رفتن به مطلب
VERGIL

بازی ششم - اسلیترین ، گریفندور

پست های پیشنهاد شده

امتیازات رول پلی

ویکی : 4+3+2+2=11

مینا : 3+3+2+2=10

تانیا : 4+3+2+2=11

محمد رضا : 4+4+2+1=11

ماری : 4+3+2+2=11

حسام : 4+4+2+2=12

 

امتیازات برابر شده بود

همه چیز برای یه راند فوق العاده ی دیگه مهیا شده بود ولی به نظر اسلیترینیا قصد حمله نداشتن ...

مهاجمای اسلی سرخگون رو بین خودشون رد و بدل میکردن و به سمت حلقه های گریف حرکت نمیکردن .

توی هر راند، هر تیم یه استراتژی جالبی رو بکار میبره که همین باعث جذاب شدن بازیا شده بود .

مدافعای گریف وقتی این صحنه رو دیدن، به سرعت وارد عمل شدن و اونا هم یه استراتژی جدید رو پیش گرفتن .

دفاع از حریف در مقابل بازدارنده ها :| . نمیدونم والا :))) شاید برنامه ی جالبی داشته باشن ولی قطعا میدونن که اگه مدافع نتونه درست به بازدارنده ضربه بزنه خودش مصدوم میشه ...

بازدارنده ی اول داشت به سمت نسترن میرفت که ویکی دوباره اومد و با تمام قدرتش به توپ ضربه زد .

ویکی : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

توپ به سمت محمد رضا تغییر جهت داده بود . ولی تانیا هم از رقیب قرمز پوش خودش نمیخواست کم بیاره . میدونست که مصدوم شدن جستجوگر اونم توی راند سوم میتونه به قیمت کل بازی براشون تموم شه؛ برای همین بازدارنده ای که به سمت خودش میومد رو فراموش کرد و به محمد رضا نزدیک شد .

تانیا : 10 ( ضربه انحرافی تدافعی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

وای نـــه ... توپ از کنار دستش عبور کرد و الان فقط محمد رضاست که میتونه از خودش محافظت کنه .

محمد رضا : 10 ( جاخالی ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

همه ی سبزپوشای روی سکوها یه نفس راحت میکشن . توی لحظه ی آخر محمد رضا یه چرخش خوب داشت و تونست بازدارنده رو پشت سر بذاره . ولی انگار هنوز تموم نشده . مینا ...

مینا یه حرکت ابتکاری میزنه و بازدارنده ای که تانیا رو هدف قرار داده بود منحرف میکنه .

مینا : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 23

بازدارنده منحرف شده ولی بازم یکی دیگه از مدافعای قدرتمند اسلی، برای دفاع از چستجوگرشون وارد عمل میشه .

حسام به سرعت خودش رو بین توپ و محمد رضا قرار میده و به اون ضربه میزنه .

حسام : 10 ( ضربه انحرافی تدافعی ) + 3 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 25

و تونست به راحتی بازدارنده رو از بازی خارج کنه .

بعد از رفت و آمد پی در پی بازدارنده ها، حالا جستجوگرا با خیال راحت دارن دنبال گوی زرین میگردن . ولی کدوم یک میتونه زودتر اونو پیدا کنه ؟ سرنوشت بازی توی دستای ماری و محمد رضا قرار گرفته .

محمد رضا : 4 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 20

.

.

ماری : 5 ( نقطه یابی گوی زرین ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 18

هر دو فاصله ی زیادی با گوی داشتن و اون از دستشون فرار کرد . ولی هرجفتشون مسیر حرکت گوی رو دنبال کردن و الان میدونن که کجا قرار گرفته . راند بعدی حساسیت به اوووج خودش خواهد رسید .

یعنی کدوم یک میتونه گوی رو تصاحب کنه ؟

همه چیز برابر .....

 

5050

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنوشت به زودی مشخص خواهد شد ...

دو رقیب دیرینه در مقابل هم ...

