رفتن به مطلب
VERGIL

بازی سوم - اسلیترین ، هافلپاف

پست های پیشنهاد شده

سکوت . سکوت مطلق ... جمعیت کاملا بی صدا و آروم نشسته بودن . مه پائین و پائین تر میومد ، مشخص بود که قراره یه بازیه سخت داشته باشیم . همه ی بچه ها بی حرکت ، منتظر پرتاب سرخگون بودن . شایدم این سکوتشون ربطی به بازی نداشت و بخاطر تذکرای مهسی بود : ساکن ، یاکن ، یاکت ، پاکت و ... :)) . سرخگون رو با تمام قدرت بالا انداختم تا این بازی که به گفته ی خیلیا سرنوشت ساز هست رو شروع کنیم .

سرخگون به صورت رندوم به رزا از هافل رسید .

مالکیت توپ توی این راند با هافل .

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : هافل ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : اسلی ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : هافل ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : اسلی ( 7 تا 11 )

پست 8 : هافل ( 11 تا 1 )

 

فصل و آب و هوا به صورت رندوم توی این راند :

پائیز - مه

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی زمین هست

بازدارنده ی اول به سمت محمد رضا از اسلی و

بازدارنده ی دو به سمت جینی از هافل در حال حرکتن .

 

(( شروع بازی فردا صبح ساعت 9 با هافل ))

بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز و بازیکنای هافلپاف با رنگ زرد باید پست بذارن .

 

گود لاک تو اوری وان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیدونم با کشش کدوم نیرو دوباره به زمین بازی کشیده شدم،بعد از اون باخت همگی سخت ناراحت بودیم اما اگه همه میخواستن تسلیم شن سر هافل بی کلاه میموند. پس این ضعف رو به اسلحه ای برای سربلندی هافل مبدل میکنیم.همین انگیزه مارو دوباره به زمین بازی کشونده بود.کاپیتان بعد از باخت چیزی رو به من یاداوری کرد که پاک از یاد برده بودم.باخت ما خفت بار نبود و برد و باخت اصلا مهم نبود و چیزی که مهم بود این بود که ما جا نزدیم و پا به پای قرمز پوشان بازی کردیم و این خودش به اندازه ی برد ارزش داره.فکر میکنم اب و هوا به طور کلی با تیم ما مشکل داره!به محض اینکه از رختکن خارج شدم مه غلیظ رو تشخیص دادم و مطمئن بودم که این مه دید افراد عادی رو هم مختل میکنه چه برسه به افراد عینکی!مطمئنم توی بازی دیگه هوا انقدر خوبه که بچه ها بعد هر راند پیک نیک برگزار میکنن!امیدوارم بخت سیاه هافلپاف در مورد اب و هوا سبز شود!بازی بازی بازنده ها بود ولی تماشاگرا با تشویق پر شور این موضوع رو به خوبی از یاد بازیکنا میبردن.عینک کوییدیچ رو روی چشمام گذاشتم و با عینک دید عملا غیر ممکن بود.مه روی شیشه ی نازک حسابی جا خوش میکرد و فقط با حرکت دست لحظه ای ازش دل میکند.عینک رو بیخیال شدم و به بچه ها نگاه کردم تا مطمئن بشم چیزی بجز انگیزه تو صورتاشون دیده نمیشه.لبخندی بزرگ زدم تا به همه بگم که امادم.در سوت بازی دمیده شد.نمیدونم چیشد که سرخگون رو توی اغوشم یافتم.مثل اینکه اینبار گل زدن به عهده ی من نبود و بقیه میتونستن شانسشونو امتحان کنن.میخواستم به ونیمون پاس بدم ولی از تماس چشمی خودداری کردم تا پاسم از همون اول خراب نشه و میدونستم حتی با این وجود ونیمون متوجه میشه که هدف پاس منه و اعتماد بین هم تیمیا از همه چیز مهم تره.صدای تشویق تماشاگران زرد پوش کل زمینو پر کرده بود این بزرگترین محرک برای من بود که سرخگونو به سلامت به دست ونیمون برسونم.وقتی به فاصله دلخواه رسیدم توقف نکردم.مه غلیظ تر شده بود ولی انقدر نزدیک شده بودم که دید کافی رو به هدف پاسم داشته باشم توپ رو به سمت ونیمون رها کردم.پاسی نه چندان کوتاه و نه چندان بلند.شوت به سمت دروازه و پاس هیچ فرقی ندارن چون هردو با یک هدف انجام میشن.سربلندی هافلپاف تنها هدف ماست.(پاس سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز صبح یکم دیرتر بیدار شده بودم و این باعث شده بود کارم عجله ای بشه ولی سر حال تر بودم.

یه مقدار عصبی بودم چون بچه ها هماهنگ نبودن و یه مقدار مشکل داشتند.

سرسرا خلوت تر از مواقعی بود که بازی داشتیم.

شاید دیگه ذوقشون فقط برای اولای بازی ها بود. پشت در رختکن که رسیدم دیدم همه جمع شدن اونجا.اصن داخل نمیشد رفت.

باید یه قانون در رابطه جمع شدن جلوی رختکن ها بذارن.هر دو دستمو مثل وقتی که میخواستم شیرجه برم کشیدم و از وسط بچه ها رد شدم،یکم سخت بود چون اون وسطا فشرده تر میشد.در رختکن رو که واکردم یکی از کسایی که جمع شده بودن داشت میومد تو.داخل فقط چندتا از بچه ها نشسته بودن،که مطمینا وسط جمعیت گیر کرده بودن.

لباسامو که عوض میکردم اونام یکی یکی اومدن.جارومو برداشتم و نشستم نگاش کردم،من از این جور چیزای چوبی جلا داده و خفن خوشم میاد.

رو لب هر کدوم بچه ها لبخند بود و باعث شد اعصابم آروم بشه.

وقتی وارد زمین شدیم دیدم هوا مه آلود بودو تماشاچیا به سختی دیده میشدن باید یه فکری بکنن که بازی تو آب و هوای خوب برگذار شه وقتی به هواشناسا حقوق ندن همین میشه دیگه:/.بازی شروع شد.توپ افتاد دست رزا بازی قبلی یکی از ستاره های تیمشون بودو نوب بهمون گفته بود حواسمون بهش باشه زیاد معطل نکرد و به سرعت توپو برای وانیمون پرت کرد خوشبختانه بالاتر بودمو تونستم یه لحظه مسیر توپو دیدم و تو ذهنم حفظش کردم از مه استفاد کردم و جوری در هوا ملق زدم که توجهشون به من جلب نشه؛جایی نزدیک وانیمون

رزا توپو با فاصله از وانیمون پرت کرده بود تا فرصت فرار کردنو واسش فراهم کنه تا بتونه بدون مزاحمته مدافعین سرخگون رو به دست بیاره تکنیکی قدیمی ولی کارآمد حدسشو میزدم برا همین با منتظر مونده بودم وقتی که توپ به سمت راست وانیمون رسید از پشت مه بیرون اومدم و سعی قبل از اینکه وانیمون که از چنگال مدافع های تیممون بیرون اومده بود بهش برسه توپو بگیرم

وانیمون دستشو باز کرده بود و سعی داشت سرخگونو بگیره من الان بینشون بودم و توپ الان تو بغلم بود.فقط یه ذره سفت خورد به سینم.

