعیت با مه خیلی مزخرف شده بود به علاوه اینکه میدونستی یه قاتل هم اونجاست!

دست های یخ زده ی کاترین رو گرفتم!

بهش خیره شدم و با لحن شاد همیشگیم گفتم: نترس به قاتله میگم بدون درد بکشتت:Emoji-Smiley-39:

کاترین خندید و گفت:بزار ببینیم اول کیو میکشه تورو یا من:Emoji-Smiley-18:

+چی فکر کردی؟:/ فکر کردی من پشمکم؟:/ بخواد غلطی کنه یه تیریپ لانچیکو میگیرم براش پخش زمین شه جرعت داره منو بکشه:/ اون غلط میکنه:/ اون شکر میخوره:/

-باشه باشه بش(بهش) میگم:\

همینجوری داشتیم راه میرفتیم و انگار جنگل تمومی نداشت!

اما خودمونیم من خوشحال بودم که تمومی نداشت:Emoji-Smiley-39:جنگل ممنوعه عشق من بید:/

-اِما احساس میکنم یه نفر دیگه هم اینجاست!

انقدر از این خبر ذوق زده شدم که زود برپشتم تا جناب قاتل رو ملاقات کنم

اما اونحا هیچی نبود:/

اااااااه:/ زدن تو حالم:-/

دستامو دور دهنم حلقه کردم و داد زدم هی قاتل سیاه پوش چرا نمیایی پیش من؟ بیا بیا پیش من تا آسفالتت کنم:\

با حالت شعر میگفتم و کاترینم هرهر میخندید

-اِما تو خیلی دلقکی:)

+خودت دلقکیی بی ادب:/

که با حبس شدن نفس کاترین فهمیدم اوضاع زیاد خوب نیست

به پشتم نگاه کردم و ....

(متاسفانه من تو جنگل ممنوعه باسیلسیکم باشه نمیترسم برای همین نشد یه متن درست حسابی بنویسم:/)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سایه ی سیاهی.به سمتش دویدم.:(آهای اینجا چیکار میکنی؟)سایه کار نکرد جز اینکه دور تر شود.به سمت اش دویدم و گفتم:(آهای وایسا واریت ندارم.)سایه کاری نکرد.انکان داشت آن نرد همان قاتل باشد.بنابراین نزدیک شدن بهش باید خطرناک باشد*. یک طلسم بیهوش کننده به سمتش فرستادم.اماطلسم ازش رد شد انگار به هوا طلسم فرستادم!سایه برگشت و به مثل روح به درونم رفت و من بیهوش شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تف وضعیت از این بد تر نمیشد توسط یه اسکل ایسگاه شده بودیم تو جنگل ممنوعه :/ هر کاری کردم نتونستم با بچه ها گشت ارتباط بر قرار کنم یه لحظه ترسیدم ولی وختی برآمدگی گونی رو توی جیبم حس کردم اروم شدم صدای جیغ همون پسر بیبی فیسه رو شنیدم از طرف شمال می اومد همون موقع صدا جیغ خواهرم زی زی رو هم شنیدم شعت :/

هر طوری بود خودمو رسوندم بشون و قناری پر گرفته رو دیدم حسین یاد آهنگ اپیکور افتادم : حیف همیشه اینه ته خط :|

بش گفتم قناری کارشون نداشته باش چ مرگته ؟ -_- یه لبخند شیطانی و چشمای قرمز بهم فهموندن ک کار از کار گذشته یه استیپوفای روانش کردم، یهو محو شد ان ور تر ظاهر شد برگام ریخت :| طلسمم خورد به بیبی فیس اسلی -__- به زی زی گفتم پشت به پشت از مه دور ورمون یه صداهای عجیبی می اومد این انتقام من از دایاناعه که هیچوقت منو فراموش نکنه یو ها ها ها :|

