رفتن به مطلب
VERGIL

بازی ششم - اسلیترین ، گریفندور

پست های پیشنهاد شده

دو رقیب دیرینه باز به هم رسیدن

توی آخرین بازی از این دوره ی کوییدیچ

سرنوشت قهرمانی قراره که امروز رقم بخوره

گریفندور یا اسلیترین

 

مالکیت سرخگون توی این راند با اسلی هستش .

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : اسلی ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : اسلی ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : گریف ( 7 تا 11 )

پست 8 : اسلی ( 11 تا 1 )

 

فصل و آب و هوا توی این به صورت رندوم

بهار - ابری

 

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی زمین هست که

توپ اول به سمت ویکی از گریف و

توپ دوم به سمت نوب از اسلی در حال حرکتن .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با اسلی ))

بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز و بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعتم دوباره زنگ خورد. با عصبانیت پرتش کردم پایین و انداختمش پایین و لباس جدید اسلیترین روو پوشیدم. یکم برام بزرگ بود ولی در حدی نبود که نتونم بازی کنم.

برگشتم و خرده ساعت رو جممع کردم و از دخمه اومدم بیرون. هوای ابری و نسیم های بهاری که موهام رو آروم حرکت میداد. جاروم رو برداشتم و به این فکر میردم که فصل بعد باید جارو بخرم.

قبل از مسابقه تصمیم گرفتم که به رودخونه پایین هاگوارتز رفتم. اونطرف رودخونه یک گریفین با بالهای طلائی و بدن سرخ ایستاده بود. وقتی منو دید سرش رو تکون داد و پرواز کرد و رفت.

گریفندور تیم قدرتمندی بود. ولی در حدی نبود که بتونه تیم مارو شکست بده! دوباره سوار جارو شدم و پرواز کردم. به زمین کوییدیچ اومدم و آماده بازی شدم.

زمین کوییدیچ در سکوت فرو رفته بود و همه منتظر سوت آغاز بازی شده بودند. نوب و آرمان و من بعنوان مهاجم توی زمین بازی اسلیترین معلق ایستاده بودیم. توی دلم به خودم گفتم:

اینبار دیگه نباید تیم رو با گیج ایستادن و وقت تلف کردن ناامید کنم.

به محمدرضا که منتظر اسنیچ طلایی معلق ایستاده بود نگاه کردم و بعد به تماشاچیان خیره شدم

هواداران اسلیترین و گریفندور رنگ فوق العاده ای در بین خودشون ساخته بودند. تعداد گریفندوری ها بیشتر بود و در یکی از برج های چوبی که پرچم گریفندور روی اون بود اساتید و داوران نشسته بودند...

تنها کسی که از اساتید اونجا نبود پروفسور الکساندرا بود که نقش دروازه بان رو برای ما ایفا کرده بود. هوای ابری بالای سرم بهتر از مه در بازی قبلی خیلی بهتر بود. حداقل اینبار دید بهتری نسبت به بازی داشتم وقتی بازی شروع شد

بوقتی بازی شروع شد به طرف توپ رفتم و قبل از حرکت بازیکن های گریفندور توپ رو گرفتم. وقتی توپ رو در دستم گرفتم به طرف پایین زمین کوییدیچ حرکت کردم و به مهاجمین تیم اسلیترین فرصت جلو رفتن دادم و بعد بالا رفتم و به نوب پاس دادم.

(پاس به نوب)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب دوباره تو رختکن خوابیده بودم...وقتی بیدار شدم کل بچه ها دورم حلقه زده بودن و سعی میکردن بلند ترین صدای ممکن رو در بیارن که من بیدار شم :| در این حد خوابم سنگین بود ینی...

بالاخره بیدار شدم و یه بسته رامن کره ای از ماریا به همراهه چاپ استیک گرفتم ^^ و تند تند مشغول خوردنش شدم...

بچه ها داشتن در مورد نحوه ی بازی حرف میزدن اما من عین گشنه های سومالی به جونه اون رامنه افتاده بودم

بالاخره با بچه ها رفتیم تو زمین..چماقه جدیدمو رو دوشم انداختم ، خیلی خوب بود...

تازه ^^ روش ب رنگه طلایی نوشته بودم ویکی !

رو جاروهامون نشستیم و اوج گرفتیم..هوا ابری بود و یکم باد میومد....هیچی عین بازیه قبل نمیشد که کم مونده بود باد تریلیه پروفسور الناز رو هم ببره :|

با اینکه تو بازیه قبل اخراش دیه واقعا شارژمون تموم شده بود اما خب خیلی به خاطره اون بردمون انگیزه گرفته بودیم..!

از بالا بچه های گریف رو میدیدم که چشمای امیدوارشون رو به ما دوخته بودن و همچنین پرچم های گریف که نماد شیردال روش بهم شجاعت بیشتری میداد....! شاید میتونست این غریزه ی گریفی رو بیشتر و بیشتر در من تقویت کنه..!

در همین حال که از این حجم از احساسات چشمام داشت پر از اشک میشد دیدم یه بازدارنده ی *محتوا غیر اخلاقی******داره میاد که صاف بخوره تو کله م :|

و همچنین وایت بین که داشت سرخگون رو پاس میداد به نوب!!

چماقمو گرفتم تو دستم و منتظره بازدارنده موندم...وقتی به مقداره لازم نزدیک شد سره جارو رو به سمت بالا گرفتم و رفتم بالا رو جاروم خم شدم و بازدارنده ای رو که به سرعت داشت میومد تا بکوبه به کله م با یه ضربه ی خیلی محکم منحرفش کردم سمت ....اونقد محکم به بازدارنده ضربه میزدم که خودمم دستم درد میگرفت :|

یه نیگا به چماقم انداختم....یهو با تعجب پریدم رو جاروم....لنتییییییییییی

اون طرحی که با رنگ طلایی رو چماقم نوشته بودم ویکی از چماقم به بازدارنده منتقل شده بود :/

چون دیه رو چماقم رنگی نمونده بود...

الان ی بازدارنده بود که روش نوشته بود ویکی و داشت با سرعت ب سمت نوب میرفت :|

(ضربه ی انحرافی تهاجمی ب سمت نوب)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماریا گوی رو گرفته بود. ما برنده شده بودم. آره ما اسلیترین رو هم بردیم.

اینا توهمات ذهن پریشان من در خواب صبح بود که باعث شده بود حسابی سردرد بگیرم. از تخت بلند شدم و چشممو مالیدم. واقعا میسوخت. انگار دو ساعت لپتاپ خیره شده بودم. صورتمو شستمو و لباس کوییدیچم که شسته بودمش تا برای بازی آخر تمیز باشه رو هم پوشیدم. قبل از بیرون رفتن جلوی آینه به خودم خیره شدم. بریم که این بازی آخر رو هم ببریم و همه چیزو تموم کنیم. الان که یکم گذشته بود حس میکردم گردنمم حسابی درد میکنه. همونجا کف سالن عمومی برج دراز کشیدم و به سقف خیره شدم تا گردنم یکم آروم بشه. با همون لباس و وسایل کوییدیچ. بالاخره بلند شدم و رفتم بیرون. توی سرسرا هیچکس نبود. تقریبا تمام بچه ها میخواستن بازی آخر رو ببینن. وقتی نزدیک رختکن شدم صدای بچه ها رو که از توی زمین میومد به وضوح میشنیدم و باعث میشد یه استرس عجیبی پیدا کنم. وارد رختکن که شدم همه بچه ها داشتن با صدای بلند حرف میزدن و ویکی ام روی یکی از نیمکت ها با لباس کوییدیچ چروک و پروک که انگار باهاش خوابیده بود نشسته بود و با موهای ژولیده آبیش داشت یه چیزی میخورد که نفهمیدم چیه دقیق. رفتم روی نیمکت آخر توی رختکن نشستم و چشمام رو بستم. امروز تموم میشه.همه چی تموم میشع و ما این بازی رو هم باید ببریم. اون سرخگون لنتی خودش گل نمیشه. برو تو زمین و گلش کن. بالاخره وارد زمین شدیم و با تعداد خیلی خیلی زیاد بچه ها که برای دیدن بازی اومده بودن مواجه شدیم. این خیلی عجیب بود. همه ورزشگاه پر بود. تمام اساتید. تمام بچه ها. نصف ورزشگاه قرمز و طلایی بود و نصف دیگه اش سبز و نقره ای. هوا ام خیلی خوب بود. آفتاب نمیزد تو چشم آدم و باد لب و لوچه تو این ور و اونور نمیبرد. سوار جارو شدیم و ورجیل بازی رو شروع کرد. توپ رو به یکی از بازیکن های اسلیترین داد که من نمیشناختم. اونم روی جاروش بلند شد و توپ رو برای نوب فرستاد. منم که دیر رسیده بودم با سرعت حرکت کردم و توپ داشت از بالای سرم رد میشد که دستمو باز کردم و نوک انگشتام به توپ گیر کرد و توپ جهت حرکتش یه لحظه عوض شد و منم با سرعت رفتم بالا و طی دو مرحله توپ رو گرفتم.

