رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

درود:|

 

نمیدنم چرا اینو میزارم ولی خب حس کردم تو سرگرمیا کم بود این :|

سپس این تاپیک درباره ی چیست؟؟

اینجا بیاین اعتراف کنین چه سوتی هایی دادین چه اشتباهایی کردین و چه کاری کردین که دوس داشته باشین اعتراف کنین

هرچی میخواین باشه باشه:|

 

اعتراف خودم:

اعتراف میکنم اواخر دبستان و اوایل راهنماییم فجیح تو فاز هری پاتر بودم

جوری که شب تولد 13 سالگیم تا صب بیدار موندم که از هاگوارتز بیان دنبالم:دی

 

 

 

الکی شلوغش کنین:| اولین تاپیکمه بیاین اتراف کنین ضایه نشم:|:717:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین اعترافم میتونه این باشه که من خدای سوتی م :/

الان یکیش توی ذهنم هست که میگم :

اولین سالی که وارد دبیرستان شدم , رفتم از سرپرست سوال گرفتم و گفت خوابگاه طبقه بالاس.

در ضمن اینکه چون دیر رسیدی کلاسا تموم شده.یه جایی گیر بیار بشین تا من بیام و خوابگاهتو بهت نشون بدم.

حالا بگذریم که همه ی دوستای من توی یه خوابگاه بودن و منتظر من بودن و منم اصلا نمیدونستم اومدم مدرسه ای که اونام هستن باز!کسایی که سه سال تموم باهام بودن.

رفتم بالا و حتی سرمم چپ و راست نکردم و مستقیم رفتم توی اتاقی که روبرو م بود ( د پسر مگه گاوی :/ )

بگذریم که اون اتاق سرپرست بود و منم با کفش تا خود شب رو تختش خواب بودم.

یه هفته ای گذشت و امتحانات شروع شد!

ما هم مجبور , با بچه ها قرار گذاشتیم که نوبتی میریم فیوز برق رو قطع میکنیم و فردا میگیم برق نبوده نتونستیم بخونیم , من اخر از همه قرار شد برم.

بچه ها تک تک میرفتن قطع میکردن , سرپرست میرفت میرفت وصل میکرد بیاد , توی نصفه راه باز یکی دیگه از بچه ها فیوزو قطع میکرد این باز برمیگشت , تا که نوبت من شد ,

منم بی خبر از همه جا رفتم سراغ فیوز اصلی , یه فیوز بزرگ بد ریخت , اومدم قطعش کنم سرپرست زارت پرید بیرون , گفت پیدات کردم *********

من بیچاره ترسیده بودم نه از سرپرست اصلا نمیدونستم کی جلومه , اونم نمیدید منو , بیرون از خوابگاه بودیم و تاریکی مطلق , یه تنه اساسی بهش زدم و الفرار!

فردا امتحان گرفته نشد , ولی برای خرابکاری من تمام کلاسا ( اول تا چهارم دبیرستان ) توی ماهنامه اون ماه همه انضباط 19 گرفتن :/

همین :/

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و یکی دیگه , مال همین امساله.

اول سال سهمیه قهوه همه خوابگاها رو دادن ( جمعا 8 تا اتاق , 60 نفر )

ده ها بسته قهوه.

قرار بود هر ماه یکی یا دو تا به خوابگاه دومی ها بدن , ولی اینطوری که نمیشد !

نقشه ش رو ریختیم , به یاد همه نقشه هایی که قبلا ریخته بودیم !

وقتی سرپرست رفت طبقه پایین که تلویزیون نمازخونه رو خاموش کنه , چون حال نداشت در رو ببنده نبست , ما هم پریدیم داخل و یه راست رفتیم سر بسته های قهوه که توی یه بسته بزرگ بودن.

مهر خورده و با هزار تا نوشته.

خالی ش کردیم و یه بسته جدید که داخلش احتمالا نمک بود گذاشتیم.

رفتیم خوابگاه , بقیه خوابگاه ها رو دعوت کردیم و نشستیم به قهوه خوردن و خندیدن ! ( چه شبی بود! )

یهو سرپرست اومد داخل , گفت ای بی معرفتا!قهوه خوری بدون من؟

اومد داخل و خداییش بیشتر از همه ما قهوه خورد!قهوه هایی که خود ما ازش کش رفته بودیم!

