رفتن به مطلب
VERGIL

بازی چهارم - ریونکلا ، گریفندور

پست های پیشنهاد شده

توی این هوا ، باد با سرعت بازی رابطه مستقیم داره و همه چیز داره به سریع ترین وجه ممکنش اتفاق میفته.رسا که با ضربه بلوجر مصدوم شده بود حالا داره تمام توانشو میزاره که توی این باد شدید به سمت دروازه بیاد و توپ رو به انا پاس میده . فریاد های تشویق تماشاچی ها با صدای قرش باد قاطی شده و همهشون دارن سعی میکنن با تمام توانشون به تیمون *روحیه بدن و صحنه هایی پر از شور و شوق رو به وجود اوردن . انا توپ رو دریافت میکنه و به سمت دروازه میاد با سرعتی که فقط از یه عقاب ریونی بر میاد نسترن سعی میکنه که حرکت انا رو بلاک کنه و توپ رو ازش بگیره ولی به هر زحمتی که باشه انا اونو جا میزاره و به سمت من میاد تنها شخصی که بین حلقه های گریفندور و مهاجم ریون قرار گرفته . اخرین شخصی که فرصت دفاع از افتخار شیر گریفندور رو داره ، این جملات احساس غرور و انرژی ای رو مثل پالس های مغناطیسی توی بدنم منتشر کرد و باعث شد که تمام شک ها و ترس هام از بین بره با کمی دقت میشه گفت تمام حرکت های یه نفر روی یه نظم و هارمونی پیش میره به مانند یه اهنگ و یه بیت این باعث میشه همه چی قابل پیشبینی بشه فقط کافیه از مهاجم چشم بر نداری .پس بدون هیچ ترس و حتی شکی به سمت توپ شیرجه رفتم و اون رو گرفتم . ( گرفتن توپ و پاس دادن توپ به سجاد )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

نگاهی به آسمون بالای سرم انداختم و بعد هم نگاهی به پیکر علیرضا کردم..

زیر لب گفتم : دمنتور دراز :/

و پشتمو به جایگاه گرم و نرم اساتید کردم

رنگ لباس تماشاچیا.. برگ و آت و آشغالایی که توی هوا با باد دور خوردشون میپرخیدن.. قرمز و آبی.. آسمون خاکستری.. صدای تماشاچیا.. صدای باد.. صدای طوفان...هیاهوی جمعیت بازدارنده ها و سرخگونی که تو هوا بود.

چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم

بازدارنده ها به من ربطی ندارن..

من امروز به عنوان یه جستوجوگر اینجام نه یه مدافع چماغ به دست

چیزی که باید نگرانش باشم یه چشم کوچولوی طلاییه اعصاب خوردکنه که دریغ از یه اشعه ی ضعیف خورشید که روش بیوفته و جاشو نشون بده. نفس عمیقی کشیدم و یه لحظه چشامو بستم تا خودمو از این هیاهو ی زدر و قرمز و آبی و خاکستری راحت کنم..

اخرین باری که یه جستوجوگر بودم ترم سوم بودم.. الان یه مدیر گروهم ولی این باعث نمیشه که ذره ای تغییر در توانایی هم به وجود بیاد.

با لبخند انکار ناپذیرم چشامو باز کردم و به جست و جوگر ریونکلایی نگاه کردم.. بی هدف تو هوا چرخ میخورد..

یادمه وقتی گروهبندی میشدم بهم انتخاب گریفیندور ریونکلا دادن!

وقتش بود دوباره از بعد ریونکلایی وجودم استفاده کنم.. وقتش بود که عقاب درونمو بیدار کنم..

رو جاروم چمبره زدم و و دور زمین چرخیدم

توجهی به بقیه بازیکنا نکردم.. بازی همچنان زیر پاهام با شدت هر چه تمام تر جریان داشت و هر لحظه از یک سمت ورزشگاه صدای تشویق و هیاهو میومد..

بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره برقی به چشمم خورد

برقی مثل بال های ظریف یه توپ طلایی

ذره ای اوج گرفتم و بعد شیرجه رفتم..

ار بین بازیکنا لایی کشیدم و با سرعت هرچه بیشتر به سمت برق طلایی رنگ رفتم و تمام وجودم دست شد تا به این گوی کوچیک برسم..

{ نقطه یابی گوی ذرین منطقه 7 }

ویرایش شده در توسط Maria_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح با صدای جیغ ها و غر های آنا از خواب پریدم . زیادم دیر نشده بود .اما خب خودتون که بهتر میدونین ! آنا تا وقتی جیغاشو سر یکی خالی نکنه دست بردار نیست . لباس هامو پوشیدمو به سمت سرسرا حرکت کردم . شور و حال بچه ها فوق العاده بود و بهم انرژی میداد ! اشنا رو دیدم و به سمتش دویدم . بهم کلی امید داد . به سمت رختکن حرکت کردم . از دور آرمینو بهارو دیدم که دارن بحث میکنن ! مثل همیشه ! وارد رختکن شدم و بلند سلام کردم و . بازی شروع شد . اول خیلی بی هدف حرکت میکردم .دیدم داره زمان میگذره و باید دست به کار بشم .

باد به طور شلاق وار به صورتم برخورد میکرد! عینکمو رو چشمم جا به جا کروم تا بهتر ببینم .هر چی بیشتر میگشتم ، کمتر پیدا میکردم ! نگاهی به بچه ها انداختم ! آنا و نسترن درگیر بودن.

وای خدای من. یه بلاجر پشتم بود و داشت تعقیبم میکرد .

با یا حرکت خفن جا خالی دادم .

میتونستم قیافه ی ناراحت بهار رو ازینکه نتونسته بلاجر هارو دور کنه تشخیص بدم !

ازون بالا میتونستم نیلو و چند تا از بچه های ریون رو ببینم که دارن تشویقمون میکنن.و این واقعا بهم انرژی میداد.

ارتفاعم رو بیشتر کردم تا بهتر ببینم .

برق اسنیچ رو میتونستم تو منطقه ی چهار ببینم .

با سرعت به طرفش حرکت کردم .

(نقطه یابی اسنیچ در منطقه ی چهار)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

رسا : 3+3+2+2=10

ویکی : 4+3+2+2=11

نسترن : 3+3+2+2=10

آنا : 4+3+2+2=11

لونا : 4+4+2+2=12

سینا : 4+3+2+2=11

ماری : 4+4+2+2=12

آیدا : 3+3+2+2=10

 

ایییییی ... بلند داد زدم فقط من دستم بهت نرسههه . یکی از تماشاگرنماها آدامس خرسیشو تو هوا پرت کرده بود و اومد صاف خورد وسط پیشونیم . رسا توپ رو برداشته بود و پیش میبرد ، منم مثلا داور ، رفته بودم یه گوشه تلاش میکردم اثرات آدامس لعنتی رو از روی صورتم پاک کنم . وقتی به طرف زمین برگشتم ویکی در تلاش بود تا بازدارنده ای رو به طرف آنا بفرسته .

ویکی : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 25

لونا تلاش میکنه که جلوی ضربه ی ویکی رو بگیره ولی انگار فراموش کرده که این توپ رو دیگه نمیشه به سمت کسی فرستاد .

لونا : 8 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 4 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 24

بازدارنده از لونا عبور میکنه و به یک قدمی آنا میرسه .

