رفتن به مطلب
VERGIL

بازی اول - گریفندور ، هافلپاف

پست های پیشنهاد شده

گرووووووووووومپ

آخه الان وقت رعد و برق بود ؟ این همه منتظر شدیم تا یه روز خوب رو برای شروع مسابقات انتخاب کنیم ، آخرم هوا طوفانی شد . به دیلی پرافت هم دیگه نمیشه اعتماد کرد ... هیجان توی جمعیت موج میزنه . بچه ها از هر چهار گروه اومدن تا بازی افتتاحیه ی کوییدیچ رو ببینن و براشون اصلا اهمیتی نداره که هوا چقدر بده .

بازی اول بین دو تیم گریفندور و هافلپاف انجام میشه . بازیکنای هافل با لباسای طلایی مشکی و گریف با سرخ و طلایی دارن وارد زمین میشن . همه سوار جاروهاشون شدن و منتظرن تا سوت بازی زده شه .

 

سرخگون به هوا پرتاب میشه ...

 

به صورت رندوم ، سرخگون به ارشیا ، مهاجم هافل رسیده .

پس مالکیت توپ توی این راند برای هافل خواهد بود .

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : هافل ( از 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( از 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : هافل ( از 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : گریف ( از 7 تا 11 )

پست 8 : هافل ( از 11 تا 1 )

 

اگر پستی زودتر از اتمام مهلتش گذاشته بشه ، تیم مقابل هم میتونه از همون لحظه اقدام به پست گذاری کنه .

اگر تیمی زمان پست گذاریش رو از دست بده دیگه نباید پستی بذاره ( توی دو راند اول احتمال کمتر از 8 تا بودن پستها زیاده ) .

 

فصل و آب و هوا به شکل رندوم : بهار – طوفان و رعد و برق

 

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی بازی هستن .

بازدارنده ی 1 به سمت نسترن از تیم گریف

بازدارنده ی 2 به سمت سین از تیم هافل

 

(( شروع بازی فردا 9 صبح توسط تیم هافل ))

تیم گریفندور با رنگ قرمز و تیم هافلپاف با رنگ زرد باید پست بذارن .

 

 

:hufflepuff::gryffindor:

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باامممممم ..يه رعدو برق ديگه ميزنه ..

بارون همرا با وزش شديد باد جهتش عوض مي شد بااممم بااامم.. سووووت بازى شروع ميشه

سرخگون به من رسيد

به سرعت به جلو حركت مي كردم يكى از باز دارنده ها به سرعت به سمت سين رفت و سین داشت سعی میکرد که جاروش رو حرکت بده و از بازدارنده جاخالی بده يه نگاهى به اطراف انداختم و رزا رو ديدم كه اون ور زمينه و هيچ مهاجمى اطرافش نيست صداى بچه ها كه تشويق ميكردن هر لحظه بلند تر ميشد يكى از مهاجم هاى گريفى به سمتم اومد تا مانع از پاس دادن بشه اما دير رسيد چون دیگه سرخگون دست من نبود و من اون رو به سمت رزا پاس داده بودم و توپ داشت تو هوا چرخ میخورد و می غلتید تا به دست رزا برسه {پاس به رزا}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

صبح زود از خواب بلند شدم. سر حال سرحال کاملا آماده بودم. آماده برای اولین مسابقه رسمی کوییدیچم. خب بلند شدم. سر و صورتم رو شستم و با عجله لباس کوییدیچم رو پوشیدم و رفتم سمت سرسرا که یه چیزی بخورم و این حس ضعف که مال استرس بود از بین ببرم. وارد سرسرا که شدم یهو یه داد و بیداد و صدای دست توی سرسرا بلند شد. من اولین نفر از تیم گریفندور بودم که به سرسرا میرسید. بچه های گریفندور شروع به دست زدن و تشویقم کردن. وای خدا تمام بدنم مور مور میشد. اون لحظه به این بچه ها فکر کردم و به خودم گفتم به خاطر شما ها با تمام وجودم بازی میکنم. قول میدم. دیگه وقت رفتن بود. رفتم سمت در سرسرا و برگشتم و رو به میز خودمون تعظیم کردم و رفتم. از پشت سرم صدای خنده های بچه ها رو میشنیدم که ضعیف و ضعیف تر میشد. وقتی به در قلعه رسیدم تازه فهمیدم چی شده. اوه اوه هوا حسابی طوفانی بود. کلاه ردا ام رو گذاشتم روی سرم و بدو بدو رفتم به سمت زمین کوییدیچ.بالاخره به رختکن رسیدم. وقتی رفتم تو دیدم چند تا از بچه ها هستند. محمد و سودی ام چند دقیقه بعد من رسیدن. همه روی نیمکت توی رختکن نشستیم و سینا شروع به سخنرانی قبل بازی کرد. درسته همون حرف های همیشگی بود. ولی ایندفه فرق داشت. همه با دل و جون گوش میکردن.صحبت های سینا که تموم شد همه با سر هاشون رو به نشانه تایید تکون دادن و یه حلقه زدیم. دست هامون رو روی پشت پرده آماده برای وارد شدن ایستاده بودیم تا اینکه اسم تیم گریفندور توسط گزارشگر اعلام شد و و ما همه پشت سر سینا وارد زمین شدیم. صدای بلند تماشاچیان دو تیم و چهار گروه حسابی اونجا به چشم میومد. بارون ام خیلی خیلی شدید شده بود. اما خب بارون خبر نداره که من عاشقشم و این آب و هوا رو چقد دوست دارم و گرنه هرگز این آب و هوا رو انتخاب نمیکرد. عینک ورزشیم رو دراوردم و زدم روی چشمم. ها ها ها!! دیگه حتی باعث کمتر شدن دیدمم نمیشی. سوار جارو هامون شدیم و به سمت بالا و ارتفاع درست حرکت کردیم. از این ارتفاع تماشاچیا بهتر دیده میشدن. بین اونا خیلیا آشنا بودن. پروفسور دایانا. آیدا ریون و اسلی. علیرضا هافل که سرتا پا زرد پوشیده بود. تمریناتمون باعث هماهنگی خیلی زیاد من و محمد شده بود. حسابی همدیگه رو میشناسیم. ورجیل بالاخره سوت رو زد و توپ رو به یکی از بازیکنان هافل داد. تا این کار رو کرد محمد سریع رفت سمتش و منم که کاملا آماده بودم با سرفت خیلی زیاد رفتم سمت رزا و بازیکن هافل که توپ دستش بود حسابی هول کرده بود و سریع توپ رو پاس داد به رزا که من دقیقا جلوش وایساده بودم. رزا تا اومد توپ رو بگیره یهو من رو دید. فک کنم به خاطر بارون دیر فهمید که من انقد نزدیکشم. خب حالا توپ دست اون بود ولی کنار زمین حسابی گیر کرده بود و منم دقیقا با کنار جاروم چسبیده بودم بهش و اصلا بهش اجازه حرکت ندادم. (بلاک رزا)

ویرایش شده در توسط Sajjadsj

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا داشت لحظه به لحظه بد تر میشد. باد عین یک اسب وحشی تو زمین بازی می تا زوند.

