رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

*لوکیشن : اتاق زیرشیروانی در شمالی ترین برج هاگوارتز*

wer.png

خب خب ^_^

قبل از اینکه بگم چرا اینجا اومدیم و درس رو شروع کنیم، باید بگم که به ترم دوم دفاع در برابر جادوی سیاه خوش اومدید. ^_^

چپ چپ نگاهم نکنید ^_^ این همه راه بیخود تا اینجا نکشوندمتون، کارتون دارم.

اون ته رو نگاه کنید، گیتار رو نه :| کمد رو ^__^

بله، امروز ما با اون کمد کار داریم :دی حالا بگید میدونید داخل اون کمد چی هست ؟

*رها سریع دستشو بالا آورد. با سر اشاره کردم که جواب بده و اونم گفت : احتمالا یه بوگارت یا همون لولوخورخوره باشه.*

بلهههههه، درست میگویی. بوگارت یا لولوخوخوره یکی از موجودات تاریکیه که از ترس شما تغذیه میکنه.

معمولا هم تو جاهای بسته و تاریک جا میگیرن و زندگی میکنن. این موجود یه دگرگون شونده است. (دقت داشته باشید که دگرگون شونده ها انواع مختلفی دارند و همشون لزوما جادوی سیاه محسوب نمیشن.) کسی نمیدونه یه بوگارت وقتی تو کمده و تنها چه شکلی داره ولی همونطور که اشاره کردم از ترس شما تغذیه میکنه و وقتی مقابلتون قرار میگیره به شکلی درمیاد که بیشتر از هر چیزی ما رو میترسونه.

efg.jpg

بهترین روش مقابله با یه بوگارت اینه که چند نفری باهاش مبارزه کنید و اونم به این دلیله که بوگارت گیج میشه و نمیدونه به چه شکلی در بیاد.

روشی که یه بوگارت رو دفع میکنه ساده و آسونه ولی به نیروی ذهنی نیاز داره. چیزی که بوگارت رو از بین میبره خنده است، تقابل جادوی سفید در مقابل جادوی سیاه ... خنده در مقابل ترس ... تنها کاری که باید بکنیم اینه که توسط نیروی ذهنی اونو وادار کنیم تا به شکل خنده داری در بیاد. برای اینکار به یه ورد نیاز داریم، چوبدستیاتونو در بیارید و بعد از من تکرار کنید : Riddikulus/ریدیکیوس

پشت سر من صف ببندید. اولین نفر خودم وایمیسم، بعد از من شما کار رو ادامه میدید.

*بچه ها به تکاپو افتادند و همه به صف پشت سر من وایسادند. چوبدستیم رو رو به روی کمد گرفتم و گفتم : آلاهومورا

در کمد باز شد و ...

9hyqW.gif

مات شده بودم، انتظار نداشتم تبدیل به تنها شخصیت فیلمی که ازش میترسیدم بشه. چوبدستیم پایین اومد و پاهام سست شد ولی یه دفعه به خودم اومدم. من دایانا لوپین استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاهم و اینم موجود حقیری بیش نیست.

چوبدستیمو به سمتش نشونه گرفتم و محکم گفتم : ریدیکیوس !

5a74e5725b06f_photo_jpg_fa7cb1e04aaffd0d54916c9f628464bf.jpg

خب میشه گفت چیز خوبی شد =))))))))))) (به جان تریلی الناز اگه به خلاقیتم بخندید از همتون امتیاز کم میکنم:|)

بچه ها بلند میخندیدن، رو بهشون برگشتم و گفتم : حالا نوبت شماست، به ترتیب جلو بیاید و با ترستون رو به رو بشید و اونو از بین ببرید.*

:Thinking-Small: تکلیف :

گفتم دیگه، بگید بوگارت شما چه شکلیه و به چه شکلی تبدیلش میکنید. ^__^

(داستانی یا رول پلی بنویسیدش، عکس داشته باشه، فیلم بگیرید، یا هر روش خلاقانه ی دیگر امتیاز بالاتر و بهتری داره)

هَو فان :BigGrin-Small:

  • Like 1
  • Thanks 1
  • Haha 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب  نوبت من شد ... این خوب نبود ..ترس های من ...من از  خیلی چیز ها میترسم ..از چیز هایی که دیگران با دیدن یا شنیدن اون میمیرن ..یا دیوانه میشن..یا آنقدر میترسن که...