(تداخل در پاس وایت)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از بردن هافل خوشحال شدم و تصمیم گرفتم برای بچه های وسایل کوییدیچ جدید بخریم...

میدونستم هر کسی چی دوست داره و همون رو براش خریدم...حس بابانوئل بهم دست داده بود...مخصوصا با اون گونی پر از هدیه ای که داشتم حمل میکردم...

اول رفتم پیش صبا که داشت ورقه های امتحان رموز رو تصحیح می کرد و دستکش های طلایی رو به سمتش گرفتم.

با خوشحالی اونا رو گرفت و گفت مرسی.

حالا نوبت مدافعای تیمه...تانیا و حسام داشتن باهم درباره بازی فردا بحث میکردن که من رسیدم...

دو تا چماق خفن از تو گونی در اوردم و بهشون دادم.اونا هم کلی ذوق زده شدن.

بهشون گفتم از چوب بید کتک زن ساخته شده و بعدشم اونا رو با چماق های خفنشون تنها گزاشتم...

محمد رضا و علی و ارمان نشته بودن تو کافه و نوشیدنی کره ای میخوردن که من وارد شدم.

یه قهوه سفارش دادم و نشستم سر میزشون.با تعجب به گونی خیره شده بودن.

دو تا جارو در اوردم و دادم به ارمان و علی.

محمد رضا یه نگاه معنی دار به من کرد و گفت:پس من چی؟

گفتم:یه مهاجم دیگه به جات اوردیم.

خشکش زد.به سختی از سرجاش بلند شد در حالی که داشت می رفت بیرون با ناراحتی گفت:به هر حال امیدوارم تو این بازی موفق باشید.

وقتی داشت بیرون می رفت گفتم:این بازی جست و جوگری.

یه لحظه برگشت و با خوشحالی بهم نگاه کرد.منم یه جاروی خفن از تو گونی در اوردم که از مال ارمان وعلی هم خفن تر بود.

امیدوارم حسودیشون نشه.

علی پرسید:مهاجم دیگمون کیه؟

گفتم :خودم.کپتان برگشته....

گفت:مگه قرار نبود بازی نکنی؟

گفتم:نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و بازی نکنم.بازی مهمیه...

رختکن کوییدیچ

دوباره حلقه زدیم و همون حرفای همیشگی رو تکرار کردم...

سوار جارو هامون شدیم و اوج گرفتیم.

بعد از سوت شروع بازی جای گیری خوبی کردم و توپ هم بهم رسید.

سرخگون رو به قلبم چسبوندم و حرکت کردم....

دو تا بازدارنده همزمان به سمتم حرکت میکردن...

حسام و تانیا با لبخند بهم نگاه کردن...انگار داشتن میگفتن خیالت راحت...

به سمت دروازه رفتم و سرخگون رو میون دستام فشردم...

به حلقه سمت راست نگاه کردم و به سمتش قوس کردم...

دروازه بان گریف هم رفت سمت حلقه راست...همونی شد که میخواستم...

تو اخرین لحظه چرخیدم و سرخگون رو به طرف حلقه سمت چپ فرستادم...

(شوت سرخگون)

ویرایش شده در توسط No_OB

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توي رختكن در انتظار شروع بازي نشسته بوديم

برد هافلپاف خيلي بهمون انگيزه داده بود ولي بازي با گريفندور تيمي كه تا الان باخت نداشت كمي باعث ميشد استرس بگيرم

تا خود ديشب درمورد اين بازي كابوس ميديدم.

هم تيمي هام باهم خوش و بش ميكردند و مطمعن بودن كه ما ميبريم و اين بهم روحيه ميداد ، ما ميتونيم با همكاري بي نظيرمون هر تيمي رو شكست بديم . اصلا گريفندور بايد از الان خودشو بازنده بدونه!

بالاخره موقع رفتن شد ، همه دور هم جمع شديم و نقشه هامون رو يك بار ديگه مرور كرديم و براي پيروزي وارد زمين شديم

صداي تشويق تماشاچي هاي سبز پوش بلند شد شعار ها و فريادهاشون سرشار از شور و هيجان بود ، در مقابل اون ها صداي تشويق گريفندوري ها اصلا به گوش نميرسيد..

سرم رو بالا گرفتم و به اسمون نگاه كردم ميتونستم چهره هاي مهم ترين افراد زندگيم رو كه با لبخندشون بهم روحيه ميدادن رو توي ابرا ببينم ، ابرها واقعا جادويين ..

داور سوت رو زد و بازي اغاز شد..

قبل از اينكه ابرها منو توي خودشون غرق كنن با صداي سوت ورجيل ، داور بازي به خودم اومدم.

به بچه ها نگاه كردم علي با يك حركت عالي توپ رو به نوب پاس داد و اين نوب بود كه با حملش به سمت دروازه ي اسكاي ، گريفندوري هارو تهديد ميكرد

از تداخل ها و هرچيزي ك سر راهش بود گذشت و به دروازه رسيد

خداي من .. يك بازدارنده به صورت وحشيانه به سمت نوب حركت ميكرد و از طرفي ديگه بازدارنده اي كه مدافع قرمزپوش ها به سمت نوب فرستاده بود

مغزم داشت سوت ميكشيد ، بايد چيكار ميكردم؟

تصميمم رو گرفتم و به سمت بازدارنده ي اول شيرجه زدم

توي مسير به حسام مدافع ديگرمون اشاره دادم كه بازدارنده ديگر رو داشته باشه و با تمام سرعت به مسيرم ادامه دادم

الان وقتش بود نفس عميق كشيدم و هدفمو مشخص كردم چماق جديدم كه هديه اي از طرف نوب بود رو عقب بردم و محكم با تمام توانم به اون موجود وحشي كوبوندم ، مطمعن بودم كه ضربه ي من به اسكاي دروازه بان گريفندوري ها برخورد خواهد كرد.

چماقم رو بقل كردم و بهش اولين پيروزيشو تبريك گفتم :))

(ضربه انحرافي تهاجمي )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تماشاچی های گریفندور و اسلیترین تمام صندلی هارو پر کرده بودن و صدای تشویقشون زمین کویدیچ رو در بر گرفته بود *. مثل همیشه توی خودم فرو رفتم و روی صدای قلب تمرکز کردم.دوپ دوپ .... دوپ دوپ..... با بیشترین سرعت ممکن از جلوی جایگاه های تماشاچی ها رد شدم و از پرواز سریع و شیرجه ها لذت بردم . یک بازی سخت رو پیش رو داشتیم . اخرین بازی هم شروع شده بود در مقابل تیم اسلیترین توی فصلی که شکوفه ها همه جارو فرا گرفته و ابرای باران زا اسمون رو پر کرده بودن و نمیزاشتن افتاب صبح از بینشون عبور کنه .

