رفتن به مطلب
VERGIL

بازی سوم - اسلیترین ، هافلپاف

پست های پیشنهاد شده

فس عمیقی کشیدم و هوای مه آلود را در ریه هایم جاری کردم،دوباره اینجا بودم،در زمین بازی کوئیدیچ،و این بار ما توانسته بودیم که یک گل به ثمر برسانیم،اینبار ما جلو تر بودیم.انگشتان سرد دست راستم را دور دسته جارویم حلقه کردم و از سر شادی دور تا دور زمین را پرواز کردم و دست چپم را در هوا رها گذاشتم تا مه را لمس کند و ذره ذره قدرت طبیعت درون آن به قلبم منتقل و در آن پمپاژ شود تا یاری کننده من برای این* بازی لعنتی شود.

بعد از آنکه در تمام* زمین چرخیدم،در گوشه ای از آن مکث کردم تا در آن غلظت ظلمت وار مه،هم تیمی هایم*را ببینم،و آن گلوله آتشین در هوا را* دیدم که میرقصید و میچرخید تا در دست یکی از بازیکنان اسلیترین جا خوش کند و رزا بود که میرفت تا آن نفرین سرخ را در آغوش خویش بگیرد و اجازه ندهد کفه ترازویی که به سمت ما خم شده بود بار دیگر به توازن برسد.اما نتوانستم ببینم که او موفق به انجام این کار شده است یا نه،زیرا در همان هنگام* سایه طلایی رنگی به سرعت از جلوی چشمان من گذشت و دید مرا مختل کرد،پس تصمیم گرفتم به جای تماشا کردن بازی بعدا گزارشات آن را بخوانم و فعلا در پی آن گوی زرین بگردم.

مهم نبود چه مقدار از قدرت مه درون قلبم جاری شده بود،بازهم نمیتوانستم آن را به خوبی ببینم و دنبال کنم،یک مسیر فرضی را داشتم طی میکردم و درنهایت منطقه هفتم را برای جستوجو انتخاب کردم.

(نقطه یابی درمنطقه هفتم)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی این بازی خیلی وقت بود توپ به دستم نرسیده بود

از همون اول راند یکم بی حوصله شده بودم و ناراحت بودم مه کمی پایین رفته بود و دید بهتری نسبت به موقعیت میداد.

هافلپافی ها که آرم کوییدیچ دستشون بود نیش خند قاتحانه ای میزدند.

همگروهیای خودمم رو شونه های همدیگه بودن و بعضیا شون بالا پایین میپریدن.چند نفرم جوک میگفتن میخندیدن.

رفتم جلو زمین و منتظر وایسادم شاید سرخگون بیاد دستم.

سین هم در بالا در پرواز بود و لباش تکون میخورد.

چشمم خور به یکی از بچه های گروه ما که سرشو داده بود عقب ابرواشو داده بود بالا و با یک لبخند بمن نگاه میکرد.

به اطراف نگاه کردم دیدم سوت آغازو زدن و سرخگون دست محمدرضاس.

با یک حرکت غریب بسمتم پاس داد و رزا خودشو پروند وسط ولی سرخگون از بین سر و دستش اومد سمتم.

الان سرخگون دست من بود.

بسم الله الرحمن الرحیم.

مقداری خودمو بسمت جلو خم کردم و جارو مقداری جلو اومد.

مث هند بالیستا دستم عقب بردم شوت کردم سمت حلقه ها.

چرخش سرخگون چقد قشنگ بود.

(شوت به دروازه)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی وازد زمین شدم بسیار امیدوار بودم و باخودم فکر میکردم میبریم.

بازی شروع شده بود و زمین مه آلود بود البته نه مثل اول بازی.

اول بازی خیلی استرس داشتم که شاید مه مزاحم بشه ولی خداروشکر.

همگی سر جاشون قرار گرفتن و منتظر سوت بودن.

من از همون اول که سوت زده شد دنبال اسنیچ طلایی بالدار میگشتم.

سین هم به سمتی شیرجه رفت ولی من همین الان برق طلایی رنگ سریع رو دیدم که توی منطقه پنج حرکت میکرد و من به سمتش شیرجه رفتم.

(نقطه یابی در منطقه 5)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دقايقي از بازي گذشته بود

عقب زمين در حال پرواز بودم

و از خوش حالي گلي كه زده بوديم مدام چماق رو تو دستم مي چرخوندم

 

كه ناگهان

صداى سو سو ى باز دارنده ها

رو شنيدم

سرم رو به چپ و راست مى چرخوندم كه اون گوى سياه بد شكل زمخت رو ديدم . با حالتى وحشيانه به سمت رزا حركت ميكرد

اين بار جورى شوتت كنم كه ديگه بر نگردى!!!

دستانم رو محكم دور چوب خشك جاروم حلقه كردم و بسمت بازدارنده باسرعت وحشتناكي حركت كردم

و چماق رو چرخوندمو.. چرخوندمو..چرخون...

نهههه نههه نهه ... وايستا ..

چماقم از دستم سرخورد و افتاد !!

به زور جارو رو نگه داستم و برگردوندم ..

نهه دير شده بود

بايد بازدارنده رو متوقف كنم

بدون چماق با سرعت شترى به سمت

بازدارنده رفتم

زود باش زود

زى زى رو ديدم كه به سمت گوى زرين در حال حركت بود خودشه همينه ..

سرعتم رو بيشتر كردم

ابرها و باد سرد جورى كه با من دشمنى داشتن به صورت حمله ميكردن و صورتم رو يخ ميزدند

 

اون بازدارنده نزديك تر و نزديك تر ميشد

دستمو مشت كردم و حالا ..

از بالاي سر رزا در اومدم و با تمام قدرتم به اون بازدارنده لعنتى رو به سمت زى زى كوبيدم

قرخخچچچ خورچچ خاراچق

آييي استخان انگشتو دستم خورد شدن !!!

بازدارنده به صورت يه موجود وحشى و حار به سمت زي زي رفت گويى مى خواست اون رو بكشه

{ضربه انحرافى تحاجمي به بازدارنده}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه هوای مه آلود رو دوست داشتم و از رمز آلود بودن و خوف بودنش لذت میبردم. اما برای این مسابقه اصلا چیزی نبود که انتظارش رو بکشم. نفسمو محکم بیرون دادم نفس عمیق ... چند ثانیه مکث ... پووف . سوار جاروم شدم .

اوج گرفتم و باعث از هم پاشیدن پیوستگی هوای مه آلود شدم. هیچوقت آدم منفی گرایی نبودم و مه هوا رو به فال نیک گرفتم و توی دلم به خودم گفتم تو میتونی و هیچ چیزی باعث نمیشه که گل بخوری.

با ریتم تشویق هافلپاف سرمو تکون میدادم. خیلی سرخوش بودم و حق داشتم. برنده ما بودیم. تردید نداشتم.

گلی که زدیم بهم انرژی داد . شاهد بازی خوب هم تیمی هام بودم و غرق لذت می شدم که منم قطعه ای از پازل این تیم بی نهایت خوب هستم. دیگه نوبت قدرت نمایی من بود.

بازیکن مهاجم اسلی نزدیکم شد . مغرور بود یکم . نبود؟ میخواست گل بزنه . میگذاشتم؟

یک کمی خودشو به سمت جلو خم کرد .آماده شوت کردن بود و منم آماده گرفتن

دستش رو عقب برد شوت کرد . شوتش قدرت داشت اما بی هدف بود . چیزی بود که من لازمش داشتم

سرخگون می چرخید و راهش رو میان ذرات هوا باز می کرد. مثل خودم بود . چه حرکت بی پروایی .

بی صبرانه منتظر بودم که بالاخره سرخگون توی آغوشم بشینه.

