رفتن به مطلب
VERGIL

بازی اول - گریفندور ، هافلپاف

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

کم کم کتفم به خاطر ضربه های مداومی که به بازدارنده ها میزدم درد گرفته بود.

باد دیوانه وار میوزید. انگار از اینکه هنوز نتونسته بود کسی رو از رو جاروش بندازه پایین عصبانی بود.

ارتفاعم رو کم کردم تا قبل از اینکه از رو جارو بیوفتم در پناه دیواره ها پرواز کنم.

فاصله مو با بازیکنا حفظ کردم. بارون به اندازه کافی باعث کم کردنم دیدمون میشد انواع و اقسام چیز ها هم با باد توی هوا شناور بودن.

میتونم قسم بخورم برای یه لحظه کلاه گیس سینو در حال رد شدن از کنار حلقه های دروازه دیدم...

برگ چناری که صاف خورد توی صورتم رو از صورتم جدا کردم و در همون لحظه ورجیل جارو سوار از کنارم رد شد : در چه حالی؟

چش غره ای بهش رفتم و گفتم: دلم برای کلاس وردام تنگ شده..

ورجیل خلاف جهت من رد شد و رفت اما نمیدونم صدایی که بعدش شنیدم صدای زوزه ی باد از بین شنلش بود یا داشت به دماغ قرمز من میخندید...

برای یک لحظه متوجه تغییر جو بازی شدم

رزا به سمت دروازه شیرجه رفت و سرخگون روشوت کرد ولی توجهم به سمت جینی جلب شد

این دختر نمیخواست امروز بزاره من یذره استراحت کنم..

روی جارو خم شدم تا با بیشترین سرعت شیرجه برم چند متر قبل از رسیدن به دروازه در جا چرخیدم چماغم رو بالا گرفتم.. بازدارنده فاصله ای با من نداشت با سریع ترین حالت ممکن واکنش دادم . چماغم توی هوا چرخید و.. باز هم صدای رعد.. ولی خبری از برق نبود.. بازدارنده با سرعت از من و دروازه و سینا دور شد..

هنوزم دستم و چماغ از شدت ضربه میلرزید

و بعد از اون تنها کاری که از دستم براومد این بود که به سمت زمین شیرجه برم تا ازسرراه سرخگونی که سینا چند ثانیه بعد گرفتش کنار برم..

(ضربه انحرافی تدافعی)

ویرایش شده در توسط Maria_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قطرات سرد باران آرام آرام بر روی لباس من مینشست و پوست تن مرا نوازش میداد،قدرت تیم رقیب تقریبا برابر با قدرت تیم ما بود،نه ما و نه آن ها هنوز نتوانسته بودیم گلی به ثمر برسانیم و نتیجه بازی همچنان برابر باقی مانده بود.من اوج گرفته بودم،در بالای زمین بازی داشتم پرواز میکردم تا گستره دید بهتری نسبت به تیم خودم و گوی زرین داشته باشم.اما هیچ خبری از آن پرنده فلزی کوچک طلایی رنگ نبود.ابر های سیاه در آسمان جمع شده بودند و اجازه نمیدادند نور خورشید به زمین برسد.بازیکنان داشتند تقریبا در تاریکی بازی میکردند و باید در آن شرایط سخت،باران و طوفان را تاب آورده و تحمل کنند و به بازی ادامه دهند و تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نشوند.

سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و باید در همین راند،در همین لحظه،در همین ثانیه،این بازی کشدار و یکنواخت را تمام میکردم و خودم را در زیرزمین هافلپاف گرم میکردم.

انگشتان یخ زده ام را دور دسته جارویم حلقه کردم و با سرعت ارتفاعم را نسبت به زمین بازی کم تر کردم تا بتوانم وضوح دید بیشتری داشته باشم و آن را بیابم.باد موهایم را در هوا میرقصاند و قطره های نشسته بر تار تار مویم،چون برگ زردی که در خزان دست از دست شاخه درختش رها میکند،رها شدند و لرز لرزان،از من فاصله گرفتم.اما شدت طوفان آنقدر زیاد بود که موهایم هرگز فرصت خشک شدن نمیافتند.نه تنها موهایم بلکه تمام وجودم خیس بود و جارویم سنگین شده بود.حس میکردم که نمیتوانم به راحتی آن را جا به جا کنم.نافرمانی میکرد و سرمیپیچاند.اما این نباید موضوعی میبود که جلوی مرا بگیرد.میتوانستم چشم هایی را احساس کنم که امیدوارانه به من خیره شده اند.باید تمام اراده یک جادوگر را در این لحظه نشان میدادم،این من بودم که باید افسار جارویم را به دست میگرفتم نه اینکه او مرا خسته کند،حلقه انگشتان دور دسته جارویم را تنگ تر کردم و بیشتر کز کردم و با چشمانی تنگ و جستوجوگر دور تا دور زمین بازی چرخ زدم تا آن لحظه که لکه زرد رنگی را دیدم که از گوشه چشمانم رد شد و به سرعت از من فاصله گرفت،و من میدیدم که داشت به سمت منطقه دوم میرفت،هیچ فرصتی برای از دست دادن وجود نداشت.این لحظه،لحظه ای بود برای همه چیز یا هیچ چیز،درحالی که با یک دست جارو را هدایت میکردم و یک دست دیگرم رها بود به سوی منطقه دوم رفتم.

(نقطه یابی در منطقه دوم)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی :

محمد : 3+3+2+1=9

سجاد : 3+3+2+2=10

نسترن : 3+3+2+1=9

رزا : 4+3+2+2=11

جینی : 3+3+2+1=9

سینا : 4+3+2+2=11

ماری : 4+3+2+2=11

سین : 3+4+2+2=11

 

راند سوم شروع شده بود و تیم هافل به نظر میرسید که میخواد از همون استراتژی راند اولش استفاده کنه .

با این تفاوت که اونا یکی دیگه از تعویضای خودشون رو هم انجام داده بودن .

بازدارنده با تمام سرعت در حال نزدیک شدن به محمد بود ولی جینی نمیخواست که این بازیکن جدیدشون آسیب ببینه .

جینی : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 22

توپ با موفقیت به سمت سینا منحرف شد ولی اون طرف هم ماری مراقب اوضاع بود .

ماری : 9 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 1 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 22

ماری تونست با هر زحمتی شده توپ رو از سینا دور کنه .

سمت دیگه ی زمین محمد یه نفس راحت کشید و سرخگون رو برای رزا فرستاد ولی سجاد با تمام سرعت برای تداخل توی اون پاس داره حرکت میکنه .

سجاد : 10 ( تداخل در پاس ) + 5 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 25

محمد : 10 ( پاس ) + 3 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 22

سجاد عجب حرکت چرخشی قشنگی داشت . محمد میخواست که توپ رو برای رزا بفرسته ولی سجاد تونست با یه دفاع کم نظیر جلوی اون رو بگیره و باعث بشه سرخگون بیافته . آه رزا و طرفدارای هافل بلند شد . این بازی خیلی داره سخت میشه ؛ به نظر تمام فشار بازی قراره که روی دوش جستجوگرا بیافته .

