رفتن به مطلب
Ara Harst

ادبیات جادویی - جلسهٔ اول - همهٔ ترم‌ها

پست های پیشنهاد شده

سلام!
حالتون چطوره؟

خب اولین چیزی که درموردش صحبت می‌کنم اینه که این چه کلاسیه و از کجا اومده و من کی‌ام، بعد می‌رسیم به این‌ که چی می‌خوام بگم!

من آرا هستم، استاد ادبیات جادویی اینجا، حدوداَ یک سال و نیم پیش. و البته پیش از اون، در دورانی که هنوز سایت و انجمن وجود نداشت و وبلاگ بودیم، با اسم مستعار تالیا دو سه جلسه‌ای درس دادم.
ادبیات جادویی پیش از اومدن من هم در لیست کلاس‌های هاگوارتز وجود داشت، برای این که هرچند در دنیای رولینگ اثری ازش نیست، اما نیاز به ادبیات در دنیای ما انکارنشدنیه. 
خب، این جمله جملۀ مهمی بود.
واقعا نیاز به ادبیات انکار نشدنیه؟ 
اولین سوال این جلسه: احساستون درمورد این موضوع رو بنویسین. این برام مهمه که با چه دیدی وارد می شین، برای این که بتونیم کلاس خوبی داشته‌باشیم خیلی اهمیت داره.
ادبیات مفهوم گسترده‌ایه، برای همین من در این کلاس می‌خوام به ادبیات فارسی بپردازم، و وسطش باهم حرف می‌زنیم و چیزهای دیگه‌ای اضافه می‌شه قطعاَ! 
قصد دارم به شکلی جادویی، بهتون نشون بدم که ادبیات فقط انبوه واژگان و اسامی و قرن‌ها نیست که آرایه های اون رو حفظ بکنیم و در جملاتش کنایه پیدا می کنیم و یاد بگیریم که اجزای جمله می تونن جابه‌جا بشن.
البته همین جا باید بگم که این‌ها «هم» هست. اگر کسی بخواد این‌ها رو انکار کنه بخش قابل توجه و مهمی از این علم رو خواسته یا ناخواسته نادیده می‌گیره. اما اون کسی که ادبیات رو «فقط» این بدونه هم در اشتباهه، چون ظاهر رو دیده و اصل موضوع رو نفهمیده. اما اصل صحبت ما این‌جا رو این محو نمی‌چرخه، و بیشتر درمورد دیدی حرف می‌زنیم که نسبت به ادبیات داریم.
پس بریم سر اصل مطلب! و ببینیم که قراره در این ترم با این کلاس چی کار کنیم.
هر جلسۀ کلاس من دو قسمته، در قسمت اولش درمورد موضوع اصلی جلسه حرف می‌زنیم، که تکلیفِ امتیازدار داره. در قسمت دوم، شاهنامه رو تعریف می‌کنم براتون، درواقع اسطوره می‌گم و قصه تعریف می‌کنم! برای این بخش تکلیفی نمی‌دم، ترجیح می‌دم حرف بزنیم با هم درموردش. ولی خب، قاعدتاَ فعالیت تو کلاسم، مثل هر کلاس دیگه‌ای، نتایج خودش رو داره. خود دانید. (لبخند شیطانی/استادی را تصور کنید)

بخش نخست:
ادبیات و ادبیات فارسی چه هستند؟
«ادب یا ادبیات عبارت است از آن‌گونه سخنانی که از حدّ سخنان عادی، برتر و والاتر بوده‌است و مردم، آن سخنان را در میان خود، ضبط و نقل کرده‌اند و از خواندن و شنیدن آن‌ها دگرگون گشته و احساس غم، شادی یا لذّت کرده‌اند.»
این رو عبدالحسین زرین‌کوب گفته، و جملۀ اول ویکی‌پدیاست وقتی «ادبیات» رو سرچ کنید. 
اما از روی این تعریف، ما نمی‌تونیم بفهمیم ادبیات چیه. چون اول باید «سخنان عادی» رو تعریف کنیم. به چه سخنی می‌گیم عادی؟ 
حرفی که حالت محاوره نباشه و کتابی باشه؟ در این صورت باید بگیم که «ما از آن‌جا به خانۀ او رفتیم» ادبیات محسوب می‌شه.
حرفی که در اون از کلمات سخت استفاده بشه؟ « ایشان ثری را مشحون از رُسته یافتند.» حرفش اینه که زمین پر از چمن بود.  ادبیات هست یا نیست؟
حرفی که نامفهوم باشه؟ «پوست او از رگش بیرون زد و در را ترکید و پیتزایش آهسته نجوا کرد.» معنی اینو نمی‌تونم بگم چون نمی‌دونم، هر کلمه‌ای رو که به ذهنم رسید پشت سر هم نوشتم. (و البته که شعرهای بسیاری این‌طوری سروده‌شده و سروده می‌شه.)
حرفی که احساسی رو بیان کنه؟ این می‌تونه درست باشه، ولی چه احساسی و چه کسی می‌تونه مرز تعیین کنه؟ یعنی این که وقتی من می‌گم: «احساس تشنگی می‌کنم» هم در حال بیان احساسم هستم، حالا این ادبیاته، یا نه؟ 

این‌که مردم آن را ضبط و نقل کرده‌اند، بذارید دوتا مثال بزنم که چرا این رو به تنهایی نمی‌شه توضیح مناسبی در نظر گرفت
شاها شب عمر است و عسس می‌گیرد
می‌زن نفسی خوش که نفس می‌گیرد
شه‌بازِ طرب گرد که شاهینِ فنا
سیمرغ بقا را چو مگس می‌گیرد
صدر قزوینی
معنیش تقریباً مشخصه، عسس ینی پاسبان. این رو فکر می‌کنم با هم موافق باشیم که ادبیاته، شعری با معنایی زیباست، آرایه هم داره، قشنگ هم گفته شده! ولی آیا کسی صدر قزوینی می‌شناسه؟
درسته، این شعر ضبط شده، که اگر نشده بود ما نداشتیمش. ولی افراد کمی اسم شاعرش رو می‌دونن یا شعر رو می‌خونن! پس این معیار ادبیات نمی‌تونه باشه که مردم می‌خوننش یا باقی مونده از یه زمانی یا نمونده. شاید بشه اشعار و متن‌هایی رو طبق این ارزش‌گذاری کرد، ولی نمی‌شه به این علت بگیم: این ادبی نیست!
مثال بعدی. اگر الان توی خیابون از کسی بپرسید بهترین شاعر فارسی کیه؟ احتمالاً می‌گه حافظ! بیراه هم نمی‌گه البته، حافظ شاعر بسیار بزرگیه قطعاً و بی‌شک!
اما اگر همین سوال رو (براساس چیزایی که خونده‌م، چون متاسفانه ماشین زمان ندارم و نمی‌تونم مطمئن بشم) از کسی در دورۀ پهلوی می‌پرسیدید، احتمالاً می‌گفت فردوسی! 
ذائقۀ مردم به هزاران دلیل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و روانشناسی و فلسفی و ... عوض می‌شه. روزبه‌روز، سال‌به‌سال و قرن‌به‌قرن. ولی این نمی‌تونه ادبیات رو زیر سوال ببره، البته پایداری یک اثر رو چرا. 

پس ادبیات چیه؟ ادبیات مجموعه‌ای از تمام این‌هاست با مهم‌ترین ویژگیش، این که می‌شه «از خواندن و شنیدن آن دگرگون شد».
ادبیات طرز تفکر یک ملت و طرز دید یک جامعه‌ست. یعنی هویتی که منتقل می‌شه و احساسی که پایدار می‌مونه؛ و می‌تونه باعث بشه یک فرد، یک جمع و در آخر یک جامعه تغییر کنند. 
هر شعر خوب، می‌تونه باعث حس ذلت بشه، احساس قدرت بده، یا احساسات دیگه‌ای رو برانگیزه.
همچنین، ادبیات حافظهٔ بشره.