ترس خوب نیست ... چیز های ترسناک هم خوب نیست.. 

جلوی کمد رفتم ..ایستادم..چروفسور پرسید آمده ای ؟ 

جواب دادم بله

در کمد با جیر جیری باز شد .. داخل کمد تاریک بود ..تاریک ..تاریک..

آماده بودم ...آماده تر از همیشه..

چند لحظه ایستادم ..باز  هم ایستادم ...و باز هم ..

پرفسور تعجب کرده بود که چرا بوگارت کاری نمیکرد.. همه متعجب بودند..

پرفسور خواست نزدیک بشه تا درون کمد رو ببینه ..اما بوووممم پرفسور به عقب پرت شد ..دود سیاه بزرگی به بیرون اومد و در سر تا سر اتاق چرخید و به جلوی من اومد ..

همه متعجب و وحشت زده بودن ..

دود سیاه شروع به چرخیدن کرد .. چرخیدن مانند یک سیاه چال ..

بوم ..بوم ..بوم بومبوم پشت سر هم صدای انفجار و با هر بار انفجار رنگ دودسیاه به قرمز در می آمد ..بووم بومم.. یکی از شیشه ها ترک خرد ...همه وحشت زده بودند 

بعد اون سیاه چال شروع به تبدیل شدن به چیز هایی که میترسیدم در اومد...

اول به تک تک موجودات اس سی پی در اومد دونه به دونه همه خیلی خیلی ترسیده بودن بووم بووم بووم بووم  تند تند و با هر بار به من نزدیک میشدند ..همه ازم فاصله گرفته بودند..

https://www.google.co.uk/imgres?imgurl=https%3A%2F%2Fi.ytimg.com%2Fvi%2FrwaI7-Ukh9c%2Fmaxresdefault.jpg&imgrefurl=https%3A%2F%2Fwww.youtube.com%2Fwatch%3Fv%3DrwaI7-Ukh9c&docid=p8roHvQTNIaOQM&tbnid=1XqY0sNoEgmdyM%3A&vet=10ahUKEwjc5cWz1IzZAhULI8AKHQ5BDgEQMwitAigDMAM..i&w=1280&h=720&bih=662&biw=1366&q=scp&ved=0ahUKEwjc5cWz1IzZAhULI8AKHQ5BDgEQMwitAigDMAM&iact=mrc&uact=8

و در  آخر دود کوچک شد و بعد ....بزرگ و بزرگ و بزرگ تر ..تا به ..

image.jpeg.54c388225e2efd15e05e58914a559b97.jpeg

سلندر من در اومد اون با گردنی خم شده نگاهم کرد ..و بعد .. دستان درازش را سمتم آورد .. و بسته بسته نترس نترسسس با لرزش دستم چوب دستیمو بالا آوردم  و گفتم ریدیکلوس و بالا خره ... بوووم تنها اتفاقی که افتاد این بود ..اون تبدیل به یک پسر بچه  با سیبیل شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پروفسور دایانا و چند نفر دیگه تو صف بودن

همش استرس اینو داشتم که ترس من چی میتونه باشه؟ اصن چی ممکنه منو بترسونه و بقیه رو نسبت به ترس من مجبور به خنده نکنه؟

من اینجا بودم که ترسم رو باهاش مقابله کنم... نه این که مورد تمسخر بقیه قرار بگیرم!

نفر جلویی من رفت و من جلوی صف بودم

پروفسور دایانا کمی مکث کرد و گفت؛ چرا جلو نمیایی؟

گردنبندم رو دستم گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم.

- سیتیس... بهم کمک کن...

قدمم رو سمت ترس گذاشتم و چوبدستیم رو دستم گرفتم...