همون موقع سوت رو زدن بچه ها سر جای خودشون قرار گرفتن. لحظه زیبایی بود شعار ها پرچم های اویزان شده و شعار هایی که همش انرژی بود برای ما ها.

5 دقیقه از بازی نگذشته بود که دیدم بازیکنای هاف به سرعت در حال حرکت بودند،منم منتظر برای یک لحظه خوب برای زدن ظربه.

با نیمبوسم که از بازی قبل دسته اش ترک خورده بود در حال پرواز بودم که دیدم، رزا از هاف یک پاس به دستش رسیدو همون موقع یک بازدارنده سمت نسترن می اومد من رو جاروم خم شدم و سمت نسترن رفتم باد به شدت به موهام می زد و عینکم تار شده بود نمی توستم بینم جلوم رو.

تقربی ایستادم توپ رو به سختی دیدم و بازدارنده رو دفع کردم .

توپ سمت رزا رفت

( ظربه تهاجمی سمت رزا )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این که بارون واقعا ازار دهنده بود نباید تو کارم اختلال ایجاد میکرد و این پاس ارشیا که با زحمت به من رسیده بود هدر میرفت. با جاروم خودمو به سرخگون نزدیک کردم و سعی کردم سرعتم نه انقدر زیاد باشه که از دستم در بره نه انقدر کم باشه تا از سرخگون جا بمونم. و طوری که انگار با ارزش ترین داراییمو بهم سپردن اونو نگه داشتم. استرس دارم که این موقعیتو خراب کنم ولی الان سرخگون تو دست منه و نباید ترس به دلم راه بدم.تو حال خوشی بودم که فهمیدم سجاد یکی از بازیکنای تیم حریف منو بلاک کرده و فاصلمون میلی متریه. فکر کنم بخاطر بارون و اینکه حواسم به بازی پرت شده بود متوجهش نشده بودم. سریع عمل کردم و با تمام سرعتم با جارو از گوشه زمین به سمت وسط زمین حرکت کردم. حواسم بود که به محوطه دروازه بان وارد نشم و خطا نکنم. همرو جا میذاشتم و بارون بخاطر سرعتم محکم به صورتم میخورد. خدا میدونه اگه عینک نداشتیم چی میشد! صدای تشویق هم تیمیام بهم روحیه بخشید. اونارو دیدم که با تمام انرژیشون مارو تشویق میکنن و حتی بارونم رو شور و شوقشون تاثیری نداشته. موقعیت حلقه هارو برسی کردم. چون بارون میومد خودمو نزدیک تر کردم. موقعیت دروازه بان رو ارزیابی کردم و نشونه گرفتم. دستمو به ی طرف خم کردم ولی اون فقط نمایش بود و دقیقا بر خلاف حرکت دستم پرتابش کردم تا غیرمنتظره باشه و سعی کردم در عین حال هدف گیری خوبی داشته باشم. (شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مدتی از شروع بازی میگذشت و بارون همچنان به شدت میبارید نور رعد و برق ها باعث میشد دید درستی نداشته

باشم به شدت پلک زدم پس از چند دقیقه، دیدم به حالت عادی بازگشت توپ بازدارنده ای را دیدم که با سرعت متوسطی

به سمت سین میرفت

سین هم آنقدر محو پیدا کردن گوی زرین شده بود که اصلا حواسش به توپی که به طرفش میرفت نبود!

باید دست به کار میشدم و قبل از اینکه توپ بازدارنده به سین برخورد میکرد منحرفش میکردم درست بود که سین پسر

زئوس بود اما اگر بازدارنده به او برخورد میکردحداقل تاپایان بازی بیهوش میشد و این اصلا به نفع تیم ما نبود به هر

حال بدون جستوجوگر که نمیشد بازی کرد پس به سرعت به سمت توپ بازدارنده رفتم، موقعیتم را

ارزیابی کردم سجاد بازیکن تیم حریف در گوشه ای از زمین ایستاده بود اگر میتوانستم توپ بازدارنده را طوری منحرف کنم که

به سمت او برود با یک تیر دو نشان زده بودم چماق را بالا گرفتم و به شکلی به توپ ضربه زدم که به طرف سجاد حرکت

کند (ضربه ی انحرافی تهاجمی که در صورت موفقیت بازدارنده را به سمت سجاد میفرستد)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه چیز سیاه بود ولی خیلی راحت میشد توی ذهن پیچ و تاب خوردن پرچم ها رو تصور کرد پرچم هایی که روشون شیر گرفندور موج میخورد و غرش میکشید

با صدای تماشاچیا که بیانگر شروع بازی بود چشمامو باز کردم هم زمان کل اسمون روشن شد و چند ثانیه بعد صدای کوبش رعد و برق در میان ابر ها به گوش رسید

یاد بچگی هام افتادم که شنیده بودم رعد و برق نوعی قدرت نمایی خدای اسمون وزمین یعنی زئوسه برای همین هر بار که هوا طوفانی میشد میاستادم و با غرور احساس قدرت میکردم

بازی شروع شد توپ در دستان البوس هافلی بود که به دنبال مهاجمی برای پاس دادن میگشت بعد از مدتی رزا رو در گوشه زمین پیدا کرد و یه توپ رو به صورت قوسی براش فرستاد

هم زمان سجاد به سمت رزا شیرجه رفت و سعی کرد رضا رو بلاک کنه رضا ارز کنارش رد شد و به سمت دروازه من حرکت کرد . مینا هم یه توپ بازدارنده به سمتش فرستاد که از اون جاخالی داد و به حرکش ادامه داد .

وقتی ادرنالین توی رگات زیاد بشه ذهنت به سرعت دیوانه واری شروع میکنه به واکنش نشون دادن و کارهایی رو میکنی که در حالت عادی یه انسان نمیتونه بکنه .

برای دروازبان همه چیز صحنه اهسته میشه حتی روشن شدن اسمون توسط رعد و برق همهه چیز برای ثانیه هایی توی سکوت فرو میره و تمام مغز در حال محاسبه کردن مسیر توپ و سرعت اونه

تجربه گرفتن چندصد توپ از زاویه های متفاوت و تمرین های پیاپی بهت لحظه مناسب برای شیرجه رو یاد میده و تو ضمیر ناخود اگاهت حک میکنه .

حالا رزا در حال شوت کردنه و تنها چیزی که بین توپ با سه حلقه فاصله میزاره دستای منه پس کمی منتظر شدم تا زمانش برسه و این خوب شد چون رزا با حرکت فرعی

و چرخوندن مچش مسیر توپو عوض کرد . حالا موقع مناسب بود جارومو کج کردم و توی هوا سر خوردم و به سمت توپ شیرجه رفتم توپو با دستم گرفتم چرخش توپ توی دستکش پوست ازدهای قرمزم متوقف شد و فریاد تماشاگرا بلند شد بعد سرخگون رو به سمت راتین پرتاب کردم .

