رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

به نام خدا

سلام به همه

خب دوباره با تاپیک جدیدی برگشتم.

خیلی وقت ها سر یه سری چیزهایی که مثال عینی دقیقی شاید ندارند توی محیط اطراف ما، هرکسی تصویر ذهنی خودش رو می سازه.

مثلا از یک شخص یا یک مکان یا هرچیز دیگه ای.

امروز میخواییم به سبک همیشگی یکی یه چیزی بگه و نفر بعدی تصویر ذهنی خودش رو از اون موضوع برامون تعریف کنه و بعد موضوع جدید بده.

مثلا من دوست دارم نفر بعدی تصویر ذهنی خودش رو از

 

"فرشته مرگ"

 

برامون بگه.

راستی میشه تصویر ذهنی مثلا از قیافه یا رفتار و اخلاق بچه های هاگ خودمون هم باشه.

خب دیگه نفر اول بیاد چراغ اول رو روشن کنه.

در پناه خدا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بنظر من فرشته مرگ یه چیزی شبیه روحه یا یه آدم

سرتا پا سفید که میاد و وقتی تو چشامون نگاه کنه

جونمونو میگیره . شاید خیلی ترسناک یا خیلی مهربون باشه

که بستگی به خود آدم داره . ولی هرچیه خیلی ترس داره بنظرم.

 

بعدی: پروفسور ماریا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب پروفسور ماریا به خاطر رفتار خوبش و کمک کردنش

فکر کنم نه تنها تو ذهن من بلکه تو ذهن اکثر بچه های گریفندور

تصویر ذهنی خوبی ازش شکل گرفته باشه

خب فکر می کنم تو دنیای ماگلی و جادویی متفاوت باشه

برای همین هر دو رو می گم

تو دنیای جادویی هاگوارتز به عنوان پروفسور درس ورد های جادویی

جدیت کافی داره ولی به جاش هم کمک و راهنمایی می کنه

زیاد سخت گیر نیست ولی امتیاز الکی هم به کسی نمی ده

و به عنوان مدیر گروه گریفندر تمام سعی و تلاشش رو برای بهتر شدن گروه

و کمک به بچه ها و جواب دادن به سوال های اونا می کنه

در کل تصویر ذهنی که تو دنیای جادویی می تونم تصور کنم

یه پروفسور جوون با ردای بلند و مرتب (( به جورایی مثل ردای مک گونگال ولی جدید ترش ))

با یه لبخند همیشگی رو صورتش... که گاهی جدیت جای اون رو می گیره

و اما توی دنیای ماگلی...

فکر می کنم تو دنیای ماگلی باید خیلی دوست داشته باشه

(( چشم بسته غیب گفتم :702: ))

روحیه ی طنز و شاد بالایی داشته باشه

و کلا آدم خیلی اجتماعی و خوش برخوردی باشه

و تو دنیای ماگلی هم مثل تو هاگوارتز مدیریت خوبی داشته باشه

 

نفر بعدی: پروفسور الناز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

161221-210517.jpg

 

تصویر ذهنی من از الناز !!:702:

 

البته من خوب کشیده بودماااا ، PC گلم باعث شد این شکلی بشه !!

باشد که اخراج نشویم !!

 

 

نفر بعدی : الساندرو آنتونیلی !

ویرایش شده در توسط 👑🌟 sahar👑🌟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ام چیزه یعنی الساندرو خب تصویر ذهنی من از الساندرو

یه پسر شیطون با موهای مشکیه که عاشق فوتباله غذا پختنشم بد نیست مخصوصا عالی میگو میپزه غذاهای ایتالیایشم که حرف نداره

از اونجایی که پسر هادسه کمی جدیه البته باید گفت که روابط عمومیش حرف نداره

عاشق کتاب خوندنه و شعرم خیلی دوست داره خب تصور میکنم شاعر مورد علاقشم مولوی باشه

از اونجایی که استاد دفاع دربرابر سیاهه وتوی ویزنگاموت هم هست میشه فهمید که خیلی با دقته و خب منم همین تصورو ازش دارم

بهترین ارشد دنیاس وخوب میدونه چیکار کنه

هوم اگر بخوام درمورد تصوراتم ازش بگم تقریبا بیس صفحه میشه ولی حسش نیست خخخ

خب نفر بعدی تصورشو از تریلی الناز بگه خخخ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تریلی الناز، موجودی مهیب غول آسا که زبان از توصیف آن قاصر است

از این موجود آهنی عظیم الجثه 7 لوله گنده بیرون زده است که دود آن خانمان فرد خاطی را به باد و طبیعت را به پیش گاد می برد. بدنه آن سبز و نقره است و نقره آن را به اندازه بچه های اسپم دهنده برق زده اند که حتی تصویر روح الیسا از شعال 25 کیلومتری در آن می افتد.