اون مه آدمو مسموم میکرد یادم افتاد مه سبز و زرد همون مهی بود ک آدمو مسموم میکرد و اونو تو تاریک ترین خاطراتش گیر مینداخت به زیزی گفتم اگه نمیخوای مث حسین بشی رو افکار مثبت تمرکز کن یه نور قرمز فرستادم هوا تا بقیه بتونن جای زی زی ومحمد رضا رو پیدا ککنن و خودم رفتم دنبال صدا دو دیقه نشدهبود ک داشتم میدوییدم ک یهو دوباره حسینو دیدم گونی رو در آوردم پریدم سرش ک بکنمش تو گونی ک نمیدونم چی شد خودم تا گردن رفتم گونی و حسین با یه نیشخند فرار کرد هرگز فراموش نخواهید کرد

داد زدم و کمک خواستم :| ناموسا یکی بیاد بازم کنه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی به هوش اومدم....احساس عجیبی داشتم...احساس خطر...

زی زی یه گوشه نشسته بود و زانو هاشو بغل کرده بود...

صدای قهقه حسین رو شنیدم...دلم نمیومد بهش صدمه بزنم ولی به خودم گفتم اون حسین نیست...

زی زی با یه صدای خفیف مدام ناله می کرد و می گفت:سردمه....سردمه...

شنلمو در اوردم و انداختم رو شونه هاش.دست کردم تو جیبم و کیسه گسترش پذیرمو در اوردم.

شنل دیگمو از داخلش در اوردم...شنل یه رنگ سیاه داشت و جادوی سیاه هم در ساختش به کار رفته بود...

اون رو از یه عجوزه که همه بهش میگفتن جادوگر بندر خریدم...من از جادوی سیاه خوشم نمیاد ولی الان یه موقعیت اضطراریه...

شنل در برابر بیشتر ورد ها از صاحبش مواضبت میکنه و جادوی سیاه صاحبش رو به طور عجیبی افزایش میده.

حسین رو دیدم که ارمین رو با طناب بسته بود.احساس کردم متوجهم نیست ولی یه دفه برگشت و خلع سلاحم کرد...دیگه چوب دستی نداشتم...

فاصلم با حسین کم بود...قبل از اینکه بخواد کاری بکنه پریدم روش و عین حسن یزدانی خاکش کردم:Emoji-Smiley-52:

ارمین سه بار پشت سرهم و با صدای بلند گفت:دو امتیاز دو امتیاز دو امتیاز...:Emoji-Smiley-58:

کاش میشد یه ورد صدا خفه کن بهش بزنم ولی نمی شد چون چوب دستی نداشتم...

حسین خیلی از من قوی تر بود...به صورتش چنگ انداختم و یه چیزی رو تو دستم احساس کردم...

انگار صورت حسینه....نه....یه ماسکه...پس اون کسی که وانمود میکرد حسینه کیه؟

خواستم صورتشو ببینم ولی یه مشت محکم تو صورتم زد و فرار کرد...

چشام داشت بسته میشد و سیاهی می دیدم...در اخرین لحظات دیدم زی زی ارمین رو باز کرد و بعد هم اومد تا به من کمک کنه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از دیدن مبارزه بیبی فیس اسلی با حسین تقلبی فهمیدم بیبی فیس ها هم یتونن خطر ناک باشن://///

خب به هر صورتی بود از اون مخمصه گونی در اومدم و گونی رو دوباره تا کردم و گذاشتم تو جیبم:|

بیبی فیس بازم بیهوش شده بود بازم زی زی رو گذاشتم پیشش و افتادم دنبال اون نالوطی:////// تقریبا بهش رسیده بودم ک دیدم رف قاطی بقیه دانش آموزا :| تف یکی از خودشون بود یه ترم اولی -____-ولی بین اون همه قیافه آشنا من به کی مشکوک میشدم؟-___- داشتم دانش آموزا رو زیر چشمی میگدروندم ک چشمم به دارک اسکورر افتاد وقتی دوباره نگاش کردم روشو کرد اونور فقط خدا میدونه ک اون فرد کی بود

فقط همینو بدونه ک واسه کاری ک قراره باهاش بکنم هنوز کلماتی ساخته نشده -___-

ویرایش شده در توسط Pr.Snape

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای زی زی تو گوشم پیچید که میگفت:پاشو...پاشو...

ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاده و اونم همه چیو برام تعریف کرد...