سرم پایین بود و زیر چشمی به اون ابر سیاه که منتظر نگاه خیره من بود تا به ترس من تبدیل شه...

سرم رو خاروندم چوبدستیم رو از جیب ردام در آوردم و توی دستم فشارش دادم

سرم رو بالا آوردم و توی اون ابر سیاه نگاه کردم

تکه تکه شد و دور خودش چرخید و بعد...

یه استخون که با یه لباس قهوه ای کهنه آراسته شده بود... چشمای قرمز...

دستش رو سمت دراز کرد...

- سیتیس... سیتیس...!

- دستت رو توی دست من قرار بده...

دستم رو جلو بردم...

در اصل خشم و غضب رو از لحنش میفهمیدم.

- سیتیس... من کاری کردم که موجب خشم دیدرا فادر شده؟

- کار های بزرگی که خشم آتش رو برانگیخته و خون رو از بدن بیرون کشیده تا جهنمی از مرگ بسازه! (سیتیس - دارک برادرهود - جمله سیتیس به کسایی که قراره روحشون تسخیر شه)

پاهام لرزید و چوبدستی از دستم افتاد...

پروفسور دایانا چوبدستیش رو بالا برد و گفت؛ ریدیکولوس...

سیتیس دستش رو آورد پایین و کم کم محو شد...

پروفسور با لحن تندی من رو به بیرون از کلاس فرستاد.

از کلاس که بیرون اومدم با اعصاب خوردی سمت دخمه رفتم و کنار قاب بارون خون آلود نشستم...

دستم رو روی پیشونیم قرار دادم.

به فکری به ذهنم رسید!

به سمت کلاس برگشتم و از در صدای پروفسور دایانا رو گوش کردم...

پشت یه صندوق قایم شدم تا همه برن و پروفسور هم در رو قفل کرد و رفت.

- آلوهومورا!

شب بود. در رو قفل کردم و کمد لولوخوره رو هم پشت در گذاشتم که در باز نشه و فرار هم نکنم

در رو باز کردم و دوباره سیتیس رو ملاقات کردم.

این بار دستش سنگ تسخیر روح بود.

به ترس من میفزایید.

چوبدستیم رو سمتش گرفتم

- ریدیکولوس

این بار بجای رفتن سیتیس اون فقط مات به من نگاه کرد و بعد تبدیل به سنگ شد...

سریع هم با لگد مجسمه رو تو کمد فرستادم و در کمد رو قفل کردم و کمد رو کنار بردم و در رو باز کردم که با ترس واقعی روبرو شدم!

پروفسور دایانا داشت با عصبانیت به من نگاه میکرد (O_o)O.o

 

سیتیس کنایه از تنهایی هست در اصطلاحیات نوردیک :|IMG_20180204_221207_306.jpg

ویرایش شده در توسط White Bane

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام...

یه روز با بچه های گریف رفته بودیم مهمونی خونه سجادینا که سودی گفت متین یه گوشه پیدا کن بریم نعشه کنیم منم شوکه شده بودم گفتم سودی ول کن اینکارارو اینجا زشته جلو بچه ها و این حرفا...

ولی کو گوش شنوا😕🎈

خلاصه و این حرفا رفتیم یه گوشه خلوت که دیدم از سمت یکی از اتاقا صدا لولای در میاد و پنجره باز شد...

هرچی زده بودیم از ترس پرید

سودی ترسید ولی منو یه نمه جو گرفت😕🎈

رفتم جلو که دیدم اتاق خوا مهموناس و از سمت کمدی که توش لباس خوابه داره صدا میاد دیگه اون یه ذره تأثیری که مونده بود اونم پرید و زهرمارمون شد😕🎈

یهو سودی یاد حرفای استاد داینا افتاد و گفت یا‌ابلفضل متین از چی میترسی تو (منم مثل سگ ، از سگ و موجودات ماورائی میترسیدم) گفتم سودی شروع کن اشهد خوندن که گفت نه ابله برو ورد riddikulus رو بخون گفتم چرا خودت اینکارو نمیکنی!!! گفت من چوبدستیم رو جا گذاشتم رفتم جلوتر و ورد آلاهومورا رو خوندم در باز شد...