(گرفتن توپ و پاس دادن به راتین )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

هوا افتضاح بود :/

وسط تابستونی این دیگه چه صیغه ایه من نمیدونم...

با وجود هوای افتضاح بازی عالی پیش رفته بود و بچه های گریفیندور فوق العاده ظاهر شده بودند. ^_^ همین طوری که سعی میکردم خودمو با احساس افتخارم گرم کنم بالاتر از بازیکن های دیگه و بالای سر کسی که توپ دستش بود پرواز میکردم.

آسمون تیره رنگ دوباره روشن شد و لحظه ای بعد صدای غرش رعد آسمون رو پر کرد.. صدایی که بی شباهت به صدای ضربه ی محکم یه مدافع نبود.

مشغول تماشا کردن پاس کاری بچه های هافلپاف زیر پاف بودم که آسمون روشن شد و برای لحظه ای سرم رو بالا آوردم و قامت بلند ورجیل رو که وسط آسمون و زمین شناور بود رو دیدم.. توی این هوای بارونی و با شنل تیره ای که تنش بود از ان فاصله بی شباهت دمنتور ها هم نبود.

رعد و برق که تموم شد قبل از پایین آوردن سرم چشم غره ای به سایه ی علیرضا رفتم..

من الان باید توی جایگاه اساتید زیر سقف نشسته باشم و ته تلاشم این باشه که با پروفسور دایانا به نحوه ی داوری غر بزنیم.. نه اینکه عین موش آب کشیده وسط زمین باشم..

نگاهم به طرف مدافع هافلپافی رفت. جینی ترسناک به نظر میرسید..

مهاجم های هافلپاف به سمت دروازه اومدن و سرخگون رو برای لحظه ای توی هوا سایه روشن دیدم . درست همون لحظه صدای بلند ضربه چماغ به گوشم رسید . سرم رو برگردوندم همون طور که حدس زدم چماق جینی توی هوا بود و حالا دو توپ با سرعت هرچه تمام تر به سمت سجاد میرفتند.

از بالای سر سجاد شیرجه رفتم و درست بعد از اینکه سرخگون بین دستکش های قرمز سینا گم شد با تمام قدرت ضربه ی محکمی به بازدارنده زدم و به بیرون زمین فرستادمش..

{ضربه ی انحرافی تدافعی }

ویرایش شده در توسط Maria_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اول از همه سلام و خسته نباشید به تموم بازیکن های هر دو تیم و البته داور عزیزمون که خیلی خستش کردیم

خب منتظرتون نمیزارم بریم سراغ این قسمت از رول پلی تیم هافل

مدت ها بود که زیر بارون کوئدیچ بازی نکرده بودم بوی خاک مخلوط شده با آب باعث میشد انرژی مضاعفی بگیرم و انگیزم برای ارائه ی بازی بهتر بیشتر بشه صدای رعد و برق هم به نحوه ی خودش گوشم رو نوازش میکرد. چقدر احساس شعف و شادی میکردم که پس از مدت ها دوباره توی یه مسابقه ی واقعی حضور داشتم لبخندی از سر رضایت بر روی لبانم نشت و فکر کردم امروز باید بهترین بازیم رو به نمایش بگذارم . حواسم رو به بازی دادم تا اینجای بازی که خوب پیش رفته بود و مشکلی وجود نداشت ناگهان چشمم به بازدارنده ای افتاد که با سرعت قابل ملاحظه ای به سمت رزا میرفت باید قبل از اینکه این بازدارنده اختلالی در بازی رزا ایجاد میکرد که داشت توپ رو به طرف دروازه پرتاب میکرد جلوش رو میگرفتم. پس با سرعتی که جاروم بهم اجازه میداد به سمت بازدارنده رفتم چماقم رو بالا گرفتم و مسیری که دوست داشتم بازدارنده بعد از منحرف شدن از سمت رزا به اون طرف بره رودر ذهنم مجسم کردم، بله اگر بازدارنده ی در حال حرکت به طرف اسکای لاین میرفت کارش رو سخت تر میکرد و شاید ضربه ی رزا شانس بیشتری داشت تا به یه گل قشنگ و امتیازی برای ما تبدیل بشه یا علی ای گفتم و به بازدارنده ضربه ی قشنگی زدم ضربه ای به نام هافلپاف. ضربه ای که فراتر از یک ضربه ی معمولی بود ضربه ای که همراهش تمام عشقم به هافلپاف و تمام امید و انرژیم رو فرستاده بودم . پیچ و تاب توپ بعد از برخورد با چماق و انحنای زیباش زیر بارون دیدنی بود. حس میکردم میشه از این صحنه شعر سرود. این توپ میتونست برای خانواده هافلپاف آغاز یک حماسه باشه بازدارنده به طرف سینا حرکت کرد... میتونستم صدای بچه های هافلپافی رو بشنوم که من رو تشویق میکردن حسی که داشتم فوق العاده بود انگار داشتم توی آسمون ها پرواز میکردم که البته غیر از این هم نبود!!!(ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت اسکای لاین)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

امتیازات رول پلی :

البوس پاتر : 2+3+2+1=8

سجاد : 4+4+2+1=11

مینا : 2+3+1+2= 8

رزا : 4+3+2+2=11

جینی : 4+3+1+2=10

سینا : 4+4+2+2=12

ماری : 4+4+2+1=11

هرمیون : 4+3+2+2=11

 

پروردگارا آخه واقعا الان وقت این شوخیاست ؟ حداقل یه کوچولو صبر میکردی راند اول تموم شه بعد ... . عینکای بچه ها چه خوشگلن :)) به مدرسه بگم برا منم ازینا تهیه کنن . والا ، چیه با عینک یه گالیونی اومدم تو زمین .

سرخگون به البوس رسیده و اونم میخواد هرچی زودتر پاس بده به رزا . ولی اون سمت به نظر مدافعا با بازدارنده ها درگیرن . اول ببینیم اونا چه میکنن .

مینا میخواد بازدارنده ای که به سمت نسترن میره رو منحرف کنه .

مینا : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 8 ( رول پلی ) = 21

بازدارنده منحرف میشه و به سمت رزا حرکت میکنه .

از اون طرف هرمیون هم نمیخواد مهاجمشون صدمه ببینه .

هرمیون : 8 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 21

هرمیون تونست به سختیییی جلو بازدارنده رو بگیره .

ولی انگار یه توپ بازدارنده ی دیگه هم توی زمین هست که به سمت سین میره و جینی میخواد اونو منحرف کنه ( این خواهرای هافلی چه دفاعی دارن میکنن :)) )

جینی : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 1 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 20

ولی نه ... جینی میخواست که توپ رو به سمت سجاد منحرف کنه ولی ضربه ش قدرت کافی رو نداشت و توپ از مسیر بازی خارج شد . پس حرکت ماری برای زدن اون توپ هم بی فایده شد ( ولی تلاشش برای سیو سجاد عالی بود ) .

