رفتن به مطلب
VERGIL

بازی دوم - اسلیترین ، ریونکلا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

هنوز صدای جیغای آنا و سختگیریای حسین و اشنا ،

و از اونور دستورات صبا و آیدا و جمعیت ترسناک اسلیترینیا رو یادم نرفته .

واقعا برام سواله که برنده ی این بازی کدوم یکی از این دو تیم خواهد بود .

هوا به نظر خیلی مساعد میاد . یه آفتاب معمولی و یخورده باد ملایم .

سوار همون جاروی قراضه م شدم که برم برای پرتاب سرخگون . دیگه بچه ها منو با

این جارو میبینن مسخره م میکنن :| . حقم دارن والا ...

سوت بازی زده میشههههه

 

 

به صورت رندوم ، سرخگون به آنا ، مهاجم ریون رسید .

مالکیت توپ توی این راند با ریون خواهد بود .

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : ریون ( از 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : اسلی ( از 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : ریون ( از 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : اسلی ( از 7 تا 11 )

پست 8 : ریون ( از 11 تا 1 )

 

 

اگر پستی زودتر از اتمام مهلتش گذاشته بشه ، تیم مقابل هم میتونه از همون لحظه اقدام به پست گذاری کنه .

اگر تیمی زمان پست گذاریش رو از دست بده دیگه نباید پستی بذاره ( توی دو راند اول احتمال کمتر از 8 تا بودن پستها زیاده ) .

 

 

فصل و آب و هوا به شکل رندوم : تابستان - آفتابی

 

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هست

که به سمت آیدا از ریون در حال حرکته

 

(( شروع بازی فردا ساعت 9 صبح توسط ریون ))

بازیکنای ریونکلا با رنگ آبی و بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز باید پست بذارن .

 

 

:slytherin::rawenclaw:

 

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

شب قبل مسابقه

*از استرس نمیتونه بخوابه بنابراین هی توی دفترش راه میره* آنا؟ حالت خوبه؟ '_امم اره اره خوبم لوتوس :_ اره اصن میباره بیا این یه معجون خواب آوره بخورش حداقل بتونی بخوابی فردا وسط بازی خوابت نبره *در رو محکم می بنده و میره * خب شاید واقعا بهتر باشه اینو بخورم

۱ ساعت قبل از مسابقه

آناااااااااااااا بیدار شووووووووووووو این صدای حسین بود که کل دفتر منو گذاشته بود روی سرش

باشه باشه الان حاضر میشم *حسین رو بیرون میکنه و آماده میشه و میره سرسرا*

خب بچه ها ما باید بازی امروز رو ببریم واقعا دلم نمیخواد به گروه سوم از نظر امتیازی ببازیم همین مون مونده لرد بیاد برامون کری بخونه/: ..... (خسته تون نمیکنم چون خیلی حرف زد) خب به افتخار ریوننننننن *جیغ و هلهله همه گروه ها به جز اسلی*

با جارو که کل حقوق مو پاش داده بودم رفتم بالای زمین و یه دوری توی زمین زدم از بالا لوتوس رو دیدم که جزو گروه تشویق کننده ها بود خیلی هوا گرمه حسین حرف مو تایید کرد همون موقع ورجیل صدا مون کرد قوانین رو یه توضیح مختصر داد . منتظر سوت ورجیل بودم تا حمله رو شروع کنم سوووووووووووووووت توپ رو توی هوا گرفتم و به سمت دروازه رفتم یه توپ بازدارنده رو دیدم که سمت آیدا میرفت حیف که نمی تونستم کمکش کنم-_- چند تا از بازیکن های اسلی داشتن بهم نزدیک میشدن بنابر این پاس دادم به الن

{پاس به الن}

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داخل رختکن حلقه زده بودیم و نوب داشت سخنرانی می کرد:بچه ها ما اگه ببازیم دیگه نمی تونیم تو روی بچه های اسلیترین نگاه کنیم پس میریم که ببریم.

حرفاش که تموم شد دستامون رو رو به اسمون گرفتیم و فریاد زدیم:زنده باد اسلیترین.

جارو هامون رو برداشتیم و به سمت زمین رفتیم.وقته پرواز کردنه....

وقتی که وارد زمین شدم نور خورشید اذیتم میکرد ولی کم کم بهش عادت کردم.

یه پرچم سبز بزرگ دیدم که روش طرح یه مار نقره ای رنگ بود.وقتی پرچم تکون میخورد انگار مار داشت به جلو میخزید.

هوا به شدت گرم بود ولی گرما چیزی نیست که بتونه جلوی من رو بگیره.

شنل سبزم پشت سرم به پرواز در اومده بود.قلبم بدجوری می تپید و صدای تشویق تماشاگرا انگار با شکوه ترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم.

برای زی زی که رو نیمکت بود زبونمو در اوردم و پوزخند زدم.اونم با یه اخم وحشتناک جوابمو داد.کلی غرغر می کرد و حرص می خورد.

نمی دونم چرا انقدر حرص میخوره....بزار بازی شروع بشه بعد حرص بخور.

یه نفس عمیق کشیدم و حواسم رو رو بازی متمرکز کردم چون بازی شروع شده بود.

سرخگون دست انا بود.کاملا معلوم بود که داره دنبال کسی میگرده که که بهش پاس بده.

به الن که نگاه کرد چشماش برقی زد.فهمیدم میخواد چه کاری بکنه.

قبل از این که بخواد سرخگون رو بهش پاس بده من جلوی الن رو گرفتم(بلاکش کردم)الن خواست از بغلم رد بشه اما من جلوشو گرفتم.انگار ذهنشو می خوندم.

مظرب بود. چون راه فراری نداشت و گیر افتاده بود...

(بلاک الن)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

هوا عالی و بسیار خوب است...از هواداران اسلیترین بسیار شوق و ذوق این بازی را دارند و با شعار های اسلیترین بهترین...یا اسلیترین قهرمان از ما استقبال کردند.

من از دیشب تا حالا خواب درست و حسابی ندارم...صبا به من امید فراوان دارد و همش می*گوید پویا تو بهترینی تو میتونی بهترین بازی رو بکنی و تیم ما رو به قهرمانی برسونی...او در رختکن بسیار جدی با ما صحبت کرد و گفت باید بهترین بازی رو به نمایش بزارین تا حتما قهرمان بشیم و روی این ریونکلا ها رو کم کنیم... همش با خودم فکر میکنم یعنی ممکنه ببازیم؟ممکنه من مصدوم بشم ونتونم بازی کنم؟ممکنه جاروم وسط کار قاطی کنه؟من خیلی استرس داشتم چون با ریونکلا داشتیم..گروهی که من دوستش دارم و دوستم داخل آن هست...امیر رضا خیلی استرس دارد ولی در حد من نیست ...صبا اعصاب درست و درمانی ندارد ...نوب خیلی دلش میخواهد کاپیتان ریونکلا ها را نفله کند چون زیادی کری خونده بود ...دیشب داخل دخمه خیلی حال و هوای خاصی داشت همه به من چشم دوخته بودند مخصوصا زی زی که همش به من امید میداد و می*گفت تو اگه این بازی رو درست بازی نکنی من زودتر از صبا می*کشمت...سوت زده میشود و همه ی ما به پرواز در میاییم...من روی جارو ام سپارم که انا توپ را به الن میدهد ولی من روی انا تکل میروم

{تکل رو انا}

ویرایش شده در توسط pooyasourena

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

شب قبل از مسابقه:

قبل از خواب به بیشتر بچه های تیم سر زدم

خیلیاشون اضطراب داشتن،برام عجیب بود؛

جون من خودم اضطراب نداشتم،. نه تنها تو این مسابقه، بلکه تو تمام مسابقه های عمرم. آدم باید به خاطر لذتش وارد مسابقه و بازی بشه نه بخاطر برد و باخت، نمیگم مهم نیست، ولی اگه فقط به برد و باخت فکر کنیم لذت مسابقه از بین میره.