(تداخل در پاس)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

با صدای زنگ ساعت کوکیم از خواب بیدار شدم و با افتضاع ترین روحیه ای که میتونستم خودمو جمع کردم و راه افتادم سمت بقیه ی بچه ها.از سر و صدای بچه ها که داشتن باهم بحث میکردم فهمیدم که اوضاع قاراشمیشی در پی داریم.ولی همه سعی داشتن روحیه ی خودشونو حفظ کنن بعد از باختی که مقابل ریون داشتیم بچه ها همه امیدشونو از دست داده بودن ولی امروز همه با امیدی عجیب داشتن توی زمین میرفتن .بالاخره همه اروم اروم وارد زمین شدیم. بازی با سوت علیرضا شروع شد و همه به جنب و جوش افتادن

رزا به عنوان اولین نفر پاس سرخگون رو انجام داد داشتم فکر میکردم چیکار کنم که دیدم پیرنس هالف بلاد تداخل در پاس رو انجام داد.داشتم از استرس میمردم که باید چیکار کنم که ناگهان صدای کاپیتان توی گوشم پخش شد که می*گفت ضربه ی انحراف تهاجمی بزن منم با تمام قدرت همین کارو کردم

(ضربه ی انحراف تهاجمی به فشین)

ویرایش شده در توسط White Bane
تغییر نام دروازه بان حریف

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت در ورودی زمین با بقیه بچه های تیم ایستاده بودم،سری قبلی که هوا بارونی بود،این دفعه مه،تو دلم داشتم میگفتم که لابد دفعه بعد تگرگ و رعد و برق هم هست و ما علاوه بر اینکه باید حواسمون به بازی و توپ های بازدارنده باشه باید از ضربات تگرگ و و اصابت صاعقه هم فرار کنیم ، یدفعه در باز شد نفهمیدم چطور سوار جاروم شدم و زدم بیرون یه دور دور سالن دور خوردیم و سر جامون ایستادیم.صدای تشویق بچه ها خیلی زیاد بود از یه طرف فریاد هافلیا و از طرف دیگه جیغ های بچه های اسلایترین البته از جایی که ما ایستاده بودیم به خاطر مه شدید نمیشد تماشاگرا رو دید!!!من مونده بودم چطور قراره گل بزنیم یا اصن بدتر جوینده چطور می خواد اون یذره اسنیچ با اون سرعت رو بگیره :Emoji-Smiley-58:با صدای سوت داور بازی شروع شد.سرخگون دست رزا مدافع ما افتاده بود سعی می کرد نشون نده هدفش منم اما من فهمیده بودم که می خواد به من پاس بده.یاد بازی قبلی افتادم اونجا برعکس بود من سرخگون رو گرفتم و دادم به رزا اونم گل زد حالا نوبت من بود که گلش کنم باید حواسم رو جمع می کردم.این بازی بازیه دومم بود هنوز هم نسبت به خیلیا تجربه کمتری داشتم اما به خاطر پاس گل مسابقه قبلی یکم اعتماد به نفسم بیشتر شده بود درسته بازی رو باخته بودیم اما این دلیل بر ضعیف بودن و باخت همیشگی ما نمیشد.حالا توپ افتاده بود دست من سفت چسبیدمش و روبه جلو با سرعت حرکت کردم نزدیک دروازه شدم به سختی جاهای حلقه هارو تشخیص میدادم قاعدتا بچه های تیم حریف نمی خواستن من گل بزنم واسه همین علاوه بر حلقه حواسمو به اونا هم دادم،خوب تمرکز کردم،یه نفس عمیق کشیدم و شووووت

(شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه دلم میخواست ابرا رو بخورم!!!

انگار الان که این توده ی ابر مامانی اومده توی زمین، دیگه وقتشه. ^_^

مثل دیوونه ها دهنم رو باز کرده بودم و توده ی مرطوب و سرد ابر رو میبلعیدم. رطوبت باعث میشد احساس خوبی داشته باشم.

واییییییی که چقدر دیوونه بازی توی چنین شرایطِ حساسی حال میداد.

ورجیل سوت شروع بازیو به صدا در آورد و بعدش سرخگون به رزا رسید.

همونجوری که در حال خوردن ابر ها بودم، رزا رو دیدم که با یه پاس عالی و دیدنی توپ رو به ونیمون رسوند، البته این در حالی بود که یکی از بازیکن های اسلای با جدیتِ تمام میخواست این پاس رو خراب کنه. اما چه میشد کرد؟؟رزا است دیگر. وقتی بخواد کاری رو بکنه هیچکس جلودارش نیست!

ای دل غافل. دیدی چی شد؟ یه بازدارنده ی عصبانی داره با سرعت زیادی به سمتم میاد! لابد بخاطر مه بود که تاالان متوجهش نشدم.

پروردگارا! وسط این مه شدید و سوز سرمایی که تا مغر استخونام میاد وقت بازدارنده بود آخه !؟میزاشتی یه دل سیر ابر میخوردم قبلش لاقل!!!

خودم رو جمع و جور کردم و از میون مه به سختی ونیمون رو دیدم که برای گل زدن میره به عنوان آرزوی موفقیت براش میتونستم بازدارنده ای که به سمتم میاد رو به طرف دروازه بان تیم حریف بفرستم! (: آرهههه همینه!

نگاهی بین منو بازدارنده رد وبدل شد که اصلا نگاه دوستانه ای نبود و با چشمای نافذش منو تهدید می کرد!(لابد دارید میگید چی زده دختره قبل مسابقه که میتونه نگاه بازدارنده رو ببینه؟! والا خودمم نمیدونم ولی انگار باس ساقیمو عوض کنم جنسش خوب نبوده انگار)

چماقم رو بالا گرفتم و چشمام رو برای بازدارنده ی پررو ،که به خودش جرئت داده بود سمت جینی ویزلی شرور بیاد، نازک کردم.

آقا چشمتون روز بد نبینه. همچین ضربه ی محکم و خوفناکی به بازدارنده زدم که جیغ چماق دراومد و بازدارنده از ترس اینکه یه ضربه ی دیگه بهش بخوره دمشو گذاشت رو کولش وبه سمت دروازه بان حریف فرار کرد! (ضربه ی انحرافی تهاجمی که در صورت موفقیت به سمت دروازه بان اسلایترین میرود)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازی با ریون پر از بدشانسی بود برای من...

البته نمیشه بازی خوب ریون رو نادیده گرفت ولی

شانس هم تاثیر زیادی داشت.

شاید چون من خرافاتی هستم اینجوری فکر میکنم...

از دخمه زدم بیرون تا یکم قدم بزنم که مثل همیشه

یه بدشانسی ناجور اوردم.

این گودال اینجا چیکار میکنه؟؟؟اخ پام...

بدخوردم زمین،سریع دور و برم رو دید زدم تا مطمعن

بشم کسی این صحنه رو ندیده.

متوجه شدم داخل گودال یه چیزی برق میزنه...

با تعجب گردنبند رو در اوردم.

یه عدد هفت بود(7)که دوتا بال طلایی بهش چسبیده

بود.

سریع انداختمش گردنم*.داشتم باهاش حال میکردم

کی متوجه شدم صبا با چوب دخمه داره میاد سمتم*.

