رفتن به مطلب
VERGIL

بازی چهارم - ریونکلا ، گریفندور

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پرچمها دارن از جا کنده میشن . خب ... کلاه های نصف بچه ها الان رو هواست . چجوری تو این وضع باید بازی کنیم خدا میدونه . من که سوت رو بزنم میرم رو زمین میشینم تا یکی گل بزنه ، باد داره حلقه هارو میکنه واقعا حرکت تو این هوا سخته . هر دو تیم بازی قبلیشون رو بردن ، هر دو تیم انگیزه ی فوق العاده بالایی برای این بازی دارن . شاید جذابترین بازی کوییدیچ تاریخ هاگ قراره که رقم بخوره . به سختی توپ رو بالا انداختم و بازی شروع شد .

 

به صورت رندوم مالکیت سرخگون توی این راند برای آنا ، مهاجم ریون هستش .

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : ریون ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : ریون ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : گریف ( 7 تا 11 )

پست 8 : ریون ( 11 تا 1 )

 

فصل و آب و هوا به صورت رندوم توی این راند :

پائیز - باد شدید

 

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی زمین هست که

بازدارنده ی اول به سمت محمد از گریف و

بازدارنده ی دوم به سمت آیدا از ریون در حال حرکتن .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با ریون ))

تیم گریفندور با رنگ قرمز و تیم ریونکلا با رنگ آبی باید پست بذارن .

 

 

گود لاک

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نزدیک به یک هفته از مسابقه قبلی میگذشت و امروز مسابقه داشتم چرا باید همیشه در این حد استرس داشته باشم ؟ بگذریم دیشب به خاطر باد و بوران بچه ها خیلی میترسیدن در نتیجه همه با هم در وسط برج خوابیده بودیم و کمپ زده بودیم در نتیجه همه با ارامش خوابیدن نصف شب چون حالم زیاد خوب نبود پاشدم و رفتم توی اتاق ضروریات تا اونجا بخوابم

بهار در اتاق ضروریات رو محکم باز کرد و وارد شد صدایی که از باز شدن در تولید شده بود بعث از خواب بیدار شدن من شد

_پاشوووووووووووووووووووووو

*به جان خودم با همون طرز باز گردن درت بیدار شدم

_ این چه جایی که توش اومدی؟/:

*دفترم در دست تعمیره ایده ی بهتری داری؟|:

_نپ ، زود حاضر شو اینم بده رسا *یه بسته ی کادو شده رو پرت کرد سمتم و رفت * هوم این چی میتونه باشه؟:-فکر کردن فهمیدم *با ورد ایکس ری توی جعبه رو میبینه که نشان کاپیتانیه ^______^ چه خوبه اوه لعنتی دیر شد *لباس شو به سرعت سرسام آوری می پوشه و جعبه ای رو که بهار داده رو به همراه جارو ی جدیدش بر میداره *

بالای زمین

عجب بادیییییییی طوری باد می اومد که با زحمت میشد روی جارو موند با بدبختی رفتم سمت رسا و جعبه رو سمتش پرت کردم ووووووواااااااااااآووووووو :-""" خوشگله؟-: یپ مرسی! از بهار تشکر کن نه من *رسا میره به سمت بهار *باد مزخرف اه موهام رو که توی صورتم بود با کلی بدبختی جمع کردم و توی کلاه ردام گذاشتم تا توی صورتم نیاد و باعث اختلال در دیدم نشه یه عینک مخصوص کوییدیچ که برای همچین اب و هایی بود که ۵ گالیون خریده بودمش رو هم زدم روی عینک طبی ام که با این که دو تا عینک رو هم باید خیلی اذیت کنه ولی اصلا هیچ کدوم شون رو حس نمیکردم ست جاروم هم از حالت عادی بیش تر کردم تا توی باد سرعتش کم نشه با سوت ورجیل رفتیم جلو مهاجم های ما به مهاجم های گریف نگاه خشمناکی انداختن و ورجیل سوت شروع مسابقه رو زد و توپ رو پرت کرد ، با سرعت سرسام آوری توپ رو گرفتم . من توپ رو گرفتم یس! با جاروم رفتم سراغ دروازه از اون جایی که هنوز خیلی فاصله بود مهاجم های گریف بهم نزدیک شدن لعنتی ! تو یه موقعیت بد بودم موقعیت طوری بود که همه ی مهاجم های گریف داشتن می اومدن سمت من ، داشتم دیونه میشدم که یهو چشمم به رسا افتاد برای این که میدونستم باد خیلی شدیده با سرعتی بیش تر از همیشه توپ رو بهش پاس دادم توپ حالت چرخشی خفنی به خودش گرفت و با تمام سرعت یه راست رفت سمت رسا . رسا که یه ذره تعجب کرده بود سری خودش رو جمع کرد و گرفتش! همینه!*همون پس جیغ میزنه و دو سه تا از مهاجم ها سر به نیست میشن*

{پاس به رسا}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیشب به خاطر توفان همه رفته بودن جاهای پرت و پلا خوابیده بودن و منم که کلا اعتقادی به این کارا ندارم رفتم تو تخت خودم و خوابیدم. نصف شب یهو یه صدای عجیب غریب اومد و منم از خواب که پریدم پنجره روی تختم باز شد و محکم خورد توی صورتم. توی اون ساعت فقط فهمیدم خیلی درد میکرد و بلند شدم رفتم سمت دستشویی که ببینم چه بلایی سرم اومده. کلا از خودم کور ام یه چشمم ام تعطیل شده بود و توی سالن عمومی که رسیدم یهو یه دختری یه جیغ خفه کشید و سریع با جارو که دستش بود محکم زد تو کمرم و منم که از خودم سرم و چشمم درد میکرد و الانم کمرم دیگه رو زمین دو زانو افتادم و با یه دستم جلو صورتمو گرفتم و با یه دست دیگه ام کمرمو. همینجوری که فقط دلم میخواست بشینم گریه کنم دختره گفت وای تویی سجاد. ببخشید. با اون چشمم که میدید دقت کردم فهمیدم میناس که زحمت آباد کردن کمرمو کشیده. وای ببخشید همه صورتت پر خون شده. منم از صدا توفان بیدار شدم ترسیدم. ببخشید. منم دیگه گفتم مشکلی نیست و رفتم تو دسشویی و صورتمو شستم و یه دستمال گذاشتم روی چشمم که خونش بند بیاد و نشستم کف دسشویی از خستگی. همینجوری که چشمام بسته بود و نشسته داشتم فکر میکردم، یهو یکی زد رو شونه ام. محمد بود. پاشو مرد حسابی الان مسابقه داریم. چرا کف دسشویی خوابیدی تو. اههههه چشمت چرا این شکلی شده. ای حالم به هم خورد. چی به سرت اومده. دستشو دراز کرد و بلندم کرد و منم یه داد کوتاه زدم از درد کمرم. محمد گفت: فک کنم دیشب دیو ها حمله کردن به قلعه. لباسام رو پوشیدم و جاروم رو برداشتم و رفتیم به رختکن. تازه ویکی از خواب پاشد و با قیافه صد درصد پوکر و خواب آلود به همه خیره شد و یه ساندویچ درآورد و خورد. سینا بعد چهل و پنج دقیقه سخنرانی بی سر و ته به همه ثابت کرد که اونم درست حسابی نخوابیده دیشب. آخر حرفاش اومد سمت من و محمد و یه ورد روی گوش هامون اجرا کرد که ما نفهمیدیم چیه. بازی شروع شد و ورجیل با سختی فراوان توپ رو انداخت بالا و رفت یه گوشه برا خودش نشست. بادی که میومد حسابی داشت ما رو جا به جا میکرد. روی جارو که ثابت بودم هی میرفتم این ور اونور و کلا خیلی سخت بود. آنا توپ و گرفت و منم با سرعت رفتم سمتش تا جلوی حرکتش رو بگیرم و نزارم جا به جا بشه. جهت باد رو تشخیص دادم و رفتم سمت مخالفش که از یه سمت من جلوش باشم و از سمت دیگه باد. آنا دهنش رو باز کرد ولی من صدایی نشنیدم. اون موقع فهمیدم سینا یه ورد ضد جیغ برامون ساخته. (بلاک انا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همینطور که گوشه ی رختکن خوابیده بودم و کلی ردا رو صورتم بود با سر و صدای بچه ها که اومدن تو بیدار شدم و خمیازه ای کشیدم...