بگذریم، با مشاهده اضطراب بچه ها به خصوص آنا، تو دلم بهشون میخندیدم. بلاخره رفتم تو خوابگاه خودم و خوابیدم

 

صبح روز مسابقه:

یک ساعت زودتر بیدار شدم و به هاگزمید رفتم تا یه نوشیدنی کره ای بزنم به بدن

بعد از اون یه راست به رختکن رفتم و دیدم هنوز کسی نیومده، شروع کردم به تعویض لباسام، از لباس تیم خودم خیلی خوشم اومد. و چون تازه وارد بودم کسی جاروی آذرخشم رو ندیده بود.

نیم ساعت بعد که بچه ها اومدن، اونا هم لباسشون رو تعویض کردن و با شروع مسابقه وارد زمین شدیم

داور بازی، ورجیل، قوانین بازی رو به صورت مختصر توضیح داد، از همون اول چشم محمد رضا مهاجم اسلیثرین رو من بود، نمیدونستم میخواد چیکار کنه ولی حتما خوب نبود

بعد از شروع بازی، آنا چون دید وضعیتش خوب نیست به من پاس داد، محمد رضا هم اومد سمت من تا بلاکم کنه(خوبه بلاک بود فقط). فکر میکرد که مضطربم، ولی نه؛ مضطرب نبودم؛ آذرخشم رو به سمت پایین بردم و از بلاکش در اومدم، به آسونی سرخگون رو گرفتم و به سمت دروازه های اسلیثرین حرکت کردم و سرخگون رو شوت کردم

{شوت سرخگون}

[col[/colo]

ویرایش شده در توسط WINTER1868

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

شب قبل مسابقه:

-آهنگ بزارم استرستون کم شه؟^__^

همه برمیگردن و نگام میکنن.با نگاهشون کاملا فهمیدم که مخالفن.

هندزفری هامو برمیدارم و آهنگمو پلی میکنم.

روز مسابقه:

+بیدارشووووووووو

-بله آنا-__-؟

+ پاشو.پاشو.باید آماده شی.

یه ذره رو تختم میمونم.متوجه صدای آهنگ میشم.

-تو چطور دیشب له نشدی و هنوز داری آهنگ پخش میکنی؟؟

از روی تختم بلند میشم و آماده میشم.وارد سرسرا میشم و لبخند میزنم.میرم سر میز ریون.

+تو الان مسابقه داری.چرا اینقدر میخوری؟برو سر مسابقه-__-

آرمین-___-.من روی صبحانه حساسم.

بلاخره از روی صندلی پا میشم و با غرور از سرسرا بیرون میرم.

به رختکن که میرسم،اکثر بچه ها آمادن.

+جیغغغغغغغغغغغ

چرا دیر کردی؟-___-

-اول اینکه صبحانه میخوردم.دوم؛اگه سر مسابقه اینجوری جیغ بزنی-_-...

وقتی همگی آماده شدیم پشت سر حسین وارد زمین میشیم.همه سوار جارو هاشون میشن.ورجیل،داور مسابقه،اعلام میکنه که توپ مال آنائه.

بازی شروع میشه.آنا و الن توی موقعیت بدی قرار میگیرن.

آنا سرخگون رو به الن پاس میده و الن با شرایط سختش سرخگون رو میگیره و میره به سمت دروازه اسلی.یه دفعه یادم میاد که باید دنبال توپ بازدارنده بگردم.چشمامو تیز میکنم.

دیدمشششششش

یه داد میزنم که باعث شد نگار و حسین و نصف تماشاچیا برگردن و نگام کنن.

جارومو محکم گرفتم و چوبمو آماده کردم و به سمت آیدا رفتم.

سرعت زیادی داشتم.چوبمو سفت گرفتم.بهش رسیدم و با دقت و قدرت اونو به سمت محمدرضا فرستادم.

جوگیر شدم و دستامو بالا بردم بالا.با این حرکت نزدیک بود از جاروم بیوفتم-___-.

(ضربه انحرافی تهاجمی به سمت محمدرضا)

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

خیلی دوس ندارم از دیروز بگم چون کلا سر اینکه نمیخاستم لباس تیمو بپوشم مورد حمله قرار گرفتم و اتفاق جالبی نیوفتاد از زمان شروع میگم

وقتی ورجیل همرو به محوطه ی کوییدیچ فرا خوند خیلی شیک و مجلسی عینک افتابیمو در اوردم و زدمش به چشمم و با ژست خیلی خفنی وارد زمین شدم :Emoji-Smiley-41:

البته بگم که مدیونین اگ فک کنید برای قیافه گرفتن بود، به همین توپه بازدارنده ای که میره سمت ریونیا قسم که برای دید بهتر تو افتاب عینک زدم

همون لحظه ای که اومدم تو زمین یهو همه ی تشویق کننده ها هنگ کردنو ساکت شدن و منتظر ورجیل بودیم تا بازیو شروع کنه

از همون اول که بازی شروع شد و توپ و پاس دادن تو فکر اون بازدارنده بودم که میرفت سمت ریونیا ولی مطمعن بودم که یکیشون میزنتش البته بگذریم که اصن معلوم نیست توپو بتونه بزنه

ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه

وقتی رفت توپو بزنه از زاویه ای که چوبشو گرفته بود معلوم بود که میخاد بفرستتش سمت محمد رضا پس منم رفتم جلوی محمد رضا تا اگ تونست توپو بزنه جلوی برخورد توپ با این طفل ۱۳ ساله رو بگیرم

البته بگذریم که اگ اینکارو نمیکردم به بدجنس بودن متهم میشدم و توسط ایدا و چوبه دخمه مجازات میشدم

خب برای زدن ظربه اول یکم سر چوبمو دادم پایین که بعد از ظربه مستقیم بازدارنده بره بیرون بعد خیلی شیک و مجلسی چوبمو ۶۰ درجه اوردم عقب و منتظر زدن توپ از طرف ریونیا شدم تا اگ اومد شوتش کنم بره بیرون

بگذریم که از این ریونی که من میبینم زدنه بازدارنده بر نمیاد بیشتر بهش کتاب خوندن میخوره تا کارای فیزیکی:Emoji-Smiley-49:

(ضربه ی انحرافیه تدافعی)

ویرایش شده در توسط Hisemaut

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز بازی ساعت 8 و چهل و پنج دقیقه! یکدفعه از خواب پاشدم و در حالی که با حالتی گیج و منگ داشتم اطرافمو نگاه می کردم همش به این فکر می کردم که هی... امروز قرار بود یه اتفاق مهم بیفته مگه نه؟

 

وقتی زی زی و محمد رضا با داد و بیداد در حالی که رداهای سبز کوییدیچ وارد اتاقم شدند، تازه یادم افتاد که بهله.... خیر سرم امروز بازی کوییدیچ بود! از جام پریدم. شرم آور بود که مدیر گروه تیم، همچین وضع اسفناک و ضایعی داشته باشه.

نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم اما فقط یادمه اون وسط مسطا انگشت کوچیکه پام به پایه تخت گرفت و از درد جیغ زدم.

 

در حالی که هنوز وقت نکرده بودم موهامو ببندم و کش ام رو هم مثل همیشه گم کرده بودم، بیرون رفتم. تیم به هم ریخته بود. دستمو زدم به پیشونیم. نوب سعی می کرد بچه ها رو جمع و جور کنه.

در حالی که فقط پنج دقیقه به شروع بازی مونده بود، بدو بدو به سمت انبار کوییدیچ اسلیترین رفتیم. دقیق یادم نیست ولی فکر کنم اشتباها جاروی محمد رضا رو برداشتم.

 

هوا افتابی و گرم بود و همون موقع متوجه شدم که بخاطر نبستن موهام قراره بدجوری وسط بازی کلافه بشم. سعی کردم ژست بگیرم و با نگاهم ترسناک تر بشم. اما خب وقتی شما هم زیر چشماتون تا این حد پف داشته باشه ااصلا ترسناک به نظر نمی آید.