مثل همیشه جلوی دروازه گریف ایساده بودم و روند بازی رو از نظر میگذروندم . با شروع بازی وایت شیرجه زد و سرخگون رو گرفت

و با سرعت به سمت جلو حرکت کرد . در*سمت مخالف خودش نوب رو دید که داره به سمت دروازه پیش میره برای همین با تمام قدرت سرخگون رو برای نوب فرستاد .کمی روی جاروم جا به جا شدم تا تعادل بیشتری داشته باشم فلس های اژدها روی دستکشم چوب جاروم رو خراشیده بود و نوشته های روی اون رو محو کرده بود. سجاد که سرخگون رو دید سعی کرد اونو توی هوا بگیره ولی هرجور که بود سرخگون به نوب رسید و به سمت دروازه اومد . در همین حال تانیا بازدارنده ای رو به سمتم فرستاد ولی من وقتی برای سر و کله زدن با بازدارنده نداشتم و به مدافع های گریفندور اعتماد کردم . صدای تماشاگر هارو از توی ذهنم حذف کردم سکوت همه جارو فرا گرفت، تمام اتفاق هایی که درون زمین رخ میداد برای ثانیه ای محو شد باتمام تمرکز به سرخگونی که در دست نوب بود خیره شدم نوب با سرعت به سمت دروازه میومد و با جاه طلبی منتظر یه حرکت اشتباه از من بود تا سرخگون رو وارد دروازه من بکنه برای

همین من تمام چیزی رو که میخواست بهش دادم

گاهی انسان چیزی رو که دوست داره اتفاق بیفته باور میکنه . تظاهر کردم که به سمت یکی از حلقه ها میرم تا اون بدون نزدیک شدن بیشتر* سرخگون رو پرتاب کنه . و به همین خاطر فرصت کافی برای رسیدن به سرخگون رو داشتم . برای همین به راحتی سرخگون رو گرفتم و به محمد پاس دادم .

(گرفتن سرخگون و پاس به محمد )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و بازی اخر

برای اخرین بار سوار جارو همون شدیم و پرواز سمت اسمون کردیم

اب هوا بهاری بود و ابری خوب بود

جایگاه ورزشگاه پر بود از شیر های کوچک و مار ها

گریفی ها با پرچم های با نشان شیر

و اسلی ها شعار هایی برای پشتیبانی تیمش

کاپیتان ها با هم دست داده بودند و ماهم خسته از 2 مسابقه قبلی که با برد تموم شده بود اماده مسابقه بعدی بودیم

با اشاره سینا همه سوار جاروهامون شدیم و پرواز کردیم

باد بهاری می اومد موهام تو هوا شناور بود

چه دست کش نرمی دارم من

سینا از دور چشم غره رفت و من به خودم اومدم

دیدم یوهوو من وقتی تو فضا بودم به نوب پاس داده بودن

چماقمو اماده نگه داشتم و نگاه به دسته ترک خورده اش کردم

که 3 بار افتاده بود زمین

نگاهی به اسلی ها کردم و سوار بر جاروم شرجه رفتم

رفتم پایین پایین حالا بالا و یک چرخش تو اسمون

صدای تماشا گرا به اسمون رفته بود

موهام در هم پیچیده بود در اثر حرکت نمایشی

داشتم می خندیدم که سینا اومد کنارم سیخ شدم رو جاروم

بهم چشم غره دیگه ای رفت گفت تو برج کارت دارم

دیگه من عمرا حرکت نمایشی برم

حواسمو به بازی دادم و دیدم ویکی با چماغی که تازه خریده بود جنسش از برنج بود

ظربه انحرافی تهاجمی سمت نوب رفت

دیدم یک باز دارنده سمت سینا میره.به جاروم تکیه دادم و سمت سینا که اون طرف زمین بود پرواز کردم

باد بهاری شدید بود و سوزش و سردردم بد تر شده بود اب تو چشمام جمع شده بود نزدیک سینا بودم چماغو در اوردم سینا نگاهش به من افتاد و با خیال جمع حواسشو به توپ جمع کرد .بازدارنده اومد سمت سینا چماغمو گرفتم و ضربهه.... توپ پرت شد ودستم از شدت ضربه تکون خورد و مچم درد گرفت

سینا مات من شد چشم غره رفتم و سوار بر جاروم برگشتم

( ظربه تدافعی به بازدانده)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خيلي خوش شانس بودم! همه چيز براي اولين بازي من عالي بود هوا ، روحيه بچه ها!

انگار قرار بود روز من باشه اينو حس ميكردم حتي نوب هم مهربون شده بود چون به هممون هديه داد و خب من يه چماق نو گيرم اومد !

براي اولين بازي رسميم استرس داشتم اما اعضاي تيم نميذاشتن احساس ضعف بكنم و همه به طريقي بهم روحيه ميدادن و من عاشق اين رفتار تيممون بودم ! بعد از مرور كردن نقشه وقت وارد شدن به زمين كوييديچ شد اين لحظه رو هميشه توي خواب ميديدم و الان به حقيقت پيوسته بود...

خداي من اين همه جمعيت ، باورم نميشد! من بايد جلوي اين همه ادم ؟ همه ي دانش اموز ها پرفسور ها همه و همه بازي كنم؟

صداي ضربان قلبم رو ميتونستم به وضوح بشنوم احتمال اينكه سكته كنم زياد بود:))

خودم رو جمع كردم نبايد تيم رو نا اميد كنم !

داور توي سوتش دميد و بازي اغاز شد براي يك لحظه كارهايي ك بايد ميكردم روي فراموش كردم !

بچه ها سريع شروع به پاس كاري كردن علي به نوب پاس داد و اون هم از اين فرصت طلايي به خوبي استفاده كرد و بعد از دريافت پاس به سمت دروازه گريفندوري ها حمله كرد

توپ هاي بازدارنده رو ديدم .. هول شده بودم خداي من ..

تانيا رو روبروم ديدم كه بهم اشاره داد به سمت بازدارنده ي دوم برم

و خودش سريع به سمت ديگر بازدارنده رفت

همه ي تمرين هايي كه تا الان كرده بودم از جلوي چشم هام رد شدن متوجه نشدم چجوري به بازدارنده رسيدم فقط به خودم اومدم و اون با سرعت به سمت من حركت ميكرد

الان موقعش بود ! بايد الان خودم رو ثابت ميكردم

چماقم رو عقب بردم ..دندون هامو محكم روي هم فشار دادم و با تمام نيرويي كه داشتم چماق رو محكم به بازدارنده كوبيدم

و جواب ضربه تهاجمی ویکی رو با یه ضربه تدافعی دادم

و توپ رو به ناكجا اباد فرستادم...

من انجامش دادم .. مثل ديوونه ها شروع كردم به خنديدن و فرياد زدم : يوهوو!!

با جاروم يه دور دور خودم چرخ زدم !

چقدر حس خوبي داره !...

(ضربه انحرافي تدافعي)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

وایت بین : 4+3+2+2=11

ویکی : 4+3+2+2=11

سجاد : 4+3+2+2=11

نوب : 4+4+2+2=12

تانیا : 4+3+2+2=11

سینا : 4+3+2+2=11

مینا : 3+3+2+2=10

حسام : 4+3+2+2=11

 

به به چه هوای خوبی :)) یعنی میشه تا آخر بازی همینجوری بمونه ؟

سبز و خاکستری پوشای اسلی در مقابل سرخ و طلایی پوشای گریف به زمین اومده بودن . همیشه بازیای این دو تیم بی نهایت جذاب بوده . باید ببینیم این سری چی میشه .

به محض اینکه سوت بازی زده شد ، دوتا بازدارنده به سمت هدفهاشون حرکت کردن . اولی به سمت ویکی میرفت و اون هم که دیگه به یه مدافع تمام عیار تبدیل شده بود با یه ضربه ی خوب تلاش کرد اونو دور کنه .

ویکی : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 25

ضربه ی محکمی به توپ زد و اونو به سمت نوب فرستاد . ولی حسام به سرعت خودش رو توی مسیر بازدارنده قرار داد تا اونو منحرف کنه .

حسام : 10 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 26

حسام تونست با موفقیت جلوی بازدارنده رو بگیره و اونو از زمین خارج کنه . مدافعای اسلی نمیخوان بذارن که مهاجم و کاپیتانشون توی همین راند اول صدمه ببینه . اون یکی بازدانده هم انگار داره به سمت نوب میره ولی تانیا رفته تا جلوش رو بگیره .