وقتی رفتم پیش ارمین دیدم یقه دارک اسکورر گرفته و بهش میگه:قاتل

دارک اسکورر هم میگفت:چی میگی؟دیوونه شدی؟؟؟

رفتم سمتشون و بلند گفتم اروم باشید...

همه برگشتن و بهم نگاه کردن...

ادامه دادم:اثر انگشت اون قاتل رو شنل من مونده...همه به صف بشین تا اثر انگشتتونو باهاش متابقت(شایدم مطابقت)بدم...

همه داشتن با هم پج پج میکردن که یه دفه یکی از جمع جدا شد و شروع به فرار کرد...

خودشه...چوب دستیمو به جهت مخالف حرکتش پرت کرد تا برای خودش زمان بخره...

چوب دستیمو برداشتم و دنبالش دویدم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آره دیگه به مورد مشکوک حمله ور شده بودم ک دیدم بیبی فیس اسلی از راه رسید :/ منو دارک اسکورر از هم جدا شدیم ، همه رو به صف کردم واس اثر انگشت ک فرطی یکی شروع کرد به دوییدن محمد رضا افتاد دنبالش منم شروع کردم بچه ها رو آروم کردم بعد دنبالشون دوییدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگشتم و .........

هیچی نبود://////

ینی در عمرم انقدر نخورده بود تو ذوقم و ضایع نشده بودم که شدم:/

تنیکو وری ماچ قاتل زنجیره ای که ضایع ام کردی:/ دستم بهت نرسه فقط:/

برگشتم طرف کاترین و گفتم اینجا هیچی نیست چرا نفستو حبس کردی:/

اونم با تته پته گفت هی....هیچی همین...همینجوری بیا بریم

خیلی شیک و ضایع داشت دروغ میگفت اما چون حوصله نداشتم به راهم ادامه دادم(کی من حوصله داشتم که الان داشته باشم؟-_-)

رفتیم پیش بچه ها:/ اون پسره که اسمشو یادم نمیاد ولی حالا یه اسم مخفف آر براش گزاشتم :/ همه رو به صف کرد واس اثر انگشت:/

وا اینجا چه خبره ؟:/ اسکلمون کردن؟نمیدونستم چه خبره برای همین گیج و منگ نگاه کردم که بعد دویدن یه نفر و پرت شدن چوبدستی آر به اونور دیگه نفهمیدم چی شد!

همه دویدن دنبال طرف:///////دروغ نگم شبیه این فیلما شده بود:\

منم در حالی که نمیدونستم چی به چیه همینجوری دنبالشون دویدم

بابا دمشون گرم اینجا چه جای خوبیه آوردنمون خیلی وقت بود هیجان زده نشده بودم چه حالی میده بدوی دنبال یه مجرم:)

چوبدستیمو خیلی نامحسوس از جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم و خیلی شیک گفتم سکتوم سمپرااااااااااااااااااا

مطمئن نبودم بخوره به هدف و همینجوری اون ورد به ذهنم رسیده بود چمیدونستم میخواستم مثلا جو داده باشم شبیه این فیلم جنگی هاشه:/

که صاف خورد به طرف و .............(مزخرف ترین متنی که در عمرم نوشته بودم!:\\\)

ویرایش شده در توسط Emma Williams

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تف بد ترین موقعیت ممکن بود به نظرم یکی از هم دستای اون بی تربیت از پشت با یه سکتوم سمپرا از محمد رضا پذیرایی کرد :||||||||

بازم تف گونی رو در آوردم تا اون پشت زن نوب نامردو بکنم تو گونی ک دیدم یکی از بچه های گریفه -__- بازم تف گفتم حواست به بیبی فیس باشه تا من برم سراغ اون بی تربیت و بازم تنها دنبال خنده شیطانی راه افتادم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

همش حرف همش دنبال اینو اون کردن

با این کارا به چیزی نمیرسیدیم . از دسته جدا شدمو واس خودم شروع به راه افتادن کردم

چند تا از بچه ها هم گفتن نرو ولی بدون توجه به حرف اون ها به راهم ادامه دادم

همینطور که راه میرفتم صدای بچه ها کم تر شد و مسیر تاریک تر

دیگه به جای رسیدم که هیچ چیز قابل دیدن نبود

تصمیم گرفتم برگردم اما...