ورجیل سوار جاروش شد. سوت بازی زده شد.

اولین ضربه آنا. محمد رضا ، الن و لرد. همه خوب بازی می کردند.

ضربه ای به سمت محمد رضا زده شد.

حواسم بیشتر به بازی بقیه بود و روی جارو داد و بیداد می کردم که یکدفعه الن نزدیک سه دروازه شد و سرخگون رو شوت کرد.

الن مصمم به نظر می رسید. اما خب من هم کم مو توی کوییدیچ سفید نکرده بودم. از همون ترم اولی که وارد هاگوارتز شده بودم، توی پست دروازه بان بودم. موهام جلو چشمم اومد. جدا الان وقتشه که موهام بیان جلو چشممم و جلو دیدم رو بگیرن؟ یک چیز های مبهمی از زیر موهام دیدم.

تصمیم گرفتم به کدوم سمت برم... تصمیمم باید سریع می بود. شیرجه ای زدم و سرخگون رو گرفتم.

نگاهم روی مهاجمینمون چرخید.آرمان سرش خلوت به نظر می رسید.

{گرفتن سرخگون و پاس به پرینس هلف بلاد}

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه روز آفتابی.برای یه بازی کوییدیچ بد نیست.

صبح زود از خواب بیدار شدم.نباید اولین بازیمو دیر می کردم.

جاروی نیمبوس ۲۰۰۰ ام رو برداشتم.تا شروع بازی نیم ساعت مونده بود.منم تمرین می کردم.

همش می ترسیدم که نکنه شاید اسلایترینی ها نیمبوس ۲۰۰۱ یا آذرخش داشته باشن و بتونن ما رو راحت شکست بدن.

خیلی استرس داشتم.یهو دیدم که الن وارد رختکن شد.پیشش رفتمو باهاش درباره ی استرسم حرف زدم.الن گفت که برد و باخت مهم نیست.باید برای لذت بازی کرد.به نظرم حرفش کاملا منطقی می اومد.امروز،اولین تجربه ی کوییدیچ منه.پس تا می تونم ازش لذت می برم تا تبدیل به بزرگترین خاطرم بشه.

با سوت ورجیل بازی شروع شد.

همه ی اتفاقا سریع می افتادن.آنا توپو گرفتو پاس داد به الن.از اون طرف محمد رضا سعی داشت الن و بلاک کنه و النم به سختی توپو گرفت.رفت و یه شوت خیلی خوب زد ولی دروازه بانشون توپو گرفت.بهار یه بلاجرو پرت کرد سمت محمد رضا ولی لرد گارد دفاعی گرفت و سعی کرد تا مانع برخورد بلاجر با محمدرضا بشه.

همه ی این اتفاقا تو چند ثانیه اتفاق افتاد.کاملا گیج شده بودم.هر گوشه رو نگاه می کردم فقط حرکت سریع بازیکنا و توپ ها رو می دیدم.همه ی بازیکنای ما مثل عقاب بودن.نه صبر کن.اینا عقابای واقعین.حتی فرق بازیکنامون با عقاب ها هم نمی تونم تشخیص بدم.

استرس دوباره اومد سراغم.سرم گیج می رفت.از روی جاروم افتادم ولی با یه دست گرفتمش.واقعا شانس آوردم ولی هر لحظه ممکنه بود که بیفتم.

سرم در می کرد و دستم هم کم کم داشت شل می شد.شاید بهتر بود خودمو پرت می کردم تا تعویض بشم و یکی بهتر بیاد جای من تا بتونیم بازی رو ببریم.شاید...

نه صبر کن.اصلا خوب نیست که بگم توی اولین بازیم خودمو انداختم بیرون.این تسلیم شدنه.اینطوری هیچ لذتی نداره.

با هر چی سختی بود خودمو کشوندم بالای جارو.به دور و بر نگاه کردم.سرعت همه چیز عادی شده بود.یه لحظه زمینو نگاه کردم.همه رو گرفته بودن.نه.آرمانو هیشکی نگرفته بود.

فهمیدم.سریع با جاروم به طرف آرمان رفتم.دروازه بان هم بهش پاس داد.حدسم درست بود.حالا وقتشه.و یه تکل رفتم.

{تکل روی آرمان}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

امتیازات رول پلی :

آنا : 3+3+2+2=10

محمدرضا : 4+3+2+2=11

پویا : 2+2+2+1=7

الن : 4+3+2+2=11

لونا : 4+4+2+2=12

لرد : 4+3+2+2=11

صبا : 4+4+2+1=11

وولف : 3+3+2+1=10

 

سختگیر نباش . چشم . منصفانه سوت بزن . چشم . یه جاروی درست حسابیم برای خودت بخر ، چیه این ! داری آبروی ما و خودت رو میبری . چشم ... اینا دستورات دنیا و الناز قبل از شروع بازی بود :)) .

سرخگون رو به هوا انداختم و آنا به سرعت اونو گرفت . در حال پیشروی بود که دیدم یه بازدارنده داره میره سمت آیدا و لونا برای دفاع از اون چوبش رو آورده بالا . اول ببینیم اونجا چی میشه .

لونا : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 26

عجب ضربه ای زد :| . همه برای یه لحظه بازیو ول کردن و محو ضربه ی لونا شدن . اگه میشد صحنه آهسته ش رو هم ببینیم خیلی خوب میشد . بازیای ماگلی یه خوبی داشته باشه همینه .

ولی از اونور لرد سریع به خودش اومد و رفت تا جلوی ضربه ی لونا رو بگیره .

لرد : 10 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 26

واقعا عجیبه ... لرد روی هوا چرخید و دوباره یه ضربه ی خیلی قشنگ به بازدارنده زد . این بازی شده بازی مدافعین ... بازدارنده از زمین خارج شد .

دوباره حواسا رفت سمت آنا که میخواست به الن پاس بده . ولی پویا با یه تکل اومد سمتش .

پویا : 8 ( تکل ) + 5 ( تاس ) + 7 ( رول پلی ) = 20

آنا : 10 ( جاخالی ) + 4 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 24

آنا به راحتی از کنار پویا رد شد و سرخگون رو برای الن فرستاد . در همین حین محمد رضا هم اومده بود که الن رو بلاک کنه .

محمد رضا : 10 ( بلاک ) + 6 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 27

الن : 10 ( شوت سرخگون ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 26

این بازی باید بره توی تاریخ کوییدیچ ...... چه چیزایی دیدیم امروز ! محمد رضا جوری سد راه الن شد که الن با همه ی اون حرکات سرعتی و خوبش نتونست ازش رد بشه و توپ از دستش ول شد .

فکر میکنم صبا خیلی شانس آورد چون اگه الن میرسید به حلقه ها ، اینجور که موهای صبا جلوی چشماشو گرفته بعید میدونم میتونست توپ رو ببینه :)) . از اون طرفم وولف تلاش کرد روی آرمان تکل بزنه ، ولی حرکتش نادیده گرفته شد چون فقط روی مهاجم شروع کننده میشه تکل زد .

 

0 - 0

 

 

 

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

راند اول با درگیریای زیاد به پایان رسید . اوه نه ... چشمام چرا داره سیاهی میرههههه ... زمین کوییدیچ چرا داره مثه فرفره میچرخه ؟

وقتی چشمامو باز کردم مادام پامفریمون که همون شکیلا باشه بالای سرم بود و گفت چیزی نشده ، غش کردی :| . میگفت سکته کردی خیلی خوشحال تر میشدم .

میخواستن که بازی رو یه روز به تاخیر بندازن ولی بلند شدم و سوار جاروم شدم . برای بازی یکی دو ساعتی تاخیر پیش اومد . ولی دیگه یه روز عقب نمیافتاد .

 

و الان سرخگون در دستان پرینس هف بلاد قرار داره تا اسلی حمله ی خودش رو شروع کنه .