 

مالکیت سرخگون در این راند برای گریف

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : گریف ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : اسلی ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : گریف ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : اسلی ( 7 تا 11 )

پست 8 : گریف ( 11 تا 1 )

 

در حال حاظر یک توپ بازدارنده توی زمین هست

که به سمت صبا از اسلی در حال حرکته

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با اسلی ))

بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز و بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح روز رستاخیز

رستاخیز به پا شده بود

ورجیل با نگاه تیز بینش بر جاروی قصاوت تکیه داده بود

حالا کاقعا رستاخیز بر پا شده بود

سرنوشت تلاش های یک ترم مان به ساعات آطی بستگی داشت

۱۴ نفر ، یک زمین ، یک گوی . در نهایت : رستگاری

هیجانی که در رگ های تماشاگران بود ، چیزی فرا تر از آدرنالین بود

هیجانی آمیخته به اظطراب و غرور ، کسی یارای نشستن نداشت

همه ایستاده ، با چشمانی دوخته به دستان جست و جو گر ها

امروز در ورزشگاه همه دو رنگ به تن داشتند یا سرخ یا سبز

شب گذشته دنیا از همه مان خواسته بود با تمام توان بازی کنیم سینا قبل از بازی تاکید کرده بود که حالا باید خودمان را اثبات کنیم

 

کسی حق اشتباه کردن نداشت هر اشتباه برابر با از دست رفتن زحنات یکسال بچه ها بود

همه منتظر جشن قهرمانی بودند و کسی حق نداشت با اشتباهش آن را یکسال به تعویق بیندازد

سینا قبل از این راند خودش را به کنارم رساند و گفت : اگه شیر ده تا شکار کنه ولی دست خالی به بیشه برگرده مثل اینه که اصلا شکار نکرده

ازتون انتظار دارم با شکار جام کوییدیچ به برج برگردیم پس بهترین پاست رو بده منم در عوضش میزارم با جام جلوی دخترا پز بدی

شایدم گذاشتم ببریش سرسرا ٬ شاید تو عم سر و سامونی گرفتی

 

 

حالا واقعا باید از جان و دل مایه می گذاشتیم

برای یک موفقیت بزرگ* باید کار های کوچک به درستی انجام شود

مانند یک ساعت عقربه ای که برای حرکت دقیقش باید هر کدام از چرخنده ها به درستی کارشون رو انجام میدادند

در میان زمین روی جارو سرخگون به دست منتظر فرصتی بودم

مدافعان اسلیترین از همیشه هوشیار تر بودند

ولی برای گریز پایی مثل نسترن این موضاعات اهمیتی نداشت

با نگاهش میگفت : فقط توپ را برسانید

نگاهش مصمم بود ، فقط باید توپ را به او می رساندم

نگاهی سرشار از انگیزه و آماده برای نشان دادن خودش

از آنجا به بعد ، نسترن باید با تمام وجود سرخگون را شوت می کرد

با تمام توان سرخگون را ب همراه تمام امید و آرزوی موفقیت به سمت نسترن فرستادم

(پاس سرخگون به نسترن )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح روز رستاخیز

رستاخیز به پا شده بود

ورجیل با نگاه تیز بینش بر جاروی قصاوت تکیه داده بود

حالا کاقعا رستاخیز بر پا شده بود

سرنوشت تلاش های یک ترم مان به ساعات آطی بستگی داشت

۱۴ نفر ، یک زمین ، یک گوی . در نهایت : رستگاری

هیجانی که در رگ های تماشاگران بود ، چیزی فرا تر از آدرنالین بود

هیجانی آمیخته به اظطراب و غرور ، کسی یارای نشستن نداشت

همه ایستاده ، با چشمانی دوخته به دستان جست و جو گر ها

امروز در ورزشگاه همه دو رنگ به تن داشتند یا سرخ یا سبز

شب گذشته دنیا از همه مان خواسته بود با تمام توان بازی کنیم سینا قبل از بازی تاکید کرده بود که حالا باید خودمان را اثبات کنیم

 

کسی حق اشتباه کردن نداشت هر اشتباه برابر با از دست رفتن زحنات یکسال بچه ها بود

همه منتظر جشن قهرمانی بودند و کسی حق نداشت با اشتباهش آن را یکسال به تعویق بیندازد

سینا قبل از این راند خودش را به کنارم رساند و گفت : اگه شیر ده تا شکار کنه ولی دست خالی به بیشه برگرده مثل اینه که اصلا شکار نکرده

ازتون انتظار دارم با شکار جام کوییدیچ به برج برگردیم پس بهترین پاست رو بده منم در عوضش میزارم با جام جلوی دخترا پز بدی