چشتون روز بد نبینه😲🎈

یه موجود با صورت سگ و پوست سفید با چشم قرمز برّاق و بدن انسان دراومد...

بدنش سفید و رنگ و رو پریده بود با یه لباس کهنه پاره شده توسی رنگ بود😲🎈

دستم شروع کرد به لرزیدن و مثل چی ترسیده بودم...

سودی سریع گفت مرتیکه فیلسوفه....(این قسمت سانسور شده) وردو بخون دیه تا نیومده بخوردمون😕🎈

منم ورد riddikulus رو خوندم و صورتش تبدیل شد به یک همستر با آرایش غلیظِ پلنگ نما و از قیافه سودیم خنده دار تر شد که یهو سجاد و نسترن اومدن تو تا با این روبه‌رو شدن از خنده روده بر شدن...

بعپ گفتن متین این چی بود دیگه!!!😂🎈

منم گفتم این بوگارت من بود که به ترسم غلبه کردم و تونستم عوضش کنم که یهو دیدم بچه شروع کردن به مسخره کردن و در همین حین گفتم سودی از تو خنده دار تر شده بود و سودی هم گفت مگه قیافه من خنده داره😠🎈 و دعوا سر گرفت...

هیچی دیه الان همه چیز خوبه فقط یه ذره جای عمل پلاتین گذاری رو دست و پام درد میکنه و عمل دماغم وگرنه کبودیای دور چشم و اینا زیاد چیزی نیستن😕🎈

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
هنوز نوبتم نرسیده بود و استرس داشتم. اخه روبرو شدن با چیزی که ازش میترسی راحت نیس از طرفیم میترسیدم تو کلاس ضایع شم😐
هنوز نمیدونستم از سوسک بیشتر میترسم یا عنکبوت
با همین فکر ها نوبتم شد رفتم جلو سعی کردم خودمو شجاع نشون بدم بروگارت شروع به تغییر شکل کرد و...Untitled.thumb.png.c2c03717786552004100b81b2c4076e2.png

OH MY GOD😬
ساعت شش صبح واااااای
ریدیکیوس
 
5a7c7354b875f_Untitled-Copy.thumb.png.c4ecb38b34865e2dcb832950665ac8b6.png

من از ساعت شش صبح میترسیدم؟؟؟؟؟؟؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب بنده افتخار گرگا رفتم جلو :|

وقتی در باز یه شیطان وحشتناک اومد بیرون -_-

منم که اصلا به خودم نگرفتم یه پوزخند زدم و گفتم ژووووووون باووووو 

منم اونو با یه ریدیکیوس پذیرایی کردم و اون یه دفه با یه باسن فرم جنیفر لوپز و یه شرط لامبدا و سر و سینه بزرگ :))))))))))) و لایه آول لباس قرمز مجسم شد و صدای هلهله پسرا از پشت سر بلند شد و اون بدبخت زرد کردو به زور گریش نگرفتو داخل کمد رفت :)