پوکر نیگاشون کردم...از کیفم یه ساندویچ بیرون اوردم و همینطور که به صحبتهای سینا گوش میدادم میخوردمش!!

بدنم درد میگرفت چون دیشبو اینجا خوابیده بودم اما خیلی خوب بود که تو این بازی زیاد استرس نداشتم..

وقتی صحبتای سینا بعد از چهل و پنج دقیقه تموم شد چماقمو برداشتم و پشت سره بچه ها حرکت کردم..خیلی باد میومد و موهای آبیم عین این سلبریتی های آمریکایی :دی از اینور به اونور میرف..به خاطره همین همون اول بستمشون چون نه تنها موقع بازی ممکن بود اینطرف و اونطرف برن و تو صورتم بیان بلکه با این شدت باد احتماله کنده شدنه موهام رو هم میدادم :| یه عینک هم به اجباره بچه ها رو چشمام بود اما مطمئنا ازش استفاده نمیکردم...

وقتی رفتیم تو زمین و ورجیل سووت شروع بازی رو به صدا در اورد هنوز یکم گیج بودم اخه یهویی همه چی در هم ور هم شد...به خاطره همین ترجیح دادم رو جاروم بشینم و به گریفیندوریا دست تکون بدم^^

گرچه به خاطره باده شدید حتی نشستن روی جارو هم سخت بود

اما وقتی عینکمو برداشتم و سرمو برگردوندم سمت زمین اوضاع کلی غاراشمیش شده بود :|

انا سرخگونو پاس داده بود به رسا و سجاد سعی داشت بلاکش کنه و همچنین یه بازدارنده ی بووق :| داشت به سمت محمد میرفت...!

وقت تجزیه تحلیل نداشتم چون همه ی اینا خیلی سریع اتفاق میوفتاد و اگه یکم دیگه صبر میکردم بازدارنده به محمد برخورد میکرد...هی با خودم تکرار میکردم..محمد..رسا...محمد...رسا!!!

سریع روی جاروم خم شدم و رفتم سمت محمد چون باد میومد سخت میشد جارو و خودمو رو هوا نگه دارم اما وقتی خعععلییی سرعت میرفتم بهتر میشد...یه حس باحالی داشت عین شکستن باد یا شکستنه هوا :دی چماقمو دو دستی گرفتم و ضربه ی محکمی به بازدارنده که نزدیکه محمد بود زدم و فرستادمش سمته رسا!!

خوب بود که جریانه باد به بازدارنده کمک میکرد که سریع تر به سمت رسا حرکت کنه....

نفس نفس زدم....

کسی نبود بهم بگه چرا کله انرژیتو رو اون بازدارنده ی

لعنتی خالی میکنی؟ ಠ_ಠ

(ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت رسا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

-رسا.تو کاپیتان کوییدیچ شدی.

+چییییییی؟

وقتی که فهمیدم کاپیتان کوییدیچ شدم داشتم سکته می کردم.یعنی ممکنه؟من؟رسا ولف؟کاپیتان کوییدیچ؟مثل اینکه شده.به هر حال این منو خیلی خوشحال کرد.حتی شب قبل از مسابقه خوابم نبرد و نشستمو به کارایی که باید انجام می دادم فکر کردم.البته شایدم یه دلیلش صدای باد و طوفان بود:/.

فردا صبح بازی شروع شد.باد خیلی شدید شده بود.حتی من دیدم که کلاه بعضی تماشاچیا رو باد برده.بازی قبلی یه موفقیت خیلی خوب بود و روحیه ی خوبی به هممون داده بود.ولی باید مواظب می بودیم.گریفندور هم دقیقا با نتیجه ی بازی ما بازی رو برد.پس بازی باید خیلی جالب می شد.

برا همین بود که من معطل نکردم.باید یه جارو بهتر از نوب کشمون می خریدم.برا همین رفتم و جاروهای نوب کشمون رو با نیمبوس ۲۰۲۰ عوض کردم(جارو حسینو به زور بهش نصف قیمت فروختم:/)

داخل زمین مسابقه آنا بسته ای رو بهم داد.من ازش تشکر کردم و بعد پیش بهار رفتم و از اونم تشکر کردم.بسته رو باز کردم.بازوبند کاپیتانی آبی ریون بود.ولی نه تنها یه عکس عقاب روی بازو بند بود بلکه به خاطر من یه گرگ هم روی بازوبند کشیده بودن.حتما بهار خیلی پول خرج این بازوبند کرده.

بازوبند رو به بازوم بستم.گفتم که باید توی اولین بازی کاپیتانیم اول بشم.

بازی شروع شد.آنا توپو گرفته بودو توی باد به سرعت پیش می رفت.منم از بغلش حرکت کردم.آنا با یه ضربه ی چرخشی توپو بهم داد (خیلی تعجب آور بود.نمی دونستم اینقدر خوبه بازیش).توپ با سرعت داشت از جلوم رد می شد.برا همین هیشکس سمتم نیومد و حدس زد که توپو نمی تونم بگیرم ولی اشتباه می کردن.

بعد از دو حرکت نمایشی بازی قبل از روی ستاره ها و هواشناسی مشنگ ها حدس زدم که هوا اینطوری می شه.برا همین برای این موقعیت آماده بودم.آب و هوا رو توی تمرینام با جادو شبیه سازی کردم.حالا وقت اجرا بود.

چوبمو به سمت بالا گرفتم و اومدم بالای توپ.بعد با سرعت به سمت توپ شیرجه رفتم.به این می گن «شیرجه ی عقاب».این حرکت رو فقط می شه زمانی زد که باد هست.چون با کمک باده که شیرجه سریع می شه و بر اساس نیروی بالابری اوج گرفتن با جارو هم سریعتر و آسون تر می شه.توی بازی قبل از این حرکت استفاده کردم ولی کار نکرد چون سرعتم کافی نبود.

حالا وقت شوت زدن بود.چشام رو زوم کردم روی دروازه.ولی کدوم حلقه باید می زدم؟باد چشمام رو اذیت می کرد.عینکم رو نزده بودم (چون دوربینم و نیاز خاصی بهش نداشتم) و این منو به شدت آزار می داد.از یه طرفم یه بلاجر داشت میومد سمتم.امیدوارم یکی بگیردش چون با این باد جاخالی دادن ازش خیلی سخته.وقت یه حرکت نمایشی دیگه بود.نمی تونستم ریسک کنم و «ضربه ی دروغین» بزنم.اینو برای یه زمان دیگه نگه می دارم.حالا باید یه ضربه عین ضربه ی چرخشی آنا می زدم.پس توپو با تمام سرعت پرت کردم سمت دروازه ی گریفیا.توپ با چرخش خیلی زیادی به سمت حلقه های دروازه رفت.امیدوارم که گل بشه.