بعد چند لحظه قرمزی توپ رو دیدم که بین سفیدی مه خودنمایی میکرد. کیک خامه ایم با تزیین تک گیلاس به سمت حلقه سمت چپ پرواز میکرد. هر لحظه که نزدیک تر می شد اشتیاقم برای داشتنش بیشتر می شد . وقت بغل کردن بود پس معطل نکردم و با یک حرکت سریع سمت چپ رفتم . سرخگون رو درآغوش کشیدم. چشمامو محکم به هم می فشردم سرخگون رو مثل کاپ قهرمانی نگه داشته بودم . امواج صدای خوشحالی هافلی ها تو گوشم نشست. این صدایی بود که عاشقش بودم .وقتش بود که به همه نشونش بدم . سرخگون رو بالا بردم . صدای تشویق بیشتر شد . لبخند زدم و بعد از بوسیدن سرخگون اونو به رزا پاس دادم . وقتش بود که برگرده به زمین

(گرفتن سرخگون و پاس به رزا)

ویرایش شده در توسط FaAshin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

محمد رضا : 4+4+2+2=12

رزا : 4+4+2+2=12

سین : 3+3+2+2=10

پرینس هف بلاد : 3+2+2+2=9

زی زی : 3+2+2+2=9

البوس پاتر : 2+2+2+2=8

فشین : 4+3+2+2=11

 

بازدارنده ها مه رو میشکافتن و هدفهای خودشون رو پیدا میکردن . واقعا دلم نمیخواد تو این وضعیت جای مدافعا باشم ...

یکی از اونا داره به سمت رزا حرکت میکنه و البوس میخواد که جلوش رو بگیره .

البوس : 7 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 5 ( تاس ) + 8 ( رول پلی ) = 20

البوس به زحمت خودش رو به بازدارنده میرسونه و اون رو منحرف میکنه ولی ضربه ش قدرت لازم رو نداره و باعث میشه توپ از زمین خارج بشه . یخورده اونور تر ، یه بازدارنده ی دیگه داره به سمت صبا میره که کنار دروازه ی اسلی آروم وایساده . ولی انگار مدافعای اسلی متوجه حرکت توپ نشدن و الان صبا خودش باید مراقب باشه .

صبا : 10 ( جاخالی ) + 6 ( تاس ) = 16>13

صبا با اینکه انگار هنوز توی یه دنیای دیگه بود ولی تونست بدنش رو از مسیر بازدارنده دور کنه .

اونطرف زمین ، محمد رضا با یه پاس خیلی قشنگ سرخگون رو میخواد که به پرینس برسونه ولی رزا برای تداخل بهش نزدیک میشه .

محمد رضا : 10 ( پاس ) + 3 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 25

رزا : 10 ( تداخل در پاس ) + 1 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 23

سرخگون به پرینس رسیده و الان فقط اونه که میتونه نتیجه رو مساوی کنه .

پرینس : 10 ( شوت ) + 3 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 22

.

.

فشین : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

و فشین موفق میشه که توپ رو بگیره . مه دیدش رو کم کرده بود ولی تونست هرجور که شده سرخگون رو در آغوش بگیره و حالا اونو برای مهاجمشون میفرسته . ولی راند هنوز تموم نشده ... دوتا از بازیکنا دارن به شدت تلاش میکنن تا گوی زرینی که همه چیز به اون بستگی داره رو پیدا کنن . سین و در گوشه ای از زمین و زی زی هم به فاصله ی کمی از اون .

سین : 4 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 17

زی زی : 4 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 4 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 17

ولی نـــــــــه

هیچکدوم نتونستن به گوی نزدیک بشن و با بازیای که مه با ذهن آدم انجام میده آشنا شدن .

همچنان بازی با اضطراب زیاد در جریانه .

 

50 - 0

 

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوی زرین توی مه بالا و پائین میرفت و از این هوا لذت میبرد .

حتما پیش خودش داره میگه عمرا بتونید منو بگیرید :| .

به هرحال فکر نمیکنم چیزی بتونه از زیر دست سین و زی زی فرار کنه .

سرخگون ولی ماجراش فرق میکرد . فشین اون رو گرفته بود و برای مهاجمشون فرستادش .

مالکیت سرخگون برای هافل .

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : هافل ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : اسلی ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : هافل ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : اسلی ( 7 تا 11 )

پست 8 : هافل ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی زمین هست که

اولی به سمت سین از هافل و دومی به سمت آیدا از اسلی در حرکتن .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با هافل ))

 

بازیکنای هافلپاف با رنگ زرد و بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این دست ها خیلی کارها میتونیم بکنیم.شاید در نگاه اول به نظر نیاد اما دستها شگفت انگیزن.با دستها میشه یک نفرو از ظلمت مطلق نجات بدیم.میتونیم دستهاشو بگیریم و برش گردونیم.با این دست ها میتونیم شفا بدیم و یا از بین ببریم و این فقط انتخاب ماست.فشین من رو نجات داد.من نتونستم تداخلو انجام بدم و پاک ناامید بودم و در تاریکی فرو رفته بودم.دست های فشین با اسیر کردن سرخگون منو از ناامیدی ای که روحمو میخراشید نجات داد.بهای شادی من اسارت سرخگون توی اغوش فشین بود.بهای شادی من ناراحتی دوستای اسلایترینیم بود.چطور میتونستم با خودم کنار بیام؟نمیدونستم.فشین سرخگون رو برای من پرتاب کرد.من به این پرنده قرمز قول ازادی داده بودم اما حالا داشتم قولم رو میشکستم و اسیرش میکردم.من با بقیه هیچ فرقی ندارم و فقط برای رسیدن به نفع شخصیم به پرنده وعده دادم.چرا ادمها برای رسیدن به چیزی که میخوان بدون ملاحظه دست به هر کاری میزنن؟چرا حاضر به قربانی کردن همه چیز و همه کس هستن؟پرنده رو فشردم و بهش گفتم که بالاخره یک روز تورو رها میکنم ولی الان باید توی دستای مسترونزدی برای خودت اشیانه موقت بسازی.صدای تشویق هافلپافیا کل زمینو پر کرده بود.چند ثانیه به اونا چشم دوختم تا روحیه لازم رو به دست بیارم اما خندیدم چرا که یکی از پسرا از شدت فریاد ادامسش را توی موهای یکی از دخترا انداخته بود.امیدوار بودم خودشون حل و فصلش کنن.بچه های اسلایترین ناراحت بودن.یاد جمله هر چقدر یک با استعداد بیشتر پیشرفت کنه سایش هم بزرگ تر میشه و دیگرانو در بر میگیره افتادم.اسلایترین باید خودش رو از سایه هافلپاف بیرون میکشید.مه غلیظ رو تنفس کردم.مه گزینه ی مناسبی برای تنفس نبود چون درونمو پر از غم میکرد.توی زمین به جلو حرکت کردم و سعی میکردم پرندمو از تکل در امان نگه دارم.سرخگون برای اشیانه جدیدش بی تابی میکرد و من دوست نداشتم اون اشیانه اغوش یکی از سبز پوشا باشه.به مستر ونزدی نگاه کردم.فکرم رو خونده بود.اعتماد تو چشای جفتمون موج میزد.مثل اینکه از قبل برنامه ریزی کرده باشیم با هم به حرکت ادامه میدادیم و بدنامون دقیقا میدونستن باید چه کاری انجام بدن و فقط لازم بود خودمون رو با این پاره های گوشت و استخون همراه کنیم.کدوم مهاجم اسلای میتونست اعتماد حاکی از علاقرو بین ما از بین ببره؟مطمئنا هیچکدوم.سرخگون رو از اغوشم بیرون اوردم و پرنده ی سرخ رو با ملایمت به سمت مقصد بعدیش روونه کردم.امیدوارم دیگه گیر ادم بدقولی مثل من نیوفته.(پاس به مسترونزدی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی نیمکت های دور رمین نشسته و توی فکر بودم.