به دلیل مسائل سیاسی امنیتی نمیتونم شکل بکشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه کلاس پشت دایان صف بسته بودن. همینجوری که بودن رفتم و از عمد نفر آخر وایسادم تا آخرین نفر نوبتم بشه. راستش نمیدونم چرا ولی نگران بودم. تا حالا چند بار جلوی این موجودات وایساده بودم و هر بار شکل یه چیزی شده بودن. هر بار شبیه ترس های اون موقع ام. مرگ عزیزان. درد کشیدنشون جلوی چشمام. این که خودم کارایی رو بکنم که اصلا دوست ندارم. خیلی عجیب بودن هر بار. و هر بار دقیقا میدونستم قراره چی نشونم بدن. راتین که پشتم بود گفت سجاد نمیری جلو؟ منم گفتم چرا چرا تو برو منم دارم میام. 
بچه ها ترس های مختلفی داشتن. اسکلت. شخصیت های داستانا. دمنتور ها. حشرات. حتی یکی هی سرخگون میخورد تو سرش محکم :| اما خب واقعا من از این چیزا نمیترسیدم. در حقیقت از همش میترسیدم ولی میدونستم یه چیزایی از اینا بیشتر میترسونتم.
تقریلا بچه ها داشتن تموم میشدن و منم چوب به دست پشت سه چهار نفر باقی مونده بودم. 
همینجوری که نفر آخر ام رفت و کارشو انجام داد و اون دختره فیلم جنگیر رو شبیه پشمک کرد منم باهاش رفتم و نشستم. 
اصلا نمیدونم این چه کاری بود ولی دایان با اون موهای آدامسیش قطعا انقد گیج نبود که نفهمه من نرفتم. 
برگشت و گفت خبببب همه کاراتو... :| سجاد؟ نمیای؟ 
منم گفتم آآآآ چرا اومدم. 
آره آفرین چی میتونه باشه مگه؟ یه اژدها؟ یا شایدم منم وقتی که بهت میگم گریفندور اول نشده. ها ها ها 
:| یکم چپ چپ نگاش کردم و رفتم وایسادم جلوی اون موجود مزخرف که انقد شکل عوض کرده بود که دیگه جون نداشت. 
هنوز شکل پشمک نفر قبلی بود و وقتی رفتم جلوش یکم ثابت موند. انگار نمیدونست دقیق چی انتخاب کنه و بعد یه ذره بالاخره شبیه اون شکلی شد که باید میشد 
خودم بودم. با همین لباسا و ظاهر. فقط فرق داشتم. چشمام شرور بود و یه لبخند خیلی خیلی مزخرف رو لبام بود که خودمو میترسوند. همه خنده شون گرفته بود و صداشون تو کلاس میپیچید.
طبیعی ام بود. برا همه که منو یه آدم خیلی مهربون و خوش اخلاق و ساده میشناختن خیلی صحنه جالبی بود. ولی من اصلا خندم نمیومد. حتی فکر شاد شدن ام تو اون لحظه به ذهنم نمیرسید. بعد یه مدت یکم جلو تر اومد و بهم خیره شد. تو چشمای خودم زل زده بودم و انگار حسش میکردم. همون حسی که ترسناکه و هیچوقت نمیخوام حسش کنم.
و شروع کرد به حرف زدن... لحنش اصلا لحن من نبود. فقط صداش مال خودم بود. طوری حرف میزد که یهو همه توجهون جلب شد. انگار اونا ام حس کردن یکم حرکاتم عجیبه و نباید از این بترسم ولی هیچکس نمیدونست اون لحظه خودم و اون موجود به چه چیز مشترکی فکر میکنیم. 
- من تو ام. ولی نه تویی که میشناسی. در درونتم و کنترلت میکنم. انقد کنترلت میکنم که دیگه اون کسی نباشی که میخوای. کنترلت میکنم تا جایی که دیگه تو درون من باشی نه من درون تو. انقد درونت میچرخم تا دیگه نتونی مقاومت کنی. انقد باهاتم که بالاخره به خواسته واقعی درونت ایمان بیاری. آره دیگه وقت تسلیم شدنه. تو اونی نیستی که همه باور دارن. تو اونی نیستی که به همه نشون میدی. تو خیلی پست تری تو...
