رفتن به مطلب
VERGIL

بازی چهارم - ریونکلا ، گریفندور

پست های پیشنهاد شده

به سختی روی جاروم مونده بودم و داشتم در برابره باد مقاومت میکردم...پرچمای گریف داشتن تکون تکون میخوردن و نماده شیردال روش خودنمایی میکرد...لعنتی....این چی بود؟! اههه

این دیه چه طوفانی بود؟!این اولین باری بود که چنین طوفانی میدیدم...اونم درستتت صاااااف وسطه زمینه کوییدیچ....قبل از اینکه مواظبه بازدارنده ها باشم باید مواظبه چیزایی که تو هوا معلق بودن* میبودم...

یهو یه بطریه خالیه آب معدنی میاد که بخوره تو سره نسترن...!!

با چماقم زدم به بطری و به نسترن نیگا کردم....

-آی وانت یور ***لاو :|

و با جاروم کمی اوج گرفتم تا از وضعیت بازی با خبر شم...!

خعلی خر تو خر و شلوغ پلوغ بود اما یه بازدارنده داشت میرف رو نروم :|

اوه لنتی دوباره سمت نسترن داره میره...اخه این بچه ی کوچولو چه گناهی کرده که کل طبیعت باهاش مشکل دارن؟:|

میام برم پایین و بازدارنده رو بزنم که متوجه مینا میشم و نفسه راحتی میکشم...آخیش....

همونجوری روی جاروم ریلکس نشسته بودم و دستمو زیره چونه م گذاشته بودم و به بازی نیگا میکردم که یهو باد شدیدی وزید و باعث شد از رو جارو بیوفتم*...سریع دستمو به جارو گرفتم و به پایین نیگا کردم....جیییییغ زدم:دی پروفسور دایانا هم که پایین نشسته بود تو جیییییغ زدن همراهیم کرد :دی

اونیکی دستمم به جاروم گرفتم و خودمو کشوندم بالا و دوباره نشستم رو جاروم...نفس نفس زدم....هایش...نزدیک بود....!

در حاال لود شدن بودم که مدافع ریونیا رو دیدم که داشت اون چماقه لنتیشو به بازدارنده ی لنتی تررر میکوبید و درست و صاف ماریا رو نشونه گرفته بود...همینجوری که موهای آبیم نا مرتب بود رو جاروم خم شدم و با سرعت تمام به سمت ماریا رفتم و دندونامو رو هم فشار دادم و چماقمو با دوتا دستم گرفتم و هر چی انرژی پتانسیل ذخیره داشتم رو به انرژیه حرکتیه بازدارنده تبدیل کردم ،فرستادمش به ناکجا آباد:| جیییغ زدم : گووو تو هلللللللل!!

و وقتی فهمیدم بازدارنده از ماریا دور شده موهامو دوباره از اول بستم و به زمین نگاهی کردم و فحشی به بازدارنده ها دادم : ***محتوا غیر اخلاقی***

اخر منو سره این فحش دادن تو زمین اخراج میکنن -_-

(ضربه ی انحرافی تدافعی )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خستگی همه رو از پا دراورده*بود

من رو بیشتر از همه.. ضربه*ای که خورده بودم.. تلاشای متمادی و ناموفقم برای گرفتن گوی.. فرار بی*حاصلم ازبازدارنده

اما هنوز منو این درد اینجا، وسط زمین معلق بودیم.منتظر صدایی که سرنوشت این بازی رو معلوم*میکرد..

دستام روی جارو سرخوردو به سمت پایین کشیده شد..

ابرو گردوخاک، هوا رو تاریک کرده بودو باد وحشتناک باعث شده بود انگشتام از سرما سِر بشه..

باز چشمم به قامت علیرضا افتادو این دفعه دیگه واقعا احساس کردم دمنتورها محاصرم کردند..

احمقانه خندیدم و گفتم: به یه چیز خوب فکرکن. و محکم تر دسته ی جارو رو گرفتم..