مادر بزرگم میگفت:"تو یک جادوگر بدنیا اومدی و جادو در بدنت تولید میشه،بدون چوبدستی هم میتونی کار های بزرگی بکنی.در گذشته چوبدستی نبوده،اما جادوگرا جادو میکردن.اما یه مرد جوون بلاخره چوبدستیو با چوبو اعضای بدن موجودات جادویی ساخت تا جادو از اون عبور کنه و متمرکز بشه.از اون ببعد جاوگران جادو رو به جاهای دور میفرستادند."

مادر بزرگم بیشتر کارهاشو بدون چوبدستی انجام میده همیشه وقتی دستاشو میگرفتم حس خوبی توی بدنم جاری میشد.

مادر بزرگم عقیده داش جادو بهترین انرژی است که به راحتی تبدیل میشه و در هر مکانی یافت میشه جادو متونه توی بدن تولید و یا از اطراف گرفته بشه.

دست چپم دور دسته جارو محکم شده بود.و در دست راستم چوبدستی قرار گرفته بود.چوبدستی مو جلوی چشمام گرفتم و به طرح حک شده روی چوب بلوط نگاه کردم.جارو رو به دیوار تکیه دادم و یک انگشتمو ته چوبدستی و انگشت دیگرمو سر چوبدستی قرار دادم،جادو از ته چوبدستی تا سر چوبدستی و از سر چوبدستی تا ته چوبدستی در جریان بود.

زی زی اومد صدام زد و گفت راند چهار داره شروع میشه.

چوبدستیمو کنار گذاشتم و جارومو برداشتم.جای دستم چقد داغ بود!

یه ذره دستمو پایین تر آوردم.

قدم به زمین بازی گذاشتم و دوباره اسلیترینی های شاد دور زمینو دیدم.سوار جاروم شدم و بالا رفتم.مه پایین تر آمده بود.الان باید سرخگون دست رزا بیوفته،ورجیل پشت گوششو خارون سوت رو دزون دهنش گذاشت و در آن دمید.سخگون از دست ورجیل به سمت رزا پرتاب شد.

رزا انگشتاشو دور سرخگون گره کرد و سرخگون را برای مسترونزدی پرت کرد.

وسط فاصله ی بین رزا و مسترونزدی قرار گرفتم،سرخگون به سمت من میامد.

جادو رو توی دستانم حس کردم و هر دو دستمو به سمت سرخگون گرفتم.

(تداخل در پاس رزا به مسترونزدی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعصاب درست و حسابی نداشتم .هوا مه آلود بود و من میخاستم به بچه ها ثابت کنم که میتونم گوی زرین و پیدا کنم .قشنگ میشد نا امیدی رو توی چشمای تک تک اعضای تیم دید و این من رو آزار میداد . من اینو نمی خواستم ،چون به عقیده ی من این ناامیدی باعث میشد علاقه ی بچه ها نسبت بازی کمتر بشه و وقتی بدون علاقه بازی کنند نبایدم انتظار موفقیت ازشون داشت سعی کردم بهشون امید بدم و تشویقشون کنم و از همه ی بچه ها خواهش کردم که با علاقه بازی کنند و از تمام تلاششون برای پیروزی استفاده کنند . در اون صورت مهم نبود که کدوم تیم برنده میشه و مهم این بود که بچه ها به خاطر عشقی که به گروهشون دارند با تمام توان بازی کنند و امیدوار باشند که برنده بشیم و اگرنشد حداقل بعد از بازی خودشون رو مقصر ندونند و به این فکر کنند که تونستن از این بازی تجربه های زیادی برای بازی های آینده کسب کنند**. امیدوار بودم حرفام تاثیر بذاره روی بچه ها و باعث بشه که بهتر بازی کنیم . راستش خودمم امیدوار بودم ببریم امیدوار بودم برنده ی این بازی تیم ما باشه ولی از طرفی یکم استرس هم داشتم . توی اون هوای مه آلود واقعا تشخیص گوی زرین کارسختی بود و میدونستم سین یه جستجوگر ماهریه ولی من نمی خواستم شکست بخورم باید به هر طریقی ممکن بود خودم رو ب گوی زرین میرسوندم باید سعی خودمو میکردم و ثابت میکردم که میتونم وظیفمو به خوبی انجام بدم . مه جلوی دیدمو میگرفت .چشمم به بچه ها افتاد که داشتن با تمام قدرت برای پیروزی تلاش میکردند لبخند زدم واقعا از دیدن این صحنه انرژی زیادی گرفتم پس منم باید گوی زرین و میگرفتم باید برای پیروزی تلاش میکردم . چشمامو بستم ، نفس عمیق کشیدم و با خودم اروم زمزمه کردم : من میتونم ؛باید بتونم . دور تا دور زمین چرخ میزدم اما گوی زرین رو پیدا نمیکردم داشتم کلافه میشدم اما باید خونسردیمو حفظ میکردم . چشمم به سین افتاد انگار اونم موفق نشده بود گوی زرین رو پیدا کنه داشتم فکر میکردم که یه دفه چشمم به یه توپ بالدار طلایی رنگ افتاد وای خدای من ینی ممکن بود از خوشحالی هنگ کرده بودم اما خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و با سرعت زیاد به طرف گوی زرین حمله کردم.

(نقطه یابی در منطقه ۴)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مه جالبه ولي در عين حال مزاحم هم هست.

نگاهى به اطراف انداختم.مه غليظ تر شده بود،انگار يه دسته روح ريخته بودن تو زمين و هى اين ور اون ور ميرفتن و ما رو نگاه ميكردن.این تصور تنمو به لرزه انداخت.به سمت صندوق وسايل كوئيديچ رفتم و دنبال چماق گشتم.

اين شيكسته.

اون خرابه.

هی شوتشون ميكردم بيرون و هیچکدوم سالم نبودن.

هى وسايل رو میگشتم.يک چماق قديمى و رنگ و رو رفته که ته صندوق بود رو بر داشتم.چند تا ترك هم روش بود.به علت سن بالاش کسی بهش مجال بازی نمیداد.يكم اين ور اون ورش كردم،از هيچى بهتر بود،فقط اميدوار بودم خرد نشه.

بچه ها وارد زمين شدن.جاروم رو برداشتم و چماق رو محكم تو دستم گرفتم و وارد زمين شدم.

انگار از بهشت وارد قبرستون پر از اشباح شدى.البته اگه بشه رختکن قدیمی رو بهشت محسوب کرد.

انگار روح ها وارد بدنم شدن و روحمو تسخير كردن و وجودمو سرد کردن.

به اون بازدارنده فكر كردم.اين بار فرق داشت اين بار من ميبردم نه اون بازدارنده.

سووووتتتت

توپ مثل يه گوجه فرنگي قرمز افتاد تو دست رزا و رزا هم به سرعت شروع كرد و يه پاس به مستر ونزدي داد.

پرنس هف بلاد هم تداخل رو اغاز کرد.بازدارنده پر سر و صدا از کنارم رد شد و به سمت سين رفت.نگاهى به چماق كردمو گفتم:خب چماق پير نوبت توئه.كه يهو از لاى ترك اون چماق نورى زرد بيرون زد.

اون لحظه احساس كردم اون روح هاي خبيث از بدنم بيرون اومدن و وجودم رو رها كردن اون لحظه احساس كردم دوباره متولد شدم.

به سمت باز دارنده رفتم.باور كردنى نبود ولي انگار اون بازدارنده خستگی ناپذیر خسته شده بود.

از سرعت سرسام اور جانور پیشی گرفتم.

چماق رو تو دستم محكم گرفتم و در حالی که نفس نفس میزدم اونو بالا گرفتم و زمانی که توپ به مماس سینم رسید،با تمام قدرتم چماق رو به بازدارنده کوبیدم و درحالی که اون رو به سمت الکساندرا راهنمایی کرده بودم این بیت شعر بخاطرم امد:بر او راست خم کرد و چپ کرد راست/خروش از خم چرخ چاچی بخاست

درحالی که امیدوار بودم بعد ها همچین شعری هم برای من بسرایند متوجه شدم فقط نصف چماق تو دستم قرار داره و نصفه دیگش همزمان با ضربه به توپ،تسلیم ترک ها و موریانه هاش شده بود و من شاهد سقوط حماسه وار و اسطوره گونه اش بودم!