{شوت سرخگون}

ویرایش شده در توسط rasa wolf

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

صبح رفتم هاگزمید و کوچه ی دایاگون رو توی این طوفان کامل گشتم تا یه چیزی بخرم و به رسا به خاطر کاپیتانیش بدم.هیچ مغازه ای وسیله ی درست و حسابی ای نداشت.کلی گشتم تا اینکه بالاخره یه بازوبند کاپیتانی دیدم.بازوبندی که برای ریونیاست رو خریدم.البته گفتم یه گرگ اختصاصی برا رسا هم بزنن.

صبح رفتم تا این بازوبندو به آنا بدم تا ببره به رسا بددش (خودم حال نداشتم).دیشب همه به خاطر طوفان رفته بودن و جاهای مختلف می خوابیدن.فقط رسا بود که داشت کوییدیچ تمرین می کرد که اونم بعد یه مدت رفت توی خوابگاهش و خوابید.آنا هم حتما توی دفترش بود.داشتم می رفتم دفتر آنا که دیدم در اتاق نیاز مندی ها نیمه بازه.رفتم درو محکم تا ته باز کردم.طوری که آنا پرید هوا.سرش داد کشیدم:چرا خوابیدی.پاشو. بسته رو بهش دادم.یهو دیدم که داره با ورد اشعه ایکس تو بسته رو نگاه می کنه که بهش گفتم:فضولی موقوف.

قبل از بازی رسا به هممون جاروهای نیمبوس*۲۰۲۰ رو داد.جارو هامون خیلی سریع بودن و کاملا برای بادی با این شدت مناسب بودن.حالا دیگه از دست جاروی حسین راحت شده بودیم.همینطور از من بابت بازوبندش تشکر کرد.خب به هر حال باید براش یه کادو می گرفتم دیگه.

بازی با باد شدید و طوفان شروع شد.همه داشتن با تمام قوا حرکت می کردن.مهاجمای گریف اومدن تا آنا رو بلاک کنن.یکی از اونا سجاد بود.سجاد اومد تا آنا رو بلاک کنه ولی آنا با یه ضربه ی چرخشی خیلی خوب توپو داد به رسا.به خاطر همین سجاد نتونست بهش برسه.همه از حرکت آنا تعجب کردن ولی من می دونم که اگه باد اینقدر شدید نبود نمی تونست این حرکتو بزنه.چون چرخش این حرکت در اصل توسط باد ایجاد می شه.

رسا توپو با یه حرکت شیرجه مانند باحال گرفت،این حرکتم حتما به خاطر باد بود.تا اینکه یهو من متوجه بازدارنده ای شدم که داره سمت آیدا می ره.می خواستم برم تا جلوی بازدارنده ی آیدا رو بگیرم که یهو دیدم ویکی هم یه بازدارنده رو داره می فرسته سمت رسا.ای خدا چیکار کنم؟چرا همش منو تو این موقعیت قرار می دی؟

آخر سر رفتم سراغ آیدا.امیدوارم که الیسا بتونه از رسا محافظت کنه.رفتم بغل آیدا.چوبمو آماده کردم و توپو پرت کردم.با تمام قدرتم پرتش کردم سمت دروازه ی گریف.یهو دیدم که رسا هم یه ضربه ی چرخشی مثل ضربه ی آنا زده.عالی شد.حالا به احتمال زیاد شاهد یه گل استثنایی خواهیم بود. {ضربه ی تهاجمی به اسکای لاین}

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از یه بازی زیبا با تیم هافلپاف توی شرایط طوفانی حالا نوبت بازی با تیم قدرتمند ریونکلا رسید .

امروز که از خواب پا شدم اسمون اروم و قرار نداشت . لباس قرمزمو پوشیدم نگاهی به دست کشام انداختم و دستم کردم

و عینکمو به همراه جاروم با عصبانیت برداشتم و به سمت بیرون حرکت کردم. قبل از خروجم محمد رو بیدار کردم یه نامه شامل تمام نکات بهش دادم و گفتم قبل از شروع بازی بچه هارو جمع کنه و بهشون تذکرات لازم رو بده.

از در که خارج شدم باد شنلم و موهامو به پرواز در اورد . یکی دیگه از هواهای مورد علاقه من که قطعا بازی رو جذاب تر میکنه حیف که مثل بازی قبل خبری از رعد و برق نیست .

از همون اول سوار جارو شدم و با تمام سرعتم به سمت زمین کویدیچ رفتم که خالی خالی بود.

باید مطمئن میشدم که اتفاقی که اخر بازی هافل افتاد تکرار نشه . پس شروع به تمرین کردم ......

 

بازی شروع شد توی این باد شدید سرخگون توی هوا پیچ و تاب میخورد انا سرخگون رو گرفت و به رسا پاس داد سجاد سعی کرد انا رو بلاک کنه ولی انا به هر زحمتی بود توپ رو به رسا رسوند .

رسا به سمت دروازه پیش اومد در حالی که یه بلوجر با تمام سرعت داشت بهش نزدیک میشد . ولی به نظر میرسید که رسا روی شوت کردن تمرکز کرده.

نکته مثبت راجب باد شدید اینه که توش شوت کردن بسیار سخته و همین طور دروازه بان میتونه مسیری که باد توپو منحرف یکنه راحت تشخیص بده .

پس از مدت های زیاد تمرین ترسیم مسیر حرکت توپ توی ذهنم زیاد کار سختی نبود برای همین مسیر توپ رو تشخیص دادم و با توجه به سرعت جاروم نقطه مناسب رو انتخاب کردم ....

به نقطهی تایین شده رسیدم و بعد به راحتی سرخگون رو گرفتمو چرخشش رو توی بقلم متوقف کردم ...

(گرفتن سرخگون )

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی خوش حال کننده بود. برای این خبر راتین و سینا به اشپزخونه دست برد زدن و باز هم کار رو دست جن ها گذاشتن.

صبح روز مسابقه از خواب بلند شدم و سمت ورزشگاه رفتم .

دیدم محمئ اونجا داره سخن رانی میکنه و غر میزنه ، همه بودن به غیر من اوه اوه چه قدر عصبی هم هست.محمد اومد جلوم با صورتی که انگار روش رنگ قرمز پاشیده بودن جارو رو زود دستم گرقتم و با بقیه اعضا تیم خودمو مثل پر به دست اسمون سپردم.

باد بسیار شدیدی بود پرچم ابی و قرمز تو اسمان به رقص در امده بودند.منظره زیبایی بود.

چند دقیقه از بازی نگزشته بود که زمین بازی عین لونه مورچه ها پر از لباس های ابی و قرمز بود .

در اون طرف زمین رسا کاپتان ابی ها در حال فریاد زدن سر بچه هاش و سینا هم در حال جیغ زدن سر محمد بود . فهمیدم تنها نقطه اشتراک اونا همین فریاد زدنه.

تا اومدم به خودم بجنم دیدم ریون ها شوت کردن و محمدهم گرفت سرعت عین برق میگذشت و باد شدید تر میشد . موهای من مثل یک ابر مشکی تو اسمون در حال گره خوردن بود و دست کش نسترن داشت از دستش در میومد.