احمقانه بود ولی مغزم*به سرعت به کار افتاد.. انگار برای لحظه*ای از بین طوفانی از خاطرات گذشتم و روی چمن سبزی فرود اومدم.. تصویر کودکی که با مادرش توی حیاط پشتیشون بازی میکردند.. چند سالم بود؟ سه؟ چهار؟ اولین جارویی پرنده ای سوارش شده بودم و فقط یه متر از سطح زمین بلند میشد.. صدایی از پشت سرم اومدو برگشتم.. بازم روی چمن های نرم وایستاده بودم، اما چمنای زرد پاییزی. دایانا گفت : واسه اول مسابقت آماده ای؟

شیرطلایی روی بازوبند کاپیتانیش برق میزد..

جاروموبه دستم دادو باصدای تشویق جمعیت به طرفشون برگشتم.. اما دیگه خبری چمن های نرم زیر پام نبود. صدای صفیر کشیدن جاروها بود.

شیرجه رفتمو برای اولین بار گوی*طلایی دستنیافتی توی مشتم بود

ماریای ۱۳ ساله ۱۸۰درجه روی هوا چرخید سوت زده*شد.

در همون لحظه.. انگار صدای سوت نزدیک به من زده.. جایی در میان لب*های علیرضا..

پلک زدم..

لحظه ای که به جاروم چسبیدم درست مثل سفر با یه رمزتاز توی خاطراتم غرق شده بودم..

اولین جارو

اولین مسابقه

اولین اسنیچ..

ترحش آدرنالین توی رگ هامو احساس میکردم..

دردم کمرنگ شد و من توان اینکه حتی یک ثانیه ی دیگه هم سرجام بمونم رو نداشتم

نیم متر شیرجه رفتم تا به شتاب لازم برسم

با سرعت بازیکنارو جا گذاشتم

صدای صفیر سرخگون و بازدارنده ها توی گوشم اکو میشد..

ولی من بازهم فقط یک چیز رو میدیدم..

برق زرینی که درکناره*ی زمین بال*بال میزد

به قدری روی جاروم خم شده بودم که حس میکردم دیگه داره به بدنم پیوند میخوره..

ماریای ۱۳ساله درست داره کنارم پرواز میکنه

هردو شیرجه رفتیم دستمونو دراز کردیم بابستن انگشتامون جسم سختو گردیو بینشون احساس کردیم..

فاصله ای بادیوار ورزشگاه نداشتیمو چیزی نمونده بود با سرعت بهش برخورد کنیم.. درست لحظه ی آخر چرخیدیم و مشتمون رو توی هوا تکون دادیم

به بال بال بی جون گوی لای انگشتام نگاه کردم و برگشتم.. ولی کسی دورم نبود..

)گرفتن گوی زرین)

ویرایش شده در توسط Maria_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اههههه.این چه وضعشه آخه؟

از این بازی خسته شدم.آدم آخه چهار راند بازی می کنه.نهایتا پنج راند.دیگه چه خبره شیش راند؟عهه.دیگه شور کوییدیچو در آوردین.این بازی مسخره رو تمومش کنین بره دیگه.دور قبلم جستوجپگرا الکی علاف بودن.

ببخشید از کوره در رفتم یه ذره:|.منظوری نداشتم شما جدی نگیر علیرضا جان:/.عصبیم یه ذره.آخه راند قبل خیلی افتضاح بود.هم من پنالتیمو گل نکردم و هم هر دو تا جستوجوگر بیکار بودن xD.تنها نکته ی مثبت راند قبل گل زدنمون بود.

من خودم رو مقصر این ماجرا می دونستم.به عنوان کاپیتان باید بهت می گفتم که نگار می خواد جستوجوگر بشه ولی نگفتم.من از این قضیه خیلی نارحت بودم تا وقتی که اشنا اومد پیشم و گفت:«رسا.ناراحت نباش.مهم اینه که تو سعیتو کردی.من راند قبل داشتم من پیشگویی می کردم.من اسنیچ رو درست بغل دست آیدا دیدم و فهمیدم که احتمال وقوع این اتفاق ۸۰ درصده.ولی من یه تصویری از تو رو هم دیدم که داری به سمت ماریا می ری.ما نباید پیشگویی رو خراب کنیم.مثل همیشه تلاشتو بکن و بدون حتی اگه باختی هم ما دوست داریم.»و بعد از پیشم رفت.