و این تعریف، درطول تاریخه، نه یک‌سال و دوسال و پنجاه‌سال. 
خب، تا همین‌جا کافیه. بعد صحبت می‌کنیم باز، درواقع درمورد نظرها و تکلیف‌های شما صحبت می‌کنیم.
تکلیف اول: نقد کنید. دیدگاه خودتون درمورد ادبیات و تعریفش رو بگین. مخالفت یا موافقتتون رو بگید و بحث کنید. اما فقط نگین «این نظر منه». روش فکر کنین، دلیل بیارین و نظرتون رو بگین تا قابل بررسی باشه و سلیقه‌ای محسوب نشه. 

الان بهتره بریم سراغ ادبیات فارسی، و روشی که من می‌خوام بگمش! 
خیلی جاها، مبنای بررسی یک شعر، یک شاعر، یک سبک یا یک دوره رو بر پنج عامل می‌ذارن.
تخیل،  زبان، موسیقی، شکل و عاطفه.
تخیل یعنی تا چه حد و چطور شاعر خودش رو از دنیای واقعی جدا می‌کنه و با دید جدید به بررسی موضوع می‌پردازه.
زبان یعنی شاعر یا نویسنده تا چه حد می‌تونه درست از واژه‌ها، ترکیب‌ها و دستور زبان استفاده کنه. درواقع، مثل هر فردی که ابزاری برای کار داره، زبان ابزار کارِ شاعره و  بنابراین باید مهارت لازم برای کار با اون رو داشته‌باشه.
موسیقی یعنی شاعر تا چقدر می‌تونه شعر خودش رو دلنشین و ماندگار در ذهن‌ها و زبان‌ها بکنه. موسیقی الزاماً وزن و قافیه نیست، بعداً بیشتر در این مورد می‌گم که موسیقی شعر چیه.
شکل یعنی قالب و کلیتی که شاعر شعر خودش رو با اون عرضه می‌کنه. این در تاثیرگذاریِ شعر مهمه، مثلاً اگر سعدی برای ابراز عشق به یکی از یارانش، جای غزلی ۸بیتی، میومد و مثنوی‌ای ۳۰۰۰۰ بیتی می‌گفت، دیگه اون زیبایی و ذوق و لطافت رو نداشت.
و  عاطفه. ‌ عاطفه چیزیه که شعر رو شعر می‌کنه. ممکنه شعری هر چهارمورد بالا رو داشته‌باشه ولی خوب نباشه. چرا؟ چون «آن‌چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند». صداقت شاعر مهمه. این که شعر «تجربهٔ زیسته»‌ باشه. شاعر اگر اون چیزی رو بگه که حسش می‌کنه و می‌فهمه، وقتی حرفی رو بزنه که مال خودشه و حرف خودشه، اونموقع‌ست که آدمای دیگه هم حرفش رو می‌فهمن و دوستش می‌دارن. 

البته توجه کنید که در حال حاضر داریم درمورد شعر حرف می‌زنیم. و نثر (تاریخی، منظور داستان نیست، داستان بخشی از نثره) بحث متفاوتیه که اگر فرصتی شد می‌گم.
تکلیف ۲: باز هم نظر و دلیل! هر چه دارید و ندارید، بیارید! بگید که شما به چه چیزهایی در شعر توجه می‌کنید که باعث می‌شه ازش لذت ببرید؟
کم‌کم و در جلسات آینده، درمورد هرکدوم از‌ این‌ها، تاثیرشون در بررسی شعر و اهمیتشون بیشتر صحبت می‌کنیم، که اصلا‍ چی هستن و چطور می‌شه بهشون توجه بیشتری کرد و بیشتر شعر رو فهمید.
جلسهٔ اول به پایان رسید! 

بخش دوم، قسمت اول:
شاهنامهٔ فردوسی از روی شاهنامهٔ دیگری که به نثر بوده نوشته‌شده. اون شاهنامهٔ دیگر (که اسمش شاهنامهٔ ابومنصوریه)، توسط تعداد موبد زرتشتی، از روی تعدادی خدای‌نامه نوشته‌شده‌بوده.
خدای‌نامه هم سرگذشت پادشاهان و نام‌آوران دوران پیش از اسلام در ایرانه.
به این ترتیب شاهنامه پس از مقدمه‌ای تاریخ رو از اولین انسان تعریف کرده، و (قاعدتاً) در انتها به مرگ یزدگرد سوم، پادشاه آخر ساسانی رسیده.
اما این متن تاریخی نیست. مخلوطی از تاریخ و تخیل نیاکان ماست، که اسطوره رو می‌سازه. ممکنه از تاریخ سرچشمه گرفته‌باشه، و به احتمال زیاد همین‌طوره، اما در ادامه به داستان تبدیل شده، داستانی که تا کمتر از یک قرن پیش، تاریخ واقعی ایران شمرده می‌شد.
آخرین توضیح این که ما چندین روایت داریم، مثلاً درمورد به وجود اومدن جهان یا اولین زوج و غیره. اما من از شروع شاهنامه شروع می‌کنم که خیلی قاطی نشه.

و اولین پادشاه کیومرث بود. 
کیومرث دیوها را از کشور راند و بر مردم ایران حکومت کرد، و دیوها در اطراف کشور می‌زیستند و از ترس کیومرث و قدرتش، جرئت ورود یه کشور را نداشتند.
کیومرث پسری داشت به نام سیامک. سیامک روزی به پدرش گفت: «من از آزار مردم بیزارم، چه کنم که هرگز به کسی آزار نرسانم و کسی به من آزار نرساند، و این‌ها را در زندگی‌ام نبینم؟» کیومرث پاسخی نداشت، چون هنگامی که انسان با دیگران زندگی می‌کند، بر دیگران خواه ناخواه موثر است. او همین را به پسرش گفت، و سیامک تصمیم گرفت برای آن که در زندگی‌اش کسی رنج نبیند، از مردم دور شود. چون هنگامی که کسی اطراف او نباشد، اتفاقی نیز برای کسی نمی‌افتد. پس سیامک رفت و خانه‌ای بالای کوه ساخت و در آن شروع به زندگی کرد، و پدرش هر ماه برای او غذا و لباس می‌برد.
مدتی به این سان گذشت. دیوها، که از ترس کیومرث اطراف شهر زندگی می‌کردند، دنبال راهی برای انتقام گرفتن از او می‌گشتند، تا به کیومرث آسیبی غیرقابل‌جبران بزنند.
یکی از آن‌ها، پیشنهاد کشتن سیامکِ تنها در بالای کوه را داد. همگی به وجد آمدند و پذیرفتند،  و همان شب، چند دیو به بالای کوه رفتند. سیامک را از خانه‌اش بیرون کشیدند، او را کشتند پ و سرش را از تن جدا کردند. و رفتند.
چند روز بعد، کیومرث که از چند روز قبل احساس بدی داشت، لباس و غذا را برداشت و کمی زودتر از زمان تعیین‌شده، با دلشورهٔ عجیبی به سمت کوه راه افتاد.
وقتی به بالای کوه رسید، و سر پسرش را مقابل خود دید، چشمانش سیاهی رفت و روی دو زانو افتاد. احساس پیری می‌کرد. احساس می‌کرد بخشی از بدنش خالی شده و دیگر رفته، همراه پسرش رفته. همان‌جا، از خداوند خواست که تا زمانی که انتقام پسرش گرفته‌شود، زنده بماند. بالای بدن بی‌جان و بی‌سر پسرش گریست و آرزو کرد که قاتلان پسرش را پیدا کند.
بعد از سوگواری و به خاک سپردن فرزندش، به میان قوم خود بازگشت و این خبر ناگوار را به آنان داد‌.
سیامک پسری داشت قوی و شجاع، به نام هوشنگ. هوشنگ پس از شنیدن واقعه، قسم خورد که انتقام پدرش را از دیوها بگیرد. کیومرث دیگر توان جنگیدن نداشت، پس هوشنگ به جنگ دیوها رفت و پس از مدت‌ها جنگ و شکستِ دیوان، توانست قاتلان پدرش را پیدا کند، و پس از آن پیروزمندانه خبرش را به پدربزرگ رساند. کیومرث به آسمان نگاه کرد، و با خیالی راحت و بدون وابستگیِ دیگری به این دنیا مُرد و پادشاهی از آنِ هوشنگ شد.
هوشنگ سال‌ها به خوبی پادشاهی کرد. در زمان او مردم کشاورزی و ساخت برخی وسایل را یاد گرفتند، و هوشنگ پادشاهی خوب و عادل بود.
روزی، با همراهانش برای شکار به کوه رفته‌بودند. در میان راه، جایی را برای استراحت گزیدند و نشستند و به خوردن غذایی که همراهشان داشتند مشغول شدند‌.
ناگهان از زیر سنگی که یکی از همراهان هوشنگ روی آن نشسته بود، ماری بیرون خزید. هوشنگ آن را دید و در آخرین لحظه، که مار در حال نیش‌زدن بود، سنگی به سمت مار پرتاب کرد. سنگ به مار نخورد ولی باعث فراری‌دادنش شد، اما اتفاق دیگری افتاده‌بود، اتفاقی مهم‌تر. سنگ سفید محکم به سنگ دیگری خورد و چیزی را به وجود آورد که پیش از آن بر سنگ ندیده‌بودند، جرقه.
هوشنگ، با دیدن جرقه به وجد آمد و با زدنِ چندبارهٔ  سنگ‌ها به یکدیگر، آتش را به میان مردم آورد و زندگی‌شان را نور و گرما بخشید. 
به خاطرِ این اتفاق بزرگ در تاریخ، جشنی به نام جشن سده از دوران هوشنگ پایه‌ریزی شد، جشنی که در آن به یادِ جرقه‌ای کوچک، آتشی بزرگ برمی‌افروزند و آن را پاس می‌دارند. هنوز هم این جشن، دهم بهمن‌ماه در برخی شهرها برگزار می‌شود.