شایدم گذاشتم ببریش سرسرا ٬ شاید تو عم سر و سامونی گرفتی

 

 

حالا واقعا باید از جان و دل مایه می گذاشتیم

برای یک موفقیت بزرگ* باید کار های کوچک به درستی انجام شود

مانند یک ساعت عقربه ای که برای حرکت دقیقش باید هر کدام از چرخنده ها به درستی کارشون رو انجام میدادند

در میان زمین روی جارو سرخگون به دست منتظر فرصتی بودم

مدافعان اسلیترین از همیشه هوشیار تر بودند

ولی برای گریز پایی مثل نسترن این موضاعات اهمیتی نداشت

با نگاهش میگفت : فقط توپ را برسانید

نگاهش مصمم بود ، فقط باید توپ را به او می رساندم

نگاهی سرشار از انگیزه و آماده برای نشان دادن خودش

از آنجا به بعد ، نسترن باید با تمام وجود سرخگون را شوت می کرد

با تمام توان سرخگون را ب همراه تمام امید و آرزوی موفقیت به سمت نسترن فرستادم

(پاس سرخگون به نسترن )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابرها بهم میخوردند و صاعقه های قرمز رنگی رو به سمت تماشاچی های سبز پوش پرتاب میکردن طوفان باد و بارون سرخ رنگ شدت گرفته بود. تماشاچی های اسلیترین داد میزدن و به این ور و انور میدویدن تا یچیزی برای محافظت از خودشون پیدا کنن همه جا به رنگ خون دراومده بود گریفندوری های روی سکو فریاد میزدند و پیروزی تیمشون رو تبریک میگفتن نگاه اسلایترینی ها پر از خشم و عصبانیت بود که تن هرکس که به انها نگاه میکرد رو به لرزه در میاورد و بعضی از ان ها هم درگوشه ای طوری که دیده نشن اشک میریختن...به اطرافم نگاهی انداختم همه ی هم تیمی هام که از خجالت سرشون رو پایین انداخته بودن دورم بودن و بارون سرخ سرتاپاشون رو طوری که دیگه رنگ لباس های سبزشون به چشم نمیومد قرمز کرده بود...اونطرف تر بازیکن های گریفندور با پوزخند به ما نگاه میکردن و مارو تقریبا با نگاهاشون له کرده بودن کم کم صدای تماشاچی ها که مارو بی عرضه خطاب میکردن بلند شد... صداها بلند تر و بلند تر میشد...

چشم هام رو باز کردم ...صبا جفتم بود با بهت به دور ورم نگاه کردم با شک گفتم: باختیم؟ صبا یه پسگردنی بهم زد و گفت : زبونتو گاز بگیر!یه دقیقه چشاتو بستی ها! دستم رو روی پیشونیم کشیدم.

صبا:اخه وسط بازی وقت چرت زدنه؟نمیگرفتمت افتاده بودی! یه نفس عمیق کشیدم و ازش تشکر کردم ... واو که چقد ما مدافعان هوشیاری هستیم..

انگار موقع چرت زدن جای مناسبی رو انتخاب کرده بودم من کنار صبا بودم و بازدارنده هم صبارو به عنوان طعمش انتخاب کرده بود خوابم دوباره به یادم اومد به محمد رضا نگاه کردم اون و ماریا هردو گوی زرین رو پیدا کرده بودن و جدال سختی بینشون رخ داده بود و خب الان وقتشه که نزارم کابوسم به حقیقت بپیونده! مستقیم به سمت بازدارنده که دروازه بانمون رو هدف قرار داده بود رفتم چماقم رو عقب بردم و جستجوگر سرخ پوش هارو نشونه گرفتم الان وقتشه! ضربه رو زدم ... ماریا نمیدونست چه ضربه ای در انتظارشه...بازدارنده درحال نزدیک شدن به اون بود کاش میشد قبلش چماقم رو هم تو سر مدافع های گریف پرت کنم اینطوری کارم راحت تر میشد!:دی

 

(ضربه انحرافی تهاجمی به سمت ماریا)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همینجوری که به چماقم نگاه میکردم و تو زمین بودم حواسم به هیچ بازدارنده ای نبود...عجیب بود یکم!