بیشتر جارو ها به سختی جلو میرفتن به خاطر باد شدید

شکمم از صبحونه نخوردن غر غور میکرد کاش سینا وقت استراحت بده

دیدم توپ داره سمت انا میره جارو رو سمت اون گرفتم و انا چماغمو برداشتم وتوپو با ظربه تهاجمی سمت انا فرستادم

( ظربه تهاجمی به سمت انا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

بازی قبلی رو به لطف آیدا که گوی زرینو گرفته بود بردیم.یه جشن مفصل توی برج برگزار شد که توش همه ی ریونیا بودن.رسا و آنا هم حرکت عقاب رو که وسط بازی نصفه گذاشتن اونجا ادامه دادن.خلاصه خیلی خوش گذشت.شب خیلی خوبی بود.فقط تنها مشکلش هوای سرد بود.

دیروز باد خیلی شدیدی میومد.هر دیوونه ای توی این باد می رفت و توی قلعه پناه می گرفت ولی رسا داشت تمرین می کرد.خب به هر حال کاپیتان شده بود و حتما می خواسته که آماده وارد زمین بشه.ولی خب به هر حال اونم خسته می شد و می گرفت می خوابید.منم رفتم وسط سرسرا و گرفتم خوابیدم چون جاهای دیگه خیلی سرد بودن.(شمام اصلا فکر نکنید چون حقوق نگرفتم نتونستم اجاره دفترمو بدم الناز با تریلی بیرونم کرد :) آفرین این افکارو بریزید دور :))

روز بازی شده بود و هر دو تیم که بازی قبلیشون رو برده بودن باید بر علیه هم بازی می کردن.حتی امتیاز ها هم توی این بازی برابر بود.یعنی هر دو تیم ۲۰۰ به ۵۰ تیم حریفشونو برده بودن.این باید یه بازی خیلی جالب می شد.باهوشای ریون دربرابر شجاعای گریف.

بازی شروع شد.باد اونقدر وحشتناک بود که حتی ورجیلم یه گوشه پناه گرفته بود.گریفیا با شجاعت تمام بازی می کردن.مثلا سجاد یکی از مهاجمایی بود که تلاش کرد تا آنا رو بلاک کنه.ولی هوش ریون غلبه کرد و آنا تونست با کمک باد توپ رو با یه ضربه ی چرخشی پرت کنه.

توپ به رسا رسید.وای نه.رسا به توپ نمی رسه.صبر کن ببینم.یه شیرجه ی خیلی قشنگ زد.یه بار دیگه هوش ریون بر شجاعت گریف غلبه کرد.حالا رسا آماده ی شوت زدن بود که دیدم ویکی یه بازدارنده رو پرت کرد سمت رسا.خب بازی قبلی که من اصلا بازی نکردم در حقیقت همچیو به بهار سپردم و خودم مشغول رهبری گروه ارکستر عقاب های دست آموز رقصنده بودم ایندفعه اگه وارد زمین نمیشدم احتمالا اگر آنا دوباره زندم نمیکرد و از دوباره نمیکشتتم رسا حتما اینکارو میکرد :| ولی در کل زیاد به خودم زحمت ندادم و برای خودم پرواز میکردم منتظر بودم تا عین بازی قبل بهار با چوبش سر برسه و بازدارنده رو دفع کنه ولی اینظوری نشد.بهار رفت تا آیدا رو نجات بده.

یه لبخند بزرگ زدم...الان موقعش بود آن روحم یه خودی نشون بده...یعنی من می تونستم بازی کنم؟خیلی خوشحال شدم.رفتم بغل رسا.چوبمو تنظیم کردم.به خاطر باد ضربه زدن خیلی سخت شده بود ولی من تمام تلاشمو کردم.با یه ضربه ی محکم بازدارنده رو دور کردم.اینه.

یهو دیدم که رسا هم یه ضربه ی چرخشی عین ضربه ی آنا به سمت دروازه زد و بهار هم بازدارنده ی آیدا رو پرت کرد سمت اسکای لاین.این یعنی که گریفیا باید خیلی شانس بیارن که گل نخورن و به احتمال خیلی زیاد اولین گل رو توی راند اول می زنیم.

{ضربه ی انحرافی دفاعی}

ویرایش شده در توسط elisa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

امتیازات رول پلی

آنا : 3+3+2+2=10

سجاد : 4+3+2+2=11

ویکی : 3+3+2+2=10

رسا : 4+3+2+2=11

لونا : 3+2+2+2=9

سینا : 3+3+2+2=10

مینا : 3+3+1+2=9

الیسا : 4+3+2+2=11

 

آنا بدون توجه به باد حرکت خودش رو شروع کرده بود . از هر طرف یه چیزی رو هوا بود ، دیگه تشخیص بازدارنده ها هم سخت شده بود . میگیم آشغالاتونو نریزید زمین برای همینه ، الان اینا چیه رو هوا . بلهههه ... یه بسته ی خالی پفک نمکی همین الان از جلوم خیلی شیک رد شد :| . ولی به نظر مدافعا چشماشون تیز بین تره . ویکی اولین بازدارنده ای رو که به سمت محمد میرفت تشخیص داد و اقدام به منحرف کردنش کرد .

ویکی : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 2 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 22

ویکی تونست توپ رو تغییر جهت بده و به سمت رسا بفرسته . ولی الیسا اومده که جلوی این بازدارنده رو بگیره .

الیسا : 8 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 1 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 20

الیسا نتونست جلو بازدارنده با اون سرعت رو بگیره و الان توپ به یک قدمی رسا رسیده . باید ببینیم خودش چی کار میکنه .

رسا : 7 ( جاخالی ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 21

بازدارنده به رسا برخورد کرد . ولی تونست که خودش رو روی جاروش نگه داره و قبل از اینکه بیافته تعادلش رو حفظ کرد ( 1- اچ پی برای رسا ) .

از اون طرف هم لونا میخواد که یه بازدارنده رو بفرسته سراغ سینا ، تا دروازه ی گریف شکننده بشه .

لونا : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 5 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 23

مینا هم نمیخواد بذاره دروازه بانشون توی همین راند اول مصدوم بشه .

مینا : 10 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 2 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 21

توپ از مینا عبور کرد و به سمت سینا میره ...

سینا : 10 ( جاخالی ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 23

سینا تونست با یه جاخالی حرفه ای توپ رو رد کنه و منتظر رسا بشه .

آنا سرخگون رو برای رسا میفرسته و در همین حین سجاد تلاش میکنه که جلوی اون رو بگیره ولی حرکتش به فایده ست ( بلاک باید قبل از حرکت بلاک شونده باشه ) .

توپ به رسا رسیده و میخواد که یه شوت محکم بزنه ولی چیزی که مشخصه اینه که بخت اونقدرا هم باهاش یار نیست .

رسا : 4 ( شوت سرخگون ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 19

سینا : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 3 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 23

سینا تونست به راحتی توپ رو بگیره تا جلوی گل زنی زود هنگام ریونکلا گرفته بشه .

 

0 - 0

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

مالکیت سرخگون در دستان گریفندوریاست و باید ببینیم چه میکنن .

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 = گریف ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 = ریون ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 = گریف ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 = ریون ( 7 تا 11 )

پست 8 = گریف ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یک توپ بازدارنده توی زمین هست

که به سمت سجاد از گریف حرکت میکنه .

 

تیم گریفندور با رنگ قرمز و تیم ریونکلا با رنگ آبی باید پست بذارن .