برگردیم به اصل ماجرا . البوس پاس خودش رو فرستاد و کسی هم تداخلی براش بوجود نیاورد . رزا الان صاحب توپ شده و میخواد به سمت حلقه ها بره . ولی سجاد میخواد بلاکش کنه و جلوی شوتش رو بگیره .

رزا : 10 ( شوت سرخگون ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

سجاد : 7 ( بلاک ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

رزا از سجاد عبور کرده و شوت خودش رو زده . الان سیناست که همه چیز رو مشخص میکنه . اولین گل بازی رو خواهیم داشت ؟

.

.

سینا : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 2 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 24 = 24

آآآآه هافلیا بلند میشه . بله سینا توپ رو با یه شیرجه ی خوب گرفت .

( در صورت مساوی شدن ، حرکت دفاعی برنده ست )

راند اول گلی نداشت و الان سینا توپ رو برای راتین فرستاده .

0 - 0

 

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سینا توپ رو گرفت و بعد از چند لحظه صدای شادی گریفندوریا بلند شد . اونم بدون معطلی توپ رو برای راتین فرستاد تا حرکت هجومی گریف شروع بشه .

مالکیت سرخگون توی این راند برای گریف و راتین هستش .

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : گریف ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : هافل ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : گریف ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : هافل ( 7 تا 11 )

پست 8 : گریف ( 11 تا 1 )

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح توسط تیم گریف ))

تیم گریفندور با رنگ قرمز و تیم هافلپاف با رنگ زرد باید پست بذارن .

 

در حال حاضر یک توپ بازدانده توی زمین هست که داره به سمت مینا از گریف میره .

 

0 - 0

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب از سر و روی همه میچکید. هوادار ها با هر چیزی که دم دستشون بود خودشون رو از شر شر بارون حفظ میکردن. بارون هم مثل شلاق به خاطر باد شدید به صورت ها برخورد میکرد. دفاعمون کارساز بود.توپ دست ما هستش. سین رو دیدم که به خاطر بارون دیوونه شده بود. چون هنوز بارون به این شدت ندیده. توپ رو گرفتم. مثل یه عقاب (مادرم انا ریونکلایی هستش) داخل بارون با قدرت پرواز میکردم. باد بارون رو بدتر کرده بود. سرعت جارو رو کمتر کرده بود. میرسیم به حرکات نمایشیم که استادشم. سینا گفت که بارون کار نمایشیت رو مشکل میکنه اما من راتینم. استاد حرکات نمایشی. برای روحیه دادن هم که شده اول با سرعت به بالا رفتم بارون میخورد تو صورتم خیلی حال داد. همه تشویقم کردن به خاطر این صعود. خیلی بالا رفتم.طوری که داخل ابر ها از دید همگی ناپدید شدم. به یک باره شیرجه زدم به سمت پایین . خودم مثل پرنده ایی که بال نداره رها کردم پایین. انگار که دارم سقوط میکنم همه جیغ کشیدن و فکر کردن که بلایی سرم اومده. جز محمد که زیر چشمی دیدم رفت منطقه ایی که آزاد بود و هیچ مدافعی نبود حالا وقتشه توپ رو پاس دادم به محمد. هیچ کس فکر نمیکرد که اون سقوط من یه نقشه باشه جز محمد . با این حرکتم مهاجم حریف که الان شده مدافع رو جاگزاشتم. مطمعنا اگه مدافع هم بود کاری نمیکرد چون با دست های صد سانتیمتریم محاله که توپ رو بگیرن. سین دهنش از این کارم باز مونده بود. پاس رو که دادم به خاطر حرکتم بدون هیچ مزاحمتی محمد توپ رو گرفت. اینه راتین واقعیه. این قدرت واقعی گریفندور. با دادی که بلند گفتم(((( زنده باد گریفندور))) تیم حریف به خود ش اومد. ولی دیر شده بود چون محمد باتوپ رو به سمت دروازه بود. بقیش دیگه با محمد. (پاس به محمد)۰

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناامید شدم که با اختلاف کمی نتونستم شوتم رو به گل تبدیل کنم ولی باید روحیمو حفظ کنم و جبرانش کنم. باید بتونم همون موقعیتو برگردونم و اینبار گل زیبایی رو به ثمر بشونم.بعد از اینکه سینا دروازه بان گریف شوت من رو به زیبایی هر چه تمام تر توی دستاش جا داد در کسری از ثانیه اونو به راتین پاس داد. انگار از قبل بارها برای اینکار برنامه ریزی کرده بودن.چشمم رو به راتین دوختم. راتین در جا پاس نداد و با جاروش اوج گرفت.برام جالب بود که اینطوری روحیه حفظ کرده ولی مطمئنا فقط این نبود.صدای تشویق طرفدارای قرمز پوش قطع نشده بود و در همون حین راتین اقدام به پاس کرد. چشممو به توپ دوختم. انگار در اون لحظه تنها چیزی که میدیدم شکل کروی سرخگون بود و متوجه هیچ چیزی اطرافم نبودم. نه بارون نه داور و نه تماشگرا و بازیکنا. فقط سرخگون بود و من بودم.سرخگونی که داشت به سمت محمد میرفت و در نیمه راهی بود که میتونست برای هافلپاف گرون تموم شه.نباید اینطور میشد.خیز برداشتم و پشتمو مثل گربه رو به بالا خم کردم و دستمو به جلو دراز کردم و روی جاروم به سمت جلو جا به جا شدم.هر کاری که منو به سرخگون نزدیک تر کنه رو حاضر بودم انجام بدم.سعی کردم به قطرات بارون که روی عینکم جا خوش میکردن و قصد رفتن هم نداشتن توجه نکنم.همه ی تماشاگرا ساکت شده بودن و همه ی اون حرارتی که تا چند ثانیه پیش وجود داشت از بین رفته بود و در دل زرد پوشا امیدواری و در دل قرمز پوشا استرس بود و تهش این احساس به شادی یا ناراحتی ختم خواهد شد و این همش به من بستگی داره.به چند سانتی متری سرخگون رسیده بودم.سرخگون داشت از دستم لیز میخورد ولی من سرخگون رو چنگ زدم و تونستم کامل بگیرمش. این تماس از هر تماس دیگه ای لذت بخش تره. به محض اینکه سرخگون رو گرفتم با تمام وجود دستم رو دورش محکم کردم تا هیچ احدی نتونه اونو از چنگم در بیاره.(تداخل در پاس)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

​ورجیل سوت راند دوم رو زد . همه جای خودشون رفتن

توپ دست تیم ما بود، درست توی دست های راتین؛ راتین سوار بر جاروی که تازه خریده بود پرواز می کرد. راتین مثل یک عقاب در اسمون شیرجه میره و فریاد سرخ پوشان به هوا می رفت . قلب همه به در سینه می تپید. اب از سر کلم می چکید چه بارون شدیدی بارون رو بی خیال چه باد بدی میاد اصلا نمیتونم جلوم رو بینم.

در اون سمت بازی رزا نا امید از این که شوتش گل نشد توی هوا اویزون شده بود .