چون من کسی نبودم که غیر از مسئولیتم به چیزه دیگه اهمیت بدم...اما امروز اینجا خیلی تفاوت داشتم....حتی متوجه محمد هم نشدم که سرخگون رو به نسترن پاس داد....

یاده خوانندگی میوفتادم...یاده گیتارم...خیلی وقته کنار گذاشتمشون...پشیمونم؟آره!خیلیم پشیمونم..!

حتی قبل از اینکه کوییدیچ یاد بگیرم گیتار دست گرفتم...اهنگ خوندم رو هر نُت مکث کردم و از اول یاد گرفتم...

کوییدیچ هم برای من همین بود منتها هر کدوم از ماها نقشه یکی از سیمای گیتار رو بازی میکردیم...و ماریا کسی بود که گیتار رو روی کوک نگه میداشت !!

من به همه ی بچه های گروهمون ایمان داشتم همه ی اونا دست به دسته هم میدادن تا گیتاره تیممون خوب نواخته شه..!

رو جاروم یکم جا به جا شدم و ریتمه تند گیتار توی مغزم پلی شد...منتها خودم رو تصور میکردم که دستام بصورت حرفه ای روی سیمای گیتار چا به جا میشد...بعد از این بازی مطمئنا دوباره سراغه گیتارم میرفتم...

یهو متوجه بازدارنده ای شدم که به سمت ماریا حرکت میکرد....نباید میذاشتم گیتارمون از کوک خارج شه...مارهای روی زمین و شیردالهای بالای زمین کوییدیچ با هم یجوری مچ شده بودن که انگار یه سمفونیه!!

چماقمو محکم توی دستم گرفتم و سره جارومو خم کردم و به سمت پایین هجوم بردم...هر چی ریتمه گیتار توی مغزم بیشتر میشد سرعتم هم تند تر میشد تا اینکه به اوجش رسید و بالاخره توقف و یه ضربه ی محکم و پر قدرت به بازدارنده و دوباره از سر گرفتن موسیقی...!!

این ضربه مثل صدای خفه توی گیتار بود...همین خفه کردن صدا بود که ریتم رو قشنگ و زیبا میکرد...هنوز بازی در جریان بود پس اهنگ هنوز نواخته میشد....!!

وقتی به بازدارنده ضربه میزدم به این نتیجه رسیدم که بازدارنده یه اسلحه س!! و چماق هم مثل ماشه ی اون اسلحه س!!

(ضربه ی انحرافی تدافعی )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من بودم وسط یه بازی ، یه بازی معمولی نه ، یه بازی هیجان انگیز که تماشاچیا رو کشونده بود اینجا . هیجان بازی به اوناهم منتقل شده بود و باعث شده بود کارهای عجیب زیادی رو انجام بدن . وقتی به اسمون ابری نگاه کردم موجی از گریفین رو دیدم که داشتن توی اسمونا پرواز میکردن اینا اثرات همون هیجانی بود که گفتم این کار گریفی ها بود برای روحیه دادن به تیم کویدیچشون بعدش اسلی ها دست به کار شدن و مارهای زیادی از گوشه زمین وارد شدن و باعث ترس من شده بودن همینطور باعث جنب و جوش زیاد اساتید برای دور کردن اونا . این بازی یجور دوئل بود و من عاشق این دوئل بودم . گزارش گر این دوئل سین بود که لبخندی هم روی لبش بود و با تمام هیجانش داشت این بازی رو گزارش میکرد و از تمام اتفاق های این بازی میگفت . بالاخره به جلو نگاه کردم به رقیبایی که سرسخت و قوی بودن و فقط یک نفر رو میدیدم ، صبا . مامانم که گل زدن بهش کمی کارم رو سخت میکرد ولی اون با جدیت به این بازی نگاه میکرد نگاهمو ازش گرفتم چون صدا های عجیبی از تماشاگرا به گوش من میرسید و یهو دیدم فشفشه ها توی اسمون منفجر شدن و نشوته ای ساختن " we will we will ruck you " شعار گروه ما، از دیدنش واقعا هیجان گرفتم ، خوشحال شدم و یه کوچولو خندیدم یه جیغ از سر شادی کشیدم ولی یهو سر و صدا هاییاز پشت سرم اومد اژدهایی از جنس اتش رو دیدم یه جیغ خیلی بلند کشیدم .اون طلسمی اتشین بود که حتما کار سال اخریا بود و به سمت زمین میومد از اون طرف دایانا و امریس داشتن نهایت سعیشونو میکردن جلوش رو بگیرن . محمد رو دیدم که داشت به من میگفت نترس و سرخگون رو بگیر و اونو به من پاس داد . نهایت سعیمو کردم که به مارهایی که 20 متر پایین تر از من و روی زمین بودن نگاه نکنم و تمرکزمو بزارم روی سرخگون و شوت ، شوتی که من عاشقش بودم و باید میتونستم اونو برسونم جایی که میخواد دقیقا یه شوت که بره پشت حلقه ها و فریاد شادی گریفیندوریا کل زمین رو پر کنه و این همون فریادی بود که سینا رو واسه چند ثانیه خوشحال میکرد پس با گفتن شعار همیشگیمون سرخگون رو پرتاب کردم .