این داستان ادامه دارد... 
 

  • Like 7
  • Thanks 3
  • Haha 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تکلیف اول :  

ادبیات تو خون من جریان داره . حقیقتش بیشتر خانواده ی ما دنبال ادبیات رفتن و اکثرا شاعر یا نویسنده شده اند . تو  رگهای منم نویسندگی  جریان داره  پس این کاملا طبیعی است که منکه شب های یلدا با صدای دلنشین حافظ و سعدی به صبح می نشینم با  ادبیات موافق و همرزم باشم . ادبیات فرهنگ یک کشور است  با این تفاوت که این فرهنگ غنی را قافیه های و ارایه های در بر گرفته اند وبه طور مستقیم یک فرهنگ را بیان نمی کنند .  من فکر میکنم  اینکه باستان شناسان برای تحقیق به ایران امده اند . بیشتر بخاطر اشعار مولانا ، حافظ ، سعدی و البته فردوسی و دیگر شاعران این مرز و بوم است . پس در نهایت اینکه ما با اشعار  فردوسی دیگر شاعران انس پیدا کنیم  باعث  می شود فرهنگ ایران پا برجا بماند .

تکلیف دوم :

شعر های ایرانی  همگی زیبا هستند . اما من چیزی که یک شعر را برای من زیبا میکند در واقع موضوع ان است . من به اینکه  موضوع ان اجتماعی ، اخلاقی یا هر چیز دیگری باشد اهمیت می دهم  و بین این موضوع ها ، موضوع اجتماعی را می پسندم . شاعرانی مثل: فریدون فرخ زاد ،  احمد شاملو و دیگر شاعران  ایرانی و در میان لاتین ها : ویکتور خارا  را می پسندم . 

مسیله ی دیگری که من برای انتخاب شعر محبوبم اهمیت میدهم  وزن و سبک گفتار شعر است . یعنی شاعر چطور با انسان سخن میگوید . ای با لحن تند و طلبکارانه حرف می زند یا نه ؟ با لحن ارام و سبک و دلنشین با انسان حرف میزند ؟

متنم را با یک بیت از حافظ به پایان میرسانم :

صلاح کار کجا و من خراب کجا                                                                     ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا 

 

به امید انکه روزی فرا رسد که هر ایرانی  حداقل یک بیت از از حافظ را  به حافظه بسپارد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام.

1_ادبیات چیز خیلی خوبیه و بهتره بگم که ما با ادبیات زندگی میکنیم.ادبیات باعث میشه ما با افراد بهتر ارتباط برقرار کنیم.ادبیات باعث به وجود آمدن فرهنگ و ادب در زبان ما یا لغاتی که به کار میبریم میشه .

2_یک شعر معمولا زیباییش به معنا_مفهوم و قافیشه و از مهمتر درست تلفظ کردن کلماتش یا بیت هاش . برای اینکه شعر برای ما زیبا شه باید مفهوم آن را بفهمیم و اونو درک کنیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تعریف ادبیات:خب ما حتی تو حرف زدنمون هم از ادبیات استفاده میکنیم. برای اینکه بخوایم با دیگران ارتباط برقرار کنیم از ادبیات استفاده میشه. خواندن و نوشتن ما هن به ادبیات مربوطه. (و اما اینکه ادبیات انکار پذیر هست یا خیر:مسلما وجود ادبیات انکار ناپذیره و ما نمیتونیم انکار کنیم که هر روز و در هر لحظه از ادبیات استفاده میکنیم و هر لحظه باهاش سروکار داریم.) خب میشه گفت که ادبیات دو بخش داره. بخش اول بخش قوانین، قواعد،آرایه و... هست و بخشی دیگر در رابط با هنر هست. مثل شعر گویی و داستان نویسی و ارتباط با دیگران.اینکه در رابط به هنره یعنی یه جورایی ما به هنر هم در زمینه ی ادبیات نیازمند هستیم. یک شاعر باید بلد باشه که چجوری شعر بگه که بتونه احساس درون خودش و موضوع و مفهوم شعر رو بتونه به دیگران انتقال بده. یک نویسنده باید توانایی این رو داشته باشه که بتونه داستان یا ماجرایی که داره تعریف میکنه رو طوری توصیف کنه که ما بتونیم به خوبی درک کنیم و گیج و سر در گم نشیم.همه ی اینا به هنر مربوطه. یعنی ما باید گنجینه ای از استعداد درون خودمون و روحیه ی هنرمندانه داشته باشیم تا بتونیم فعالیت هایی در زمینه ی ادبایت داشته باشیم و از طرفی اگر ما قوانین و فنون ادبیات رو زیر پا بگذاریم هیچوقت نمیتونیم احساسمون رو درست انتقال بدیم. به نوعی ادبیات برای زیبا تر کردن حرف های ساده هست. مثلا دوری و فراق. چقدر این دوتا کلمه از لحاظ زیبایی با هم فرق داشتن؟!
چه چیز در شعر حائز اهمیته: اگر مثلا ما وقتی داریم شعری رو میخونیم حس بدی داشته باشیم (یعنی حالمون خوب نباشه از لحاظ روحی)و موضوع شعر هم در رابط با نوع حس ما باشه خیلی مهمه. وقتی موضوعه شعر در رابط با حسی که ما داریم باشه و شاعر تونسته باشه احساسات رو به خوبی توصیف و به ما انتقال بده مسلما خیلی نکته ی مثبتیه.بنابراین موضوع شعر مهمه. آهنگ شعر هم مهمه یا لحن خوندن و همینطور نوع آرایه ای که ما در شعر استفاده میکنیم میتونه شعر رو زیباتر کنه.بستگی به میزان سواد ما هم داره و اینکه چقدر میتونیم کلمات یک شعر رو بفهمیم و درک کنیم .
شاهنامه و شخصیت های آن:کیومرث:یه پادشاهی که قوی و نیرومند بود و مهربون بود و برای این که پسرش از دست انسانها اسیب نبینه حاضر شد که پسرش رو ببره دد منطقه ای دور از انسانها.فرد مهربانی بود و بددن شک فرد مهربانی بود و دلیل اینکه سیامک را در جایی دور از انسانها برد تنها بخاطر این بود که او آسیب نبیند.
سیامک :پسره مهربونی بود و یجورایی هم دل نازک و یکم ترسو شاید.چون از پدرش چاره ی این رو خواست که چه کنه که مردم بهش آسیب نزنند در حالی که این راهیه که هر کسی باید طی کنه و ادما همیشه باید مراقب باشن که کسی بهش آسیب نزنه و حتی برخی اوقات اگر مردم تو رو آزار بدن باعث بدست آوردن تجربه میشه و حتی شاید باعث بشه که بفهمی چگونه باید در اجتماع رفتار کنی.
هوشنگ:پسر شجاعی بودو توانست انتقام پدرش را بگیرد و توانست دیو ها را شکست دهد فردی عادل و منطقی بود و سال های پادشاهی اش به عدالت گذرانده شد. این شخصیت رو دوست دارم چون انگار شخصیت با جذبه و در عین حال مهربان و شجاع بوده
دیو:شخصیت منفی داستان یجورایی بودن و بخاطر کینه و حرصی که از کیومرث داشتن حاضر شدن که پسرش رو بکشند...شرمنده که طولانی شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