سینا خیلی با مهارت شوتو گرفت، جیغ من یکی که به اسمون هفتم رسید.

خیلی خوش حال شده بودیم سرمو بر گردوندم که بینم راتین داره چی کار میکنه دیدم داره سقوط میکنه ترسیدم خاستم برم کمکش که در نزدیکش محمد رو دیدم یادم رفته بود استاد حرکات نمایشی راتینه و داره رزا رو گول میزنه. راتین به محمد پاس داد . رزا بین راه خواست مسیر توپ رو قطع کنه ولی خب خیلی با توپ فاصله داشت. محمد ام عین همیشه با تمام سرعت شروع به سمت دروازه کرد. همه ازش جا مونده بودن. همینجوری که داشتم بازیکن ها رو نگاه میکردم که یهو متوجه شدم یک باز دارنده داره داره میاد سمت خودم.یه لحظه ترسیدم اصلا فکرم یک لحظه قفل شد،مونده بودم چی کار کنم جاروی منم داشت بازی در میاورد نمیدونم چه طوری دستش ترک خورده . توپ هر لجظه نزدیک تر می شد که یک فکری به ذهنم رسید. رو جاروم خم شدم،یکم به پایین رفتم. توپ باز دارنده دقیقا رفت جای قبلی من که خودم اونجا بودم. دیگه دقیقا توی محدوده ضربه زدنم بود.با یک نفس عمیق با تمام نیرویی که داشتم توپ رو به سمت دروازه و دروازبان هافل زدم. پوووف.توپ دقیقا داشت به سمت هدف میرفت. چه ضربه سختی بود. همون لحظه یک باد شدید اومد. دسته چماقم خیس بود از دستم سر خورد و افتاد به سمت زمین. شیرچه رفتم سمت چماغ. به سمت پایین. داشتم عین یه جسجتوگر دنبال چماقم به سمت زمین میرفتم.از کنار همه بازیکن ها رد شدم.صدای تماشاچیا توی اون لحظه توگوشم می پچید.

دقیقا وقتی چیزی نمونده بود که چماق به زمین برسه توی هوا گرفتمش و کم کم اومدم بالا.

( ضربه تهاجمی سرخگون به سمت دروازه بان)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همین که سینا توپ را مانند مادری مهربان با آسودگی در آغوش خود جای داد . صدای گریفندوری های ورزشگاه به آسمان پیوست . گویی در آن لحظات قلب هایشان به جای خون در رگ هایشان شور و شعف را پمپ میکرد . و هیچ کس حق نداشت این شور و شعف را از آنها صلب کند .. لحظاتی بعد سرخگون در دست های توانای راتین بود . باران شدت گرفته بود گویی آسمان هم از اقتدار گریفندور به وجد آمده بود . اما راتین بی اعتنا به اطرافش با شکوه واقعی یک عقاب اوج می گرفت .گویی میخواست از فراسوی ابر ها طعمه اش را بنگرد . لحظاتی بعد با چشمانی خیره از میان ابر ها ظاهر شد . مصمم و بی باک ، لحظه ای نگاه هایمان با هم تلاقی کرد از همان نگاه هایی ""که تو هم به همون چیزی فکر میکنی که من میکنم ؟"" دقیقا یکی از همان نگاه ها .در کسری از ثانیه دست های راتین همچون بال های عقاب باز شد و با تمام قدرت سرخگون را به سمت من فرستاد .رزا که از ناکامی اش در مانده بود در پی این بود تا پاس راتین را قطع کند . این تلاش رزا ستودنی بود ولی گاهی اوقات تلاش ما برای رسیدن به موفقیت کافی نیست . فاصله زیاد رزا از جایی که من بودم یکی از دلایل نرسیدن به سرخگون بود . حال سرخگون در دست ها من جای داشت . حرکت زیبای راتین جایی برای عذر و بهانه نگذاشته بود . جای فکر کردن نبود باید سریع عمل می کردم . درست همین لحظه بود که مرلین فرشته نجاتش رو برام فرستاد . مینا با یه ضربه انحرافی تهاجمی بازدارنده رو به سمت فاشین فرستاد . میشد تشویش رو در چهر فاشین در اثر حرکت توپ باز دارنده به سمتش دید، شروع به حرکت کردم مدافعین شون چغر و بد بدن بودن ولی با تمام توان پرواز می کردم . توپ بازدارنده هر لحظه به فاشین نزدیک و نزدیک تر می شد . درست همین لحظه بود که نگاهم به دروازه سمت راست افتاد . فاشین اینقدر درگیر بازدارنده بود که پاک دروازه بانی رو از یاد برده بود. خودش بود حالا وقتشه نا خود آگاه توی ذهنم تکرار شد " مثل پر سبک ،مثل سنگ محکم " . با تمام توان به بالاترین نقطه سمت راست زمین رفتم . مدافعین هافل دست بردار نبودن ، جای هیچ درنگی نبود . گوشه دروازه دورترین نقطه نسبت به فاشین( هدف گیری و یه شوت با تمام توان به سمت دروازه هافل )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

بسمه تعالی

با اجازه داور وارد و طی یک تعویض وارد زمین شدم تا از دروازه ی هافلپاف حراست کنم.

گرمکن ورزشی را از تنم در آوردم و به فاشین سپردم و سوار بر جاروی خودم وارد زمین شدم.

برخورد قطرات باران به شیشه عینک محافظ دید را مختل میکرد اما هوای خنک و موهای خیس، همیشه باعث شادابی بیشتر من میشود.

وقتی به درون دروازه رسیدم، دستانم را باز کردم و تا فرصتی که توپی به سمتم نمی اومد فقط از دور با فریاد هایم بچه ها را راهنمایی می کردم و از هوای دلپذیر نهایت بهره رو می بردم.

ناگهان فرصت مناسبی برای تیم ما ایجاد شد. یک موقعیت عالی، آیا این شکستن طلسم تساوی بازی بود؟ با هیجان به نوک دسته جاروی خودم سر خوردم تا بتوانم حتی 10 سانتی متر به صحنه نزدیک تر بشوم.

دریبل عالی رزا و نهایتا شوت فوق العاده او....... که با هشیاری دروازه بان رقیب یعنی سینا دفع شد.

صدای بیرون اومدن نفس های در سینه حبس شده،به راحتی شنیده می شد.

یک ضد حمله سریع،این بار همه چیز به نفع شیرهای هاگوارتز دنبال می شد.

وارد زمین ما شدند تشخیص بازیکنانشان برایم دشوار بود چون فقط از پشت آن شیشه های بخار گرفته و صدای رعد و نور برق، پیراهن های سرخ و طلایی را تشخیص میدادم که مشغول مانور دادن میان جمعی زرد و مشکی پوش بودند.

توپ ارسال شد و به مهاجم شیرها رسید.

پروردگارا، یک بازدارنده هم مستقیما به سمت من درحال حرکت بود.چشمانم را تنگ کردم. با خودم گفتم یا مرگ یا هافلپاف. چشمم را به سرخگون دوختم. ضربه ی گریفندوری مهاجم را درست در خلاف جهت حضورم درست تشخیص دادم.