آنا : 10 ( جاخالی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

وای نه ... بازدارنده آنا رو نقش زمین کرد . داره تلاش میکنه که تعادلش رو حفظ کنه ولی به نظر ضربه ی بدی بهش خورده . ( 2- اچ پی برای آنا )

از اون طرف یه بازدارنده ی دیگه توی بازی هست که داره میره به سمت اشنا ولی انگار نه خودش نه مدافعان تیمش حواسشون به اون نیست . پروفسور پیشگویی الان دیگه خودش بود و خودش ...

اشنا : 10 ( جاخالی ) + 2 ( تاس ) = 12

نهههه ، اشنا هم صدمه میبینه ...................... مدافعای ریون چی کار دارن میکنن ، همینجوری پیش بره امروز درمانگاه مدرسه پر از بازیکنای کوییدیچ میشه . ( 1- اچ پی برای اشنا )

همینجور که بازدارنده ها مثل خفاش هایی بی رحم توی زمین میچرخیدن و بازیکنا رو سرنگون میکردن ، آنا کمی کنترل خودش رو بدست آورد و پاس رسا رو دریافت کرد . ولی نسترن موقعیت رو عالی دید و برای بلاک آنا بهش نزدیک شد .

آنا : 6 ( شوت سرخگون ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 21

نسترن : 10 ( بلاک ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 23

آنا تمام تلاش خودش رو کرد تا با همون جراحتی که برداشته بود به سمت دروازه ی گریف پیش بره ولی نسترن با یه بلاک منطقی و محکم تونست جلوش رو بگیره . صدای هوادارای گریف بلند و شد و با باد همراه شد . دوباره یاد اون نامردی که آدامس خرسیشو پرت کرده بود افتادم ......... واقعا اگه دستم بهت نرسه .

جستجوگرا ولی انگار از بازی جدا شده بودن ؛ آدامس به داور میچسبید ، بازدارنده ها قتل عام میکردن ، هر اتفاقی که میافتاد روی اونا تاثیری نداشت . به کار خودشون ادامه میدادن و الان لحظه ای بود که مشخص میکرد کار چقدر قراره براشون سخت باشه .

ماری : 5 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 1 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 18

آیدا : 5 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 18

عجب شانسیییییی چیزی نمونده بود تا هر دوی جستجوگرا جای دقیق گوی رو تشخیص بدن ولی باد و خوراکیای خوشمزه ای که سوار بر باد شده بودن جلوی دیدشون رو گرفتن . گوی در یک قدمیِ هر دو جستجوگر .

 

0 - 0

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مالکیت سرخگون برای گریفندوری ها

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : گریف ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : ریون ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : گریف ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : ریون ( 7 تا 11 )

پست 8 : گریف ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدانده توی زمین هست که

به سمت رسا از ریون در حرکته .

 

(( شروع راند ساعت 9 صبح با گریف ))

 

بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز و بازیکنای ریونکلا با رنگ آبی باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیشب رو نمی دونم چطوری خوابم برد و همش حس میکردم که خواب میمونم البته معلوم بود که یکی از بچه ها بیدارم میکرد ولی خو استرس داشتم ردامو پوشیدم و رفتم انگاری هنوز بچه ها خواب بودن ساعت 6 صبحم بود توقع خاصی نمیشد رفت اروم اروم رفتم و نزدیکای زمین کوییدیچ نشستم تا بچه ها بیان یکم فکر کردم به حرفای اون روز رزا بازی خودشون هوا مه داشت و میگفت اگر شما افتابی بشین خودکشی میکنم علیرضا هم حتما زود باور کرده و این بلای اسمونی رو بر سرمون نازل کرد چیه این هوای طوفانی ادمو میخواد با خودش ببره اینقدر تو دلم رزا و رو لعن و نفرین کردم یهو دیدم یکی داره صدام میزنه نیگا کردم دیدم سینا و بچه ها هستن سینا گف جا قحطه اینجا خوابیدی :| و همگی رفتیم توی رختکن سینا هر نکته ای رو که میدونست بهمون گفت و تاکید کرد که هم گل بزنیم هم باید گوی رو بگیریم و قال قضیه رو بکنیم و درست هم میگفت اگر این بازی رو میبردیم خیلی عالی میشد و همه بچه ها هم خوشحال میشدن با فکر و خیال برد و امید به خودم وارد زمین شدیم هنوز چند دقیقه ای تا شروع بازی فرصت بود سرمو داشتم میچرخوندم که حس کردم همه بچه ها هستن شاید این بارم اونا منتظر تموم شدن بازی هستن بازی که یه حکم مرگ و زندگی رو داشت اگر ما این بازیو میبردیم نصف راهو رفته بودیم و حتی توی امتیاز هامونم کمک زیاد بود و اگر ریون میبرد جایگاه خودشو بیشتر از قبل تثبیت میکرد بازی با اینکه مساوی و بدون گل بود اما موقعیت های زیادیم داشت ولی این بازی یه برنده داشت که اونم باید ما می بودیم یهو علیرضا رو دیدم که میگفت بازی داره شروع میشه همه سر جای خودشون باشن و با شروع بازی توپ به هوا پرتاب شد و انگار باد اونو اورد پیش من با سرعت از بچه های ریون فاصله گرفتم و رفتم جلو به حرفای سینا فکر کردم گل زدن خب کار پاس دادنش با من بود و من باید سرخگون رو در اختیار یکی از مهاجما میزاشتم وقتی نیگا کردم محمد رو دیدم یکم رفتم نزدیک ترش و توپ و بهش پاس دادم و دعا دعا کردم باد یبارم شده همون جهتی رو که من میخوام بره .

(پاس به محمد )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوووووووو.

باد با شدت توی گوشم می پیچید.توی این باد بازیکنا با داد می تونستن ارتباط برقرار کنن از بس که باد شدید بود.صدا های زیادی در فضا طنین بود.مثلا صدای درخت ها که به هم می خوردن،صدای تماشاچیا،صدای جیغ آنا،صدای ناله ی بهار،صدای...

گل نزدن توی راند قبل منو پکر کرده بود.با حالت پوکر فیس به جلوم خیره شده بودم.سرم رو بالا گرفتم و به آسمون زل زدم.چرا اولین بازی کاپیتانی من باید اینطوری بشه؟یعنی من مشکلی توی کاپیتانی دارم؟

سوت شروع بازی زده شد.

نسترن توپ رو گرفته بود و مصمم داشت حرکت می کرد.منم بی حرکت روی جاروم بهش نگاه می کردم.تا وقتی که نسترن توپ رو پاس داد به محمد و اون لحظه بود که من هوشیاریمو تازه بدست آوردم.

توپ توی هوا حرکت می کرد.به سمت توپ رفتم.به توپ نمی رسیدم.باد سرعت توپو بیشتر کرده بود.«شیرجه ی عقاب» هم کارساز نبود.دستمو مشت کردم.من موفق نمی شدم.یک لحظه نگاهم به بقیه افتاد.همه داشتن با تمام قوا مبارزه می کردن.حتی بهار که داشت تسلیم می شد.بچه ها همگی با قدرت بازی می کردن.پس چرا من باید تسلیم می شدم؟من کاپیتانشونم.باید بیشتر از همه تلاش کنم.دیگه هیچی برام مهم نبود.این راند راند آخره.حتی اگه مجبور بشم کامل به بیمارستان برم هم مهم نیست.