1 من خیلی موافقم با این تعریف این نشون میده ادبیات چیزی جز پیدا کرد ارایه و نکته ی دستوریه :/ شاید الان ها خیلی قدرش دونسته نمیشه و برای همینه که ما هویتمونو گم کردیم :(  ادبیات چیزیه که مارو به هم وصل میکنه و یکی از چیزهای که مارو از دیگر کشور ها متمایز میکنه چون برگرفته از زبانمونه من یادمه یه پسره ی خارجی چندین زبان بلد بود که یکیش فارسی بود وقتی ازش پرسیدن کدوم زبان قشنگ تره گف فارسی*_* هرچند سخته-_-

2خب خوانش متن هم خیلی تاثیر گذاره و بعضی وقتا یه نثر یا یه شعر بد با خوانش فقط زیبا میشه که یه هنره به نظر من هرکسیم نداره و اینکه بعضی وقتا بدون استفاده از تخیل خاصی و ساده و روان بیان کردن شعر و از دیدگاهی که خوده خواننده به موضوع نگاه میکنه و یه جورایی حرفه دلشه میتونه شعرو خیلی تاثیر گذار تر کنه شایو

ویرایش شده در توسط Shezi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب اول اینکه معلومه که نیاز ما به ادبیات انکار نشدنیه اینو از بیشتر اتفاقاتی که توی اطرافمون میوفته میتونیم بفهمیم مثلا همین حرف زدن عادی ما و یا تایپ کردن و نوشتنمون اگه ادبیات نبود ما هنوز باید با نقاشی روی دیوار غار و پانتومیم منظورمونو به هم میرسوندیم.چیزهای دیگه ای هم هست مثل کتاب ها و شعرها که میتونن توی زندگی ما موثر باشن شاید الان حرفم به نظر مسخره بیاد اما بعضیا واقعا به کتابها و اشعار اهمیت میدن،خودشونو جای اون شخصیت میزارن و تلاش میکنن مثل اون یک هدف رو دنبال کنند و این میتونه توی زندگیشون تاثیرگذار باشه مثلا همین هری پاتر،اگه کتاب هری پاتر نبود الان هیچکدوم از انجمن های مربوط به هاگوارتز ساخته نمیشد و ما نمیتونستیم توی این انجمن ها با هم ارتباط داشته باشیم.

تکالیف:

۱-به طور کلی میتونیم تعریف های زیادی برای ادبیات داشته باشیم:ادبیات گاهی اوقات میتونه احساسی رو بهمون منتقل کنه(مثلا وقتی یک شعر ادبی رو میخونیم میتونیم احساس های مختلفی داشته باشیم میتونیم از عالی بودن اون شعر لذت ببریم،میتونیم با خواندن اون شعر ناراحت یا خوشحال بشیم و...)میتونه آرایه های مختلف داشته باشه میتونه جمله باشه که همون جمله میتونه مارو از وجود یه چیزی باخبر کنه یا میتونه ازمون پرسش داشته باشه یا فقط یک جلمه ی ساده با پیام کوتاه باشه ادبیات میتونه افراد یا اجتماع عای مختلف رو تغییر بده.
۲-عواملی هستند که باعث میشن هر شخص علاقه ی بیشتری به یک شعر داشته باشه که مثلا یکیش زبان،زبان بخش مهمیه چون اگر یک فرد شناخت کافی از واژه ها نداشته باشه و بخواهد یک شعر بگه واژه های بسیار ساده ای رو به کار میبره که ممکنه همه رو جذب نکنه و همه فکر کنن شعر رو یک بچه نوشته اما اگه توی یک شعر کلمات زیبا به کار رفته باشه هر چند هم که معنی اونها رو متوجه نشیم به زیبایی شعر پی میبریم.موسیقی و لحن خوندن شعر هم مهمه چون اگه یکی کلمات رپ درست تلفظ نکنه و یا شعر رو با حالتی که انگار داره متن ساده میخونه برای بقیه روخوانی کنه هیچکی خوشش نمیاد همه دوست دارن قافیه و ردیف و لحن مناسب با شعر رو توی روخوانی بشنون(مثلا اگه یک شعر که باید با لهجه ی لری خونده بشه رو حتی با بهترین لحن و حالت بخونی باز هم علاقه ی کمتری نسبت به اون نسخه از شعر که با لهجه خونده میشه بهش داری.تخیل هم بخش مهمیه چون اگر یک شاعر فقط واقعیات و چیزهای منطقی رو توی شعرش بیان کنه قسمتی از جذابیتی شعر از بین میره،وقتی شاعری از تخیلش در شعرنویسی استفاده میکنه در واقع به شعر رنگ و لعاب میده و باعث میشه زیبا تر به نظر بیاد.شکل و قالب شعر هم مهمه چون مثلا اگر یک فردی که میاد شعر در مورد حمله به دشمن میگه بیاد از قالب غزل استفاده کنه شعر یک حالتی پیدا میکنه که زیاد جالب نیست یا اگه شعری که مفهموی هست و توی ۵ خط میشه اونو متوجه شد و تحسینش کرد ۱۰۰خط بشه افراد از خوندن مطالب اضافی خسته میشن و این کیفیت شعر رو پایین میاره هر چقدر هم که شعر عالی باشه.این تفسیر در مورد عاطفه رو خیلی باید روش تأکید داشته باشیم چون واقعا صداقت شاعر مهمه.اگه شاعری با صداقت شعرش رو بیان نکنه مثل این میشه که یک بچه ی ده ساله توی انتخابات شرکت کنه و حرف های بزرگتر از سنش بزنه هر چقدر هم که این حرف ها عالی باشن باز هم لحن بچه و آشنا نبودنش با اون مطلب کمتر کسی رو به سمتش جذب میکنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱-ادبیات؟

ادبیات به مجموعه ی تمام چیز هایی گفته میشه که یک شخص برای رسوندن منظورش و یا اثبات چیزی به حالتی فراتر از استفاده از زبان از اون استفاده می کنه.

ادبیات تاریخ رو تشکیل می ده، زندگی رو تعریف می کنه، لغات رو به تصویر می کشه، کلمات و جملات رو در زیر و بم مسیر تا هر جای ممکن رهبری می کنه و کمک میکنه که انسان تصویر بزرگ تر رو ببینه☝

 

ادبیات نفس تاریخه، نه فقط حافظه ی بشر، ادبیات نفس ارتباط صحیح، سازنده ی پل های مؤثر در تاریخ و یا گاهی خراب کننده ی اون هاست.

ادبیات هم زمان ساده و پیچیده است و شاید وسیع ترین موضوعیه که میشه در موردش صحبت کرد.