مالکیت توپ توی این راند برای تیم اسلی

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : اسلی ( 11 تا 1 )

پست 2 و 3 : ریون ( 1 تا 5 )

پست 4 و 5 : اسلی ( 5 تا 9 )

پست 6 و 7 : ریون ( 9 تا 1 )

پست 8 : اسلی ( 1 تا 3 )

 

اگر پستی زودتر از اتمام مهلتش گذاشته بشه ، تیم مقابل هم میتونه از همون لحظه اقدام به پست گذاری کنه .

اگر تیمی زمان پست گذاریش رو از دست بده دیگه نباید پستی بذاره ( توی دو راند اول احتمال کمتر از 8 تا بودن پستها زیاده ) .

 

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی زمین هست که

توپ اول به سمت حسین از ریون ،

و توپ دوم به سمت محمد رضا از اسلی میره .

 

(( شروع بازی امروز ساعت 11 ))

تیم اسلیترین با رنگ سبز و تیم ریونکلا با رنگ آبی بنویسن .

 

0 - 0

 

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

صبح با هزار بدبختی و ناراحاتی بیدار شدم.

و همون اول یاد زود بیدارشو فردا مسابقه داریم های صبا افتادم.

وقتی رفتم سرسرا دیدم فقط لرد و صبا واستادن باخودم گفتم "ای توروحت" صبا هم با خوشحالی گفت"خوب شد بیدار شدی" کلی منتظر موندیم و موندیم تا لاخره ورجیل عزیز اومد و خواست مسابقه رو شروع کنه بچه ها هم یکی یکی اومدن.دیگه مدتی گذشته بود و استرس صبا دلهره انداخته بود بجونم و مرتب نگران بودم یجایی خراب کنم و صبا از مغزم مربا درست کنه(ایی).

توی رختکن بودیم که صبا یهو با جارو های جدیدی که برامون خریده بود اومد تو رختکن و همه ذوق کردن واقعا زیبا بودن مخصوصا اون طرحه ماره سیاه رنگ که روی زمینه ی سبز چوب بود

وقتی وارد زمین شدیم حال و هوام عوض شد و احساس میکردم میبریم و از اون طرف به بچه های اسلی اعتماد داشتم که هوامو دارن.

.از زمین بلند شدم و رفتم جای مهاجم هارو تو زمین پیدا کردم.به دور و بر نگاه میکردم و منتظر دیدن یک چهره ی آشنا بودم.ولی انقد نگران بودم که نشد.بعد از بلاک شدن الن بود که سرخگون به دست صبا رسید و اون هم سرخگونو پاس داد به سمت من.

سرخگون رو توی هوا گرفتم و هاج و واج موندم که حالا چکار کنم.آنا این ور رسا اون ور و الن روبروم ایستاده بود. باید توپ رو به جلو زمین میرسوندم با یکم نگاه کردن به اینور اونور دیدم که ایدا داره با سرعت بوسیله ی جاروی جدیدش میره سمت دروازه دو راه بیشتر نداشتم

۱- میتونستم خودم تک نفره برم جلو و به سمت دروازه شوت کنم

۲- به ایدا که بیشتر نزدیک دروازه ریون بود پاس بدم

 

راه اول خیلی ریسک داشت. بچه های ریوت از هر طرف محاصره ام کرده بودن. پس مجبور بودم به ایدا پاس بدم. منم که فرصت رو غنیمت شمردمو توپو با یه حرکت جارو و حداکثر توانم پرت کردم سمت ایدا و از رسیدن توپ بهش مطمعنم

(پاس به آیدا)

ویرایش شده در توسط prince Half Blood

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راند اول تموم شده بود.

همه ی ما خسته شده بودیم.چون تمام تلاشمون بی فایده بود.بهار تونست بلاجرو پرت کنه ولی لرد جلوی ضربشو گرفت.

الن هم از اینکه بلاک شده بود خیلی ناراحت بود.

حسین هم اصلا نمی تونست گوی زرینو ببینه.

آنا هم اعصابش خورد شده بود.چونکه تیم خیلی افتضاح داشت کار می کرد.

بیشتر از همه هم به من گیر می داد.همش می گفت «آخه چرا با نیمبوس ۲۰۰۰ اومدی؟مگه اومدی مسابقه ی عتیقه فروشی؟».منم در جوابش سرمو پایین مینداختم و می گفتم «ببخشید فقط همینو دارم.قول می دم برای بازی بعدی یه بهترشو گیر بیارم»

روحیه ی همه ی ما ضعیف شده بود.همه ناراحت بودن تا اینکه الن گفت:«هی بچه ها؛چرا اینقدر پکرید؟مگه گل خوردیم؟مگه چیزی از دست دادیم.یادتون رفته که هدفش شاد شدنه؟اصلا برد و باخت مهم نیست.»من تازه هدف بازی رو یادم اومده بود.به همین خاطر گفتم:«حق با النه.ما باید به خاطر لذت بردن بازی کنیم نه به خاطر امتیاز و برد.»کم کم روحیه ی همه ی ما برگشت.آنا یه سخنرانی خیلی کوتاه کرد و این حرفا باعث جون گرفتن دوباره ی ما شد.

ورجیل سوت شروع مسابقه رو زد.

توپ دست پرینس هالف بلاد افتاد.من و آنا و الن سرمونو تکون دادیم و طبق نقشه ای که داشتیم دور پرینس هالف بلاد رو مثل یک مثلث گرفتیم.

توی این گرما بعد یه مدت مطمئنن پرینس هالف بلاد خسته می شد و راحت می شد توپو گرفت.ولی یه چیزی خیلی عجیب بود.پرینس هالف بلاد اصلا نترسیده بود.

یک لحظه به دور و برم نگاه کردم.آیدا داشت با سرعت به سمت دروازمون می رفت.

نباید می زاشتم که پرینس هالف بلاد پاس بده.اول جارومو به سمت بالا گرفتم و اوج گرفتم.می شد از چشمای آنا خوند که می گه «چیکار داری می کنی؟نقشه این نبود».ولی یهو من با سرعت به طرف پرینس هالف بلاد شیرجه رفتم.عین یه عقاب که به آسمون اوج می گیره و بعد یکهو از اوج آسمون به سمت زمین میاد تا یه مار رو شکار کنه.

آنا فهمید که می خوام چیکار کنم و جیغ زد «خودشه».یه لحظه توجه همه به سمت آنا پرت شد.حتی تماشاچیا و ورجیل ولی یهو پرینس هالف بلاد منو دید.سریع به اطراف نگاه کرد و دستشو عقب برد.نه.می خواست به آیدا پاس بده.سرعتم رو بیشتر کردم.این پاس نباید عملی بشه...