{ضربه انحرافى تهاجمى به بازدارنده}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازم اینجاییم.

چند نفر که سرگردون یه توپ قرمزو به همدیگه پرت می کنیم و با دو تا توپ سنگین هم دیگرو زخمی می کنیم و یا انقدر دنبال یه کوچولوی طلایی می گردیم که خسته میشیم.فایدش چیه؟

کمترین فایدش اینه که برای چند ساعت فکرمون به چیز های دیگه مشغول نمیشه و تمرکزمونو میذاریم رو بازی تا سرگرم بشیم.دوستی ها نزدیک تر و همدلی ها بیشتر میشه.بعضی وقتا اتفاقاتی میفته که تا لحظه مرگ یادمون نمیره،من دوباره اینجا بودم خواننده عزیز!چند لحظه از شروع بازی نگذشته بود که متوجه رزا شدم.داشت با چشماش بهم می گفت که میخواد بهم پاس بده.تو موقعیت سختی قرار گرفتم.میدونستم اگه میخواد بهم پاس بده،باید بعدش شوت بزنم.اگه گل نمیشد چی؟اگه دروازه بان میگرفتش چی؟اگه خطا میرفت چی؟داشتم توی افکارم غرق می شدم،اما به خودم اومدم.مثل همیشه برای اینکه آروم بشم چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم،نمی خواستم عصبانیتمو آروم کنم.از خودم عصبانی بودم که هیچوقت هیچکاری رو درست انجام نمیدم.میخواستم از شعله های خشم استفاده کنم تا همه چی با خودم رو بسوزونم!منتظر بودم حرکت کنه تا همراهش حرکت کنم و سرخگونو ازش بگیرم.پرنس هف بلاد سعی داشت تداخل کنه و به موقع نرسید و من قبل از اون داشتمش.حالا اینجام!و باید گل بزنم یا توی اتیش عصبانیتم میسوزم و توی دریای ناامیدیم غرق میشم.یه فکری به ذهنم رسید که یا باعث میشد گل بزنم یا از تیم اخراج بشم یا در بهترین حالت چند تا دنده بشکونم!سرمو تکون دادم و جارومو به سمت حلقه ی وسط گرفتم.دروازبان حواسش به هر سه تا بود و مثل عقاب دورشون میچرخید.آروم آروم سرعتم زیاد میشد و به حلقه ی وسط نزدیک تر می شدم.روی جارو با دوپا بلند شدم و وایستادم!سرخگونو محکم با دوتا دست گرفتم.گذر زمانو با صدم ثانیه ها حس می کردم و مثل فیلما صدای قورت دادن آب دهنمم می شنیدم!همینجوری که به حلقه ی وسط نزدیک میشدم با خم کردن زانو هام آماده ی گل زدن شدم.وقتی به حلقه رسیدم دروازه بان که نمی دونست چیکار کنه از سمت راست به سمتم هجوم اورد تا سرخگونو بگیره و احتمالا منم بندازه پایین ولی قبل از اون نقشمو عملی کردم و با نهایت قدرت جهشی به سمت حلقه ی سمت چپ انجام دادم وسرخگونو ازش رد کردم.تو راه سقوطم به پایین قیافه ی دروازه بانو که خشکش زده بود دیدم و باعث شد یه لبخند کوچیکی بزنم.باز هم فضا مثل این فیلما شده بود!سقوط یک قهرمان! (شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشامو بستم و هواي تازه رو به درون ريه هام فرو بردم نفس عميقي كشيدم،چند لحظه از اين صحنه ي بسيار خفن من نگذشته بود كه به سرفه كردن افتادم!لعنتي يكبار خواستم توي حس فروبرم!.وقتي قرار شد كه به جاي نشستن مثل يك بيمصرف روي نيمكت ذخيره توي تركيب اصلي براي تيمم بازي كنم اونقدر خوشحال شدم كه براي تخليه انرژيم شروع كردم به كوبوندن خودم توي ديوار و اگه دوستان جلومو نميگرفتن راند شروع نشده مصدوم شده بودم!

سعي كردم چرنديات بي ربطي كه از توي مغزم ميگذشت رو دور بريزم و براي اين كه به خودم بيام با كف دستم دوسه بار توي پيشونيم كوبوندم و سرمو به چپ و راست تكون دادم از نگاه بچه ها و تكون دادن سرشون به نشانه تاسف ميتونستم بفهمم كه دارن ميگن اين ديگه چه ديوونه ايه و منم با يك لبخند گشاد دندون نما كه بيشتر از قبل به من شكل يك ديوونه ي احمق رو داد ازشون تشكر كردم.هممون سعي ميكرديم به طريقي به هم انگيزه و روحيه بديم من يجورايي نقش دلقك رو داشتم.

لحظه اي كه هميشه منتظرش بودم فرا رسيد وارد زمين شديم تا به حال در مركز توجه اين همه ادم نبودم صداي فريادهاشون انقدر بلند و پرانرژي بود كه براي يك لحظه نزديك بود تعادلم رو از روي جارو از دست بدم و ارزوي بازي كردن رو به گور ببرم.

داور سوت شروع بازي رو زد.ميتونستم توي اون هواي مه الود چهره هاي مصمم به برد هم تيمي هامو تشخيص بدم بايد تمام تلاشم رو ميكردم تا توي اولين بازيم خوب عمل كنم. داشتم پاس كاري رزا و تداخلي كه ارمان ميخواست ايجاد كنه رو تماشا ميكردم كه متوجه بازدارنده هايي كه صبا و ايدارو تهديد ميكردند شدم ميدونستم كه صبا برامون خيلي حياتيه ولي نقشه اي كه كشيده بوديم شكل ديگه اي داشت موقعيت سين رو ارزيابي كردم و روي جاروم خم شدم و با سرعت به سمت ايدا شيرجه رفتم باد محكم صورتمو چنگ ميزد چشامو تنگ كردم تا ديد بهتري داشته باشم. بازدارنده درمقابلم قرار داشت و من اماده بودم تا با يه ضربه محكم بفرسمتش سمت هدف اصليش! نگاه ديگه اي به سين انداختم و چماقمو عقب بردم دندون هامو روي هم فشردم و ضربه اي با تمام قدرت زدم.چند لحظه بعد همونطور كه روي جاروم نشسته بودم و چماقمو توي دستم ميچرخوندم به حركت توپ كه وحشيانه به سمت سين حمله ميكرد چشم دوختم.

(ضربه انحرافي تهاجمي)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنیدین که میگن شکست باید سرلوحه تلاش های بعدی باشه؟خب برای من اینجوری نبود،شکست عمیقا من رو ناراحت میکنه و بهم اجازه نمیده که به خوبی با احساساتم مواجه بشم.اما شاید باید اینبار از احساساتم برای پیروزی استفاده میکردم.تا باشد آن فانوسی که برای روشن نمودن مسیر قیر اندود مه آلودم گردد.

قبل از شروع راند پنجم،رزا منو به گوشه ای کشوند و بهم گفت:مطمئنی که میتونی بازی کنی؟خیلی حالت خوب بنظر نمیرسه!