ادبیات بزرگترین طلسم فرمانیه که یک شخص ممکنه انجام بده.

ادبیات دقیقا مثل جادوه، هر چند کار هایی از اون بر می آد که حتی جادو هم نمی تونه انجام بده.

اون قدرت می بخشه، به ذلت می کشه، تخریب می کنه ، میسازه، می کشه و حتی زنده می کنه.

 

ادبیات دقیقا مثل جادوئه.

 

در ضمن حتی اگه همین الان هم از من بپرسید بزرگ ترین شاعری که میشه حتی تصورش کرد کسی نیست جز استاد بزرگ و زنده نگه دارنده ی پارسی شیخ ابوالقاسم فردوسی.

 

در مورد شعر هم میشه گفت مهم ترین موضوع در مورد یک شعر مفهوم اونه وگرنه هر کسی می تونه یک سری کلمات زیبا و خوش آهنگ ولی بی معنی رو پشت سر هم بچینه و ادعا کنه که شعر گفته.(امیدوارم اشتباه قضاوت نکنید، اصلا منظورم این نیست که وزن و کلمات درست مهم نیستن).

 

ولی با وجود این موضوع(شاید مشکل از بینش منه) اما ارتباط برقرار کردن با شعر های به طور معمول بی قافیه و حتی گاهی(تاکید می کنم: فقط گاهی) بی معنی نو و سپید خیلی سخت تر از ارتباط برقرار کردن با شعر های سنتیه.

 

و از نظر من استاد حقیقی سخن اونیه که بتونه منظورش  رو با قالب های شگفت انگیز شعر سنتی بیان کنه. (داشتن چنین دایر لغات وسیع و افسانه ای ای به جز برای کسانی مانند شیخ فردوسی، حافظ و سعدی مقدور نیست، حالا حتی اگه نیازشون به تسلط رو اصلا در نظر نگیریم.)

 به هر حال به نظر من مهم ترین عواملی که شنیدن شعر رو لذت بخش تر می کنن وزن درست و حتی مهم تر از اون مفهوم درسته.

 

عذر می خوام که نظراتم زیاد تخصصی نبود و وقتتون رو گرفتم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تکلیف اول: نقد کنید. دیدگاه خودتون درمورد ادبیات و تعریفش رو بگین. مخالفت یا موافقتتون رو بگید و بحث کنید. اما فقط نگین «این نظر منه». روش فکر کنین، دلیل بیارین و نظرتون رو بگین تا قابل بررسی باشه و سلیقه‌ای محسوب نشه. 

تو درس های ماگلی ، ادبیات همیشه درس مورد علاقه من بوده ، این تا زمانی بود که معلم این درس ، آرامش و حس خوب ادبیات رو به ما منتقل می کرد .
من کارشناس ادبیات نیستم و حتی تحصیلاتم هم ادبیات نیست اما خوندم گاهی اوقات و دیدم که وقتی جادوی یک شعر یا یک متن ادبی چه تاثیر خوبی داره .
خیلی از شاعر های عاشق طوری معشوقشون رو در قالب شعر تعریف و ستایش می  کنند که خواه ناخواه ، ما هم تحت تاثیر جادوی اون شعر حس خوب دوست داشتن می گیریم .
گاهی اوقات حس خوبی که از  ادبیات می گیریم ، شاید هیچ جایگزینی نداشته باشه .
نقد خاصی ندارم اما دیدگاه مثبتی دارم نسبت به ادبیات .

تکلیف ۲: باز هم نظر و دلیل! هر چه دارید و ندارید، بیارید! بگید که شما به چه چیزهایی در شعر توجه می‌کنید که باعث می‌شه ازش لذت ببرید؟
متاسفانه هیچوقت دیوان اشعار بزرگان شعر فارسی رو به طور جدی نخوندم پس نظری در موردشون ندارم .
اما در شعر های نو ، اشعار سهراب سپهری ، توصیف های بی نظیرشون رو میشه دید و حس کرد . یا شعر بی تو مهتاب فریدون مشیری ، مثل یک کتاب مصور تمام بیت هارو میشه توصیف کرد 
من از درک حال شاعر ،‌از غم و اندوه و عشق و استیصال از سر عشق شاعر لذت می برم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طور کلی میتونیم تعریف های زیادی برای ادبیات داشته باشیم

ادبیات گاهی اوقات میتونه احساسی رو بهمون منتقل کنه مثلا وقتی شعری رو میخونیم ممکنه خوشحالمون کنه یا غمگین یا...

نمیتونه آرایه های مختلفی داشته باشه یا یه پیامی رو به برسونه و یا حکایت و داستانی رو بازگو کنه و یا درمورد تاریخ برامون بگه

زبان و ادبیات خیلی مهمه مثلا اگر یه نفر شناخت درستی از کلمات و واژه هایی که داره به کار میبره نداشته باشه خواننده رو جذب نمیکنه

و البته موسیقی و لحن خوندن خواننده هم خیلی مهمه و تاثیر  داره باید قافیه و ردیف ها بخوبی تو لحن و گفتار مشخص بشن15186333047152057986867.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

به نام خدا

ادبیات با عنوان زبان برتر شناخته میشه
درواقع هر روشی که باعث زیبا تر شدن زبان میشه ادبیاته.
.نظم(شعر)،داستان،آرایه ادبی و... همه اجزای ادبیاتند چه بسا روش های دیگری هستند که زبان را زیبا می کند ولی در جایی ثبت نشده.
ادبیات بجز زیبایی کلام باعث تاثیر بیشتر بر خواننده میشه.
نویسنده همیشه سعی میکند حرف مهمی را با ادبیات زیبا کند حتی در طنز،طنزی بیشتر خوانده میشود که در کل چرت به خواننده تحویل ندهد.
هر متن باقی مانده در زمان ادبیات نیست.ادبیات به دل خواننده مینشیند و سخنش را با تاثیر بیشتر به خواننده میرساند.

ویرایش شده در توسط prince Half Blood

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 15 بهمن 1396 در 02:13، Ara Harst گفته است :

احساستون درمورد این موضوع رو بنویسین. این برام مهمه که با چه دیدی وارد می شین، برای این که بتونیم کلاس خوبی داشته‌باشیم خیلی اهمیت داره.

بدون ادبیات دنیا واقعا بی معنی هست. ما میتونیم با استفاده از ادبیات با هم حرف بزنیم،احساساتمون رو به اشتراک بزاریم و حتی فرمانروایی کنیم! اگه یادتون باشه تو قسمتی از فیلم دامبلدور میگه: "خوشحالی رو میشه در تاریکترین جا ها هم پیدا کرد به شرط اینکه بتونید یک شمع رو روشن کنید" ادبیات کبریت برای روشن کردن شمع هست! شاید اگه به لطف ادبیات نبود ما همون انسان های اولیه بودیم و حتی پیشرفتی هم نداشتیم چون نگارش و مکتوب کردن هم بخش مهم و بخصوص ادبیات هست.

ادبیات بخش مهمی از فرهنگ هر کشوره. به صورتی که اگه ادبیاتش بمیره، در حقیقت کل فرهنگشون مرده! فرقی نداره چه زبانی باشه. توجه به ادبیات و حفظ این سنت بر همه اجباریه. چیزی که متاسفانه در شهر های ما هر روز کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه و جوانان ما خیلی از این ها رو از دست میدن. برای مثال خودم! من به اندازه پدرم کلمه و لغات و حتی شعر های کوتاه که به اون ها "بایاتیلار" میگن بلد نیستم. واقعا هم بده. حس و آرامشی که تو ادبیات یافت میشه تو کناره دریا هم پیدا نمیشه. ادبیات مرزی مشترک از واقعیات و تخیلات هست. یک دنیای کاملا آزاد که میتونی هر دنیایی توش بسازی!