نسترن و سین هر دو با هم برای گرفتن گوی زرین اقدام میکنن ، همه چیز به قدرت دیدشون توی این هوای بد بستگی داره .

نسترن : 5 ( نقطه یابی ) + 2 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 16

سین : 5 ( نقطه یابی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) =18

نه ، به نظر میرسه که هیچکدوم نتونستن جای گوی رو درست پیدا کنن .

الان دیگه همه چیز برای جستجوگرا به اوج حساسیت خودش رسیده . هر دوی اونا میدونن که فاصله شون با گوی فقط یک منطقه ست ولی به کدوم سمت ؟ جستجوگری که اول بتونه گوی رو پیدا کنه دو امتیاز برتری خواهد داشت .

0 - 0

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام بچه ها

با یه چند روز استراحت موافقید ؟ :))

هر چهارتا تیم 3 راند بازی کردن .

روز ادامه ی بازی رو حتما از قبلترش اعلام میکنم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تابلوی امتیازات همچنان دوتا صفر به چه بزرگی رو نشون میداد . طوفان و رعد و برق انگار تمومی نداشت . صدای تشویق بچه ها به یک متر اونطرف تر هم نمیرسید . بازیکنا همچنان داشتن با تمام توانشون برای گروه هاشون تلاش میکردن و جستجوگرا هم توی این وضعیت وخیم دنبال گوی زرین بودن .

راند سوم تموم شده و الان مالکیت توپ برای گریف هستش .

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : گریف ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : هافل ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : گریف ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : هافل ( 7 تا 11 )

پست 8 : گریف ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی زمین هست .

توپ 1 به سمت جینی از هافل و

توپ 2 به سمت محمد از گریف در حرکت هستن .

 

(( شروع بازی فردا ساعت 9 صبح با تیم گریف ))

تیم گریفندور با رنگ قرمز و تیم هافلپاف با رنگ زرد باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد و باران تمامی نداشت و تمام بازیکنان به شدت خسته بودن.حتی تشویق کننده ها هم بخاطر داد و فریاد زیاد دیگر فقط با خستگی پرچم تکان میدادند.بچه های هافل میدونستن که تو این موقعیت ها حفظ روحیه بهترین راه برای تضعیف رقیب هست البته اگه رقیب با وجود باران اونهارو میدید!رعد و برقی زد و کل زمین رو روشن کرد و همزمان باهاش بارون شدت گرفت.دیگه حتی جای تشویق کننده ها هم امن نبود و کم کم داشتن حال و روز مارو درک میکردن که حتی یک لباس خشک هم به تنمون باقی نمونده بود.راند قبل بازهم تلاش من بی فایده بود و این تاثیر مثبتی روی عملکرد من نمیذاشت و من ناراحت بودم که حتی موفق به دریافت اون پاس کوتاه هم نشدم وموقعیت هافلپاف از همون ابتدای کار نابود شد.اما با این وجود بازی تمام نشده بود و با تلاش میتونستیم خیلی چیزهارو به نفع خودمون تغییر بدیم.به حرکت درختها تو بارون نگاه کردم.برگهای درختا رو دیدم که به شدت خودشون رو به شاخه چسبونده بودن ولی تسلیم میشدن و از شاخه جدا میشدند و با باد همراه میشدن.سوت ورجیل منو به خودم اورد.حس میکردم این بازی برای ورجیل هم خسته کننده شده چون حتی شاهد یک گل هم نبوده و این جو برای عوض شدن یا به یک گروه موسیقی تمام عیار نیاز داشت یا به یک گل.که با توجه به بودجه پرفسور الناز یک گل چیز ساده تری برای تغییر اوضاع بود.توپ به سجاد بازیکن گریفیندور رسید که دفعه قبل موقعیت هافل رو خراب کرده بود.نباید میذاشتم این اتفاق دوباره بیوفته.همه منتظر شدیم ولی سجاد اقدام به پاس نکرد.موقعیتو ارزیابی کردم.اگر پاسی در کار نبود پس تداخلی هم در کار نخواهد بود.به تکل فکر کردم.نفس عمیقی کشیدم و جارومو به سمت سجاد گرفتم.به شکل کروی سرخگون توی دست سجاد نگاه کردم.سرخگون قرار بود بجای اون توی دست من جا بگیره و اون توپ گرد قرمز در این مورد حق انتخاب نداشت.خودمو به سجاد نزدیک کردم و دستمو رو دراز کردم.سرعتم انقدر زیاد بود که سجاد رو در لحظه ی اول متوجهم نکنه و با یک عمل انعکاسی اون توپ رو از دست بدم.تا میتونستم صدایی درست نکردم.وقتی به حد نیاز نزدیک شدم دستم رو رو سرخگون گرفتم و با تمام زورم اون رو به سمت عقب کشیدم طوری که دستم زیادی به عقب خم شد و دردی توی تموم دستم پیچید.سرخگون رو محکم گرفتم و اونو تصاحب کردم و خیلی محکم تو دستام فشردم.(تکل)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عجیبه نه؟ من بازم فرصت بازی کردن پیدا کردم! ولی توی یه پست مدافع! به جینی عزیز مسمومیت غذایی دست داده بود و من مجبور شدم که به جاش بازی کنم و باز هم تو اون اتمسفر ترسناک قرار بگیرم! با هم تیمی هامون آماده شدیم و من برای بار دوم ردای بازیکن ذخیره رو در آوردم و ردای مدافع رو پوشیدم. باز هم همون حسی رو بهم دست داد که توی بازی قبل داشتم. ولی نمی خواستم که همه منو به عنوان یه بزدل که تو بازی قبلی "فقط" شانس آورده ببینن. می خواستم هر جور که شده خودمو کنترل کنم. وارد زمین شدیم و باز هم این بارون و طوفانی که حالا باد شدید هم بهش اضافه شده بود! جارویی که تو دست چپم بود رو با عصبانیت چنگ زدم و سوارش شدم. از بچگی همیشه فکر می کردم وقتی بارون میاد قراره یه اتفاق بد بیفته! خیلی آروم از روی زمین مثل یه پر که تو باد شناوره بلند شدم. بی توجه به صدای غرش طوفان چشمامو بستم و با خودم گفتم دیگه وقتشه یا الان یا هرگز! یه نفس عمیق کشیدم. نوازش قطره های بارون روی گونه هام حس خوبی داشت و بادی شدید که حالا فکر می کردم تبدیل به نسیم شده آرومم می کرد. چشمامو باز کردم و با دست راستم چماقمو جوری گرفتم که انگار عضوی از بدنمه و بدون اون نمی تونم زندگی کنم! جارو رو حرکت دادم و تو جایگاهم قرار گرفتم. با سوت داور بازی شروع شد و سرخگون توی هوا به پرواز درومد که در نهایت با سقوطی افتخار آمیز افتاد توی دست مهاجم حریف دیدم! که می خواد به مهاجم دیگشون محمد پاس بده و چشمام به رزا افتاد که داشت به سمت سجاد تکل میرفت تا سرخگونو بگیره. دیدم که یکی از بازدارنده ها زوزه کشان داره به طرف من میاد! با اینکه در نهایت آمادگی بودم ولی نمی دونستم چیکار کنم. با سرعت مثل دوئل شوالیه های قرون وسطی به سمتش رفتم و با نهایت قدرتی که داشتم ضربه ای زدم که به سمت محمد منحرف شد! مثل اینکه ضربه ی خیلی محکمی زده بودم چون بعد از اون دستم قرمز شده بود و گز گز می کرد. ترشح آدرنالین چه کار ها که نمیکنه! یکمی از میدون دور شدم تا دردم کم بشه. به بالا نگاه کردم ودر حالی که صدای رعد و برق ها با ضربان قلبم یکی شده بود گفتم: عجب ضربه ای! (ضربه ی انحرافی تهاجمی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد چند روز تعطیل شدن کوییدیچ حسابی دلم برا زمین و سرخگون و جاروم تنگ شده بود. توی رختکن لباسام رو که تنم میکردم، لباس تیم ره که میپوشیدم قبل اینکه از روی صورتم پایین بره و روی بدنم بشینه، همون بالا، جلوی چشمام نگه داشتم؛ به بازی فکر میکردم، به اینکه اول بازی چقد استرس داشتم و الان چقد بهش عادت کردم و چقد دوسش دارم. وقت رفتن بود. لباس هام رو پوشیدم و جاروم رو دستم گرفتم و آماده رفتن شدم. پشت در رختکن وایساده بودیم که بریم بیرون که ویکی رو کنارم دیدم. قرار بود تازه وارد زمین بشه. برا اولین بار به عنوان تعویضی. به روبه روش خیره شده بود؛ دستمو زدم به بازوش و وقتی برگشت بهش لبخند زدم و گفتم خوبی؟ اونم با سرش تایید کرد.معلوم بود که استرس داره ولی خب میدونستم که مشکلی براش پیش نمیاد اون باهوش و دقیقه.