ووم ووم این تریلی چنان بلند است که طرفداران هوی متال دور آن جمع شده و کنسرت دورش می گیرند و هی هد می زنند و کیفش را می برند.

ارتفاع این تریلی به 13 کیلومتر می رسد و 4 چرخ غول آسا دارن که جسد کسانی که زیرش کرده است به زیر آن چسبیده اند و چون خیلی وقته چرخ ها تمیز نشده اند این جسد ها پوسیده و بوی گندشان همه جا را فرا گرفته است

ببخشید متن کوتاهه وقت ندارم ولی واقعا دلم می خواست در تاپیک شرکت کنم خیلی تاپیک خوبیه

توصیف بعدی هم:

هوش مصنوعی با موهای فرفریه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرشته ی مرگ؟

چه چیز زیبایی!

یه فرشته با پوست سفید لبانی سیاه بال های بزرگ توسی لباس بسیار گشاد سفید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

هوش مصنوعی با مو های فرفری!!!!:e6_25:

نه تنها همچین چیزی رو تا حالا ندیدم

بلکه اسمش هم به گوشم نخورده

بنابراین هیچ تصویر ذهنی ازش ندارم

که بخوام توصیفش کنم:717:

یه چیزی کشیدم ولی خیلی بد شد

به این نتیجه رسیدم که توصیف کنم سنگین ترم

ولی حالا نقاشی رو می فرستم ولی نخندین

خواستینم بخندین اشکال نداره:e3_25:

من خودم که کلی خندیدم

هوش مصنوعی با موی فرفری.jpg

راستی من خط و نقاشیم ین قدرهام بد نیستا!!!

الان چون وقت کم بود این جوری شد:702:

ای وای ببخشید یادم رفت برای نفر بعدی رو بگم...

البته بهش بیش تر به شکل طنز و کاریکاتوری نگاه کردم

تصویر ذهنی نفر بعدی : پروفسور شیدافلک

ویرایش شده در توسط adrina_skyler

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

امبرروز نقاشیت واقعا فوق العاده است!!!:ThumbsUp-Small:

اصن آدم تو چشم های پروفسور فلک غرق می شه ( تو نقاشی!!!:710: )

پیشنهاد می کنم با این استعداد خوبی که داری تو بخش هنر و فن آرت بیش تر فعالیت کنی:e3_25:

خب منم می خواستم نقاشی بکشم ولی در مقایسه با مال تو خیلی مبتدی بود

واسه همین ترجیح دادم شرح بدم

___________________________________________________________________________

تصورم از یه فرد که آرزو ها رو بر آورده کنه...

راستش یه همچین کسی تو تصورات بچگیم بود اما به مرور زمان تغییر شکل داد

و حالا سیر تحولی این فرد رو از پیج سالگیم تا الان رو شرح می دهم!!!

خب اول تو پنج سالگیم یه فرشته ی چاق و بامزه مثل تو سیندرلا بود

دو سال بعدش کم کم به یه فرشته ی زیبا و خوش اندام و مهربون تبدیل شد

دوباره دو سال بعدش به یه پری کوچولو تبدیل شده بود.. مثل یه کارتونی که اون موقع دیده بودم

اسمش یادم نیست فکر کنم یه جورایی شبیه پیتر پن بود

بعدش یه چیزی شبیه غول چراغ جادو شده بود

شاید باورتون نشه ولی دو سال بعدش تبدیل به یه خون آشام باحال و خوشگل شده بود

و دو سال بعدشم که بعد از مدت ها کتاب های هری پاتر رو تو کتابخونه دیدم

کم کم همه ی کتاب ها خوندم و فیلم هاش رو دیدم

و این باعث شده بود این فرد مثل یه جادوگر یا ساحره تو ذهنم شکل بگیره

فکر کنم یه ساحره بود با یه ردای بلند و سفید که توش رگه هایی با رنگ های قرمز ، آبی و زرد دیده می شد