در نظر من داشتن یک زبان عجیب هم اصلا بد نیست. بالاخره یکی روش حرف زدنو کشف کرده که این زبان رو پدید آورده. خیلی ها هستن ادبیات رو محدود به کتاب فارسی میدونن ولی همین فارسی خیلی چیز ها داره که مردم عادی نمیدونن! در تکلیف دوم یک مورد مثال میزنم که فکر کنم دیده باشین :) 

نمیخوام باعث سردرد بشم ولی من تو دوران راهنمایی بیشتر از هر درس دیگه ادبیات رو دوست داشتم حتی اینو میشه از وبلاگ نیمه جون من هم دید! ما اوقات خوبی رو داشتیم و از بهترین سرگرمی های ما حفظ شعر بود .

ادبیات هم مثل بقیه چیز ها هم میتونه مرهم روی درد باشه و هم میتونه نمک روی زخم. میتونه چاقوی جراحی باشه یا چاثوی قتل و ویرانگری. میتونه چکش ساخت و ساز باشه و یا میتونه چکش ویرانگری! شاید باور نکنید ولی قدرت ادبیات وصف ناپذیره! فکر میکنید قدرت رستم دستان فقط به بازوش بود؟! پس این همه رجز خوانی برای چی هست؟! ادبیات دنیای رنگ ها و مزه هاست. و واقعا خوشحالم اینجا درسی به شیرینی ادبیات داریم :) 

در در 15 بهمن 1396 در 02:13، Ara Harst گفته است :

تکلیف ۲: باز هم نظر و دلیل! هر چه دارید و ندارید، بیارید! بگید که شما به چه چیزهایی در شعر توجه می‌کنید که باعث می‌شه ازش لذت ببرید؟

خب عوامل زیادی هست! من دو قسمتش میکنم :) زیبایی محتوایی و زیبایی لفظی. اوه الانم یادم افتاد مواردی که باعث زیبایی و گیرایی متن میشن آرایه میگن و اتفاقا هم همینطور تقسیم بندی شدن!! :)

اگه در مورد شعر حرف بزنیم، وزن و لحن خیلی مهمه. برخی شعر ها واقعا وزن خیلی سختی دارن! ولی برخی دیگه هم هستن که اگه معمولی هم بخونی کم کم میبینی داری خود به خود بهش وزن میدی :) یعنی شبیه سرود های دوران مهد کودک هستن! شایدم دیدی طرف یک حرکاتی از خودش درآورد! این بیتی از ادبیات سال قبل بود داستان خسرو:

اُشتر به شعر عرب در حالت است و طرب گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

خب معنی شعر هم معلومه! وقتی شتر ها خسته میشن برای اینکه خستگیشون در بره تو زمان استراحت نی میزنن. اونوقت هست که میبینی شتری که چند کیلومتر راه اومده تو شن و باد پا شده جفتک میندازه :D 

خب حالا از بحث اصلیمون جدا نشیم در نظر خودم ادبیات یعنی بازی با کلمه ها مثلا شعر زیر از سعدی:

↓←

ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ، ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ،ﮔﻞ ﺭﺍ ،ﻣﺸﻜﻦ!

ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ، ﺭﺥ ﻣﺮﻭ، ﺗﻮ ﺩﻳﮕﺮ ،ﺑﻪ ﭼﻤﻦ!

ﮔﻞ ﺭﺍ ،ﺗﻮ ﺩﮔﺮ، ﻣﻜﻦ ﺧﺠﻞ ،ﺍﻱ ﻣﻪ ﻣﻦ !

ﻣﺸﻜﻦ ،ﺑﻪ ﭼﻤﻦ، ﺍﻱ ﻣﻪ ﻣﻦ، ﻗﺪﺭ ﺳﺨﻦ !

به صورت عمودی و افقی یکی خونده میشه :) و البت یکی از عوامل دیگه لذت بخش بودن شعر سادگی و قدرت اون هست! شعر های سعدی انعطاف پذیرن یعنی یک کودک 7 ساله هم شاید حداقل نصفشو بفهمه چی میگه ولی ادبیات حماسی مثل شاهنامه؟! این دیگه مال بچه ها نیست :) باید درس بخونن و معنی لغتشون بالا باشه تا بفهمن فردوسی میخواد چی بگه!

من خودم عاشق ابیاتی هستم که توش آرایه حسن تعلیل هست! چون با عینک دیگه ای به دنیا نگاه میکنیم!

و البته خودم هم عاشق نوشتن طنز هستم و اگه لوس بازی نباشه :/ بدک نیستم! اخیرا چند سالی میشه از نوشتن خسته نمیشم. تو این دو سال فقط یک دفعه انشای دو صفحه ای نوشتم بقیه همشون شش صفحه هستن. نمیخوام بگم من خیلی خفنم! B| میخوام بگم ادبیات  سیری ناپذیره. حتی هورکراکسی هست که بعد مرگت زنده میمونه!

گذشته از اینا محتوای شعر مهمه! و باید متناسب باشه مثلا نمیشه لیلی و مجنون رو برای مهد کودکی ها خوند! اونم بچه های این روز و زمانه!!!! بیچارت میکنن یعنی! و چیز های دیگه نظیر داستانی بودن، استفاده از طنز و ... هم هستن

به هر حال :) واقعا جلسه عالی بود بهترین جلسه توی هاگوارتز مال ادبیات! حتما برام خاطره میشه ^_^ ای کاش گروهی بود که میتونستیم بیشتر با هم در مورد ادبیات حرف بزنیم! تو درس ها دیگه صرفا برای گرفتن نمره تکلیف میدم ولی اینجا با شور و علاقه خودم مینویسم :) 

◢ امضا: یک تازه وارد :) 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ادبیات جادویی • جلسه اول ترم دوم •

خوب با سلام. بازگشت پرشکوه شما رو تبریک میگم. قبل از تکلیف خواستم سوالی رو بپرسم... چرا داخل دخمه نیستید؟ =)

و خوب برم سراغ تکلیف ✨

- ازمون خواستید که بگیم ادبیات چیه در نظرمون!

به نظر من ادبیات، یه کشور رو تشکیل میده. ما از ادبیات کل روزمون استفاده میکنیم. پس در اصل (یا منطق من) ادبیات یک کشور، مردم یک کشوره! در نوع بیانی دیگه، ادبیات به سخنانی میگن که از حرف زدن ها و صحبت کردنای عادی، بزرگ تر باشه. منظورم از بزرگ تر دارای مفهوم و انتقال دهنده یک حس خاص باشه.

دلایل این حرف من؛

- ما همیشه درحال استفاده از ادبیات هستیم، حتی در خواب و تفکر

- اگه ادبیات نباشه... به زبان هنر باید روی بیاریم و اون نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه! میدونید که:| یکم سخته!

- مجموعه های ادبی شامل کنایه ها و... میشن که ما کمتر در سخنان عادی استفاده میکنیم

●•●•●•●•●

خوب... یکم بیانش سخته... ولی من از شعری لذت میبرم که بیشتر روی سبک زندگیم تمرکز کنه و احساس منو بروز بده. مثلا اگه خوشحال از خواب بلند شم، ترجیح میدم متن ها و موسیقی هایی رو بخونم و بشنوم که نسبت به عواطف اون موقعم سازگار باشه.