وارد زمین شدیم و سوار جارو هامون شدیم. ارتفاع مناسب رو از سطح زمین گرفتیم و آماده شروع این راند میشدیم که ورجیل ام اومد و عین همیشه خوش اخلاق روی جاروش صاف نشست و شروع این راند رو اعلام کرد و توپ رو پاس داد به من.

یهو همه چی پر سرعت شد تماشاچیا شروع به سرو صدا کردن و سین و نسترن بالاتر از همه شروع به چرخیدن برا پیدا کردن گوی زرین کردن. طوفان ام که امون همه رو بریده بود به زور میشد صدای تماشاچیا رو شنید.بچه های شروع به حرکت کردن و من محمد رو اون سمت زمین به سختی از بقیه تشخیص دادم که خودشو از بازیکن های حریف جدا کرده بود. چون فاصله ام باهاش زیاد بود و باد خیلی شدید میومد مجبور شدم که ارتفاعم رو از زمین بیشتر کنم که توپم بهش برسه. دست چپم که به جاروم بود حسابی یخ کرده بود و انگشتام به خاطر بارون سرد و بادی که می*وزید حسابی خشک شده بود. به ارتفاعی که میخواستم رسیدم و توپ رو از توی بغلم روی دست راستم آوردم و با تمام نیرویی که توی دستای یخ کرده ام مونده بود براش پرت کردم. همینطور که سرخگون رو فرستادم از اون طرف توپ بازدارنده رو دیدم که اونم داشت با سرعت به سمت محمد میرفت. ولی پشتت ویکی رو دیدم که داره عین عقاب به سمت اون بازدارنده میره و از این بابت ام مطمئن شدم که مشکلی نیست و چشممو به محمد دوختم. (پاس به محمد)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رعد و برق و طوفان و زوزه های باد شدید تر از همیشه بود و حاکی از آن که آسمان هم از این وضع به ستوه آمده بود . اما طرفداران گریفندور ذره ای تردید برای تشویق ما را به دل راه نمی دادند و این کار را برای ما سخت می کرد . تعلل سجاد لحظاتی همه را به این فکر انداخته بود که نمی داند چه میکند . اما نگاه هایش خبر از سر درونش میداد . مانند تیری که رها میشد از دست کمان سرعت گرفتم و تلاش می کردم در ورای چشم های مدافعین جایی را برای دریافت پاس پیدا کنم . در همین حین رزا به سمت سجاد می رفت لحظات بسیار خطر ناکی بود . اما تنها یک کلمه برای توصیف آن بلدم " رستگاری در لحظه آخر " حتی اگر بازی هم به نفع ما تمام نمی شد همین حرکت سجاد ارزش یک برد را داشت . در لحظه آخر توپ را با ظرافتی خاص در بغلش مانند مادری مهربان جمع کرده بود و به سمت من فرستاده بود. حال توپ در دستانم قرار داشت و من هم در رخنه خط دفاعی حریف بودم . سه دروازه ، یک سرخگون و بازدارنده و دو بازیکن ، چه مراعات نظیری دارد این لحظه ، اما بازدارنده ای به سمتم می آمد. هر تلاشی برای رهایی از سمت من بیهوده بود .چون حرکات من قابل پیش بینی بود و مدافع حریف حتما انها را پیش بینی کرده بود . پس سبک مثل پر در دستان باد ، خودم و جارویم را به دست کسی سپرده بودم که اکنون قوی تر از هر موقع دیگری بر زمین می تاخت .مانند برگ خزانی در هوا جا به جا می شدم و این بیم در دل شیر های گریفندور افتاده بود که مبادا مشکلی برایم پیش آمده باشد . ولی دست های توانای باد دقیقا مرا به سمتی برده بود که مخالف مسیر بازدارنده بود . بازدارنده به خوبی مسیرش را گم کرده بود ، و مدافعین هم به خوبی فریب خورده بودند . حال من بودم و دروازه و دروازه بان ، این بار هیچ فریبی در کار نبود چشم در چشم دروازه بان با سرعت حرکت میکردم و پایین و پایین تر می آمدم . تا به حال " هر نقشه ای که ریخته بودم جواب نداده بود ، رمز ماجرا انتحاری عمل کردن بود " . نزدیکی دروازه سمت مخالف دروازه بان را هدف گرفتم با تمام قدرت شوتی به سمتش روانه کردم (جای خالی دادن و شوت سرخگون )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تقریبا تاریکی مطلق تمام زمین بازی را فرا گرفته بود،گوی زرین پیش از آنکه موفق به گرفتنش شوم تغییر جهت داد و از چنگم در رفت و برای بار دیگر آن را گم کردم.به جایگاه تماشاچی ها نگاهی انداختم و دیدم که طرفدار های هر دو تیم از این بازی بدون نتیجه و برابر خسته شده اند و هیجانشان برای تشویق تیم گروه خود فروکش کرده بود.و همزمان داشتم ورجیل را از گوشه چشمم میپاییدم که در گوشه ای پناه گرفته بود و قوانین کوئیدیچ را مرور میکرد تا ببیند میتواند از وردی استفاده کند تا باعث شود بازیکن ها کمی کمتر خیس شوند یا نه،با صدای گوش خراش یک آذرخش غران به خودم آمدم،وظیفه من چشم چرخاندن در زمین برای یافتن گوی بود،نه پاییدن تماشاگران و داور.