(شوت سرخگون )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم بازیمو میکردم که توجهم به بخش v.i.p تماشاگرا جلب شد...

فقط سه نفر اونجا بودن...دایانا و الناز ...و یه مرد خپل که یه کت و شلوار سیاه به تن داشت هم بینشون نشسته بود...

عینک افتابیشو برداشتو منم شناختمش...جیسون استاتم!!!

مدیر عامل سابق تیم بلک هن...اون اینجا چیکار میکنه؟؟؟

با پوز خند بهم نگاه کرد...

فریاد زد:عالیه اسکرایور....مثل پدرت بازی میکنی...

یه لحظه بیخیال بازی شدم و با عصبانیت به سمتش رفتم...

کسی که باعث شده بود این همه سال خانوادمو نبینم...حالا اینجا بود..

بلند گفتم این اشغال اینجا چیکار میکنه؟؟؟

خودش گفت:من تامین کننده نیاز های مالی مدرستون هستم اقای اسکرایور.

خوشحالم که گالیون هامو جای درستی خرج کردم...پرورش استعداد جادوگر های جوان...

الناز و دایانا جوری بهم نگاه کردن که انگار به یک مرد مقدس توهین کردم...حق دارن...خب اونا هنوز این ادمو نشناختن...

اون جاش تو ازکابانه......یک لحظه یک فکر از ذهنم خطور کرد...خودشه...

از جاروم اومدم پایین و از زمین خارج شدم...رفتم تو خوابگاه دخترا...خدارو شکر کسی اون موقع توش نبود...

چیزی که زیر تخت صبا جاسازی شده بود رو دراوردم...زمان برگردان...صبا اگه بفهمه برش داشتم منو میکشه...

به نتایج احتمالی کارم فکر نکردم و به یازده سال پیش برگشتم...

یازده سال قبل

پدرم تازه زندانی شده بود و من گذشته هم الان تو یتیم خونه ام...

پاییز بود و باد سردی می وزید...به ساختمون جلوم خیره شدم...دفتر کار جیسون استاتم اینجاست...

ساختمون معماری عجیبی داشت و رنگ دلگیری بهش زده بودن...الان هم کسی داخلش نبود...

دو دقیقه بعد داخل ساختمون بودم...سیستم امنیتیشون داغونه...وارد دفترش شدم...

یه گاو صندوق گنده گوشه اتاق بود که درشو منفجر کردم...با خوشحالی متوجه شدم چیزی که میخوام داخلشه...

چنتا پرونده بودن که ثابت میکردن برای پدرم پاپوش دوخته شده ...

پرونده ها رو زدم زیر بغلم و به زمان حال برگشتم...فقط یکم قبل تر...چند ساعت قبل بازی...

زمان حال(یکم عقب تر)

با جغدم پرونده ها رو فرستادم برای بخش قضایی وزارت خونه...

زمان مثل باد گذشت...دوباره تو زمین کوییدیچ بودم...

به جایی که جیسون استاتم نشسته بود نگاه کردم...

عینک افتابیشو برداشت اما قبل از این که بخواد پوزخند بزنه سایه دوتا مرد رو بالای سرش حس کرد...مامورای وزارت خونه بردنش...

منم این صحنه رو با خوشحالی نگاه کردم...دوباره رو بازی تمرکز کردم...

با سرعت به سمت گوی زرین رفتم...خیلی تند می رفت ولی منم سمج بودم...روی جاروم خم شدم...