 

 

( بخاطر همزمانی با روز آخر ترم ، ادامه ی بازیا با یک روز تاخیر همراه هستن )

( راند بعدی شنبه ، ساعت 9 صبح با گریف )

ویرایش شده در توسط VERGIL

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد شدید و شدید تر شده بود و باز نگه داشتن پلک ها را به شدت سخت کرده بود . باد نمی گذاشت به خوبی در جریان بازی باشیم و به سختی از حال یکدیگر با خبر می شدیم ، در میان بحبوحه بازی فقط سرخگون را می توانستم تشخیص بدهم که هم اکنون در دست های سینا بود . سینا پادشاهی بود که قلمرو اش بیش از هر چیز دیگری برایش اهمیت داشت و نمی گذاشت هر کسی وارد آن شود . نماد شیر و عقاب که یکی در میان روی پرچم های دور تا دور استادیوم منقش شده بود درمیان باد شدید به چشم می خوردند . ورزشگاه سکوت آزار دهنده ای داشت گویی همه انرژی شان را صرف این می کردند تا سر جایشان بایستاند و دیگر رمقی برای تشویق نداشتند. در داستان های ماگلی شیر سلطان زمین و عقاب سلطان هواست ، و از قدیم گفته اند دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند و چه دیدنی است این نبرد بر سر تصاحب تخت پادشاهی بین دو سلطان .همیشه در تاریخ انسان های شجاع را به خوش بین و انسان های عاقل را به واقع بین تشبیه کرده اند و گفته اند واقع بین ها همیشه بهترین تصمیم را می گیرند ولی گاهی مهم نیست بهترین تصمیم را بگیری . باید انقدر شجاع باشی که فقط بتوانی تصمیم را بگیری ، درست همان لحظاتی که آنها برای تشخیص خوب و بد هدر می دهند شجاع ها تصمیم شان را گرفته اند و در حال عمل کردن به آن هستند . بازی قبل به ما یاد داده بود سر نوشت خودمان را به اما و اگر نسپاریم و سینا این را به خوبی میدانست و وقتش را برای پیدا کردن بهترین هدر نمی داد . لحظاتی بعد بود که سرخگون را در جلوی چشمان می دیدم . حال سرخگون در دستانم بود و من موجی کوچک بودم که شروعی بود برای موجی بزرگ ، موجی بزرگ از حمله ، باد همه چیز را سخت کرده بود و پیدا کردن هدف پاس را برای من مشکل ،ولی سجاد مانند غزالی که از چنگ شکار چی ها گریخته باشد به فضای پشت سر مدافعان حریف حرکت می کرد و من هم از بالا او را نظاره می کردم . توپ را با دقت ،قدرت و سرعت هر چه تمام به سمتش فرستادم و به قول شاعر "حالا اشارتی کافی است "(پاس سرخگون به سجاد )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

راند دوم شروع شده بود.این دور توپ دست گریفیا بود و کاپیتان ما هم چون مجروح شده بود از بازی بیرون رفته بود.مجروح شدن رسا روحیه ی همه رو کاهش داد حتی روحیه گریفیا رو ! چرا؟ چون رسا کلا خیلی شوخ طبعه و همیشه حتی تو زمین مسابقه باعث خنده ی همه میشه ؛ و خوب میدونید که خندیدن باعث میشه ترس ها فراموش شه.رسا نتونست گل بزنه.وقتی که رسا داشت از زمین خارج می شد همه ی ما رو جمع کرد و گفت:«من از اینجا می رم.ولی راند بعدی میام باید بهم یه قولی بدید.توی این راند نباید گل بخورید.حتی اگه من نباشم تا کمکتون کنم فکرم با شماست و یاریتون می کنم ( اینجا یه چشمک زد ، که ذهن منو برد به سمت ورد هایی که میتونست مخفیانه از روی تخت درمانگاه برای کمک به ما بگه )دوستای من نترسید.شیر سلطان زمینه ولی این بازی روی هواست و سلطان هوا هم عقابه.»

رسا ما رو راهنمایی کرد و بعد برای یک راند ما رو با باد شدید و گریفیا تنها گذاشت و رفت.باد به شدت می وزید و گرد خاک باعث به سوزش افتادن گلوم شده بود نمی تونستم با دقت نگاه کنم. دسته ای از موهام که از کشی که پشت سرم بسته بودم رها شده بودند و الان داشتند مقابل چشمام در باد میرقصیدند رو با تکان دادن سرم کنار زدم؛ انگار با این کار اجازه دادم فکری وارد سرم بشه فکر از درون سرم گفت:«روی بیبی پاتر تکل برو.وسط زمین وایستاده.»اول فکر کردم که اینا اضغاث حلم بوده! دقت کردم بیبی پاتر واقعا وسط زمین بود.به صدا اعتماد کردم و با سرعت روی بیبی پاتر تکل رفتم.صدا من رو راهنمایی می کرد تا بتونم درست تکل بزنم.یعنی این صدا همون فکر رسا بود؟

(تکل روی بیبی پاتر)

ویرایش شده در توسط اَشنا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح از خواب شدم یه روز عادی بود تا اینکه رسا رو دیدم ، بهم گفت تو تیم بهم نیاز دارن منم ک منتظر این روز بودم ، دنیا هم در جریانه ، یه نگاه به رسا کردم با یه پوزخند

+همیشه آماده ام

-سجاد رو بلاک کن

+حله

رفتم و یه نگاه به جاروم کردم *___* و ازش بابت اینکه دارم ازش تو یه مسابقه غیر بین المملی استفاده میکنم

ورش داشتم و رفتم

آههههههه زمین کوییدیچ همون زمین همیشگی با چمنای قد و نیم قد و بدون باغبون-_-

 

آه یه نگاه به ورجیل انداختم همون قیافه همیشگی۰_۰ توپو انداخت هوا

 

یه نگاه به توپ انداختم.که یهو بیبی پاتر توپو گرفت.رفت اینور رفت اونور همینطور می گشت که اشنا روش تکل رفت

 

منم دیدم که دستش رفت سمت سجاد.خب کار از محکم کاری عیب نمی کنه.پس منم رفتم تا اگه اشنا نتونست جلو توپو بگیره من جلوی توپو بگیرم.

البته فکر نکنم بتونه پاس بده.باد اونقدر شدیده که توپو با خودش می بره.تازه اشنا هم داره بهش می رسه.

(بلاک سجاد)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همچنان چماقم رو دوشم بود و داشتم به بازی نگاه میکردم ولی باید برا این بازی کلی تلاش میکردیم چون بازیه سختی بود مخصوصا با این آب و هوا اما باید از پسش برمیومدیم هر جور که میشد!

حواسم به مینا و بچه ها و توپهای بازدارنده بود...محمد داشت خوب پیش میرفت و سرخگونو به سجاد پاس داد....آشنا میخواس روی محمد تکل بزنه....شدیدا میخواستم برم جلوی بچه های گریفی وایسم و واسشون بوس بفرسم و عین این سلبریتیا باهاشون سلفی بگیرم اما خب بازی مهمتر بود :|

همچنین باد میزد به موهام و هی موهای آبیم اینور و اونور میرفتن

اخمامو میکشم تو هم...متوجه بازدارنده ای که از اون سمته زمین به سمت سجاد میرفت میشم...لعنتی عین تیر شلیک شده سریع میرف...

همزمان فاطمه میخواست سجاد رو بلاک کنه که مطمئنا موفق نمیشد چون سجاد قوی تر از این حرفا بود...