{تکل روی هالف بلاد پرینس}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لعنتی لعنتی لعنتیییییییییی چرا نباید گل میشد دقیقا؟-_- از بلاجری که داشت از بالای سرم رد میشد و به سمت حسین می رفت جا خالی دادم *رد شدن بلاجر از بالای سر آنا* هوای خیلی گرم بود خیلی خیلی زیاد در حدی که وقتی یه وردی خوندم تا شیشه عینکم رو با آب بشورم شیشه ی عینکم بخار کرد و نزدیک بود با آیدا از اسلی تصادف بدی کنم که در دقیقه آخر کشیدم خودم رو کنار و مویرگی از آیدا رد شدم -_- داشتم می رفتم سمت الن که شوت کرد اره اره گل شوووووووو منتظر اعلام گل شدن شوت بودم که فهمیدم ای دل غافل محمدرضا الن رو بلاک کرده و توپ هم توی هوا معلق بود تا این که الکساندرا در حالی که همه می دونستن دید خوبی نداشت توی اون زمان توپ رو با بدبختی گرفت *گرفتن توپ توسط الکساندرا* جییییییییییییییییییغ ورجیل بی هوش شد و افتاد زمین *^_^ خوبه وقت استراحته تا ورجیل حالش خوب بشه جیغ جیغ کنان رفتم سراغ الن تا ببینم چه طوری اون توپ قبل از این که کامل بتونه شوت کنه از دستش افتاده ولی خب دیگه مهم نبود چون نمیخواستم بچه ها روحیه شون رو ببازن هنوز گل نخورده خود شون رو بازنده بدونن پس به رسا علامت دادم که حواست رو خوب جمع کن . آفتاب بد جوری چشمم رو میزد با یه وردی روی عینکم یه لایه شیشه عینک آفتابی زدم تا بتونم بهتر ببینم موهامم گوجه ای بستم و رفتم سوار جارو شدم ورجیل هم حالش خوب شده بود پس بازی از سر گرفته شد. با سوت ورجیل الکساندرا توپ رو پرت کرد سمت پرینس هالف بلاد و پرینس هم پاس داد به ایدا همون موقع دیدم رسا داره عین یه عقاب به مار حمله میکنه همون موقع فهمیدم چی کار میخواد بکنه و یه جیغ بلند زدم*زدن جییییییییییغ* طوری که همه بهم با چشم غره نگاه میکردن و حواس شون پرت شد تو همین بین رسا روی پرینس تکل رفت و منم رفتم سراغ آیدا تا یه تداخل در پاس بین پرینس هالف بلاد و آیدا ایجاد کنم با سرعت رفتم بین شون قرار گرفتم تا توپ به آیدا نرسه

{تداخل در پاس پرینس هالف بلاد به آیدا}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از دیشب نگران تیم بودم چون هیچی از کوییدیچ نمیفهمیدم برا همین دیشب هرکاری میکردم از استرس خوابم نمیرد برای همین رفتم از یکی کمک بگیرم که یادم اومد شکیلا همیشه کلی قرص خواب آور داره.از اونجایی هم که مطمئن بودم بهم نمیده چون معتقده معتاد میشم. یواشکی رفتم تو اتاقشو چندتا از قرصا رو کش رفتم و بعد از خوردن قرصا با خیال راحت خوابیدم.صبح بود که با فریادهای صبا بیدار شدم که ضمن غرغر کردن درباره ی اینکه چقدر خواب من سنگینه و خاک برسر بی عرضه ام کنن میگفت:پاشو دیگه کوییدیچ داریم!

یه خمیازه کشیدم و صبا گفت پاشو جمع کن خودتو بعدشو برو صبحونه اتو بخور باید بریم تو زمین. و با قدم های بلند رفت بیرون درو پشت سرش کوبید و من که هنوز تو شوک بودم از رو تخت پرت شدم پایین.

با یه قیافه ی عاقل اندر صفی از جام بلند شدمو رفتم تو رختکن که لباسامو بپوشم که یهو صبا از پشت سرم اومد تو و جارو های جدید تیمو داد و رفت بیرون همه ی بچه ها داشتن با هر روشی که میتونستن خوشحالی خودشونو نشون میدادن ولی من پنج دقیقه فقط با قیافه ی پوکر به جارو نگاه کردم .از ذوق نمی*دونستم باید چه عکس*العملی نشون بدم. بالاخره بیخیال پوکر نگاه کردن به جاروم شدم و تصمیم گرفتم برم لباسمو بپوشم .یکم لباسو وارسی کردم به نظر نو می اومد. سعی کردم بپوشمش ولی از سرم پایین نمی*رفت این چه لباسیه دیگه.بالاخره لباسمو تنم کردم. با این لباس موقع حرکت شکل پنگوئن میشدم. به بقیه نگاه کردم که تقریبا آماده بودنو داشتن میرفتن توی زمین.ورجیل بازی رو بعد چند دقیقه شروع کرد و من در حالیکه داشتم سرعت جاروی جدیدمو امتحان میکردم و آروم آروم میرفتم سمت دروازه ی ریون یهو شنیدم که ارمان داد زد ایدااااااااااااا و سرخگونو پاس داد سمت من.یه لحظه شوکه شده بودم که باید چیکار کنم. یهو به خودم اومدم و با سرعت بالایی که از جاروی جدید بعید بود با یک حرکت چرخشی سرخگونیو که میومد سمتمو گرفتم.

بعد با سرعت بیشتر راه افتادم سمت حلقه های ریون و با یه ضربه ی کات دار توپو شوت کردم سمت حلقه ی یک

البته به دلیل کات دار بودن شوتم دروازبان اشتباهی فک کرد که سرخگون داره میره سمت حلقه سه ولی اشتباه میکرد و سرخگون با سرعت داشت به سمت حلقه ی یک میرفت.

(شوت به سمت حلقه)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

-اه

این چیزی بود که بعد از شوت الن و گل نشدنش گفتم.

سرمو برگردوندم و بچه های اسلی رو دیدم.خوشحال بودن-____-

یه دفعه همهٔ نگاها رفت به یه سمت.ورجیل غش کرده بود و افتاد.

همه از جاروهامون پیاده شدیم.دور ورجیل جمع شدیم.بعد از چند دقیقه اومدن و ورجیلو بردن بیمارستان و به ما هم خبر دادن که بازی به تاخیر افتاده.

همگی رفتیم توی رختکن. به قیافه بچه ها نگاه کردم.همه پوکر بودن.تعجب کردم.

-وا،چرا ناراحتین؟مگه گل خوردیم؟مگه توپ بازدارنده خورده به کسی؟بابا بیخیال.

سعی کردم بهشون امید بدم.

دو ساعت گذشت.تو این دو ساعت کلی استراحت کردیم و به هم روحیه دادیم.

اعلام کردن که ورجیل برگشته و مسابقه برگزار میشه.همگی آماده شدیم و دوباره بازی شروع شد.بچه های مهاجم تیم ما دور بازیکن اسلی مثلث زدن. رسا روش تکل رفت*،ولی اون توپ رو پاس داد به آیدا.

بقیه بازی رو دنبال نکردم و دنبال توپ های بازدارنده گشتم.یکی دنبال محمدرضای اسلی و یکی دنبال حسین بود.توی این موقعیت لرد رو دیدم که توپی که دنبال محمدرضا بود رو به طرف نگار فرستاد.

-نه-___-.نه.نه.نه.

ذهنم بهم ریخت.اعصابم خورد شد.داشتم از ناهماهنگی تیم پیش خودم شکایت میکردم که حسین صدامو شنید و گفت:بهار،بسه،به این فکر کن که الان چیکار کنی.آروم باش.

از ویژگی ریونیم استفاده کردم و تمرکز کردم.

با سرعت بالایی رفتم پشت سر حسین و چوبمو آماده کردم و زیر لب گفتم:

ببخشید نگار#___#.

و توپ بازدارنده رو به طرف آیدای اسلی فرستادم.

(ضربه انحرافی تهاجمی به سمت آیدا)

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پووووووف.

راند اول که به سلامتی گذشت اما الان باید با وضیعیت داغونم تو راند دوم شرکت میکردم.

روزه سختی رو پشت سر گذاشته بودم و ازون ور هم دختر بسیار زیبایم انا حتی وسط بازیم دست از جیغ جیغ کردن برنمیداره. -_-

روز قبل از راند دوم که صداش در نمیومد و با ایما اشاره به زور میفهمیدیم چی میگه:-" اما امروز که ماشالله مثه بلبل داره چه چه میزنه:|

دستامو مثه سایه بون بالای پیشونیم نگه داشتم و یه نگاهی به اطراف انداختم که یهو لرد رو دیدم که با یه عینک افتابی خیلی جینگول پینگول وارد زمین شد������

یکم از شروع بازی گذشته بود پرینس هالف بلاد داشت به ایدا پاس میداد و انا اومد راحشو ببنده اما نتونست. یهو دیدم لرد با شدت به سمت محمد رضا حرکت کرد. و جلوی بازدارنده رو گرفت.