یا سالازار کبیر...

صبا داشت نزدیک میشد که صدای بوق یه تریلی همه

جا پیچید.

الناز:صبا یه لحظه بیا کارت دارم.

صبا یه نگاه بهم انداخت و گفت:بعدا به حسابت میرسم.

گردنبندمو لمس کردم،انگار خوش شانسی میاره...

زمین کوییدیچ

من از مه متنفرم...ولی باید باهاش کنار بیام.

از این که تو این بازی پستم عوض شده بود و مهاجم

بودم خوشحالم.

بازی شروع شد...هافلیا توپ رو بین هم پخش میکردن.

وای نه...بازدارنده داره میره سمت صبا....

باید با چوبم بزنمش...چوبم کجاس؟؟؟

دوباره یادم اومد دیگه مدافع نیستم..*

باید بازدارنده رو بلاک کنم ولی بهم صدمو میرسه...

بیخیال خودم شدم و خودمو جلوی بازدارنده انداختم.

یه لحظه خشکم زد و بعد از درد به خودم پیچیدم،با این حال یه لبخند کوچیک گوشه لبم نشست...

(بلاک بازدارنده)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

فقط یک صدا میشنیدم...صدای قطرات ریز آب بین مه.تصویر جلوی چشم...هیچی. چیزهایی که میشنیدم...هیچی.فقط یک صدا بود.صدای لالایی های پرستار کورم.وقتی چهارسالم بود. میگفتند وقتی مه هست دمنتورها از آزکابان بیرون می آیند و داخل فضا پراکنده می شوند.صدای لالایی توی مغزم بود و نمیتونستم تمرکز کنم.با دستم محکم دسته ی جارو رو گرفتم طوری که ناخن هایم سفید شد.صدای سوت انگار که از دنیایی دیگر زده شد.بعد از لالایی نوبت صدای فریادهاش بود. صدای پاس سرخگون.یادم نمیاد اونموقع که اون اتفاق برای پرستار افتاد لباسش چقدر قرمز از خون شد. صدای محکم برخورد بازدارنده.شبیه همون صدای برخورد بود وقتی سرش متلاشی شد. چیزی قرمز در مه به سمتم اومد. چند بار پلک زدم.مواد توهم زا در فضا بود؟صدای دیگری هم اومد که هوا رو شکافت. تکون نخوردم.پاهام جون نداشت.صداش توی سرم بود اتفاقات جلوی چشمم بود. وقتی توی دیلی پرافت خوندم هوا پر از مه هست...میدونستم این اتفاق میفته ولی توهم انقدر شدید؟ محمدرضا همونموقع پرید جلوی من.خودم رو کشیدم عقب و سرم به دروازه خورد. دوباره همه جا تار شد و دوباره اتفاقات جلو چشمم.تا الان یادم نبود که چه اتفاقی براش افتاده... همیشه میگفتند برگشته به شهرش.انقدر گفتند تا من هم باورم شد. محمدرضا فریادی نزد.مثل اون وقتی مرده بود. هر مرده ای بی صدائه ولی هر بی صدایی مرده نیست. با این حرف یک مقدار آرامش پیدا کردم. ولی نوب داد زد."صبا تو کجایی؟؟؟" برگشتم به زمان حال. خواستم جوابش رو بدم ولی زبونم بند اومده بود.مثل اون موقعی که میخواستم داد بزنم و نجاتش بدم ولی فقط نگاه کردم.سرخگون با سرعت سرسام آوری به سمتم اومد. شبیه همون گلدون چینی ای بود که باهاش سرش رو شیکونده بودن.همونقدر سرخ.با همون ترک های ریز... گلدون رو عموی مادرم بهش داده بود.مثل خودش نچسب بود و گل های بیشتر از یک هفته داخلس دووم نمیاوردن. ازدست گلدون عصبانی بودم.اون رو کشته بود. من هم باید میشکستمش.شیرجه ای به سمت گلدون رفتم. باید میگرفتمش. دستانم رو دراز کردم. نزدیک بود گلدون از دستم در بره و داخل دروازه بشه.اما ناخون هایم بهش فشار دادم و در نهایت داخل دستم قرار گرفت.ولی گلدون نبود.یه توپ زشت با شیارهای عمیق بود. شبیه همونایی که یه زمانی باهاش کوییدیچ بازی میکردیم.ناامید شدم.به دردم نمیخورد.پرتش کردم به سمت آیدا.شایدبه درد ایدا خورد چون مثل اینکه بقیه داشتند کوییدیچ بازی میکردند.

 

{گرفتن سرخگون و پاس به ایدا}

 

ویرایش شده در توسط alexandra

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

رزا : 4+3+2+2=11

پرینس هف بلاد : 3+3+2+2=10

وایت بین : 2+2+2+1=7

ونیمون : 3+3+2+2=10

جینی : 4+3+2+2=11

محمد رضا : 3+3+2+1=9

صبا : 4+4+2+2=12

 

مه همه رو داشت اذیت میکرد که یکی با سرعت از جلوم رد شد . جینی دستاشو از روی جاروش برداشته بود ، دهنشو باز کرده بود و چشماشو بسته بود . به نظر که خیلیم داشت لذت میبرد :| . رزا سرخگون رو با مهارت بالای خودش پیش برده بود و میخواست که برای ونیمون بفرسته ولی اونطرف جینی به خودش اومده بود و رفت برای منحرف کردن بازدارنده .

جینی : 8 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 21

جینی به سختییی تونست توپ رو تغییر مسیر بده و به سمت صبا بفرسته . محمد رضا تلاش خودش رو کرد که جلوی بازدارنده رو بگیره ولی یه مهاجم چجوری میخواد اینکارو انجام بده ( حرکت بلاک بازدارنده نادیده گرفته میشه ) . حالا فقط صبا خودشه و خودش .

صبا : 10 ( جاخالی ) + 3 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 25

صبا با اینکه به نظر توی یه دنیای دیگه به سر میبرد ولی تونست با یه حرکت کوچیک از برخورد با بازدارنده جلوگیری کنه . کمی اونورتر تازه واردِ اسلی ، اون یکی بازدارنده رو به نشون کرده و میخواد منحرفش کنه .

وایت بین : 7 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 2 ( تاس ) + 7 ( رول پلی ) = 16

وای نهههههه . بازدارنده محکم خورد به خود وایت بین . به نظر آسیب دیده ولی الان نمیتونیم بازی رو متوقف کنیم ( 3- اچ پی برای وایت بین ) .

رزا پاسش رو برای ونیمون فرستاد ولی پرینس هف بلاد میخواد که کار رو برای زرد و خاکستری پوشا سخت کنه .

رزا : 10 ( پاس سرخگون ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

(( بزنده ی امروز فکر کنم عدد دوی تاس باشه :| ))

پرینس هف بلاد : 10 ( تداخل در پاس ) + 2 ( تاس ( او مای گاد ) ) + 10 ( رول پلی ) = 22

پاس رزا از پرینس رد میشه و به ونیمون میرسه .

رسیدیم به لحظه ای که اگه تماشاچیا میتونستن ببینن حتما نفساشون تو سینه هاشون حبس میشد :)) .

ونیمون با تمام قدرت شوت میزنه .