دستم را روی انتهای جارو گذاشتم . یک دستم به لبه جارو بود و بعد با یک حرکت چرخشی از روی جارو پریدم.

موهای جارو مثل تازیانه در هوا چرخ خوردند و باعث شد جارو نیروی زیادی را بر روی من وارد کند تا بتوانم به توپ که در فاصله دوری از من بود برسم. با مچ دست راستم توپ را با یک دست گرفتم و زیر بغلم جمع کردم. و دروازه نجات پیدا کرد.

اما.......

سقووووووووط خدایا یکی باید من را نجات میداد. سرعتم زیاد بود اما دست چپم هنوز به جارو بود. پاهایم را به سمت هوا پرتاب کردم و دوباره به سختی روی جارو برگشتم.

وقتی به موقعیت مناسب رسیدم یک پاس بلند برای ارشیا ارسال کردم.

 

(گرفتن توپ و پاس به ارشیا)

ویرایش شده در توسط الساندرو آنتونیلی
زرد کردن متن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بارون به شدت میبارید با خودم فکر میکردم اگر آسمون همینجور به کارش ادامه بده سیل به راه میافته.

نمیدونم الان چه وقت بارون اومدن بود آخه!!!

اصلا این به کنار این زمین کوئدیچ نباید یه حفاظ جادویی داشته باشه که ما رو از شر هوای بد دور نگه داره؟

بارون به شدت به صورتم میخورد اما حتی بارون هم نمیتونست وقتی دروازه بانمون تو خطره جلوم رو بگیره مثل تیری که از کمون رها شده باشه به سمت بازدارنده میرفتم تا منحرفش کنم و اون رو از بازی بیرون کنم.

دروازه بانمون هم مثل دیوونه ها برای گرفتن توپ تلاش میکرد و اصلا براش مهم نبود برخورد بازدارنده حتی اگر پسر هادس باشه واسش گرون تموم میشه.

خب از محافظ داس مرگ چه انتظاری میشد داشت؟ معلومه که اصلا از مرگ نمیترسید!

وقتی اونقدر به بازدارنده نزدیک شدم تا بتونم با چماقم بهش ضربه بزنم دست به کار شدم تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که بازدارنده رو از الس دور کنم همین ، همین و همین حتی اگر بازدارنده به خودم میخورد هم مهم نبود فقط نباید میزاشتم توی کار الساندرو تداخلی ایجاد کنه

اسم خدا رو زیرزبون گفتم و با تموم قدرتم به توپ بازدارنده ضربه زدم ، شدت ضربم اونقدر زیاد بود که بعد از زدن و منحرف کردن توپ دستم تا مدتی بی حس شد.

حتی گزگز شدن دستم هم که نشون دهنده ی پخش شدن دوباره ی خونی بود که موقع پرتاب به نوک انگشتام رفته بود هم برام لذت بخش بود

با چشم هام که از شوق تار شده بودن مسیری رو که توپ باردارنده میرفت تا از زمین بیرون بره رو دنبال کردم

صدای تماشاچی ها به گوش میرسید که یا داشتن ناسزا میگفتن و یا من و الساندرو رو تشویق میکردن

قلبم گرومپ گرومپ میزد نفسم رو حبس کرده بودم و به حرکات الساندرو خیره شده بودم توی دلم خدا خدا میکردم که توپ رو بگیره همه چیز خیلی خیلی کند پیش میرفت

(ضربه ی انحرافی دفاعی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

راتین : 4+4+2+1=11

رزا : 4+4++2+2=12

مینا : 4+3+1+2=10

محمد :4+4+2+2=12

الساندرو : 4+4+1+2=11

جینی : 3+3+2+2=10

 

بعد از سیو بی نقص سینا ، موقعیت به گریفندور رسید تا شانس خودشون رو در مقابل دروازه ی زرد و مشکی پوشا امتحان کنن .

راتین داره یه سری حرکات نمایشی انجام میده و اووو نه انگار داره سقوط میکنه ... نه ، چیزی نشد فقط میخواست هافل رو به اشتباه بندازه و الان میخواد به محمد پاس بده .

ولی اونطرف مینا مدافع گریف ، میخواد بازدارنده ای که به سمت خودش داره میره رو منحرف کنه .

مینا : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 23 > 21

اونو به راحتی منحرف کرد و الان بازدارنده داره به سمت بازیکن تازه وارد هافلیا که الساندرو باشه حرکت میکنه .

جینی با دید خوبی که نسبت به بازدارنده داشت اومده جلو و میخواد از مصدوم شدن دروازه بان جدیدشون جلوگیری کنه .

جینی : 9 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 5 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 24

به این میگن یه دفاع جانانه . جینی با دل و جون خودش رو به بازدارنده رسوند و اونو از بازی خارج کرد .

راتین سرخگون رو برای محمد فرستاد ولی رزا نمیخواد که بذاره به همین راحتی گریفندوریا توپ رو پیش ببرن .

مسیر حرکت سرخگون رو پیشبینی میکنه و به سمتش میره .

رزا : 10 ( تداخل در پاس ) + 5 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 27

راتین : 10 ( پاس ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

نههههههههه . این صدای فریاد راتین بود .

رزا خیلی حرفه ای مسیر توپ رو تشخیص داده بود و مانع از رسیدنش به محمد شده بود .

به نظر این بازی نمیخواد گل داشته باشه .

 

0 - 0

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا بدتر شده که بهتر نشده ... فقط امیدوارم رعد و برق کسیو نزنه .

گریفیا همینطور که به بخت بدشون بلند بلند ناسزا میگن ( :| ) دور سینا جمع میشن تا خیلی سریع آرایش دفاعی بعدیشون رو انتخاب کنن . از اونور هافلیا که خطر از بیخ گوششون گذشته آماده ی یه حمله ی تمام عیار شدن .

مالکیت سرخگون توی این راند برای تیم هافل .

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : هافل ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : هافل ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : گریف ( 7 تا 11 )

پست 8 : هافل ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هستش که داره به سمت ارشیا حرکت میکنه .

 

.... جستجوگرا از این راند میتونن کار خودشون رو شروع کنن ....

 

(( شروع بازی از ساعت 9 صبح با تیم هافل ))

تیم گریفندور با رنگ قرمز و تیم هافلپاف با رنگ زرد پست بذارن .

 

00

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

وقتی صبح از خواب بیدار شدم اصلا فکرشم نمی کردم که توی بازی امروز بازی کنم. بعد از اینکه دست و صورتمو شستم رفتم تا برای بازی آماده بشم. بالاخره ذخیره ی تیم بودم. ردای ذخیره رو پوشیدم و با بازیکنای دیگه وارد رختکن شدیم. صدای صاعقه و قطره های سنگین بارونو میشنیدم. انگار که دیلی پرافت توی پیش بینی آب و هوا اشتباه کرده بود. همونجا بود که فهمیدم ارشیا بازی امروزو نمی تونه بازی کنه و من باید به جاش بازی کنم. اصلا تصورشم نمی کردم که بتونم به این زودی اونم تو پست مهاجم بازی کنم! حس بدی داشتم و فکر می کردم نمی تونم کارمو به درستی انجام بدم، پر از اضطراب و استرس بودم ولی می خواستم خودمو نشون بدم.