بعد از یه مدت این فرد همین جور تغییر شکل پیدا کرد

و مثل خیلی از شخصیت های هری پاتر از جمله هرمیون یا دامبلدور و مک گونگال شده بود

خب الانم که مسلما دیگه به وجود همچین فردی اعتقاد ندارم و تو تصوراتم جایی نداره

و فکر می کنم تلاش و انگیزه ست که آرزو ها رو برآورده می کنه:710:

 

نفر بعدی تصورش رو از چیزی که خیلی ازش می ترسه بگه...

می دونم یکم گنگ و مبهمه... اممم پس یکم منظورم رو توضیح می دم

خب این ممکنه برای هرکس متفاوت باشه...

مثلا یکی ممکنه از یه حیوون یا مکان یا وسیله و آدم یعنی یه شخص خاص بترسه...

یکی ممکنه از یه اتفاق بترسه یا از یه روز خاص ترس داشته باشه

یا اصن یه چیزی مثل ارتفاع یا تاریکی... هر چی ممکنه باشه

ویرایش شده در توسط adrina_skyler

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب چون نمیتونم درباره مهمترین ترسم حتی یه کلمه هم صحبت کنم پس میرم سراغ دومین ترسی که دارم...

یعنی حشرات*

خب این موضوع منو تا حد مرگ میتونه بترسونه.

تصویر ذهنی خاصی هم ندارم همون چیزی که تو ذهن همه هست رو میخوام توضیح بدم تا یکم تفریح کنیم:دی

خب این موضوع انقدر وحشتناکه که میتونم تصویر ذهنیمو مثل یک خاطره رخ نداده تعریف کنم...

میتونیم تصور کنیم که: یه روز از فصل بهار *خیلی شاد و خوشحال توی یه باغ قدم میزنی که یهو صدای ویز میاد و پوست سرت شروع به خارش میکنه.سعی میکنی بدون توجه به این مسئله از هوای زیبای بهاری لذت بیشتری رو ببری که باز سرت میخاره:/

دستتو میبری رو سرت که به یه جسم کوچیک برخورد میکنه.

کم صبر میکنی ،دستتو بیشتر رو سرت میزاری که یهو جسم زیر دستت تکون میخوره:/

جیییییییییییغغغغغغغغغغغغ میزنی و دستتو سریع برمیداری و میدویی:دی

 

ولی چون اون موجود چسبنده است به دستت چسبیده:/

 

این موضوع رو که میفهمی همچنان که میدویی دستت رو با شدت تکون میدی و بیشتر جیییییییییغغغغغغغغغ میزنی

 

یهو نفست میگیره سر جات وایمیسی و با وحشت به دستت نگاه میکنی تا ببینی رفته یا نه...

 

(خیلی کار اشتباهی کردی:دی تو این شرایط فقط باید خودتو بکوبونی به در و دیوار تا سوسکه ازت جدا شه:دی)

 

همین که دستتو بالا میاری یهو یه موجود میبینی که قهوه ای روشنه و دوتا شاخک درااااازززززز داره که یکیش رو انگشت اشارت و یکیش رو انگشت سومیته :/

خودشم به انتهای انگشتت سمت کف دستت چسبیده :/

و هی شاخشکاشو تکون میده و تو میتونی لغزندگی پوستشو روی دستت حس کنی:/

من توان ادامه دادن دارم ،فکر کنم شما ندارین:دی

امیدوارم به اون حد از وحشت نرسیده باشین که هی دستاتونو تکون بدین یا بهش نگاه کنین:دی

پ.ن:در جریان باشین که هیچ بانویی از سوسک نمیترسه فقط چندشش میشه

.

نفر بعدی:بهترین جای دنیا*

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا

 

خب بهترین جای دنیا

خیلی قشنگ بود برای همین تصمیم گرفتم جواب بدم.

بهترین جای دنیا جاییه که حس کنی اونجا از توئه و تو از اونجا

حس کنی با اشک هات رودهاش خروشان میشه و با خنده هات صاعقه ها جشن میگیرن.