"اه لعنتی" صدای حسین ازون پشت اومد ناخوداگاه برگشتم درصورتی که میدونستم کارم اشتباهه چون هیچی از لرد بعید نبود:-|

انا یهو شروع کرد به جیغ زدن.زیر لبم زمزمه کردم"بسه انا،بسههههه"

برگشتم با تشر بهش گفتم چرا اینقدر جیغ میزنی اخر میزنمتاااا:|||

با دستش به پشت سرم اشاره کرد. سریع برگشتم و نگاه کردم سرخگون و باز دارنده ای که لرد زده بود مستقیم داشتن به سمتم میومدن.خوشبختانه تونستم از بازدارنده جاخالی بدم {جاخالی از بازدارنده} حالا این سرخگون بود که مستقیم داشت میومد طرف دروازه.

تمام قوامو جمع کردم.

سرخگون با سرعت داشت به سمتم میومد.

از شب پیش سردرد وحشتناکی داشتم و به همین علت چشمام تار میدید پلکامو جمع کردم و چشمامو نازک کردم و روی سرخگون متمرکز شدم.

توپ داشت به طرف حلقه ی ۱ می رفت.همینطور داشتم می رفتم دنبالش که یهو چرخید و رفت سمت حلقه سه.

آنا جیغ کشید (خب انتظارشو داشتم).منم با یه پرش عالی از جاروم سرخگونو گرفتم.

بعد داشتم سقوط مر کردم که آنا جیغ زنان منو گرفت و گذاشت روی چوب جاروم.

انا داد زد "نگااااار داشت در میرررفتتتت"

برگشتمو نگاهی بهش کردم"حالا که نرفت������������������������"

خب الآن باید به یکی توپو می دادم.آنا داشت می رفت جلو ولی نمی تونست به موقع برسه.النم نزدیک زمین خودمون بود و از جاش جم نمی خورد.یهو چشمم به رسا افتاد.توپو با تمام قدرتم پرت کردم سمت رسا

{گرفتن توپ و پاس به رسا ولف}

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

آفتاب تو چشمم بود. آخر های راند دوم بود. فلش بک به راند اول: وقتی راند اول تموم شد و همه از جاروها پایین اومدیم، صبا با نیش باز گفت: بچه ها عالی بازی کردید! راند دیگه با همین انرژی پیش میریم!

یه آبی به سر و صورتم زدم. وقتشه این راند رو با تمام قدرت بازی کنیم. لرد یک استراتژی خفن چید. این چیزا چجوری میاد تو مغزشون خدایی؟ :|

ورجیل که حالش بد شده بود، با چارتا لیوان آب قند ردیف شد و راند دوم با دو ساعت تاخیر شروع شد.

ورجیل بزور روی جارویش رفت و باحالتی خسته، سوت رو زد. صبا سرخگون رو به آرمان پاس داد. آرمان چند لحظه مکث کرد و به اطرافش نگاه کرد و بعد، با سرعن با جاروهای جدیدمون به سمت ایدا رفت و بهش پاس داد. آنا سعی کرد تداخل کنه و رسا هم اومد که تکل بره. ولی بخاطر سرعت بالای جاروها، تا قبل اینکه آنا بتونه تداخل کنه، آیدا توپ رو گرفته بود و به سمت دروازه در حرکت بود. لبخند ریزی رو لبام بود که یدفعه یه صدای فش فشی کنار گوشم حس کردم. لرد داد زد: محمدرضا! بازدارنده با سرعتی که قسم میخورم حدود ۱۳۰ کیلومتر بود، به سمت حرکت میکرد. خشکم زد. این پایان عمر من بود؟ اما نه! لرد پرید جلوی من و با چماقش ضربه ای انحرافی تهاجمی به سمت دروازه بانشون زد. چند لحظه از شدت فشار زیاد رو جاروم ولو شدم و نمیتونستم حرکت کنم. فقط یادمه صدای شوت کردن ایدا رو شنیدم. در ملکوت اعلا بودم و به دوران کودکیم فکر میکردم که این بار صبا با صدایی تهدید آمیز داد زد: محمد رضا اگر خودتو جمع و جور نکنی با چوب دخمه پدرتو در میارم!

چنان این تهدید تاثیر گذار بود که هوشیار شدم. بازدارنده به سمت آیدا در حرکت بود. به سمت آیدا حرکت کردم. اما افتاب توی چشمم بود. چند لحظه جلومو ندیدم و بله! گرومپ به آرمان خوردم و با یه دست از جارو آویزون شدم و با اونیکی چماق رو نگه داشتم. تقریبا کنار آیدا بودم. یک پامو روی جارو کشیدم و با چماق، بازدارنده رو از سمت آیدا منحرف کردم به خارج زمین

{ضربه انحرافی تدافعی}

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

امتیازات رول پلی :

پرینس : 3+3+2+2=10

رسا : 4+3+2+2=11

آنا : 4+3+2+2=11

آیدا : 4+4+2+1=11

لرد : 4+3+2+1=10

لونا : 4+3+2+1=10

راگن : 4+3+2+1=10

محمد رضا : 4+4+2+1=11

 

اولین حمله ی سبزو خاکستری پوشای اسلی شروع شده بود . جمعیت شروع کرده بود به موج مکزیکی رفتن ... حالا خوبه این ترم ماگل شناسی ندارن ، اینارو از کجا یاد میگیرن خدا میدونه . پرینس سرخگون رو در اختیار گرفته و میخواد به آیدا پاس بده . از اونور بازدارنده ها هر دوشون با سرعت زیاد دارن تو آسمون میچرخن . یکی از اونا داره به سمت محمد رضا میره ولی لرد رفته تا جلوشو بگیره .

لرد : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 5 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 25

بازم یه ضربه ی خیلی خوب به بازدارنده زد و اون رو فرستاد سمت راگن . مدافعای ریون کجااااان پس ... بازدارنده داره با تمام سرعت میره سمت راگن . حالا دروازه بان ریون خودشه و خودش .

راگن : 10 ( جاخالی ) + 2 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 22

توپ به راگن برخورد کرد ........

از روی جاروش نیافتاده ولی به نظر آسیب دیده . ( 3- اچ پی )

ولی یه بازدارنده ی دیگه هم توی زمینه که داره به سمت حسین میره و لونا میخواد اونو منحرف کنه .

لونا : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 23

توپ به سمت آیدا تغییر مسیر داده و محمد رضا هم میخواد جلوش رو بگیره .

محمد رضا : 10 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 25

بازدارنده ی دوم از زمین خارج میشه .

پرینس سرخگون رو گرفته و میخواد به آیدا پاس بده ولی رسا یه تکل جانانه میره .

رسا : 10 ( تکل ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

پرینس : 10 ( جاخالی ) + 6 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 26

از رسا رد میشه ولی انا هم اومده که جلوش رو بگیره .

آنا : 10 ( تداخل در پاس ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

پرینس : 10 ( پاس ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 23

پرینس از سد هردو بازیکن عبور میکنه ( الکی نیست که میگن شانس اسلیترینیا زیاده ... ) .

( در صورت تساوی برای حرکات تداخل ، بلاک و تکل ؛ حرکت پیشرونده بالاتر قرار میگیره )

سرخگون به آیدا رسیده . نفسها در سینه ها حبس شده . بازدارنده به راگن خورد . آیدا شوت خودش رو انجام داد .

.

.

آیدا : 10 ( شوت سرخگون ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

راگن : 7 ( گرفتن سرخگون ) + 4 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 21

گـــل

استراتژی دفاع مثلثی ریونیا عالی بود ولی یخورده بد شانسی آوردن و آیدا تونست یه گل دیدنی بزنه .

جمعیت شروع به تشویق میکنه ولی از اون وسط صدای یه نفر خیلی بلند داره میاد .

گـــــــلگلگلگلگلگلگل . :|

الناز بود که نتونست جلوی خوشحالی خودش رو بگیره .

 

0 - 50

 

 

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آیدا گل اول بازی رو به ثمر رسوند ولی این تازه شروع بازیه .