وارد زمین بازی شدیم و روی جارو هامون بلند شدیم. بارون خیلی شدیدی بود که قطعا روی روند بازی تاثیر میذاشت. خیلی حس بدی داشتم. دعا می کردم یکی از اون رعد و برقا بخوره بهم تا اینکه پیش اون همه آدم بازی کنم! سوت زده شد سرخگون مستقیما افتاد تو دست من! حس می کردم قلب یه نفر دستمه و اگه نرسونم بهش سریعا میمیره! با نهایت گیجی و سر درگمی سر جارومو به سمت جلو گرفتم وبه سمت سه تا حلقه ای که به زور قابل تشخیص بودن رفتم. رزا رو دیدم که جارو به جارو(پا به پام/:) جلو میومد. وضعیت بدی بود و نمی دونستم چیکار کنم. صدای تماشاچیا با صدای داد و فریاد بازیکنا و صاعقه قاطی شده بود داشتم نفس نفس می زدم و ضربان قلبمو حس می کردم. حس کردم سرخگون دیگه تو دستم نیست. دستمو دیدم و خالی بود. یه لحظه داشتم از ترس می مردم تا چشمم به رزا افتاد و دیدم داره با سرخگون جلو میره! مثل اینکه یه جورایی بهش پاس داده بودم! اولین پاس توی اولین بازی! (پاس به رزا)

ویرایش شده در توسط Mr.Wednesday

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه دور سینا جمع شده بودیم و منتظر آرایش جدید دفاعی بودیم. بعد اون حرکت عالی رزا واقعا من که خیلی تعجب کرده بودم. نمیدونم چجوری از در دروازه ما به اون سرعت برگشت و پاس راتین رو قطع کرد. راند سوم ام شروع شد و توپ دست یکی از مهاجم های هافل بود که من نمیشناختمش. حتما جزو تیم ذخیره شون بود که نمیدونستم کیه. معلوم بود که خیلی هیجان زده شده. فک کنم تا حالا توی هیچ بازی رسمی نبوده. یه لحظه مغزم شروع به کار کردن کرد. درسته اون خودش حرکت نمیکنه چون خیلی استرس داره. اون حتما پاس میده و خب چه کسی بهتر از رزا که هم خیلی بهش نزدیکه و هم توی راند های قبل ثابت کرد چقد مهارت داره. اما اونا خیلی به هم نزدیک بودن. باید زمان بندیم دقیق میبود و گرنه یا دیر میرسیدم یا زود. یه لحظه چشمم افتاد سمت تماشاچیان گریفندوری. خیلی حس لذت بخشی بود. تموم بدنم مور مور شد. قیافه های دوستام که به توپ خیره شده بودند. چشمام رو سمت اونا بستم و رو به توپ باز کردم. دیگه هیچ چیز نمیدیدم. جز بازیکن مهاجم حریف و توپ و فاصله اون با رزا. وقتش بود. با تمام سرعت شروع به حرکت کردم. انگار همه چیز آهسته تر شده بود. همه آروم تر حرکت میکردند. درست رسیدم به فاصله بسیار باریک بین مهاجم و رزا. همون لحظه مهاجم اونا توپ رو سریع انداخت سمت رزا و منم که یه کوچولو دیر به اون وسط رسیده بودم بدنم رو روی جارو چرخوندم و روی جاروم خم شدم و دست هام رو باز کردم توپ دقیقا خورد یه جایی بین شکم و سینه ام. با وجود دردی که داشت توپ رو مهم چسبیدم و اجازه ندادم از خودم دور بشه و در جهت مخالف دو بازیکن حریف و از بینشون رد شدم.(قطع کردن پاس مهاجم هافل به رزا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

دو راند بدون گل بازی رو خیلی کسل کرده بود و بین راند ها سینا گفته بود که باید هر جوری شده زودتر از تیم حرف گوی رو پیدا کنیم و من خیلی دوست داشتم که توی اولین بازی بتونم گوی رو اولین نفر خودم پیدا کنم و به خود اطمینان داشتم که اینکارو حتما میتونم انجام بدم . همینجور که توی هوا دنبال گوی زرین بودم تکون خوردنای شدید پرچم های قرمز و طلایی رو میدیدم که یه امید تازه ای رو به من میداد . صدای رعد و برق ها واسه من صدای غرش شیر گریفیندور به حساب می اومد و من رو مصصم تر میکرد برای گرفتن گوی زرین . شاید تا الان یک یا دو بار زمین رو گشته بودم ولی انگار اصلا گویی وجود نداشت . اما امان از این شانس که اگر 5 متر جلوتر نبودم قشنگ یه رعد و برق میخورد به من . وقتی با سرعت رفتم دنبال گوی و متوجه شدم مثل کسی بوده که میره دنبال سراب یه ضدحال اساسی خوردم اخه چرا پیداش نمیشد وقتی تقریبا سرعتم رو کم کرده بودم و توی این فکر بودم که کجا رو بگردم سین رو دیدم که شتابان به پایین جایی ک من بودم میرفت چنان سر جارو رو اوردم پایین و با سرعت رفتم ولی دریغ از حتی یه نقطه زرد رنگ و راهمو کشیدم و رفتم در دور دست ها حس کردم چشام گوی زرین رو دیده پس با نهایت سرعتم رفتم به سمت منطقه 3 و گوی رو پیدا کردم

(نقطه یابی گوی زرین در منطقه 3)