 

 

راه برگشت بسته شده بود و این خوب نبود

فکر کنم اون قاتل کوچولو میخواست به راهم ادامه بدم

پس همین کارو کردم رفتمو رفتمو ..

هان؟؟ اون ..

یه نور خیلی کم اونجا بود... اما جوری که قابل رویت بود رو دیدم

لبخندی زدم این نور منو خوشحال میکرد

دویوم سمت نور اما ... طولی نکشید که ایستادم

اون اونجابود درست جلوی من و صاف توچشمام نگاه کرد ...

و

جیغ بلندی سر داد....:Emoji-Smiley-55:

ویرایش شده در توسط Albusseruospotter

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همونجوری که مثل همیشه داشتیم ماجراجویی های وحشتناک و کشنده میکردیم، من هی به اِما غر میزدم.

چند بار وسط راه بچه ها بدجوری منو ترسوندن، اصلا انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا من آخرش توی هاگوارتز بمیرم!!!

هی به اِما گفتم نکنننن! نکنننننن! نکننننننننن!

ولی انگار کر شده بود!

به خودم یاد آوری کردم که وقتی همه آبا از آسیاب افتادن یه گوشه گیرش بندازم و پدری ازش در بیارم که اون سرش ناپیدا!!!

 

 

 

آخرش طاقتم طاق شد و تصمیم گرفتم بی خیال بچه ها بشم که یهو دیدم آلبوس داره از دسته جدا میشه.

حس فوضولیم فَوَران کرد و بی سر و صدا دویدم سمتش و تعقیبش کردم که ببینم کجا میره =\

خدا کنه اوضاع رو*از این بدتر نکنه چون اونجوری الناز نه تنها آلبوس رو، بلکه تمام هافلپافیا رو با تریلی عزیزش آسفالت میکنه″البته

اصلا اگه زنده بمونیم″

از بس دنبالش کردم خسته شدم =\

اصلا انقدر کله شق بود که همش داشت راه میرفت!

مسیر یهو تاریک شد و تصمیم گرفتم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرمین جونز گویان به میادین باز گشت و به دنبال بقیه راه افتاد =|

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اقارشته رو گم کردم داستان چرا قاطی شد:Emoji-Smiley-52:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون نور نور و اون جیغ مال کسی نبود به جزء ... کاترین .

بلی خب اولش خیلی ترسیدم اما بعدش دیدم که او ن اونجا وایستاده و بهم زل زده

من : اینجا چی کار میکنی ؟

کاترین : تو اینجا چی کار می کنی ؟

نمی دونم فکر کنم دارم راه میرم

- :/ اول این قیافه رو گرفت و بعدش زد زیر خنده

فکر کنم افتاده بودم تو تله اون موفق شده بود منو بترسونه

اما طولی نکشید که صدای او قطع شد ..

کاترین گفت : اونی که من میبینموتو هم میبینی ؟

سرم رو به علامت تایید تکان دادم

دست هایم میلرزید نمیتوانستم تکان یا حتی حرف بزنم اون با چاقویی خونی در بین درختان در دل تاریکی به ما زل زده بود ..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اومدم جیغ بزنم و بگم خودشه! پیداش کردیم!

و یه کاری کنم که همه بریزن اینجا :|

 

آلبوس که فهمید میخوام چیکار کنم گفت: هیس، نکنه میخوای جفتمونو به کشتن بدی؟

جوابشو دادم: معلومه که نه...

 

همونطور که به بین درختا زل زده بود گفت: میگم بیا برگردیم پیش بقیه...

سریع گفتم: شوخی میکنی، حرفشم نزن، من عمرا اینجوری برگردم. اگه اِما بفهمه یه قاتل سریالی درست جلوی چشمم بوده و من در

رفتم تا یه عمر مضحکه همه میشم!

یکم فکر و گفت: خب پس چیکار کنیم؟ وقت فکر کردن نداریم!