جایی که حس کنی نقطه اتکای تو به زندگیه. اگه نباشه تو هم نیستی.

بهترین جای دنیا میتونه به قول دابی جایی باشه که کنار دوست هات باشی.

جایی که عشق با نگاهت بیان بشه با وجودت معنی بشه و نه با کلمات و واژگانت.

بهترین جای دنیا رو جایی میدونم که اگه حس کنم کسی با موجود بودنش مشکل داره، با تمام وجود ازش بیزار میشم.

جایی که روزها و شب هام رو به عشق اونجا بگذرونم و اندیشه بد رو براش روا ندونم.

جایی که حتی اگه پیکرم براش هزار پاره بشه، باز هم لبخند رضایت از روی لب هام محو نشه.

بهترین جای دنیا برای من ایران عزیزه.

با تمام وجود از همه دشمنانش بیزارم. چه داخلی و چه خارجی

روز و شبم با عشق بهش سپری میشه و خدا رو سپاس میگم که من رو برای ایران و ایران رو برای من آفرید.

بهترین جای دنیا.

 

نفر بعدی

تصویر ذهنی شما ازیک انسان، قبل از تولدش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تعبیر قشنگی از بهترین جای دنیا گفتی ، زیبا بود

اما راجب انسان قبل از تولد : بنظر من خب یه انسان شاید قبل از تولدش داره تو یه دنیای دیگه

، دنیایی که بازگشتی بهش نیست زندگی میکنه و بعد خب شاید شمارش سن تو اون فرق داره .

مثل عددای منفی تو دنیای ماگلی ، که مثلا آدم تو اون از منفی پنجاه شروع میکنه زندگی تا اینکه به

صفر نزدیک شه بعد که رسید به صفر میان گوششو میگرن میگن بیا برو اون دنیا نبت توئه، بعد میاد این دنیا

و مهم ترین نکتش اینه که هیچ وقت یادش نمیاد از کجا اومده.

تخیله دیگه . مااینجور تخیل نمودیم.

نفر بعئی : تصویر ذهنیت از ... چی بگم اخه ؟؟ آهان تصویر ذهنی اگر وجدان یه آدم بود چجوری میشد بنظرتون؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نظر من وجدان یه پیر مرده شبیه بابانوئل البته کلاه و لباسش اون شکلی نیست...

یه لباس فقیرانه پوشیده.

از چهرش کاملا معلومه که خیلی با تجربه و فهمیده است.

به ندرت لبخند میزنه و شاید اصلا هم نزنه.

خیلی خیره نگاه میکنه، خیره و تاثیر گذار...

اکثرا هم سر جاش ایستاده و خیره میشه.

حرف هم نمیزنه و فقط نگاه میکنه.

بازم نگاه میکنه.

هی نگاه میکنه.

و :دی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نفر بعدی:اشک انسان اگه به شکل آدم میشد، چه شکلی بود؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از اشک خیلی نوشته ام. متن هایی برای تفسیرش و برای تحلیلش.

اما راستش هنوز نمیتونم دقیق بشناسمش.

اشک اگه آدم بود، اقسام مختلف داشت.

اشکی که برای عشق ریخته میشه:

اگر آدم بود، ظریف، با چهره ای سرخ و گل انداخته، خجالتی و کم حرف و نحیف بود. صدایی بسیار آهسته و پایین داشت. همیشه دستانش رو به هم میداد و سرش رو پایین می انداخت و نگاهت نمیکرد.

خیلی فهمیده بود. اگر هر قلبت سنگ سخت میشد، اون کیمیاگری بود که به شیوه های نرم و موزون، این سنگ سخت رو مثل آب روان میکرد.

اشکی که برای میهن ریخته میشه:

اگر آدم بود، مردی محکم و قوی بود. مردی که همیشه پدر بود. کسی که ابهتش باعث غرق شدن روحت درونش میشد. کسی که وقتی میومد، نه تنها باعث ناراحتی و کسالت نمیشد، بلکه باعث میشد هر لحظه اراده قویتر بشه و هر لحظه ترس دورتر بشه.