جارومو ول کردم.پاهامو محکم به جاروم زدم و با یه پرش بلند و ملق خوران به سمت توپ رفتم.همزمان با سرخگون یه بلاجرم داشت با سرعت به سمتم میومد ولی مهم نیست.من باید موفق بشم،من می تونم.توپ رو گرفتم.من موفق شدم.ولی...

آخخخخخ.محکم به میله ی دروازه خوردم.دستم خورد شده بود ولی همچنان توپ رو گرفته بودم.آروم از میله ها پایین افتادم.چشمام کم کم سیاهی رفت.آخرین چیزی که دیدم ورجیل بود که می خواست منو ببره بیمارستان.ولی نفهمیدم که سرخگونی که توی دستمه واقعیه یا فقط تخیله...

{تداخل در پاس}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-دیگه بمیرمم بعد از این بازی نمیام توی زمین

استفا میدم

من نمیتونم مدافع باشم

چرا تیم مدیریتمون اینجوریه

چرا

-بهار جان اروم باش

تو میتونی

وگرن...

+نخیر نمیتونم

اگه میتونستم توی زمین نشون میدادم

من نمیتونم

بهتره از الان دنبال بازیکن باشید

من دیگه نمیخوام بازی کنم

دیگه هیچ انگیزه واسه بازی دوباره ندارم

-بهاررررررررررررر

ارومممممممممممم

خوبه اچ پی من کم شده

تو چرا دعوا میکنی

+فقط من که مدافع نیستم...

-خواهش میکنم بیاید داخل زمین

بازی داره شروع میشه

این صدای رسا بود که باعث تموم شدن دعوا و بحثامون بود

همه سوار جاروهاشون شدن

ایدا بعد از پیدا نکردن گوی کاملا ساکت بود

و اینقدر عصبانی بودم که نمیتونستم به بقیه بچه ها نگاه کنم

چی داره سر ریون میاد:|||||

ورجیل سوتو میزنه و بازی با گریفیا شروع میشه

نسترن توپو در دست داره

چرا از لولولولو گفتنای من خوشش نمیاد://///

نسترن پاسو میده به محمد پاس کاریا شروع میشه

حواسمو جمع کردم و دنبال بلاجرا گشتم و یه بلاجر دیدم که به سمت رسا میرفت

دیگه شوق بازیه اولو نداشتم

ولی به هر حال نمیشد هیجانی نداشت برای زدن بلاجرا

به سمت رسا حرکت کردم و منتظر شدم تا بلاجر نزدیکتر بشه.

چوبمو محکم گرفتم. یه دلشوره خیلی بدی داشتم.

نکنه دوباره نتونم بزنمش.

نکنه به سمتی که میخوام نره.

نکنه حواسم جمع نباشه و بخوره به خودم:|||

نکنه از اچ پی بچه ها کم بشه.

با چوبم محکم زدمش به سمت ماریا

نمیدونم چرا ماریا رو هدف گرفتم

شاید بخاطر جستجوگر بودنش:|||||

نمیدونم چرا زدمش به سمت ماریا

هدفی نداشتم واقعا:||||||||

(ضربه انحرافی تهاجمی به سمت ماریا)

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از این که سینا با همه بچه ها صحبت کرد و وارد ورزشگاه شدیم و برای اینکه بازی شروع بشه باید کمی صبر میکردیم . برای این که بیکار نباشیم من و سینا شروع کردیم به حرف زدن و سینا گفت : قوانین فیزیک میگن توی این هوا و باد شدید گل زدن محاله ولی قراره امروز قوانین رو بشکنیم . در حالی که چسب دستکش رو محکم می کردم ، سرم رو به سرش نزدیک کردم و گفتم : بعد از یه مدت فهمیدم که فقط شکستن قوانین مهم نیست ، باید به قدری قوی باشی که بتونی قوانین خودت رو بسازی و من هم مال خودم رو ساختم و اونم این که : وقتی بخوام کاری بکنم هیچ چیزی حق نداره جلوی من رو بگیره . دستی به شانه اش زدم و سوار جاروی پرنده شدم و بالا رفتم. بازی شروع شد ، ورزشگاه دوباره جان گرفت همه برد می خواستند ، 2راند قبل موقعیت خوبی را از دست داده بودیم ولی اگر روی چیزی که از دست دادی متمرکز بشی دیگه از چیزی که پیش روت هست غافل میشی و حالا یه دروازه جلوی ماست که باید به هر نحوی باز بشه

پس از گذشت لحظاتی نسترن تصمیم گرفت که توپ رو به من پاس بده و همین کار رو هم کرد . خوب رسا هم بیکار ننشسته بود تا همچین لقمه چرب و نرمی یک راست به من برسد ، و موفقیت در گلزنی در این بازی برایم از هر چیزی مهم تر بود . من هم نمی توانستم منتظر بنشینم تا توپ به من برسد ،چون موفقیت متلق به کسایی هستش که به دستش میارن نه آرزوش میکنن . پس مثل پر سبک ، مثل سنگ محکم به سمت سرخگونی حرکت کردم که رسا هم به سمت همان می رفت باید زود تر از او پاس نسترن را دریافت می کردم ، رسا که انتظار چنین چیزی را نداشت لحظه ای جا خورد و این همان یک لحظه ای بود که من برای گرفتن توپ نیاز داشتم . حالا راه زیادی تا دروازه نمانده بود با سرعت به سمت دروازه ها حرکت کردم ، تقریبا حدی به دروازه ها نزدیک شده بودم که باید شوت می کردم فقط کدام دروازه ؟ حسی میگفت راست وقتش را نداشتم که ببینم درست می گوید یا نه ب، پس با تمام توان سرخگون را به سمت دورازه سمت راست شوت کردم (شوت سرخگون )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد اینکه نتونسته بودم توپ رو گل کنم حسابی اعصابم به هم ریخت. ولی به جای اینکه بهش فکر کنم به خودم گفتم این راند رو باید عین آدمیزاد بازی کنم. دوباره سوار جارو شدم و رفتم توی زمین. حمله تیم ریون آغاز شد و نسترن خیلی خوب جلوی اونا رو گرفت و توپ رو مال خودش کرد. منم توی خط حمله بودم و منتظر بودم که پاس بگیرم. دستمو بلند کردم و نسترن منو دید و پاس رو برام فرستاد. همین لحظه یه صدای خیلی خیلی ضعیفی رو از پشتم شنیدم و یه لحظه مغزم شروع به کار کردن کرد. این صدای محمد بود. قطعا جاش از من بهتر بود. اگه توپ رو نمیگرفتم توپ به محمد میرسید و اون موقعیت بهتری داشت. حتی شاید نسترن اصلا پاس رو برای محمد فرستاده بود و من اشتباه فکر کردم. دلمو به دریا زدم و از جلوی پاس با سرعت کنار رفتم و یکم جلو تر از خودم ماریا و آیدا رو دیدم که دارن با سرعت به یه سمت حرکت میکردن. دقیقا یکم جلوتر بودن و میتونستم با یه حرکت کوچیک راه ایدا رو ببندم و به ماریا این اجازه رو بدم که راحت و بدون مزاحمت گوی رو بگیره. به پشتم یه نگاه کوتاه کردم و محمد رو دیدم که بدون هیچ مزاحمی اونجاست و مطمئن شدم. راه افتادم و رو به کنار به سمت اونا وایسادم به شکلی که راه آیدا رو بستم و ماریا با سرعت از کنارم رد شد. باد رد شدن ماریا باعث یه لحظه چشمام رو بستم و فهمیدم که ماریا رد و شده و آیدا کنارم وایساده. (بلاک آیدا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شدت باد نسبت به راند قبل خیلی کمتر شده بود و این باعث میشد که راحت تر سرخگونو بگیرم. به رسا نگاهی انداختم خیلی بهتر شده بود و داشت خودشو برای بازی اماده میکرد، ازین بابت خوشحال بودم چون این چندوقتی که نبود تیم کوییدیچ خیلی بهم ریخته بود و هیچی سر جای خودش نبود. جلوی دروازه ایستاده بودم و داشتم ردامو صاف میکردم و یکی از نخ های طلایی که اویزون شده بود رو میکشیدم که انا درحالی که توی هوا تک چرخ میزد!!! رد شد و گفت:*نگااااااااار مواااظب باااااش.* به پشت سرش نگاهی انداختم و بیبی پاتر رو دیدم. درحالی که پلک چپش میپرید داشت به سمت دروازه یورتمه میرفت. با سرعت سرخگون رو به سمت دروازه شوت کرد.سرخگون با سرعت یک درجه کمتر از نور به سمت من میومد و از خودش ردی نقره ای رو توی هوای غبار گرفته به جا میذاشت که من رو یاد هواپیماهایی که در دوران طفولیت از بالای کلبه ی کوچک و حقیرانه ی مان عبور میکردند می انداخت. راستش را بخوایین هیچوقت به بچه های خوابگاه این رو نگفتم چرا؟ چرا برای هر چیزی دلیل میخوایین؟ اما حالا که اصرار میکنین برای اینکه از بالای خونه ی بقیه جادوگران با جاروهای دسته چوبیشان عبور میکردند نه یک مشت اهن پاره ی قراضه دستم را بالا بردم تا در افکارم هواپیمایی را لمس کنم که ناگهان سرخگون در دستم امد.