دنیا بلند گفت سجااااادددد 
منم گوشام باز شد و سریع چوب دستیو آوردم بالا و گفتم ریدیکولوس 
تموم شده بود. شبیه یه بچه شده بود که کله من بالاش بود و داشت پستونک میخورد. 
دنیا گفت بشین. 
رفتم و روی یکی از صندلیا خیلی خشک نشستم و چشمامو بستم و فکرای توی سر بچه ها فکر کردم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام بر استاد دایانای کبیر=))
بریم سراغ بوگارت عزیزم:||
ساعت ۸ و این حدودای شب حوصلمون سر رفته بود، برای تمرین درس دفاع قرار بود با یه سری از بچه های سرسرا بریم و هممون یه بار با بوگارت هامون مواجه بشیم و حالا نوبت من بود..
به حالت ویبره روبروی کمد ایستاده بودم، ‌و حس میکردم الانه که از ترس شلوارم خیس بشه و آبرو و شرف برام ‌نمونه😶😐
با غرغرِ بچه ها چوبدستیمو بیرون آوردم و زیر لب گفتم : یا حضرت مرلین مقدس خودت به خیر بگذرون!
چوبدستیمو بالا آوردم و‌ با صدایی که لرزش توش مشخص بود گفتم :
-آلاهومورا
با دیدن صحنه روبروم درحالی که صدام از ولوم پایین به بالا میرفت
گفتم یاااا پشم ابن برگ ابن پرهااااام و با سرعت داشتم میدویدم سمت در که با جیغ یه نفر از سمت پایین متوجه له شدن آیدس زیر پام شدم توجهی نکردم و به دویدن ادامه دادم، علیرضا داشت به منو بوگارتم میخندید که در حین دویدن یه لگد زدم بهش و پرت شد اونور تو بغلِ کاترینا، کاترینا که داشت میخندید یهو جیغ زد و فحشی بهش داد و بقیه بچه ها خندشون شدت گرفت،این دو تا تو حالت عادیش کلا در حال کندن گیسای همدیگه ان با این اتفاق دیگه خودتون تصور کنید چه دوئل کلامی ای راه انداخته بودن وسط خنده هاشون، علی تازه داشت از جاش بلند میشد که رامتین هم‌پرت شد طرفش و دوتاشون با مخ خوردن تو دیوار...
چشمام دیگه هیچجارو نمیدید، هنوز داشتم‌ میدویدم‌ که یهو محکم خوردم به یکی ، یا ابرفررررض امیر بود، سرمو اوردم بالا امیر پوکر روبرو وایساده بود:| تو دلم گفتم یا خدا ارشد هم باید همین وسط پیداش میشد؟:|
گفتم:بروووو الان میاااادددد
امیر:کیو ‌میگی گوشتکوب؟
من:گمشووو،گوشتکوب فعلا زیر پای من له شده اونجا اون‌وسط،پس اشتباه نکن ارشد!
نگاهی به جایی که اشاره کرده بودم انداخت و با دیدن ایدس که از همونجا که له شده بود به دلیل خستگی زیاد بلند نشده بود، درحالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه
گفت: خب تو از ایدسم گوشتکوب تری دیگه،فقط یه گوشتکوب قوی تر میتونه یه گوشتکوب دیگه رو له کنه :دی
از شدت حرص موهاشو کشیدم و در همون حال گفتم: بیا بررروووو امیررررر بعدا به حسابت میرسم الان وقت تعیین کردن اینکه کی گوشتکوب تره نیست،وگرنه اگه اینجوری باشه تو خودت ارشد یه مشت گوشتکوبی پس، گوشتکوبِ اعظم!
همینجوری داشتم بحث میکردم که برگشتم پشتمو نگاه کردم و‌ دیدم بوگارت نازنینم ک داشتم از دستش فرار میکردم روبرومه
کسی نبود جز:


