رفتن به مطلب
Albusseruospotter

وحشت تحمیلی..

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

خب به این تایپیک خوش اومدین این جا یه تایپیک جدید با موضوع جدید با یه ترس جدید

اینجا باید هرکس هر چی تو چنته داره رو کنه . اینجا باید از خلاقیتتون استفاده کنید و دریچه ذهنتون رو باز کنید .. حالا برا چی ؟ برای ترسوندن بقیه :) داستان ترسناک ..کوتاه طولانی بودنش فرقی نمیکنه ولی جوری باشه که ترسناک باشه قانونش هماینه با آخرین حروفی که آخر داستان شروع شده داستان رو شروع کنید :)))

اول هم خودم شروع میکنم که بقیه بیایین و ادامه بدین :

آخرین انسان دنیا تنها در اتاقش نشسته بود که نا گهان در زدند ...

بعدی داستانش رو با "د" شروع کنه.

ویرایش شده در توسط Albusseruospotter

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم حموم میکردم و کسی خونه نبود منم حواسم نبود داد زدم یکی حوله بده بهم یهو در باز شد یه دست بهم حوله داد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
داشتم حموم میکردم و کسی خونه نبود منم حواسم نبود داد زدم یکی حوله بده بهم یهو در باز شد یه دست بهم حوله داد

 

دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شد که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامانش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شد که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامانش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....

 

میخواستم برم سمت اتاقم که بخوابم یهو صدای پیانو زدن از سمت اتاق پذیرایی اومد (ما تو خونمون پیانو نداریم)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
میخواستم برم سمت اتاقم که بخوابم یهو صدای پیانو زدن از سمت اتاق پذیرایی اومد (ما تو خونمون پیانو نداریم)

 

من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم زل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من زل میزده...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز از کمد تاریکی که گربم رفت توش و دیگه نیومد میترسم چون اون هر روز منو صدا میزنه و من ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه سالم بود که رفته بودم خونه ی یکی از دوستای خانوادگیمون داشتم میرفتم طرف دستشویی

طبقه پایین که دیدم تو راه پله های طبقه بالای یه خانمی با چادر گل گلی سفید بهم زل زده

و وقتی دید که دیدمش راشو کشید و رفت طبقه بالا منم رفتم پیش صاحب خونه که دوستمون

میشد و گفتم: راستی من همسایه بالاییتون رو دیدم یه چادر سفید گل گلی پوشیده بود ولی

نمیدونم چرا وقتی منو دید رفت طبقه بالا که یهویی صاحب خونه گفت ما که همسایه تو طبقه

بالا نداریم عزیزم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه سالم بود که رفته بودم خونه ی یکی از دوستای خانوادگیمون داشتم میرفتم طرف دستشویی

طبقه پایین که دیدم تو راه پله های طبقه بالای یه خانمی با چادر گل گلی سفید بهم زل زده

و وقتی دید که دیدمش راشو کشید و رفت طبقه بالا منم رفتم پیش صاحب خونه که دوستمون

میشد و گفتم: راستی من همسایه بالاییتون رو دیدم یه چادر سفید گل گلی پوشیده بود ولی

نمیدونم چرا وقتی منو دید رفت طبقه بالا که یهویی صاحب خونه گفت ما که همسایه تو طبقه

بالا نداریم عزیزم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرد پیر بدبختی بود که میخواست بره دستشویی ولی آب خونشون قطع بود.

ناچارا رفت خونه ی همسایه که بره دسشویی. خونه ی همسایه عروسی بود.

پیرمرد بعد از دسشویی رفتنش به اصرار همسایشون سرمیز نشست تا یه چیزی بخوره.

یه خرما برداشت و قبل از اینکه بخورتش گفت بسم الله الرحمن الرحیم

یهو همه غیب شدن:) همشون جن بودن:)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم بازی می کردم که یدفعه دوستم بهم پیامک داد: فردا فرجه هست ..... میای مدرسه .....؟

با خودم گفتم: بابا، این دیگه چه دل خوشی داره ....

موبایلم رو کنارم گذاشتم.

بعد دیدم نمی تونم تحمل کنم و باید جوابش رو بدم ....

موبایل رو برداشتم و قفلش رو باز کردم ......

دیدم که جواب دادم: نه، فردا نمیاد مدرسه .....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت 1 شب باشه و خونه تنها باشی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادم میاد که بچه بودم یه عکس دسته جمعی ازمون انداختن الان که بزرگ شدم فهمیدم که به غیر منو سه تا دوستم یه بچه دیگه کنارم نشسته بود اون مو قع عکس انداختن کنارم نبود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیروز قرار بود مامانم با بابام برن مشهد و من قرار بود خونه تنها بمونم

رفتم تو خونه و از کخ همیشگی بلند داد زدم:سلام خونه جون مثل

اینکه امروز تنهاییم وااای خیلی خستم یهویی یه نفری با دست سردش

زد به شونم و گفت:خسته نباشی برگشتم دیدم کسی نیستش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید باور نکنین اما جالبیش اینه ک این داستانا بعضیاشون "حقیقت" دارند......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیروز از مدرسه اومدم خونه تنها بودم. رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم بعد رفتم دسشویی. وقتی از دستشویی بیرون اومدم دیدم عروسکم روی مبل نشستهو بهم زل زده....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه ی برقای خونه رو خاموش کردم...

مامانم نصف شب حالش بد شده بود و با بابام رفته بودن درمانگاه شبانه روزی...

رفتم توی اتاقم و روی تختم ولو شدم و شروع کردم با ور رفتن با تبلتم...

یه عکس از خودم توی گالریم سیو شده بود که تاریخش دقیقا مال همون دو دقیقه و نیم قبل بود...

 

مامان و بابام نیم ساعت پیش از خونه بیرون رفته بودن!...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناگهان از خواب پریدم،یه نفر منو به تخت جراحی بسته بود،با ترس به اطاق نگاه می کردم،صدای پای چند نفر می یومد،همین که به بالای سرم رسیدن،فهمیدم تمامشون مریضایی بودن که زیر دستای من مرده بودن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نون خریده بودپو خونه تنها بودم. نون رو گذاشتم رو اپن در یخچال رو باز کردم برگرشتم دید نون نیست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سریع دویدم سمت آشپزخونه و پیش پدر و مادرم رسیدم و بلند گفتم: مامان، بابا، یه روح توی اتاقمه ......

اونا برگشتن و با لبخند گفتن: می دونیم، اون پسرمونه. حالا برو باهاش بازی کن ......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنهایی تو اتاقم نشسته بودم و کلا خونمون کسی نبود داشتم فیلم انابل رو نگاه میکردم

که یهو از زیر تخت یه برگه ای در اومد و روش نوشته بود -این زیر- زیر تخت رو نگاه

کردم دیدم عروسکم اونجاست و بعد چند ثانیه چشاشو تکون داد و یه لبخند بچگانه ملیح بهم زد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دنیا ..جایی که توش چیز هایی هست که بعضیاش رو ما میبینیم و بعضیاش رو نه مثلا الان من از بقل تو رد شدمو تو منو ندیدی..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...

  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موقعي كه ديگه تو جهنم هيچ جايي نميمونه، مرده ها به زمين فرستاده ميشن

  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشسته بودم جلوی آینه و داشتم آرایش میکردم.رژم افتاد.بلند شدم برش دارم.اما تصویرم هنوز نشسته بود و لبخند میزد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×