وَو چه شانسی

من خیلی خوش شانسم ! میشه گفت نوه ی نوه ی لوک خوش شانسم!

با اینکه تو اون خونه ی محقری که گفتم قبلا زندگی میکردم ولی اینقدر خوش شانس بودم که اومدم هاگوارتز و پرت شدم تو خونه ی ریونکلاویی ها

 

(گرفتن سرخگون)

ویرایش شده در توسط Ragen

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازی شروع شده بود.باد بدجور می وزید.توی این باد پیدا کردن اسنیچ خیلی سخت می شد.چون اسنیچ خودش به اندازه کافی سریع هست.دیگه اگه باد به سرعتش اضافه کنه که دیگه واویلاست.

هر دو تیم داشتن با تمام قوا بازی می کردن.نسترن توپ رو پاس می ده به سجاد.ولی سجاد جاخالی داد.بیبی پاتر توپو گرفت و شوت زد.قبل از اینکه بخوام ببینم توپ گل می شه یا نه صدای برخورد رسا با میله های دروازه رو شنیدم.به نظر خیلی دردناک میومد.

درست بقل رسا اسنیچ داشت بال می زد.توی بازی قبل هم همین اتفاق افتاد.یعنی یکی از بازیکنامون توجهمو جلب کرد و بعد بقلش اسنیچو دیدم.من معطل نکردم.اگه وایمیستادم اسنیچ می رفت گم می شد و دیگه به زور می تونستم پیداش کنم.پس با سرعت به سمت میله های دروازه رفتم.

همینطور دنبال اسنیچ می رفتم.باد تو صورتم می خورد.از شانس بد منم اسنیچ داشتم در جهت باد حرمت می کرد و سرعتش خیلی بیشتر شده بود.دستمو دراز کردم.ولی سجاد سد راهم شد.

با کلی دنگ و فنگ از سجاد رد شدم.وای نههه.ماریا داره به اسنیچ می رسه.یهو یه بلاجر محکم به ماریا خورد.آخیشششش.

ماریا اسنیچو گم کرد ولی منم گمش کردم.یه لحظه چشام روی یه نقطه متمرکز شد.منطقه ی ۵.خودشه.اسنیچ اونجاست.رفتم به منطقه ی پنج.دنبال اسنیچ رفتم.دستمو باز کرد.و حالا بستمش.اسنیچ توی دستای منه :)

(نقطه یابی اسنیچ در منطقه ی ۵)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برقی که دیده بودم نوری بود که توی ساعت یکی از بچه ها افتاده بود..

به شانس بدم لعنت فرستادم =_=

راند قبلی وحشتناک بود.. البته نه برای بچه های ما ولی تا اینجا دو نفر از بچه های ریون راهی درمانگاه شده بودن

جای شکر داشت که بچه های تیم ما همچنان سالم بودن

رسیده بودیم به راند چهارم و سرخگون دست بچه های ما بود و به سرعت با پاسکاری های متمادی به سمت دروازه های ریون میرفتن

گلی که باید برای ما به ثمر میرسید..

به خودم اومدم و دیدم به کل فراموشم شده برای چی اینجام...

تشری به خودم زدم و گفتن سرخگونو ول کن

تو باید اسنیچو پیدا کنی :|

چرخیدم و به طرف خلاف جایی که دوازه ها ریون بودن شروع به پرواز کردم..

داشتم سعی میکردم میون باد شدید با چشم هام جسم کوچیک طلایی رنگ رو ببینم که احساس کردم صدای سوت مانند آشنایی رو شنیدم... صدای سوت مانند آشنایی برای یک مدافع..

زیر لب لعنت فرستادم و روی جاروم خم شدم و با بیشترین سرعتی که در توانم بود شروع به مارپیچ و حلقه حلقه پرواز کردن کردم و به سمت کناره ی ورزشگاه رفتم موهام توی هوا دور سرم پخش شده بود و باد شدید هم قوز بالا قوز بود ...

مثل موشک به سمت دیواره ی ورزشگاه رفتم.. نزدیک.. نزدیک.. نزدیک تر..

و در اخرین لحظه تغییر جهت دادم

کمتر از نیم متر با برخورد به دیوار فاصله داشتم که سر جارو رو نود درجه به بالا چرخوندم و ..گوووووم!

صدای برخورد بازدارنده با دیوار به گوشم رسید..

دیگه به عنوان یه مدافع سابق اگه نمیتونستم یه بازدارنده رم جا بزارم که هیچی...

نفسی کشیدم ولی وقت اسطراحت نبود..

در اخرین لحظات وقتی که داشتم بین زمین و آسمون میچرخیدم برقی طلایی چشم هامو مسحور کرده بود

به سرعت دور زدم و خلاف جهت پرواز کردم

از گوشه ی چشمم دیدم که بچه ها گریفیندور جلو جستجوگر ریونکلایی رو گرفتند

برق طلایی دوباره در معرض دیدم گرفت و من شیرجه رفتم!

درست روی گوی زرین رنگ!