من به فکر فرو رفتم.حرف اشنا درسته.من تلاشمو کردم و این مهمه.این دور موفق می شیم.اگه طبق پیشگویی اشنا پیش بریم.

بازی شروع شد و توپ رو نسترن گرفت.منتظر پاس نسترن شدم ولی نسترن پاس نداد و به بالا سرش خیره شد.منم به بالا نگاه کردم تا ببینم چی شده.اول فکر کردم که می خواد بهم کلک بزنه ولی وقتی دیدم بالا یرمون داره چی می شه فهمیدم به چی زل زده.یه جنگ واقعی.مدافعا بلاجر ها رو به سمت هم می زدن و دورشون می کردن و از یه طرف هم جستوجوگرا داشتن توی اون شلوغی دنبال اسنیچ می گشتن.

جنگ قشنگی بود.فقط کاشکی یه ذره پاپ کرن داشتم.همون لحظه که این آرزو رو کردم یه پاکت خالی پاپ کرن جلوم به پرواز در اومد:/.

منتظر پاس نسترن بودم که ماریا رو نزدیک به اسنیچ دیدم.وقتو تلف نکردم و به سمت ماریا رفتم.ولی مگه این حرکت خطا نیست؟راستش من باید این کارو عملی می کردم.من باید جلوی ماریا رو می گرفتمن ولی...این حرکت خطاست.

یهو یاد پیشگویی اشنا افتادم.پیشگویی می گفت که من نزدیک ماریا بودم.شاید داشتم بلاکش می کردم.نمی دونم.به هرحال وقت فکر کردن نبود.با سرعت تمام به سمت ماریا رفتم.ماریا داشت از پشت در می رفت که گرفتمش و نذاشتم حرکت کنه.امیدوارم ورجیل ندیده باشدش.

{خطا روی ماریا}

ویرایش شده در توسط rasa wolf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-آیدا.تو به بازی بر می گردی.

وقتی رسا گفت که قراره بعد یه راند بازی برگردم انقدر خوشحال شدم.احساس کردم که دوباره جون تازه گرفتم.شاد و خندون داشتم وارد زمین بازی می شدم که وقتی بادو دیدم پوکر شدم :/.چرا بازی با این باد قطع نمی شه؟چرا مسئولین رسیدگی نمی کنن آخه؟

قبل از شروع بازی گریفیا داشتن اعتراض می کردن که ماریا به موقع اسنیچو گرفت ولی علیرضا زیر بار نمی رفت.یوهاها.فکر کردین چون چهار دقیقست علیرضا گیر نمی ده؟فکر کردین چون خودش گریفیه پارتی بازی می کنه؟:/

ولی یهو رسا رو دیدم که داشت با علیرضا بحث کرد.رسا جان تو هم؟:/.دیگه تو کاپیتانی.تو دیگه چرا؟

رسا ناامید و ناراحت از پیش علیرضا برگشت.آخیییی.دلم به حالش می سوزه.بیچاره تازه کاپیتان شده حواسش نیست:(.

از یه طرف اشنا رو دیدم که داشت با گوی پیشگوییش ور می رفت.چرا همش سرش تو این گویه؟تو هر دو تا بازیمون فقط یه بار کار کرده.یهو اشنا از جاش بلند شد پ رفت پیش رسا.فکر کنم خبر مهمی برای کاپیتان داره

وارد زمین بازی شدم و طبق معمول دنبال اسنیچ می گستم ولی از دست این باد زیاد موهام پخش صورتم شده بود و عینکم کج !