جارویم دیگر کاملا رام و نرم شده بود و دیگر سرکشی نمیکرد.اکنون چشم امید دو تیم به جستوجوگرانشان بود تا بازی را به اتمام برسانند و نتیجه را تغییر دهند،دیگر بازیکنان بخاطر خستگی با آن شور و هیجان سابق بازی نمیکردند و میدان را به جستوجوگران بخشیده بودند.پس من باید پیش از نسترن گوی را پیدا میکردم وگرنه باعث سرافکندگی تیم خودم میشدم،اکنون تنها دو منطقه باقی مانده بود که امکان داشت پناهگاه گوی در آنجا باشد،ور هردو مجاوز منطقه پیشینی بود که جست و جو کرده بودم،دو گزینه داشتم و تنها یک حق انتخاب،یا از همیشه به گوی نزدیک تر میشدم یا دور تر،دو صندوق وجود داشت که در یکی از آن ها طلا و امید بود و در دیگری پوچی و حسرت،شرایط کاملا پنجاه پنجاه بود.

درحالی که ردای خیسم بر تنم سنگینی میکرد و از سرعتم میکاست،دسته جارو را گرفتم و به سوی منطقه چهارم رفتم،نمیتوانستم اینبار منتظر بمانم تا گوی خودش را نشان دهد

(نقطه یابی در منطقه چهار)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا

 

هوا هم چنان اوضاع خوشی نداشت فکر کنم آسمون هم از دست این بازی بدون گل ما کلافه بود. همش با فریاد هاش داشت ازمون درخواست گل میکرد. هی صبر کن ببینم من واقعا فریاد حمایت آسمون از هافلپاف رو میشنوم.

بارون واقعا من رو با عینک محافظم به دردسر انداخته بود. همش باید پشت سر هم پاکش میکردم.

نگاهی به جایگاه داورها و بعد تماشاچی ها انداختم. همه خیره و پر هیجان منتظر اتفاقی خاص بودند.

تا اینکه ما باز هم صاحب موقعیت شدیم.

باز هم همه چیز عالی داشت پیش میرفت اما

امان از سلسله ی دروازه بان های خوب گریفندور.

ضدحمله سریع گریفندور داشت ثمربخش ظاهر میشد.

گریفی ها ایتالیایی ندارن اما خوب دارن ایتالیایی بازی میکنن.

نور خورشید یک لحظه از بین ابرها به شیشه عینکم برخورد کرد و باعث شد دید ناچیزم مختل بشه.

اما ابرها سریع خورشید رو پوشش دادند.

سرمای قطره آبی که از روی گردنم به روی بازوی چپم غلتید، در تضاد با گرمای خونی که با جوشش تمام در رگ هام درحال پمپ شدن بود، رعشه کوتاهی در بدنم ایجاد کرد.

شیربچه گریفندوری داشت نزدیک و نزدیک تر میشد. پرواز میکرد اما انگار گام هاش صدا داشت. شاید هم این صدای قلب من بود که با نزدیک تر شدنش تندتر و بلندتر به تپش در میومد.

غرور در حنجره ام فریاد شد و شور و اشتیاق در استخوانم آتشی شد سوزنده.

شلیک شیر جوان به سمت گوشه دورترین حلقه از من قابل پیش بینی بود اما به هیچ وجه انتظار جا موندن دفاع تیمم رو نداشتم.

چشمانم رو برای یک ثانیه روی هم گذاشتم و برداشتم اما در همان لحظه کوتاه و از پشت پلک های خیس از باران، دیدم که چه کار باید بکنم.

وقتی دوباره چشم باز کردم میدونستم که ضربه ای که با پرتاب دست راست بوده زیر باران حتما انحنایی به سمت چپ خواهد داشت پس شیرجه بلند باعث میشه از روی توپ رد بشم. باد حتما کمی به توپ ارتفاع میده پس توپ با وزن معمول به سمت زمین نخواهد رفت.

پاهام رو دور جارو حلقه کردم و با نیم چرخ سینه ام رو جلوی منطقه حضور توپ قرار دادم و دستانم رو از آرنج خم کردم و با یک پرش مطمئن تو رو از دو طرف و درست مقابل سینه ام، با دو دست مهار کردم.

بعد ارشیا رو در موقعیت مناسب پیدا کردم و یک پاس بلند

(دفع توپ و پاس به ارشیا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این راند چهارم بازی بود و بعد از وقفه ای که افتاده بود،همه متحول شده بودن.این رو میشد تو چهره تک تک بچه ها احساس کرد . توی رختکن، مثل همیشه دور هم جمع شدیم و فریاد زدیم گریفندور!. از رختن که خارج شدم و پامو توی زمین گذاشتم،یه لحظه حس کردم تماشاچیا هم نسبت به قبل شور و شوق بیشتری دارن و تعداد بچه هایی که برای دیدن اومده بودن هم بیشتر شده بود. یجورایی انگار همه از پیدا شدن گوی زرین توی این راند مطمئن بودن. یه نفس عمیق کشیدم و سوار جاروم شدم. با دستم به جاروم زدم که انگار منظورمو میفهمه و گفتم وقتشه. از زمین یه مقدار کم بلند شدم و چشممو به ورجیل دوختم. صدای سوت رو شنیدم و تصمیم گرفتم یکم برم بالاتر. اینجوری هم هیجانم کمتر میشد هم تسلط بهتری روی بازی و بازیکنا داشتم و میتونستم بهتر گوی رو پیدا کنم. بعد از یکم نگاه کردن اومدم اون سمت زمین و وقتی داشتم جابجا میشدم و آروم حرکت میکردم حس میکردم باد یکم ملایم تر شده بود و موهام دور و بر صورتم تکین میخوردن که حس خوبی بود. همینطور که در حال گشتن دنبال گوی بودم چشمم به سودی افتاد که تو تماشاچیا نشسته بود و یه شیپور خیلی بزرگ و سنگین رو به یختی دستش گرفته بود و با تمام توانش هی فوت میکرد. با دیدن این صحنه یه حال خیلی خوب بهم دست داد. همینجوری که بهش خیره شده بودم و داشتم به تیممون فکر میکردم یه لحظه یه چیز خیلی براق رو توی هوا دیدم که سریع ام محو شد. سریع شروع کردم حرکت به سمتش. با سرعت راه افتادم. همینجوری که داشتم سریع حرکت میکردم با گوشه چشمم یه لحظه یکی از بازیکن های هافل رو دیدم که داره به طور مسخره ای دور خودش میچرخه. سرم رو که برگردوندم سمتش فهمیدم داره خودشو از جلوی راتین کنار میکشه که جلوشه تا بتونه بره سمت محمد که البته کلی باهاش فاصله داشت. سرم رو برگردوندم سمت اون جسم براقی که دیده بودم و دوباره با سرعت به سمتش رفتم.