( نقطه یابی گوی زرین منطقه شش)

ویرایش شده در توسط Maria_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

نسترن : 4+3+1+2=10

رسا : 3+3+2+2=10

لونا : 3+3+2+2=10

محمد : 4+3+2+2=11

سجاد : 3+3+2+2=10

راگن : 4+3+2+1=10

آیدا : 3+3+2+2=10

ماری : 4+3+2+2=11

 

مادام پامفریمون که همون شکیلا باشه به سرعت اومد توی زمین تا وضعیت اشنا و آنا رو چک کنه . حالا هی من بهش میگم برو بیرون الان وسط بازییم هی اون میگه بازی بخوره تو سرت ریونیا یه چیزیشون بشه تو جواب میدی ؟ :|

خلاصه بعد از اینکه مطمئن شد وضعیتشون اونقدا هم بد نیست اجازه فرمودن که ادامه بدیم ...

دوباره یکی از بازدارنده ها داشت سمت رسا میرفت ولی اینبار لونا اومده بود که با تمام توانش از بازیکناشون دفاع کنه .

لونا : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 6 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 26

ماری : 10 ( جاخالی ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

وای بازدارنده به ماری برخورد کرد و بهش آسیب زد . داره تلاش میکنه هرجور که شده روی جاروش بمونه و به بازی ادامه بده ولی واقعا میتونه ؟ ( 2- اچ پی برای ماری )

کمی اونورتر نسترن برای محمد پاس میفرسته ولی رسا میاد جلو تا برای پاس تداخل ایجاد کنه .

نسترن : 8 ( پاس سرخگون ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 21

رسا : 9 ( تداخل در پاس ) + 2 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 21

پاس نسترن از رسا عبور کرد و به محمد رسید . سرنوشت این سرخگون رو حالا محمد و راگن مشخص میکنن ؛ و البته این باد که داره بیچاره مون میکنه :| .

محمد تا مرز محوطه ی حلقه های ریون پیش میره و با تمام قدرتش توپ رو شوت میکنه .

محمد : 8 ( شوت سرخگون ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

.

.

راگن : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 1 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 21

گـــــــــل

گل برای قرمز و طلایی پوشـــا

بالاخره یکی از حلقه ها فرو ریخت و توی این بازی هم تونستیم گل ببینیم .

ریونیا تمام تلاش خودشون رو کرده بودن تا توی این راند جلوی حرکت مهاجمای گریف رو بگیرن ولی محمد تونست از سدشون عبور کنه و گل اول بازی رو بزنه .

الان همه چیز به حرکت و توانایی تشخیص جستجوگرا بستگی داره . ماری همچنان روی جاروش داره گیج میزنه ولی نمیخواد که به همین راحتیا کار خودش رو نیمه تموم بذاره .

با فاصله ی اندکی از هم به دنبال گوی زرین . ولی سجاد داره یه کاراریی میکنه . به نظر میخواد بیاد و راه آیدا رو ببنده ولی معلوم نیست که میدونه این حرکتش خطاست یا نه ...

سجاد ( خطا کننده ) : 10 ( رول پلی ) + 4 ( تاس ) = 14

آیدا ( خطا شونده ) : 10 ( رول پلی ) + 3 ( تاس ) = 13

سجاد تونست تو حرکت آیدا تداخل بوجود بیاره و اون رو عقب بندازه ولی این حرکتش از دید داور دور نمونده . ( 1- اچ پی برای آیدا )

( توی راند بعد ، یکی از مهاجمای ریون بخاطر خطایی که انجام شد باید ضربه ی پنالتی بزنه . به این شکل که عددِ یکی از حلقه های گریف رو انتخاب میکنه و توی پیام ناشناس میفرسته ( یه عدد بین 1 تا 3 ) و از اونطرف هم دروازه بان گریف باید حلقه ای رو که میخواد محافظت کنه انتخاب میکنه . این دو بازیکن ، کل راند بعد رو فرصت دارن که پیامشون رو بفرستن )

آیدا و ماری به دنبال گوی زرین ...

آیدا : 4 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 5 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 19=19

ماری : 3 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 15>14

هر دو تونستن جای گوی رو تشخیص بدن ولی ماری با اینکه ضربه ی شدید تری از بازدارنده خورده بود ، تونست سریعتر محل گوی رو پیدا کنه .

( به دلیل تفاوت یک امتیاز اختلاف با آستانه توی تشخیص منطقه ، ماری توی راند بعد از امتیاز "برتری در نقطه یابی" بهره مند خواهد بود )

 

عجب راند پر فراز و نشیبی ......

 

0 - 50

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز طرفدارای هیچ یک از دو تیم نمیدونستن که کی باید خوشحالی کنه ...

اونقدر اتفاقات مختلف افتاده بود که همه به من خیره شده بودن :| .

مالکیت سرخگون توی این راند برای ریون .

 

ترتیب پست گذاری

 

پست 1 : ریون ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : ریون ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : گریف ( 7 تا 11 )

پست 8 : ریون ( 11 تا 1 )

 

در حال حاظر یک بازدانده توی زمین هستش که به سمت

سینا از گریف در حال حرکته .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با ریون ))

بازیکنای ریونکلا با رنگ آبی و بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز باید پست بذارن .

 

.. مهاجم ریون و دروازه بان گریف هم تا پایان راند فرصت دارن تا پیام خودشون رو بفرستن ..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوهوی باد اعصابم رو خورد می کرد.چون باد روم خیلی تأثیر گذاشته بود.همه ی موفق نشدن هامون تقصیر باد بود.هیچ کاریم نمی شد باهاش کرد.اه.اعصابم خورد شد دیگه.این چه وضعشه؟فکر کنم گریفیا نفرین شدن.هر بازی ای می کنن آب و هوا گند می شه.شاید دفعه ی بعد که بازی کردیم حتی سیل هم بیاد.

دستم از راند پیش هنوز درد می کرد.یه پرش از روی جارو که به هیچ دردی نخورد و حتی تو گزارشا هم ازش حرف نزدن:/.

برخلاف فکر خیلیا راند پیش راند آخر نبود.من خودم می دونستم احتمال اینکه یه راند دیگه وجود داشته باشه خیلی کمه.ولی فکر نمی کردم که اونقدر خوش شانس باشم که بتونم ببینمش.حتی ممکنه این راند هم راند آخر نباشه.اگه راند بعد هم بازی باشه واویلاست.

راند پیش گل خوردیم و همه از این ناراحت شدم.من به عنوان یه کاپیتان براشون حرف زدم.گفتم که نباید روحیشونو از دست بدن.ما توی این راند بهشون دو تا گل می زنیم.یکی خودمون و یکی با پنالتی.ما موفق می شیم تا جام قهرمانی رو کسب کنیم.نباید اون رو اینقدر راحت از دست بدیم.ما می تونیم بچه ها.من مطمئنم که می تونیم.

بازی شروع شد و توپ دست من افتاد.حواسمو جمع کردم.مهاجما داشتن میومدن تا بلاکم کنن.به سرعت به سمتشون رفتم.چرخیدم و شنلم رو آزاد کردم.خودشه.«دریبل شنلی».با این حرکت تماشاچیای ریونی و اسلی برام دست زدن،چون فقط اونا*بودن که این حرکتو دیده بودن.خیلی خوبه که همیشه یه چیزی برا برد داشته باشی.