ونیمون : 10 ( شوت سرخگون ) + ( دو بیاد زمینو ترک میکنم :| ) 4 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 24

صبا : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 5 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 27

صبا توپ رو گرفت . خیلی حرکتش قشنگ بود ...

و حالا توپ رو برای آیدا میفرسته .

 

0 - 0

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرخگون به آیدا رسیده و مالکیت توپ توی این راند با اسلی هستش .

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : اسلی ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : هافل ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : اسلی ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : هافل ( 7 تا 11 )

پست 8 : اسلی ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هست که به سمت ونیمون از هافل در حال حرکته .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با اسلی ))

بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز و بازیکنای هافلپاف با رنگ زرد باید پست بذارن .

 

0 - 0

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام شب از استرس بازی امروز چشم رو هم نذاشتم .مدام به باخت قبلیمون فکر میکردم .ممکن بود خیلی کار ها بتونم انجام بدم که از باختمون جلو گیری بشه میتونستم باهوش تر باشم میتونستم سریع تر شوت کنم میتونستم خیلی کار ها انجام بدم ولی بخاطر من حالا ما یه باخت بزرگ توی کارنامه امون داریم و این به خاطر "تو" رو همه توی گوشم تکرار می کردند. قبل از بازی صبا گفته بود که برد یا باخت مهم نیست.مهم اینه که تا حد امکان سعیمونو بکنیم.این هم از همون حرف های شعاری صبا بود.

فضای بازی سرد و سنگین بود و خبری از تماشاچی های پرشور همیشگی اسلیترین نبود.فقط امیر به عنوان تک تماشاچی اسلیترین داشت بالا پایین می پرید و تشویق می کرد.به عنوان آخرین نفر وارد زمین شدم .امروز باید بهترین میبودم وگرنه باخت دوممون هم حتمی بود. به اساس بازی کوییدیچ فکر کردم. خیلی مسخره ست که پیدا کردن اسنیچ این همه امتیاز داره و شوت کردن فقط 50 امتیاز! با این حساب در نهایت برد با تیمی بود که اسنیچ رو پیدا می کرد و طبق شرایطی بسیار خاص(!) تیمی که زیاد گل زده می تونه برنده شه! یادم باشه اینو به ورجیل بگم!

بازی بچه ها بدک نبود.یک مقدار بی نظم بودیم. اما هوا چی؟ مه زیادی توی هوا بود درست نمی*تونستم بچه ها رو ببینم .باید خدا خدا میکردم که هوا بهتر بشه.اینطوری راحت تر میشد هدف گیری کرد.

شوت اول توسط بچه های هافل انجام شد شوت خوبی بود ولی نه به اندازه ی کافی.صبا اون رو گرفت.البته فکر کنم هم شانسی گرفت چون کلا تو باغ نبود.

محمدرضا خودش رو جلوی بازدارنده صبا انداخت.لحظه ای نفسم بند اومد.درد بازدارنده بد دردیه!

ناگهان دیدم سرخگون با سرعت تمام داره به سمتم میاد. وقتی تونستم ببینمش که فقط یک متر با من فاصله داشت.کاش عینک های مه شکن مخصوص لرد رو استفاده می کردم!

توپ رو گرفتم. بازیکنان هافلپاف چشمانشون به من دوخته شد و من به تیممون نگاه کردم که انسجام بازی های قبل رو نداشت.فقط نوب بود که حواسش جمع بود. اما با من فاصله زیادی داشت. سه دور با سرعت دور خودم چرخیدم و بعد توپ رو به سمت نوب پاس دادم.بخاطر چرخش توپ شتاب زیادی گرفت و مثل گلوله به پرواز در اومد. طبق قوانین فیزیکی که هیچ وقت نمیفهمیدم اش، الان توپ باید دقیقا به نوب میرسید.

 

(پاس به نوب)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

راند دوم بازی داشت شروع میشد.از اینکه نتونسته بودم گل بزنم خیلی عصبانی و ناراحت شده بودم.به حدی که دیگه مه و دید کم برام اهمیت نداشت،من باید می تونستم تو این بازی گل بزنم. برد این بازی برامون مهم بود.نه فقط برای ما،بلکه برای حریف هم اهمیت داشت،پس اونا هم تمام تلاششون رو می کردن که ببرن،بعد از بازی اول هر دو تیم تقریبا دچار شک شده بودن و به همین دلیل سعی کردن که بهتر بازی کنن،سریع تر و با دقت تر...صدای بچه ها رو بصورت خیلی گنگی میشندم،انگار که مه علاوه بر دید ما،در صدامون هم اختلال ایجاد کرده بود:بریم

نه

دقت کن

نذار گل شه

ونیمون،ونیمون!

اسمم رو صدا میزدن،انگار داشت کم کم خوابم می برد که یک دفعه با تکرار اسمم خواب از سرم پرید،اطرافم رو نگاه کردم تا که ببینم چه کسی صدام میکنه،رزا رو دیدم که داشت از من میپرسید برای چی جایی ایستادم که نباید باشم و ازم خواست جای خودم بایستم چون بازی داشت کم کم شروع میشد،جارو رو گرفتم و مسیر رو به روم رو پیمودم.با پرتاب سرخگون بازی شروع شد.

بعد از چند ثانیه دیدم توپ در دست آیدا از تیم حریف قرار داره،باید حرکت بعدیشو تشخیص میدادم.میدونستم که الان باید پاس بده اما به کی؟یکم بهش نزدیک تر شدم تا بتونم بهتر ببینمش،از حرکاتش میشد حدس زد که تصمیم داره به نوب پاس بده.یکم نزدیک تر رفتم،آیدا داشت دور خودش می چرخید تا بتونه زاویشو تنظیم کنه و با سرعت بیشتری توپ رو پرت کنه.منم به طریقی که اون متوجه نشه هی نزدیک تر میشدم و مه هم اجازه میداد که راحت بهش نزدیک بشم و هم دید منو مختل میکرد،هیجان بازی،فریاد جمعیت،شلوغی بازیکن ها دور کسی که سرخگون دستشه،به مه برای ضعیف کردن دید کمک میکرد،من آماده ایستاده بودم که دیدم آیدا توپ رو پرت کرده،منم با سرعت به سمت توپ رفتم تا اجاره ندم که پاس موفق بشه،ناگهان با برخورد محکم سرخگون به خودم مواجه شدم!جوری درد داشت که انگار استخونام خرد شدن و شکستگی دنده هام به ریم فشار آورده بود چون به زور داشتم نفس میکشیدم،امیدوار بودم ارزشش رو داشته باشه،و من مطمئنم بودم که داشت(تداخل در پاس)