حفظ کردن یه گل کار خیلی سختیه و باید دید که ریون ، در مقابل چه کار خواهد کرد .

مالکیت سرخگون توی این راند برای ریون هستش .

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : ریون ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : اسلی ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : ریون ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : اسلی ( 7 تا 11 )

پست 8 : ریون ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هستش که داره به سمت صبا حرکت میکنه .

 

.... جستجوگرا میتونن از این راند کار خودشون رو شروع کنن ....

 

(( شروع بازی از ساعت 9 با تیم ریون ))

تیم اسلیترین با رنگ سبز و تیم ریونکلا با رنگ آبی باید پست بذارن .

 

0 - 50

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توپ صاف و براق بود انگار جن های زیادی شب گذشته وقت گذاشته بودن تا برق بیندازنش؛ نمیدونم اینکار چقدر براشون زمان برده بود؟ چند ثانیه ؟ چند ساعت؟ شاید چند هفته وقت گذاشته بودن و آخر داور توپ رو دیده و کلی غر زده باشه این چه توپیه؟

ممکنه تنبیه شده باشن؟

واای فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه ! یعنی تنبیه یک جن چی میتونه باشه؟

واو توپ برای اولین بار به من رسید؛

فکر کنم این بازی شانس با ماست !کدوم بازیکن ذخیره ی تازه وارد بازی شده توپ همون اول بهش میرسه؟

پاهام میلرزه ولی فکر نکنم توی لباس های گشادی که پوشیدیم دیده بشه

لباس هامون ابیه و طرح عقاب روشون پررنگ تره ؛ پوشیدنش حس خوبی داره ؛ انگار تو اسمون یه عقاب در حرکته! بعدا بهم گفتن لباس ها جادویی داشته ک تماشاچی ها مارو شبیه عقاب میدیدن

اگه این رو زود تر میفهمیدم حتما چند تا ژست عقابی میگرفتم حداقل عکسم تو روزنامه چاپ شه و مشهور شم

البته شک دارم مسابقات درون مدرسه ای و دانش آموز ساده ای مثل من جایی تو روزنامه داشته باشه ولی خوب فرصت خوبی بود

داشتم راجب لباس هامون میگفتم ؛ وقتی دخترا لباس هامون رو دیدن کلی ناراحت شدن فکر کردم دوست داشتن لباس های کوتاه تر یا چسبان تری میداشتند ولی نداریم ^___^ باور کنید پوشیدن شلوارک و بلوز آستین کوتاه تو این وقت روز زیر این نور خورشید خیلی سخته

نور خورشید مستقیم روی سرم میخوره و دستام همین الان مثل لبو سرخ شده انگار ساعتها زیر نور آفتاب بودم !

جاروم رو متمایل کردم و به افق نگاه کردم چند دسته عقاب بالا و پایین میپریدن؛ اشک هام را با باز و بسته کردن چشمم از روی پلکهایم پاک کردم و ب هم گروهی هام خیره شدم ؛

همه سخت تلاش میکردن؛ حسین در دور دست ها با هدف میگشت؛ آنا با حرکت آهسته مشغول شادی بود ! و به آرامی به چپ و راست روی جاروش حرکت میکرد و قر میداد(من دارم در هزارم ثانیه این متن رو مینویسم برای همین همه چیز ارومه ؛ خیلی اروم )

بهار داشت مگسی که روی بینیش نشسته بود رو میخورد و من داشتم به این فکر میکردم که به کی پاس بدم؟بهار داشت مگس دیگه ای رو میخورد ؛ روم رو برگرداندم

رسا هم در نزدیکی دروازه با ابهت ایستاده بود و ب من خیره شده بود .توپ رو به رسا پاس دادم

(پاس به رسا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توپ تانک فشفشه اسلی برنده میشه...(4)

طرفدارای اسلی با دادن شعار و به راه انداختن موج مکزیکی همه ی حضارو انگشت به دهان کرده بودن .واقعا حس خوبی بهم میداد تو حس و حال خودم بودم که یهو یاد دیشب افتادم...

دیشب:

تاریک بود و فقط آه ناله بقیه بچه ها که مثل من از سقف دخمه آویزون مونده بودن به گوشم اما همه با شنیدن صدای پایی که از پشت دره دخمه میومد ساکت شدن وحشت سرو پامو گرفته بود خونی که از دهنم ریخته بود پایین اومده بود و روی چشم رو کمی پوشونده بود سایه ای وارد دخمه شد توی اون تاریکی نمیشد صورتشو دید اما میدونستم کیه همون کسی که مارو به این روز انداخته بود همونی که چوب تو پاچمون کرده بود و از سقف آویزونمون کرده بود هنوزم موقعی که چوب داشت وارده آستینم میشد و یادم میاد سطح نا هموارو زبر چوب توی اون فضای تنگ پوست دستمو تیکه تیکه کرده بود صبا اینکارو به بیرحمانه ترین شکل ممکن انجام داد حالا هم روبه رومون بود با اخم بهمون نگاه میکرد و با صدایی که ازش معلوم بود هیچ شوخیی توش نیست گفت اگه فردا درست بازی نکنید بدترش سرتون میاد!

زمان حال:

ترجیح دادم بیشتر بهش فکر نکنم حالا داشتم با نگاه ترحم آمیز به تشویق های بچه ها نگاه میکردم اشک تو چشام جمع شده بود و با خودم گفتم اگه خوب بازی نکنن چه بلایی سرشون میاد. سرمو بردم بالا و دستمو سایبونه آفتاب سوزانی کردم که دیدمو اذیت میکرد.

نوب رو از اونور دیدم که لبخند ملیحی زده بود. از اون طرف آیدا از خستگی رو جاروش خم شد و همزمان صدا خرچی آمد و پشت لباسش شکافته شد. بچه ها رو داشتم دید میزدم که...لعنتی! یکهو دیدم اشنا به رسا پاس داد. پاس جانانه و عالی ای بود. از اون پاس ها که بازیکنای تیم شیون آوارگان میزنن. مهبوت پاس بودم که یدفعه یادم افتاد. صبا آویزون چوب -_- نه نه امکان نداره بزارم تکرار شه.

من دوتا راه برای دفاع داشتم:

۱.اینکه برم و تداخل توی پاس انجام بدم2.اینکه بیام و رسا رو بلاک کنم

از اونجایی که من بین بچه های اسلی به بلاکر معروفم و تنها راه حلم تو زندگی بلاک کردنه، تصمیم گرفتم برم و رسا رو بلاک کنم پس با سرعت به سمت رسا رفتم و چسبیدم بهش تا جلوی حرکت بعدیشو بگیرم. رسا چشم غره ای رفت.

{بلاک رسا}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب از دیشب خیلی نگران بازی بودم چون قرار بود تو این راند جستجوگرا شروع به کار کنند من خیلی استرس داشتم. از یه طرف میترسیدم که خراب کنم و از یه طرف هم با چوبه دخمه تهدید شده بودم و اگ بازی نمیکردم بقول صبا چوب تو استینم میکردن با این افکار نمیتونستم شبو بخوابم پس یه دونه ژلوفن(یه قرص ماگلیه) خوردمو افتادم تو تختم.

صبح با فریاد های صبا بیدار شدم که میگفت پاشو دیگه خیلی کار داریم رفتیم سمت رختکن و اونجا برای بازی نقشه ریختیم ولی هرکی یه حرفی میزد لرد هم که با نظر هیکس بغیر از خودش موافق نبود و با نوب یه عالمه بحث و دعوا کردن در اخر بعد از جنگ در رختکن به نتیجه رسیدیم و سوار بر جارو وارد زمین شدیم.

توپ تانک فشفشه ...... اسلی برنده میشه ......