(منطقه یابی در نقطه 4)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

امتیازات رول پلی

رزا : 4+3+2+2=11

محمد : 4+3+2+1=10

سجاد : 4+3+2+2=11

محمد : 4+4+2+2=12

سین : 4+3+2+2=11

الساندرو : 4+4+2+2=12

نسترن : 4+3+2+1=10

 

هیچ ورد و افسونی دیگه جواب این آب و هوا رو نمیداد . الان بازیکنا هرچی در توان داشتن باید میذاشتن وسط چون کم کم با هر قدمِ جستجوگرا ، به پایان بازی نزدیکتر میشدیم . امید توی چشم تک تک بازیکنای هر دو تیم موج میزد. برنده ی این بازی کدوم یکی از این دو تیم قدرتمند خواهد بود ؟ من که در هر صورت اضافه حقوقم رو باید بگیرم . اصن باید برام سختی کار رد کنن ... تو این هوا از برج پائین اومدن خودش سخته چه برسه به داوری .

سجاد با یه مکثِ حساب شده داره میره تا پاس خودش رو به محمد بده ؛ ولی اول حرکت بازدارنده ها رو دنبال کنیم . یکی از اونا داره به سمت جینی حرکت میکنه ولی محمدِ هافل رفته که اونو منحرف کنه .

محمد : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 6 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 25

به خوبی تونست توپ رو منحرف کنه ولی به نظر نمیخواد اون رو به سمت بازیکنی بفرسته چون بدون هدف به بازدارنده ضربه زد . بازدارنده ی اول از زمین دور شد . ولی اون یکی توپ داره به سمت محمد میره و مدافعی از گریف برای دفاع ازش جلو نیومده .

محمد : 9 ( جاخالی ) + 2 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 23

محمد تونست با یه حرکت چرخشی بازدارنده رو جا بذاره .

حالا سجاد میخواد پاس خودش رو بفرسته ولی رزا با یه حرکت زیرکانه میخواد که تکل بزنه .

رزا : 8 ( تکل ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

سجاد : 10 ( پاس ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 25

سجاد تونست از سد مهاجم قدرتمند هافل عبور کنه و سرخگون رو به محمد برسونه . الان دیگه همه چیز بین محمد ، مهاجم ماهر گریف و الساندرو ، دروازه بان با سابقه ی هافل قرار داره . چه اتفاقی رقم خواهد خورد ... محمد شوت خودش رو میزنه .

محمد : 9 ( شوت سرخگون ) + 6 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 27

.

.

الساندرو : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 2 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 24

و

گـــــــــــــل

گل برای گریف

بالاخره این بازی هم به گل رسید . الساندرو با اینکه حرکت بی نظیری داشت ولی نتونست جلوی سرخگون آتشین محمد رو بگیره .

صدای فریاد گریفندوریا زمین کوییدیچ رو منفجر کرد ...

ولی راند هنوز تموم نشده . صدای تشویق و فریاد تماشاچیا لحظه ای حواس جستجوگرا رو پرت نمیکرد . نسترن و سین هر دو به یک نقطه نزدیک میشدن . شاید بالاخره گوی رو پیدا کرده بودن .

سین : 5 ( نقطه یابی ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 21

نسترن : 5 ( نقطه یابی ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 18

نهههه به نظر با این حرکتشون ، هر دو جستجوگر همزمان فقط از گوی دور شدن . سرنوشت بازی به نظر توی راند بعدی مشخص خواهد شد .

 

0 - 50

 

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگه رسیدیم به جایی که سرنوشت بازی قراره رقم بخوره

هافلیا سرخگون رو میگیرن و بازی شروع میشه

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : هافل ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : هافل ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : گریف ( 7 تا 11 )

پست 8 : هافل ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هست که

به سمت مینا از گریف در حرکته .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با هافل ))

 

بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز و بازیکنای هافلپاف با رنگ زرد باید پست بفرستن

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

بازی طاقت فرسایی شده بود.از یه طرف بارون شدیدی میومد که دوسش نداشتم،از یه طرفم گریفیندور گل زده بود و بچه های تیم گریفیندور که همین چند دقیقه پیش ساکت بودن جوری سر و صدا می کردن که صداشون از صدای بارون بلندتر شده بود . تمرکزم رو جمع بازی کردم،نباید روحیمون رو می باختیم،الآن باید نسبت به قبل بیشتر حواسمون رو جمع بازی میکردیم و با هیجان بیشتری بازی می کردیم.اطرافمو نگاه کردم،بچه های تیم خودمون رو دیدم،با دیدنشون این حس بهم القا شد که اونا با من موافقن...تیم حریف رو نگاه کردم،انگار چون گل زده بودن از الآن بازی رو برده بودن،همشون داشتن میخندیدن ولی من اهمیت ندادم...تو این بارون با قیافه های خستمون هممون شبیه حوله ای شده بودیم که بعد شستن داشتن میچلوندنش،درواقع همون موش آب کشیده شده بودیم،اما هرطور بود باید گل میزدیم یا جستجوگرمون اسنیچ طلایی رو می گرفت و کار رو یه سره می کرد... موقعیت بچه ها رو نگاه کردم سین جستجوگر ما و جستجوگر تیم گریفیندور پایین تر از ما روبروی هم روی جارو ایستاده بودن ..مدافعا چماق هاشونو تو دستشون جابجا می کردن،دروازه بان ها سرجاشون کنار دروازه ها ایستاده بودن،از نظر من همیشه دروازه بانی کار سختی بود،نه فقط تو کوییدیچ،تو همه بازی ها،هرکس این پست رو قبول میکنه به نظرم آدم شجاع و مسئولیت پذیریه چون اگه گل بخوریم قطعا کسایی که از بالا دارن مارو نگاه میکنن،همون تماشاچی ها به طور ناخودآگاه اول دروازه بان رو مقصر می دونن.مهاجم ها هم تمرکزشون رو داده بودن به داور و سرخگون،منم چون مهاجم بودم قاعدتا باید همینکار رو میکردم پس جاروم رو گرفتم و جابجا شدم تا به موقعیت درستم تو بازی برم و از اونجا روی داور و بازی تمرکز کنم...داشتم فکر می کردم که اگه من سرخگون رو بگیرم به کی پاس بدم یا اگه یکی سرخگون رو گرفت و به من پاس داد بعدش چیکار کنم که یه دفعه دیدم داور سرخگون رو پرت کرد.من با سرعت به سمتش هجوم بردم اما به دلیل استرس نتونستم چشمام رو باز نگه دارم و به همین دلیل با چشمای بسته داشتم سعی میکردم که بگیرمش،ناگهان جسم سفتی رو توی آغوشم حس کردم،فهمیدم سرخگون پیش منه و سفت چسبیدمش،من موفق شده بودم سرخگون رو بگیرم و الان نوبت این بود که اون رو به یکی از مهاجم ها پاس میدادم،نگاهی سریع به زمین انداختم و رزا را دیدم و توپ را به سمت او رها کردم (پاس به رزا)