و اون یه حالت متغیر داره! یعنی من همیشه اون متن ها رو نمیخونم یا اون موسیقی هارو نمیشنوم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1=خب من نظر خاصی درباره ادبیات ندارم ولی خب ادبیات چیز شیرینیه وقتی آدم شعری رو میشنوه روح و روانش زنده میشه یا مثلا وقتی داستان یا رمان خوبی میخونه تحت تاثیر قرار میگیره
2=من خودم به نوع نوشته و سبک نوشته و موضوع و داستان نوشته خیلی اهمیت میدم. مثلا وقتی یک داستانو میخونم و از موضوع و پایانش قضاوت میکنم. وقتی نویسنده بتونه یک شعر یا یک داستان را خوب شروع کنه و خوب تمومش کنه و جوری باشه که خواننده به خواندن ادامه ی ان مشتاق باشد ان داستان یا شعر خیلی موفق است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب گفتین نظرمونو درباره نیاز به ادبیات بگیم  در اینکه نیاز به ادبیات انکار نشدنیه شکی نیست ولی شاید ما اون ادبیاتی که تو مدارس میخونیم قابل انکاره شاید اگه جوره دیگه ای ادبیاتو بهمون درس میدادن برامون یه درس شیرین می شد...
بعد درباره نقد جمله شما یا نظر خودمون درباره ادبیات
ادبیات چیزیه که تو ذات ما هست چیزی هست که حتی بچه ای که تازه به دنیا اومده هم تو ضمیرناخودآگاش ادبیات میدونه همین که کم کم به حرف میوفته و حرفا و کلمه هارو کنارهم میزاره خودش ادبیاته راستی نظرمم رابط جمله های شما مثبته همونطور که گفتین ادبیات حافظه بشره ما این همه شاعرای قدیمی که میشناسیم همشون بخاطر ادبیاته و شعرا و کتابایی  که نوشتن.
من به شخصه معنای شعر و وزن شعر برام مهمه اگه شعری که میخونم یا اهنگی که گوش میدم فقط یه متن مسخره رو بگه باهاش حال نمیکنم سعی میکنم یچی بفهمم از اهنگه و شعر یا  اهنگیم که وزن نداشته باشه از نظر من نمیشه اسمشو شعر یا اهنگ گزاشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب فرق ادبیات با زبان تو ذهن من اینطوری حک شده..

زبان مجموعه ای از قاعده ها و کلماتو پایه و اساس حرف زدنه...ولی ادبیات با تلفیق زبان و عناصر زیبا ساز ک همون آرایه ها باشن، روح آدمو حیات میبخشن..

مثلن یه مثال میزنم..من میخوام بگم ک بارون بارید.

تو زبان فارسی میگم باران بارید..مختصرو مفید

ولی وقتی بحث ادبیات باشه..من میتونم بگم؛

قطرات ریز و درشت باران،همراه با تازیانه باد که موهایم را به رقص درآورده مهاجمانه با صورتم برخورد میکنند و روح مرا جلا میبخشد..

 وخب خیلی چیزای. دیگکه با آگاهی. از آرایه ها و عناصر زیبا ساز و صدالبته سلیقه و خلاقیت شخص ساخته میشه..

من ادبیاتو بیشتر ترجیح میدم..میتونه هم گوینده احساسات متناقض شخص بشه و به طور خیلی واضح بیانشون کنه..

گنگی و عاطفه و استفاده از کلمات برای من تو ادبیات خیلی مهمه..و واقعا دوستش دارم

انفرادی شده سلول به سلول تنم..

خود من 

در خود من

درخود من

زندانیست...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عام...توی کتاب های درسی میخونیم که نوشته ی ما باید اول مقدمه،بعدش بدنه و در اخر نتیجه گیری داشته باشه که این نوع تدریس اشتباه،چون ادبیات رو توی یک قفس نمیشه قرار داد و گفت حتماً این اصول رو باید داشته باشه،ادبیات و نوشته هایی که ما مینویسیم باید یک رابطه ی مستقیم با ما و احساسات و قلب ما داشته باشن.میشه گفت ادبیات زبان قلب ماست،فقط باد بلد باشیم بدون اینکه این کلمات و واژه هایی که استفاده میکنیم بدون قرار دادن توی قفس بیانشون کنیم و بتونیم احساساتمون رو بی مهابا بیان کنیم. و باید گفت که نوع تدریس ادبیات ما اشتباه(برای بار دوم میگم)چون همون طور که گفتم ما ادبیات رو محدود کردیم درسته که ما از اساتید بزرگ استفاده میشه ولی نه به درستی برای مثال وقتی میان یک شعر از حافظ توی کتاب بزارن اخرش نوشته (با اندکی تلخیص)و از همین جاها تدریس اشتباه شروع میشه.الان اگه یه شعر حافظ بزارن جلوی من،من نمیتونم خیلی رون بخونمش و خیلی راحت هم معنیش رو بفهمم،چرا که ادبیات من توی چنتا کلمه به خصوص محدود شده.
تکلیف دوم:
همون طور که گفته شد اگه شعری از قلب و جود در بیاد و با تمام احساس نوشته بشه من بهتر میتونم درکش کنم،چرا که ممکنه منم اون حس رو تجربه کرده باشم و یک ارتباط مستقیم با شعر و شاعر برقرار کنم،ولی اگه شاعر ففط بیاد کلماتی که به ذهنش میرسه رو پشت سر هم بچینه،شاید از نظر قافیه و ارایه های ادبی قشنگ دربیاد ولی من به شخصه هیچ وقت‌نمیتونم اون نس خوب رو به شعر پیدا کنم. یا اگه یک شعر به صورت مناظره و گفت و گو باشه من با اون شعرم باز نمیتونم ارتباط بر قرار‌کنم،چون در اونجا باز یک نفر به جای دو نفر حرف زده،یعنی منه شاعر به جای دو نفر جواب دادم و جوابی رو شنیدم که خودم دوس داشتم بشنوم نه اون جوابی که خواننده ی من دوس داشته بشنوه.پس‌من‌میتونم این نتیجه رو بگیرم،اگه شاعر بیاد از حسایی که تجربه کرده شعر بگه ارتباط با اون شعر راحت تر میشه،چرا که ممکنه منم اون حس رو تجربه کرده باشم و یک ارتباط مستقیم برقرار کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام خدمت استاد آرای عزیز تر از جان^___^ خیلی خوشحالم که درس ادبیات جادویی باز به درسها اضافه شده^^
بریم سراغ تکلیفها:دی
خب صد در صد  نیاز به ادبیات انکار نشدنیه
بدون ادبیات هیچ دلی نرم نمیشه، تاثیر کلام پایین میاد،به نظرم یاد گیری سایر درسها مستلزم یاد گیری ادبیاته، و هر انسان با استفاده از ادبیات  میتونه یاد بگیره که چطور زندگی کنه، متن های ادبی تاثیر فراوانی توی نوع نگاه انسانها و زندگی کردنشون داره،
پس باید اول ادبیات رو یاد بگیریم
مثلا یه بچه ی کلاس اولی قبل از هرچیز باید یاد بگیره بخونه و بنویسه، باید یاد بگیره جمله بسازه و با کلمات بازی کنه، تا بعد بتونه مثلا درس علوم رو هم بخونه، شاید بگیم اون خوندن و‌ نوشتن یاد گیری زبان هست نه ادبیات، ولی زبان و ادبیات دو امر جدا نشدنی هستن، و همین که به یه کودک میگیم میم مثل مادر، در واقع از یه تشبیه یا مثال ساده استفاده کردیم که به ادبیات و آرایه هاش بر میگرده:)
با ادبیات میشه یک جهان رو‌ متحول کرد پس نیاز به ادبیات انکار نشدنیه!
تکلیف اول:ادبیات میتونه سرشار از خیال،احساسات و در عین حال تاثیر گذار و پر از درسِ زندگی باشه
با ادبیات میشه یاد گرفت چطوری زندگی کرد، با ادبیات میشه جنگ راه انداخت، میشه باعث صلح شد،میشه توی دنیای شعر ها غرق شد و معنی لذت و زندگی رو فهمید،
ادبیات نوشته هایی است که باور ها، اندیشه ها و خیال رو در عالی ترین صورت بیان میکنه.
ادبیات زیباترین نوعِ کلام هست
در واقع ادبیات هنرِ  کلامیه
،مادهٔ اصلی ادبیات زبانه
و هدف ادبیات زیبایی آفرینیه
توی ادبیات گاهی کلمات توی معنای قرار دادی شون استفاده نمیشن و ادبیات میتونه منطق معنایی رو دگرگون کنه و همین باعث زیبایی ادبیات میشه‌.
همچنین ادبیات میتونه حال انسانهارو عوض کنه :) مثلا وقتی غمگین هستیم میتونیم با خوندن یه شعر متناسب با حالمون،حس خوبی بگیریم=)
و من عاشق ادبیات هستم^____^
تکلیف دوم:
خب شعر رو توی چند قلمرو میشه بررسی کرد: زبانی،ادبی،فکری
من از اینکه شاعر آرایه های قشنگی رو توی شعر استفاده میکنه که باعث میشه خواننده به فکر فرو بره تا منظور شاعر رو بفهمه لذت می برم، یعنی مثلا وقتی یه ایهام رو توی یه شعر پیدا میکنم و می بینم یه کلمه توی دو تا معنی به کار برده شده کلی حال میکنم، در واقع از اینکه شاعر یه پندِ ساده رو به زبان ادبی و زیباتر بیان میکنه لذت می برم و مفهوم شعر برام لذت بخش میشه،
به علاوه اینکه خب شعری که بیانگر حس و حال لحظه ایه من باشه و به داستان زندگی من نزدیکتر باشه مسلما برام لذت بخش تره..
همچنین کاربرد تاریخیِ کلمات هم تاثیر داره و اینکه ببینیم یه سری عبارات و کلمات توی گذشته چطوری استفاده میشدن جالبه :دی
پس توی شعر ،به زبان شاعر، آرایه های به کار برده شده، وزن و قالب و آهنگ شعر، کاربرد تاریخی کلمات و عبارات و مفهوم شعر توجه میکنم که همه این ها در کنار هم باعث میشه از شعر لذت ببرم^____^