اشکی که در راه خدا ریخته میشه:

اگه آدم بود، با ابهت و راست قامت می بود. لطیف و مهربان. آسوده خاطر و مطمئن. وقتی دستانت رو میگرفت، نسیم خنک صبحگاهی در بین موها و تمام وجودت به وزش در میومد. این نسیم بوی خوشی داشت که باعث خوابی آهسته و حتی اگه خیلی قدرتمند بود، به خوابی شیرین و ابدی منتهی میشد. کسی بود آرام و استوار. کسی که با رفتنش حس کنی دیگه دلیلی برای بودن نداری.

 

نفر بعدی

تصویر ذهنی تون از آندریا آنتونیلی (البته کسانی که آشنایی دارن باهاش راحت تر جواب میدن)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب احساس می کنم آندریا صورت کشیده و احتمالا استخونی ای داره. لاغر بنظر میاد و چشم هاش چون صورتش لاغره باید درشت تر بنظر بیان

موهاش لخته و بنظرم باید به صورت سرسختانه ای اونو بالای سرش ببنده طوری که یدونه مو هم توی صورتش نریزه :دی

 

چون لاغره و انگشتای کشیده ای داره شاید پیانو هم بزنه :)) مژه هاش بلنده و خب چهره اش سختگیره

 

نفر بعدی تصورشو راجع به ذهنش بگه. بگه ذهنشو چی تصور می کنه؟ یک قلعه؟ یک جنگل یا چیز دیگه؟ با جزئیات :دی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تصورم از ذهنم یه سرزمینه که زمینش از پشمکه بعد توش پاستیلا راه میرن

خلاصه شهر پاستیلاس . شهردارشون اقای پاستیل خرسیه

تازه باب اسفنجی و زعوس دارن یه گوشه شطرنج بازی میکنن

 

بعدی :خودم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب

هوم... بنظرم تو یه پسر با قد نسبتا کوتاهی که باید گیم زیاد بازی کنی :)) عینک نمیزنی و حس می کنم شاید در بگی ناخناتو می خوردی :)

چهره ساده ای داری و هر کسی می تونه در اولین نگاه بهت اعتماد کنه. کلا آدم قابل اعتماد و ساده ای به نظر میای ^_^

جاه طلبی و همواره دوست داشتی به هدف های بزرگ برسی و دوست داری تا وارد جمعی میشی سریعا جو اون جا رو تغییر بدی و بهتر کنی.

در عین حال دوست داری تو قلب همه باشی و همه قبولت داشته باشند.

موهات هم قهوه ای رو به روشنه.

:دی همین

 

نفر بعدی:

وقتی میگن فلانی شبیه پنجه آفتابه، یاد چی می افتین؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
خب

هوم... بنظرم تو یه پسر با قد نسبتا کوتاهی که باید گیم زیاد بازی کنی :)) عینک نمیزنی و حس می کنم شاید در بگی ناخناتو می خوردی :)

چهره ساده ای داری و هر کسی می تونه در اولین نگاه بهت اعتماد کنه. کلا آدم قابل اعتماد و ساده ای به نظر میای ^_^

جاه طلبی و همواره دوست داشتی به هدف های بزرگ برسی و دوست داری تا وارد جمعی میشی سریعا جو اون جا رو تغییر بدی و بهتر کنی.

در عین حال دوست داری تو قلب همه باشی و همه قبولت داشته باشند.

موهات هم قهوه ای رو به روشنه.

:دی همین

 

نفر بعدی:

وقتی میگن فلانی شبیه پنجه آفتابه، یاد چی می افتین؟[/quote

________________________________________________________________________________________________________

تا حدود زیادی درست گفتی. اگه کسه دیگه ای غیر از تو بود حتما میگفتم منو میشناسه.

 

حالا تصویر ذهنیم

این جمله رو زیاد شنیدم و همیشه مادر بزرگم به کار میبره و میومد به داییم میگفت دختر فلانی شبیه پنجه افتابه و انقدر میگفت که فردا شبش خاستگاری بودن

حالا درسته زن داییم خیلی پنجه افتاب نیس ولی هر وقت میگن پنجه افتاب یاد اون میافتم از بس که مامان بزرگم گفت.