یهو از دهن من در رفت که : چرا رو بسته قهوه مهر زده بود؟

سرپرست بیچاره خواب آلود یه نیم نگاهی بمن کرد , ولی چیزی حالیش نشد! خدا رو شکر!

گفت من میرم بخوابم شما هم بعد از خاموشی بخوابین.

قهوه هایی که قرار بود ما رو تا صبح بیدار نگه داره همه رو خواب کرد.

صبح توی کلاس بودیم که سرپرست عصبی اومد پایین :

- که چرا رو قهوه ها مهر نیست اره؟

 

من بیچاره توی هفته اول مدرسه , دفتر رفتم , تعهد دادم و امضا و انگشت زدم :/ مجبور دادم پول هم بدم!اونم دو برابر!

فقط به خاطر یه زبون که بیخود چرخیده بود :/

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب ... در رابطه با اعتراف خودت ... من وقتی هری پاترو شروع کردم 12 سالم بود ! و دیگه 11 سالگی ای در کار نبود تا منتظرنامه باشم :| من با این امید به خودم قوت قلب میدادم که ... شاید هاگوارتز بعد از تموم شدن راهنمایی (به جای دبستان) نامه میفرسته و خب منظرم بودم :-""" البته یه امید بود هیچ وقت اعتقاد استواری نبود :702:

و یه بادبزن هم داشتم که شکست و چوبش جدا شد ... منم اون چوب رو برداشتم و چوبدستیم شد =| و روشم با خودکار صورتی نوشته بودم غیرقابل انعطاف =|||||| ... و خب بیشتر تلاشم اجرای ورد لوموس بود!

چون توی فیلم 3 تکون دادن دستشم نشون داده شده بود ... هرکاری کردم اجرا نشد -_-

+ بازم ممکنه بیام اعتراف کنم اگه یادم اومد :-"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چن شب پیش خاب دیدم هری پاترم و ولدمورت منو گرفته انداخته تو ی اتاق :)))

بعد ناهار واسم تن ماهی اووردن:دی

خودمو تو اینه میدیدم که هری پاتر در حالِ خوردن تنِ ماهی :|

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم که یه مدت پیش شب خواب دیدم دارم با یکی از دست ولدمورت و دادرو دستش فرار میمنم با آپارت کردن ولی من هرجا میرم اونا زودتر از من میرسن و یه خواب مخوفی بود که نگو !!!! وقتی از خواب بیدار شدم تا یه هفته به ولدمورت میگفتم اسمشو نبر و هرکس پیشم میگفت ولدمورت فشارم میوفتاد !!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

وقتی 9 سالم بود و تازه فیلم هری پاتر و سنگ جادو رو دیده بودم :702:

یه روز با خانوادم رفته بودم جنگل از درخت یه شاخه ی نازک و کوچیک چوب افتاد رو سرم

و منم جوگیر شدم فکر کردم یه جغد برام پوب دستی جادوییم رو فرستاده

تازه کلی خوشحال بودم چون فکر می کردم به خاطر این که استعداد زیادی تو جادوگری دارم

تو 9 سالگی برام چوبدستی فرستادن و تا باهاش تمرین کنم و تو 11 سالگی به هاگوارتز برم :hat:

هیچی دیگه یه چند هفته ایی باهاش درگیر بودم و سعی می کردم قدرتش رو کشف کنم

آخراش داشتم به این نتیجه می رسیدم که نمی تونم یه هاگوارتز برم و اخراج می شم

و چوبه رو یه لحظه از خودم دور نمی کردم و شبا می ذاشتم زیر بالشتم

تا این که حدود یه ماه بعدش تو یه شبکه ی ماهواره ایی دنیل رادکلیف (بازیگر هری پاتر)) رو تو بچگیاش دیدم :harry:

که رو فرش قرمز داشت راه می رفت و با خبر نگار مصاحبه می کرد ((درست یادم نمی یاد))