وضعیت خوبی نداشتم ولی احساس کردم که اسنیچ رو دیدم.سعی کردم جارومو به سمت اسنیچ هدایت کنم.فاصلم باها اسنیچ خیلی کم بود ولی یهو یه صدایی از پشتم شنیدم.با سرعت برگشتم و این به باد کمک کرد تا عینکمو از چشمم بندازه.چهره ی الیسا رو میتونستم تشخیص بدم که با یه ضربه ی زیبا بلاجر رو از من دور کرد.دمت گرم الیسا.اصلا متوجه بلاجر هم نشدم.آهی کشیدم و توی دلم از الیسا تشکر کردم.ولی در عوض اسنیچو گم کرده بودم.سرمو به چپ و راست تکون دادم.اسنیچو نمی دبدم.یهو یه نقطه ی طلایی رو توی آسمون دیدم.با سرعت به طرف نقطه حرکت کردم.مثل اینکه ماریا زودتر از من دیده بودش.ماریا دستشو دراز کرد تا اسنیچو بگیره ولی یه بلاجر داشت به سمتش می رفت.یکی از مدافعای گریف جلوی بلاجرو گرفت.ماریا که دلد تو دلش نبود با اسنیچ ۳ سانتی متر فاصله نداشت که رسا اومد کنارش.کاپیتانی که خطا می کنه؟:/چه باحال.

حالا من باید جای ماریا اسنیچو می گرفتم.یه چرخ زدم و بعد با سرعت اسنیچو گرفتم.

(گرفتن اسنیچ)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره هیچ کدوم نتونستن اون گوی رو بگیرن. خیلی عجیب بود. ساعت ها علاف شدن داشت دیوونمون میکرد. ذهن و جسم همه خسته شده بود. مغز به خاطر خستگی دیر تر واکنش نشون میداد و این از کیفیت بازی انداخته بود. گردنم و دستام کوفته شده بود و چشمام دیگه توان باز موندن نداشت. و طوفانم عین کل بازی داشت همه رو خسته میکرد. بعد اون همه سختی و تلاش و تموم نشدن بازی، دیگه نا و رمق بچه ها گرفته شده بود. به سادگی میشد فهمید که دیگه هیچکس عین اولای بازی حوصله نداره. میتونستم بی حوصلگی رو حتی توی چهره ورجیلم ببینم که دستشو جلوی صورتش گرفته بود تا خاک وارد چشماش نشه. دیگه حتی توان حمله کردنم نمونده بود برا بچه هامون. از دور، توده ای از باد قرمز و قهوه ای میدیدم که نشونه اومدن یه گرد و خاک شدید بود. تا حالا همچین چیزی توی مدرسه نداشته بودیم. از توی جیبم یه تیکه پارچه که طرح قرمز و طلایی داشت دراوردم و روی دهن و دماغم کشیدم و از پشت گره اش زدم تا از شر خاک در امان بمونم و بتونم تنفس کنم. میدونستم که دیگه آخرای بازیه و چیزی تا تموم شدن نمونده. از اون سمت زمین ماریا رو دیدم که رسا به سمتش میرفت.به نفعش بود که آسیبی به ماریا نزنه وگرنه خودم جبران میکردم. دیگه ویکی و محمد که بریزن سرش و بزننش به کنار. چون نمیتونستیم حمله کنیم و چیزی تا آخر بازی نمونده بود، به فکرم رسید که دوباره خطا کنم. باید کار ماریا رو راحت میکردم. اصلا نباید اتفاقی برای آیدا میفتاد. با سرعت به سمتش حرکت کردم. درست پشت سرش بودم. اونو و ماریا رو کنار هم میدیدم که روی جارو هاشون خم شده بودن و با سرعت به سمت گوی میرفتن. اون کوچولوی طلایی که میتونست هنه چیزو تموم کنه. وقتی داشتم بهش نزدیک میشدم یهو عینک آیدا از چشمش کنده شد و با سرعت به گوشم خورد و منم ناخوداگاه یکم جا موندم. باید نگهش میداشتم بدون اینکه چیزیش بشه. به سختی از پشت بهش نزدیک شدم و یکی از دستام رو به لباسش گیر دادم. سرش رو که برگردوند اون یکی دستمو هم انداختم و دو دستی گرفتمش. دستامو دورش حلقه کرده بودم. اون توده گرد و خاک دیگه رسیده بود و من چیزی نمیدیدم و فقط آیدا رو توی دستام حس میکردم.(خطا به روی آیدا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

مینا : 3+3+2+2=10

لونا : 3+3+2+2=10

الیسا : 3+3+2+2=10

ویکی : 4+3+2+2=11

ماریا : 4+4+2+2=12

رسا : 4+3+2+2=11

آیدا : 3+3+2+2=10

سجاد : 3+3+2+2=10

 

وای خدا .....