تانیا : 9 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

توپ به سمت سینا تغییر مسیر داده ولی مینا با تمام سرعت به سمت دروازه ی خودشون حرکت میکنه تا جلوی اون رو بگیره .

مینا : 10 ( ضربه ی انحرافی تدافعی ) + 4 ( تاس ) + 10 ( رول پلی ) = 24

مینا هم خیلی عالی جلوی بازدارنده رو گرفت . این دو تیم عجب مدافعایی دارن ...

به نظر میرسه که حمله ی بازدارنده ها به خوبی و خوشی تموم شد و کسی زیر دستشون له نشد :)) .

کمی اونورتر وایت بین سرخگون رو برای نوب میفرسته ولی سجاد اومده که از مبدا جلوی حرکت اسلیا رو بگیره .

وایت بین : 10 ( پاس ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 26

سجاد : 10 ( پاس ) + 1 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 22

توپ با اختلاف از کنار سجاد عبور میکنه و به نوب میرسه .

الان سرخگون توی دستای نوب قرار داره و به چند قدمی حلقه های گریف رسیده .

قراره که توی راند اول گل داشته باشیم ؟ اسلی میخواد از همین ابتدا رقیب دیرینه ش رو شکست بده ؟ یا سینا ، کاپیتان و دروازه بان گریف میتونه جلوی این شوت رو بگیره ؟

نوب : 10 ( شوت سرخگون ) + 4 ( تاس ) + 12 ( رول پلی ) = 26

.

.

.

سینا : 10 ( گرفتن سرخگون ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 25

گـــــــــــــــــــــــل

گــــــل برای اسلــــــــی

صدای جمعیت ، زمین بازی رو منفجر میکنه .

نارنجکای دودزا توی زمین پرت میشه و همه توی یه مه سبز رنگ غرق میشن .

نوب تونست با اینکه دستای سینا فقط چند میلی متر با سرخگون فاصله داشت ، توی راند اول حلقه ی گریف رو در هم بشکونه .

 

50 - 0

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهاجمای گریف سرخگون رو برمیدارن و به سرعت کار خودشون رو شروع میکنن .

نمیخوان بذارن این اختلاف بیشتر بشه و میدونن که سریع باید جبرانش کنن .

ولی اسلیترینیا هم میدونن که با یه دفاع مستحکم میتونن بردشون رو تضمین کنن .

 

مالکیت سرخگون توی این راند با گریف .

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : گریف ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : اسلی ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : گریف ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : اسلی ( 7 تا 11 )

پست 8 : گریف ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر یدونه بازدارنده توی زمین هست که به سمت

وایت بین از اسلی در حال حرکته .

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با گریف ))

بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز و بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز باید پست بذارن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب باورش سخت بود ولی گل خورده بودیم

اسلایترین با مهارت و مقدار زیادی شانس دروازه گریفندور را باز کرده بود

خاصیت مار است ، آرام،سریع و بی سر و صدا کارش را میکند

اما این بار بد طعمه ای را انتخاب کرده بود

این بازی از اول هم حساس بود ، حالا با این گل بیش از پیش حساس شده بود

حالا شیری بیدار شده بود که تا به اینجای کار دو قربانی گرفته بود و آماده سومی بود

از این لحظه به بعد همه یک هدف داشتند ، رد شدن سرخگون از دروازه اسلایترین

سرخگون را برداشتم ، برق انتقام در چشمان همه گریفندوری ها می درخشید و تمام طرفداران گریفندور تنها یک چیز میخواستند ، جبران نتیجه

همه منتظر سوت ورجیل بودند ، منتظر شروع جنگی تمام عیار

حالا این بازی یک جنگ تمام عیار بود . اسلایترین دفاع می کرد و گریفندور حمله

ورجیل سوت را زد و بازی شروع شد با جارو به سمت بالا پرواز کردم تا دید بهتری نسبت به زمین داشته باشم

ماریا که بالای زمین در حال پرواز بود گفت : فقط در صورتی که توپ گل بشه میتونی به خوابگاه برگردی

این یعنی توفیق اجباری ، هم نسترن موقعیت خوبی داشت و هم چنین سجاد

اما یک حق انتخاب بیشتر نداشتم ،باید بهترین را انتخاب می کردم

نسترن موقعیت خوبی داشت ولی مدافعین به راحتی راه او را سد می کردند ولی سجاد به راحتی می توانست به سمت دروازه اسلایترین حرکت کند

جارویم را به سمت پایین خم کردم و مانند همیشه " مثل پر سبک ، مثل سنگ محکم "شروع به حرکت کردم

حالا واقعا جنگ شروع شده بود

سجاد و نسترن همزمان با من حرکتشان را شروع کرده بودند و این موضوع تشخیص هدف را برای مدافعین سخت کرده بود

در بهترین موقعیتی که می توانستم باشم بودم ، سجاد هم همین طور

تمام خشم ناشی از گلی که خورده بودیم ، غرور گریفندوری و انگیزه برای گل شدن این توپ را در بازو هایم جمع کردم و سرخگون را به همراه آرزوی موفقیتم برای سجاد که در موقعیت بسیار خوبی بودفرستادم

حالا به قول شاعر برای گل زدن : " تنها اشارتی کافی است "

 

(پاس سرخگون به سجاد )

ویرایش شده در توسط babypotter

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راند اول تموم شد و من با خوشحالی تمام یکدور کامل دور زمین کوییدیچ زدم... خیلی روز خوبی بود برای مبارزه به گریفی های شجاعی که باختشون رو رقیب اصلیشون رقم میزد... با دستم انتهای پرچم اسلیترین رو گرفتم بالا و چشم تو چشم به بازی کن های گریفندور شدم و بعد با پوزخند زدن به اونا و کج کردن سرم راهم رو تغییر دادم

آروم روی زمین اومدم و آسمان بهاری رو نگاه کردم... بهتر از این هوا وجود نداشت... این هوا جزوی از بهترین انتظار های من از مسابقه بود... بعد از بازی با هافل تیم ما قدرت پیدا کرده بود و تصمیم گرفته بود طوری با گریفندور برخورد کنه که اونا منتظر هری پاتر دیگه ای باشند که بیاد و از این فلاکت نجاتشون بده d:

و دوباره سوار جارو شدم و برای راند دوم مسابقه آماده شدم...

بازیکنا گریف با عصبانیت خاصی به نوب نگاه میکردند و بعد از سوت داور توپ توسط بیبی پاتر به طرف سجاد پاس داده شد... با جاروم به طرف سرخگون حرکت کردم و بعد با سرعت برای تداخل در*پاس آماده شدم

نسیم های بهاری به گونه هام میخورد و از اون طرف شادی درونی دانش آموزای اسلیترینی و طرفداری گرمشون بهم امید میداد... ما با تمام توان آماده شکست دادن تیم گریفندور بودیم و آب و هوا و صدای طرفدار ها هم به امید ما اضافه میکرد

پرچم های کنار برج ها با حرکت آروم باد به حرکت درمیومدن و با افزایش سرعتم باد های بهاری برای من تبدیل به باد های تند پاییزی شد و بعد با سرعت به طرف سرخگون رفتم تا تداخل ایجاد کنم. تیم گریف با ناامیدی که درنیمه اول داشت نمیتونست این راند رو هم خوب بازی کنه چون اسلیترین بهترین تیم هاگوارتز بود... و این نا امیدی اونا روی تیم ما اثر مثبت داشت... و من کسی بودم که توی گل زنی اونا تداخل ایجاد میکردم

(تداخل در پاس)

ویرایش شده در توسط White Bane

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعصابم داغون بود!شانس لعنتی! چرا امروز شانس من انقدر افتضاحه؟

خوشحال بودم که توی راند اول گل زده بودیم کل تیم وظایفشون رو عالی انجام داده بودن ولی من اصلا از خودم راضی نبودم!