افتاب یکم تو زمین اذیت میکرد با خودم گفتم کاش مث لرد یه عینک افتابی میزدم ولی اونقدرا هم اذیت نمیکرد نشه راحت تو زمین توپارو دید

همه داشتن مارو تشویق میکردن و این بهمون روحیه میداد و داشتم به بازی امیدوار میشدم که اشنا پاس داد به رسا و از اون طرف محمد رضا رفت تا رسا رو بلاک کنه و منکه داشتم حرکت توپ بازدارنده به سمت صبا رو تماشا میکردم یهو یکی از پشت سرم گفت: چرا وایسادی؟

من یهو به خودم اومدم دیدم لرده و میگفت: سریع برو وسط زمینو بگرد باید بتونی اسنیچو اونجا پیدا کنی.

من گفتم: پس اون بازدارنده چی میشه؟

گفت: تو کاری با اون نداری برو سر وظیفه ی خودت

من سرمو به نشانه ی تایید تکون دادمو مستقیم رفتم به سمت وسط زمین تا بتونم اسنیچو پیدا کنم.

در حالیکه داشتم دنبال یه توپه پرنده ی کوچیک که حتی تو کف دست هم جا میشه میگشتم یهو یه نقطه ی طلایی رنگه در حاله حرکت دیدم و با حداکثر سرعت به طرفش حرکت کردم دیدن اون نقطه تو این هوای افتابی یکم راحت تر بود چون بازتاب نور اونو تو زمین تابلو کرده بود وقتی اونو دیدم یاد حرف قبلیم در مورد عینک افتابی افتادم و از حرفم پشیمون شدم و به بقیه ی جستجوگر ها هم توصیه میکنم که از عینک افتابی استفاده نکنین چون دیدن اسنیچ براتون سخت تر میشه مخصوصا تو هوای افتابی

خب من اسنیچو دیده بودم ولی گرفتن اون یه چیزه دیگه بود امیدوارم بتونم راحت بگیرمش

(نقطه یابی اسنیچ در منطقه ۴)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پرنیس هالف بلاد توپو می ده به آیدا،آیدا یه ضربه ی چرخشی می زنه و گللللللللل»

این گزارشای ورجیل کاملا روی اعصابم بود.هر لحظه میومدن توی ذهنم.«می ده به آیدا یه ضربه ی چرخشی می زنه و گللللللل».

راند قبل خیلی بعد عمل کردیم.اعصاب همه ی ما خورد شده بود.از همه بدتر بهار که از ناهماهنگی تیم اعصابش خورد شده بود.همه روحیمون رو از دست داده بودیم و تنها امیدمون حسین بود.برای یه مدت کوتاه حسین از بازی بیرون رفته بود و هیشکس هم دلیلش رو نمی دونست تا اینکه یهو وارد رختکن شد و گفت:«بچه ها.براتون جارو آوردم».همه سوار جارو های نوب کش جدیدمون شدیم.البته لازم به ذکره که بگم جاروی حسین یه تفاوتی با جاروی ما داشت که اصلا گفتنش جایز نیست.

راند سه شروع شد.اشنا توپو گرفت.«می ده به آیدا.یه ضربه ی چرخشی و گلللللل».باز هم این صدا داشت عصبیم می کرد.یهو به خودم اومدم و دیدم که توپ داره به سمتم میاد ولی یهو محمدرضا اومد جلو چشمم.یه چشم غره بهش رفتم.نباید همچین موقعیتی رو از دست می دادم.محمدرضا واقعا خیلی خوب بلاکم کرده بود ولی من بهش یه کلک زدم.رفتمو به پشتم دور زدم.محمد رضا داشت میومد دنبالم که من یهو شنلم رو باز کردم و محمدرضا اشتباهی شنلمو که در جهت مخالف من پرت شده بود رو بلاک کرد.یه ثانیه ی بعد فهمید که چه کلکی خورده بود ولی دیگه دیر شده بود.من سرخگونو گرفته بودم و داشتم با سرعت به دروازه ی اسلیترینیا نزدیک می شدم.«یه ضربه ی چرخشی و گللللل».باز هم این صدای اعصاب خورد کن.به دروازه ی اسلیترینیا نزدیک شده بودم«ضربه ی چرخشی و گللللل».صدا همینطور تو سرم تکرار می شد.من باید این ضربه رو حتما گل می کردم.الکساندرا توی حلقه ی وسط وایستاده بود.من توپو به طرف حلقه ی سمت چپ پرت کردم.الکساندرا به سمت توپ شرجه رفتم.خودشه.گول حرکتمو خورد.توپ به کنار میله ی دروازه. خورد و برگشت.

من بلند داد زدم:«فکر می کنید فقط شما با ضربه ی چرخشیتون دروازه بانو گیج می کنید؟نه.منم دروازه بان شما رو گیج می کنم با «ضربه ی دروغین» خودم».بعد توپ رو با تمام قدرت به سمت حلقه ی سمت راست پرت کردم.«یه ضربه ی چرخشی و گللللللل»

{شوت به سمت دروازه}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سعی کردم روی جارو صاف بشینم. سخت بود و بدجور خسته بودم. چرا جاروها رو مجهز به پشتی نمیکنن؟هومم نگار پاس داد به اشنا و اشنا هم از ژست های خوب همیشگیش گرفت و به رسا پاس داد... چرا هیچ کس نمی رفت تا جلوی این توپو بگیره؟ بالاخره... محمد رضا رفت!یاد دیشب افتادم که وقتی داشتیم ستون انبار دخمه رو جابجا میکردیم تصادفا کمی بهش برخورد کرد و اون داستان رو تا حد اینکه من شبا آویزونشون میکنم و میزنمشون بزرگ کرده بود. البته داستان خوبی بود باهاش تونستم زی زی رو تهدید کنم که جای نویسا (که بخاطر مریضی پدر مادرش به دره گودریک رفته بود) بیاد توی بازی.

رسا رو بلاک کرد و در همون حال آیدا رو دیدم که لباسش خرچ صدا داد و مقدار زیادیش جر خورد. از اونطرف نوب جیغ میزد که توپو به منم بدید. زیاد وضعیت قشنگی نبود راستش! فقط لرد و زی زی بودند که واقعا حواسشون بود! بازدارنده ای به سمتم اومد و همزمان رسا با چهره ای از خود مطمئن به سمت دروازه! رداشو طی یک حرکت نمایشی پایین انداخته بود. فکر کردم زیاد کار جالبی بنظر نمیاد! و رسا شوت کرد. شوتش به سمت دروازه چپ بود ولی نوک جاروش به سمت راست. وقتی جهت این دو یکی نیست یعنی کلکی در کاره. به سمت دروازه راست رفتم ولی نه خیلی...توپ به تیرک خورد و برگشت! درست حدس زده بودم اون میخواست سمت راست شوت کنه! سریع بود ولی نه به اندازه من. پامو به تیرک سمت چپ زدم تا موقع حرکت به سمت راست شتاب بگیرم ولی بازم کافی نبود. خب مثل اینکه مجبورم یه حرکت رسا طور بزنم. کلاه ردام رو در اوردم و همزمان که به سمت راست حرکت میکردم، دستمو کشیدم و کلاهشو هم راستای بدنم کردم. سرخگون داخل کلاه رفت.در همون حین بازدارنده بهم رسید. قلبم وایساد. دو تا از دندونام قبلا تو کوییدیچ افتاده بود نمیخواستم سومی هم بیفته! و بله! بازدارنده ازم دور شد. نفس راحتی کشیدم و به سرخگون توی دستام نگاه کردم. رسا نگاه ترسناکی انداخت. زی زی رو دیدم که به سمت منطقه ای شیرجه رفت. امیدوار شدم! خب! به کی پاس بدم؟ وضع آیدا که مساعد نبود ارمان هم در اسمون هفتم به سر میبرد. نوب...اره خودشه! سرخگونو از کلاهم در اوردم و برای نوب انداختم! مطمئنم از ترس چوب تو استین هم به خوبی بگیرتش!

(گرفتن سرخگون و پاس به نوب)

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×