شکیلایی که ته مایه ای از دنیا توش بود و ‌داشت با تریلی الناز جلو میومد=)))))))))
(تصور کنید، شکیلا با موهای دنیا، دماغ خودش و چشمای دنیا،و اون کلاه جادوگریه دنیا،و تیپ شکیلا، با آمپولی در دست درحین رانندگی پشت تریلی الناز بود و جلوی شیشه جلوی تریلی یه کیبورد هم بود:)) )

با بحث کردن با امیر عقلم یکم سرجاش اومده بود، بخاطر همین بهش گفتم: گوشتکوب الدوله درار اون چوبدستی لامصبو الان میخورتممممم!
امیر هم مثل بقیه با دیدن تصویر روبروش از خنده ترکید..
خلاصه امیر و بقیه بچه ها که داشتن زمینو گاز میزدن از خنده،
همشون چوبدستیاشونو دراوردن و با هم گفتیم: ریدیکیوس!
حالا بذارید بگم داشتم به چی فکر میکردم که بوگارتم این شد؛
داشتم به روزی که برم‌‌میتینگی که شکیلا و دنیا و امیر با هم اونجا حضور دارن فکر میکردم:|
دیگه چراشو خودت میدونی استاد=)))))))
خلاصه بعد از اینکه بوگارت به یه سوسک فسفری با خالهای بنفش و کفشای تق تقیِ قرمز تبدیل شد همه پخش زمین شدن و علی و رامیتن رفتن با سوسکه سلفی گرفتن!
و ازون به بعد سوژه ی عام و خاص شدم دیگه:||
هرکاری رو‌نمیکردم طرف میگفت:
اگه به بوگارت نگفتم کیبوردی برات نپختم:|
خلاصه که بد چیزی بود:))) خدا نسیب نکنه=)))
تا خاطره ای دیگر بدرود! :-”

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بوگارت من یه نقاب رو صورتشه... وحشتناکه و تقریبا همیشه نصف شبا از خودش صدا درمیاره که باعث میشه کابوس ببینم.
یه شب که خیلی عصبانی بودم رفتم سراغش، نمیدونستم کجاست برای همین تمام سوراخ سمبه های خوابگاهو کشتم و اخرش هم توی کمد بزرگ لباسا پیداش کردم...
خودشو شبیه وحشتناک ترین فرد توی کابوسم کرده بود، ماهیچه هام شروع کرد به لرزیدن و افتادم زمین و صدای قهقهه های بلندش توی گوشم طنین مینداخت...چوب دستیم همرام نبود و از ترس بدنم قفل شده بود و صدام در نمیومد...باید یه جوری ندا میدادم یکی بیاد کمکم، برای همین پامو محکم کبوندم به جا کفشی و صدای گرومب وحشتناکی داد و انا از خواب پرید تا وضعیتمو دیدم با عجله چوب دستیمو بهم داد و بهم یاد اوری کرد که اگه میخواد برای همیشه از شرش خلاص شم باید تو تخم چشاش نگاه کنم و مجبورش کنم قیافه س خنده دار از خودش دربیاره.
لرزون لرزون بلند شدم و چشمامو بستم بعد به یه دلقک فکر کردم و سریع ورد ریدیکیوس رو اجرا کردم و یهو انگار همه جا سفید شد...
تادااااا بوگارتم دلقک شده بود^____^20180216_095028.thumb.png.6572e1897a105ae0b07355950146a904.png

این بوگارتم بود.