بدون اینکه حرفی بزنم جارومو از کنج دیوار برداشتم و دوان دوان به سوی زمین بازی رفتم و جارو رو روی هوا پرت کردم و وهمزمان که ورجیل داشت سوت آغاز بازی رو می دمید،روی اون پریدم و اوج گرفتم،اوج گرفتن بخش مورد علاقه من توی بازی کوئیدیچ بود،امتیازی که تنها جستوجوگر بودن من اونو آزادانه به من میبخشید.تمام رنجی که درطول بازی میکشیدم به احساس زمان اوج می ارزید.و این چیزی بود که میخواستم الان داشته باشم،باید از احساساتم به عنوان یه عصا استفاده میکردم؟نه!نه این خیلی کم و کوچیک بود،من چیز بیشتری نیاز داشتم،من نیاز داشتم که خشمم رو بپوشم و امیدم رو روی سرم بذارم و احساس احتیاج به پیروزی رو به چشمم بزنم.هوای مه آلود این اجازه رو نمیداد که از اوج گرفتن لعنتی لذت تمام رو ببرم و برای دیدن گوی مجبور شدم خودمو به سطح زمین مرطوب نزدیک کنم و چیزی که دیدم اصلا و به هیچ وجه جالب نبود،یک بازدارنده گستاخ داشت میلیارد ها مولکول موجود در هوا رو میشکافت تا خودشو با تمام قدرت نهفته در اتم به اتم وجودش درست به وسط قفسه سینه من فلک زده بچسبونه.

با دیدن ارشیا که داشت به سرعت به سمت من میومد و چماقشو تو هوا تکون میداد تا از من دفاع کنه،کمی احساس آرامش بهم دست داد.اما چیز دیگه ای که الان من رو نگران میکرد بازدارنده بعدی ای بود که داشت سمت من میومد و...

اوه خدای من،اینبار هیچ کس نبود که در برابر این یکی از من دفاع کنه!قبلا یه بار از توپ بازدارنده جاخالی داده بودم،اما نمیدونستم اینبارم میتونم انجامش بدم یا نه.

ترسیده بودم و این احساسی نبود که مدنظر داشتم،تا اینکه صدای برخورد سرخگون به دست مسترونزدی،حواس من رو به زمین بازی برگردوند و من متوجه اون گوی زرد بری آلن صفت لعنتی شدم که از جلوی چشمم داشت رد میشد و من زیر لبم گفتم:این بار دیگه گمت نمیکنم گردوی زردمبو!

و اون درحال فرار من رو به منطقه سوم کشوند.

(نقطه یابی در منطقه سوم)

ویرایش شده در توسط SIN

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

رزا : 4+4+2+2=12

پرینس هف بلاد : 4+4+2+1=11

زی زی : 3+3+2+2=10

البوس پاتر : 4+3+2+2=11

مستر ونزدی : 4+4+2+2=12

تاینیا : 4+4+2+2=12

لرد : 3+3+2+2=10

سین : 4+3+2+2=11

 

حساسیت بازی به اوج خودش رسیده بود . گوی زرین به قول سین مثل بری آلن از اینور به اونور میرفت ولی فقط یه خط طلایی رنگ توی مه از خودش باقی میذاشت . اسلیترینیا تمرکز خودشون رو دوباره بدست آورده بودن و میخواستن که با تمام توانشون از حلقه های دروازه شون دفاع کنن .

یکی از بازدارنده ها با شتاب در حال نزدیک شدن به سین بود و البوس ، مدافعِ ماهر هافل ، با اون چماق قدیمیش میرفت که از جستجوگرشون دفاع کنه .

البوس : 7 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 1 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 19

البوس خیلی شانس آورد چون بخاطر چوبش بود یا هر چیز دیگه ، چیزی نمونده بود که بازدارنده برگرده و خودش رو مصدوم کنه ولی توپ از زمین خارج شد و بخیر گذشت . ولی ببینیم سر اون یکی بازدارنده چی میاد .

تانیا میخواد بازدارنده ای که به سمت آیدا میره رو منحرف کنه .

تانیا : 7 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 23

تانیا تونست توپ رو به سمت سین برگردونه . به نظر این بازدارنده ها تا یه کاری دست سین ندن ولش نمیکنن ...

سین : 10 ( جاخالی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

بازدارنده میلی متری از بیخ گوش سین گذشت . چه شانسی داره ، چیزی نمونده بود که جستجوگر هافل مصدوم بشه ولی با یه جاخالی به موقع همه چیز درست شد .

حالا باید ببینیم مهاجمای هافل چی کار میکنن . رزا سرخگون رو برداشته و به مستر ونزدی پاس میده ولی پرینس برای تداخل توی پاسش بهش نزدیک شده .

رزا : 10 ( پاس ) + 2 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 24

پرینس : 10 ( تداخل در پاس ) + 6 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 27

حرکت پرینس بی نظیر بود ..........

اون تونست با یه تداخل به موقع و حساب شده جلوی بیشتر شدن فاصله رو بگیره .

مستر ونزدی اونطرف کاملا آماده بود که یه شوت خوب بزنه ولی پرینس همه چیز رو تغییر داد .

سرخگون توی مه رها شد و به زمین افتاد .

ولی هنوز کار تموم نشده . جستجوگرا به دنبال روزنه ای از امید برای پیدا کردن گوی زرین .

زی زی

یا

سین

مساله این است :))

زی زی : 4 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 4 + ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 18>14

سین : 4 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 5 + ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 20>19

عالــــــــــــــــــی بود

هر دو تونستن جای گوی رو پیدا کنن ولی زی زی با یه فاصله ی کوچیک به گوی نزدیکتره ( به دلیل اختلاف بیشتر با آستانه ، زی زی از امتیاز برتری توی راند بعد برخوردار خواهد بود ) .

راند بعد سرنوشت بازی مشخص خواهد شد و جستجوگرا برای گرفتن گوی حرکت خواهند کرد .

0 - 50

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راند سرنوشت برای هافل و اسلی

شاید همه چیز توی این راند مشخص بشه

حتی موندن توی گردونه ی بی رحم امتیازات

گردونه ای که قهرمان رو مشخص میکرد

زرد و مشکی پوشا در مقابل سبز و خاکستری پوشا

 

مالکیت سرخگون توی این راند برای اسلی

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : اسلی ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : هافل ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : اسلی ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : هافل ( 7 تا 11 )

پست 8 : اسلی ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هست

که به سمت مستر ونزدی از هافل در حال حرکته .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با تیم اسلی ))

بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز و بازیکنای هافلپاف با رنگ زرد باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی خوشحال بودم . بچه ها از اون حالت نا امیدی خارج شده بودن و داشتن به بهترین نحو بازی میکردن.بازی هیجان خاصی داشت و این به من انگیزه میداد *.چون هر چقدر رقابت سخت تر باشه بازی جالب تری خواهیم داشت.

ميتونستم حس كنم كه اين راند براي ما خواهد شد اين رو توي نگاه تك تك بچه ها حس ميكردم

هممون پيروزي رو ميخواستيم و هرطور شده ميخواستيم با چنگ و دندون بدستش بياريم

راند شروع شده بود و سرخگون در دست هاي من بود.

حالا نوبت من بود برای پیروزی گروه تلاش کنم . باید سرخگونو پاس میدادم .توی اون هوا واقعا بازی سخت بود و به زور میشد هم تیمی هام رو ببینم چه برسه به این که بخوام بهشون پاس بدم اما دیگه مجبور بودیم با دقت نگاه کردم آرمان و اون طرف زمین دیدم آخی خیالم راحت شد .حالا باید بهش پاس بدم براش چشمک زدم و توجهشو به سمت خودم جلب کردم.اونم فورا برای گرفتن سرخگون آماده شد و در جواب چشمک من برام چشمک زد .لبخندی زدم و سرخگون به طرف آرمان فرستادم .