دستمو با سرعت به سمتش بردم و اونم تو دستام جا گرفت...با خستگی لبخندی زدم...

(گرفتن گوی زرین منطقه1)

ویرایش شده در توسط Mohamad Reza

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهاجم های گریف دنبال یه نفر بودن که بهش پاس بدن.

یه صدای بلند از میون ابر ها گفت:اینجا

مهاجمای گریف سرخگون رو به اسمون پرت کردن...

یه مرد که با دیدنش ادم زهرش اب میشد سرخگون رو گرفت...

لباساش مثل انسان های یونان باستان بود.

سرخگون تو دستاش تبدیل به یه صاعقه شد...

خدای من...زئوس!!!

از میون ابر ها بهم گفت:تسلیم شو موجود حقیر.

فریاد زدم: هرگز

باخشم بهم نگاه کرد و سرخگون رو که حالا شکل یه صاعقه بود رو به سمتم پرت کرد

صاعقه مستقیم به سمت حلقه های ما میومد...به سمتش رفتم و یه نور کور کننده

همه جارو پرکرد...

با جیغ از خواب بیدار شدم...دیدم تانیا هم نشسته و نفس نفس میزنه...

گفتم:تو هم خواب بد دیدی؟

_اره

زمین کوییدیچ

دستکش هایی رو که نوب بهم داده بود رو دستم کرد.

بازی با دستور ورجیل شروع شد...رو سکو ها پر از سر و صدا بود...

مهاجمای گریف به دروازه هجوم اوردن...خواستم سمت چپ رو پوشش بدم که به سمت راست خم شد...

سریع رفتم تا حلقه سمت راست رو پوشش بدم که اونم به طرف حلقه سمت چپ رفت...

مثل یه کابوسه...نوب داد زد:سعی کن غیر قابل پیش بینی باشی.

با ارامش رو به روی حلقه وسطی قرار گرفتم...در اخرین لحظه که سرخگون از دستش رها شد به سمت چپ رفتم و سرخگون رو گرفتم.

(گرفتن سرخگون و پاس به وایت بین)

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عصبانی به زمین نشستم..

 

روند بازی اصلا راضی کننده نبود..

بازی خودم هم.. بیشتر از بازی قبل احساس خستگی میکردم..

توی رختکن به سمت میز تدارکات رفتم ولی خبری از بطری های اب نبود.. صدای سینا که از توی زمین صدامون میکرد تا جمع شیم روشنیدم..

با علم به اینکه الانه که غرغراش شروع بشه شروع کردم به سرک کشیدن اینور اونور مزه ی مزخرفی داشت

خیلی تشنم بود و اعصابم هم خورد بود و آب میخواستم.. نگاهم به بطری بی برچسب و اسمی روی نیمکت افتاد برداشتم یه نفس سرش کشیدم..داخل زمین دوییدم وسوار دسته جارو شدم

حرکت کردم هیاهوی بازی بالا گرفت..

اسمون بهاری داشت بنفش میشد.. شایدم صورتی؟ یا سرخ آبی؟ چه عجیب

 

کم کم خستگیم طوری که انگار از اول وجود نداشت از بین رفت..

بجاش حس سرخوشی باحالی اومد سراغم

احساس در پی گوی بودم که ویکی گردنمو از خورد شدن توسط یه بازدارنده ی سمج نجات داد ..بازدارنده ی احمق!! چطور جریت میکنه به من حمله کنه.. به ماریای کبیر.. مدیر گروه گریفیندور!!

پیچیدم و در حالی که بین موج های بنفش صورتی سرخابی توی آسمون بود ( چرا همه چیز موج ورداشته بود) داد میکشیدم : ای گستاخ! به سمت بازدارنده جهش بردم

همین طور که به خودم و بازدارنده گره خورده بودم سر راهم زیزی رو دیدم یهویی دستی رو کشیدمرفتم کنارش.. غرغرکنان گفتم زی زی باید رو دویلت بیشتر کار کنی! از تو توقع بیشتری دارم!!

با تعجب نگام کرد و خواست چیزی بگه که یه دفعه حواسش به سمت صدایی جم شد مسیر نگاهش رو دنبال کردم و دیدم یه اژدهای قرمز رنگ وسط آسمونه.