ویرایش شده در توسط Vanimoon

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گلی که وارد دروازه هافل شد همچون دم مسیحایی ای بود که در کالبد مرده این بازی دمیده شده بود . فکر کنم ورزشگاه لحظه ورود سرخگون به دروازه هافل به اندازه وزن تمام گریفی ها سبک تر شده بود . چون همه با هم به هوا پریده بودند . با سوت ورجیل و شروع بازی ، به طرز دیوانه واری ترشح آدرنالین همه مان بالا رفته بود و این یعنی "هیجان " . لحظات سر نوشت سازی در این راند پیش رو بود . گریفندور بعد از یک هفته سخت حالا داشت طعم شیرین خوشحالی را می چشید و کسی حق نداشت این مهم را از آنها صلب کند . بازی شروع شده بود وانی مون توپ را گرفته بود . اما از استرس چشمانش را بسته بود و این یعنی کارمان را خوب انجام داده بودیم و تیم حریف استرس داشت . همه قرمز پوشان گریفندور حواسشان جمع بود . مانند عقابی که از لانه اش حراست می کرد . کوچکترین حرکتی را هم بی نصیب نمی گذاشتند . شاید همان حرکت شروع حرکت بزرگتری بود که برای گریفندور سنگین تمام می شد .وانی مون حرکت می کرد اما بی هدف دنبال این بود که کسی را پیدا کند و همین موضوع به ما وقت میداد تا حرکت های احتمالی اش را پیش بینی کنیم . از حرکاتش می شد حدس زد ، مقصد احتمال پاسش باید رزا باشد. نگاه هایی با هم تیمی هایم رد و بدل کردم و به آنها اطمینان دادم که این توپ به رزا نخواهد رسید . درست همین لحظه بود که وانی مون رزا را دیده بود اما من را "نه " . توپ را به رزا پاس داده بود اما ....در واقع توپ را به سمت رزا رها کرده بود . رزا من را دیده بود و آمادگی داشت اما هرگز فکرش را نمی کرد با همچین پاشی روبرو شود . خوب " بز حاضر ، دزد حاضر " این حرکت وانی مون جای تعللی را باقی نمی گذاشت با تمام سرعت به سمت سرخگون حرکت کردم آدرنالین به شدت در خونم جریان پیدا کرده بود شاید با گرفتن این توپ این بازی راحت تر از آنی که در نظر داشتیم تمام شود . پس با تمام توان به سمت سرخگون می رفتم . رزا هم حرکت کرده بود اما رسیدنش به توپ محال بود . سرعتم را بیشتر کردم و با تمام توان خودم را به سمت جلو خم کردم ، هوا اندکی رو به سردی میزد ولی در همین سرما دستم گرما سرخگون را لمس کرد ( تداخل در پاس)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی هیجان داشتم و همچنین یکم هم استرس!! داشتم به بازی نگاه میکردم و این بهم انرژی میداد که ما یه گل زده بودیم

این یه اتفاق خیلی خوب بود واسم!!

که بازیکن تعویضی بودم و بالاخره بعد از مدتها انتظار میتونستم توی زمین بازی کنم تمرین کرده بودم اونم خیلی زیاد اما خوابم گرفته بود اخه دیشب رو از استرس نتونسته بودم بخوابم !! همه ی گریفیندوریا داشتن ما رو تشویق میکردن این رویایی بود که شب و روز خوابشو میدیدم!!

سعی میکردم حواسم به باز دارنده باشه اما اول یکم حرکات نمایشی انجام دادم و به سمت بالا رفتم....

بالا رفتن من با همه فرق داشت، من هیچیم عین آدم نبود . مارپیچی رفتم بالا و یکم تو زمین اوج گرفتم وقتی حس کردم از حد معمول بالاتر رفتم به سمته پایین حرکت کردم و سر جام چماق به دست ایستادم.

چماقمو محکم تو دستم نگه داشتم و حالت تدافعی گرفتم....

بچه ها رو تماشا میکردم که بازی میکردن، محمد داشت جلوی پاس ونیمون به رزا رو میگرفت و موفق به قطع کردنه پاسه رزا شد و تماشاچیای زرد پوش هافلپاف رو میدیدم که داشتن گروهشون رو تشویق میکردن....

نگاهم به محمد و سرخگون بود اما بیشتر حواسم به بازدارنده ی مشکی رنگی بود که داشت با بی رحمی سمت مینا میرفت و مینا اصن حواسش نبود ....یکم موقعیتو ارزیابی کردم...

عینکمو بالا زدم "اههه با این نمیبینم" چماقمو محکم گرفتم تو دستم و رو جاروم به سمت جلو خم شدم نفسمو حبس کردم و با بیشترین سرعت ممکن خودمو به مینا رسوندم باید اون بازدارنده رو هر چه سریعتر دور میکردم، باید!!

الان حس میکردم این خودم نیستم که دارم به سمته بازدارنده میرم این غریزه ی گریفیمه که داره منو هدایت میکنه تا از مینا محافظت کنم نذارم صدمه ای بهش بخوره ...

با قدرت چماقمو به بازدارنده کوبیدم و راه بازدارنده رو به سمت سین جستجوگر هافلپافیا کج کردم. اونقد محکم ضربه زده بودم که یه لحظه احساس کردم دستم در رفت...توپ بازدارنده با سرعت باور نکردنی ای به سمته سین رفت و میتونستم قشنگ محاسبه کنم که اگه همینجور پیش بره صاف میخوره تو شیکمش!!

(ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمته سین )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درست است که دروازه ی ما توسط قرمز پوشان باز شده بود ولی تنها چیزی که بچه های هافلپاف نباید به دل خود راه میدادند باختن ان روحیه قوی بود.به تماشاگران هافلپاف نگاه کردم.قطعا هیچکس از گل اول بازی خوشحال نبود.ولی بچه های هافلپاف مثل یک گروه موسیقی هماهنگ به تشویق ما ادامه دادند و صدایشان با صدای باران و رعد و برق و صدای هواداران گریفیندور همراه شد.این صدا شعار هافلپاف را در ذهنم تداعی کرد:با صبر و تلاش غیر ممکن ها ممکن میشود.تمام کردن بازی کوییدیچ به نفع هافلپاف حتی از غیر ممکن ها هم نبود!پس میتوانیم کاری بکنیم که این گل از دست رفته جبران شود.به بچه های تیم نگاه کردم و لبخندی بزرگ زدم گویی که ان گل را ما زده بودیم نه گریفیندور.این اولین بازی وانیمون بود.من به او امیدوار بودم.اگر بین بازیکنان اعتماد وجود نداشته باشد هیچ گلی به ثمر نخواهد نشست.سرخگون به سمت وانیمون پرت شد و وانیمون انگار که میخواهد جام را در دست بگیرد هول شده بود.این وضع مرا به خنده انداخت.وانیمون توپ را محکم در دست گرفت.به من نگاه کرد و من دانستم که باید برای سومین بار تلاشم را برای باز کردن دروازه ی گریفیندور اغاز کنم و این نباید از ابتدا با شکست مواجه میشد.وانیمون با ظرافت توپ را به سمت من رها کرد و چشمان امیدوار او بزرگترین محرک برای من بود.ارشد گریفیندور را دیدم که سعی دارد در پاس تداخل ایجاد کند و به راحتی بازی را به نفع گریفیندور تمام کند.اما خیالش خام بود.به سمت توپ شیرجه زدم و قبل ازینکه حتی بند انگشتانش توپ را لمس کنند سرخگون را در اغوش خود جا دادم و به سرعت به سمت دروازه رفتم.جمله ی تا سه نشه بازی نشه را به خاطر اوردم.دفعات پیش تلاشهای من نتیجه ای در پی نداشتند اما این دلیل نمیشود که اینبار نیز نتوانم برای تیمم مفید واقع شوم.با کمک مدافعان به راحتی نزدیک دروازه شدم و برای بار سوم دستم را برای زدن شوت بالا بردم.باد باران را به شیشه عینکم میکوبید و اندکی رحم پیشه نمیکرد.ناگهان فکری به نظرم رسید.تظاهر به پرتاب سرخگون کردم.دروازه بان گریف گمان کرد که توپ پرتاب شده و با تمام سرعت به سمت دروازه هدف قرار گرفته رفت اما توپ در دستان من جای داشت و من سرخگون را به دروازه ی دور از دسترس دروازه بان پرتاب کردم و در ان پاس تمام شور و عشق به هافلپاف را جای دادم.(شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و بلاخره باید دید شاهد گلی در این بازی خواهیم بود؟ آیا شیر های گریفیندور قادر هستند اولین گل این بازی رو به ثمر برسونن؟؟؟بله حالا بابی پاتر رو میبینیم که به سرعت به سمت دروازه هافل میره یه حرکت قشنگ و بلهههههههههه گلللللللللللللل گللللللللل و گلللللللللللللللللل

صدای گزارشگر همچنان به گوش میرسید که با شادی تمام فریاد میزد گللللللللللللللللللل

میتونم به صراحت بگم حتی صدای چند تا از بچه های هافلپاف رو هم از بین بارون شنیدم که حرکت فوق العاده ی بابی پاتر رو تحسین میکردن و به راستی که حرکت قابل تحسینی بود

این گل انگار نیروی عجیب و فرا زمینی ای به تماشاگران داده بود و بازی رو جذاب تر از قبل میکرد

و صد البته باید گفت این گل زمینه ای بود برای هافلپافی ها تا بیشتر حواسشون رو به زمین بازی بدن و تلاششون رو بیشتر بکنن

صدای گزارشگر دوباره به گوش رسید که فریاد میکشید

حالا شاهد ونیمون هستیم که توپ بهش میرسه و پیداست میخواد اون رو پاس بده بله میبینیم که ونیمون توپ رو به سمت رزا رها میکنه اما نه انگار مهاجم گریفیندوری بابی پاتر دلش نمیخواد این پاس به دست رزا برسه و میخواد در این پاس تداخل ایجاد کنه باید دید چی میشه بله شاهد هستیم که رزا با چابکی توپ رو میگیره و به سمت دروازه میره

وای خدای من اونجا رو نگاه کن در اون طرف زمین شاهد یه بازدارنده ایم که داره به سرعت به سمت سین دپ جستوجوگر تیم هافلپاف میره

و حالا جینی ویزلی میره که از جستوجوگر تیمشون دفاع کنه جستوجوگری که میگن پسر زئوس خدای خدایان ِ خدایی که باعث و بانی این هوای داغونه!!!

اما نع نع برگردیم به سمت رزا که در حال ِ....

صدای گزارشگر رو از ذهنم حذف کردم و تمام تمرکزم رو روی موقعیت خودم گذاشتم

بازدارنده با سرعت زیادی به سمت سین میرفت و طبق محاسباتی که کرده بودم تا دو دقیقه دیگه در محلی بود که میتونستم بهش ضربه بزنم شمارش معکوس در ذهنم شروع شد شمردم و شمرم ضربان قلبم زیاد تر شد تمام قدرتم به دست هایم انتقال یافت 3-2-1 حالااااااااااا برای خانواده ی هافلپاف ضربه ی محکمی به بازدارنده زدم و اون رو از زمین بازی بیرون پرتاب کردم (منحرف کردن بازدارنده از سمت سین دپ کبیر و فرستادنش به بیرون زمین بازی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد با تند شدن ضربان بازی شدت گرفت بادی که همه چیز را در بر میگرفت و حتی قطرات ریز اب رو توی هوا معلق کرده بود و صحنه ای اعجاب انگیز رو به وجود اورده بود .

همه چیز دست به دست هم داده بود که صحنه ای تاریخی رو برای پایان این بازی رقم بزنه . همزمان با زده شدن گل گریفندور ورزشگاه منفجر شد و روح تازه ای به همه چیز داده شد گویی نقاشی سیاه سفیدی در ثانیه با بهترین رنگ ها رنگ شود . این اتفاق روی تیم هافلپاف هم تاثیر گذاشت و انها با جدیتی مضاعف به دنبال جبران همه چیز بودند . سرخگون به ونیمون رسید که پس از لحظاتی اون رو به رزا پاس داد ، همه چیز مثل دفعه قبل ، فقط این بار رزا مانند قهرمانی با سرعت تمام به سمت دروازه من یورش میاورد . و من انجا ایستاده بودم معلق در هوا میان او و دروازه گریفندور .

 

از دور حرکت جستجو گر*ها رو دیدم ، که با سرعتی سرسام اور به سمتی یرش بردند گویی سرنوشت همه چیز در اانجا رقم میخورد ،درست هم همین بود سرنوشت بازی به اسنچ طلایی گره خورده بود و جستجوگری که اول اون رو در دستانش جا میداد، ولی من هنوز یه کار نیمه تموم داشتم مهاجمی بود که تمام تمارین من رو به چالش میکشید مهاجمی بود که دروازه و تیم منو به چالش میکشید . و همه چیز برای من به این لحظه بر میگشت لحظه ریسک لحظه انتخاب ، دستم رو بر روی حکاکی جاروم کشیدم ، هنوز اونجا بود هدیه ای از یک دوست .....