همینطور که داشتم بی شنل به سمت دروازه می رفتم آنا رو از بغل دیدم.از اول بازی پاسکاری بین من و آنا بود.یعنی توپ رو آنا می گرفت و می داد به من و من توپو می گرفتم و می دادم به آنا.شاید این تقدیر بود که یکی از ما گل بزنه.شاید من اون کسی نیستم که باید گل بزنم.شاید این آناعه.

پس با حساب کردن مقدار باد یه پرتاب دقیق کردم و توپ رو درست پرت کردم توی دستای آنا.

{پاس به آنا}

ویرایش شده در توسط rasa wolf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Rasa Wolf:

دیشب از شوق بازی امروز و استرس خوابم نمی برد.نمی دونم چرا ولی احساس می کنم این بازی خیلی مهم بود.شاید چون که آبروی رسا در میون بود.

این راند بازی تموم بود.اسنیچ توی دستای یکی از جستوجوگرا می رفت و بعد بازی تموم می شد و بعدا شاید یکی میومد تا با کاپیتانامون مصاحبه کنه.

خلاصه امروز بازی با اون باد وحشتناک شروع شده بود.با اینکه باد خیلی شدید بود ولی بازم بازی داشت شروع می شد.

ورجیل سوتشو زد و یه گوشه نشست.توپ افتاد دست رسا.رسا هم با سرعت رفت سمت حلقه ها.

یکی اومد جلوشو بگیره ولی رسا با دریبل شنلیش دریبلش کرد و رفت.آفرین رسا.

رسا توپو پرت کرد سمت من.چرا توی این بازی فقط من و رسا داریم پاس می دیم و شوت می زنیم؟چرا رسا به اشنا پاس نمی ده؟

جوابو حیلی زود فهمیدم.چون اشنا داشت با گوی پیشگوییش نتیجه ی بازی رو پیشگویی می کرد :/.

رسا با یه پرتاب دقیق توپو به من رسوند.منم توپو سریع تو هوا گرفتم و رفتم تا گل بزنم.

باد با شدت زیاپی به سر و صورتم می خورد.منم باهاش مقابله می کردم.شاید من و رسا یه تقدیری بینمون باشه؟شاید اشما نتیجه ی بازی رو نمی بینه.شاید داره با ارواح حرف می زنه تا درباره ی تقدیر بین ما بفهمه.

به هر حال من به حلقه های دروازه رسیدم.توپو با تمام توانم پرت کردم.ولی ممکن بود دروازه بان بگیردش.پس یه جیغ بلند زدم.بلند ترین جیغ دنیا (منظورم جهانه مدیرو نمی گما :/)

دروازه بان دستشو برد تا گوشاشو بگیره.و توپ رفت توی حلقه ها.

هوراااا.ما یه گل زدیییییم.

جیییییغ پیروزی

(شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد همه چیزو از جاش کنده بود و ذرات رو چه کوچیک و چه بزرگ توی هوا سرگردون کرده بود ، هر چیزی به تکاپو افتاده بود روح تازه ای میان هوادار های تیم ها پیچیده بود و صدای فریاد تشویق از همه طرف به گوش میرسید . باد پرچم های دور زمین رو با تمام شدت تکون میداد و صدای شلاق گونه ای رو ایجاد میکرد. به عقیده ریونی ها ما با هوای بد نفرین شده بودیم ولی حقیقت اینه شیر به شرایط نابسامان عادت داره و هرجوری هم که باشه در مقابل مشکلات می ایسته و همه چیزو مسخر خودش میکنه . درست مثل من که رو به روی حلقه ها ایستاده بودم و منتظر لحظه ای بودم که باید سرنوشت خودم رو توش رقم بزنم و حرکات جاروم در مسیر باد بود و با جریان باد امیخته شده بود . باد تمام حرکت هارو تحت تاثیر قرار داده بود حتی بازدارنده هارو، بازدارنده ای که یه قوص بزرگ رو توی زمین طی کرد و بعد مستقیم به سمت من شتاب گرفت....

اون ور زمین سرخگون در مالکیت رسا بود که به سمت دروازه گریف در حرکت بود و از کنار بازیکن های*گریفندور رد میشد و چرخ میزد و حتی در اخر شنل خودشو ازاد کرد و به پیش اومد. انا رو در کنار خودش دید و توپ رو بدون هیچ مزاحمتی به انا پاس داد...

انا به راحتی سرخگون رو گرفت و به سمت حلقه های گریف اومد .امروز در این لحظه در این مکان تاریخ رقم*خواهد خورد ، انا به سمت دروازه اومد اماده برای شوت کردن در جست و جوی گل زدن درست هم*زمان با بلوجری که سفیر کشان به سمت من میومد ....

یه شیر اینگونه به مصاف همه مشکلات میره فرق شیر با بقیه حیوون ها توی همین شرایط سخت معلوم میشه... پس هر ذره انرژی ای که در من باقی مونده بود رو فرا خودم

هر چیزی از امید و اعتقاد و اعتماد به نفس در خودم باقی مونده بود رو فرا خوندم و با یه حرکت ناگهانی به سمت چپ سعی در جاخالی دادن از بلوجری داشتم که مستقیم به سمتم میومد انا که فاصله من با حلقه راست رو دیده از فرصت استفاده کرد و با تمام توان توپ رو به سمت حلقه فرستاد و من هم با هر چیزی که در توان داشتم سرعت گرفتم تا به سرخگون برسم ولی کافی نبود... دیر شده بود.... پس خودمو از جارو جدا کردم و به سمت سرخگون شیرجه زدم و اونو بقل کردم....

صدای جیغ انا ، صدای فریاد تماشاچی ها و صدای باد در هم امیخته شد و من در حالی که نگاهم به اسمون بود به سمت زمین سقوط کردم....

( گرفتن سرخگون )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نتونستم بازدارنده رو جا بزارم..

ضربه ی محکمی بهم خورد که برای لحظه ای نفسم رو برد و تمام استادیو رو جلوی چشام تار کرد...

سیاهی مطلق و فریاد هایی که توی سرم اکو میشد..

اما درصد هوشیاریم برای لحظه ای به قدری پایین اومد که نمیدونستم این صداها از داخل مغزمه یا بیرونش..

تنها عضوی از بدنم که لمس نشده بود دستام بود..

به دسته ی جارو چنگ زدم...

توی تاریکی مطلق و اکوی فریاد های متداوم، دسته جاروم مثل تک ریسمان پوسیده ای بود که منو به روشنایی ضعیف واقعیت برمیگردوند..

احساس میکردم حرکت میکنم.. احساسی مثل وقتی که تو یه ظهر تابستونی روی دریاچه دراز کشیدی و نور چشم هاتو میزنه و موج ها تکونت میدن...

اما در حقیقت انگار که زیر آبم و هر لحظه بیشتر در اعماق دریاچه فرو میرم و آفتاب تابستونی هم در حال محو شدن بود..

درست در اخرین لحظه.. لحظه ای که حس میکردم دیگه توانی برای متصل موندن به این ریسمان نداره صدای زنگ سوت آشنایی مثل آژیر خطر توی سرم به گوش رسید..

احساس کردم به سمت سطح آب کشیده شدم و..

با نفس عمیقی چشام باز شد

 

وسط زمین و آسمون جاروم دور خودش میچرخید و منو به سمت حاشیه ی تهدیدآمیز ورزشگاه میکشوند..