و خلاصه اون موقع کل فانتزیام بهم ریخت و چوبه رو شکوندم و دیگه سراغ هری پاتر نرفتم

تا این که تو 13 سالگی تو کتابخونه کتاب هری پاتر رو تالار اسرار آمیز رو دیدم و خوندمش و بعدم همه ی کتاباش رو خریدم

ولی دیگه سعی کردم جو گیر نشم :703::702::705:

ویرایش شده در توسط adrina_skyler
  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم یه بار همه فامیلیمون جمع بودن بابام داشت میگف قدیما با 50 تومن میرفتی تو مغازه با نیم کیلو قندو یه حلب روغن و...

میومدی بیرون. منم گفتم الان دیگه دوربین مدار بسته داره وگرنه من خود فروشنده رو برات میارم.

جمع رفت رو هوا ولی بعدش یه کتکی خوردم که نگو.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه شعر حفظی داشتیم برا امتحانات نوبت اول من کلا این شعره تو مخم نمیرفت. یکی از بیتاش این بود"هر تیر که در کیش است،گر بر دل ریش اید ^^^ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها" وقتی داشتم جلوی معلم و بچه ها شعرو میخوندم تا به این مصرع رسیدم حروف اول "تیر و کیش"رو جابجا خوندم(خودتون جابجا کنید ببینید چی میشه!!!) بعد از اینکه معلم بهم ۱۰ داد تا یه ماه هرکی منو میدید بهم میخندید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی برای اولین بار فیلم هری پاتر رو دیدم هفت هشت سالم بود

یا شایدم نه سالم بود... درست یادم نیست

خلاصه بچه بودم و خیلی شیطون و یازیگوش...:e3_25:

یه فامیل داشتیم که خیلی شبیه کوییرل بود

کچلم بود و همیشه کلاه لبه دار می ذاشت

منم که دیگه فکر کردم کوییرله و ولدمورت رو زیر کلاهش قایم کرده:e10_25:

نگو بی چاره جون می خواست بره سربازی موهاش رو زده بود

خلاصه برای شکست دادنش خیلی تلاش کردم ولی هر بار شانسی جون سالم به در می برد

از پوست موز انداختن و زیر پایی تا خیس کردن و سوزوندن... هر بلایی سرش آوردم:703:

البته چند بارم زمین خورد ولی هیج وقت نفهمید همه ی این بلا هایی که سرش اومده کار من بود

خلاصه رفت سربازی و منم دیگه کمک کم بزرگ شدم و عقلم رسید:702:

و از اون به بعد هر وقت می بینمش عذاب وژدان همراه با خنده به سراغم می یاد:705:

تاکید می کنم اون موقع هفت هشت سالم بیش تر نبود :/ :717:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینا اسپم محسوب میشه هاااااا

 

سحر / معاون مهتاب در زمینه ی اسپم :702:

هعی خدا !!

 

دیروز تفلد ملی بود و میخواستیم توپ بازی کنیم !

بعد چون توپ نداشتیم با عروسک بازی میکردیم !! که سحر۲ (من نه سحر فصیح ) با عروسک زد لامپ رو شکوند !!

بعد با عروسک نرم افتادیم به جون هم و ۳ تا عروسک الیافش خالی شد !!

 

بعدم با چیپس کل خونه کثیف شد !!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:703:پارسال مادر بزرگم اومده بود تو اتاقم...

رفت تو قفسه ی کتاب هام ؛ کتاب های هری پاتر رو دید

پرسید این داستانش چیه؟! منم براش یه چیزایی توضیح دادم

روز بعدش یه عینک بهم داد که مدلش مثل عینک هری پاتر بود

و مثلا بهم هدیه داد که شبیه شخصیت مورد علاقم باشم

منم به خاطر این کا ناراحت نشه عینکه رو زدم

فکر می کردم از این عینک های فانتزی باشه

ولی وقتی زدم چشم فهمیدم از ته استکانی هاست

همین که زدم چشم همه چی تار شد و جلوی پام نمی دیدم

بعد اونم شروع کرد به تعریف که مثل خود هری پاتر شدی و چه قدر بهت می یاد و از این حرفا...