چماقمو تو دستم میچرخونم و

خودمو رو جاروم میکشم جلو....و چماقمو میگیرم جلو که یه پاکته خالیه چیپس ساده ی مز مز سره چماقم گیر میکنه :|

به قول ورجیل این آشغالاتونو نریزید زمین عهههه -_-

بی توجه بهش یکم خودمو از جارو فاصله میدم و به سمت جلو خم میشم و چماقمو محکم میکوبم به بازدارنده و از سجاد دورش میکنم و میزنمش سمت دروازه بانه ریونیا.....انقد محکم زده بودم که بعد از زدنش جاروم به صورت افقی میچرخه...و وقتی به خودم میام بین زمین و هوا معلق بودم....خودمو جمع و جور میکنم و به بازدارنده نیگا میکنم....چون بازدارنده موافق جهت باد به سمت دروازه بان میرفت خعلی سریع حرکت میکرد....

پاکته چیپسو از سره چماقم برمیدارم و میندازمش تو هوا و همراه با جریانه باد حرکت میکنه...

نفس نفس میزنم و برمیگردم و میشینم رو جاروم....به سجاد نگاه میکنم....خوب که متوجه بازدارنده شدم...وگرنه با این چشمش یه جا دیگه شم زخمی میشد باید دیه شو میدادیم :|

(ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت دروازه بان ریون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از راند اول و اتفاقات، ریونی ها برای رهایی از وضعی که خودشون ساخته بودن به فکر تغییرات افتاده بودن. هر دو مهاجم اونا تغییر کرده بود و معنیش تغییر توی سبک بازی بود. دیدن نوشیا روی جارو وسط هوا بدون دم و دستگاه پیشگوییش به خنده ام انداخته بود و فکر میکردم خوبه که نمیتونه ازم امتیاز کم کنه. باد حسابی لب و لوچه بچه ها رو کج و کوله میکرد و قیافه ها عجیب غریب میشد. بعد از گرفتن توپ وقت حمله بود سینا توپ رو به راحتی به دستان مطمئن محمد سپرد. بعضیا توی تیم انقدر مطمئنن که وقتی توپ به دستشون میرسه آدم یه نفس راحت میکشه و محمد از اوناست. توپ رو در آغوش کشید و با تمام سرعت شروع به حرکت کرد تا با تمام حریف هامون وارد اولین نبرد تهاجمی بشیم. حریف هایی که به غیر از تیم حریف شامل باد به شدت شدیدی که می*وزید هم میشد. تمام هوا پر از گرد و خاک شده بود و آگه عینک رو نمیزدیم هیچ چیز بین این توفان که حالا با خاک هم همراه شده بود دیده نمیشد. توی اون باد که حرکت میکردی برای اینکه بتونی به مسیر صاف خودت ادامه بدی مجبور بودی یکم به سمت چپ هم به جارو فشار بیاری تا حرکتت مستقیم بشه. با تمام توانی که داشتم به جارو فشار میاوردم و به سمت دروازه اونا نزدیک میشدم که محمد رو دیدم که داره توپ رو به سمتم پرتاب میکنه. چیزی که کسی بهش توجه نداشت عوض شدن حرکت توپ توی اون باد بود. به محض اینکه دیدم توپ رو توی هوا رها کردم تا باد هم من و هم توپ رو به یک سمت ببره و با نیرویی که محمد به توپ وارد کرده توپ توی آغوشم جا بگیره. فاطمه ام برای بلاک کردن حاضر بود اما اون هم فراموش کرده بود که جهت حرکت باد رو در نظر بگیره. هم زمان با گرفتن سرخگون متوجه بازدارنده شدم که خیلی کم با صورتم فاصله داشت و از ترس فقط چشم هام رو بستم یه لحظه و باز کردم و کله آبی ویکی رو دیدم و متوجه ماجرا شدم. از حرکت وای نستادم و سر جارو رو به سمت دروازه کج کردم و با تمام توانم توپ رو به سمتش شلیک کردم. چرخش خودم و نیروی دستم و تمام فکر و ذکر خودم رو توی اون توپ به سمت دروازه اونا فرستادم تا افتخاری دیگر برای تیمم کسب کنم (شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با توجه به اتفاقی که برای کاپیتان تیممون،رسا افتاده بود باید خیلی دقت و حوصله به خرج میدادیم و رو هر حرکتی که میخواستیم باید کلی فکر میکردم.

اما رسا همچنان بهمون روحیه میداد و بهمون گوش زد میکرد که خودمونو نبازیم.

هرچی بیشتر به شب نزدیک میشدیم باد بیشتر میشد و این کارو تو گرفتن سرخگون خیلی سخت میکرد. ساعت هفت یا هشت بود که بلاخره به سمت دروازه یه حرکتی شد و یهو انگار یه سطل اب یخ روم ریخته باشن و سرما تمام بدنمو فرا گرفت همینجوری که زیر چشمی به بازیکنان تیم حریف نگاه میکردم دستامو بهم میمالیدم تا گرم شن. هوا زیاد سرد نبود ولی چون من استرس داشتم سرمای عجیبی بدنمو فرا گرفته بود. سرخگون به سمت سجاد رفت و اون بلافاصله به سمت دروازه ی ریون و به سمت من اوردش هم زمان بلاجر رو هم زیر نظر داشتم و خدا خدا میکردم زود تر یکی دست به کار شه و جلوشو بگیره که یهو بهار مثه یه فرشته ی نجات اومدو جلوشو گرفت حالا تمام تمرکزم رو سرخگون بود که همینطور نزدیک و نزدیک تر میشد و با هر مسافتی که طی میکرد من رو بیشتر به لرزش در میاورد. یه نگاه زیر چشمی به اطراف انداختم و وقتی سرمو برگردوندم نزدیک بود سرخگون از دستم بره تو دلم به خودم فحش میدادم الان وقته نگاه کردن به بچه ها نبود. با یه حرکت سرخگونو گرفتم که البته باد زد و در یه لحظه تو دستم لغزید اما در اخر تونستم سرخگونو بگیرم، عرقو از رو پیشونیم پاک کردم و همچنان داشتم میلرزیدم...

(گرفتن سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

اوضاع ریون خوب نبود. با اینکه بازی قبلی رو بردیم ولی رفتن حسین خیلی بد بود. ارشدمون نگار و کاپیتانمون رسا شده بود. دوران محویت من ذهن خیلیارو درگیر کرده بود. از همه بیشتر من حالم خوب نبود و ذهنم مشغول چیزای مختلف بود. این یه بازیه حساسه. صبح که ایدا بیدارم کرد اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مسابقه کوییدیچ داریم.

+یوهاهااااا؛)

-بهار:|

حالت خوبه؟؟:|

+دارم به خودم انرژی میدم^^

-هووم

+چطوره حال قهرمان تیم؟؟

-خوبم

البته اگه تو محو نمیشدی ذهنم درگیر نبود

+هنوز داری بهش فکر میکنی؟؟:|

-ندیده بودم همچین محویت طولانی ای-_-

در وسط حرف زدن و اماده شدن بودیم که انا با جیغ اومد داخل

-شما دوتا چرا اینقدر راحتین؟؟-__-

زود باشین

زوددددددد

انگار اومدن سیزده بدر

و قیافه ای عصبانی خارج میشه

:|||||||

چرا اینقدر عصبانی حالا

بلاخره کارامونو کردیم و بدون هیچ صبحانه ای وارد رختکن شدیم. اوضاع اصلا جوری نبود که حس کنم حسین رفته. بچه ها با انرژیه تمام اماده بودن و داشتن خوشو بش میکردن.

از این بابت خیلی خوشحال شدم. همینطوری نشسته بودم که دیدم نگار و انا با دوتا سینی خوشگل و سنگین وارد شدن.