بچه ها دارن چی کار میکنن ؟ گریفیا سرخگون رو به مهاجمشون سپردن ولی اون با تمام سرعت به سمت آسمون حرکت کرد . انگار فقط میخواستم مالکیت توپ رو حفظ کنن و برای جستجوگرا زمان بخرن .

ولی این همه ی ماجرا نبود ، مدافعا با بازدارنده ها و باقی مهاجما به هر شکلی که میتونستن افتاده بودن به جون همدیگه ...

اولین بازدارنده داشت به سمت نسترن حرکت میکرد که مینا برای دفاع ازش جلو رفت .

مینا : 8 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 6 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 24

مینا با تمام قدرت بازدارنده رو به سمت آیدا فرستاد ولی از اونطرف الیسا چماقش رو برداشته تا از جستجوگروشون دفاع کنه .

الیسا : 9 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 6 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 25

الیسا تونست توی این باد شدید هم نشون بده که قدرت تجربه به جوونی میچربه . ضربه ش عالی بود و توپ به بیرون از زمین فرستاده شد .

ولی یه بازدارنده ی دیگه هم توی زمین هست که به طرف لونا میره و اون هم میخواد که از خودش دفاع کنه .

لونا : 8 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 1 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 19

( احساس میکنم الناز داره تاس میندازه :| )

وای لونا خیلی شانس آورد که بازدارنده بدون اینکه به خودش آسیب بزنه از بازی خارج شد . چیزی نمونده بود که این آخر کاری یه مصدوم دیگه تحویل درمانگاه بدیم ...

و اما

میرسیم به جایی که جستجوگرا برای بقای تیمشون تا آخرین نفس تلاش میکنن ...

ماری و آیدا دارن به سرعت دنبال گوی حرکت میکنن

ولی سجاد و رسا هم دارن بهشون نزدیک میشن . اونا اونجا چی میخوان ؟

انگار به قصد خطا کردن دارن به جستجوگرای همدیگه نزدیک میشن .

عـــــه این دیگه چه مدلشه ؟!

رسا برای چند لحظه نیترو میزنه و خودش رو به جلوی ماری میرسونه تا راهش رو صد کنه .

رسا ( خطا کننده ) : 11 ( رول پلی ) + 4 ( تاس ) + ( 3- ) = 12

ماری ( خطا شونده ) : 12 ( رول پلی ) + 1 ( تاس ) = 13

ماری تونست اونو پشت سر بذاره و به راه خودش ادامه بده .

ولی حالا سجاد بیخیال آیدا نمیشه . با تمام سرعت خودش رو به اون میرسونه و میخواد دستاش رو دورش حلقه کنه ولی آیدا به یه چرخش ناگهانی باعث میشه سجاد به دیواره ی زمین کوییدیچ برخورد کنــــه ( در هر دو راند حداکثر یک بار میشه حرکتی که حاوی خطا باشه انجام داد ) .

چه صدای بدیم داد ، فقط امیدوارم سجاد طوریش نشده باشه .

حالا هر دو جستجوگر تنها بودن و فقط چند میلی متر با گوی زرین ، گویی که همه چیز رو مشخص میکرد فاصله داشتن .

کدوم یک ؟ عقاب آبی پوش یا شیردال قرمز و طلایی پوش ؟

ماری : 4 ( گرفتن گوی زرین ) + 5 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 21

.

.

.

آیدا : 5 ( گرفتن گوی زرین ) + 5 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 20

 

ماری گوی رو میگیـــــــــره

گوی زرین بالهای خودش رو میبنده و تو دستان ماری آروم میگیره .

زمین کوییدیچ از فریاد تماشاچیا منفجر میشه ....

آتیش بازی قرمز رنگ بالای زمین شروع شده و بازیکنای گریف به سمت طرفداراشون پرواز میکنن و فریاد میکشن .

باد همچنان با تمام توان خودش میوزه ولی موج شادی باد رو کنار زده .

 

200 - 50

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×