وای چه اژدهای نازی .. حتما شیدا عاشقش میشه..بزار برم بگیرمش ... در حالی که شعر ای اژدهای نازمو میخوندم وبه ظرف آسمون میرفتم احساس کردم که سری حباب سبز تو آسمونه

حباب سبز

چه بانمک

حبابا گردن ^_^

گرد.. یه چیز گرد... من قرار بود یه چیز گرد پیدا کنم نه؟

یه چیز گرد طلایی..

..باید پیداش کنم

یه دفعه یه چیز گرد طلایی کوچولو اونور زمین برق زد.. احساس میکردم باید برم طرفش.. انگار به ظرفش کشیده میشدمم.. مثل یه اهنربا

آژدهای قشنگم :( توی آسمون ولش کردم به سمت گرد طلایی رفتم

موهام توی باد هوا رفت و حس میکردم سوار ترن هواییم

از بین حبابای سبز گذشتم و

رفتم اونور زمین توی منطقه ی یک

شیرجه رفتم وگوی سردو و خوشگل توی دستام بود ..

(گرفتن گوی زرین(

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عصبانی به زمین نشستم..

 

روند بازی اصلا راضی کننده نبود..

بازی خودم هم.. بیشتر از بازی قبل احساس خستگی میکردم..

توی رختکن به سمت میز تدارکات رفتم ولی خبری از بطری های اب نبود.. صدای سینا که از توی زمین صدامون میکرد تا جمع شیم روشنیدم..

با علم به اینکه الانه که غرغراش شروع بشه شروع کردم به سرک کشیدن اینور اونور مزه ی مزخرفی داشت

خیلی تشنم بود و اعصابم هم خورد بود و آب میخواستم.. نگاهم به بطری بی برچسب و اسمی روی نیمکت افتاد برداشتم یه نفس سرش کشیدم..داخل زمین دوییدم وسوار دسته جارو شدم

حرکت کردم هیاهوی بازی بالا گرفت..

اسمون بهاری داشت بنفش میشد.. شایدم صورتی؟ یا سرخ آبی؟ چه عجیب

 

کم کم خستگیم طوری که انگار از اول وجود نداشت از بین رفت..

بجاش حس سرخوشی باحالی اومد سراغم

احساس در پی گوی بودم که ویکی گردنمو از خورد شدن توسط یه بازدارنده ی سمج نجات داد ..بازدارنده ی احمق!! چطور جریت میکنه به من حمله کنه.. به ماریای کبیر.. مدیر گروه گریفیندور!!

پیچیدم و در حالی که بین موج های بنفش صورتی سرخابی توی آسمون بود ( چرا همه چیز موج ورداشته بود) داد میکشیدم : ای گستاخ! به سمت بازدارنده جهش بردم

همین طور که به خودم و بازدارنده گره خورده بودم سر راهم زیزی رو دیدم یهویی دستی رو کشیدمرفتم کنارش.. غرغرکنان گفتم زی زی باید رو دویلت بیشتر کار کنی! از تو توقع بیشتری دارم!!

با تعجب نگام کرد و خواست چیزی بگه که یه دفعه حواسش به سمت صدایی جم شد مسیر نگاهش رو دنبال کردم و دیدم یه اژدهای قرمز رنگ وسط آسمونه.

وای چه اژدهای نازی .. حتما شیدا عاشقش میشه..بزار برم بگیرمش ... در حالی که شعر ای اژدهای نازمو میخوندم وبه ظرف آسمون میرفتم احساس کردم که سری حباب سبز تو آسمونه

حباب سبز

چه بانمک

حبابا گردن ^_^

گرد.. یه چیز گرد... من قرار بود یه چیز گرد پیدا کنم نه؟

یه چیز گرد طلایی..

..باید پیداش کنم

یه دفعه یه چیز گرد طلایی کوچولو اونور زمین برق زد.. احساس میکردم باید برم طرفش.. انگار به ظرفش کشیده میشدمم.. مثل یه اهنربا

آژدهای قشنگم :( توی آسمون ولش کردم به سمت گرد طلایی رفتم

موهام توی باد هوا رفت و حس میکردم سوار ترن هواییم

از بین حبابای سبز گذشتم و

رفتم اونور زمین توی منطقه ی یک

شیرجه رفتم وگوی سردو و خوشگل توی دستام بود ..

(گرفتن گوی زرین(

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×