حدس زدم شاید برای بچه های گروه باشه ولی وقتی سینی هارو دادن به منو ایدا هر دو ذوق مرگ به تمام معنا شدیم.

اولش انا جیغ جیغ کرد که چرا بدون صبحانه وارد زمین میشین

+تو کلا انگار امروز باید سر ما دوتا جیغ بکشی

-چون لایقش هستین

:|||||||||||||

جدا که گشنم بود

نمیدونم چطور بدون صبحانه میخواستم وارد زمین بشم.

رسا که اومد همه اماده رفتن شدیم.

وارد زمین که شدیم رسا اوند طرفم و بهم گفت باید با انرژی تمام بازی کنم. اصلا مطمئن نیستم که بتونم. دلشوره بدی داشتم.

بازی که شروع شد بچه ها عملکرد خوبی داشتن. نگاه به بچه ها که میکردم انرژی میگرفتم.

ولی اوه نههههه

گریفیا با سرعت به طرف دروازه رفتن. داشتم نگار رو نگاه میکردم که متوجه بلاجر شدم.

الان وقتش بود که دوباره از ضربه های خوبم استفاده کنم. باید دوباره خودمو بکشم بالا. با اون کارایی که توی بازی اول کردم پیش تمام بچه های ریون خجالت زده شدم.

با یه دستم جارو و با یه دستم چوب رو گرفتم.

با سرعت رفتم طرف نگار. بلاجر نزدیک شد و چوبمو محکم گرفتم.

+این دفعه دیگه نه^^

و بلاجرو محکم پرت به جای نامعلومی.

و یه نفس راحت^^

(ضربه انحرافی)

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی :

محمد : 4+4+2+2=12

اشنا : 4+3+2+2=11

فاطمه : 3+3+1+2=9

ویکی : 4+3+2+2=11

سجاد : 4+3+2+2=11

راگن : 3+3+2+2=10

لونا :4+3+2+1=10

 

سینا سرخگون رو برای محمد فرستاده تا حرکت هجومی گریف شروع بشه . ولی همین اول کار ویکی متوجه چرخش بازدارنده به سمت مهاجمشون یعنی سجاد شد .

ویکی : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 1 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 22

ویکی با کمی زحمت اون رو منحرف کرد ولی لونا هم نمیخواد که بذاره به توپ بازدارنده دوباره یکی از بازیکنانشون صدمه ببینه .

لونا : 10 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 6 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 26

و خیلی خوب تونست توپ رو از راگن دور کنه تا اون بتونه با تمرکز بالا از حلقه هاش حفاظت کنه .

سرخگون به محمد رسیده و اون هم میخواد که توپ رو برای سجاد بفرسته ولی اشنا خیلی چابک به سمتش حمله ور شده تا بهش تکل بزنه .

محمد : 8 ( پاس سرخگون ) + 6 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 26

اشنا : 10 ( تکل ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

محمد از اشنا عبور کرد و سرخگون رو به سجاد رسوند . ولی فاطمه هم میخواد که جلوی سجاد رو بگیره .

فاطمه : 10 ( بلاک ) + 2 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) =21

سجاد : 7 ( شوت ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 20

توی این باد ، بازیکن تازه وارد ریونیا تونست جلوی حرکت بازیکن باتجربه ی گریفیا رو بگیره . شروع حرکت سجاد فوق العاده بود ولی جهت باد و بلاک به موقع فاطمه ، روند بازی رو تغییر داد و نذاشت که سرخگون به حلقه های ریون برسه .

 

 

0 - 0

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مالکیت سرخگون در این راند برای ریونکلا

 

ترتیب پست گذاری :

پست 1 : ریون ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : ریون ( 3 تا 7 )

پیت 6 و 7 : گریف ( 7 تا 11 )

پست 8 : ریون ( 11 تا 1 )

 

در حال حاظر دو توپ بازدارنده توی زمین هستن که

بازدارنده ی اول به سمت اشنا از ریون و

بازدارنده ی دوم به سمت ویکی از گریف در حال حرکتن .

 

.. جستجوگرا از این راند میتونن کار خودشون رو شروع کنن ..

 

(( شروع بازی ساعت 9 با ریون ))

 

بازیکنای ریونکلا به رنگ آبی و بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز باید پست بذارن .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-این فقط یه خراش سادست.چیزی نیست

+نه رسا.این می تونه مشکل ساز بشه

این یه مکالمه ی کوتاه بین من و نوشیا بود.راند اول مصدوم شده بودم.یه بلاجر بهم برخورد کرده بود و بهم یه کوچولو آسیب زده بود.من می خواستم بمونم و بازی کنم.می خواستم انتقام گلی که نتونستم بزنم رو بگیرم.ولی خب دیگه.نشد.مثل اینکه باید از بازی برم بیرون.

حالا راند سوم شروع شده بود و من با سلامتی کامل آماده بودم.بازی شروع شد.ورجیل توپو بالا انداخت.باد به قدری شدید بود که توپو به سمت من آورد.من هم توپ رو تو هوا چنگ زدم و به سمت دروازه پیش رفتم.با تمام سرعتم.از باد استفاده می کردم.حالا که یه راند استراحت کرده بودم خیلی راحت تر از بقیه بودم.

به حلقه ها نزدیک تر می شدم.خودم رو برای یه شوت آماده کردم.شوتی که گل می شد.دروازه بان گریف به سمت من اومد تا توپو بگیره.باید یه شوت می زدم و نتیجه رو ۵۰ به ۰ می کردم ولی...

کوییدیچ یه بازی تک نفره نیست.یه بازی تیمیه.اگه کسی موجب باخت تیم بشه همه مقصرن و اگه کسی باعث برد بشه همه توی برد سهیمن.

نباید خودم تنهایی شوت می کردم.نباید تکی بازی می کردم.با گوشه ی چشمم به آنا نگاه کردم.آنا موقعیت بهتری نسبت به من داشت.به عنوان کاپیتان تیم باید درست ترین تصمیمو انتخاب می کردم.و این الآن بهترین تصمیم بود.توپ رو به سمت آنا دادم.همونطور که توی راند اول اون توپ رو به من داد.راند اول اون توپو پرت کرد و من شوت زدم.حالا برعکسه.نوبت توعه آنا.

{پاس سرخگون به آنا}

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی زمین بودم و ژستای مختلفی رو با چماقم میگرفتم و به یکی از بچه های گریف که عکاسیش خعلی خوب بود گفته بودم چند تا عکس ازم بگیره...ولی خپ...تو این باد و اینهمه چیزایی که تو هواست مطمئنا عکسای قشنگی نمیشن عییش -_-

همینجوری محو رسا بودم و داشتم به بازیش نیگا میکردم که با چابکی و سرعت اینور و اونور میرفت و بالاخره اخره کار سرخگون رو به آنا پاس داد....!

زیر لب گفتم اخه یه نفر چجوری میتونه هم گرگینه باشه هم خوناشام؟:|البته شاید کایمراست!!:دی

و همچنین نسترن کوچولو:دی رو دیدم که داشت آنا رو بلاک میکرد....

یه لحظه حواسم از رسا و بچه های گریف پرت شد و به بازدارنده ای که هر لحظه بهم نزدیک و نزدیک تر میشد نیگا کردم..چماقمو گرفتم بالا...

منتظر بودم بازدارنده جهتش عوض شه و بره سمته یکی دیگه اما نه درست خودم بودم...