(پاس به آرمان)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاشکی اخر این سوز بهاری باشد.بعد از شیش راند بازی کردن تو این هوای مزخرف نمیتونم چیز دیگه ای رو ارزو کنم.ناامیدی مثل خوره به جونم افتاده بود.جستجوگر اسلایترین امتیازی به خصوص برای اسیر کردن پرنده طلایی کوچک داشت.تلاشهای ما برای گل به گل نشسته بود.اما وقتی درهای دیگه همه بستست و راهی برای رفتن یا برگشتن نداری همیشه امیدی هست اون امید برای من جلوگیری از خوردن یک گل از اسلایترین بود.این شاید میتونست بهم کمی تسلی بده.از بچگی وقتی شکست میخوردم خانوادم اونو مقدمه پیروزی میشمردن.امروز من به این حرف ایمان ندارم.صدای تشویق تماشاگران سبزپوش بالا گرفته بود و این هافلی هارو در سکوتی خفقان اور فرو برده بود.هنوز یاد نگرفته بودن که در صورت باخت هم نباید اون قوس زیبای لب و درخشندگی دندونارو از دست بدن.روی جاروم سرپا شدم و خطرناک ترین شیرینکاریمو انجام دادم.این کمی بچه هارو به خودشون اورد.وقتی روحیتو باختی دیدن یک نفر که شرایط تو رو داره ولی نغمه شادی سر میده برات لذت بخشه و قوسی رو به لبای بی حالتت میده.در حال لذت از شور هافلیا بودم که داور توی سوت دمید.به اندازه ی زنگ ساعت هفت صبح ازار دهندست.روی جاروم خم شدم و تو گوشش گفتم:میخوایم بریم شکار!من سرخگون رو پرنده ای نحیف و جاروم رو مثل شاهین و خودم رو مثل چنگالش تصور میکنم و اماده ی گرفتن همه چیز هستم یک پرنده سرخ کوچیک که چیزی نیست.چوب صیغل خوردرو با مشتم فشردم و به جلو خیز برداشتم.توپ به محمدرضا رسیده بود.ایندفعه لازم نبود از حالت بدن متوجه هدف پاس بشم چون محمدرضا برای آرمان چشمک زد.از تلاش نکردن اونا برای در خفا نگه داشتن پاس خندم گرفت.اما پنهان کاری نکردن نشان دهنده اعتماد بالای اونا به همدیگست.سرخگون رها شد.زمان اهسته تر میگذشت و من در حال تماشای اوج گرفتن جسم کروی قرمز بودم.هرچند این بازی تماما درباره اسارت اون بود ولی دیدن ازادیش هم لذت بخشه.پاره ای از گوشت و استخون و ارگانهای دیگرو به جلو خم کردم و خیز برداشتم.مه باعث میشد اذیت بشم ولی بازهم هیچ چیز نمیتونست مانع دستیابی من به هدفم باشه.پرنده رو چنگ زدم تا ضعیفش کنم و اگر هم نتونستم بگیرمش با مجروح شدنش کار خودمو راحت کرده باشم.اما پرنده توی دستم ننشست.هرچی نباشه من یک بدقولم.اما چه بدقول باشم چه نباشم سرخگون باید مال من میشد.جارو رو رها کردم و دو دستی سرخگون رو به سمت خودم کشیدم.دیگه چیزی نمیدیدم فقط بخار ابی میدیدم که کمی زیادی سفیده(تداخل در پاس)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای من این موضوع که الان از زی زی برای گرفتن گوی عقب بودم هیچ اهمیتی نداشت.

اما نه،درواقع داشت،خیلی هم اهمیت داشت!میتونستم شدت بالای حرارت رو توی گونه هام احساس کنم.اما نباید اهمیتی داشته باشه،شاید تلقین بی اهمیتی این موضوع،بتونه از شدت استرسم کم کنه.

درحالی که بطری آب رو بالای صورتم گرفته بودم و داشتم صورتم رو میشستم تا رطوبت مسخره مه کمتر باعث آزارم بشه،بچه های تیم به سمتم امدن و باز هم ازم خواستن که اگه شرایط خوبی ندارم خیلی به خودم سخت نگیرم.

درحالی که اونا داشتن حرف میزدن و من همچنان داشتم صورتم رو خیس میکردم،از گوشه چشمم ورجیل رو دیدم که داشت سوت رو سمت دهنش میبرد تا راند جدید رو شروع کنه.بطری آب رو پایین اوردم و درش رو بستم و اونو برای فشین که داشت هنوز حرف میزد پرت کردم و گفتم:خودت رو خنک کن،این راندم باید خودتو نشون بدی!

خم شدم و جاروم رو از روی زمین برداشتم و اونو بین پاهام قرار دادم،منتظر شدم تا راند شروع بشه.شاید چند صدم ثانیه قبل از سوت ورجیل پامو به زمین کوبوندم و پرواز کردم.اینجا بود.میدونستم که گوی رو کجا باید گیر بیارم اما این دلیل نمیشد که مه کارمو سخت نکنه.تصمیم گرفتم قبل از اینکه کارمو به عنوان یه جستوجوگر شروع کنم،وظیفمو به عنوان یک کاپیتان انجام بدم.پس سعی کردم اول سرخگون رو پیدا کنم اما مه زیاد باعث شده بود که من فقط یه سایه سرخ ببینم،نه پاس دهنده ای آمد و نه پاس گیرنده ای رفت!رزا که داشت با سرعت از کنارم رد می شد تا به سمت سرخگون بره و اجازه نده اون پاس موفق بشه،بهم گفت:تو الان جستوجوگری سین،فقط همین!

و به سرعت از پیش من رفت،حق با اون بود،من باید الان فقط و فقط گوی رو میگرفتم،اما خدای من،یه بازدارنده دیگه داره میاد سمتم؟

خوشبختانه اینبار بازدارنده از پشت گردنم رد شد و درواقع مسترونزدی رو هدف قرار گرفته بود،امیدوار بودم که ارشیا بتونه ازش دفاع کنه.ترجیح دادم که فقط حواسم رو جمع گوی کنم و همون موقع بود که اونو درست با فاصله چند سانتی متری از نوک دماغم دیدم.به خودم نگاه کردم و دیدم الان توی منطقه چهارمم،فکر نمیکردم اینقدر زود بهش دست پیدا کنم!

گرفتن گوی مثل کشتن مگس میمونه،باید دستتونو آروم و سریع ببرین سمتش و ناگهان غافلگیرش کنین.و بعد از اون لحظه بود که من یک کره کوچیک توی دستم حس کردم و با بالش به دستم ضربه میزد.

(گرفتن گوی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشسته بودم سر میز گروهمون که جغدم سر رسید و یه بسته انداخت رو میز و رفت.

سریع بسته رو پاره کردم تا داخلش رو ببینم...یه کتابه...

عنوان کتاب روی جلدش خود نمایی میکرد:چگون گوی زرین را قورت دهیم!

هیچ جای کتاب اسم نویسندش نوشته نشده بود.

با خودم گفتم چقدر عجیب...دوباره رفتم صفحه اول تا ببینم چی نوشته...

—----------------------------------------------------------------

برای گرفتن سرخگون به دو چیز نیاز دارید:

1-حلقه خوش شانسی

2_تمرینات سخت

شاید برای شما سوال پیش بیاید که حلقه خوش شانسی را باید از کجا گیر بیاورید.

داخل جلد کتاب یک کیسه بسیار کوچک جاسازی شده که گسترش پذیر است.

حلقه خوش شانسی درون کیسه است.اما تمرینات...

سخت ترین تمرناتی خواهد بود که انجام خواهید داد.ولی اگر ان ها را کامل انجام دهید احتمال گرفتن گوی زرین حتمی میشود.

امیدوارم موفق باشید.

_______________________________________

صفحات بعد پر از انواع تمرینات بود...بزار یکیشو بخونم:500تا بارفیکس

وااااااااات؟امکان نداره...تمرینات دیگه هم سخت و عجیب بودن...مثلا خوردن یه عالمه برتی بات که ازش متنفرم...

عمرا این کار هارو انجام بدم....خواستم کتابو ببندم که جمله اخرش توجهمو جلب کرد:چوب دستی خود را در دست بگیرید.