IMG_20180216_095209_655.thumb.jpg.c1482cf1e6e207e63a8003247575a3a6.jpg

این شکلی شد:| (یکم زشته)😂

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درود بر شما دایانای کبیر.من راتین جادو اموز ترم دو گریفندور هستم امیدوارم این ترم مثل ترم اول باشه و تمامی نمراتم کامل بشه.خب بهتره بریم سراغ رول نویسی.
وقتی که گفت موضوع درس چیه شکه شدم.داغ شدم از استرس.منی که استرس برام معنی نداره استرس گرفتم.عرق سرد رو روی پوست بدنم حس کردم.وقتی که گفت به صف بشید سرجام میخکوب بودم و با اشاره سجاد رفتم اخر صف وایسادم.نه خدای من نابود میشم اگه بفهمن از چی میترسم.نه نه نهههههه.میدونستم این ترس یه جایی کار دستم میده.اصلا فکرش رو هم نمیکردم جلو همه بچه های ترم دومی این اتفاق بیفته .هر کاری حاظر بودم انجام بدم ولی این راز هیچ وقت برملا نشه. داشتم همین طور فکر میکردم چیکار کنم که کلاس رو بپیچونم کههه لوپین کبیر صدام زد.وای نه خدایا.قشنگ وقتی اسمم رو صدا زد خودم تغییر رنگ صورتم رو حس کردم. اروم رفتم جلو نوبت من بد بخت بود.خدایا خودت به دادم برس.قول میدم دیگه نسترن رو حرص ندم.قول میدم به دنیا نگم امبریج.قول میدم با سجاد دیگه کلکل نکنم.قول میدم بچه خوبی باشم.در کمد باز شد.وای یه باره دیدم یه گوسفند بزرگ داره با شاخ های بزرگش میاد سمتم.جا داشت همون جا در میرفتم ولی مثل اینکه تو باتلاق گیر کردم هر چی فکر میکردم بیشتر نا امید میشدم.وای نه داره نزدیک میشه.نه نه نه اسم ورد چی بود نه خدای منننننننننن.یادم اومد خودش بود .به سختی یه قدم عقب گذاشتم با تمام نیرویی که برام مونده بود فریاد زدم ریدیکیوس و یهو تبدیل به .......
فریاد زدم ریدیکیوس و تبدیل به دایناسور دنیا شد که گوشاش دراز شده و پاهاش کوتاه و گوشاش زیر پاهاش گیر کرده و چپه شد. اونجا بود که یه لبخند زدم و روی زانو هام افتادم.یه شک خیلی بد.مخصوصا برای من که به خاطر قلبم شک زیادی  برابر با مرگم میشه.خیلی سریع یه لیوان اب بهم دادن . قلبم از شدت زیاد داشت سینم رو سوراخ میکرد و میپرید بیرون. خدا رو شکر به خیر گذشت.(باید بگم به خاطر اینکه تو بچگی یه گوسفند من رو باشاخ هاش پرت کرد به عقب از این موجود میترسم.هنوز خاطرش تو ذهنمه.)
پایان راتین 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب من ترسی ندارم که همیشگی یا بزرگ باشه و یا نتونم بهش قلبه کنم به جز ...هعی به جز جن.حتا فکر کردن بهش بدنمو میلرزونه .راستش ازش خاطره ی بدی دارم توی بچگی .بگذریم^_^

شب شده بود .هوا تاریک بود و از توی جنگل صدای زوزه میومد .با قدمای محکم به طرف دخمه رفتم و با گفتن رمز وارد شدم . به بچه ها که دور هم جمع شده بودن و گپ میزدن نگاه کردم و لبخندی زدم و رفتم پیششون و درست بین نفس و ایدا نشستم .از شانس خوبم بحث جن شد .همون اول ا  بچه ها خواستم بحثو عوض کنن اما.....
مینا:نکنه میترسی؟
من:نه فقط یکم چندشم میشه.
امین با لبخندی مرموز با یه ورد اتاقو غرق در تاریکی کرد  و گفت:هااااا هاااا من جنم میخوام زی زیو بکشم و بخورمش .‌.هاها ها ها.
علی:زی زی در جریانی الان یه جن زیر تختته؟
اریو:چشماش قرمزه منتظره وقتی خواستی بری بخوابی بخورتت.
محمدرضا:الان داره بهت نگاه میکنه و میخنده. بعدش بچه ها در گوشی حرف زدن و یه دفه در کمد اریو باز شد و از توش جن اومد بیرون.هنگ کرده بودم. میلرزیدم و اب دهنمو قورت میدادم .بعد جیغ زدم که همشون خندیدن .اسلیترینین دیگه.یه هافلی مهربون نبود که به دادم برسه .چشمامو بسته بودم و زانو هامو توی دلم جمع کرده بودم و جیغ میزدم .یه دفه بلند شدم و با عجله به بیرون از دخمه رفتم.سرمو گرفته بودم و گریه میکردم و جیغ میزدم. علی بهپم چن بار زنگ زد اما از ترس اینکه دوباره بخواد بترسونتم جواب ندادم .اونا نمیدونستن من توی بچگی خاطره ی بدی از جن دارم و تا مرز سکته میرم(((:
پروفسور دایان داشت رد میشد که چشمش بهم افتاد .بغلم کرد*_*بردم توی دفترش و کلی دلداریم داد.سجادم توی دفترش بود دنیا برام توضیح داد که اون فقط یه بوگارت بوده و جنی توی هاگ وجود نداره و بهم ورد ریدیکیوس رو یاد داد و باهم تمرین کردیم و بالاخره با حرفای سجاد و دنیا   اروم شدم .البته بعدش دنیا همه ی بچه ها رو دعوا کرد .دلم خنک شد=_=

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×