به سرعت و با گرفت دسته ی جارو به حالت استیبلی برگشتم..

قسمتی از بدنم که بازدارنده بهش خورده بود رو حس نمیکردم..

انگار استخون و عضله هام سر جاشون نبودن..

فریاد های "گل گل " توی گوشم زنگ میزدن و دیوونم میکردن ولی یادم آوردن که برای چی اونجام.. گوی زرین!!

سعی کردم دردی که توی بدنم پخش میشدو ندید بگیرم..

سعی کردم تمرکز کنم و به جایی که فقط چند لحظه پیش توی چرخش هام برای فرار از بازدارنده ی وحشی دیده بودمش نگاه کردم..

هنوز همونجاست!!

این معجزست

جاروم رو چرخوندم و درد رو گذاشتم برای چند لحظه.. فقط چند لحظه ی دیگه که اون گوی لعنتی سعی میکرد از بین انگشت هام فرار کنه..

همه چیز جز اون گوی کوچیک که سر جای خودش به سرعت بال بال میزد برام محو شد

یه شیرجه ی دیگه

صدای باد که توی گوشام میپیچید و زنگ وحشتناکش..

چند سانتیمتر جلوتر و..

گرفتمش!!!

گوی زرین بین انگشتام بال بال زد ول بعد آروم گرفت

دستمو بالا گرفتم تا با فریاد پیروزی به تمام ورزشگاه پایان این بازی شوم رو نشون بدم..

(گرفتن گوی زرین )

ویرایش شده در توسط Maria_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرفه ای کردمو جارومو برداشتم که وارد زمین کوییدیچ بشم. سرمای شدید خورده بودم و باد سرد هم که میومد رسما هیچی بدتر از این نمیشد. رسا هم چون بازیکن کم میاریم هی نقشارو تغییر میده و حالا من باید به عنوان جستجوگر در منطقه ی شیش دنبال اسنیچ میگشتم. چیز خوبی بود چون فقط باید پرواز میکردمو میگشتم احتیاج به کار خاصی نداشتم تنها مشکلم زمان بازی و وزش باد بود. وارد زمین بازی که شدم بلافاصله یه باده خنک به صورتم خورد و بعدشم سه تا عطسه پشت سر هم-_-. همینطور که داشتم دستی به سرو صورتم میکشدیم رسا رو دیدم و دستی براش تکون دادم. سوار جاروم شدم و رفتم منطقه ی شیش و جستجو به دنبال اسنیچ رو شروع کردم. همینجوری که داشتم میگشتم بازی رو هم تماشا میکردم. حدودا یک ساعت و نیم از بازی گذشته بود و من دوبار اسنیچ رو دیدم اما نتونستم بگیرمش. درحال فحش دادن به خودم بودم و فکر میکردم این نقش فقط دیدنش اسونه که یهو یه چیزی از دور برق زد. چشمامو مالیدم. اسنیچ؟خودشه!لعنتییییییی با سرعت به طرفش رفتم، خیلی سریع حرکت میکرد اما امکان نداشت بذارم سومین موقعیت هم از دستم در بره. با سرعت به سمتش میرفتم. هیچ تکونی نمیخورد انگار دلش سوخته باشه و بخواد من بگیرمش اما احتیاط در هر صورت لازم بود. چون در خلاف جهت باد حرکت میکردم چشمام به شدت میسوخت ولی هیچ راهی نداشتم نمیتونستم صبر کنم بدنم کوفته بود و هرچه سریع تر میخواستم تمومش کنم پس همه ی شرایط بد رو نادیده گرفتم.

کمتر از نیم متر باهاش فاصله داشتم که دستامو دراز کردم تا بگیرمش. جارو زیر پام لغزید و چیزی نمونده بود که بیوفتم اما بلاخره اسنیچ رو گرفتم و بلند داد زدم گرفتمشششششش اینجااااااستتتتتت! و به رسا نگاه کردم که سرش رو به نشانه ی رضایت به بالا و پایین تکون میداد.

(گرفتن اسنیچ)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

رسا : 3+3+2+2=10

آنا : 3+3+2+2=10

سینا : 4+3+2+2=11

ماری : 4+4+2+2=12

راگن : 3+3+2+2=10

 

چه اتفاقاتی قراره بیافته ؟ چه تیمی اولین جام کوییئیچ رو بالای سر خواهد برد ؟

هنوز بازی دوم هستیم و بعد از این ، یه بازی سرنوشت ساز دیگه هم مونده .

رسا بجلوی حلقه های گریف میاد . آماده برای زدن پنالتی

.

.

با تمام قدرت توپشو به سمت حلقه ی شماره ی یک پرتاب میکنه ولی نـــــه ...

سینا هم با وجود بادی که مسیر توپ رو همواره تغییر میداد ، تونست درست تشخیص بده و دروازه ی گریف رو بسته نگه داره .

اولین پنالتی مسابقات به گل تبدیل نشد ...

بعد از پنالتی حواسا رفت به سمت جستجوگرا و گریفیا برای چند ثانیه فکر کردن که بازی تموم شده و ریونیا هم از این فرصت استفاده کردن و حرکت خودشون رو شروع کردن . ولی همین لحظه یه بازدارنده به سمت سینا اومد و کسی نبود که ازش دفاع کنه .

سینا : 9 ( جاخالی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 22

سینا تونست از بازدارنده جاخالی بده ولی هنوز راند براش تموم نشده .

رسا به سرعت وقتی فهمید که کسی برای مقابله باهاش نیومده ، سرخگون رو برای آنا فرستاد و اون هم بدون معطلی با تمام قدرت شوت خودش رو زد . سینا میتونه که توی یه راند دوبار دروازه شون رو بسته نگه داره ؟؟

آنا : 8 ( شوت سرخگون ) + 6 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 24

.

.

سینا : 9 ( گرفتن سرخگون ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

و گـــــــــل

آنا تونست پنالتی گل نشده رو جبران کنه . حرکت سینا عالی بود ولی هرچقدر بد خودش رو کش آورد به سرخگون نرسید و اون وارد حلقه شد .

ولی بازی هنوز تموم نشده ، باید ببینیم جستجوگرا چی کار میکنن .

ماری ؟ ماری انگار بعد از ضربه ای که بهش خورد حالش زیاد خوب نیست ... داره توی هوا دور خودش میچرخه و احتمالا گذر زمان رو متوجه نشده . اون حرکتی برای گرفتن گوی اونم وقتی که جاش رو پیدا کرده بود انجام نداد ( پستی که خارج از محدوده ی زمانی خودش باشه نادیده گرفته میشه ) .

با یه فاصله ی کم آیدا هم بدنبال گوی هستش . ولی عـــه .....

راگن دروازه بان ریون حلقه هاش رو ول کرده و اومده آیدا رو میزنه کنار میگه برو اونور خودم میخوام گوی رو بگیرم :| .

ریونیا چی کار دارن میکنن ؟ همین درگیری بین آیدا و راگن باعث شد گوی از بین انگشتانشون فرار کنه و آه جمعیت بلند شه ( تعویض بدون هماهنگی نادیده گرفته میشه ) .

همچنان این رقابت نفس گیر ادامه خواهد داشت ...