امیدوارم تکلیفم خوب بوده باشه:(

نمره زیاد دهید ذوقم کور نشود:(

تا جلسه دیگر بدرود^_^

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام خدمت پروفسور آرا گرامی. خیییلی.خوشحالم که بعد اوننن همه تعریف بالاخره سر کلاس شما ام اومدیم. 

1 خب راستش ادبیات برای هر کس مفهوم متفاوتی باید داشته باشه. و خب برای من خیلی چیزاس. میدونین هر چی که در درونم تاثیر میزاره، هر متن یا شعری که بعدش ناخوداگاه توی ذهنم بهش فکر میکنم و میخوام دوباره بخونمش، یا حتی دست نوشته ها و پیام های دوستام که باعث آرامشمه. شاید مسخره به نظر بیاد نمیدونم ولی واقعا به نظرم متن یا دست نوشته ساده ای که میتونه دگرگونم کنه رو ترجیه میدم به خیلی از شعر های ادبی بسیار سطح بالا. شایدم مال اینه که اطلاعاتم راجبشون کمه و خب صد البته تاثیر داره. اما، وقتی یه دوست یا یه برادر یا خواهر که میدونه الان چرا ناراحتی یا چرا خوشحالی یا چرا دلگیری برات یه دست نوشته میزاره یا بهت پیام میده و بعد خوندن اون پیام ناخوداگاه مجبوری به کلماتش لبخند بزنی ادبیات رو درک میکنی. این برای من خیلی خیلی ارزشمنده که بتونم با صاحب نوشته ارتباط برقرار کنم و بشناسمش.

 

2 هوممممم شعر. 
راستش دلایل مختلفی داره اینم ولی چیزی که خیلی جالبه برام اینه که بعضی از شعرا رو باید چند بار بخونی یا حتی از کسایی که خبره ان بپرسی ( اگه در دسترس باشی خودت دی ) تا معنی شعر رو بفهمی. البته نه شعر هایی که لغات سخت یا چیزای ظاهری غیر قابل فهم دارن بلکه از نظر معنایی پیچیده ان و باعث میشن آدم بهش فکر کنه. دقیقا عین یه معلم که میخواد به بچه هاش چیزیو یاد بده و کاری میکنه که تو ذهنشون سوال به وجود بیاد که بتونن جواب رو خوب خوب یاد بگیرن. 
و البته چیز دیگه ای که خییییلی برام جذابه وقتیه که شعری با ادبیات حماسی یا احساسی نوشته شده باشه و گاهی طوری احساسات درون آدمو فعال میکنن که هیچ بغل کردن یا حرف عاشقانه زدنی نمیتونه انقد تاثیر بزاره. و واقعا از شعر هایی که راجب یه کشور یا یه جنگ نوشته شدن بیزارم. میدونی انگار یه اجبار ذهنی براشون داره موقع سرودنش. نمیدونم فقط نظر منه و قطعا اشتباهات خیلی داره ولی وقتی شعر های راجب مثلا ایران رو میخونم انگار واقعا از درون شاعر نیومده بیرون. انگار فقط کلمات قشنگ و هم قافیه رو پشت هم سوار کرده و شعر رو تموم کرده. اما شعر های احساسی واقعا حس میشه شاعر از درونش حسش کرده که سرودتش و برای من خیلی خیلی لذت بخشه

فقط چون گفته بودین《نظر》من دیگه نه از کسی پرسیدم و نه سرچ کردم. امیدوارم خیلی بد نشده باشه :-" 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درود.
۱.ادبیات جزو بخش هاش اصلی زندگیه حداقل برای من چون وقتی ادبیات نباشه هیچکس نمیدونه نگارش کتاب ها چجوری میشه یا حتی نسل های اینده شیوه ی درست صحبت کردن رو یاد نمیگیرن. به هر حال ادبیات نقش اساسی و پر رنگی در زندگی داره و نادیده گرفتنش سخت و تقریبا غیر ممکنه جوریه که هرچی یاد بگیری بازم فکر میکنی حرفی برای گفتن داره وهیچوقت قرار نیست تموم بشه(معلم ادبیاتمون میگه حتی بین افرادی که دکترای ادبیاتم دارن اختلاف به وجود میاد چون اینقدر دامنش گستردس که نمیشه درباره ی چیزی نظر قطعی داد)

۲.شعرها و احساسات شاعر باعث میشه که شعر به دل هرکسی که بتونه درکش کنه بشینه.
کلا که هرانچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند
من وقتی میتونم از شعر لذت ببرم که اونچه که شاعر نوشته رو نه تنها ظاهری بلکه عمقی درک کنم و بتونم احساسات شاعرو موقع نوشتن اون شعر درک و احساس کنم! کار سختیه اما جالبه. 
به هر حال شعر ها پر از نا گفته هان تو میتونی کلی احساسو پشت یک کلمه پنهان کنی و شاید اینکه شعر رو سرسری بخونی و رد شی یه جور بی احترامی به شاعر باشه به هر حال وقت گذاشته و از دلو جونش مایه گذاشته این کلمات و احساسات از درونش سرچشمه میگیرن و قابل احترامن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سوال ۱
از داستان های شاهنامه هم‌ خوشت میاد چون آدم اگه ذره ای بخوادوتصور کنه میتونی قشنگ شیرینی شعر ها و شخصیت های شاهنامه رو بگیره برای همین به ادبیات و شاهنانه همیشه حس خوبی داشتم و دارم
سوال ۲
من خودم به شخصه از جناس ها،تشبیه ها،کنایه هاو مراعات نظیر خوشم میاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام پرفسور

۱.در هر ثانیه درهمه جا کلی صحبت میشه یا شعر گفته میشه یا متنی نوشته میشه ولی همه‌ی این ها نمیتونند که ادبیات باشند و چیزی که اون سخن یا شعر یا متن رو ادبیات میکنه پایداری و تاثیر گذاری اونه و اگه چیزی گفته شه که صرفا گفته شده باشه و تاثیری نداشته باشه پس به چ دردی میخوره؟

۲.من در شعر حرف های خوب در زبان ساده رو ترجیح میدم و مثال قوی که در ادبیات ما داریم قطعا استاد سخن سعدی شیرازی هست که با ساده ترین لحن سنگین ترین حرف هارو به مخاطب انتقال میده و همه هم میفهمنش و روی اکثریت تاثیر خودش رو میزاره و من مخالف اینم که اگر خواستیم ادبی باشیم کلی واژه قلبمه سلمبه به کار ببریم که مثلا ما چقد خفنیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×