درسته که ضربه رو منحرف کرده بودم و بازدارنده به نوب برخورد نکرده بود ولی هدف اصلی من این نبود و این باعث میشد دیوونه بشم و همش

خودمو سرزنش کنم.!

درحالی که همه خوشحالی میکردن و شاد بودن من عین برج زهرمار درحال غرغر کردن بودم

از امروز متنفرم!چه هوایه مسخره ایه؟هوا انقد خوب اخه چرا؟امیدوارم بارون بگیره و سیل بیاد! اصلا همه چیز تقصیر این چماقه جدیدمه برام بدشانسی میاره

همش در حال نفرین و سرزنش کردن چماقم بودم که حسام اومد پیشم وبهم گفت اگ میخوای بیا چماق هامونو عوض کنیم و چماق خودش رو بهم داد تا بلکه صدای من بریده بشه و منم چماقش رو با کمال پرویی گرفتم! بچه ها با فداکاری حسام تونستن صدای من رو ببرن و دوباره همه جا درشادی و ارامش فرو رفت!

راند دوم اغاز شده بود و من درحال تهدید کردن چماق حسام بودم.گریفندور بازی رو شروع کرد محمد میخواست پاس بده

مسیر نگاهش رو دنبال کردم و به سجاد رسیدم

واو چقد خیال باف!فک کرده با وجود علی میتونه پاسش رو به سجاد برسونه؟عمرا!

علی برای یه تداخل در پاس عالی اماده شده بود و منم برای کمک کردن بهش کارمو بلد بودم! بازدارنده ای که به سمتش میرفت رو رصد کردم و نقشه ی ضربه ی تهاجمیم رو توی ذهنم کشیدم!به سمت بازدارنده شیرجه رفتم

به چماقی که حسام بهم داده بود نگاه کردم و گفتم : اگ جونت رو دوست داری باید طوری بازدارنده رو بزنی که بره تو مخ سجاد!فهمیدی؟

و بعد عقب بردمش و محکم توی بازدارنده کوبیدمش!انگار این چماق خیلی حرف گوش کن بود و برام نحثی نیاورد :))عمرا به حسام پسش بدم!!

(ضربه انحرافی تهاجمی به سجاد)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همینجوری که واسه ی چماقه بیچاره م داشتم عذاداری میکردم که نوشته ی طلاییه ویکی از روش پاک شده به دور و برم هم نگاه میکردم و حواسم به بازدارنده ها هم بود که عین گاو سرشونو نندازن پایین و هی بخورن تو سر و صورته بچه هامون. و همچنین هنوزم نمیتونستم باور کنم که رانده قبل گل خوردیم :|

اخه یعنی چی؟! -_- همش زیره سره اسرائیل و آمریکاست !

مرگ بر اسرائیل :|

دوباره چند تا فحشه غیر اخلاقی به بازدارنده و چماق و خودم دادم و به محمد نگاه کردم که سرخگون رو پاس داد به سجاد :|

اخمه کمرنگی کردم....یهو چشمم به پروانه ای که تو هوا داشت پرواز میکرد افتاد....پوکر شدم و چوبدستیمو در اوردم و روش ورد مامبادا رو اجرا کردم :) و منفجر شد :|

کلا اون لحظه اعصابم خورد بود موهام تو صورتم پخش شده بود و هوا ابری بود و هیجان نداشت :| ما گریفیا همیشه عادت کرده بودیم تو هوای داغون بازی کنیم :|

چنین جادوگرای باحالی هستیم ما :)))

و همچنین اسمم از روی چماقم پاک شده بود :(

عیییشششش!! تف تو این زندگی!!

تف تو چماقق تف تو بازدارنده....تفففففف

یهو دیدم یه بازدارنده داره میره که بخوره تو فرق سر سجاد :|

دیگه نفهمیدم چیشده و الان کجام...!

فقد چماقمو محکم گرفتم و دستمو روی جاروم گذاشتم و سره جارومو گرفتم به سمت پایین...بازدارنده ای که داشت میومد سمتش

دقیقا همون بازدارنده ای بود که تو رانده قبل

چماقم خورده بود بهش t-t

رو بازدارنده با رنگ طلایی نوشته بود ویکی هعیییی بازدارنده ی *محتوا غیر اخلاقی* :|

دقیقا تونستم خودمو برسونم بالای سره سجاد....و از بالای سرش به بازدارنده که داشت با سرعت میومد سمتش نگاه کردم و با تمامه قدرت یه دستمو به جارو گرفتم و خم شدم و چماقمو محکم کوبیدم به بازدارنده که با سرعته زیادی رفت بیرون از زمین....!

نفس نفس زدم و همینجوری که رو جاروم خم شده بودم چماقمو تو هوا تکون دادم که خورد تو کله ی سجاد :|

دادش به هوا رفت....منم غش غش میخندیدم :|

یهو خودمو جمع و جور کردم و صاف رو جاروم نشستم...موهای آبیمو که اومده بود تو صورتم فووت کردم و به بازدارنده نگاه کردم و زیر لب گفتم : نپون سکییییی!!!!سیکییییااا !!پابوووو -___-

(ضربه ی انحرافی تدافعی )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدان جنگ بود.

این بار واقعا باید میجنگیدیم. دو پیروزی شیرین داشتیم و این بار هم قرار نیست باخت رو تجربه کنیم. شیرهای گریفیندور هرگز باخت رو قبول نمیکنن.

محمد سرخگون رو مانند گنجی کمیاب در دستانش نگه داشته بود و برق چشمانش نشان میداد که او هم مثل من به فکر یک جنگ بود. محمد نگاهی به نسترن و نگاهی به من کرد. نسترن تو موقعیت بهتری بود ولی مدافعین اطراف من نبودند. نگاه محمد رو خوندم. میدونستم جبران این گل به من سپرده میشه و من کاملا آماده بودم.

محمد شیرجه رفت و من و نسترن هم به موازات اون جلو رفتیم، مدافعای اسلیترین گیج شده بودند ولی به دلیل موقعیت خوب نسترن به دنبال اون رفتند. یک لحظه نگاهم به تانیا افتاد که با نگاهی شیطانی و با تمام توان بازدارنده رو به سمت من فرستاد. ویکی از دور به سمت من یورش آورد، با وجود مدافعی مثل ویکی از هیچ چیز نباید ترسید.

محمد با خنده ای بلند سرخگون رو به سمت من فرستاد. بی توجه به بازدارنده ای که با تمام سرعت مانند یک تیر به سمتم روانه شده بود سرخگون را در دستانم جای دادم.

خیره به دروازه ی اسلیترین بودم. صدای تشویق گریفیندوری ها و کوبیدن پاهاشون به زمین، صدای گزارشگر بازی، صدای فریاد ویکی، صدای غرش کاپیتان گریفیندور همه محو شد. تمام تصویرها محو شد. همه چیز از اطرافم دود شد و به هوا رفت. تنها چیزی که میدیدم دروازه ای بود که حالا حکم مرگ و زندگی را برای من داشت. اینجا میدان جنگ بود و دروازه دشمن سرسخت من بود. مانند یک غول رو به روی من ایستاده بود و من کمانداری که باید او را از پا در می آوردم. غول فریاد میزد و به خیالش من را میترساند ولی من خون یک گریفیندوری رو دارم، شجاع و نترس ... با تمام سرعت به سمت غول به پرواز در آمدم. سرخگون را در دستانم محکم گرفتم ، تنها تیری که در کمان داشتم. با تمام توانم آن را به سمت غول فرستادم. تیراندازی من همیشه عالی بوده.

(شوت سرخگون)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک پیام فوری ازمرکز باستان شناسان جادویی:کشف یک کنیبه باستانی در جنوب آفریقای جنوبی باخطی ناشناخته.

باخواندن این پیام فقط وقت کردم زی زی رو از خواب بیدار کنم و بگم: مسئولیت دخمه رو به تو میسپارم فرزندم.وبا تمام سرعت راهی آفریقای جنوبی شدم.

روز مسابقه:شب قبل با بدنی شنی و ردایی سفید وارد خوابگاه اسلیترین شدم. در ابتدا منو با مومیایی اشتباه گرفتند و چندین کروشیو به سمتم روانه شد.