منم تو رو دربایسی موندم و تو یه هفته ایی که خونه ی ما بودن عینکه رو چشم بود

ولی دیگه دست و پای سالم برام نمونده بود مدام تو در و دیوار می خوردم

همه ی دست و پام زخم و زیلی شده بود:e9_25::703:

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عید قربان بود فکر کنم یکی از اشنایان اومده بود خونه مامان بزرگم (یه خانوم مسن با پسرش که فکر کنم 20سالش بود)

پسر خاله منم بود (4سالشه ولی گودزیلاس)اون خانومه شیرینی اورده بود. پسر خالم گفت:ممنون حاج خانوم لازم نبود شما خودتون شیرینی هستین

یه نگا کردم به پسرش دیدم داره تو افق محو میشه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

عکسات ترسناکن

ولی زیبا

دی

شوخی میکنما

ویرایش شده در توسط Matilda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم دی :)

روزی روزگاری اون اوایل که اسکای رو توی سرسرا دیده بودم

آقا این بچه عکس پروفش خیلی شبیه شکیلا بود اون موقع!!!

و منم فکر کردم شکیلاس

و بهش گفتم سلام دختر:)

و بعد به طرز عجیبی فهمیدم این نه تنها شکیلا نیس بلکه اصلا دخترم نیس

خلاصه منم دیگه صداشو درنیاوردم و همینجوری صداش کردم دخترم

و اینگونه شد که اسکای دختر من شد! و البته یکی از دوستای خوبم:)

و البته دخترم کع خواهد ماند:)

یه حس غریب آشنایی داره بهم میگه نصفتون دارید به من میخندید:703:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم روز اولی که وارد فروم شدم نمیدونستم لینک تلگرام گروهم کجاست و اون موقع هم مراسم رقص بود و همه میگفتن که توی سرسرا جشنه و اینا و البته من حتی نمیدونستم سرسرا کجا بود..راستش هنوزم نمیدونم:|

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رافا اسپیتر رو که میشناسید ؟

 

آقا ایشون برادر زاده ی من میباشند، البته به فرزند خوندگی گرفته شده، تدی از دست خانواده ی مالفوی ها گرفتش آورد بزرگش کرد

ولی

اعتراف میکنم که همیشه تصور میکردم پسره؛ میدونستم دختره ولی خب همیشه به شکل یه پسر دیدمش :)) هنوزم بهش میگم پسرم ^^

 

نصف شبی اعترافم کجا بود آخه =-=

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من معمولا خراب کاری زیاد میکنم ولی میندازم گردن بقیه:/

و البته هم اینکه من بعضی وقتا خیلی مظلوم نما میشم*-*

و اعتراف بعدی اینکه من عاشق پاستیلم*-*

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم تا 7/8 سالگیم یکی از سوالاتماین بود ک یخ چجوری میره تو جا نوشابه -___-

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

اعتراف میکنم وقتی هنوز هری پاتر ندیده بودم ولی بازی رایانه ایشو خریده بودم فکر میکردم ولدی طرفدار هریه:|دامبلدور و بلاتریکسم با همن در مقابل ولدی و هری:|

ویرایش شده در توسط Emma Williams

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف می کنم که فکر می کردم معلم جانور شناسی (بعد هاگرید که اسمشو یادم نمیاد) زنه :/(در حالی که مرد بود)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وای از این تاپیک خفنا :) :joy:

خوب از اعترافاتم اینه که در گذشته خیلی دور فقط بخاطر این که رنگ اسلیترین سبز بود من دوست داشتم اسلیترینی باشم

توی کتاب هم اسم ریونکلاو رو خیلی داغون میخوندم Rionclaw :|

الانم موندم چرا گریفین اینجوری نوشته میشه Griffin اما گریفندور اینجوری Gryffindor :|

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درود :دی

اعتراف میکنم روز اولی که اومدم :| خعلی اسکول بودم :/

و همچنین خعععلییییی کَنه

کلی التماس کردم گروهبندیم کنن -_-

هعییی بعد از اونم کلی التماس کردم جنگل رو بهم بدن :Emoji-Smiley-51:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×