ویرایش شده در توسط shadow_N
قرمز کردن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا بدتر و بدتر میشد.صاعقه ها یکی پس از دیگر نازل میشدن ولی این نباید روی کیفیت بازی هافلپاف تاثیر میذاشت.خیلی اوقات فکر میکنم که تماشاگرها از ما انتظارات خیلی بالایی دارن.چون ما اینجا زیر بارون داریم جارو سواری میکنیم و اونا توی جای گرم و نرمشون نشستن و اگر ما کار رو خراب کنیم تنها کاری که میکنن نکوهشه و یا با طعنه بهمون میگن که اصلا ایرادی نداره ولی جنبه مثبت تماشاگران اینه که تشویق اونا روحیه بخش ترین صدای جهان هستیه.بچه های هافل بعد از اون دفاع عالی کلی روحیه گرفته بودند از جمله خود من که جلوی ضربه ای رو که میتونست برای هافلپاف گرون تموم شه رو گرفتم.اما الان دفاع تمام شده و باید یک حمله تمام عیار ارائه بدیم.داور در سوت بازی دمید و محمد توپ رو دریافت کرد.با دیدن بدن لرزانش به خنده افتادم.مطمئن بودم چون محمد تازه کاره بازیکنان حریف دست کمش میگیرن ولی من بهتر هر کسی میدونستم که بر خلاف تصورات دیگران مهارتای زیادی داره و همین گمانه زنی منفی درباره محمد برگ برنده ما بود.محمد شروع به حرکت کرد و بازیکنای دیگرو یکی پس از دیگری پشت سرش جا گذاشت.باد شروع به وزیدن کرد و موهامو به اهتزاز در اورد و یک لحظه فراموش کردم که دارم بازی میکنم و تو چه موقعیت جدی ای هستم.همه چی برام متوقف شده بود.وقتی به خودم اومدم دیدم که محمد خودشو بهم نزدیک کرده و مطمئن بودم که قصد پاس داره.تجربه ثابت کرده پاس کوتاه احتمال موفقیت بالاتری نسبت به پاسای بلند داره.اگه توپو تصاحب نمیکردم کل موقعیت هافلپاف برای حمله خراب میشد.خودمو به محمد نزدیک کردم و سرخگون چنگ زدم و اونو تصاحب کردم.همین که سرخگون رو گرفتم مثل پرنده ای از قفس رها شده شتاب گرفتم تا به سمت ازادی برم.با چنان سرعتی رفتم که اگه کسی مقابلم قرار میگرفت چندتا استخون از دست میداد.نزدیک حلقه های گریفیندور که شدم سینارو دیدم.تجربه تلخ قبلی نباید روی من اثر منفی میگذاشت.اینبار باید کار ناتموم قبلی رو به اتمام برسونم و هیچکس نباید مانع سربلندی تیم من بشه.من در شرف زدن ضربه ای بودم که خیلی چیزهارو عوض میکرد و به همه ثابت میکرد هافلپاف بهتر از اون چیزیه که بقیه فکر میکنن.سرخگون رو توی جفت دستام فشردم و اونو به لبام نزدیک کردم و زمزمه کردم:برو خوش بنشین!حلقه ی مناسبمو انتخاب کردم.دستمو بالا اوردم،با تمام قدرتم سرخگون رو به سمت حلقه پرتاب کردم و فریاد براوردم.(شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام سلام همگی سلام کوئیدیچ سلام کوئیدیچ سلام ^___________^ خب بریم سراغ بازیمون

بارون همچنان میبارید انگار باز هم زئوس و هرا دعوای مفصلی کرده بودند و زئوس با رعد و برق هایی که از آسمان به پایین میفرستاد داشت خشمش رو بر سر زمینیان خالی میکرد

صدای تماشاچی ها از دور تا دور زمین بازی به گوش میرسید که در حال تشویق تیم مورد علاقشون بودند

چقدر خوشحال بودم که درخواست سین رو برای بازی کردن قبول کرده بودم وحالا میتونستم عضوی از این بازی فوق العاده باشم

توپ دست مهاجمِ تیم ما محمد بود و بعد شاهد یه پاس خوب از محمد به رزا بودیم سجاد سعی کرد در پاس اختلال بوجود بیاره اما نه رزا بازیکن خبره ای بود و قبل از اینکه حتی نوک انگشت های سجاد به توپ برسه اون رو گرفت و به سمت دروازه ی گریفیندوری ها پیش رفت از چهرش مشخص بود که تصمیم داره این توپ رو حتما گل بکنه

نگاهی به محمد کردم تا بهش بگم پسر پاست حرف نداشت اما با دیدن توپ بازدارنده ای که داشت به سرعت به سمتش میرفت ذهنم برای چند لحظه قفل کرد و بعد از اون هم فقط به دور کردن توپ از اون فکر میکردم.

دسته ی چماقم رو بین انگشتام سفت کردم نگاه دیگه ای به رزا که سمت دروازه میرفت انداختم و با اطمینان خاطر به سمت بازدارنده پرواز کردم خوب میدونستم باید چه کاری انجام بدم تا هم از محمد محافظت کنم و هم به رزا کمکی کرده باشم وقتی به موقعیتی رسیدم که زاویه ی چماقم و بازدارنده مناسب باشه بی درنگ چماق رو بالا گرفتم یا علی ای گفتم وضربه ی محکمی به بازدارنده زدم

محمد که محو بازی رزا شده بود و تازه بعد از ضربه ی من به بازدارنده متوجهش شده بود در حالی که سرخ شده بود ازم تشکر کرد در حالی که داشتم میگفتم وظیفم بود به تماشای توپ که از محمد فاصله میگرفت و حالا داشت به سمت دروازه بان گریفی اسکای لاین میرفت پرداختم با خودم گفتم * بلهههه اینهههههههه*

حالا دو توپ داشت به سمت اسکای لاین حرکت میکرد ، بازدارنده ای که من با جون و دل از محمد دورش کرده بودم و سرخگونی که چند دقیقه قبل رزا با تموم قدرت به طرفش پرت کرده بود

نفس همه ی تماشاچی ها حبس شده بود آیا شوت رزا قرار بود به اولین گل این بازی تبدیل بشه؟؟(ضربه انحرافی تهاجمی که به سمت دروازه بان میرود)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد همه چیز رو با خودش جا به جا میکرد و ذرات و برگ های زیادی و توی هوا معلق کرده بود و با خودش این ور و اون ور میبرد

به جاروم تکیه داده بودم محکم و استوار در میان طوفانی که هر چیز رو از سر جاش بلند میکنه چه چیزی بهتر از اون که به خاطر تیمت

به خاطر دوستات جلوی همه چی بایستی . پاس راتین روی هوا قطع شد توپ رسید به دست محمد که تازه به زمین اومده بود و اون هم فرصت رو مناسب دید و به رزا پاس داد

سجاد سعی کرد پاسشونو قطع کنه ولی توپ به هر ترتیبی بود به رزا رسید و با تمام سرعت به سمت من راه افتاد معلوم بود که این دفعه در پی تموم کردن کار دفعه قبلش اومده .

با تمام توان . سرخگون رو توی بقلش جمع کرد و بعد از لخظاتی با تمام قدرت انداخت ، حالا مثل همیشه لحظه تصمیم گیری بود لحظه ای که فریاد ها یا نام تورو بر زبون میارن

یا شکستتو به تصویر میکشن ، همزمان با اون صدای صفیر بازدارنده به گوش رسید که با تمام سرعت به سمتم میومد من چی برای از دست دادن دارم باید از دروازم دفاع کنم یا حالا یا هیچ وقت

همه چیز رو از ذهنم پاک کردم ، با رویای گرفتن توپ دست چپمو روی جاروم گذاشتم و برای گرفتن سرعت بیشتر به جلو نیم خیز شدم و به سمت توپ شیرجه رفتم تو ذهنم هزار بار مسیر توپ رو رسم کرده بودم

این لحظه من بود لحظه غرش شیر گریفندور لحظه دروازبان که همه چیزشو میزاره . به توپ رسیدم و اونو توی شیکمم جمع کردم به مانند مادری که فرزند دوست داشتنیشو بقل میکنه و از قدرت ضربه به وجد اومدم لحظه ای صبر سپس توپ رو برای سجاد فرستادم .

( گرفتن توپ و پرتاب ان برای سجاد )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×