دیشب از کروشیوهاجون سالم به دربردم وفهمیدم از هافلپاف بردیم وامروزباگریفندور بازی داریم.درست سه ساعت مونده به بازی به دستم جارو دادندومنوبه وسط زمین فرستادند.

در آفریقا که بودم با نوع جدیدی از ورد ها آشنا شدم. وردهایی که می توانستند در اتفاقات گذشته دست ببرند. سوت بازی زده شد. هوا ابری بود و خنک. بارون با شن و خاک روی موهایم قاطی شده بود و موهایم حالت گلی پیدا کرده بود. می تونم از این ورد برای تغییر نتیجه بازیمون با ریونکلا استفاده کنم... و خیلی از قابلیت های دیگه...

اولین گل رو زدیم! بچه ها روحیه گرفتند و روی جاروهاشون بالا پایین پریدند(می دونم که امکان نداره بشه روی جارو ها بالا پایین پرید)کمی دلم شور زد. هر وقت بازی داشتیم اولین تیمی که گل می زد می باخت. این الگویی بود که در همه بازی ها دیده می شد...

سوت راند دوم زده شدو سرخگون به پرواز درامد.درعین حال بازدارنده به سمت وایت بین درحرکت بود. نسترن هم توی زمین بود. حس بدیه که دخترت رقیبت باشه. سجاد سرخگون به دست همه رو پشت سر گذاشت و دقیقا رو به روی من قرار گرفت. انتقامجو و ترسناک به نظر میومد. شبیه کسی بود که داره توی ذهنش با غولی مبارزه می کنه. شوت کرد. من در حلقه وسط بودم و توپ به کنج رفت.نمیزاشتم که گریفندوری ها سه برد پشت هم رو تجربه کنند. به سمت گوشه ی سمت راست شتاب گرفتم و برای اینکه بتونم قبل از توپ به اون گوشه برسم، کمی خودم رو از روی جارو بلند کردم. دستم رو دراز کردم و جنس چرم سرخگون رو روی دست راستم حس کردم. اما تعادلم رو از دست دادم و جارو کج شد و افتادم.خودمو میدیدم که همه بدنم روی زمین پخش شده...اما قبل از اینکه این تصور به واقعیت بپیونده تانیا من رو روی جاروی خودش انداخت. وقتی تونستم به جاروی خودم برسم،نگاهی به زمین انداختم.نوب هوشیا به نظر میومد

(گرفتن سرخگون و پاس به نوب)

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امتیازات رول پلی

محمد : 4+3+2+2=11

وایت بین : 3+2+2+2=9

تانیا : 4+3+2+2=11

ویکی : 4+3+2+2=11

سجاد : 4+3+2+2=11

صبا : 4+4+1+2=11

 

اسلیترین توی راند اول گل زده بود و الان میخواست هرجور که شده از حلقه هاش دفاع کنه . برای اینکار بازیکنای ماهری هم داشت . محمد سرخگون رو گرفته بود و به سمت مرکز زمین حرکت میکرد تا یه هدف برای پاسش پیدا کنه . ولی در همین حین ، تانیا متوجه بازدارنده ای که به سمت وایت بین میرفت شد و برای منحرف کردنش وارد عمل شد .

تانیا : 10 ( ضربه ی انحرافی تهاجمی ) + 2 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 23

توپ به سمت سجاد تغییر مسیر داد . ولی آیا بهش برخورد خواهد کرد ؟

شکیلا کنار زمین حوصله ش سر رفته و شاید داره پیش خودش میگه چرا بازدارنده ها به کسی نمیخورن پسسسس :| !

ویکی انحرف بازدارنده رو دید و با سرعت به سمت سجاد رفت تا ازش دفاع کنه .

ویکی : 10 ( ضربه ی انحرفی تدافعی ) + 5 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 26

و تونست به راحتی توپ رو از زمین خارج کنه و باعث بشه گریفندوریا یه نفس راحت بکشن .

حالا محمد با خیال راحت میره تا پاس خودش رو بده ولی وایت بین برای ایجاد تداخل توی پاسش بهش نزدیک میشه .

محمد : 10 ( پاس سرخگون ) + 1 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 22

وایت بین : 10 ( تداخل در پاس ) + 3 ( تاس ) + 9 ( رول پلی ) = 22

پاس محمد با یه اختلاف خیلی خیلی کم از زیر دستای وایت بین عبور میکنه و به سجاد میرسه . حالا سرنوشت این راند بین یکی از بهترین دروازه بانای تاریخ هاگ و یکی از شجاعترین مهاجمایی که گریف به خودش دیده ، رقم خواهد خورد .

سجاد یا صبا ......

سجاد سرخگون رو بالا میبره و با تمام توانش اون رو به سمت حلقه های اسلی پرتاب میکنه .

سجاد : 10 ( شوت سرخگون ) + 4 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 25

.

.

.

صبا : 10 ( شوت سرخگون ) + 3 ( تاس ) + 11 ( رول پلی ) = 24

عجب گلــــــــــــــــــی

گریفندور گل تساوی رو به ثمر میرسونـــــــــــــــه

حرکت صبا فوق العاده بود ولی فقط چند سانتی متر با در آغوش کشیدن سرخگون فاصله داشت .

( به ریز امتیازات رول پلی همیشه توجه کنید تا اشتباهات دوباره تکرار نشه )

به نظر میرسه گریفیا حاضر نیستن به همین راحتیا از خیر این بازی بگذرن و میخوان با سه تا برد تاریخ ساز بشن .

پس باید منتظر بشیم و جواب اسلیا رو ببینیم .

 

50 - 50

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الناز : اسلی نبره از بالاترین برج مدرسه به دار آویخته میشی .

دنیا : گریف نبرد بهتره برای جمع کردن وسایلت هم نیای ، با جغد برات میفرستیم آزکابان .

:||||

فکر میکنم بهتره خودم تا هنوز فرصت دارم فرار کنم ، ولی هنوز تا اون موقع خیلی مونده .

 

مالکیت سرخگون توی این راند برای اسلی هستش .

 

ترتیب پست گذاری

پست 1 : اسلی ( 9 تا 11 )

پست 2 و 3 : گریف ( 11 تا 3 )

پست 4 و 5 : اسلی ( 3 تا 7 )

پست 6 و 7 : گریف ( 7 تا 11 )

پست 8 : اسلی ( 11 تا 1 )

 

در حال حاضر دو توپ بازدارنده توی زمینه که

اولی به سمت نسترن از گریف و

دومی به سمت تانیا از اسلی در حا حرکتن .

 

.. جستجوگرا از این راند میتونن کار خودشون رو شروع کنن ..

 

(( شروع بازی ساعت 9 صبح با اسلی ))

بازیکنای اسلیترین با رنگ سبز و بازیکنای گریفندور با رنگ قرمز باید پست بذارن .

 

گووود لااااک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا هنوز ابری بود و هیچ اتفاقه خاصی تو آسمون نیوفتاده بود و انتظار نداشتیم بارون بیاد !! اخه ابرا همه سفید و پنبه ای بودن و ب قیافه شون نمیخورد بخوان ببارن!! فقط جلوی آفتابو گرفته بودن!!

رانده قبل خیلی روحیه گرفته بودم که گل زده بودیم و کم مونده بود همونجا رو جاروم وایسم و برقصم و بگم جاااسسسستتت کاااماااان ای وانت یور *** لاو :|

اما خب :| اگه اینکارم میکردم دیه اخراج شدنم از تیمه کوییدیچ حتمی بود :دی

یهو با سووته ورجیل برق از کله ی آبیم پرید :|

به دور و برم نگاه کردم...پوکر شدم...چرا بازیکنای اسلی ری اکشنی نشون نمیدن؟ :|

سووت زده شده بود و من یه لحظه فک کردم شاید فیلمشونه :| یا یکی از تکنیکای بازیه که هیچ کاری نکنن و همینجوری بر و بر ما رو نیگا کنن :|

همه چیز عجیب بود و من فقط تونستم با خودم بگم "عجب :| " حواسم اصن به این نبود که یه بازدارنده داره میره سمت نسترن...