از اون جایی که من نوه بزرگم هی تو خونه بهم اشاره میکنه میگه بعدی تویی:Frustrated-Small:

 

نفر بعدی : نمکی . اقا دزده . لولو و یا هر چیز دیگه که در بچگی برا ترسوندنتون استفاده میکردن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این یکی از اون چیزاییه که همیشه سعی میکردن منو باهاش بترسونن

تصویر ذهنی من یه پیر زن بود شبیه ملکه ی داستان سفید برفی وقتی خودشو به شکل پیرزن دراورده بود که به سفید برفی نگون بخت سیب بده

یا یه مرده سیبیلو که اصرار داره به بچه ها شوکولات بده

البته من که گوشم بدهکار نبود میرفتم بیرون بازیمو میکردم:BigGrin-Small:

نفر بعدی تصویر ذهنیش رو از مادره مادره مادره مادربزرگش بنویسه با تچکره فراوان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20110410085041453_1_big.jpg

 

نگفته بودین میتونیم از اینترنت برداریم یانه !!!

منم رفتم مادر ، مادر ، مادر مادربزرگمو پیدا کردم !!

 

نفر بعدی : من !!(خودشیفته نیستم همینجوری چیزی به ذهنم نرسید !!)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نظرم تو یه دختر نسبتا بلند که عینک نمیزنی.

از شطرنج بدت میاد.

قورمه سبزی دوست داری

یه خواهر یا یه برادر داری

تو کوییدیچ تو پست مهاجم بازی میکنی یه چیز تو مایه های کیتی بل

خیلی مهربونی و رگه هایی از گریفیندور هم داشتی

مرتبه ی خونیت هم نیمه اصیله به نظرم

در کل آدم خوش برخوردی هستی

راستی مامانه مامانه مامان بزرگتم خیلی با نمکه

 

نفر بعدی : تصور ذهنیت راجع به همسر سابق پروفسور مک گونگال که فوت شد خدا بیامرزش چیه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه سوال فنی؟! اصن مگه همسرداشت مک گوناگل؟!

 

فکر کنم یه مرد خپل بود که خیلی هم از خود مک گونگال بزرگتر بود

مک گونگال خیلی باهاش خشک برخورد میکرد و در چهره این آدم همیشه رگه هایی از غم دیده میشد.

شکمش بزرگ بود و در وزارتخونه سمت دفتری داشت.

همیشه خودشو کمتر از مک گونگال میدید و درواقع همبازی قدیمی مک گونگال بود!

مک گونگال وقتی بچه بود درسای تغییر شکلشو روی اون تمرین می کرد و از اون موقع بود که اون عاشقش شد.

ولی بعد ازدواج فهمید چقدر خیالات باطل داشت :///

 

نفر بعدی

اگر انگشت کوچیکه پا آدم میشد چه ریختی میشد؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
یه سوال فنی؟! اصن مگه همسرداشت مک گوناگل؟!

 

فکر کنم یه مرد خپل بود که خیلی هم از خود مک گونگال بزرگتر بود

مک گونگال خیلی باهاش خشک برخورد میکرد و در چهره این آدم همیشه رگه هایی از غم دیده میشد.

شکمش بزرگ بود و در وزارتخونه سمت دفتری داشت.

همیشه خودشو کمتر از مک گونگال میدید و درواقع همبازی قدیمی مک گونگال بود!

مک گونگال وقتی بچه بود درسای تغییر شکلشو روی اون تمرین می کرد و از اون موقع بود که اون عاشقش شد.

ولی بعد ازدواج فهمید چقدر خیالات باطل داشت :///

 

نفر بعدی

اگر انگشت کوچیکه پا آدم میشد چه ریختی میشد؟!

 

آره قبلا ازدواج کرده بوده و توی هاگزمید با همسرش زندگی میکردن باهم دیگه من توی کتاب داستان های کوتاه از هاگوارتز خوندم ترجمه ش رو سایت دمنتور هست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب فکر میکنم که یه مرد یا زنی بود که چهرش مثل آقا محمد خان قاجار میشد:دی

قیافه خیلی خیلی درمونده...

چشمای آویزون...

کسی که انگار هر لحظه داره از یه بیماری زجر میبره...

لبو دهنش هم آویزونه...

کلا قیافه خیلی خیلییییییی داغون...

لباساشم پاره پورست....

انگار از شدت درد خودشو میزنه، لباساش هم طی این ماجرا پاره میکنه:دی

کلا خیلی نابوده:دی

نفر بعدی:ولدمورت وقتی که دوسالش بود:دی

:)))

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×