یه لحظه زیر چشمی به رسا و انا نیگا کردم...خعلی دیگه دارن ویراژ میدن...همچنین باید هر جور شده به نسترن کمک میکردم...باید...اینجور مواقع غریزه ی گریفیم معمولا بیدار میشد....نمیدونم چرا....در ضمن اگه هم کمک نمیکردم نسترن قهر میکرد با کله تیم :| پس مجبور بودم...

رو جارم به سمت جلو خم شدم و

چماقمو محکم کوبوندم به بازدارنده و به سمت آنا فرستادمش و جییغ زدم : گووو تووو هلللللل!!!

و زیر لب گفتم : *** :|

نفس نفس زدم و چماقمو بین پاهام گذاشتم و موهامو از اول بستم....هایش....لعنتی...

(ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت آنا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این هوای طوفانی ورجیل توپ را به هوا پرتاب کرد و توپ مانند کسی که دنبال پدرش باشد به سوی رسا رفت و در دستان او جا خوش کرد باد با تمام قدرتش می وزید و میخواست زور خودش را به همه نشان دهد اما ما هیچوقت تسلیم نمی شدیم و در این هوا نیز به بازی خود می پرداختیم ؛ در این هوایی که توپ می توانست به هرجا که میخواهد برود و به مسیر ها دقت نکنند. توپ در این هوا مانند پسر بچه لجبازی شده بود که کار خودش را انجام میداد برای هر دو تیم گل زدن کار سخت و دشواری بود و این را از نتیجه بازی هم می شد فهمید بازی ای که در راند 3 بود و نتیجه هم چنان مساوی و بدون گل بود در راند قبل سجاد تلاشش را کرد اما باد نزاشت او به خواسته اش برسد و توپ خود را به فاطمه رساند این باد بازی را پر هیجان تر کرده اما این بازی بدون این باد هم پر از هیجان بود تقابل دو تیم برنده و قوی هر کدام از انها که این بازی را میبرد نصف راه را گذرانده بود و برنده این دوئل سخت و طاقت فرسا می شد . اینکه بازی بدون گل ادامه میافت تماشاگران به هر نحوی بود خودشان را به این بازی رسانده بودند و هنوز نیز به تشویق می پرداختند . باد با برخورد های شدیدش به پرچم های قرمز و ابی باعث می شود پرچم ها با قدرت تکان بخورند و نمایی زیبا را ایجاد کنند. در این بین رسا با سرعت تمام داشت به سمت دروازه میرفت شاید متوجه من نشده بود اما من هم در ان نزدیکی ها بودم و در حال نگاه کردن به حرکات رسا انگار میخواست خودش گل را بزند اما او نیز مانند من از تک روی کردن خوشش نمی امد در نزدیکی های او مهاجم دیگر انها یعنی انا بود که قطعا تنها راه رسا به حساب می امد پس باید جلوی ان را میگرفتم و مانع پیشروی بیشتر انا می شدم سریعا خودم را به سمت انا رساندم و جلوی پاس دادن رسا به انا را گرفتم .

(بلاک انا )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لعنتی لعنتی لعنتییییی چرا همه ی بلا ها باید سر من بیاد؟ راند سوم شروع شد و رسا با یه چرخش خیره کننده ای توپ رو از دست مهاجم های گریف قاپید و شروع کرد به تک روی هوا خیلی داغون بود . باد در حدی بود که جارو های هیچ کس خوب پرواز نمیکرد و هر لحظه ممکن بود که یه نفر از زمین بازی منهدم بشه و از پیش بید کتک زن سر در بیاره. موهام خیلی اذیتم میکردن چون باد در جهت مخالف من بود و موهامو به طور وحشتناکی آشفته میکرد و نمیذاشت خوب ببینم رسا هم همچین وضع بهتری از من نداشت ولی خب بهتر از من بود با بدبختی جارو مو تنظیم کردم و رفتم سراغ رسا که انگار تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود آنایی هم وجود داره چون میدونست باد خیلی شدیده با ضربه ی نسبتا محکمی پاس داد به من طوری که درست وسط دستام فرود اومد میدونستم حتما باید گل بزنیم بنابراین با سرعت بالایی به سمت دروازه ی گریف هجوم بردم و یهو چشمم به ویکی افتاد که بلاجر ی رو سمتم فرستاد از اون ور یهو نسترن از عالم غیب ظاهر شد و سعی کرد بلاکم کنه لعنت! یهو توجهم به صدا اشنا جلب شد که میگفت آنا آنا تو میتونی ! نگران نباش دعایی خیر همه ی ما همراهته

با این حرف انگار که جون تازه ای گرفتم با نسترن بازی مون گرفته بود چون کل مسیر از وسط زمین تا نزدیکای دروازه رو عین موش و گربه طی کردیم و در نهایت موفق شدم و جا گذاشتمش بعد از خلاص شدن از دست نسترن رفتم تا اولین گل رو بزنم در همین لحظه بخار رفت سراغ بلاجری که سمت آیدا میرفت و من بی توجه به بلاجری که پشتم بود رو در روی سینا قرار گرفتم و یه شوت چرخشی که توی اون لحظه به نظرم معجزه بود رو سمت دروازه ی وسطی فرستادم و منتظر اعلام گل شدم

(شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

این خیلی خوب بود که تونستم ضربه خوبی بزنم و توپ رو از نگار دور کنم. دوباره انگیزه برای بازی گرفتم.

خوشحالم از اینکه گل نزدن. اگه گل میزدن بیشتر از همه رسا ناامید میشد. اونموقع بجای اینکه کاپیتان بچه هارو اروم کنه ما باید رسا رو اروم میکردیم.

توی این وضعیتی که تیم داره این بدترین شکل ممکن بود. قبل شروع راند دوم رسا اومد پیشمون و به هممون گوش زد کرد که حواسمون باشه و توی اسمونا محو نباشیم. بیشتر از همه به من اینو گفت._.

چرا واقعا؟؟-___-

مگه من محوم؟؟

با سوت ورجیل کلا از فکرش بیرون اومدم و دوروبرمو نگاه کردم. الیسا داشت به عقابا یاد میداد که میلک شیک بخونن به عنوان سرود ملی ریونکلا._.

میلک شیک به الیسا هم سرایت کرد. توپ اولش دست رسا بود. کلی حرکت زد و اخرش پاس داد به انا. از قیافه پوکر بازیکنا و تماشاچیا خندم گرفت. انا خیلی خوب دریافتش کرد و با سرعتو قدرتو دقتو خلاصه همه چی رفت سمت دروازه.

+سلام بلاجر قشنگم^^

این اولین بار بود که حواسم به بلاجرا بود. و یه نگاه به بلاجر اشنا و یه نگاه به الیسا انداختم. بعد از یه سری حرفای زیرلبی که با خودم بودم بلاخره به سمت بلاجر انا رفتم. خیلی خونسرد رفتم حرکت کردم و بعدش دیدم بلاجره شوهی نداره و خیلی جدی و با سرعت داره میره طرف انا که ناکارش کنه. جارومو گرفتم و با سرعت رفتم. یه ذره اینور اونور شدم تا وایسادم و چوبمو درست کردم.

یه صدای توصیف نشدنی داد. به ضربه محکم و با دقت به سینا، البته جوری که خودم فکر میکردم، معلوم نبود چیکار کردم.

+به چه کسی هم زدم-__-

چرا این چوبا با اینکه این همه بلاجرو دور میکنن نمیشکنن؟؟

(ضربه انحرافی تهاجمی به سمت سینا)

ویرایش شده در توسط Ana k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×