 

50 - 50

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدلیل اینکه هیچ کدوم از دو جستجوگر برای گرفتن گوی حرکت نکردن ،

جای گوی تغییر نمیکنه و همچنان توی همون نقطه هستش .

.

سرخگون در اختیار گریفیاست تا حرکتشون رو شروع کنن .

 

مالکیت سرخگون توی این راند با گریف

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : گریف ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : ریون ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : گریف ( 3 تا 7 )

پطت 6 و 7 : ریون ( 7 تا 11 )

پست 8 : گریف ( 11 تا 1 )

 

در حال حاظر دو بازدارنده توی زمین هست

که اولی به سمت نسترن از گریف و

دومی به سمت لونا از ریون در حرکتن .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با گریف ))

بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز و بازیکنای ریونکلا با رنگ آبی باید پست بذارن .

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد هنوز شدید می یومد و خسارت زیادی زده بود.

عرق از سر بچه ها می ریخت و خستگی از قیافه ریون ها فریاد میزد.

دست راست منم برای وزن زیاد چماق درد گرفته بود.

راند قبل به شکل عجیبی جستجوگرامون هیچکدوم به سمت گوی نرفته بودن و مارو یه راند دیگه علاف کردن. بعد این همه خستگی و کم خوابی و هزار تا چیز دیگه دوباره سوار جارو شدم. دیگه به این بادم عادت کرده بودم. اصلا سخت نبود باهاش کنار اومدن. داشتم به اون بازی فکر میکردم که یه ماه طول کشیده تا بالاخره گوی رو گرفتن :/ و اینکه نکنه ما ام اونجوری بشیم. ماریا ام پاش آسیب دیده بود ولی حسابی خوب کار کرد. یکم نگرانش بودم که نکنه براش توی این راند مشکلی پیش بیاد. به هر حال رفتم بالا و ورجیل با بی حوصلگی دوباره توپ رو به هوا فرستاد. توپ رو نسترن گرفت كه از قسمت تماشاچيل صدای داد بلند شد. همه به سمتشون برگشتن.

دوتا دانش اموز ریون و گریف دعواشون شده بود.

ورجیل تو اسمان خشکش زده بود و کاری نمی کرد ولى پروفسور فلك و پروفسور لوپين به سمتشون رفتن تا جداشون كنن ، تازه داشت جو ورزشگاه خوب میشد که چشمم به باز دارنده افتاد و نسی که اصلا حواسش نیست.

رفتم و پشت به پشت نسترن که توپ دستش بود وایسادم و از دور اومدن اون بلاچر لنتی رو نگاه میکردم. تمام خستگی و بی حوصلگی و عصبانیت این چند روز رو توی خودم جمع کردم. انگار اون بلاچر که از دور میومد عامل همه شون بود. شونه مو بالا انداختم و چماق رو توی دستم جا به جا کردم تا یه سلام درست حسابی به اون بلاچر عوضی که همه بدیختیام مال اون بود بدم. اولین کسی که دیدم جستجوگر تیمشون بود که داشت از اون سمت رد میشد. با تمام توانم اون ضربه رو زدم. انگار همه اون ناراحتی ها خالی شد تو سر اون توپ. راستش یه لحظه ام نگران شدم که نکنه اون که ضربه رو زدم به سمتش آسیب ببینه. ولی دیگه همه چیز تموم بود...(ضربه تدافعی به سمت جستجوگر ریون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد هنوز با شدت می وزید و کار همه ی ما رو سخت تر می کرد.مخصوصا جستوجوگرای بیچاره که باید تو این باد دنبال اسنیچ می گشتن.بیچاره ها!

گلی که خوردیمو تونستیم بالاخره جبران کنیم.

با اینکه پنالتی گل نشد ولی لااقل شوت آنا گل شد.

بازی واقعا دیدنی بود.خیلی دوست داشتم که من الآن جای تماشاچیا بودم و بدون استرس این بازی به این قشنگی رو نگاه می کردم،بازی ای که به راند ششم رسیده بود.چرا این بازی تموم نمی شد آخه؟

خلاصه داشتم تو زمین دنبال بلاجر می گشتم که دیدم توپو نسترن گرفته و داره حمله ور می شه.ولی یهو چشمم افتاد به دو تا بلاجر.یکی داشت سمت خودم میومد و یکیم داشت می رفت سمت آیدا.

ای خدا چی کار کنم؟چرا همش من باید اینطوری بشم :(.چرا گریفیا اینطوری تو دوراهی گیر نمی کنن؟راندای قبلیم این اتفاق برا من افتاد.بازی قبلی هم برام افتاد.چرا آخه؟

واقعا چرا اینقدر علاقه دارن منو اذیت کنن._.

بالاخره تصمیم گرفتم که از خودم دفاع کنم و دعا کنم که الیسا به داد آیدا برسه.چماقمو تو دستم گرفتم.از بس تو این بازی ازش استفاده کردم داره می ترکه.وقتی این بازی تموم شد باید ببرم عوضش کنم.بیچاره شیش راند مداوم پشت سر هم داره کار می کنه

چماقمو با قدرت زدم به بلاجر.

و طبق معمول بلاجرو بی هدف پرت کردم.

در آخر بلاجرو دیدم که داره سمت ماریا می ره

-چرا گیر دادی به ماریا آخه.مگه چه گناهی کرده؟

+شانسی زدم.این حرفا رو به چماقم بگو.

(ضربه ی تهاجمی به ماریا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-وااااای.چه بادییییه

+خودتو جمع و جور کن بابا.تو که اصولا بازی نمی کنی:/

این یه بخشی از مکالمه ی من و رسا بود.

بابا این چه بازی مسخره ایه؟آخه کدوم بازی ای شیش راند طول می کشه؟امیدوارم این راند زودتر تموم بشه راحت بشیم از دست این باد و استرس.

بابا از راند ۳ جستوجوگرا دارن دنبال اسنیچ می گردن.این رسا هم یادش رفته به علیرضا بگه که نگار جستوجوگره:/.البته باعث شد یه گل بزنیم.ولی خب در عوض این راند ممکنه یه گل بخوریم و همینطور ممکنه اونا هم اسنیچو بگیرن.پس این راند هم مثل راند قبل خیلی حساسه.

وقتی راند قبل گریفیا یادشون رفت پیت بزارن اونقدر خوشحال بودیم که نگو.هممون داشتیم از خوشحالی منفجر می شدیم.

خلاصه بازی شروع شده بود و من هم طبق معمول دنبال بلاجرا می گشتم.با اینکه همیشه بهار اونا رو دور می کرد :/.

همینطوری داشتم می گشتم تو زمین که دیدم یه بلاجر داره می ره سمت آیدا.بعدا یه نگاه به بهار کردم.بهار چماقشو آماده کرده بود و می خواست بلاجر آیدا رو دور کنه.صبر کن ببینم.نه اون می خواد بلاجر خودشو دور کنه.

لبخند زدم.نوبتش رسیده بود که خودمو نشون بدم.با سرعت به سمت آیدا رفتم که اصلا حواسش به بلاجر نبود.

چماقمو تنظیم کردم.هر از گاهی از این حرکات می زنم.پس باید با تمام قدرتم می زدم.چماقمو تنظیم کردم.و با یه ضربه ی قدرتمند اونو دورش کردم.

(ضربه انحرافی تدافعی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×