و همچنین نسترن که داره هی جیغ جیغ میکنه و داد میزنه :

- اگه بازدارررنده رو دوررر نکنیییی قههرممم.. :|

داشتم موقعیت رو ارزیابی میکردم که باید محمد رضا رو هر جور که شده بزنم...توی کوییدیچ همیشه جستجوگر مغزه تیمه و اگه مغز رو از کار بندازیم تیم ضربه مغزی میشه :|

و یجور عین مات شدن تو شطرنج میمونه!!

بالاخره از تو خلسه بیرون اومدم و یکم به خودم اومدم و درست زمانی که بازدارنده تو پنج سانتی متریه نسترن بود سره جاروم رو گرفتم و با سرعت رفتم سمتش.....درست بود که شاید یکم دیر به سمتش رفتم اما واسه تلاش کردن هیچوقت دیر نیست!! -___-

همیشه تو وقتای کم و شرایط سخته که کارای بزرگ انجام میشه :|

وقت تنگ بود....رو جاروم خم شدم و تقریبا داشتم از رو جارو میوفتادم چون سره جارو نشسته بودم و کلی خم شده بودم....

هر چی قدرت تو دسته راستم داشتم رو دادم به چماقم و چماقمو کوبیدم به بازدارنده طی محاسباتی که توی مغزم انجام داده بودم و حرفای سینا بازدارنده رو با تمام توان به سمت محمد رضا ، جستجوگره اسلی ها منحرف کردم....

نفس نفس زدم....امیدوارم ضربه ی خوبی باشه!! امیدوارم بهش بخوره!!

به جونه نداشته ی گودریک گریفیندور اگه این بازدارنده ی لنتی بهش نخوره خودم و همه رو با ی طلسمه آواداکداورا میفرسم رو هوا!! :|

(ضربه ی انحرافی تهاجمی به سمت محمد رضا )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازی شروع شده بود ولی اسلیترینیا انگار تو خلسه فرو رفته بودند. مثل همیشه آروم رو جاروم نشسته بودم و دور زمین میچرخیدم. با فریاد ویکی که بازدارنده رو به سمت جست و جوگر اسلیترینا فرستاده بود و داشت خط و نشون میکشید از جا پریدم. چپ چپ نگاهش کردم و به دیده بانیم ادامه دادم.

به آسمون نگاهی انداختم ، ابرها تموم آسمون رو پوشونده بودند. شکل ابرها طوری بود که انگار اونا هم داشتن کوییدیچ بازی میکردن. دست از فکر و خیال برداشتم و دوباره نگاهمو به بازی دوختم.

به اسلیترینیا نگاه کردم، چرا هیچ کدوم از جاشون تکون نمیخوردن ؟ چرا همه سر جاشون میخکوب شده بودند ؟

حتی گریفیندوریا هم گیج شده بودند و نمیدوستن چیکار کنن. فقط ماریا دور زمین میچرخید و دنبال گوی میگشت.

نگاهی به کاپیتان کردم، کاپیتان نگاهم کرد و با دست نقطه ای رو نشون داد. چشمم به بازدارنده ای افتاد که سمت تانیا میرفت. در یک لحظه متوجه منظور کاپیتان شدم، دوباره نگاهی بهش انداختم و سینا با سر تاییدم کرد.

با تمام سرعت به سمت تانیا رفتم. محمد از دور فریاد زد : مینا چیکار میکنی ؟

بدون اینکه جوابشو بدم تمرکزمو روی کاری که میخواستم بکنم جمع کردم. بچه هم که بودم وقتی قرار بود کار عجیبی بکنم و ازم میپرسیدن چی شده جوابشونو نمیدادم. همیشه به کارهای عجیب و غریبم ایمان داشتم. الانم میدونستم که یا موفق میشم یا چیزی رو از دست نمیدم.

حواسم به تانیا و بازدارنده بود. چماق رو با ریتم تشویق گریفیندوری ها توی دستم چرخوندم.

به تانیا رسیدم و پشت اون وایسادم و صبر کردم. بازدارنده نزدیک و نزدیک تر شد. سعی کردم تمرکزمو روی بازدارنده بذارم. یاد بچگیام افتادم که با راتین با چوب جن های خاکی رو پرتاب میکردیم. الان بازدارنده شبیه همون جن خاکی ای بود که راتین به سمتم پرتاب میکرد. لبخندی زدم و دستمو بالا بردم و با تمام توان به سمت جست و جوگر اسلیترین بهش ضربه زدم. تانیا برگشت و با تعجب نگاهم کرد. با لیخندی شیطانی گفتم : نجاتت دادم عزیزم.

(ضربه ی انحرافی تهاجمی)

ویرایش شده در توسط MINA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی رختکن یک گوشه نشستم و زانو هام رو بقل کردم راندی که گذشت هر لحظش از جلوی چشمم رد میشد از ثانیه اول بازی که ما با غرور و اطمینان وارد شدیم و بعد بازی افتضاح من که دو رانده انگار کور شدم فلج مغزی شدم نمیدونم چمه که نمیتونم یه بازدارنده رو درست به سمت یه هدف مشخص بفرستم!و لحظه اخر راند که اون سرخگون از دستای صبا گذشت و اون گل لعنتی.صدای گزارشگر بازی هی توی مغزم تکرار میشد..گل برای گریفندور گل برای گریفندور.بلند داد زدم:اه بسه دیگه!و همه ی بچه ها به سمت من برگشتن: به من نگاه نکنید!

صحنه ای که گریفندوری ها گل زدن دوباره افتاد به جون مغزم.فریاد تماشاچی های گریفندور بلند شد سجاد زننده ی گل دور زمین میچرخید و برای تماشاچی ها حرکات نمایشی انجام میداد کارهاش صدای تشویق قرمز پوشهای روی سکوها روبیشتر میکرد و در اخر هم یک نگاه طعنه امیز به ما کرد که من با یک لبخند زورکی جوابش رو دادم..صبا به سمتم اومد و دستش رو روی شونم گذاشت و بهم گفت وقت رفتنه!منم سرم رو تکون دادم و بلند شدم و همه به سمت زمین کوییدیچ حرکت کردیم این راند محمد رضاهم بود و این بهم امیدواری میداد. وارد زمین شدیم صدای تشویق اسلایترینی های حاظر در زمین اوج گرفت شگفت انگیز بود.چهره هاشون رو بعد از گل خوردن یادمه همه ناراحت. ولی الان طوری تشویق میکردن که انگار ما گل زده بودیم!با یک کار فقط میشد این همه لطف رو جبران کرد و اون هم برد بود!اما ایا با این وضع افتضاح تیم برد ممکن بود؟ بازی رو به بدترین شکل ممکن اغاز کردیم محمدرضا سعی داشت همه ی این اشتباهات رو جبران کنه و سخت مشغول پیدا کردن گوی زرین بود. ایا ما لایق برد هستیم؟ بازدارنده ای رو دیدم که به سمتم خیز برداشته بود لحظات اخر که مثل مجسمه مقابل حمله ی بازدارنده نشسته بودم متوجه ویکی شدم که ضربش رو به سمت محمدرضا هدف گرفت!تنها شانس ما اون بود!بدون توجه به اتفاقات اطرافم به سمت محمد رضا رفتم و مثل سپر جلوش ایستادم چند دقیقه بعد ضربه ی محکمی که به بازدارنده زده بودم باعث شده بود توپ به یه جایی در دور دست ها هدایت بشه.حالا کی از من محافظت میکنه؟بازدارنده ی دیگه مستقیم به سمت من درحال حرکت بود یا باید جاخالی میدادم یا حسام خودش رو میرسوند.دیگه هیچی اهمیت نداشت من کار خودم رو کرده بودم(ضربه انحرافی تدافعی)

ویرایش شده در توسط taniamalfoy

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی سکو ها پر از تماشا گر بود و بازی فینال تا لحظاتی دیگر شروع میشد...تیم وایت ولف در برابر بلک هن.دو تا رقیب قدیمی

همه داشتن انتونی اسکرایور رو تشویق میکردن.