ویرایش شده در توسط Vanimoon

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

مشکل این آب و هوای لعنتی باهامون چیه؟ بعد از بازی قبلی که مثل یه سگ خیس بودیم الانم مثل یه موش کور! توی این مه لعنتی هیچ چیزی قابل تشخیص نیست! بیچاره جستجوگر ها! تو این وضع آب و هوا کارشون خیلی سخت میشه. شاید هوای بارونی رو یه کمی دوست داشته باشم اما تنها هوایی رو که ازش متنفرم هوای مه آلوده! همه چیز سرد و بی روح. افسرده و غمگین؛ و ناخودآگاه وقتی توی این اتمسفر دلسرد کننده قرار میگری خودتم دلسرد میشی! اما می خواستم توجهی به اون هوا نداشته باشم. بالاخره فقط آب و هواست دیگه. نباید بذاریم رو بازیمون تاثیر رو بذاره. گونه هام و بینی از سوز هوا گل انداخته بودن و کم کم داشتم از اینکه زیر ردام یه لباس گرم نپوشیدم پشیمون می شدم. یه نفس عمیق کشیدم و بخار غلیظی که مثل یه ابر بود رو از دهنم بیرون دادم. سعی کردم از سرما نلرزم و تمرکز کنم تا بتونم ببینم سرخگون دست کیه تا اون گوله ی سرخ رنگ اتشین رو توی دستای مهاج اسلی یعنی آیدا دیدم. مثل یه سیب خوشمزه بود که با ردای سبز آیدا انگار روی درخته و من باید برم بچینمش >___<.>_____

ویرایش شده در توسط Mr.Wednesday

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

آیدا : 4+3+2+2=11

ونیمون : 4+3+2+2=11

مستر ونزدی : 3+3+2+2=10

 

 

صدای فریاد پروفسور الیسا توی زمین پیچید که : کی اون صد امتیاز رو میییییخواد ... هنوز جمله ش تموم نشده بود که اسلیترینیا با تمام سرعتشون انگار که پروفسور الیسا تبدیل به یه گوی زرین شده ، به سمتش هجوم بردن . آیدا سرخگون رو میخواست پاس بده که یهو دید فقط خودش از بچه های اسلی باقی مونده . با چهره ی کاملا پوکر سرش رو پائین انداخت و به سمت افق پرواز کرد ...

در همین حین یه بازدارنده داشت به سمت ونیمون میرفت و هافلیا هم که نمیخواستن برای بدست آوردن اون صد امتیاز عقب بیافتن کاملا بازی رو رها کردن .

ونیمون : 10 ( جاخالی ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 26

جاخالی دادن به این بازدارنده توی همچین وضعیتی هم برای ونیمون آسون هستش .

مستر ونزدی تکلی به آیدا زد و ببینیم سرنوشتش چی میشه .

مستر ونزدی : 9 ( تکل ) + 2 ( تاس ) + 10 = 21

آیدا : 10 ( پاس ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

آیدا ازش عبور میکنه تا پاسش رو بفرسته ولییییی

یاری وجود نداره و توپ به زمین میافته .

 

باید بریم یه شکایت از پروفسور الیسا انجام بدیم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کم کم جو بازی دوباره آروم شد و بازیکنایی که یهویی به پروفسور الیسا حمله ور شده بودن به زمین برگشتن .

سرخگون به دست هافلیا رسیده بود و اونا هم تمام نیروشون رو جمع کرده بودن تا از این فرصت بیشترین استفاده رو ببرن .

 

مالکیت سرخگون توی این راند برای هافل .

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : هافل ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : اسلی ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : هافل ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : اسلی ( 7 تا 11 )

پست 8 : هافل ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هستش که به سمت ونیمون در حال حرکته .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با تیم هافل ))

بازیکنای هافلپاف با رنگ زرد و بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حس بدی بود. حس بدی داشتم. حسی که فقط روزایی که به چرایی زنده بودنت شک می کنی. روزایی که با خودت میگی من اینجا چیکار می کنم؟ برای چی این همه تقلا می کنم؟ تا به چی برسم؟ آخرش که یه چیزه؛ و همه مون می بازیم...سردرد شدیدی داشتم. انگار داشتن با ناخن بلند مغزمو چنگ می نداختن و با صدای گوشخراش توی گوشم جیغ میزدن! دماغم از سوز شدید سرما داشت یخ میزد و حسش نمی کردم! به موهام دست زدم و فهمیدم که روشون شبنم نشسته! فکر کنم واقعا داشتم یخ میزدم! بعد از ااینکه یخ زدم می تونستن ازم به عنوان نمونه ی آزمایشی اینکه اگه انسانو یخ بزنی چقدر دووم میاره و بعدا چجوری یخشو ذوب کنی که بافت های بدنش متلاشی نشه و ... استفاده کنن! سعی می کردم از دماغم نفس بکشم اما نمی تونستم و وقتی هم که از دهنم نفس می کشیدم و اون ابرهای سرد مه می رفت تو و میومد بیرون مثل این بود که تمام سرمای جهانو حس می کنم. شایدم تمام بار سنگین غم و غصه ی جهان. تنها چیزی که کم داشتم این بود که بتونم از دستم یه گلوله ی یخی پرت کنم! سکوت کر کننده ای تو زمین حکم فرما بود و از هیچکس صدایی درنمیومد. فقط صدای یه دسته کلاغ که بالا سرمون می چرخیدن. می خواستم جارو مو ول کنم و بیفتم زمین. بدون توجه به آسیبی که میبینم برای یه لحظه هم که شده چشمامو ببندم تا بیان و منو ببرن به درمانگاه. اما سرخگون دست من افتاده بود و هنوز یه وظیفه ی دیگه قبل از اینکه برم (شایدم بمیرم :) ) داشتم و اون این بود که از ته دل می خواستم کمک کنم تا تیمم گل بزنه. باز هم به خودم اومدم تا موقعیتو بسنجم. دیدم که بقیه ی بازیکنا هم مثل من وضعیتشون زیاد خوب نیست. چشمامو تیز کردم تا با سرعت برم طرف رزا و سرخگونو بهش پاس بدم. با دستم بهش علامت دادم که میخوام بهت پاس بدم و با هم موازی تا وسط زمین حرکت کردیم و وقتی به مرکز زمین رسیدیم با نهایت قدرتی که تو وجودم مونده بود این میوه ی ممنوعه ی لعنتی رو بهش دادم! حالا رستگار شدم و می تونم توی آرامش ابدیم استراحت کنم! (پاس به رزا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

کوییدیچ... یا بهتره بگم زمین فرصت های از دست رفته...

عرق سرد روی پیشانی م نشسته بود.

ابر ها روی زمین بودند... ابر هایی که باید از بین آن ها به پوچی سفر میکردی تا اگر شانس با تو یار میبود قدرت خود را به همه گان ثابت میکردی...

تنها در بین ابر هایی که فرصت را از من میگرفت مانده بودم و شور وحال و صدای تماشاچیانی که هر لحظه ممکن بود غافلگیر شوند کم کم به سکوت تبدیل میشد...

جارو را در دست گرفتم و از سقف مه گذشتم...

باد زیر پرجم اسلیترین میزد و آن شکوه و عظمت را بالا میبرد...

طرفداران اسلی در بین جمعیت آرام من رو نگاه میکردند.

هیچ دیدی نسبت به بازی نداشتم. مه به حدی غلیظ بود که اگر دسم را از روی جارو برمیداشتم شاید مه را در آغوش میگیرفتم |:

با چوبدستیم پرواز کردم و به سمت برج ها رفتم

بر فراز بلندای برج های جوبی و خاک خورده ی زمین با سرخگونی که به سمت رزا میرفت روبرو شدم...

با تمام سرعت به طرف رزا رفتم...

توپ داشت به رزا میرسید و طرفدار سکوتشونو شکستند تا ببینند توپ رو کی میگیره...