خواستم اینکار رو بکنم ولی متوجه شدم چوب دستیم نیست...درحالی که داشتم سکته میکردم متوجه شدم کتاب

یه صفحه دیگه هم داره.شروع به خوندنش کردم....

______________________________________

ها ها ها....چوب دستیتان گم شده؟؟؟ برای پس گرفتن چوب دستیتان تمرینات را انجام دهید و گوی زرین را بگیرید.

نویسنده :ا.د.ر

—---------------------------------------------------------

در حالی که داشتم از تعجب شاخ در می اوردم کتابو بستم و رفتم سمت هاگزمید تا چنتا برتی بات بخرم و بعدشم برم 500تا بارفیکس برم و بعدشم برم......

زمین کوییدیچ

بدترین روز عمرم بود و توش یه عالمه تجربه تلخ کسب کردم.

امید وارم یه روز انتقاممو از نویسنده کتاب بگیرم.حالا دیگه حتما میتونم گوی زرین رو بگیرم...

با اعتماد به نفس به سمتش حرکت کردم....همه چی سریع اتفاق افتاد....و من.....گرفتمششششششش

در حالی که جیغ میزدم شروع به خوشحالی کردم...

دیدم یه نفر داره نزدیک میشه...صباست و یه چوب دستی دستشه...اون که چوب دستی منه....

در حالی که تشویقم میکرد چوب دستی رو پس داد.

گفتم:کار تو بود؟؟؟

صبا :اره دیگع....من ا.د.ر(استاد درس رموز)هستم...فکر کردی تمرینات باعث میشه گوی زرین رو بگیری ؟؟؟؟

این تمرینات هیچ کاری نکردن این خودت بودی که موفق شدی...

در حالی که زمین کوییدیچ دور سرم میچرخید چوب دستیم رو سمت صبا گرفتم ویه ورد خفن بهش زدم تا انتقامم رو بگیرم.

امیدوارم اینکارم تو نتیجه امتحام تاثیری نداشته باشه...

(گرفتن گوی زرین)

ویرایش شده در توسط زی زی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این مه انگار دست بردار نیست کم کم داره کفریم میکنه

داشتم به مه فکر میکردم که یهو سین دقیقا رو به روم برای گرفتن گوی زرین شیرجه رفت میخواستم برم مداخله کنم اما جوان مردی چی میشه؟بازی دوستانه؟مرحوم تختی؟پوریا ولی؟؟جوابشونو چی بدم؟

تصمیم گرفتم برای اینکه دست به حرکت غیر ورزشی نزنم خودمو یاد یه خاطره بندازم که از این قرار بود:

موقعی که در بیابان در حال سینه خیز رفتن بودم و داشتم از دست هیولاهای گربه ای و زنای آمازونی فرار میکردم-_-"راستش تکلیف نداده بودم داشتم از دست صبا فرار میکردم"به مورچه ای رسیدم که داشت هسته آواکادو رو از از آبشار نیاگارا که توسط حضرت موسی به دونیم شده بود بالا میبرد اما متاسفانه کشتی نوح افتاد اون تو و گوسفند"قوچ؟"حضرت ابراهیمو له کرد در همین حین بود که از مور پرسیدم ای مور چرا این دانه را بر پشت خود گرفته بالا میروی و سپس پایین افتاده دوباره تلاش میکنی و دوباره تلاش میکنی و همین شکل ادامه میدهی چرا خستگی بر تو مستولی نمیشود؟

جوابمو نداد دوباره پرسیدم باز جوابمو نداد منم زدم لهش کردم-_-مرتیکه سوال به این خفنی پرسیدم جواب نمیده

-___- میرم همون خطا رو میکنم اصن سنگین ترم گوربابای بازی جوانمردانه

با سرعته بالا خودمو کوبوندم به سین نتونست گوی زرین و بگیره ولی گوی هنوز همون نزدیکی بود"گوی رو خریدن 100% مسئولین رسیدگی کنن"محکم گرفتمش ولی داشت زور میزد که خودشو آزاد کنه منم چنگ مینداختم که نگهش دارم اما کی میتونه سینو نگهداره اونقد زور زد که کم کم داشت خودشو آزاد میکرد منم شروع کردم با مشتو لگد افتادم به جونش"الان مثلا قرار بود این کارو خیلی زیرپوستی انجام بدم"خلاصه اونقد زدمش که دیگه همه داشتن ما رو نگاه میکردن دو سه نفرم اومدن جدامون کنن که فقط زد و خورد و بیشتر کرد و کار به فحش کشید خلاصه اونایی هم که اومده بودن جداکنن هم شروع کردن به دعوا اونقد ناجور شد که تماشاچی ها هم با فحش های ناموسی و چماغ و گرز تبر و شمشیر افتادن به جون هم این وسط چند نفر دست به چوبدستی بردن و دو سه تا اجی مجی لاترجی گفنتن که باعث شد جایگاه تماشاچیا و نصف هاگ آتیش بگیره منو که داشتن مسئولای وزارت خونه کشون کشون بیرون میبردن منم هرچی فحش بلد بودم بهشون میدادم ولی خوب خوشبختانه مثل اینکه ورجیل متوجه این خطا نشد و همه چی به خیر گذشت

(بلاک سین)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طبق معمول با لباس سراسر سفیدم روی سکوی تماشاگرا نشسته بودم و مشغول نفوذ توی ذهن بازیکنا بودم ، همشون معتقد بودن که گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست که صاف میشود آیا هوا ؟ مشخص نیست و من همزمان با لذت بردن از این هوای فوق العاده و تازه شدن روحم زیر لب زمزمه میکردم که زندگی تصویر پرنده ایست که در هوای مه آلود پرواز میکند ، چندثانیه بعد دیدم ارشیا نفس نفس زنان خودشو رسوند بهم و خبر داد که به عنوان جریمه باید بره تریلی الناز رو بشوره و ما عملا بازیکنی به عنوان مدافع نداریم

با خودم فکر کردم آیا اونقدری پیر شدم که دیگه نتونم کوییدیچ بازی کنم ؟ مسلما نه

تجهیزات کوییدیچم روی دیوار اتاقم در حال استراحت بودن که ناگهان به دستور اربابشون پرواز کردن و به سمت زمین بازی اومدن دستی روی موهای سفید و براق جاروم کشیدم و بهش گفتم امروز علاقه ای به باخت ندارم پسرکوچولو با آخرین سرعتت حرکت کن

سوارش شدم و صدای فلز زیر پام رو میشنیدم که میگفت اطاعت ارباب

از ورجیل برای ورود به زمین اجازه گرفتم و نگاهی به اطرافم کردم ، همه ی اسلیترینی ها چشم امیدشون به زی زی بود و من باید انگشت میکردم توی چشمشون

سردرگمی توی حرکات بازیکنای اسلی موج میزد ، شاید اگه بازیکنای ما بی دقتی نمیکردن زودتر از اینا برنده بازی میشدیم ، حواسم رو جمع کردم و اون رو روی بازدارنده و زی زی پهن کردم ، با آخرین سرعتم به سمت بازدارنده ای که ونزدی رو هدف گرفته بود رفتم صدای شکافته شدن هوا رو میشنیدم ، بازدارنده برای من تصویر همون پرنده بود که توی هوای مه آلود پرواز میکرد ، تصویر زندگی بود

توی ذهنم فاصله ی زی زی تا گوی زرین رو سنجیدم و تصمیم گرفتم به جای فرستادن بازدارنده به سمت خودش ، اون رو برای دریدن و خرد کردن جاروش هدایت کنم

چماقم رو بالابردم و محکم به بدن این پرنده ی وحشی و درنده خو زدمش ، صدای ناله ی دردناکش رو شنیدم : چطور باید از این راه مه گرفته گذشت ؟ غریب است در مه سرگردان شدن

گفتم : گاهی باید رفت بی هیچ اعتراض حتی اگر مسیر جاده به بن بست برود

چشمم رو به مسیر حرکتش دوختم و منتظر موندم تا فریاد شادیش رو بعد از رسیدن به هدفش بشنوم ...

( ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت زی زی )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كنار پدرم نشسته بودم و به چهره پر از هيجانش نگاه ميكردم هنوز درك نميكردم كه چرا بايد واسه ي يه بازي انقد ذوق نشون بده!

اطرافم پر از ادم هايي بود كه از سر تا سر دنيا براي ديدن فينال جام جهاني كوييديچ اومده بودن صداشون روي مخم ميرفت نميدونستم بازيكن ها با صداي اين ادماي وراج چطور ميتونن تمركز كنن؟!

بالاخره بازيكن هاي دو تيم وارد زمين شدن و همه جا پر از سكوت شد نفس راحتي كشيدم اگه يكم ديگه ادامه ميدادن كر ميشدم! داور سوتشو به صدا دراورد و يك مرتبه موج فريادهاي تماشاچيا بود كه پرده ي گوش منو پاره كرد!اين اولين باري بود كه بازي كوييديچ رو تماشا ميكردم. با دقت به بازي نگاه ميكردم تا شايد خوشم بياد!يكي از بازيكن ها نظرمو جلب كرده بود به پدرم گفتم كه اون خيلي باحال بازي ميكنه و داره از طرز بازي كردنش خوشم مياد. همونطور كه به بازي چشم دوخته بود از خداخواسته برام توضيح داد كه اون مدافع تيمه هر تيم دوتا مدافع داره و بقيه مدافع هارو بهم نشون داد ازش پرسيدم كه با اون چوب بزرگي كه توي دستشونه چيكار ميكنن؟ و بهم جواب داد كه اون چماقه مدافع ها از اون براي دفاع از هم تيمي هاشون در مقابل باز دارنده ها استفاده ميكنن چشام برق زد و دستم هامو محكم بهم كوبيدم بهش گفتم منم ميخوام يروز مدافع بشم خيلي باحاله ميتونم اون توپ گنده رو شوت كنم تو سر و صورت رقبا و بكشمشون عاليه!

توي خاطرات گذشتم غرق شده بود كه به خودم اومدم راند قبلي وقتي كه ضربم ميلي متري از كنار سين رد شد ميخواستم چماقم رو وردارم و اونقدر توي سرم بكوبمش كه بميرم ! همش تقصير اين مه لعنتيه.با چماقم شروع كردم به كوبيدن توي مه و بهش بدو بيراه گفتم!لعنت به تو.

چشمم به بازدارنده اي خورد كه مستقيم به سمت زي زي ميرفت.نه! اون تقريبا گوي زرين رو گرفته بود نبايد ميذاشتم بازدارنده بهش برخورد كنه! اين بار اشتباه نميكنم طوري به بازدارنده نگاه كردم ك انگار ارث بابامو خورده بود! جارمو محكم چسبيدم و به سمتش رفتم.بازدارنده رو بروم بود و با سرعت تمام به سمتم ميومد بهش يه لبخند زدم و گفتم سلام عزيزم دلم برات تنگ شده بود ! چماقمو عقب بردم و محكم به بازدارنده كوبيدم : برو بدرك !!!

يه نفس عميق كشيدم مه اونقدر غليظ بود كه بازدارنده خيلي سريع از ديدم محو شد.

(ضربه تدافعي)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

محمد رضا : 2+3+2+2=9

رزا : 4+4+2+2=12

سین : 4+3+2+2=11

زی زی : 4+4+2+1=11

نوب : 4+3+2+2=11

محمد : 4+4+2+2=12

تانیا : 4+4+2+2=12

 

کم کم باید با این مه زیبا خداحافظی میکردیم ... این راند میتونست آخرین راند بازی باشه و تجربه ی بازی توی مه چیزیه که اونقدرا بوجود نمیاد .

بازدارنده ها نمیخواستن دست از سر بازیکنا بردارن . اینبار یکی از اونا ، مستر ونزدی رو هدف قرار داده بود ولی بازیکن تازه وارد هافلیا ، محمد که البته از بازیکنای قدیمی و نامدار کوییدیچ بود وارد زمین شده بود و میخواست با یه دفاع حساب شده ، بازدارنده رو به سمت زی زی بفرسته .

محمد : 8 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 2 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 22

توپش به سختی تغییر مسیر داد و به سمت زی زی منحرف شد ولی تانیا هم نمیخواد بذاره که جستجوگرشون توی این راند مهم صدمه ببینه .

تانیا : 8 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 5 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 25

تانیا تونست با قدرت بازدارنده رو از زمین بازی خارج کنه و یه شانس خوب به زی زی بده تا از فرصتی که داره بهترین استفاده رو بکنه . اونطرف زمین محمد رضا سرخگون رو تصاحب کرده و پیش میره . پاس خودش رو برای آرمان میفرسته ولی آرمان کــــــــــــو ؟؟؟

آرمان کنار زمین نشسته بود و جزوه ی یکی از ریونیا رو داشت به سرعت میخوند ( بعد از بازی که ازش پرسیدن رو زمین چی کار میکردی گفت وقت کمــــه و یه عالمه امتحان داریم ، میخواستم قبل شروع راند چند فصل از درسای رموز باستانی رو بخونم که صبا زنده بذارتم ولی حالا که اینطوری شد مطمئنم که صبا از روی زمین محوم میکنه ) .....

سرخگون چند دور روی هوا زد و به سمت زمین سقوط کرد .

ولی اصل بازی هنوز مونده بود .

نوب به سمت سین میره ولی سرعت لازم رو نداره و سین از کنارش مثه بری آلن عبور میکنه ( پست بلاک باید قبل از پست بلاک شونده باشه ) .

جستجوگرا چی کار خواهند کرد ...

سین یه کوچولو از زی زی عقب افتاده بود ولی اصلا براش مهم نبود و با تمام قدرتش داشت پیش میرفت .

هر دو جستجوگر به یک قدمی گوی رسیده بودن . هردو با هم دستاشون رو دراز کردن .

انگشتان کدوم یکیشون زودتر به گوی میرسه ؟

.

.

خب . وقت پیامهای بازرگانی رسیده :دییی

نه شوخی کردم ، سریع میریم برای دیدن لحظه ای که همه منتظرشن :

.

سین : 4 ( گرفتن گوی زرین ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 19

.

.

زی زی : 6 ( گوی زرین ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 22

زی زی گوی رو میگیرههههههه

همه جا سبز شده ، از گوشه و کنارای زمین داره دود سبز بلند میشه .

مواد منفجره از همه طرف داره پرت میشه توی زمین .

اسلیترین برنده ی این ماراتون نفس گیر شده .

تیمی که سختیای زیادی رو چشید ولی در آخر تونست با چندتا حرکت حساب شده گوی رو بدست بیاره .

.

.

150 - 50

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیدونم در حال حاضر اجازه پست گذاشتن دارم یا نه ولی اگر پایان مسابقه کوییدیچ رو هم مثل فوتبال بدونیم الان باید به اسلی تبریک بگیم در نتیجه از همین پست استفاده میکنم و به بازیکنای اسلی بابت بردشون تبریک میگم واقعا بازی فوق العاده ای بود ، تیمشون جا داره که هماهنگ تر بشه و بهتر از اینا نتیجه بگیره و امیدوارم که به زودی همینطور بشه ، قدر بازیکنای خوبتون ( محمدرضا ، تانیا و ... ) رو هم بدونید :دی

 

از هافلیا هم ممنونم بابت بازی خوبشون ، شرمنده من یکم پیر شدم و البته خیلی وقته کوییدیچ بازی نکردم ، نتونستم به خوبی از امتیازمون دفاع کنم ایشالا بعدا جبران میکنم :))

 

یه تشکر ویژه هم باید از ورجیل بکنم بابت داوری خوبش و وقتی که برای کوییدیچ میذاره ، امیدوارم همیشه موفق باشی برادر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×