به این باور رسیدم که همه چیز در یک لحظه خلاصه میشود و انتخاب کردم . اگر*من جارو را به سمت یک دروازه منحرف میکردم رزا از این فرصت طلایی انتخاب میکرد و دروازه ای که بیشترین فاصله را از ان داشتم انتخواب میکرد . ولی در عین حال من مجبور میشدم فاصله بیشتری را طی کنم همه چیز به این لحظه بر میگشت ، پس تمام شجاعتی که در رگ هایم به عنوان گریفی بود را جمع کردم و جارو را به سمت یکی از دروازه ها روندم ، مطمئن بودم حقه ام کارساز میشود پس منتظر لحظه مناسب شدم و با هر چیز که در توان داشتم با هرچیز که در انتهای این بازی برایم مونده بود به سمت سرخگون حرکت کردم .... ( گرفتن سرخگون )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

از بچگی عاشق گوی زرین بودم ، و از زمانی که پدرم برای هدیه ی 11 سالگیم نماد گوی زرین رو بهم داد روزی رو میدیدم که به عنوان یه جستجوگر هم تیمی ها و هم گروهی هام رو سرفراز میکنم.

از فکر و خیال بیرون اومدم و به سمت بچه ها و کاپیتان تیم رفتم. دور هم جمع شدیم و کاپیتان با قاطعیت رو به همه گفت : این بازی مال ماست، شیرهای گریفیندور هرگز باخت رو قبول نمیکنن. دستشو جلو آورد و همه ی ما دستمونو رو دستش گذاشتیم و هورا کشیدیم.

سوار جاروها شدیم و با سوت ورجیل که در بین صدای رعد و برق و باد به سختی شنیده میشد به سمت بالا به پرواز در آمدیم.

من با سرعت و به صورت صعودی مثال یک شاهین تیزپرواز به بالاترین نقطه از زمین رفتم و با دقت به زمین چشم دوختم. تا به اینجا گوی با من بازی کرده بود ولی این بار من قرار بود اونو به بازی بگیرم.

بعد از گلی که زده بودیم بچه ها شور و نشاطی فراوان داشتند، ونیمون سرخگون رو در دست داشت و به سمت رزا در حال حرکت بود، محمد با حرکات قشنگش به سمت ونیمون و رزا در حال حرکت بود تا مانع رسیدن سرخگون بشه، رزا نگاه آتشینش به سرخگون بود، ویکی بازدارنده رو با قدرت از مینا دور و به سمت سین پرتاب کرد و کاپیتان گریفیندور مثل همیشه مصمم و قاطع منتظر بود تا مثل یک پادشاه از دروازه های گریفیندور مانند تخت پادشاهیش دفاع کند.

با نگاهم دنبال گوی میگشتم و میدونستم نتیجه ی این بازی و جبران زحمات بچه ها فقط به من بستگی داره، فرز و چابک بودم و میتونستم خیلی راحت تر نتیجه ی بازی رو به نفع خودمون جلو ببرم.درست در کنار دروازه و منطقه ی یک درخشش گوی زرین رو دیدم. صدای تشویق گریفیندوری ها که با تمام وجود از تیمشون حمایت میکردند خون رو در رگهام به گردش در میاورد، ضربان قلبم بالا رفت، شیر درونم به غرش در آمد و با تمام سرعت به سمت گوی به پرواز در آمدم. نزدیک و نزدیک تر شدم و دستانم رو دراز کردم. همه چیز و همه کس در اطرافم محو شدن و فقط گوی رو میدیدم. انگشتانم به دور گوی زرین پیچیده شد و گوی بال بال زنان در دستم محبوس شد. فریاد زدم و رو به آسمان اوج گرفتم.

(گرفتن گوی زرین در منطقه 1 )

ویرایش شده در توسط shadow_N

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در آن لحظه باور نمیکردم که این گونه نتیجه بازی تغییر یابد.باور من نمیشد که ما اکنون گل خورده بودیم!صورتم داغ کرده بود و برخورد قطرات سرد باران با گرمای صورتم،یک تضاد و تناقص شدید در بدن من میساخت،از سویی میدانستم نباید تسلیم بشوم و کنترل خودم را از دست بدهم و از سمتی دیگر،نمیتوانستم!

و من منطقه اشتباهی را برای جستوجو کردن انتخاب نموده بودم،سعی کردم با ضربات سیلی بر روی گونه هایم،بار گناهم را از روی دوشم سبک سازم.خیسی صورتم باعث میشد تا برخورد دستم با پوست و استخوانم صدایی دهشتناک تر غرش کند و بر من درد شدید تری را متحمل گردد.میدانستم که اکنون همه به من خیره بودند،در چشم های هم تیمی های من تلفیقی از ایمان و نا امیدی موج میزد و سرتاسر زمین بازی را غرق در پارادوکس میکرد و من اکنون داشتم در اقیانوسی از دلهره خفه میشدم و دست و پا میزدم.

همینگونه که درحال تنبیه خودم بودم ناگهان دستم به خطا رفت و به صورتم برخورد نکرد که باعث شد من تعادلم را از دست بدهم و به سمت چپ متمایل گردم در شرف افتادن از جاروی سُرم قرار گیرم.اما پیش از آنکه این اتفاق وحشتناک برای من بیافتد به خودم آمدم و دست راستم را به جارو گرفتم و فشار دادم و خودم را راست کردم و برای بار دیگر تعادلم را به دست آوردم!اکنون زمان تنبیه هیچکس نبود،هیچ زمانی برای تنبیه وجود نداشت و تنها باید من خطا ها و اشتباهاتم را جبران میکردم،دیگر تنها یک منطقه برای جستوجو باقی مانده بود،هیچ احتمال اشتباهی وجود نداشت،در این لحظه تنها باید از جستوجوگر رقیب پیشی میگرفتم و زودتر از آن به سوی گوی زرین جهش میبردم و در چنگال خودم اسیرش میکردم،برروی جارویم خیز گرفتم تا سرعتم بیش از پیش شود،گذر قطرات باران را از لا به لای موهایم احساس میکردم و سرمای آن ها،در آن زمان برای من لذت بخش بود،در آن لحظه احساس میکردم به جای قلب،در سینه ام خورشید است که میتپد،زیرا در تک تک سلول های پوستم گذر نور و امید را احساس میکردم،من به خودم یقین داشتم که در این لحظه موفق به جبران و گرفتن گوی میشوم و میدانستم که دیگر هم تیمی هایم با من موافق هستند،امیدوار بودم...

یک گل خورده بودیم اما نباید خودم را بابت این ناراحت میکردم،اکنون که درمنطقه یک بودم و گوی داشت در قفس تنگ انگشتانم پر میزد،باید نقش خودم را ایفا میکردم!آن هم پیش از نسترن!

(گرفتن گوی منطقه یک)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×