روحیه طرفدارای ما به حدی پایین بود که وقتی حرکت سریع من رو دیدند کل نیمه ای که اسلیترینی ها ایستاده بودند با صدای '' تو میتونی '' غیرقابل تحمل شد

باد هایی که ازشون رد میشدم موهام رو پخش میکرد

همه از صندلی هاشون بلند شدن و چشماشون خیره بود...

دستم داشت به توپ میرسید برای تداخل پاس هافل پاف...

تقریبا داشتم مطمئن میشدم که سرخگون رو میزنم که رزا به سمت سرخگون اومد و وضعیت من رو سخت تر کرد

توی ذهنم فقط یه جمله رو تکرار میکردم...

- من میتونم، من میتونم اون رو بگیرم... اینبار دیگه اسلیترین نمیبازه... اسلیترین میبره....

 

(تداخل در پاس به رزا)

ویرایش شده در توسط Aida_Adib

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

هوا واقعا وحشتناك بود

من تو جایگاه ذخیره ها نشسته بودن که سين یهو اومد سمتم و گفت:بیا بازی کن

_چى ؟؟ من؟؟؟

_بيا !!

سريع يه جارو برداشتم و پريدم روش و اومدم توی زمين

_خب چى كار كنم ؟

_اين چماقو بگير

يه نگاه به چماق كردم و به خودم گفتم همينه

تقريبا اواسط راند سوم بوديم،اين قدر هوا مه آلود بود كه تصميم گرفتم يكم از ارتفاعمو کم کنم،درحالس که توی زمین پرسه میزدم حواسم به بالای سرم هم بود.

كه يهو از لا به لاي ابر هايى كه مزاحم بازيمون شده بودن يه چيزی دیدم.

اون یه باز دارنده بود که داشت خودشو با سرعت وحشتناکی به سمت ونیمون میرسوند تا بهش آسیب برسونه

و الان آیدا رو داریم که داره میره تا تداخل انجام بده.

اين آخرين حرف گزارشگر بازى بود كه شنيدم به زور سر جارو رو كج كردم و به صورتى عمودى با تمام سرعت به سمت ونيمون رفتم و با خودم گفتم که بايد بازدارنده رو منحرف كنم.نمیدونستم بهش میرسم یا نه،توی دلم داشتم بهش فحش میدادم*.

صداى طرداراى هافل واقعا بلند بود

جورى كه داشت به تيم حريف ميگفت ما برنده ايم!!

صداى بچه هاى هافل داشت به تيممون قوت ميبخشيد بر خلاف طرفداراى اسلى بچه هاى ما خيلى پرشور و پر سرو صدا بودن.

داشتم از رسیدن به بازدارنده نا امید میشدم،اما نه،نباید تسلیم بشم،تلاشم رو برای رسیدن بهش بیشتر کردم تا اینکه فکری به ذهنم رسید.

تنها راه به موقع رسيدن به باز دارنده و ونيمون همين بود.تقريبا نزديك بودم اما به موقع نميرسيدم.

پس جارو رو گرفتم و از روی اون پريدم و ازش پیشی گرفتم و چماقو با تمام قدرتم به بازدارنده ای که چند سانتی متر با ونیمون فاصله داشت کوبیدم.

بازدارنده مثل يك جونور وحشى به سمت دروازه بان حريف رفت.بين زمين و آسمون ول شده بودم،اصلا حواسم نبود داشتم سقوط ميكردم،چشمامو بستم و شروع کردم به دعا خوندن و امیدوار بودم که مرگ سریعی درپیش داشته باشم که ناگهان احساس کردم چیزی بین پاهام قرار گرفته،چشمامو که باز کردم جارومو دیدم که قبل از اینکه به زمین برخورد کنه،من به او برخورد کردم

[ضربه انحرافى تهاجمى به باز دارنده]

ویرایش شده در توسط Albusseruospotter

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موقعیت برای هافلپافه.امیدوار بودم وضعیتی که راند پیش ایجاد شده بود رو هافل هیچوقت تجربه نکنه.هوا ناجوانمردانه سرد بود و دستام یخ زده بودن.از بچگی با نفس کشیدن از دماغ مشکل داشتم و فکر میکنم این عضوم برام بازدهی ای نداشته.همیشه تو این موقعیتها چیزی هست که بتونه با وجود سرمای دستت کل وجودتو گرم کنه و سرما رو کاملا از یادت ببره.چیزی که میتونست به بدن یخ زده من گرما بده حمل کردن و رسوندن سرخگون به دروازه بود و این چیزی نبود که برای رقیب شادی بیاره.اونا از تجربه قبلی درس میگیرن و این راند با جدیت دل به بازی میدن.نغمه روح پرور تماشاگران در هوا منتشر شده بود.وقتی دو گروه اقدام به تشویق میکنن زمین مثل اجرای یک گروه موسیقی ناهماهنگ میشه.وقتی سرخگون پرتاب شد و محمد اونو گرفت بدنم خود به خود حرکت کرد.مثل اینکه دقیقا میدونست باید چیکار کنه.بدنم به مه غلیظ و شرایط سخت دیدن اهمیت نمیداد و تنها چیزی که میخواست فقط سرخگون بود.شاید منم باید خودمو با بدنم همراه میکردم.جارومو با دو دست فشردم.برجستگی های چوب صیغل خوردش رو احساس کردم.دیگه هیچ چیز نمیفهمیدم.نه متوجه گذر زمان بودم نه تماشاچیا نه اب و هوا نه بازیکنا و نه حتی کوییدیچ.تنها چیزی که در اون لحظه متوجه بودم فقط سرخگون بود.عطش به دست اوردن سرخگون درون من از هر چیزی قوی تر بود و هیچکس توان رویارویی با کشمکش درونی منو نداشت حتی یکی از بازیکنای اسلایترین که میخواست با یک تداخل مهم ترین چیز منو ازم بگیره.موازی با محمد شتاب گرفتم و بر دید بد لعنت فرستادم!عینکم رو در اوردم چون نه تنها سودی نداشت بلکه علاقه خاصیم به جذب بخار اب به خودش داشت.سرخگون پرتاب شد و من به سمتش شتاب گرفتم.انقدر سریع بودم که فکر کردم الانه که از کنارش رد بشم.اما زمانبندیم موثر واقع شد و سرخگون رو محکم با دست راستم نگه داشتم و اونو برا در امان موندن از تکل توی شکمم جمع کردم.به سمت دروازه شتاب گرفتم و بازیکنای دیگرو فقط به صورت اشکال زرد و سبز دیدم.انگار برگای بهار و پاییز کنار هم در حالت حرکت بودن.به سمت دروازه رسیدم.به دروازه بان توانای تیم نگاه کردم و سرخگون رو از اغوشم بیرون اوردم.دروازه بان حریف نباید به ابزاری برای تضعیف روحیه من تبدیل میشد.نفس عمیقی کشیدم و به جای اکسیژن مه رو داخل و خارج کردم.حالت پرتاب گرفتم اما جهت پرتابم با حالت دست و بدنم تفاوت داشت و همزمان فریاد بر اوردم.(شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه اتاق پر از آینه...

فقط خودم رو داخلش میدیدم...

آخرین چیزی که یادم بود این بود که رفتم که از محمدرضا محافظت کنم ولی بازدارنده بهم خورد...