 

مغزم کار نمیکرد... انگار خون بهش نمی رسید... شاید اصلا نباید میومدم دنبالش... البته تقصیر خودش بود اون اول فوضولی کرد و

از دسته جدا شد :|||

 

آهسته گفتم: ما دو نفریم، و اون یه نفره... اینکه چیه و چجور موجودیه مهم نیس... مهم اینه که من گرگینم و تو عم خون آشامی...

آلبوس با تعجب گفت: یعنی میگی در برابرش وایسیم؟

 

لبخندی شرورانه و شیطانی زدم.

 

زیرلب گفتم: دقیقا... با شماره*ی سه... یک ... دو... سه...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حملهههه!!

اما؟!؟

چی داشتم میدیدم...

اون یکی از بچه ها بود که تبدیل شده بود!!!

باورم نمیشد داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که یهو پرید سمتم و شروع کرد به چنگ انداختن...

تنها چیزی که همراهم بود کتابم بود . و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که کتاب رو نگه دارم جلو دستاش دو سه تا چنگ که زد کتا ۶۰۰ صفحه ای چهار قسمت شد !!!!

خیلی ترسیده بودم دیگه از ترس نمیدونستم چیکار کنم اونم خوشحال ازین بود که من چیزی برا دفاع نداشتم...

همون لحظه...

آلبوس یه تیکه از ریشه درختارو که مثل طناب کابوی ها گره زده بود . درست لحظه آخر انداخت دور گردنش و شروع کرده به خفه کردنش . داد زدم نکن آلبوس و یه لگد زدم گیجگاهش و بیهوش شد .

داشتیم میبردیمش سمت سمت قلعه که ببینیم این چرا اینجوری شده که خانوم مک گونگال اومد و سریع دستور داد اون آهنگ لعنتی رو قطع کنن و ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاترینا :3 بازوشو گرفتم و نزاشتم یه قدم جلو تر بره گفت : چی کار میکنی ؟

گفتم : این یه قاتل کوچولو نیست اون .. ک کاترینا متوجه شد اون داره قد میکشه .. همینجور بلند تر و بلند تر و بلند تر .. صورت اون سفید بود هیچ چیز در صورتش نداشت صورت اون عاری از هر گونه ...

کاترینا آب دهانش رو قورت داد و گفت آ ..آلبوس هنوز هم میتونیم نابودش کنیم اون هیچ چیز نیست فقط یکم درازه ..

ناگهان از پشت کمر اون موجود دراز چند دست دراز دیکر که سر همه ی آن ها تیز بود در آمد

این بد بود

کاترین : خب ..نمیدونم گفتم من سرش رو گرم میکنم و تو فرار کن ... اون با هر بار پلک ما نزدیک تر میشد ..

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آلبوس خعلی سعی کرد جلومو بگیره...

ولی نتونست :¶

واسه اینکه یکم بهش بربخوره گفتم: چی شده پسر؟ نکنه خون آشام کوچولو از یکم دعوا می ترسه؟

و بعد با یه لحن دستوری ادامه دادم: زود باش یه کاری کن عصبانی شم!

یه ذره فکر کرد.

بعدش زمزمه کرد: خیلی خب یادت باشه خودت خواستی...

و بعد یه مشت وحشتناک خوابوند تو صورتم :|

به جان خودم لپم ورم کرد :|||

چشامو محکم بستم... تا کمتر از یه دیقه دیگه تبدیل به یه موجود وحشی می شدم که اختیارم دست خودم نبود و ممکن بود هر بلایی سر هرکی بیارم...

.

.

.

چیزی یادم نیس... آخرین چیزی که یادمه قیافه حیرت زده ی متینه... چشامو باز کردم... کنار یه درخت ولو بودم...

درد صورتم کم بود، درد گردنمم اضافه شد حس کردم گلوم داره پاره میشه...

متین و آلبوس جفتشون بالا سرم وایساده بودن... سراسیمه پا شدم و گفتم: کو؟ کجاس؟ زدمش؟ کشتمش؟

ولی هردوشون فقط با نگاهای تعجب زده نگام می کردن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×