از الان سرنوشت بازی معلوم بود.اسکرایور جست و جوگر تیم وایت ولف اسنیچ رو می گرفت و بازی تموم میشد.

البته مدیر تیم بلک هن فکر اینجاشو کرده بود.اون ادم کثیقی بود و توی وزارت خونه نفوذ داشت.

اون برای انتونی اسکرایور پاپوش دوخت.

وقبل از بازی چند نفر اومدن تو رختکن و گفتن:اقای اسکرایور

شما به علت پولشویی و تبانی باید با بیاین.

و بعد اونو بردن.اموالشم مصادره کردن.

پسر تازه به دنیا اومدش و همسرش هم اواره شدن.

در یک شب بارونی یک زن پسر انتونی اسکرایور بزرگ رو

جلوی یک یتیم خونه ماگلی گذاشت.

براس اخرین بار باهاش وداع کرد و یه جعبه موزیکال که

شکل اسنیچ بود و یه عکس خانوادگی براش به جا گزاشت.

یازده سال بعد

پسر انتونی اسکرایور توی قطار نشسته بود و به سمت

هاگوارتز می رفت...

همه داشتن دربارش پچ پچ میکردن.**..

اون پسر یه ادم معروف بود که خیلی خوشنام نبود...

اون به گروه اسلیترین رفت و در هاگوارتز رشد کرد.

اون تونست وارد تیم کوییدیچ بشه..*.

مثل پدرش یه جست و جوگر شد.*اون قرار بود جلوی

گریفندور بازی کنه**...*سوار جارو شد و اوج گرفت...

یه دفه داخل سکوها یه چهره اشنا دید*...

اون پدرش بود که بالبخند نگاهش میکرد.**..مادرشم بود..*.

اون پدرش رو در اغوش کشید...پدرش بعد از سالها تبرعه

شده بود.ازشون جدا شد و رفت وسط زمین...

باید به پدر و مدا ش خودشو نشون میداد..*.

(نقطه یابی در منطقه4)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اب و هوای ابری ورزشگاه کسل کننده و خواب آور بود ولی جوش و خروش تماشاچیا یه مقدار از این خ اب آلودگی کم میکرد..

تا اینجا که شانس با ما خیلی یار نبود ولی امیدوار بودم قرعه یکم بچرخه و جواب زحمت های بچه ها که زیر پای من شیرجه میرفتند و با تمام قوا پاس میدادن یا برای نجات سر بچه ها از بازدارنده هایی که بدون رحم حمله میکردن

تا بازیکن هارو از روی جاروهاشون بندازن ضربه های پرقدرتی با چماقاشون میزدن..

هوای ابری باعث شده بود نورکم بشه و قدرت دید جستوجوگرا رو کم میکرد. و نمیزاشت اثری ازگوی زرین ببینیم.

از دور و زدن و گشتن خسته شده بودم.صحنه های بازی قبل ازجلوی چشمم ردشدوبا یادآوری دختربچه ای که کنارم پرواز میکرد و با من گوی زرینو گرفته بود از خودم خندم گرفت.

لحظه ای حواسم به بازی جمع شد مدافع های ما حسابی مشغول بودن.. با سرعت پروازمیکردن و ویکی و مینا با چماغای بالاگرفته به سمت بازدارنده ها یورش میبردن. یکیشون به سرعت حرکت کرد تا بچه های خودمون از بازدارنده ی وحشی رو ازش دور کنه ولی... اون یکی..مینا داری چیکار میکنی؟!!!

به سرعت حرکت کرد توی هوا چرخید تا جلوی یه بازدارنده ی دیگه رو بگیره..

بازدارنده ای که داشت به سمت بازیکن سبز پوش میرفت...

مینا با شدت و حدت چماقو بالا برد و صدای صاعقه مانندی توی ورزشگاه پیچید که صدای فریاد منو که میگفتن : وات ده *محتوای غیر اخلاقی* ؟؟؟؟

اما درست چند لحظه یعد متوجه شدم

بازدارنده با شدت به سمت جستوجوگر سبزپوش رفت.

جلوی خندمو گرفتن و سرمو برگردوندم.. از بین ابرا لحظه پرتوی نوری تابید و برقی توجهمو جلب کرد.. برق طلایی بالا بال زدن یک توپ کوچک..

پلک زدم و نور گیجم کرد..

ولی بعد حواسمو جم کردمو و جارو رو چرخوندم

برای لحظه ای دوباره ابر شد ومقصدم رو گم کردم.. با سردرگمی جلو رفتم و دوباره دیدمش

سر جارو رو گرفتم و شیرجه رفتم و دست دیگم رو به قصد گرفتن گوی دراز کردم

شیرجه ای جانانه

صدای زوزه ی باد و سرمای گویی که احساس میکردم میخواد از بین مشتم فرار کنه

همه ی اینا توی چند لحظه اتفاق افتاد..

نقطه یابی گوی زرین منطقه )۷)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند ساعت از مرگ پدربزرگ میگذشت در اتاقم تنها کنار پنجره روی تخت نشسته بودم و به بارون که محکم به شیشه برخورد میکرد نگاه میکردم یاد یک چیزی افتادم خم شدم و یک جعبه بزرگ و خاک گرفته از زیر تخت بیرون کشیدم

جعبه روی تخت گذاشتم و بازش کردم و برای چند دقیقه به چیزی که درونش بود خیره شدم چماق پوسیده و رنگ و رو رفته ی پدربزرگ..دستم رو روش کشیدم و بیرون اوردمش گرده های روش رو با لباسم پاک کردم

روزی که پدربزرگم این هدیه رو برای کریسمس بهم داد جلوی چشم هام اومد..پدربزرگ با لبخند همیشگیش به سمتم اومد و یه جعبه ی بزرگ رو به سمتم گرفت کلی ذوق کرده بودم فک میکردم یه تفنگ بزرگ یا یه هواپیمای کنترلی توش باشه

وقتی در جعبه رو ورداشتم لبخندم محو شد و با یه لحن تند ازش پرسیدم : این دیگه چیه؟ و اون با صبر و حوصله برام توضیح داد که کوییدیچ چیه و گفت این چماق خودشه ک وقتی توی تیم ملی مدافع بود باهاش بازی میکرد

و من هم بهش گفتم : مرسی که کادوی دست دو بهم میدی! و به اتاقم رفتم و درو کوبیدم. رفتار اون روزم افتضاح بود...

اشک هام روی چماق کهنه ی پدربزرگ میریخت و اون دیگه نبود ..دیگه نبود تا ازش عذر بخوام ...از پنجره به بیرون چشم دوختم میتونستم توی اون طوفان باد و بارون چهره ی پدربزرگ رو که با لبخند همیشگیش بهم نگاه میکرد رو حس کنم ..واون لحظه من تصمیم گرفتم که یک روز یک مدافع بشم یک مدافع بزرگ مثل پدربزرگ ..

راند جدید با سوت ورجیل شروع شده بود و من غرق درخاطرات کودکی بودم ... بازدارنده ای که به محمد رضا درحال حرکت بود باعث شد به خودم بیام تانیا مشغول دفع بازدارنده ی دیگر بود و جالب این جاست اون هم هدفش محمدرضا بود خدای من این چه وضعشه؟ گریفندوری ها فرصت مارو دزدیده بودن این عدالت نبود!! به سمت بازدارنده شیرجه رفتم و جلوش ایستادم نباید اجازه میدادم محمدرضا اسیب ببینه ... درسته همینه الان وقتشه چماقم رو عقب بردم خاطرات اون روزی ک تصمیم گرفتم یک روز بازیکن کوییدیچ بشم یک بار دیگه از جلوی چشم هام گذشت و وقتی به خودم اومدم من به بازدارنده ضربه زده بودم و اون به بیرون از زمین کوییدیچ حرکت میکرد میتونستم حس کنم که پدربزرگ داره به من نگاه میکنه و مطمعن بودم که بهم افتخارمیکنه..(ضربه انحرافی تدافعی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×