حالا توی اینجا چکار میکردم؟ من باید توی زمین کوییدیچ باشم الآن...

به یکی از آینه ها دست زدم شکست ولی توی اون انعکاس زمین کوییدیچ بود...

پشت سرمو رو نگاه کردم! یه نور خیلی روشن داشت چشمم رو کور میکرد... چشمام رو بستم وقتی باز کردم اطرافم پر از چمن بود. یکم پلک زدم که آیدا از بالای سرم به سرعت رد شد و توی مه غیب شد...

دور و برم رو نگاه کردم و جاروم رو دیدم

سریع بلند شدم و جارو رو بلند کردم ولی یه شیء با سرعت به طرفم اومد.

پریدم اونطرف و جارو رو بلند کردم و پرواز کردم...

ولی هدف بازدارنده من نبودم...

صبا دروازه بان اسلیترین بود که خودش باید جلوی سرخگون رو میگرفت...

داشتم میرفتم سمتش که متوجه شدم چماقم رو هنوز برنداشتم...

برگشتم و از روی زمین چماقم رو برداشتم و دوباره به طرف بازدارنده راهمو کج کردم...

زمین بزرگ کوییدیچ جای خوبی برای پرواز بود ولی داخل سفیدی مه تنها ردی که از پرواز ها میموند رو خود بازیکن میفهمید...

داشتم به سمت بازدارنده حرکت میکردم که سر و صدای تماشاچیان بلند شد و نظرم رو به اون طرف جلب کرد...

سرم رو برگردوندم تا تماشاچیان رو ببینم ولی به یک میله برخورد کردم و دور خودم چرخیدم... چون اولین بار بود که بازی میکرد خودم نا امید شدم که دوباره زمین میخورم ولی اینبار تونستم کنترلش کنم...

دور برم رو نگاه کردم ولی بازدارنده رو ندیدم...

به طرف بالا پرواز کردم و تصمیم گرفتم که نزدیک صبا باشم...

صدای طرفداران اسلیترین همه جا شنیده میشد...

تیممون جون دوباره گرفته بود و داشت به کار خودش ادامه میداد...

وقتی از مه غلیظ بیرون اومدم و تقریبا زمین برام قابل پیشبینی تر شد بازدارنده دیدم...

چماغم رو دستم گرفتم و به طرف اون رفتم... ولی اینبار برای زدن ضربه جاروم رو رها نکردم که مثل دفعه ی قبل روی زمین بخورم... چماغم رو عقب بردم و به بازدارنده ضربه ای که انتظار میرفت رو زدم

(∆ ضربه انحرافی دفاعی ∆)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مه کم کم محو میشد و همزمان با اون، توهمات ذهن مریض من هم کم کم رخت میبستند. وقتی به خودم اومدم، تیم وضعیت جالبی نداشت و همه در هم پیچیده شده بودند.بی نظمی و هرج و مرج. اول فکر کردم تماشاگر بازی هستم ولی وقتی نوب برا دومین سرم داد زد که صبا کجایی، اونوقت یادم اومد که من هم عضوی از این بازی هستم.

یک دور کامل داستان خاطره بدی رو که در ذهنم بود مرور کردم: پرستارم که بخاطر نجات جون خانواده کشته شد و با مرگ اون همه خانواده از خواب پریدن و متوجه سوقصد شدن. اما من چهره اش رو یادم نمیومد.من تنها کسی بودم که اونو دیدم.قاتل رو میگویم. ولی هیچ وقت چهرشو یادم نمیومد.بعد از گذشت اینهمه سال هیچ وقت متوجه راز عجیب اونروز نشدیم.

سوت راند سوم. گروه بهتر از قبل بازی میکرد. سعی کردم چشمام رو باز نگه دارم. یاد دیشب افتادم که بچه ها در کمال ناامیدی گفته بودند ما که قرار نیست این ترم چیزی بشیم.چرا برای کوییدیچ تلاش کنیم؟ من دیشب حرفی برای گفتن نداشتم و یکجورهایی خودم رو سرزنش میکردم. من ادم بی مسئولیتی نبودم فقط... وقتی به خودم اومدم دیدم که قسمت زیادی از جاروم رو با ناخونم خراش دادم. جدا دارم عصبی میشوم :|

بازدارنده ای با سرعت زیادی به طرفم اومد.انقدر به دیشب و پشیمونی هام و حرف های نگفته ام فکر میکردم که اصلا متوجه اش نشدم! وایت بین ضربه رو دفع کرد و اینبار اون بی صدا نبود! توپ به چماقش خورد و به جایی که نمیدونم کجاست پرتاب شد.چطور این توپ ها هوش اینو دارن که برگردن؟! چند لحظه ای به این سوال فکر کردم ولی زیاد طول نکشید.

وقت اینو نداشتم که ببینم بازدارنده کجا رفت چون در همون لحظه سرخگون شوت شد.نفهمیدم از طرف کی.در مه چهرش معلوم نبود.

توپ به سمت راست میرفت و من سمت چپ بودم. به سرعت به سمت توپ رفتم و با ته جارو بهش ضربه زدم. توپ به سمت محمد رضا رفت.

همون لحظه با صدای ضربه انگار که مه محو شد.نه مه هوا بلکه مه ای که داخل ذهن من بود.خود پرستار سعی داشت ما رو بکشه. گلدون رو من به سرش زده بودم.

(پاس به محمد رضا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

مستر ونزدی : 4+3+2+2=11

آیدا : 4+3+2+2=11

البوس پاتر : 3+3+2+2=10

رزا : 4+4+2+2=12

وایت بین : 3+3+2+2=10

الکساندرا : 4+4+2+1=11

 

نوبت به هافل رسیده بود تا یه حرکت هجومی تمام عیار رو به نمایش بذاره . رزا کاملا جلو کشیده بود و جینی هم یه گوشه وایساده بود ؛ شاید میخواستن یه تاکتیک جدید رو اعمال کنن . اسلی هم بخاطر از دست دادن موقعیت راند قبلیشون ناراحت بودن ولی این فقط باعث شده بود تا با انگیزه ی بیشتر ، برای دفاع توی این راند حاضر بشن . مستر ونزدی سرخگون رو برداشته بود و پیش میبرد . در همین حین البوس در تلاش بود تا بازدارنده ای که به سمت ونیمون میرفت رو منحرف کنه .

البوس : 7 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 20

البوس چه شانسی آورد ، چیزی نمونده بود که بازدارنده بهش برخورد کنه . البوس میخواست که توپ رو به سمت الکساندرا بفرسته ولی ضربه ش قدرت لازم رو نداشت و بازدارنده از زمین خارج شد .

مستر ونزدی یه حرکت عرضی انجام میده و پاس خودش رو برای رزا میفرسته ولی آیدا با تمام سرعتش وارد مسیر سرخگون میشه تا تداخل ایجاد کنه .

مستر ونزدی : 10 ( پاس سرخگون ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

آیدا : 10 ( تداخل در پاس ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

چیزی نمونده بود که آیدا پاس رو قطع کنه ولی به اندازه ی چند انگشت کم آورد و سرخگون از جلوش عبور کرد و به رزا رسید . رزا توپ رو محکم میگیره و به سمت حلقه های اسلی حرکت میکنه . توی راندای پیش الکساندرا نشون داد که حفاظت از دروازه ها توی خونش هست و به همین سادگیا کسی نمیتونه بهش گل بزنه .

رزا شوت میکنه .

رزا : 10 ( شوت سرخگون ) + 4 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 26

.

.

الکساندرا : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

و گــــــــــــل

گل برای زرد و خاکستری پوشای هافل

رزا سرخگون رو وارد حلقه ی سمت چپی الکساندرا میکنه و نتیجه ی بازی رو به نفع خودشون تغییر میده .

الان تازه صدای جمعیت رو میشه شنید ، انگار مه برای لحظه ای کنار رفت تا همه بتونن به راحتی ضربه ی رزا رو ببینن .

 

0 _ 50

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گل اول بازی زده شده بود ولی اسلیترینیا بدون معطلی میخواستن که کارشون رو شروع کنن .

 

مالکیت سرخگون توی این راند برای اسلی .

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : اسلی ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : هافل ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : اسلی ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : هافل ( 7 تا 11 )

پست 8 : اسلی ( 11 تا 1 )

 

در حال حاظر دو بازدارنده توی بازی هست که

بازدارنده ی اول به سمت رزا از هافل و

بازدارنده ی دوم به سمت صبا از اسلی در حال حرکتن .

 

.. جستجوگرا از این راند میتونن کار خودشون رو شروع کنن ..

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با اسلی ))

تیم اسلیترین با رنگ سبز و تیم هافلپاف با رنگ زرد باید پست بذارن .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مه یه جوری بود...منظورم اینه مثل بقیه مه ها نبود و یه احساس بدی بهش داشتم...

یاد یه افسانه قدیمی افتادم...

قدیما یه جزیره وجود داشته که همیشه اطرافش پر از مه بوده...وقتی کشتی ها به وسط مه میرفتن....مه با افکار کسانی که داخل کشتی بودن بازی میکرد...

یه جورایی توهم ایجاد میکرد...کسایی که داخل کشتی بودن عزیزان از دست رفتشونو میدیدن که اونا رو صداد میکردن...

و وقتی به سمتشون میرفتن کشتی به گل می نشست و گیر ساکنان جزیره که گوشت خوار بودن میافتادن....

اروم حرکت میکردم...هیچ صدایی نمیشنیدم...حتی هیچ چیز رو نمی دیدم به خاطر مه...

یه دفعه سرخگون رو دیدم که از کنارم رد شد....باید می گرفتمش...صدای بچه های تیم توی گوشم پیچید...همگی داشتن با التماس ازم میخواستن سرخگون رو بگیرم.

ولی من هیچ کدوم از بچه ها رو نمی دیدم...شاید توهم زدم....به سمت سرخگون رفتم...

سرخگون یه دفعه تبدیل به یک بازدارنده شد...داره چه اتفاقی میافته؟

با زحمت ازش جاخالی دادم و خوشحال بودم که هدفش من نبودم...

اینا همش توهمه...باید از مه خارج شم...جارومو به سمت اسمون گرفتم و به صورت عمودی حرکت کردم ولی صداها داشتن بهم التماس میکردن که برگردم و سرخگونی

رو که داخل مه قرار داره رو بگیرم...میدونستم هیچ سرخگونی داخل مه نیست و این صداها صدای بچه های تیم نیس...و این واقعا منو میترسوند...

هرچی بالاتر میرفتم صداها بیشتر میشد و التماس ها تبدیل به تهدید و نفرین شد...دیگه صدای بچه های تیم نبود....فقط یه صدای کلفت و نخراشیده بود که وقتی از مه بیرون رفتم تبدیل به جیغ شد...یه نفس راحت کشیدم...تمرکزم رو بیشتر کردم....انگار سرخگون دوباره داره میاد سمتم...خدا کنه این بار توهم نباشه...

وقتی سرخگون رو گرفتم خیالم راحت شد...باید پاس میدادم. به اولین کسی که بهم نزدیک شد و یه شنل سبز رنگ داشت پاس دادم یعنی ارمان...

(پاس به ارمان)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهترین صدای موجود برای من فریاد پر شور و شعف تماشاگران هافلپاف بود.عطشی سیری ناپذیر برای تشویق به جان انها افتاده بود و این صدا زمین بازی رو برای تماشاگران اسلایترین به جهنم تبدیل کرده بود.نمیدونستم که چطور با وجود مه موفق به دیدن ورود و خروج سرخگون از دروازه شدن.به سرمایی که مسبب گز گز شدن تمام نقاط برهنه پوستم بود اهمیتی نمیدادم.این گل تمام بدنم رو گرم کرده بود و سرما رو به کل از خاطرم برده بود.درست مثل قصه خوندن مادر که موقع تاریکی مطلق و با وجود غرش اذرخش به من شجاعت میداد.باورم نمیشد که کوییدیچ اینهمه صحنه رو برام تداعی کنه.اما غرور فقط باعث از دست رفتن موفقیتی بود که با زحمت کسب کرده بودیم.برگای پاییزی توی زمین گرد هم اومده بودن و شادی غیر قابل وصفی داشتن.اما سبزپوشان سعی میکردن خودشون رو نبازن.با سوت داور بازیکنا به موقعیتشون برگشتن.دلم برای خواب لک زده بود و دلم میخواست بدون دغدغه بخوابم البته اگه دوقلوها مارو مجبور به سحر خیزی نمیکردن.مه غلیظ تر شده بود.وقتی فکر میکردم شرایط ازین بدتر نمیشه یک توپ بازدارنده رو دیدم که داره به طرفم میاد!زندگی چشم دیدن شادی منو نداره.بدنم به طور غیر ارادی خودش رو به چپ کشید و با اختلافی ناچیز از جانور درنده خویی که قصد دریدنشو داشت جاخالی داد.حواسمو به بازی معطوف کردم.محمدرضا مالک توپ بود و میخواست اون رو پاس بده و این چیزی بود که اگر به انجام میرسید برای هافلپاف گرون تموم میشد.هدف پاس ارمان بود و من اینو از چشمایی که با اعتماد به ارمان خیره بودن فهمیدم.دوست نداشتم باعث خرابی این اعتماد دو طرفه بشم ولی انگار چاره ای ندارم.دستامو دور جارو مشت کردم و وقتی توپ از دستای محمدرضا مثل یک پرنده ی از قفس گریخته که نمیدونه بلافاصله قفس بعدی انتظارشو میکشه رها شد به جلو خیز برداشتم تا پرندرو از قفس بعدی دور کنم و کاری کنم که تا ابد ازاد باشه.سرعتم رو جوری تنظیم کردم که سرخگون رو از دست ندم و در اون شرایط حتی اگر بازیکنارو هم نمیدیدم سرخگون رو میدیدم.شاید عجیب باشه ولی عطش به دست اوردن سرخگون باعث میشه هرجایی بتونم ببینمش و مه و دو بازیکن توانا نتونن مانعم بشن.سرخگون رو چنگ زدم ولی از دستم سر خورد.اون پرنده نمیفهمید که قصد من رها کردنشه نه اسیر کردنش.دیگه به هیچکس اعتماد نداشت.در مغزم فریاد زدم:میخوام ازادت کنم!پرنده به من اعتماد کرد و خودشو توی دستام جا داد.(تداخل در پاس)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×